جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 تیر 1400 22:55
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
ایوا در انتخابات به‌عنوان وزیر سحر و جادو انتخاب شده. اما عده‌ای اجنبی و فتنه‌گر ادعا دارن حق ویلبرت اسلینکرد که چند مدتیه غیب شده و روحش هم از هیچ‌چی خبر نداره خورده شده و اون باید وزیر می‌شده. اونا راه پیمایی سکوت تو خیابونای لندن برگزار میکنن. اما الان طرفدارای ویلبرت (که اینجا میتونید اسمشون رو ببینید و ازشون تو سوژه استفاده کنید) به این نتیجه رسیدن که راه‌پیمایی سکوت فایده نداره و میخوان برن درهای وزارتخونه رو بشکنن.
***


طرفداران پرشور که با حرف جیسون به وجد آمده بودند فریادی کشیدند و در حالی که بنر های "وزارت حق ویلبرت است" را تکان و همراهش شعار میدادند راهشان به سوی وزارت‌خانه را در پیش گرفتند.

"نیم ساعت بعد، جلوی وزارت خانه"


-همم... خب قدم بعدی چیه؟! اینجا اتراق کنیم و انقدر منتظر بمونیم که ایوا از ورات خونه بیرون بیاد؟
-نه دیگه... قرار بود درها رو بشکونیم بریم تو... بعدشم ایوا رو بندازیم بیرون.
- به نظر من بهتره به ساختمون و شیشه ی پنجره ها تخم مرغ و گوجه پرت کنیم‍...

ناگهان بالاترین پنجره های وزارت خوهه که مربوط به دفتر اصلی بودند باز شدند:
-کسی گفت گوجه و تخم مرغ؟ قراره املت درست... عه سلام... چه خبر؟

ملت معترض به جایی در بالا، که کله ای ژولیده ای که بهشان لبخند میزد پدیدار شده بود خیره شدند.
بعد از سکوتی ناراحت کننده، آرکوی عصبانی فریاد زد:
-قراره بیایم آبکشت کنیم!

ایوا که از پنجره خم شده بود تا بهتر صدای انها را بشنود جیغ زد:
-باشه ولی میشه قضیه ی املت هم سر جاش باشه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در 1400/4/23 14:16:28
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 تیر 1400 21:42
نمایش جزئیات
آفلاین
جیسون گوشه ای نشسته بود و بقیه را نگاه میکرد. گوگو و ارکو مانند اما با لباس های بنفش رنگ و کودکانه شان سعی در جذب کمک های مردمی داشتند.

- نکنید اقا این راهپیمایی سکوته. آسلام رو خوش نمیاد.

تراورز پس از مدت ها عصبانی به نظر میرسید. اِما اهمیتی نمیداد و با شعار "با کمک شما در دهان مشکلات خواهیم زد" مشغول شمردن پول ها بود. کمی آن طرف تر آرکو چاقو هایش را به ترتیب اندازه مرتب کرده بود و به کودکان نشان میداد.
صدایی حواس جیسون را پرت کرد.

- اونا پیاز نیست چراغه. نکن مرد حسابی.
- نخیر اینا پیازم نباشه خوردنیه!

آرتور جسم مذکور را کاملا در دهانش فرو کرد و مشغول جویدن شد.

-دیدی خوردنی نیست؟‌
- نه ! خوردنیه!
-از قیافت و اون خونی که از دهنت داره میریزه مشخصه.
- نه خوردنیه. اینم خون نیست آبشه.همینا رو میبرم محفل برا شام خیلیم خوشمزست.

جیسون که با آمدن بوی خونی که از دهان بریده شده آرتور با خرده شیشه ها می آمد از خود بیخود شده بود ترجیح داد جایش را عوض کند و سراغ بقیه برود. این جا وقت و جای مناسبی برای حمله کردن به کسی نبود.

-هوی جیسون!
- هاگرید؟

جیسون نگاهی به هاگریدی انداخت که با فرمت به بشکه ای حامل ساندیس ها تکیه داده بود.
- خوبه گفتن اینقدر نخور هاگرید.

جیسون جوابی از هاگرید دریافت نکرد. او خوابش برده بود.
- الکس حواست به این گنده بک باشه واسه ادامه تظاهرات لازمش داریم.

جیسون بالای بشکه ایستاد. جمعیت تظاهرات کنندگان به چند بخش تقسیم شده بود و هر کس کار خودش را میکرد.این خبر خوبی نبود.
جیسون یادش امد به لرد سیاه قول داده بود هر کجا که برود باران خون راه بیندازد. شاید لرد سیاه با تظاهرات علیه وزیری که از قضا مرگخوار بود موافقت نمیکرد اما جیسون میخواست لرد خوشحال باشد. او در این دنیا از همه چیز و همه کس جز لرد سیاه و لبخند شیطانی اش بیزار بود.درست است او به ایوا حسودی میکرد. جیسون باید انتقام میگرفت.
- گوش کنید ببینید چی میگم.

کسی توجهی نکرد. جیسون ماسکش را در اورد و جمعیت با دو دندان نیش بسیار تیز و براق جیسون مواجه شدند و سکوت کردند.

- این تظاهرات به درد خودتون میخوره. یکم دیگه صبر میکنیم تا بقیه ملحق شن و بعدش هم راه میفتیم سمت وزارتخونه وای به حالتون اگر این جلف بازیا رو بخواید اونجا هم ادامه بدید. باید درای وزارتخونه رو بشکنیم من اونجا با ایوا کار دارم.

ارکو که بوی خشونت به مشامش خورده بود لبخند دندان نمایی زد.
- بقیه به نفعشونه که زود تر برسن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 تیر 1400 18:16
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین حین ارکو، که در کیف بنفش شده گوگو تمام این مدت پنهان شده بود، سراسیمه از درون کیف بیرون پرید.
- کو؟ کجاست؟ کی حمله کرده؟

افراد حاضر در جمع با تعجب نگاهی به ارکو که سعی داشت جوراب گوگو را از دهانش بیرون بیاورد،انداختند.
جیسون ناباورانه به ارکو خیره شد‌.
- ارکو تو تموم این مدت این تو بودی؟ اصلا تو ابنجا چیکار می کنی و چرا تو کیف گوگو بودی؟
- چون خودم کاندیدا بودم نخواستم با اومدنم جنجال راه بندازم.
ارکو به هر طرف نگاه کرد اما هیچ عکاس و خبر نگاری ندید.
- وا چرا کسی نیست از من عکس بگیره؟ مگه قرار نبود بارون خون راه بندازیم؟ این چه وضعشه؟

تراورز با خونسردی گفت.
- منو دابشمون هاگرید، تصمیم گرفتیم بدون خون وخونریزی یه تظاهرات اعلم کنیم بلکه خجالت بکشن با دست خودشون وزارت رو تحویل بدن.
به نظر می‌آمد ارکو کمی ناامید شده بود‌.

- اما این از نظر از نظر فیزیکی ممکن نیست تو کیف به این کوچیکی جا بشه ها!

گوگو بنفش با افتخار سینه فراخ کرد.
- کیف خودمه سه گالیون خریدمش، حالا بیاین بگین گوگو بنجل خره!
- تکون نخور گوگو تو نماد پیروزی مونی!
اما که از دست تکان خوردن های گوگو خسته شدبود، نگاهی به سر تا پای ارکو انداخت.
- خیلی نحیفی به درد مجسمه شدن نمی خوری اما شاید بشه...

سپس از میان خرت و پرت های لباس خرگوش بنفش را بیرون دراورد.
- اگه اینو بپوشی می تونیم بچه هایی که از اینجا رد می شن رو گول بزنیم؛ پدر مادر هام به اصرار بچه هاشون میان و ببینن چه خبره، بعدش کلی پول به جیب... ببخشید بعنی کلی کمک مردمی و حمایت به دست میاریم.

اما ارکو چندان موافق این عقیده به نظر نمی آمد.
- من می تونم اینجا نقش بادیگارد و محافظ رو ایفا کنم، چاقو های ارکو هیچ وقت خطا نرفته!
- تو گوگولی تر از این حرفایی که چاقو دستت بگیری، این بهترین کاره واسه تو، تازه اکه کسی حمله کرد اینهمه سلاح داریم تازه هاگریدم داریم!
اما، به هاگرید اشاره کرد که داشت دو کیک را باهم یک جا قورت می داد؟
ارکو، گویا قانع نشده بود.
- من برم این اطراف رو سرک بکشم ببینم کسی هست یا نه!
سپس پاورچین پاورچین از آنجا دور شد.
اما، اما باهوش تر از این حرف ها بود؛ با جستی پرید و لباس خرگوش را تن ارکو بی نوا کرد.

ساعتی بعد

کلی کودک از سر و کول ارکو آویزان بودند و اما با خوشحالی داشت اسکناس هایش را می شمرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در 1400/4/22 18:47:46
ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در 1400/4/22 19:09:43
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 تیر 1400 15:35
نمایش جزئیات
آفلاین
جمعیت گوشه خیابان جمع شده بودند و مشغول ساندیس خوردن و و فرو کردن کیک در لوزالمعده شان بودند.
در همین حین تراورز متوجه پرنده بنفشی شد که دوان دوان به سمت آنها می آمد. اینکه چرا پرنده پاهای بلندی داشت و می دوید مهم نبود، مهم فریاد عجیبی بود که میکشید.

تراورز که ترسیده بود گفت :
_هاگرید باز رفتی جونور غیر قانونی خریدی؟

هاگرید که داشت ساندیس ۲۴۵ را هورت کشید گفت:
_ کدوم جونور؟

تراورز به پرنده بنفش که خیلی نزدیک تر شده بود اشاره کرد و هاگرید با مهر مادرانه ایی گفت:
_اوخی..حتما اونم گوشنس...بذار یه ساندیس بهش بدم...

تراوزر که دید شبه جزیره منطق هاگرید بر اثر سیل ساندیسی که فرو داده بود زیر اب رفته، یواشکی به پشت هاگرید خزید و به بقیه هم علامت داد که کمی عقب بروند که اگر پرنده بنفش وحشی بود بنرها مردم اسیب نبینند.

هاگرید ساندیس در مشت، دستش را بلند کرد و فریاد زد :
_بیا کوشولو...بیا بغل بابا هاگرید..

ولی کم کم همه متوجه شدن چیزی که نزدیک می‌شد یک پرنده بنفش نبود اما ونیتی بود که یک لباس سرتاپا بنفش پوشیده بود و بال هایی که آنها هم بنفش بودن را ناشیانه به پشتش چسبانده بود.

روی لباس اما نوشته شده بود؛
" عشق فقط یک کلام آقا ویلبرت و سلام"

چند دقیقه بعد اما به انها رسید و درحالی که نفس نفس میزد خود را به دست بزرگ هاگرید تکیه داد و گفت :
_فانوسا کجایید؟ من یه ساعت تو غرفه دست تنهام...

لوسی از پشت هاگرید بیرون امد با تعجب گفت:
_مگه قرار نبود اینجا باشیم؟ کدوم غرفه؟

اما پشت چشمی نازک کرد و گفت:
_ من یه ساعت غرفه رو راه انداختم زود باشین بیاین کمک...

بعد بدون اینکه منتظر جواب کسی باشد دست گو‌گو را کشید و به سمت انتهای خیابان دوید و به سمت راست پیچید و ناپدید شد.

بقیه افراد که تعجب کرده بودند به همان سمت رفتند و بلاخره غرفه ایی که اما در موردش صحبت میکرد را دیدند.

غرفه از میز بزرگ بنفشی تشکیل شده بود که جعبه بزرگی رویش قرار داشت روی جعبه نوشته شده بود:
"کمک های مردمی به وزیر برحق ویلبرت"

در بالای غرفه هم پارچه طلایی نصب شده بود که رویش نوشته بود: "ایوا....به ارواح جدم... نیستی در حدم"

اما پشت میز در حال بنفش کردن گوگو بود و با نیروی عجیبی گوگو را که می خواست فرار کند نگه داشته بود.
آرتور پرسید :
_الان اینجا دقیقا چه خبره؟

اما که فرچه بنفش را در سوراخ های دماغ گوگو فرو میکرد گفت:
_ستاد بازپس‌گیری وزیره دیگه این هم کمک های مردمی ان

_ الان دقیقا کی گفت کمک‌های مردمی جمع کنی؟

اما که موفق شده بود نصف گوگو را رنگ کند گفت:
خود ویلبرت گفت بابا! همه کمکها و میدین به من من سر فرصت بهش میدم

_الان بیچاره رو چرا داری رنگ می کنی؟

_ تبلیغ دیگه! پس مردم از کجا بفهمن ما دنبالرو ویلبرت ایم

تراورز که چشم هایش گشاد شده بود گفت:
-قرار بود راه‌پیمایی سکوت باشه این جنگولک بازیا چیه؟!

قبل از اینکه اما جوابی بدهد پسر بچه کوچکی به سمت غرفه دوید و گفت:
-مرلین کی میاد؟

ارتور پرسید:
-مگه مرلین قرار بیاد؟

اما که کاملاً موفق شده بود گوگو را مثل خودش بنفش کند با غرور به پسر بچه جواب داد :
_کم کم میاد
بعد بلافاصله به سمت آرتور برگشت و گفت :نگران نباش نمیاد

تراورز که تازه متوجه جمعیت کمی شده بود که دور غرفه جمع شدند گفت :
_نگو به اینا قول دادی که مرلین قرار بیاد!

- پس چه جوری کمک های مردمی جمع می کردم؟!

تراوز با وحشت گفت :
_الان می خوای چیکار کنی؟

اما لبخند شرورانه زد و گفت :
_نمی دونم برای همین گفتم دست تنهام زود بیاین دیگه...

بعد در حالی که گوگو رنگ شده را مثل مجسمه نمایشی جلوی غرفه گذاشت ادامه داد :
_بهتره یه فکری براش بکنید وگرنه ملت حسابی از ویلبرت متنفر میشن... اها راستی چماقامونم بنفش کردم ...کاملا امادس وقت حمله درشون میارم و اینکه وزیر ویلبرت فرمودن غنائم جنگ هم من جمع کنم براش ببرم! خلاصه حواستون باشه باید همچی رو به من تحویل بدین

قیافه جمعیت پوکرتر از این نمیشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اما ونیتی در 1400/4/22 15:42:33
All great things begin with a vision ……....A DREAM
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 21 تیر 1400 19:53
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک ساعت شش صبح خوابگاه گریفیندور

الکس از دیشب تا به حال فقط از این پهلو به آن پهلو شده بود و به خاطر تغییر جای خوابش نتوانسته بود حتی لحظه ای پلک روی هم بگذارد.

دیگر از این حالت خسته شده بود و تصمیم گرفت که به سالن عمومی برود و کمی مطالعه کند. لباس مناسبی پوشید و پاورچین پاورچین از خوابگاه بیرون زد و روی مبلی گرم و نرم مشغول مطالعه شد. کمی به همین منوال گذشت ولی الکس متوجه شد که دوست دارد در قلعه شروع به گشت و گذار کند.

هنوز نتوانسته بود جاهای مختلف قلعه را ببیند و برای این کارهیجان داشت.
نگاهی به ساعتی که همیشه در دستانش بود انداخت ساعت شش و چهل دقیقه بود. از حفره سالن عمومی بیرون زد و پا به راه رو ها گذاشت و شروع به گشت و گذار در مکان جدیدی که در آن پا گذاشته بود کرد.

دو ساعت بعد:

الکس بی هدف در قلعه می چرخید،  تا جایی که امکان داشت به همه جا سرک کشیده بود و حالا حوصله اش سر رفته بود.

تصمیم گرفت به تالار گریفیندور باز گردد و با سالن نسبتا خلوتی مواجه شد. از کتی بل که داشت مطالعه می کرد پرسید:
_سلام کتی، صبح بخیر! بقیه کجان؟
_سلام، رفتن تظاهرات.

الکس که متعجب شده بود، پرسید:
_تظاهرات؟
_آره تظاهرات، چون ما فکر می کنیم که وزارت حق ویلبرته.
_اهان. خب، من چطوری می تونم باهاشون برم؟
_لوسی و پیتر رفتن پیش گابریل تا با هم برن. برو ببین پیداشون می کنی.
_ممنون.

الکس به سمت خروجی سالن دوید و به سوی تالار اسلیترین رفت. هنوز نیمی از راه را‌ طی نکرده بود که با لوسی و پیتر و گابریل مواجه شد و رو به لوسی گفت:
_لوسی منم هستم!
_کجا هستی؟
_تظاهرات و میگم دیگه.
_آهان، تظاهرات. برای اینکه شام جیسون نشی اومدی؟
_چی؟ من اومدم ببینم چه خبره خب.
_باشه، بریم.

و انگار که دوباره داغ دلش تازه شده بود گفت:
_پیازم با خودت بیار، بابابزرگ دوست داره!

الکس متعجب گفت:
_پیاز؟!

پیتر از پشت سر لوسی لب زد.
_بازم آمپر چسبونده، توجه نکن.

بحث پایان یافت و چهار نفری شروع به حرکت کردند.

پایان فلش بک


هاگرید بی توجه به حرف های الکس که از او می خواست توضیحی برایش بدهد چندین بنر که سه برابر الکس بودند و مرلین می دانست چطور می خواهد آن ها را در دست بگیرد را در دست هایش چپاند.
الکس گفت:
_هاگرید من نمی تونم اینا رو بلند کنم!
_هر کی به آغوش آسلام خوش میاد، باید بتونه این بنرا رو بلند کنه.

الکس که متوجه منظور هاگرید نشده بود، گفت:
_چی؟!

هاگرید که انگار الکس را نمی دید گفت:
_بیا اینم ساندیست، میدم که فریاد بزنیا!

الکس که فهمید از هاگرید آبی گرم نمی شود به سوی جمعیت کمی که همراهانش تشکیل می دادند، رفت و بنرها را بر سر آن ها هوار کرد و خودش به گوشه ای رفت و تلاش کرد نی را از آن جایی که نباید در ساندیسش فرو کند؛ چون تازه متوجه علامت های معده بیچاره اش که از دیشب تا حالا چیزی نخورده بود، شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الکس وندزبری در 1400/4/21 19:56:54
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 21 تیر 1400 09:02
نمایش جزئیات
آفلاین
-خب... یعنی هرکی که از ایوا حمایت کنه باید به ارتش وزارت خونه ملحق شه؟!

لوسی کمی فکر کرد... و باز هم فکر کرد اما در نتیجه گفت:

-الان وقت سوال پرسیدن نیست! زود باش بریم...

-باشه بابا، یکم آروم تر...

آنها از تالار گریفیندوری ها خارج شدند...

۱۰ دقیقه بعد...

-گب؟!

-گب!

-گگگگبببببب؟!

-اومدم، اومدم آرومتر چی شده؟

-زود باش باید بریم...

-کجا؟ چرا؟

-زود باش...

-پیتر تو بگو...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 20 تیر 1400 23:21
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک
لوسی با حالتی خیلی عصبی و متفکرانه دور تالار می چرخید.
-واقعا پدربزرگ چه فکری کرده؟ پیاز دارن؟ پیاز دارنننن؟ این پدربزرگی که من میبینم حتی اگه لرد سیاه هم پیاز داشت به مرگخواران می پیوست!

و به چرخیدن دور تالار ادامه داد
- میشه انقدر نچرخی؟ سرم گیج رفت.

لوسی عصبی بود. و وقتی عصبی بود، به هر کسی که حرف می زد یا گلویش را صاف می کرد و در کل اعلام حضور می کرد گیر می داد.

- گوگو! چرا انقدر کم پیدایی؟
- گوگو کم پیداش خوبه!

جواب همیشگی اش بود، هروقت می پرسیدی چرا کم پیدایی؟ جواب می داد:
گوگو کم پیداش خوبه!

حالا گوگو دوباره این حرف حرص دربیارش را زد و آرکو در کیف، بیرون رفت.
پایان فلش بک

لوسی دید کسی در تالار گریفیندور پیدا نمی شود، پس یکهو به سمت پیتر حمله ور شد، لباس او را گرفت و او را دنبال خودش کشید و از تالار بیرون رفت.
به دنبال پیتر، ارتش حشرات، به همراه لینی که معلوم نبود در تالار گریفیندور چه کار می کند، به راه افتادند.

-نکش منو! عصام خراب شد!
لوسی به ارتش حشرات پشت سر پیتر که وز وزی تهدید آمیز می کردند و زنبور ها و پیکسی ها نیش هایشان را تیز کرده بودند، نگاهی انداخت و تصمیم گرفت از کشیدن پیتر صرف نظر کند.
- پس بیا!
-کجا؟
- به ارتش وزارت خونه ملحق شیم.
-چرا؟
-چون تو از ایوا حمایت کردی!
- وزارت خونه که اونوره!
- اول میریم تالار اسلیترین.
-چرا؟
-دنبال گب.
-اونوقت واسه چی؟
-چون گب هم از ایوا حمایت کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوسی ویزلی در 1400/4/20 23:25:39
ویرایش شده توسط لوسی ویزلی در 1400/4/20 23:27:04
ویرایش شده توسط لوسی ویزلی در 1400/4/20 23:32:24
احتمالات مختلفی محتمله!
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 20 تیر 1400 22:37
نمایش جزئیات
آفلاین
گوگو نگاهی به کیفش و جثه نحیف ارکو انداخت و مطمئن شد که ارکو حتما در کیف جا می شود. اما هنگامی که داشت کیفش برای ورود ارکو باز تر می کرد، چیزی به ذهنش رسید.
- ارکو چرا می خوای قاچاقی بیای؟ نکنه توهم مثل من کم خوابی داری می خوای اون تو بخوابی؟ اگه اونطوری باشه یکی باید منو بذاره تو کیف با خودش ببره!

ارکو ورجه وورجه کنن به گو نزدیک شد.
- چون حضور مستقیم من اونجا باعث جنجال می شه گوگو چان! تازه می ترسم اونجا بازرسی بدنی بشم!
- چرا می ترسی بازرسی بدنی بشی؟
- چون...
ارکو دکمه های پیراهنش را گشود، گوگو که دوست نداشت بدن نحیف و استخوانی ارکو را ببیند؛ سریع چشمانش را بست.
- این چه کاریه می کنی بی تربیت!

ارکو مانند یک کودک خندید.
-چشماتو وا کن گوگو چان؛ رکابی پوشیدم.

گوگو که مطمئن نبود با تردید چشمانش را گشود و با این صحنه مواجه شد.

- واو!
ارکو:
- خب اصلا اینهمه چاقو رو واسه چی می خوای با خودت ببری؟
- چون ممکنه کار به حمله های فیزیکی بکشه، اونوقته که شغل من به کار میاد!

گوگو مشتاق بحثی که در جریان بود، شده بود.
- مگه شغلت چیه؟

ارکو با سرفه های خشکش حواس گوگو را پرت کرد و موضوع بحث را عوض کرد.
- گوگو چان می گم دیرمون نشد سریع بریم وگرنه راه بندون می شه ها!
گوگو سرش به نشانه موافقت تکان داد و کیفش را بیشتر باز کرد.

- بهتر نبود کیفت رو با افسون گسترش پذیری طلسم می کردی؟
- نه بابا جا میشی!
گوگو با دستش پیراهن ارکو را گرفت و او را به زور جا کرد؛ سپس زیپ کیفش را بست.
- اگه داشتی خفه می شدی بهم بگو که زیپو باز کنم!

ارکو در همان لحظه به دلیل اینکه جوراب گوگو درون دهانش بود، داشت خفه می شد اما نمی توانست چیزی بگوید.
گوگو، با خوشحالی کیفش را به دوشش انداخت و آهسته آهسته از تالار گریف خارج شد!




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در 1400/4/20 23:15:49
ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در 1400/4/20 23:17:37
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 20 تیر 1400 21:53
نمایش جزئیات
آفلاین
گوگو تحت تاثیر جیسون و دیگران، در حال خوشحال و شاد و خندان بودن و قدر دنیا رو دانستن، وسایل راهپیمایی‌اش را جمع میکرد. این وسایل شامل یک پک بزرگ اسپری حشره کش، چندین پنکه ی تاشو، پشت خارونک، نخ دندان، چندین پک غذای سربازان آمریکایی، عروسک بچگی هایش، شامپوی شست و شوی صورت فومی‌اش، چند کش مو، مقداری فلفل سیاه، گرامافون، کتابهای تست کنکور ماگلی اش و... بودند. گوگو از این خوشحال بود که همه ی اینها را در کیف دستی کوچک و گوگولویی اش جا کرده بود.
گوگو از هیچ چیز جا نمی ماند. گوگو هیچوقت از هیچ راهپیمایی ای جا نمانده بود و همیشه حضوری پررنگ و معنوی در آنها داشت.

- هی! گوگو!

گوگو به دور و برش نگاه کرد و هیچ جادوگر یا ساحره ای را آنجا با صدای عجیبش ندید.

- تو کجایی؟
- اینجام!
- کجا؟
- اینجا.
- دقیقا کجا؟
- همین پشت.
- کدوم پشت؟
- پشت سرت.
- کدوم سرم؟

به‌طور ناگهانی از پشت سر گوگو کتابی پرت شد که دقیقا به پشت سرش اثابت کرد و او را تا مرز بی‌هوشی کشاند.

- همین سرت!
- عه سلام ارکو، خوبی؟ خوبم!
- گوگو وقت اینکارا نیست، زود باش... زود باش. کیف دستیت رو باز کن.
- باور کن فندک ندارم!
- چیکار به این چیزا دارم. مرلین به تو پناه میبرم از دست این جونور. چرا باید بین همه این آدمای باهوش و محتاط به پست این تسترال بخورم؟!

ارکوارت کمی مکث کرد و بعد کیف دستی گوگو را از دستانش کشید.
- ببین تو منو باید قاچاقی ببری! میدونی قاچاقی چه معنی ای میده؟! یعنی به هیچکس نباید بگی من تو کیف دستیتم. ولی من هستم. باشه؟!

گوگو گیج بود، گیج ترم شد. ولی چه از این بهتر که به همه ثابت کند چه کیف دستی پر جایی را فقط سه گالیون خریده است.
- بپر بالا، بریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در 1400/4/20 22:36:04
"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"


پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 20 تیر 1400 21:14
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک ساعت هشت صبح تالار گریفندور


- پاشید ببینم تنبلا.
-جیسون بیخیال بابا بذار بخوابیم برادر من.
- من برادر تو نیستم آستر! پاشید ببینم تظاهراته امروز.

اعضای تالار که کلمه ی تظاهرات به گوششان خورده بود بلند شدند و به یکدیگر نگاه کردند.

- جیسون چی شده تو اینقدر مشتاق به نظر میرسی حالا؟
-من همیشه طرف حقم گوگو. وزارت حق ویلبرته!‌
-همیشه طرف حقی جیسون؟ علاقت به لرد سیاه چیه پس؟
-حق تر از لرد سیاه میشناسی لوسی؟ ایشون سر تا پا حقه!

لوسی متعجب نگاهی به جد ویزلی ها ارتور انداخت که با عجله لباس های خاکی اش را به تن میکرد تا از تظاهرات جا نماند.
-پدر بزرگ؟
-چیه لوسی؟
- شما هم؟ وزارت حق ایواست! اون رای اورد اخه.
-نشنیدی جیسون چی گفت ؟ باید طرف حق بود لوسی. همیشه حق با کسیه که پیازه داره اینو فراموش نکن! به گوشم رسیده تو تظاهرات دارن پیاز میدن! بدو بپوش دو تا کیسه هم بردار بیار.پیش به سوی پیاز!

لوسی ناباورانه به جدش نگاه میکرد.
-بابابزرگ جیسون لرد سیاهم حق میدونه یعنی شما میگی اگه لردم پیاز داشته باشه....
-لوسی ... بحثو منحرف نکن.نمیخوای بیای بگو نمیام.

جیسون رو به بقیه اعضای تالار کرد.
- من دارم میرم یا تا ساعت ۱۱ خودتونو میرسونید یا خونتون شام شبم میشه!

جیسون شنل مشکی رنگش را پوشید . ماسک مورد علاقه اش را به صورتش زد و کلاه شنل را بر سرش انداخت و پس از آن که دوشیشه خون در جیب ردایش جاساز کرد برای اخرین بار نگاهی توام با تهدید به تک تک اعضا انداخت و از تالار خارج شد.
تالار به تکاپو افتاده بود عده ای میخواستند سریع به راهپیمایی برسند و عده ای دیگر سعی در اقناع بقیه داشتند که این کار را انجام ندهند.

پایان فلش بک


-خوش اومدی به اغوش آسلام جیسون.

جیسون نگاه سردی به هاگرید و تراورز انداخت.
- خودت میدونی نزدیک من بشی یه اودا حرومت میکنم.
- جیسون تعارف نکن. در اغوش آسلام برای همه جا هست.

جیسون کمی خودش را عقب کشید.
- نه اشتباه نکن برای من جا نیست.تراورز تا حالا بهت گفته بودم از دور چقدر جذاب تری؟ پس دور شو تا جایی که میتونی دور شو از من.

جیسون نگاهی به جمعیتی که کم کم زیاد تر میشدند انداخت و به فکر فرو رفت. او واقعا اینجا چه میخواست؟ میخواست خون تظاهرات کنندگانی که زیر دست و پا له میشدند را به دست اورد؟میخواست با حمله به محفلیان طرفدار ویلبرت توجه لرد سیاه را جلب کند؟ میخواست حوصله اش سر نرود؟ خودش هم نمیدانست. گوشه ای نشست و شیشه خونش را در اورد و غرق افکارش شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیسون سوان در 1400/4/20 21:52:58
ویرایش شده توسط جیسون سوان در 1400/4/20 21:54:22
ویرایش شده توسط جیسون سوان در 1400/4/20 21:55:50