جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  66 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  142 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  254 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  248 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  329 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  232 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
ارسال شده در: جمعه 1 مرداد 1400 16:01
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پروفسور!
خب از اونجایی که من یعنی آسپ، برخلاف بابای کله زخمی، بچه درسخونی هستم تحقیقات جامع و مبسوطی در این باره انجام دادم و تلفیق آن با تجربیاتم را برایتان مینویسم.

1- خب اینجا به چنتا از شبکه های مجازی مشنگی اشاره میکنم که تونستم بعد از کلنجار رفتن با گوشیم با اونا کار کنم.

اول میرسیم به تلگرام! تلگرام یکی از شبکه های مجازی خوب مشنگیه. البته تا قبل از اینکه بعضی از افراد لطف کردن و شیلترش کردن. یکی از دلایلشونم تحریک جوانان مشنگ بود. البته چون مشنگ ها از هر تحریمی یک فرصت می سازند، با نصب برنامه هایی به نام شیلتر- شکن، نه تنها توانستند که وارد این شبکه مجازی شوند بلکه موفق شدند به سایت های مجازی نیز راه پیدا کنند تا جوانانشان بیش از پیش گمراه شوند!

شبکه مجازی دوم اینستاگرامه! توی این شبکه تمام مردم مشنگ زندگی های فوق لاکچری دارند و تنها بدبختای بی پولش ما جادوگران تازه واردیم! البته این افراد لاکچری ادعای روشنفکری زیادی هم دارن و زن های مشنگ هر مبحثی رو به سمت فمینیسم می کشونن تا ثابت کنن مردای مشنگ هیچ تفاوتی با اونها ندارن. در این شبکه مجازی مشنگها با جنس های مخالف خودشون ارتباط میگیرن، اما از اونجایی که بخاطر شبکه اجتماعی تلگرام و شیلتر-شکناشون گمراه شدن خواسته های نابجایی از زن های مشنگ دارن که ارتباطشون رو به کل مختل میکنه!

اسم سومین شبکه مجازی هم واتساپه! این شبکه کلا هیچ خاصیتی نداره و بعد از اینکهه با کلی خواهش و التماس واردش شدین با حجم زیادی از هیچی مواجه میشین! مزدم مشنگ فقط از این شبکه برای حرف زدن و تماس گرفتن های صوتی و تصویری استفاده میکنن که خیلی به صرفه تر از غیب و ظاهر شدن یا استفاده از پودر پروازه!

در بین این همه شبکه مجازی که بهشون اشاره شد، یک شبکه هست که علاوه بر مجازی بودن قابلیت درسی هم داره... و اون شبکه ای نیست جز شبکه شاد! بله درست شنیدید، شاد! طبق پرسش هایی که از نوجوانان مشنگ به عمل اومده، این شبکه برخلاف اسمش موجب ناراحتی و حتی در بعضی مواقع باعث سوزش اونها شده! چون پروفسور های مشنگ دیگه زحمت درس دادن به خودشون نمیدن و از بخشی به نام محتوای رسمی استفاده میکنن! مشنگ ها هم که همه تشنه ی یادگیری هستن هیچ کدام از این فیلم ها رو باز نمیکنن تا در فرصت های بعدی از اونها استفاده کنن.

در بین تحقیقاتم متوجه شدم که برخی از کشور های مشنگی کپی های غیر قابل قبولی از برنامه های ذکر شده ساخته اند که هیچ کدام از آنها به درد لای جرز بلاجر هم نمیخورند!

2-خب من بعد از اینکه تلاش اسکورپیوس و فنریر رو دیدم خواستم به همون شیوه وارد فضای مجازی شم. که البته گوشیم شکست و مجبور شدم با افسون تعمیر درستش کنم. در ضمن تحقیقات متوجه شدم که تنها یک روش ورود به شبکه ها وجود داره که اونم استفاده از انگشته! ولی خب هرچقدر زور زدم چیزی نشد تا اینکه انگشتم شکست و تازه متوجه شدم که اون دکمه ی های کنار گوشی به چه دردی میخورن! بعد اینکه گوشیمو روشن کردم و انگشتم خوب شد با کمی پرس و جو تقلب از بقیه جادوآموزان (پروفسور شما حواستون نبود چون داشتین به کتی اردنگی میزدین) تونستم وارد برنامه ی گوگل شم و روش استفاده از گوشی رو یاد بگیرم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
EVEN IN DEATH MAY I BE TRIUMPHANT

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
ارسال شده در: جمعه 1 مرداد 1400 12:54
نمایش جزئیات
آفلاین
1- وارد شبکه‌های مجازی بشین و تعریف کنین که مشنگا توشون چیکار می‌کنن. توضیح اضافه‌ای نمیدم تا با ذهن باز جواب بدین. هرچی خلاقانه‌تر و تمسخرآمیرتر و بامزه‌تر، امتیاز بیشتر. (8 نمره)

اینستاگرام

یک شبکه ای را انتخاب کردم که از شکلش خوشم اومد، مربع بود و رنگ های نارنجی و قرمز و بنفش داشت و روش عکس دوربین بود، یک اسم سختی هم داشت که وقتمو برای خوندنش تلف نکردم.
وقتی وارد شدم فهمیدم هیچ کدومشون در مورد چیزهای جالبی مثل گربه ها حرف نمی زند، بخاطر همین نظرم خیلی جلب نشد.
بعد فهمیدم که از غذاهایی که درست میکنن هم عکس می گذارند که اصلا نفهمیدم چرا، مگه نمی تونن یک جغد به فروشگاهاشون بفرستن بفرستن بگن ما این غذا را می خواهیم؟
بعضی از خودشون فیلم گرفتن و یک چیزی را توضیح داده بودند که من توجه نکردم اما متوجه شدم هیچ کس خونه شو با رنگ های صورتی و بنفش رنگ نزده چون دیوار هایی که تو فیلمشون افتاده بود سفید بود.
خیلی از برنامه خوشم نیومد اما به نظر میومد مشنگا از به هدر دادن اینترنتشون برای دیدن اینکه فلان بازیگر معروف اسباب کشی کرده لذت می برن!

تلگرام

رفتم سراغ این شبکه تا ببینم این چیه. بعد دیدم تو این مردم به هم پیام می دن و در مورد چیزهای مختلف صحبت می کنن.
بعد فهمیدم که گروه هم درست میکنن اول فکر کردم یک چیزیه مثل گروه های هاگوارتز اما بعد فهمیدم تو بعضی هاشون صحبت می کنن باهم، تو بعضی هاشون عکس و ویدیو به اشتراک می گذارن، تو بعضی هاشونم خبر های دنیا غیر جادوگری را می گذارن، انگار مردم خودشون نمی تونن این خبر ها را تو تلویزیون ببینن!
از این برنامه بیشتر خوشم اومد ولی نتونست نطر را کاملا جلب کنه.

2- اصلاً با چه روشی وارد شدین؟ می‌تونین فضای داخل گوشی رو فیزیکی تصور کنین که اینجوری جواباتون بامزه‌تر هم میشن. (2 نمره)

من اول خیلی گیج شدم، چون وقتی گوشی روشن شد یک سری مربع کوچولو با رنگ و ظرح های مختلف رو صفحه ظاهر شد. اول فکر کردم اونا یک جور جعبه اند که توشون شبکه های مجازی و بازی و دیگر برنامه ها را دسته بندی کردند خواستم چسب جعبه را باز کنم که یکهو وارد برنامه ها شدم.
وارد چند تا برنامه ی اشتباهی هم شدم مثل یک برنامه که وقتی روش زدم یک پازل رودخانه باز شد که برای اینکه بچه ها نگن داری از گوشی سوءاستفاده می کنی فوری بستمش.

تموم شد پروفسور، کلا گوشی چیز خیلی جالبی نبود ولی به هر حال از رنگ آبی ای که گوشی شما داشت خوشم اومد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
ارسال شده در: جمعه 1 مرداد 1400 12:19
نمایش جزئیات
آفلاین
1- وارد شبکه‌های مجازی بشین و تعریف کنین که مشنگا توشون چیکار می‌کنن. توضیح اضافه‌ای نمیدم تا با ذهن باز جواب بدین. هرچی خلاقانه‌تر و تمسخرآمیرتر و بامزه‌تر، امتیاز بیشتر. (8 نمره)

کتی، دستش را تا جای ممکن، بالا برد، تا جواب سوال را بدهد. وقتی که پروفسور یوآن، انگشتش را به سمت کتی گرفت، مغرورانه، از جایش بلند شد. که البته، وقتی که نیم خیز شد، با صورت، روی زمین فرود آمد. اخمی کرد و از جایش بلند شد، و با پلاکسی مواجه شد که پایش را، مظلومانه، زیرش جمع میکرد.
- اولین شبکه ی مجازی، یه توپ قلقلی بود!

دستانش را به هم کوفت و شکلش را، برای بینندگان، رسم کرد.
- این توپ قلقلی، توی صفه موبایل، حرکت میکرد! خیلی جالب بود. انگشتتو روش نگه میداشتی، بعد تو صفه، حرکت میکرد! یه بارم حواسم نبود، انگشتمو نگه نداشتم.

بغض کرد.
- و توپم، ناپدید شد. یه صفه سفید اومد بالا. بعد، وقتی که شروع مجددو زدم.

خندید.
- توپم، برگشت!

یوآن، اخمی کرد و به سمت کتی برگشت.
- نحوه استفاده ماگل ها، ازشو فهمیدی؟

حال، نوبت کتی بود که اخم کند.
- مگه ماگلا، چجوری با توپشون بازی میکنن؟
- خب، توضیح دیگه ای نداری؟

اما کتی، توضیح داشت. فاز مرموز بودن، به خودش گرفت.
- یه داره ی... منظورم اینه که، یه دایره سبز! با علامتی وسطش.

شنلش را، روی سرش انداخت، و ماسک آدم فضایی اش را، روی صورتش کشید.
- علامتی، که ظهور فضایی هارا، به ما نشان میدهد.

گوشی اش را، بالا گرفت و برنامه را، باز کرد، و همه، به صفحه ی خالی پیام هایش، چشم دوختند.
- و باید منتظر باشیم، تا فضایی ها، حمله شان را، اعلام کنند. ماگل ها، از ما، پیشرفته ترند!

دیزی، نگاهی به گوشی کتی انداخت، و سرش را، در گوشی اش، فرو کرد.
دینگ!
کتی، فریادی کشید و گوشی را، به آن سمت، پرت کرد.
- آدم فضایی ها! حمله کردن! پناه بگیرین!

تعدادی، حرفش را باور کردند، و از جایشان جهیدند. دیزی، آهی کشید.
- کتی...
- دیزی، بلند شو!
- چرا؟
- چون الان فضایی ها، میان بخورنت! قاقارو، کجایی؟

دیزی، چشمانش را بست و نفسی عمیق کشید.
- کتی، چرا نمیری و پیغامی که برامون گذاشتنو بخونی؟

عه، دیزی راست میگفت. کتی، مانند الهه ای که برای نجات، آمده است، دستش را بالا گرفت، تا همه با ایستند.
- یاران من! بگذارید، پیغامشان را بخوانیم.

بار دیگر، با صورت، روی زمین فرود آمد. و باز هم، پلاکس با مظلومیت پایش را، زیرش جمع کرد.
گوشی را برداشت. اسمش را خواند.
- دیزی؟

با احتیاط، پیام را باز کرد.
- کتی، آدم فضایی ها، الکین. ببین. اینجا میتونیم با هم چت کنیم.

دیزی، لبخندی زد. کتی، باهوش بود. میفهمید. بعدا او را به خانه اش دعوت میکرد تا امکانات گوشی را، به او یاد...

- آدم فضایی های خنگ!

پوزخندی، روی لب کتی نشست.
- فکر کردن، میتونن، با استفاده کردن اسم دیزی، خودشون رو خوب، جلوه بدن.

و اینچنین بود، که یوآن، کتی را با اردنگی، سر جایش نشاند.





2- اصلاً با چه روشی وارد شدین؟ می‌تونین فضای داخل گوشی رو فیزیکی تصور کنین که اینجوری جواباتون بامزه‌تر هم میشن. (2 نمره)

کتی، داشت به چیز جعبه مانند نگاه میکرد. چجوری ازش استفاده میکردند؟ شاید، باید مانند فنریر، از وسط نصفش میکرد. دور گوشی را فشار داد. شاید دکمه ای، چیزی داشت. دستش روی چیزی رفت و وسط تاریک چیز، روشن شد. وحشت کرد و گوشی را، به آن طرف پرت کرد. که اتفاقی، به پس کله ی دیزی خورد. با نگاه زهر آلود دیزی، کتی، هر چه خنده داشت را خورد.
با احتیاط، به سمت چیز رفت و برش داشت. انگشتش را روی صفحه کشید. چیز، هر چه که بود، تغییر کرد. حتما خوشش آمده بود. کتی، برش داشت و با کشیدن انگشتش روی صفحه، گوشی را
مانند قاقارو، خاراند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
ارسال شده در: جمعه 1 مرداد 1400 02:41
نمایش جزئیات
آفلاین
1- وارد شبکه‌های مجازی بشین و تعریف کنین که مشنگا توشون چیکار می‌کنن. توضیح اضافه‌ای نمیدم تا با ذهن باز جواب بدین. هرچی خلاقانه‌تر و تمسخرآمیرتر و بامزه‌تر، امتیاز بیشتر. (8 نمره)

شبکه اول مورد نظر: واتساپ مشنگی!
در واتساپ مشنگی هر که واردش می شود دست از پا دراز تر از آن خارج می شود!
در اینجا عده ای روانی مشنگی در کنار هم می نشینند یا می ایستند یا می رقصند یا می خندند یا می دوند و بعد شروع به کر کر می کنند! (صد البته که آن ها که می خندند قهقهه می زنند!)
در اینجا پس از شوخی های رکیک (!) تازه مشنگان نا عزیز به خود می آیند و شروع به فحاشی می کنند! (استغفر مرلین!)
این بود از واتساپ مشنگان خنگ و نا عزیز!
شبکه دوم مورد نظر: سیگنال مشنگی!
در اینجا با عده ای دیگر از مشنگان اسکل مواجه می شویم، که این نا عزیزان عده ای به علت شنیدن نابود شدن واتساپ مشنگی به اینجا مهاجرت نموده اند! بی آنکه بدانند هر جا افتضاح تر از جای پیش!
و عده دوم به علت مسائل امنیتی و توحمات امنیتی به اینجا هجوم آوردند! آنها قصد دارند روابط خویش را مخفی نگه دارند بدون آن که بدانند اگر بخواهند هم نمی توانند مخفی نگه دارند!
و در نهایت عده سوم که نامشان را بیکاریسم می نامیم! بیکاریسم ها در اینجا می گویند، خب محیط قبلی تکراری شد، بریم بعدی... عه، اینم تکراری شد بریم بعدی! و بدین ترتیب همین طور می گویند تا دستگاهشان در نهایت بترکد!
شبکه سوم مورد نظر: شاد مشنگی!
اوهوم، اوهوم!
در این مورد با دو دسته از افراد طرف هستیم، بپردازیم به دسته اول، دسته اول آنهایی که می دانند شاد بد است و این را رک و پوسکنده فریاد می زنند! آنها از شاد متنفرند هرچند هم که آذر خانم جهرمی آن را پیشرفته می کنند، اما آنها دست از اعتراض و تنفر نمی کشند! و آنها اغلبا در ریختن و نصب و انجام شاد مشنگان مشکل دارند!
و دسته دوم، افرادی اند که در باطن به شاد تنفر دارند اما در ظاهر بهش بسیار علاقه دارند، نکته بسیار مهم در مورد اینها این است که همه شاد برایشان درست کار می کند و آنها هم چند تنه شاد را زند نگه می دارند!
شبکه چهارم و پنجم مورد نظر: ایتا و آیگپ مشنگی!
در این شبکات بدلیل بازنشستگی و بدبختی و ورشکستگی به مدارس پناه می آورند، در این حین با مدارس قرار داد می بندند و در نتیجه فقط یک دهم درصد سود می برند! و تنها بازدید کنندگانش دانش آموزان بدبخت مشنگی هستند!
شبکه ششم مورد نظر: اینستاگرام مشنگی!
در اینجا. مشنگان برای ریختن و نصب برنامه زجر بی حدی می کشند و بعد فقط اندکی از این زجر جبران می شود!
از موضوع زجر که بگذریم، در اینجا تمام فجایع و وقایع قابل گفتار و غیر قابل گفتار مشنگان یافت می شود، که بعضی خیلی جالب و بعضی دیگر خیلی خیلی جالب تر و برخی دیگر نیز خیلی خیلی خیلی جالب تر هستند!
شبکه هفتم مورد نظر: Massage مشنگی!
در اینجا با اسکلانه ترین شیوه تبادل اطلاعات مواجه ایم، که افراد وارد می شوند، می نویسند و می نویسند و می نویسند و بعد در هنگام ارسال تمام پیام. پاک می شود!
پس بسیار بسیار اسکلانه است!

2- اصلاً با چه روشی وارد شدین؟ می‌تونین فضای داخل گوشی رو فیزیکی تصور کنین که اینجوری جواباتون بامزه‌تر هم میشن. (2 نمره)

مرلین را شکر ما به همه با انگشت ها پر تبرکمان وارد شدیم!
روش وارد شدن به فضای مجازی اول: واتساپ مشنگی!
در ابتدا انقدر در لیست اپ ها می گردید تا نامش را پیدا کنید، و سپس که پیدا می کنند می فهمند که شارژ موبایل تمام شده است، و بعد از یکی دو ساعت در شارژ بودن می فهمید که اینترنتتان تمام شده است و بعد از نیم ساعت اینترنت خریدن می فهمید واتساپ هنگ کرده است. و بلاخره وارد واتساپ می شوید که می فهمید بیش از پنج هزار پیام دارید!
روش وارد شدن به فضای مجازی دوم: سیگنال مشنگی!
خودتم بکشی نمی تونی واردش بشی، واردش هم یک در هزار هم بشی، کدی می خواهد که تا آخر عمر نمی دونی چیست!
روش وارد شدن به فضای مجازی سوم: شاد مشنگی!
شاد هم که پسر عموی سیگنال است با بیش از سی برابر لگ بیشتر!
روش وارد شدن به فضای مجازی چهارم و پنجم: ایتا و آیگپ مشنگی!
این ها هم که اگر با برترین اینترنت جهان واردش بشی می گوید: "در انتظار اتصال به اینترنت..."
روش وارد شدن به فضای مجازی ششم: اینستاگرام مشنگی!
اینستاگرام مشنگان با اینترنت سوریه باز می شود اما با اینترنت ایرانیان خیر!!!
روش وارد شدن به فضای مجازی هفتم: Massage مشنگی!
مرلین را شکر! این درست کار می کند! اما با لگ یک پینگ ۱۰۰۰۰۰.

وسلام پروفسور جان! /نامه تمام!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابرت هیلیارد در 1400/5/1 11:44:28
ویرایش شده توسط رابرت هیلیارد در 1400/5/1 16:11:11
بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven
پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
ارسال شده در: جمعه 1 مرداد 1400 00:26
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه‌ی اول


- اگه گفتین این چیه؟!

کل کلاس عینهو هیپوگریف به چیزی که توی دست یوآن بود، زل زده بودن. سکوت عمیقی کل فضای کلاس رو تسخیر کرده بود و هیشکی هیچ ایده‌ای نداشت که اون چیز چیه اصلاً.

البته به جز لینی که تازه تحصیلاتش توی رشته‌ی جادوشناسی رو تموم کرده و فعلاً یکی دو ترم از مشنگ‌شناسی رو هم پاس کرده بود و کاملاً انتظار می‌رفت اطلاعاتش از بقیه‌ی ملّت جادویی بیشتر باشه.
- خب معلومه... نوکیا 1100.
- نوپ لینی. افتادی اونور بوم. این یه آیفون 12 پرو مکس 512 گیگابایتی رنگ آبی خریداری شده از فروشگاه رسمی اپل با گارانتی 5 ساله هستش.

یوآن واقعاً پتانسیل اینو داشت که چهره‌ی کمپانی اپل بشه توی تلویزیون و رسانه‌ها و تبلیغات، ولی اپل خسیس فقط به سلبریتی‌های آمریکایی اورریتد پیشنهاد می‌داد.

- به هر حال... کلاً به این میگن گوشی. گوشی یکی از پُراستفاده‌ترین وسایل مشنگاس توی زندگی روزمره‌شون و باهاش میشه خیلی کارا کرد. مثلاً احوالپرسی با فک و فامیلتون با استفاده از جغد حداقل شیش ماه طول می‌کشه، تازه اگه اداره‌ی جغد این وسط مسخره‌بازی در نیاره. ولی گوشی توی تماس گرفتن انقد سریعه که تا شارژ سیم‌کارتتون تموم نشه بیخیال نمیشین. تازه مرحله‌ی بعدیش هم می‌تونه این باشه که تا شارژ سیم‌کارتشونو تموم نکنین بیخیال نمیشین.

یوآن متوجه نوتیفیکیشن جدید توی گوشیش شد و وقتی اونو خوند، ادامه داد:
- ولی الآن مشنگا شدیداً تو فاز شبکه‌های اجتماعی هستن. یکی از دلایلش هم اینه که اونجا کاملاً آزادین که هر محتوایی رو به اشتراک بذارین و در مورد همه‌چی بحث کنین. مثلاً الآن واسم پیام اومد که جاستین بیبر چند دقیقه پیش آهنگ جدید داده و یه میلیارد بازدید هم داشته... o-:

ملّت جادویی که انگار از بین مشنگا جاستین براشون استثنا بود:

- منم خیلی ریلکس میرم توی بخش کامنتا و میگم: خیلی آهنگ آشغالی بود!

همون ملّت:

یوآن گوشیشو گذاشت توی جیبش، چند بار کف زد و بلافاصله نفری یه گوشی جلوشون ظاهر شد. در حالی که همه داشتن به این فک می‌کردن که اینا اصلاً چجوری روشن میشن، یوآن تکونی به چوبدستیش داد و تکلیف اول روی هوا ظاهر شد:

1- وارد شبکه‌های مجازی بشین و تعریف کنین که مشنگا توشون چیکار می‌کنن. توضیح اضافه‌ای نمیدم تا با ذهن باز جواب بدین. هرچی خلاقانه‌تر و تمسخرآمیرتر و بامزه‌تر، امتیاز بیشتر. (8 نمره)

یوآن برگشت سمت بچه‌ها و متوجه اسکورپیوس و فنریر شد که پاهاشونو تا زانو تو گوشیاشون فرو کرده بودن و داشتن سعی می‌کردن وارد فضای مجازی بشن.

واسه همین یوآن تکلیف دوم رو هم ظاهر کرد:

2- اصلاً با چه روشی وارد شدین؟ می‌تونین فضای داخل گوشی رو فیزیکی تصور کنین که اینجوری جواباتون بامزه‌تر هم میشن. (2 نمره)

به این نکات هم حتماً حتماً حتماً دقت کنین:

1- تکالیف کاملاً توضیحی و تشریحی هستن. رول نزنین! خطر نمره نگرفتن!

2- واسه یه سؤال 8 نمره‌ای باید خیلی بیشتر توضیح بدین نسبت به یه سؤال 2 نمره‌ای.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط یوآن آبرکرومبی در 1400/5/1 5:55:04
ویرایش شده توسط یوآن آبرکرومبی در 1400/5/1 5:56:10
ویرایش شده توسط یوآن آبرکرومبی در 1400/5/1 17:22:54
If you smell what THE RASOO is cooking!
کلاس «ماگل شناسی»
ارسال شده در: پنجشنبه 31 تیر 1400 19:23
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کلاس ماگل شناسی
با تدریس پروفسور یوان ابروکرومبی

نوع درس: عمومی

* اساتید محترم موظف هستن زمانبندی های زیر را جهت تدریس و تصحیح تکالیف در نظر داشته باشند. تاخیر در تدریس یا تدریس زودهنگام موجب کسر امتیاز از گروه استاد می شود مگر آنکه از قبل با دفتر مدیریت مدرسه هماهنگ شده باشد.

جلسه اول
زمان تدریس: از ساعت 00:00:00 تاریخ 1 مرداد تا ساعت 23:59:59 تاریخ 2 مرداد
آخرین مهلت پذیرفتن تکالیف: ساعت 23:59:59 تاریخ 13 مرداد
شرح امتیازات: هر زمان قبل از تدریس جلسه دوم

جلسه دوم
زمان تدریس: از ساعت 00:00:00 تاریخ 15 مرداد تا ساعت 23:59:59 تاریخ 16 مرداد
آخرین مهلت پذیرفتن تکالیف: ساعت 23:59:59 تاریخ 27 مرداد
شرح امتیازات: هر زمان قبل از تدریس جلسه سوم

جلسه سوم
زمان تدریس: از ساعت 00:00:00 تاریخ 29 مرداد تا ساعت 23:59:59 تاریخ 30 مرداد
آخرین مهلت پذیرفتن تکالیف: ساعت 23:59:59 تاریخ 10 شهریور
شرح امتیازات: قبل از جلسه امتحانا برای کلاس های تخصصی و حداکثر تا 15 شهریور برای کلاس های عمومی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1400/4/31 19:35:30
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: چهارشنبه 2 مهر 1399 16:25
نمایش جزئیات
آفلاین
نمرات امتحان ماگل شناسی ترم 24ام هاگوارتز!



ابتدا توضیحاتی بدم خدمت شما..اولا که برای امتحانات نقد الزامی نیست، چون دیگه معنی نداره، لذا صرفا در مورد رول امتحانی و روند پیشرفتتون یه توضیح کلی میدم.
دوما هدف بنده و این کلاس در کنار آموزش رول نویسی، آموزش شخصیت پردازی بود، یعنی تمرکز روی این قسمت بود...حقیقتا از لحاظ کمیت اصلا راضی نبودم...کیفیت لکن کمی راضیت بخش‌تر بود، لکن بازم نه! خلاصه که اکثرا باز هم نیاز دارین به تمرین و نقد گرفتن!
و اما نمرات...




گابریل تیت


اصلا فرم خوبی نبود اینگونه روایت گابریل...جدای از اون، کل تمرکز امتحان روی نشون دادن شخصیتت وقتی هست که بحث احساسات و عشق و علاقه و اینا پیش میاد...و به اون جنبه میشه گفت اصلا نپرداختی...
از اول ترم تا حالا طبیعتا پیشرفت هایی داشتی، ولی باز هم خیلی راه مونده تا به اون نقطه مقبول برسی...بیشتر حرف گوش کن و بیشتر توجه کن به حرف نقد کننده ها، چون معلومه زیاد بهش توجه نمیکنی و سرسری از روی جملات و کلماتشون میگذری...طبیعتا نوشتن و نویسندگی عامل اصلی ما در ایفا هست، ولی یادت نره اصل ایفای نقش برخورد و شخصیته...من میتونم خیلی خوب بنوسم، نوبل ادبیات داشته باشماصلا..ولی اگه خوب برخورد نکنم، اگه شخصیتم پرت باشه و ربطی نداشته باشه با چیزی که باید باشه، این نویسندگی به هیچ دردی نمیخوره!

نمره: 14 + 7





زاخاریاس اسمیت


خب اقای اسمیت..اینکه از فرم نامه برای رول استفاده کنی خلاقانه بود...ولی متاسفانه نامه‌ی خوبی نشد...اون چیزی نبود که باید باشه...جدای از رول و نمره و کلاس، اگه دفعه بعد میخواستی با خانومی آشنا بشی و اینا، بیا بهم بگو که جملات و ابراز احساسات بهتری بهت یاد بدم! یکم زبون بازیت خیلی ضعیفه، نیاز به آموزش داری!
و خب این باعث میشه نه این داستان زیاد عاشقانه باشه، و نه ما اونقدر با شخصیت زاخاریس آشنا بشیم، با لایه های پنهان شخصیت زاخاریس، لایه‌ای که مثلا در حالت عادی نمی‌بینیم!
شما هم پیشرفتت واقعا خوب بوده، کمی هنوز خام هست نوشته هات و خیلی زیاد شخصیتت...اگه حس میکنی مدت طولانی ای هست که نقشه هات برای شخصیتت جواب نمیده، عوض کن نقشه ات رو...هنوز ضعیفه شخصیت پردازیت، شاید چون خودت هنوز پیداش نکردی...از آدم های مناسب کمک و نقد بگیر، چون هنوز نیاز به کمک داری!

نمره: 15 + 8





لاوندر براون

دوتا مشکل عمده داشت رولت...یکیش طولانی بودنشه که خب تا جاییش لازم بود...و یکی توضیحات اضافه اس..این توضیح اولش کاملا توی ذوق میزنه...البته پاین بندیش هم آنچنان قوی نیود و اینکه یکم خورده داستان دلباختگی این دو نفر زود اتفاق افتاد هم کمی غیر منطقی به نظر میرسید....لکن قسمت های قوی دیگه پستت تا حدودی این نقص رو برطرف میکنه. در ضمن من اگه جات بودم متن آهنگ آبا رو نمینوشتم...بلکه لینک خود آهنگ رو میدادم!
پیشرفتت کاملا واضحه لاوندر...خیلی خیلی خوب پیش رفتی...هرچند که واقعیت امر اینه که یک خورده هنوز بابت رفتار شخصیتت با دیگر شخصیت ها مشکل داری، البته طبق چیزی که مثلا توی چتباکس و اینا میبنم و ربطی به رول هات نداره، حداقل رول های تکلیفت...خلاصه اینکه راضی ام ازت !

نمره: 18+ 9





سوروس اسنیپ

خب...ببین..داستان اینه که شخصیتی برداشتی که شخصیت سختی هست برای ایفای نقش...خیلی سوژه میده به آدم، ولی همین سوژهای زیادش باعث دست و پا گیر بودن میشه...برای همین...اممم...فرم روایتت بد نبود، ولی خوبم نبود...لکن مشکل اصلی نحوه نچندان جالب دلباختگی سوروس بود...کما اینکه خیلی سعی کردی با توصیفات و به کار بردن جملات حکیمانه مانند، پستت رو قوی کنی، ولی همه این جملات کارساز نبود..بعضیاش حتی باعث میشد که برعکس عمل کنه و به هدفت نرسیدی.
پیشرفت داشتی...بله..ولی اندازه‌اش؟ نه اونقدر...اسنیپ بودن سخته...بیشتر باید تلاش کنی!

نمره:16 + 7

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: دوشنبه 31 شهریور 1399 23:24
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به سمج_*کلاس ماگل با کمالات شناسی*
با تدریس:پروفسور لسترنج
.

-دفتر خاطرات عزیزم، تنها دوست و همراه من! گفتنی ها فراوان است لیکن، اکنون جنگی وجود مرا فرا گرفته، مابین آنچه باید باشم و آنچه دل مرا بسویش سوق میدهد.
اصولا این موضوع که بدون خانواده بزرگ بشی به این موضوع دلالت نداره که بی اصل و نسب باشی!
اصالت به ریشه های اعتقادات، چارچوب های رفتاری، گفتاری و افکار و اعمال ماست.
در چارچوب هایی که من برای خودم ساختم! اما دقیقا قرار نیست اصالت رو بررسی کنم. فقط میخوام کمی راجبش بگم تا بتونم در مبحث حقیقی از واژه اصالت استفاده کنم فکر کنم کافیه!
مدت از اون عشق میگذره، عشقی که به لیلی داشتم. دختر با موهایی به رنگ چوب درخت های تنومند جنگل ها و چشم هایی که دربا رو با انعکاس جنگل سبز برات یاد آوری میکرد.
عشق در تعاریف من یک بار بود، و همان یک بار، همیشه و تا ابد.
اما در زندگی اتفاق هایی رخ میده که همه حساب کتاب های تو رو به هم میریزه.
به این نمیگن عشق، شاید تعریفش جایگزینی برای پر کردن حفره ترد شدگی باشه.
اما از طرفی احساساتم چیز دیگه ای میگه. لرزیدن دل با دیدن و شنیدن خنده هاش، آرامشی که با شنیدن صداش به تک تک سلول هات تزریق میشه و هزاران حس نا مفهوم دیگه. این ها توی تعریف جایگزینی نمیگنجه.
این جدال ها بین منطق و احساس و وجدان من رو نسبت به خودم به شک میندازه. چطور میتونم حسی قوی به کسی داشته باشم که الان چند روزی بیشتر از آشناییمون نمیگذره؟
اون فقط یه ماگل بود که با خودم قرار گذاشتم احساساتم، حال و احوالمو براش بگم و بعد ذهنشو پاک کنم. اما این گفتگو روز ها طول کشید...هر روز وهر روز.
شبیه به یک اعتیاد، هر روز با هم یه شات توی بار میزدیم و بعد از کلی حرف از هم جدا میشدیم اما دیگه عادتم شده بود. اما این ترس از دست دادن نیست؟ اینی که وابستگی یا حس دوست داشتن اسمشو گذاشتم؟
اوه نه نمیتونه این باشه! از دست دادن یه رفیق مشروب خوری؟ یه هم حرف؟ این اصلا منطقی نیست.

-دفتر خاطرات عزیزم الان از اون در گیری هایی که برات گفتم پنج ماه میگذره...
روز های زیادیو با اون رفیق مشروب خور ماگل گذروندم و فکر میکردم هیچ حسی بجز یه هم حرف بهش ندارم. اما الان پنج روزه که همه چیز عوض شده درست از اخرین گفتگومون شروع شد...
با چهره مغومی گف کمتر بهم سر میزنی و برام وقت میذاری. بهتره کات کنیم!
کات کردن چیزی که تازگی ها لقب جدا شدن از کسی که بهش مدتی حسی داشتی شده.
آخرین حرفاش عجیب تر بود از چیزی که انتظارشو داشتم.
همش توی اون موبایل ماگلی لعنتی بودن.

سیوروس: از اولشم ...من از اول دوستت داشتم:)دیدم دستتو بریدی....حالم بد شد....اومدم ببینم چرا اونکارو کردی..
دلبر:من بودم ک خبلی حرفا زدم نشد سرش بمونم.
سیوروس: فدا سرت.
دلبر:اگ بلایی بخواد سرت بیاره این بیماری، بلا بدی سر خودم میارم.
دلبر:شاید فکر کنی دیگه دوستت ندارم ولی همیشه عشقمی پس نباید هیچ بلایی سرت بیاد تو لایق بهترینایی.
سیوروس: پس چرا؟!
دلبر:چون من نمیتونم تو آینده باهات باشم.
سیوروس: خب دلیلشو بگو.
مثلا بگو به فلان دلیل نمیتونم تلاش کنم برا رسیدن بهت!
خودم میدونما ولی میخوام بگی.
که همیشه دلیلشو به خودم گوش زد کنم.
دلبر: مگه نمیگی دلیلشو میدونی؟ خب بگو!
سیوروس:شاید دلیلش ساحر بودن منه؟
دلبر:این چه حرفیه؟ من از اول میدونستم این موضوع رو. ببین دلم نمیخاد بعد یکی دو سال باهم بودن یهو بخوریم ب این مشکل پس از الان گذاشتیمش کنار خیلی بهتره برا جفتمون .
سیوروس: اهان! باشه.
دلبر:بله.

میدونی چیه. اصلا از اولم اشتباه بود. عشق مقدسه، یه پرنده ققنوس نماست. یا حتی مثل یه الهه پاکی.
نباید به هر مسافری لقب والای معشوق داده بشه.
در واقع این برمیگرده به اصالت! کسی که مسئولیت این که شخصیو عاشق یا وابسته خودش کرده و قول و قرار هایی باهاش داره رو با یه عذرخواهی رها میکنه در واقع از مسئولیتش شونه خالی میکنه اصالتش شک بر انگیزه.
این کاریه که اونا بعد از این که عاشق میشی باهات میکنن،تو با عاشق شدن کاملا شکننده و بی دفاع میشی و اون ها قلبتو میشکنن و تنها رهات میکنن. این کاریه که با یه عاشق میکنن، همیشه!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نه چون مومم نه چون سنگم،نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.....
به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli

پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: دوشنبه 31 شهریور 1399 22:59
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پروفسور!
هرچند نیاز به سلام علیک نیست البته!
*******************************************
توجه توجه: خواندن این رول میتواند باعث بروز عوارضی مانند: افسردگی مفرط درجه هزار، جاری شدن سیل اشک ها، خودکشی، خودسوزی،خودجردهندگی، خودزنی، سینه زنی، دیوانگی، گریه ی شدید، گریه ی هیستریک و مرگ در افراد احساساتی گردد. نویسنده ی این رول اکنون در بخش افسردگی طبقه ی تیمارستان سنت مانگو بستری می باشد. این رول به هیچ عنوان طنز نبوده و کاملا به سبک جدی نوشته شده است. برای رفاه حال خودتان، از خواندن این رول صرف نظر کنید!- با تشکر، ستاد مبارزه با ترویج غم و غصه ی وزارت سحر و جادو-لندن.
*******************************************
توجه 2: تمام جملات فرانسوی واقعی بوده و الکی و ساختگی نیستند.
*******************************************
-هممممم هممم هممممم، هممم هممم هممم همممممم همممممممم هممم، هممم....

لاوندر آوازی غمگین را زیر لب زمزمه میکرد. موسیقی ذهنی آواز تمام شد و لاوندر آه بلندی کشید. کیفی کوچک و جادویی در دست داشت و دار و ندارش درون آن بود. روی یکی از نیمکت های یکی از خیابان های بسیار تمیز پاریس نشست. فلور او را فرستاده بود تا هم از حال گابریل خبر بگیرد و هم پاریس را ببیند؛ لاوندر همیشه دوست داشت فرانسه را ببیند، اما فرانسوی بلد نبود.
-چه زبون عجیبی! حروفش حروف ماست ولی نمیفهمم چی نوشته!

او از روی نیمکت برخاست. جلوی زن موبلوندی را گرفت و با انگشت تابلو را نشان داد.
-اینجا چی نوشته؟
-قوِست کی قو ووس آوِز دیت؟
-میگم اینجا چی نوشته؟ روی این تابلو چی نوشته؟
-ژِ نِ کونِیس پاس ووتره لانگو!
-میگم چی نوشتههههه؟
-وِیلِز پارلر فرانسِس!
-برو بابا!
-ژِ سویز دِ سویل. آو ریوویو!

زن از او رد شد و رفت. لاوندر دوباره روی صندلی نشست.
-چه کشور مزخرفی! چرا من، یه جادوگر، نباید یه ورد داشته باشم تا بتونم فرانسوی حرف بزنم؟

زنی که مهربان به نظر میرسید رو به او گفت:
-پویس ژِ ووس آیدر؟

لاوندر با درماندگی به او نگاه کرد. فقط یک کلمه فرانسوی بلد بود.درخواست کمک.
-آیدز- موی!
-کومِنت پویس ژِ ووس آیدر؟

لاوندر اعتراف کرد:
-فرانسوی بلد نیستم!

زن چشم هایش را تنگ کرد.
-پارلز پلوزکلیرمنت!

لاوندر آهی کشید. زن از کنار او رد شد. لاوندر شروع به قدم زدن در شهر کرد. پاریس شهر زیبایی بود، اما چه فایده وقتی نمیتوانست نام خیابان ها را بخواند؟ چه فایده وقتی نمیتوانست بقیه ی جادوگران را پیدا کند؟
جلوی درب یک بوتیک ماگلی ایستاد. خودش را در آینه ی قدی بوتیک برانداز کرد. قد متوسط، دست و پای کشیده، چشم های خرمایی، موهای مواج و بلند، پوست رنگ پریده، لب های باریک و هلویی رنگ،بلوز بافتنی صورتی کمرنگ که تا بالای کمرش میرسید، سویشرت نازک جین که چوبدستی اش را در آن جاساز کرده بود، شلوار جینش که کمی برایش بلند بود. بهترین لباس های ماگلی که فلور به او داده بود. در آینه به صورت خودش خیره شد؛ صورتی که تمام ماهیچه هایش سردرگمی او را نشان میدادند.
بعد از کنترل اطراف، دستش را تا آرنج در کیفش فرو برد تا موبایل ماگلی اش را بیرون بکشد. با اینکه میدانست هیچ چیز از آن سرش نمی شود. موبایلش را به چنگ آورد و بیرون کشید؛ موبایل لغزید، سر خورد و از میان انگشتان کشیده اش افتاد.
جرینگ!
موبایلش خرد شد.لاوندرخم شد تا آن را بردارد. اما دست دیگری پش از او موبایل را برداشته بود. او گفت:
- ژِ نِ پنس پاس خویل پویس اِترِ ریپیر!

لاوندر به او نگاه کرد. پسر قد بلندی با موهای خرمایی و چشمان آبی رنگ که با حالتی غیر قابل توصیف صورت او را ورانداز میکردند.آبی چشمانش معمولی نبود؛ برق خاصی داشت. صورتی خوش تراش و فکی محکم داشت. لاوندر شرمسار گفت:
-من... فرانسوی بلد نیستم!

و به دنبال این اعتراف کیفش را محکم تر در دست فشرد. پسر خندید و دندان های مرتبش را به نمایش گذاشت.
-خب، پس اهل اینجا نیستید! گفتم فکر نمیکنم بشه دوباره تعمیرش کرد.
-شما انگلیسی بلدید؟
-خب، من هم اهل اینجا نیستم!

و چرخید تا به راه رفتن ادامه دهد، اما طوری که با زبان بدن از لاوندر هم درخواست میکرد با او همراه شود.
-اهل سوئیس هستم؛ اونجا مردم به زبون های مختلفی حرف میزنن و من هم خب، مجبور بودم همه ش رو یاد بگیرم. شما اهل کجایید؟
-انگلستان. اهل لندن هستم.
-باید جای قشنگی باشه.

لاوندر شانه بالا انداخت.
-میشه گفت قشنگه، اما اگه به لندن بگیم زیبا، باید به پاریس لقب شگفت انگیز بدیم!

پسر دوباره خندید.
-میتونم... آشنا بشم...باشما؟

این بار لاوندر خندید.
-اسمم لاوندره.
-لاوندر... اسم پرمعناییه...میتونه به معنای دوست داشتنی باشه...
-لاوندر یعنی کسی که عشق می ورزه و بهش عشق ورزیده میشه.

پسر به او نگاه کرد.
-مطمئنم میشه دوست داشتنی هم معنیش کرد.
-خب، البته. وقتی یه زبون شناس چنین نظری رو میده، من چطور میتونم نقضش کنم؟

پسر دوباره خندید.
-این اسم برازنده ی شماست.

لاوندر سرخ شد.
-اسم شما... چیه؟

پسر لبخند زد.
- اسکای. فکر کنم معنیشو بدونی، این اسم انگلیسیه.
-یعنی آسمان.
-هیچ وقت نفهمیدم چرا اسممو گذاشتن آسمون؟
-به خاطر رنگ چشماتونه.

پسر سر تکان داد.
-شاید.
-جدی میگم. چشماتون رنگ خاصی دارن. زیبا هستن.
-زیبا؟ اسم چشمای خودم رو زیبا نمیذارم، وقتی شما اینجا وایسادین.

لاوندر دوباره سرخ شد.
-خب، آقای اسکای، فکر کنم دیگه باید برم!
-کجا میخواین برین؟
-راستش، دوستم توی انگلستان من رو فرستاده اینجا که خانواده ش رو ببینم و حالا...
-گم شدین؟

لاوندر سر تکان داد. اسکای گفت:
-شاید گستاخی باشه؛ اما من یه مهمونخونه دارم. کوچکه و اصلا هم معروف نیست. شایسته ی شما هم نیست اما... فکر کنم جای بدی نباشه.
-بدم نمیاد!
-خوشحال میشم برسونمتون!
-کجاست؟
-همین نزدیکی ها.

و راه افتاد. لاوندر شانه به شانه ی او دنبالش کرد.
-چند سالتون آقای اسکای؟
-اسکای صدام کنین. هجده سالمه. حدودا.
-خیلی خب، اسکای. تو هم من رو لاوندر صدا کن. اینطوری راحت ترم.
-تو چند سالته لاوندر؟
-شونزده. یا شاید هم هفده.

اسکای خندید.
-چی میبینم؟ دختری که از سن خودش مطمئن نیست؟

لاوندر هم خندید.
-فکر کنم سنت برای مهمون خونه داری... یه ذره کم باشه.
-درسته. اونجا مال من نیست. مال پدرمه و اون خب، دلش میخواد من تجربه کسب کنم.

لاوندر لبخند زد و به اسکای نگاه کرد.
-کار درستی میکنه. مطمئنا دوستت داره که اینکارو میکنه.
-شاید؛ شاید هم میخواد منو از سوییس دور کنه. از خودش، و همسر جدیدش.
-پدرت ازدواج کرده؟
-سعی میکنم هضمش کنم!

لاوندر خندید.

-به چی میخندی؟
-به اینکه نمیتونی هضمش کنی!
-شاید تو تا حالا توی چنین وضعی نبودی، ولی...

لاوندر با لحن قانع کننده ای گفت:
-اسکای! همه ی انسان ها به عشق نیاز دارن. به اینکه عشق بورزن و بهشون عشق ورزیده بشه. شاید اولین عشق یک نفر از دنیا بره، اما این نیاز نابود نمیشه...

او خندید.
-چه منطق شگفت انگیزی!

بعد لحنش جدی شد.
-اما مسئله ای هم هست، به اسم وفاداری. مادر من ما رو ترک کرد، اما پدرم بهش وفادار نموند.
-حق با توئه.

لاوندر وسط خیابان به ریل برخورد.
-ریل قطار؟ وسط خیابون؟
-اون قطار نیست. واگن های کوچیکی هستن که توریست ها رو توی شهر جا به جا میکنن. اینجا بهشون میگن ترولا.
-جالبه.

و خواست از روی ریل رد شود.

-مواظب باش!

تا به خود آمد ترولا از جلوی او گذشته و او در میان بازوان اسکای پناه داده شده بود. او خودش را از اسکای جدا کرد. نفسش بند آمده بود. اسکای پشت سرش را خاراند.
-نزدیک بود بزنه بهت!
-آره امکانش بود!

صدای هر دویشان هراسناک بود. اسکای از ترولا رد شد و درب مهمانخانه اش را باز کرد.
-اینجاست؛ ولی خب خیلی شلوغ نیست. چون آرامش نداره. ترولا از جلوش رد میشه.

چراغ ها که روشن شد، لاوندر مهمانخانه را دید. دیوارهای آبی آسمانی که پر از قاب عکس بودند. گلدان های گل سرخ همه جا نصب شده بودند. همه جا پنجره بود. بوی گل سرخ در فضا پیچیده بود.

-اینجا فوق العاده ست! بی نظیره!
-ازش خوشت میاد؟

لحن اسکای مشتاق بود.
-دوستش داری؟
-خیلی دوستش دارم. قشنگه. تو خیلی باسلیقه ای! بی هیچ طلسـ...
-چی گفتی؟
-هیچی.

اسکای لبخند زد.
-میخوای این اتاق رو بهت بدم؟ همین طبقه ی پایینه، ولی تمیز ترین اتاقمونه.
-هر چی باشه خوبه. امشب مقدر شده بود من توی خیابون بخوابم. شاید روی یک درخت بلند و پر شکوفه ی آلبالو.
-تو خیلی رویایی زندگی میکنی؛ ولی این یکی اصلا امکان نداشت. توی فرانسه آلبالو رشد نمیکنه.
-خیلی بد شد. درختای اکالیپتوس برای خوابیدن مناسب نیستن.
-چرا؟
-چون قشنگ نیستن!

اسکای درب اتاق را باز کرد.
-پس از این خوشت میاد. چون قشنگه.

لاوندر با چشم های شیفته وارد اتاق شد.
-بی نظیره!
-امیدوارم حساسیت نداشته باشی. چون همه جا رو گل گذاشتم. از گل های سرخ خوشم میاد.
-من هم همینطور!

او روی تخت آبی رنگ نشست.
-قشنگه.

اسکای کنارش نشست.
-میتونم یه چیزی رو اعتراف کنم؟
-هرچیزی. ولی از من نخواه که چیزی رواعتراف کنم!

اسکای مستقیم به چشمان او نگاه کرد.
-تو... خیلی زیبایی!

لاوندر از دهان نفسی کشید. نمیتوانست چشمانش را از آن چشمان آبی رنگ بدزدد. چشمانی به رنگ دریا که برقی ناآشنا داشتند.
-به نظرم باید چراغ رو روشن کنی. توی تاریکی اینطور میبینی.
-نه. جدی میگم. تو بی نظیری. از اون آدمایی هستی که نمیشه عاشقشون نبود. من تا حالا یکی از اونا ندیده بودم.

لاوندر ساکت ماند. از این محبت آرام سر در نمی آورد. آدم هایی که نمیتوان عاشقشان نبود؟ پیام پنهان این جمله را دریافت میکرد. پیامی که مدتها در انتظار دریافت آن از طرف رون بود، اما حالا همراه با محبتی ناآشنا از یک پسر سوییسی دریافت کرده بود. گیج و سردرگم شده بود. او این محبت را میشناخت، این عشق را، این نوع شیفتگی را، و آن را بار ها نثار رون کرده بود.اما هیچ وقت پاسخ مشابهی دریافت نکرده بود.
این بار واقعی بود، حقیقت داشت. نه عشقینه ای بود، نه افسونی. قابل لمس بود، مثل جویبار زلالی که از روی سنگریزه ها میگذرد. شفاف و نامریی بود، اما قابل لمس. قدرتمندتر از هر طلسمی بود، نوعی جریان کشنده و زندگی بخش. جریان میان نگاه هایشان را حس میکرد، آن قدر شیرین بود که نمیتوانست قطعش کند. دلش میخواست دنیا می ایستاد، زمان دیگر حرکت نمیکرد، و او تا ابد، تا پایان تمام دوران ها، به چشمان اسکای خیره میشد. دلش میخواست به او میگفت چه احساسی دارد، اما نمیتوانست. ترجیح میداد به چشمانش نگاه کند. اسکای میفهمید. اسکای همه چیز را از چشمان او میخواند. همان طور که لاوندر از دریچه ی چشمان دریارنگ او درونش را می کاوید. وجودش را میدید، و روح پاک و زلالش را ، که خالصانه شیفته ی او شده بود. یک شیدایی پاک، یک عشق زلال. فراتر از انتظار، فراتر از تجربه، از آن احساس هایی که تنها باید ساکت ماند و حسشان کرد.
سرانجام اسکای گفت:
-همینجا بمون. تا ابد.
-اگه این چیزیه که تومیخوای، گمونم من هم میخوام.

اسکای خندید.
-هیچ وقت نمیشه مطمئن بود. اما این بار مطمئنم. اجازه هست؟

و دستش را دراز کرد تا دست لاوندر را بگیرد. لاوندر گفت:
-البته!

و دستش را به او داد. اسکای به نرمی انگشتان او را لمس کرد، انگار که از جنس بلور بودند. انگار میترسید انگشتان او در دستش آسیب ببینند، انگار گرانبها ترین گنج دنیا را در دست گرفته بود. او به دست ظریفی که در دست داشت نگاه کرد. چیزی فراتر از یک نگاه. و آرام آرام نوازشش کرد.
-هیچ وقت نرو.

لاوندر به او اطمینان داد:
-هیچ وقت.قول میدم.

اسکای دست لاوندر را روی تخت گذاشت.
-شب خوبی داشته باشی.

لاوندر دراز کشید.
-تو هم همینطور.
اسکای لبخند زد و درب را بست.لاوندر پتوی نرم را روی خودش کشید و انتظار کشید تا خوابش ببرد. چرا خوابش نمی برد؟ اوه، بله! ذهنش خیلی مشغول بود.
-این چه حسیه که به اسکای دارم؟

مسلما شیفتگی بود، یک شیفتگی غیر قابل توصیف.
-پس رون چی میشه؟

حرف های اسکای در ذهنش می پیچید:
-یه مسئله ای هم هست به اسم وفاداری...

عذاب وجدان داشت. اما شیفتگی قوی تر از وجدان بود.
-چیزی که مهمه قلب هامونه. اما اون یه ماگله. خب باشه! رون چی میشه؟ رون که دیگه تورودوست نداره. اما این خیانت به اونه. اون تو رو دوست نداره، پس این خیانت نیست. اما اون یه ماگله.

خودش با خودش بحث میکرد.
-چه اهمیتی داره؟ اون چه واکنشی نشون میده وقتی بفهمه تو جادوگری؟ میترسه. شاید هم ترکت کنه. تو تحمل این درد رو داری؟ نه. ولی ته این شیفتگی چیه؟ ازدواج. خب اون باید بدونه داره با یه ساحره ازدواج میکنه. حق نداره بدونه؟ چرا حق داره. ولی اون خیلی خوش قلبه. حتما میفهمه. شاید هم نفهمه! چطور میشه مطمئن بود. به قول اسکای: از هیچ چیز نمیشه مطمئن بود!

و این جروبحث درونی تا سپیده دم ادامه داشت. صبح، همین که آفتاب بالا آمد، لاوندر خودش را از شر خودش خلاص کرد و از اتاق بیرون رفت.
-تو بیداری اسکای؟

اسکای روی صندلی نشسته بود.
-آره... به گمونم. خوب خوابیدی؟
-به گمونم آره.

اسکای سرتکان داد.
-رابطه ات با قهوه های فرانسوی چطوره؟
-بدم نمیاد.

اسکای بلند شد.
-الان برات درست میکنم.
-نمیخوام.

اسکای به او خیره شد.
-خوبی؟
-مهم نیست.

اسکای از پشت پیشخوان بیرون آمد و به سمت او رفت.
-البته که مهمه!
-نه باور کن چیزی نیست.

اسکای دست او را گرفت.
-چی شده؟

لاوندر افسرده و شرمسار بود.
-من باید برم.

اسکای برجا ماند.
-چی؟

لاوندر بغض کرده بود.
-باید برگردم.
-من هم با تو میام!
-نه اسکای تو متوجه نیستی!
-متوجه ام. تو باید برگردی پیش خونواده ات و...
-و تو نباید بیای.

اشک هایش روی گونه هایش غلتیدند.
-این رابطه اشتباهه. این عشق از بیخ و بن اشتباهه. ما نباید باهم باشیم.
-کیه که بخواد جلومونو بگیره؟
-چیزی که تو هیچ وقت نباید درموردش بدونی.
-اون چیه که از احساسمون مهم تره؟
-هیچی. هیچی از احساسمون مهم تر نیست؛ اما مسائلی هم هست که تو ازشون بی خبری. چیز های قدرتمندی که هیچ وقت نباید باهاشون در بیفتی.
-تونمیتونی بری. نمیتونی ترکم کنی.
-مجبورم.مجبور.
-تو قول دادی که تا ابد با من بمونی! تونمیتونی... نمیتونی زیر قولت بزنی!

او هم می گریست.

-همه چیز همینجا تموم میشه اسکای. سعی کن خوشبخت باشی.

اسکای فقط گفت:
-تو... قول دادی!
-متاسفم.
-خواهش میکنم!
-التماسم نکن. بذار راحت تر برم.
-التماست میکنم!
-فقط رفتن رو برام سخت میکنی.
-لاوندر!
-خداحافظ اسکای. خوشبخت شو و مراقب خودت باش.
و لاوندر، بی رحمانه و دل شکسته به انگلستان برگشت. بی آنکه گابریل را ببیند.

دوماه بعد- سنت مانگو-بخش افسرده ها

-اون دختره رو می بینی؟
-آره.
-افسردگی حاد داره. دوماهه اینجاس. اسمش لاوندره. هیچ کاری نمیتونیم براش بکنیم.
-طفلکی!

لاوندر روی تختش غلت زد، و آواز عاشقانه ومعروف "یکی از ما"* را با صدای شیرینش زمزمه کرد:
-یکی از ما تنهاست./یکی از ما دلتنگه/منتظر یه تماسه. /یکی از ما گریه میکنه./یکی از ما دراز کشیده./روی تخت تنهایی خودش./ احساس حماقت میکنه./ احساس حقارت میکنه./ آرزو میکنه کاش هیچ وقت نرفته بود./ اما میخوام تو هم بدونی./ یکی از ما باید میرفت...

و اسکای هم در پاریس همین آواز را زمزمه کرد...

*آواز معروف (one of us)متن انگلیسی آواز:
[right]One of us is only, one of us is alonly, waiting for a call.
One of us is crying, one of us is lying, on her only bed.
Feeling stupped,feeling scorn.
Wishing she had never left at all.
But I want you to know, one of us had to go.
[/righ
t]

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: یکشنبه 30 شهریور 1399 12:56
نمایش جزئیات
آفلاین
نکته:خواندن این نامه در بعضی از افراد موجب آب مروارید و سیاهی چشم میشود.

جسیکای عزیز

اکنون که این نامه را مینویسم،به تبعید اجباری خواهم رفت که در آنجا نه جغدی است و نه وسایلی ماگلی تا با تو ارتباط بگیرم.میدانم که هم اکنون میپرسی که وسایل ماگلی چیست.جسیکای عزیزم،ایا میدانستی که تا به حال به تو دروغ گفته ام؟بله.من یک جادگرم! امیدوارم من را بخاطر این دروغم ببخشی اما جادوگران ادم ها را روی سیخ کباب نمیکنند.ما شیطان پرست نیستیم و جارو های ما هم برای کتک زدن نیستند.
اما بیا این حرف ها را ول کنیم و از خاطراتمان بگوییم تا مبادا یکدیگر را فراموش کنیم.یادت میاید روزی که روی سر مردی که به تو متلک انداخت شاخ گذاشتم؟تو آنموقع بسیار ترسیده بودی و فکر میکردی من یک شعبده باز شیطانی هستم. موقعی که جیغ میزدی و به مردی که دو شاخ دراز روی سرش روییده بودند نگاه میکردی؟من عاشق چشمان سیاه تو شدم.عاشق مو های صافت و جیغ های روی مخت! تو از من خواستی که دست از سرت بردارم اما دیگر دیر شده بود.به فکر افتادم تا از تو دلجویی کنم.فردای آن روز دوباره تو را در کافه دیدم و برایت مرد را بدون شاخ آوردم تا نشان دهم من ذات شیطانی ندارم و تو خندیدی! وقتی خنده تو را دیدم ، دیگر دنیا برای من بدون تو ارزش نداشت.پس فردا کت و شلوار پوشیدم و دسته گلی زیبا برایت سفارش دادم تا به تو ابراز علاقه کنم اما تو در کافه نبودی. دنیای من در آن لحضه در هم شکست.دیگر زندگی بدون تو برایم معنا نداشت.
رو به ریاضت آوردم و در اتاقم را رو به همگان بستم.نقاشیت را کشیدم و به در اتاقم زدم. دیگر کارم شده بود نگاه کردن به عکس تو و گریستن در فراغت.مادرم،نقاشی تو را دید و با سقاوت نقاشی زیبای چهره ات را پاره کرد.گفت که من فقط یک بی مسئولیت به خون خالصم هستم و از من نا امید شده.اما ناگهان آن حرف ها تلنگری به من زد. من برای اذیت کردن مادر اسلایترینی هم که شده بود باید تو را پیدا میکردم! هزاران جغد خریدم و برای هر کدام از جغد ها یک نشانی دادم. چهره فرشته گونه ات را برای هر کدام از جغد ها ترسیم کردم و منتظر ماندم تا نشانی از تو برسد.
روز ها و ماه ها به فکرت بودم و منتظر بودم تا جغدی از تو برای من برسد. نمیدانستم که آیا میتوانی با جغد برای من نامه بفرستی؟ شاید جغد را بیرون می کردی و نامه را نمیگرفتی . در آن صورت ایا چیزی از من باقی میماند؟
تا اینکه یک روز جغدی بر گشت و نامه ام را به خودم پس داد.معلوم بود که تو جغد را از خانه بیرون کردی و برای همین جغد نامه ام را به خودم پس داده بود. اما لااقل نشانیت را پیدا کرده بودم. به ناگاه زندگی در رگ هایم جریان پیدا کرد.دوباره نامه را به جغد دادم و به او گفتم نامه را از دریچه نامه خانه بیندازد تا تو نامه ام را پس ندهی. جواب داد! اولین نامه ات به دستم رسید. در ان گفته بودی که من تو را ندیده ام و نمیشناسم پس چرا به من نامه میدهی؟ من خودم را معرفی کردم و تو هم سر صحبت را با من باز کردی.
زندگیم به حالت عادی برگشت. دیگر برنامه روزانه ام را پیدا کرده بودم و ان نامه نوشتن و حرف زدن با تو بود.من به مدت سه ماه با تو نامه نوشتم و مکاتبه کردم اما نشانیت را نمیدانستم.بالاخره دل را به دریا زدم و از او تو نشانت را پرسیدم. روزی که نامه تو را دریافت کردم،همزمان بهترین و بدترین روز زندگیم بود! باز هم کت و شلوار پوشیدم و بهترین دسته گل را دستچین کردم. از در خانه بیرون زدم تا جلوی در خانه ات ظاهر شوم که مادرم سر رسید. ناگهان همه دنیا روی سرم خراب شد. دست و پایم را بست و مرا توی خانه انداخت. اکنون که این نامه را مینویسم،در اتاقم زندانی هستم. هیچ چیزی در اتاق من نیست بجز یک سیب برای خوردن و یک لیوان آب برای نوشیدن. شانس با من یار بود که همان جغدی که با آن با تو مکاتبه میکردم،برای من قبل از بسته شدن در و پنجره اتاقم برایم کاغذ و قلم گذاشته بود.
اما همه این ها را گفتم که به تو تنها یک چیز بگویم.اگر من در جایی که به آن تبعید شدم،مردم و از درون پوسیدم،بدان که حداقل یک دنیا تا آخرین لحظه عمرش به تو فکر میکرد.هنوز هم برایم نامه بنویس و بفرست. شاید جغدم توانست نامه را در جنگل های سیبری به دستم برساند و در هوای طوفانی سیبری قلبم را گرم کند.
به امید دیدار.

عاشق پنهانیت
زاخاریاس اسمیت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده