جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
20 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] کافه تفريحات سياه!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 16 اسفند 1397 20:14
نمایش جزئیات
آفلاین
حرف سو خیلی منطقی بود،بنابراین هکتور ظرف معجونش را رها کرد و رو به مرگخواران کرد.
-خب بچه ها،محفلی ها هیچوقت نمیان یه همچین رستوران باکلاسی!

بلاتریکس که درحال مجادله با بانز بود،با سر حرف هکتور را تایید کرد.
-آره...از اولم میدونستم که نباید بیایم اینجا،فقط میخواستم امتحانتون کنم!

لینی بعد از اینکه موفق شد بالهای مگسی را بکند،برای هکتور دست زد.
-آفرین هکتور!تو خیلی باهوشی،رگه هایی از خون ریونکلاوی رو درونت مشاهده کردم!

سو بلند شد و پوکرفیس به مرگخواران خیره شد.
-هی!این من بودم که به هکتور گفتم!

مرگخواران بی توجه درحال بلند شدن از صندلی هایشان بودند.سو شاخک های لینی را گرفت.
-لینی من این رو فهمیدم!

لینی بعد از اینکه دست سو را گاز گرفت و شاخکش را آزاد کرد،به او نگاه ترحم آمیزی کرد.
-ببین سو،میدونم تازه مرگخوار شدی و دنبال راهی میگردی که خودتو بالا ببری،ولی این درست نیست که بخوای هکتورو ضایع کنی و دروغ بگی!

سپس پر زد و رفت و سو را با دهانی باز و صورتی قرمز مانند معجون عشق هکتور تنها گذاشت.

مرگخواران بعد از اینکه قهوه خانه تیغ دار را در نبش خیابان یافتند،تک تک داخل شدند و روی صندلی ها نشستند.
-آخخخ!

صدای مرگخواران به هوا رفت،تازه فهمیده بودند چرا اسم قهوه خانه تیغ دار است،الحق که صندلی های تیزی داشت.
...

مرگخواران حدود یک ساعتی در قهوه خانه تیغ دار سرپا ایستاده بودند و سو اینبار پیش دستی کرد.
-زیرپامون علف سبز شده!
-نمیخواد حرفای هکتورو تکرار کنی سو!

سو که واقعا کلافه شده بود،به بهانه ی اینکه کلاهش بیرون افتاده است،به سمت در خروجی رفت.

-سو من حتی اگه کلاهمم میفتاد بیرون نمیرفتم برش دارم!اینجا محله خطرناکیه!

سو بدون توجه بیرون رفت،به دیواری تکیه داد،آگهی از روی دیوار افتاد.
-رستوران پیازستان،غذاهای خوشمزه با پیاز را تجربه کنید!

دیگر همه میدانستند محفلی ها فقط پیاز میخورند،سو هم با توجه به این نکته آگهی را برداشت و به سمت مرگخواران رفت تا بالاخره هوشش را به آنها اثبات کند!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 6 اسفند 1397 22:05
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران حرکت کردند. به طرف بهترین رستوران هاگزمید...و دور و برش به امید رسیدن یک جادوگر سفید به انتظار نشستند.

نشستند...و نشستند...و نشستند...

-هکولی...هی...پیست...

هکتور که سرگرم نوشتن کلماتی نامفهوم داخل دفترچه اش بود، سرش را بلند کرد.
-حواسمو پرت نکن. در حال انجام کشف بزرگی هستم. معجونی که به خورد یکی بدی و عاشقت بشه...این معجون، انقلابی در علوم معاجین محسوب می شه.

سو، در حالی که با کلاهش خودش را باد می زد جواب داد:
-اون که قبلا کشف شده. ولش کن. ببین این جا چی هست!

سو به طرف زمین اشاره می کرد. هکتور چند ثانیه به محل اشاره سو خیره شد و ناگهان چشمانش برق زدند.
-ایول...تو بی نظیری سو. همینه. تخم چمن...باید بهش اضافه کنم که تبدیل به معجون شانس بشه. عشق به چه دردی می خوره! همه دنبال شانسن.

سو مسیر باد زدنش را از خودش به هکتور تغییر داد.
-آروم باش بابا...اونم قبلا کشف شده. نظرت چیه که قبل از تلاش برای کشف و اختراع، یه نگاهی به کشف شده های گذشته بندازی؟

نظر هکتور منفی بود. ولی در آن لحظه این موضوع اهمیتی برای سو نداشت.
-من دارم به اینا که زیرم هستن اشاره می کنم. ببین...علف! زیر پامون علف سبز شده. خب مشخصه که سفیدا هیچوقت نمی تونن بیان به همچین رستورانی. به نظرم داریم وقت تلف می کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 25 مهر 1397 15:25
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا کلمات تنها و سفید و بی دفاع رو کنار هم میذارن و مدتی دربارش فکر میکنن.

صدایی دم گوش کراب فریاد میزنه:
-به نظر تو آدم کی بی دفاع میشه؟

کراب از جاش میپره...لعنت به تویی نثار بانز میکنه و جواب میده:
-خب...من...وقتی بارون بباره بی دفاع میشم.

دلیلش رو همه میدونن و این جوابی نیست که دنبالش باشن.

بانز دور و برشو نگاه میکنه. چشماش دنبال مرگخوار نسبتا عادی و نرمالی میگرده که سوالشو ازش بپرسه.
-این یکی نمیشه...اینم که خل و چله...اینم که اعصاب نداره...این یکی اصلا آدم نیست که نرمال باشه...این یکی هم که همینجوریشم بی دفاعه...آهان...ملانی! از ملانی میپرسم.

و میپرسه...

ملانی کمی فکر میکنه.
-من...وقتی گشنم باشه بی دفاع میشم.

جواب همینه...رستوران! مرگخوارا باید به یه رستوران برن و منتظر یه سفید تنها و گرسنه و بی دفاع بشن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 14 مهر 1397 00:04
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد توسط قیچی ادوارد زخمی می شه و مقداری خون از دست می ده...خون مورفین رو بهش منتقل می کنن و لرد معتاد می شه. ولی مشخص نیست به چی.
لرد که بطور ناگهانی فلج هم شده ادعا می کنه به یه سفید(محفلی) معتاد شده و باید برن براش یه جادوگر سفید بیارن.
مرگخوارا اول به خونه گریمولد مراجعه می کنن...ولی محفلی ای که میارن(گادفری) به درد نمی خوره.

.........................

لرد سیاه بعد از کمی مکث ادامه داد:
-محفلی یاران من! جادوگر سفید! به خاطر آوردید؟ شما باید یک محفلی برای ما بیارین که ما به محض دیدنش خوب بشیم! درگیر مسائل فرعی شده و این موضوع را به فراموشی سپردید!

-ارباب محفلیا باقالی نیستن که ما بریم جمعشون کنیم و بیار....

مرگخوار گستاخ بی چشم و روی ترسوی تنبل، به درک واصل شد!

بقیه هم فورا ماموریتشان را به خاطر آوردند و تشکیل جلسه دادند.

-خب ما چرا می ریم جلوی در خونشون؟ اونجا اولا بهمون شک می کنن...دوما حواسشون جمعه و چهارما اگه کمک بخوان کل محفل می ریزه بیرون!
-منظورت از کل محفل دانش آموزانی متشکل از کله زخمی و گرنجر و ویزلی و ویزلی و ویزلی و ویزلیه؟
-سوما رو نگفتی!
-مهم نیست...خواستم توجهتونو به نکات مهم تر جلب کنم.

مرگخواران فکر کردند...

یک سفید تنها و بی دفاع را کجا می شد پیدا کرد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1397 14:02
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران تمام تلاششان را کردند تا نامحسوس بترسند اما در محضر ارباب کسی حتی نمی توانست به پنهان کردن چیزی از ارباب فکر کند، این سوسول بازیای دروغ و دروغگویی همه اش از برای محفلیان است بس. ارباب پس از اندکی نظاره کردن یاران باوفایش گفت:
-اربابتون رو منتظر می ذارید؟!فرمودم به داوطلب احتیاج داریم!

مرگخوار زیر چشمی به یکدیگر نگاه می کردند و هریک به دنبال یک قربانی کم ارزش تر از بقیه می گشتند اما امت ارباب متشکل از جادوگران برجسته و فریخته بود و سرانجام حتی کراب هم به این نتیجه رسید که بهتر از جادوگران مشنگ زاده و ایتام برای این کار استفاده کنند بنابراین بعد از قربان صدقه رفتن و تعرفات این چنینی گفت:
-ارباب از نظر من بهتره یکی از محفلیا رو بیاریم اینجا به سیخ بکشیم، هم کیفش بیشتره هم از یاران باوفای شما چیزی کم نمیشه.

ارباب بعد از انداختن یک نگاه پر خشم و غضب الود به یاران و الخصوص کراب گفت:
-پس هیچ یک از شما نمی خواهید خوشحالی اربابتون رو ببینید! درسته؟!

مرگخواران با کلمه اخر لرد سیاه به خود لرزیدند و در اخر لینی که شهامت از سر رویش میریخت برای بهتر دیده شدن جلو امد و گفت:
-من حاضرم برای راضی شدن ارباب هرکاری بکنم!

بلاتریکس بعد از دیدن شهامت لینی حرصش گرفت و این کار پیکسی را خودشیرینی دید به سرعت جلوی پای ارباب زانو زد و گفت:
-ارباب من داوطلب بهتری برای این کار هستم.

مرگخوران با دیدن این صحنه جرعت یافتند و یک به یک برای خودی نشان دادن جلو می امدند و ادعای داوطلبی می کردند. به هرحال موضوع حیثیتی شده بود. (:/)
ارباب با دیدن این همه داوطلب برای فدا شدن گل از گلش شکفت و گفت:
-اربابتون ترجیح میده یه یتیم ترجیحا محفلی رو برای این کار بپذیره !

مرگخواران نفس راحتی کشیدند و ارباب دوباره گفت:
-اما چه کسی لایق فدا شدن برای من هست؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1397 05:48
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف با بغض به ساحره ها نگاه کرد. با بغض به قمه هاش نگاه کرد. با بغض به ارباب نگاه کرد. با بغض به تابوت و اره برقی نگاه کرد. ولی وقتش را تلف نکرد که با بغض به بلاتریکس نگاه کند. اره برقی و تابوت بیشتر احتمال داشت که جواب بدهد.

- نهههههههههههه!

در آن لحظه، تمام مرگخواران به شکل O___o در آمدند. چند هفته بعد کراب به ریمل BeYu یش قسم می خورد که لرد هم O___o شده بود. احتمالا کراب حق داشت، چون لرد تنها کسی بود که می توانست به جای O__|__o شدن، O___o شود. به هر جهت همه O__|__o شکلی، برگشتند و به بلاتریکس خیره شدند. او خودش را سد راه رودولف به سمت تابوت کرده بود.

- بلاتریکس. ملکه ی قلب من. همیشه می دونستم محبت من در قلب سیاه تو هم اثر کرده. می دونستم بین من و تو یه چیزی خیلی خالص و خیلی عمیق و خیلی... اوی. هی! کجا می ری؟! دارم باهات حرف می زنما!

بلاتریکس داشت به سمت لرد می رفت. درست مثل تمام چهل سال زندگی مشترکش با رودولف، وانمود کرد او وجود ندارد!
- سرورم. من رو به خاطر جسارتم ببخشید. ولی سرورم. خواهش می کنم توی تصمیمتون تجدید نظر کنید. شما واقعاً می خواید رودولف به دو نیم شه؟ و دو تا رودولف داشته باشیم؟ و دوتاشون سر پست دربانی با هم تا ابد دوئل کنند؟ سرورم بعدش ممکنه باز همدیگه رو با قمه نصف کنند، و دوباره، و دوباره، و جهان پر از رودولف شه!

دنیایی پر از رودولف ها! لرد همان لحظه داشت از تصورش عرق می کرد.
- رودولف. از جلوی چشممون دور شو.

صدای لرد ضعیف و مریض احوال به نظر می رسید.
- به داوطلب دیگه ای احتیاج داریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I will keep quiet
You won't even know I'm here
You won't suspect a thing
You won't see me in the mirror
But I crept into your heart
You can't make me disappear
Til I make you
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 تیر 1397 14:22
نمایش جزئیات
آفلاین
همه مرگخواران سکوت کردند. همه آنها می دانستند که یک تابوت و اره برقی وسیله شعبدی بازی سالم و امنی ب نظر نمی رسد.

- چرا ساکتین؟ دوست ندارین اربابتون رو خوشحال کنید؟ نکنه می ترس...
فنریر گرگینه گریفیندوری سینه سپر کرد و گفت:
- ترس؟ ترس اصلا چی هست؟
لینی با خونسردی بال بال زد.
- اگه راست می گی خودت برو تو تابوت.
- عه... چیزه... من یه کاره نیمه تمون دارم فکر کنم برم تمومش کنم بعد بیام!
سپس با سرعت زیادی از جمع دور شد.

- خب هیچکودومتون نمی خواین اربابتون رو خوشحال کنین؟

مرگخواران نگاهی به یکدیگر انداختند که، لرد سیاه سکوت را شکست.
- رودولف!

رودولف به سختی آب دهانش را قورت داد.
- بله ارباب!
- تو برو!
ولی ارباب...
- همین که گفتیم!
- ارباب! من گناه دارم! اگه من بمیرم بلا بیوه می شه، بی دربان میمونین، همه مرگخوارای ساحره خودکشی می کنن، قمه هام یتیم می شن، غر هام می جواب می مونن، دیگه نمی تونم دوئل کنم1 دلتون میاد ارباب؟
- بسه رودولف! زیاد از حد شنیدیم برو!

رودولف بغض کنان به سمت تابوت رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر بار گران بودیم رفتیم!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 9 تیر 1397 21:51
نمایش جزئیات
آفلاین
شخص مزبور، گادفری بود که سعی داشت وارد خانه ی شماره ی دوازده شود، ولی یادش نمی آمد که برای ورود باید چه کند. همان طور پوکر فیس به فضای بین خانه ی یازده و سیزده خیره شده بود که حس کرد شی ئی نوک تیز به گردنش فشرده می شود.

صدایی از پشت سرش گفت:

- آناتا وا محفلی دسکا؟

گادفری به آرامی برگشت و با یک ساحره ی ژاپنی که کاتانایش را به طرف او نشانه رفته بود، رو به رو شد. یکی از آن لبخندهایی که به نظر خودش دختر کش بود، اما بیشتر مورمور کننده به نظر می آمد، تحویل ساحره داد و گفت:

- های، وتشی وا محفلی دس .. به این علامتای سیاه رو پیشونیم توجه نکن.. قلبم از شیر هم سفیدتره.. البته منظورم شیر پاستوریزه اس، نه شیر جنگل.. چه کاری می تونم...

ساحره به او فرصت نداد تا جمله اش را تمام کند؛ او را از گردن گرفت؛ داخل یک گونی انداخت و یک گره ی کور به آن زد. همان طور که داشت به سمت بقیه ی مرگخوارها می رفت، کاتانایش دست داخل جیب کرد و مشغول شمارش پول هایی شد که دقایقی پیش از تاتسویا گرفته بود.

***

مرگخوارها به خانه ی ریدل برگشتند و محتویات گونی را جلوی پای اربابشان خالی کردند. لرد لحظاتی به محفلی مزبور خیره شد و گفت:

- حالمان بهتر نشد.. محفلیش تقلبیه.. احتمالا از واردات چینه...

نجینی که از صبح چیزی نخورده بود و دل ضعفه داشت با خوشحالی پرسید:

- پاپا!.. می تونم بخورمش؟

گادفری که در آن لحظه اصلا آمادگی شهادت در راه آرمان های محفل را نداشت، گفت:

- لرد سیاه باید یه نمایش سپید و گوگولی ببینن تا حالشون خوب شه.. به عنوان یه شعبده باز ماهر خودم ترتیب این کارو میدم..

بعد چمدانش را گشود و یک تابوت چوبی و چند تا اره برقی بیرون کشید. مرگخوارها به آن وسایل نگریستند و با خودشان فکر کردند که ابزار مزبور بیشتر یادآور قتل های مشنگی است تا نمایش های گوگولی.

گادفری با لبخند گفت:

- خب.. حالا کی داوطلب می شه که تو تابوت بخوابه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 9 تیر 1397 15:10
نمایش جزئیات
آفلاین
-مامورم!

لیسا بازو را ول کرد و یقه را گرفت!
-مامور وزارتخونه؟ لعنت بر تو!

مامور که از گرفته شدن یقه اش توسط ساحره ای به این زیبایی ناراحت نبود اصلا عقب نکشید. لبخند زد...چشمک هم زد...و گفت:
-مامور برق هستم خانم. اومدم ببینم چرا این خونه مصرف برقش صفره. رئیس اداره شدیدا از این موضوع ناراحته. میگه باشد که خونه شماره دوازده نباشد! ولی الان که اومدم اینجا میبینم واقعا نباشیده شده. کو این خونه؟ خونه رو ول کن...شماره تو بده به من اگه مشکل برقی داشتی خودم بیام حل کنم.

در این مرحله هوریس غیرتی شد و پرید دک و پوز مامور برق را به هم ریخت.

مامور به هم ریخته شده توسط مرگخواران در جوب آب افکنده شد و همراه جریان آب به فاضلاب شهری پیوست.

مرگخواران به انتظار ادامه دادند.

تا این که شخص دیگری نزدیک شد!

دروئلا زیر لب گفت:
-خودشه. این یکی دقیقا شبیه یه سفیده. آماده باشین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 8 تیر 1397 14:39
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد توسط قیچی ادوارد زخمی میشه و خون از دست میده...خون مورفین رو بهش منتقل می کنن و لرد معتاد می شه. ولی مشخص نیست به چی.
لرد که بطور ناگهانی فلج هم شده ادعا می کنه به یه سفید(محفلی) معتاد شده و باید برن براش یه جادوگر سفید بیارن. مرگخوارا به محفل می رن و جلوی در منتظر یه سفید هستن که بتونن با خودشون ببرنش.

....................

مرگخواران پخش و پلا منتظر نشستند و نشستند. ولی نه خبری از محفلی ورودی شد و نه خروجی. فنریر بالای درخت بلندی رفته و نقش دیده بان را بازی می کرد.
-یکیو دارم می بینم...رو پیشونیش جای زخمه. می تونه کله زخمی باشه...البته موهاش...کمی بلنده! نه نه...این که ساحره اس. یکی دیگه رو دیدم...قدش کوتاهه، چشاش درشته، کج و کوله اس. اینم که جنه. جن قابل قبوله؟

لایتینا دفترچه ای از کیفش در آورد و ورق زد.
-نمی دونم. اجنه معمولا جبهه ندارن. به اربابشون خدمت می کنن. اگه اربابشون عوض بشه جبهه شون هم عوض می شه. تو بیشتر نگاه کن ببین کسی...هی...اون کیه؟

جادوگری با ردای کوتاه آبی رنگ درست جلوی مقر محفل با سرگردانی به دیوار ها نگاه می کرد.
-خب...این یعنی چی...این پلاک یازده...اینم سیزده...پس دوازده کو؟

لیسا با عجله جلو رفت و بازوی جادوگر را گرفت که در نرود!
-هی هی...صبر کن ببینم. تو کی هستی؟ محفلی هستی؟ می خوای عضو محفل بشی؟ قبلا عضو محفل شدی؟ فرزند روشنایی هستی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!