جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: داستانهای سه خطی
ارسال شده در: شنبه 16 شهریور 1387 15:33
نمایش جزئیات
آفلاین
... خسته و بی حوصله به سمت تالار اسلیترین حرکت می کرد و ناراحت بود که چرا در این موقعیت پروفسور اسلاگهورن را نیافته . گویا باید فردا به دیدارش می رفت و موضوع را با او در میان می گذاشت ... برای همین با سرعت بیشتری به راهش ادامه داد و راهش را پیمود .
---------------------------------------------------------------------------
تالار خصوصی اسلیترین مملو از دانش اموزانی بود که خسته از تکالیف و امتحانات روزانه می نالیدند...تام با حالتی تحقیر برانگیز به ان ها نگاه کرد و سپس پوزخندی زد و به راهش ادامه داد.
در خوابگاه پسران جک مکین پسر لاغر مو قرمزی با کک مک هایی که سراسر صورت سپیدش را گرفته بود روی تخت دراز کشیده بود و بقیه برای انجام تکلیف معجون سازی به تالار اصلی رفته بودند.به اسمان تاریک و ستاره های درخشان نگاه کرد و با فکر فردا به خواب عمیقی فرو رفت!
---------------------------------------------------------------------------
صبح زود از خواب بیدار شد و مشغول لباس پوشیدن شد تا پس از خوردن صبحانه در سرسرای اصلی ، نزد پروفسور اسلاگهورن برود و از او سؤالاتش را بپرسد .
... قبل از حرکت نگاهی به تکالیفش انداخت و پس از آنکه از کامل بودنشان اطمینان حاصل کرد از خوابگاه پسرانه ی اسلیترین خارج شد و به سمت سرسرای اصلی رفت .
----------------------------------------------------------------------
هیاهوی همیشگی سرسرا را فرا گرفته بود.با بی میلی بر سر میز نشست.فکر رسیدن به اهداف شومش یک لحظه نیز راحتش نمیذاشت. به سرعت،نون برشته را در دهان خود کرد و با ولع،نوشیدنی خود را نوشید. به آرامی از جای خود بلند شد و پیش بسوی کلاس حرکت کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستانهای سه خطی
ارسال شده در: شنبه 16 شهریور 1387 14:57
نمایش جزئیات
آفلاین
... خسته و بی حوصله به سمت تالار اسلیترین حرکت می کرد و ناراحت بود که چرا در این موقعیت پروفسور اسلاگهورن را نیافته . گویا باید فردا به دیدارش می رفت و موضوع را با او در میان می گذاشت ... برای همین با سرعت بیشتری به راهش ادامه داد و راهش را پیمود .
---------------------------------------------------------------------------
تالار خصوصی اسلیترین مملو از دانش اموزانی بود که خسته از تکالیف و امتحانات روزانه می نالیدند...تام با حالتی تحقیر برانگیز به ان ها نگاه کرد و سپس پوزخندی زد و به راهش ادامه داد.
در خوابگاه پسران جک مکین پسر لاغر مو قرمزی با کک مک هایی که سراسر صورت سپیدش را گرفته بود روی تخت دراز کشیده بود و بقیه برای انجام تکلیف معجون سازی به تالار اصلی رفته بودند.به اسمان تاریک و ستاره های درخشان نگاه کرد و با فکر فردا به خواب عمیقی فرو رفت!
---------------------------------------------------------------------------
صبح زود از خواب بیدار شد و مشغول لباس پوشیدن شد تا پس از خوردن صبحانه در سرسرای اصلی ، نزد پروفسور اسلاگهورن برود و از او سؤالاتش را بپرسد .
... قبل از حرکت نگاهی به تکالیفش انداخت و پس از آنکه از کامل بودنشان اطمینان حاصل کرد از خوابگاه پسرانه ی اسلیترین خارج شد و به سمت سرسرای اصلی رفت .
---------------------------------------------------------------------------

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستانهای سه خطی
ارسال شده در: شنبه 16 شهریور 1387 00:03
نمایش جزئیات
آفلاین
\... خسته و بی حوصله به سمت تالار اسلیترین حرکت می کرد و ناراحت بود که چرا در این موقعیت پروفسور اسلاگهورن را نیافته . گویا باید فردا به دیدارش می رفت و موضوع را با او در میان می گذاشت ... برای همین با سرعت بیشتری به راهش ادامه داد و راهش را پیمود
____________________________

تالار خصوصی اسلیترین مملو از دانش اموزانی بود که خسته از تکالیف و امتحانات روزانه می نالیدند.
تام با حالتی تحقیر برانگیز به ان ها نگاه کرد و سپس پوزخندی زد و به راهش ادامه داد.
در خوابگاه پسران جک مکین پسر لاغر مو قرمزی با کک مک هایی که سراسر صورت سپیدش را گرفته بود روی تخت دراز کشیده بود و بقیه برای انجام تکلیف معجون سازی به تالار اصلی رفته بودند.به اسمان تاریک و ستاره های درخشان نگاه کرد و با فکر فردا به خواب عمیقی فرو رفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: داستانهای سه خطی
ارسال شده در: جمعه 15 شهریور 1387 22:17
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه :

سوژه اصلی اینه که تام می خواد از هوریس اسلاگهورن بپرسه که هورکراکس چیه ... [ در این مابین اتفاقات زیادی میفته و تام به مقصد و هدف نهاییش نزدیکتر یا از اون دورتر می شه ]

*البته سوژه شبیه به این رو ما قبلا در اسلیترین داشتیم ، ولی با این متفاوت بود و آخر سر هم تموم نشد*

هورکراس یا جان پیچ به وسایلی گفته می شود که مقداری از روح شخص با مثلا کشتن یک نفر در اون جسم قرار می گیره و کلا روح دریده می شه . لرد ولدمورت 7 هورکراکس داشت .
__________________________________________________


شروع :

... خسته و بی حوصله به سمت تالار اسلیترین حرکت می کرد و ناراحت بود که چرا در این موقعیت پروفسور اسلاگهورن را نیافته . گویا باید فردا به دیدارش می رفت و موضوع را با او در میان می گذاشت ... برای همین با سرعت بیشتری به راهش ادامه داد و راهش را پیمود .


ادامه بدین !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستانهای سه خطی
ارسال شده در: جمعه 15 شهریور 1387 19:08
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام !



طبق صحبتی که با ناظر مردمی این انجمن ، آنیتا دامبلدور شد ! ایشون مجوز راه اندازی این تاپیک رو در میخانه ی مسنجر دادند و فرمودند که هر چه زودتر کمک های ناظرانه ی خود را به ما می رسانند .

جدا از شوخی و اینا ، این تاپیک به زودی با هدف نوشتن داستان های ادامه دار که بین 3 تا 5 خط هستند ، شروع مجدد به کار خواهد کرد . امیدوارم که استقبال خوبی رو مشاهده کنیم و تاپیک فعالی داشته باشیم .


توضیحاتی نه چندان زیاد در مورد تاپیک بدم :
1- شما برای ادامه دادن ، نوشته های قبلی را در پستتان حتما باید بگذارید .
2- حتما بین 3 تا 5 خط بنویسید و بیشتر یا کمتر ننویسید .
3- حتما پست اول هر داستان را بخوانید تا از جریان و ماجرای داستان آگاهی پیدا کنید .
4- هر داستان پس از اتمام برای مقالات سایت فرستاده می شود و نام تمامی نویسندگان و دست اندرکاران آن قرار می گیرد .
5- و ...


به زودی آغاز بکار می کنیم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستانهای سه خطی
ارسال شده در: دوشنبه 6 خرداد 1387 17:19
نمایش جزئیات
آفلاین
توضیح:راوی این داستان دانای کل سوم شخص هست و دیگه اسنیپ نیست . امیدوارم اشکالی نداشته باشه!

لیلی و اسنیپ در حال قدم زدن بودند و هر کدام یک بطری نوشیدنی کره ای داغ در دست داشتند . جیمز و سیریوس پشت سر آنها حرکت می کردند و جیمز آنقدر بلند با سیریوس صحبت می کرد که لیلی صدایش را بشنود:آره ، باید اونجا بودی و می دیدیش که چطور از جارو پرت شد پایین . این زرزروس فقط به درد روغن مالی به دسته جارو ها میخوره!
هر دو بلند بلند خندیدند . لیلی با عصبانیت به اسنیپ گفت:بیا بریم کافه مادام تریفوت بلکه دست از سرمون بردارن..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما که رفتیم آسیا....
Re: داستانهای سه خطی
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1387 20:40
نمایش جزئیات
آفلاین
فصل دوم،اولین کلاس هری با اسنیپ


خب،امروز اولین کلاسم با هری پاتر معروفه...چیکار کنم...اون هم پسر جیمز نفرت انگیزه...وهم پسر لیلی عزیز...فهمیدم...اگر رفتارش مثل لیلی بود همونطور که با لیلی رفتار میکردم با اونم رفتار میکنم..ام اگر مثل جیمز بود..پیش همه خردش میکنم...
با استرس هنگام عبور از پله ها دست هاش رو محکم مشت کرده بود اما مثل همیشه سرش رو بالا گرفته بود و از از پله ها به سمت کلاس معجون سازیه خود به سمت پایین حرکت میکرد. در کلاس رو مثل همیشه با قدرت باز کرد
به کل کلاس یک نگاه کلی کرد
اما ناگهان برق نگاهی تموم حواسش رو به خود جلب کرد !
برای یک لحظه دلش میخواست تا به سمت هری بره و اون رو به خاطر چشمانش که مانند لی لی بود بغل کنه!
اما بلافاصله پشیمان شد با دیدن چهره ی جیمز گونه ی هری حس نفرتی لحظه به لحظه در او اوج میگرفت...حس خشم همراه با اضطرابی ناشناس...در خودش حسی شبیه انتقام را حس کرد...انتقام در ظاهر به خاطر جیمز و محافظت در باطن به خاطر لی لی!!!
در بین عشق و نفرتی که در وجودش احساس می کرد.تردیدی هم داشت...اما نه.هرگز و هیچوقت نباید به چشمان این پسر مستقیم نگاه می کرد.باید می گذاشت پسر جیمز پاتر باقی بماند.به آهستگی سراغ لیست اسامی رفت و اسامی را با صدای بلند خواند...
-هری پاتر...بله بله ، شاگرد جدید ما...شاگرد مشهور.
نمیخواست کلماتش اندک احساس محبت او را آشکار سازد...

خب،هر چهره ی مشهوری یه خصوصیاتی داره..با چندتا سوال چه طوری پاتر مشهور..آره،حالا وقتش بود..لیلی معجون سازیش عالی بود..اگه به لیلی رفته باشه باید به سوالام جواب بده...

اسنیپ راضی از فکره هوشمندانه ای که به ذهنش رسیده بود سریعا شروع میکنه دستور العمل سخت ترین معجونی که ممکنه دانش آموزان سال اولی بتونن از پسش بر بیان رو روی تخته مینویسه با توضیحات مختصری که این معجون برای تقویت حافظه به کار میرود و ... به حرف هاش پایان میده و با ترسی خاص منتظره به پایان رسیدن وقت ساختن معجون میشه در آخر کلاس ...
اسنیپ بسیار مشتاقانه منتظر رسیدن،نوبت هری برای دیدن معجونش شد...و وقتی هری جلو اومد،همه چیز براش روشن شد...اون هیچ شباهتی به لیلی نداره...برعکس،خیلی شبیه جیمز پاتر از کارش ممنونه...بیچاره لیلی که هیچ سهمی تو پسرش نداره..جز چشاش..
--------------------------
باز غوطه ور در افكارم ميشوم..هنوز دانش آموزان مشغول آماده سازي معجون هايشان بودند.به ياد خاطرات نوجواني كه با ليلي داشتم..صحبت هايي كه داشتيم و افكار و علايق ليلي.هنوز هم كه هنوزه دوستش دارم و دلم براش تنگ شده.شايد مشكل از منه كه نميتونم با پسر جيمز طوري رفتار كنم كه آلبوس خواست ولي من عاشق ليلي بودم.مغزم رو راحت گذاشتم تا در افكارم غرق شوم!

===========
نفر بعدي لطف كنه و يكي از خاطرات شيرين ليلي و اسنيپ رو كه هري در قدح انديشه در كتاب هاي بعدي ميبينه رو اينجا بياره و لطفا جاي كار بذاره تو همون خاطره تا بقيه هم ادامه بدن!اينجوري بخوايم پيش برمي اين فصل خيلي كوتاه ميشه!

ممنون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستانهای سه خطی
ارسال شده در: دوشنبه 9 اردیبهشت 1387 17:59
نمایش جزئیات
آفلاین
فصل دوم،اولین کلاس هری با اسنیپ

خب،امروز اولین کلاسم با هری پاتر معروفه...چیکار کنم...اون هم پسر جیمز نفرت انگیزه...وهم پسر لیلی عزیز...فهمیدم...اگر رفتارش مثل لیلی بود همونطور که با لیلی رفتار میکردم با اونم رفتار میکنم..ام اگر مثل جیمز بود..پیش همه خردش میکنم...
با استرس هنگام عبور از پله ها دست هاش رو محکم مشت کرده بود اما مثل همیشه سرش رو بالا گرفته بود و از از پله ها به سمت کلاس معجون سازیه خود به سمت پایین حرکت میکرد. در کلاس رو مثل همیشه با قدرت باز کرد
به کل کلاس یک نگاه کلی کرد
اما ناگهان برق نگاهی تموم حواسش رو به خود جلب کرد !
برای یک لحظه دلش میخواست تا به سمت هری بره و اون رو به خاطر چشمانش که مانند لی لی بود بغل کنه!
اما بلافاصله پشیمان شد با دیدن چهره ی جیمز گونه ی هری حس نفرتی لحظه به لحظه در او اوج میگرفت...حس خشم همراه با اضطرابی ناشناس...در خودش حسی شبیه انتقام را حس کرد...انتقام در ظاهر به خاطر جیمز و محافظت در باطن به خاطر لی لی!!!
در بین عشق و نفرتی که در وجودش احساس می کرد.تردیدی هم داشت...اما نه.هرگز و هیچوقت نباید به چشمان این پسر مستقیم نگاه می کرد.باید می گذاشت پسر جیمز پاتر باقی بماند.به آهستگی سراغ لیست اسامی رفت و اسامی را با صدای بلند خواند...
-هری پاتر...بله بله ، شاگرد جدید ما...شاگرد مشهور.
نمیخواست کلماتش اندک احساس محبت او را آشکار سازد...

خب،هر چهره ی مشهوری یه خصوصیاتی داره..با چندتا سوال چه طوری پاتر مشهور..آره،حالا وقتش بود..لیلی معجون سازیش عالی بود..اگه به لیلی رفته باشه باید به سوالام جواب بده...

اسنیپ راضی از فکره هوشمندانه ای که به ذهنش رسیده بود سریعا شروع میکنه دستور العمل سخت ترین معجونی که ممکنه دانش آموزان سال اولی بتونن از پسش بر بیان رو روی تخته مینویسه با توضیحات مختصری که این معجون برای تقویت حافظه به کار میرود و ... به حرف هاش پایان میده و با ترسی خاص منتظره به پایان رسیدن وقت ساختن معجون میشه در آخر کلاس ...
اسنیپ بسیار مشتاقانه منتظر رسیدن،نوبت هری برای دیدن معجونش شد...و وقتی هری جلو اومد،همه چیز براش روشن شد...اون هیچ شباهتی به لیلی نداره...برعکس،خیلی شبیه جیمز پاتر از کارش ممنونه...بیچاره لیلی که هیچ سهمی تو پسرش نداره..جز چشاش..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][b]و جسم سیمو
Re: داستانهای سه خطی
ارسال شده در: جمعه 6 اردیبهشت 1387 16:21
نمایش جزئیات
آفلاین
فصل دوم،اولین کلاس هری با اسنیپ

خب،امروز اولین کلاسم با هری پاتر معروفه...چیکار کنم...اون هم پسر جیمز نفرت انگیزه...وهم پسر لیلی عزیز...فهمیدم...اگر رفتارش مثل لیلی بود همونطور که با لیلی رفتار میکردم با اونم رفتار میکنم..ام اگر مثل جیمز بود..پیش همه خردش میکنم...
با استرس هنگام عبور از پله ها دست هاش رو محکم مشت کرده بود اما مثل همیشه سرش رو بالا گرفته بود و از از پله ها به سمت کلاس معجون سازیه خود به سمت پایین حرکت میکرد. در کلاس رو مثل همیشه با قدرت باز کرد
به کل کلاس یک نگاه کلی کرد
اما ناگهان برق نگاهی تموم حواسش رو به خود جلب کرد !
برای یک لحظه دلش میخواست تا به سمت هری بره و اون رو به خاطر چشمانش که مانند لی لی بود بغل کنه!
اما بلافاصله پشیمان شد با دیدن چهره ی جیمز گونه ی هری حس نفرتی لحظه به لحظه در او اوج میگرفت...حس خشم همراه با اضطرابی ناشناس...در خودش حسی شبیه انتقام را حس کرد...انتقام در ظاهر به خاطر جیمز و محافظت در باطن به خاطر لی لی!!!
در بین عشق و نفرتی که در وجودش احساس می کرد.تردیدی هم داشت...اما نه.هرگز و هیچوقت نباید به چشمان این پسر مستقیم نگاه می کرد.باید می گذاشت پسر جیمز پاتر باقی بماند.به آهستگی سراغ لیست اسامی رفت و اسامی را با صدای بلند خواند...
-هری پاتر...بله بله ، شاگرد جدید ما...شاگرد مشهور.
نمیخواست کلماتش اندک احساس محبت او را آشکار سازد...

خب،هر چهره ی مشهوری یه خصوصیاتی داره..با چندتا سوال چه طوری پاتر مشهور..آره،حالا وقتش بود..لیلی معجون سازیش عالی بود..اگه به لیلی رفته باشه باید به سوالام جواب بده...

اسنیپ راضی از فکره هوشمندانه ای که به ذهنش رسیده بود سریعا شروع میکنه دستور العمل سخت ترین معجونی که ممکنه دانش آموزان سال اولی بتونن از پسش بر بیان رو روی تخته مینویسه با توضیحات مختصری که این معجون برای تقویت حافظه به کار میرود و ... به حرف هاش پایان میده و با ترسی خاص منتظره به پایان رسیدن وقت ساختن معجون میشه در آخر کلاس ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I will leave the sun for the rain...
Re: داستانهای سه خطی
ارسال شده در: جمعه 6 اردیبهشت 1387 15:33
نمایش جزئیات
آفلاین
فصل دوم،اولین کلاس هری با اسنیپ

خب،امروز اولین کلاسم با هری پاتر معروفه...چیکار کنم...اون هم پسر جیمز نفرت انگیزه...وهم پسر لیلی عزیز...فهمیدم...اگر رفتارش مثل لیلی بود همونطور که با لیلی رفتار میکردم با اونم رفتار میکنم..ام اگر مثل جیمز بود..پیش همه خردش میکنم...
با استرس هنگام عبور از پله ها دست هاش رو محکم مشت کرده بود اما مثل همیشه سرش رو بالا گرفته بود و از از پله ها به سمت کلاس معجون سازیه خود به سمت پایین حرکت میکرد. در کلاس رو مثل همیشه با قدرت باز کرد
به کل کلاس یک نگاه کلی کرد
اما ناگهان برق نگاهی تموم حواسش رو به خود جلب کرد !
برای یک لحظه دلش میخواست تا به سمت هری بره و اون رو به خاطر چشمانش که مانند لی لی بود بغل کنه!
اما بلافاصله پشیمان شد با دیدن چهره ی جیمز گونه ی هری حس نفرتی لحظه به لحظه در او اوج میگرفت...حس خشم همراه با اضطرابی ناشناس...در خودش حسی شبیه انتقام را حس کرد...انتقام در ظاهر به خاطر جیمز و محافظت در باطن به خاطر لی لی!!!
در بین عشق و نفرتی که در وجودش احساس می کرد.تردیدی هم داشت...اما نه.هرگز و هیچوقت نباید به چشمان این پسر مستقیم نگاه می کرد.باید می گذاشت پسر جیمز پاتر باقی بماند.به آهستگی سراغ لیست اسامی رفت و اسامی را با صدای بلند خواند...
-هری پاتر...بله بله ، شاگرد جدید ما...شاگرد مشهور.
نمیخواست کلماتش اندک احساس محبت او را آشکار سازد...

خب،هر چهره ی مشهوری یه خصوصیاتی داره..با چندتا سوال چه طوری پاتر مشهور..آره،حالا وقتش بود..لیلی معجون سازیش عالی بود..اگه به لیلی رفته باشه باید به سوالام جواب بده...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][b]و جسم سیمو