هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: معدن متروک متروپولیس !
پیام زده شده در: ۱۷:۰۹ یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۵
#22

تدی اسنیپ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۳ شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۲۹ پنجشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۴
از یه جای خوب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 67
آفلاین
فنریر درحالیکه با تعجب به ولدمورت نگاه میکرد گفت :قربان چرا این کارو کردید ؟؟......اون فقط یه زلزله ی کوچیک بود .لحظه ای سکوت مرگباری برقرار شد فنریر تمام شجاعتش را جمع کرد من من کنان گفت :....ترسیدین؟ ..
لردسیاه به سرعت برگشت و چشمان سرخش را به او دوخت از چشمانش آتش می بارید فنریر لرزشی بر بدنش احساس می کرد تمام وجودش را سرمای غریبی فرا گرفت . نمیتوانست به ولدمورت نگاه کند او خود ترس بود.
ولدمورت گفت : خوب شغال کوچولو فکر می کردم باهوشتر از این حرفها باشی خیلی ناامیدم کردی فکر کردی نمیتونستم اون گرگینه رو بکشم ؟ من فقط نمیخواستم یه قهرمان فداکار دیگه به دامبلدور تقدیم کنم هنوزم اونا میمیرن اما اینباردفن میشن. دراثر یه زلزله ی طبیعی .
ولدمورت یه قدم به جلو برداشت وخطاب به یکی از مرگ خوارهاگفت:یه طلسم روی این معدن بذار که کسی نتونه آپارات کنه.
و در حالیکه باد در شنلش می پیچید ناپدید شد
*****************
.
آنتونیابرگشت و به لوپین که چند متر آن طرف تر ایستاده بود نگاه کرد.لوپین خاک آلود و خسته به نظر می رسید اما چشمهایش از فروغ امید می درخشید.
_از اون طرف معدن می ریم.
همهمه ای میان جمع افتاد.گرگینه ی جوانی گفت:مگه اون ور بسته نیست؟
لبخند تلخی بر لبان لوپین نشست.او چوب دستیش را روشن کرد و به آرامی گفت: شما خیلی وقته که خودتونو اینجا زندونی کردید.اون سمت معدنو باز کردن.
گرگینه ها به سختی از جا بلند شدند. تانکس به چند نفر تنه زد و خودش را به لوپین رسانید.
با چشمانی که از وحشت گشاد شده بود زمزمه کرد: ریموس .اون ور...اون ور متروه...یعنی شهره. نگاهی به افراد پشت سرش انداخت و گفت: می فهمی که...
لوپین به چشمان او نگاه کرد و قاطعانه گفت: تو فکر بهتری داری دورا؟
و قدم در راهی سخت گذاشت.
*****************
معدن تاریک و هراس آور بود. صدای قدمهای آنها در معدن می پیچید.دیوارها مرطوب بودند و تمام آنها را لجن تیره رنگی پوشانده بود.صدای چکه کردن آب می آمد ولی مشخص نبود که منشا آن کجاست.
نور ساطع شده از چوب دستی لوپین به وسیله ی دیوارها بلعیده می شد و فقط قادر بود چند قدم آن طرفتر را روشن سازد و این معدن متروک را مخوفتر می ساخت.
هرچه جلوتر می رفتند دیوارها از هم دورتر می شدند و راه گشادتر می شد هنوز زمان زیادی نگذشته بود که حس کردند معدن روشنتر شده آنها به دخمه ی همیشگی رسیده بودند . گرگینه ها با دیدن مکان آشنا شاد شدند اما همه جا را بوی تعفن گرفته بود هنوز جنازه ی گرگینه ای که مدتی پیش در جنگ با فنریر کشته شده بود بر روی زمین قرار داشت به محض اینکه نور چوبدستی تانکس بر روی صورت پاره پاره ی گرگینه افتاد صدها موش چاق ازروی آن پراکنده شدند و کرمهایی که برروی تن او می لولیدند را نمایان کرد لکه های خون که حالا سیاه و خشک شده بودند آن منظره را هولناک تر می ساختند .
رابرت ردای مندرسش را روی او کشید . لوپین گفت:
_ خوب.بچه ها هرچی لازم دارید بردارید. می خوایم حرکت کنیم.
تانکس نگاهی به عقب انداخت و با دیدن گرگینه هایی که سعی می کردند موشها را بگیرند و توی جیب ردایشان جا بدهند چندشش شد و رویش را برگرداند.
لوپین فریاد زد: حرکت می کنیم.

###################

خارج از رول:
اطلاعات مربوط به مترو رو از پست اول نارسیسا برداشتم.
ولدمورت عزیز می شه بگی نمرات از چندن؟
با تشکر .تدی اسنیپ


فردا خواهد آمد خواهید دید هر کس آنچه نیست که می بینید
و اما پشت دریا ها یقین شهری ست رویایی

[img]http://www.jadoogaran.org/modules/xcgal/watermark.php?[/img]


Re: معدن متروک متروپولیس !
پیام زده شده در: ۶:۴۱ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۵
#21

آرتیکوس دامبلدورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۸ دوشنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۱۵ جمعه ۱ شهریور ۱۳۸۷
از کاخ سفید پادشاهان در کوه های سفید سرزمین رویاها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 431
آفلاین
لرد ولدمورت چوبدستي اش را به سمت قلب لوپين نشانه گرفت ولي لوپين همچنان مقابل او ايستاده بود و خيره نگاهش ميكرد،گويي تمام اندامهاي بدنش از تهديد آن چوبدستي نمي ترسيدند و منتظر به رسيدن پاياني براي خود بودند.
"شاخدار ... پاندمي،به زودي بهتون ميپيوندم"لوپين با تصور پيوستن خود به دوستانش،لبخندي كوچكي بر لبانش نقش بست.
لرد ولدمورت با مشاهده آن لبخند به شدت عصباني شد ولي چيز ديگري او را به خاطره ها كشاند...به زمان روبرويي با جيمز پاتر...او نيز مانند لوپين در مقابلش ايستاده بود...چطور چنين شجاعتي در آنها بوجود مي آيد؟...لرد ولدمورت ناگهان با لرزش زمين،از مرور خاطره ها بازگشت و با تعجب به معدن كه گريبانگير حادثه اي غير پيشبيني شده بود نگاه كرد.
ديوارهاي معدن به شدت مي لرزيدند و سنگهاي معدن با مقدار بسيار زيادي خاك بر روي زمين فرو ميريختند.نگهدارنده هاي چوبين ديواره هاي معدن نيز،به نظر قادر به تحمل ديواره ها نبودند و هر لحظه امكان آن ميرفت تا شكسته شوند.
لرد ولدمورت پس از مشاهده وضعيت معدن نگاه ديگري به لوپين كه همچنان در منتظر به مرگ ايستاده بود كرد و گويي كه تصميم خود را گرفته باشد گفت:
-همه از معدن خارج شوند...بذاريد طبيعت آنها را در خود مدفون كند.سريع!
و بعد رويش را از لوپين برداشت و به سرعت از معدن به همراه مرگخوارانش خارج شد.اما لوپين گويي كه در شكي از سرنوشتش فرو رفته باشد همچنان آنجا ايستاده بود.ناگهان يك نفر از پشت،دست او را گرفت و به سمت خودش كشيد.
در لحظاتي بعد زلزله تمام شد.سقف معدن به طور بسيار وسيعي فرو ريخته بود.در داخل معدن،در قسمتي كه از آسيبهاي زلزله تاب آورده بود،صداهاي سرفه هاي متعددي شنيده ميشد.
-لوموس!
نوري از چوبدستي تانكس خارج شد و ابعاد كوچكي از باقي مانده معدن را روشن كرد.لوپين به آرامي و احتياط از زمين بلند شد و با استفاده از آن نور به اطراف نگاه انداخت.عده از گرگينه ها با استرجس جمع شده و تانكس نيز كنار او ايستاده بود.راه خروج از معدن به طور كامل مسدود شده بود،به طوري كه رفتن از آن راه را غير ممكن ميكرد.او پس از ارزيابي موقعيت با صدايي بلند كه همه بتوانند بشنوند گفت:
-راه خروج مسدود شده...تنها كاري كه قادر به انجامش هستيم رفتن به نقاط داخلي تر معدن هست تا شايد راهي براي خروج پيدا كنيم...
-ولي...
-راه ديگه اي وجود نداره...اينجا نيز امن نيست.ممكن است دوباره معدن در اين قسمت دچار ريزش شود.راه بيافتيد...




تکه هایی توی متن هست که چشم گیره و چیز هایی هست که خیلی خوب نیست و چیز هایی هم اصلا وجود نداره!

مسئله ی چشم گیر وضعیتی که آفریده شده توی پست! خوبه ! بار تنگنا روی کلمه ها گذاشته شده!
برای مثال استفاده از نگه دارنده های چوبینی که تحمل بار رو ندارن خیلی خوب انجام شده و نوع کلمه ها ، یه فضا روالقا می کنن!

از نکات نه چندان جالبش می تونم به ورود به ذهن ولدمورت به اون شکل احساسی و احمقانه اشاره کنم! مثه یه آدم فضایی با ولدمورت بر خورد می شه و ضمنا معمولا سعی می شه که به ذهن شخصیت دارک داستان این جوری وارد نشن! همیشه یک جوری مر موز بودن پرسوناژ سیاه رو حفظ می کنن! نه اینکه همچو احساسات و عواطفی بهش بدن که مثل آدم مریخی ها به نظر برسه!

و چیز هایی که غایبن! فضا سازی و باقی موارد توی متن هست اما خیلی ناخن خشکانه(!!!) درواقع خیلی جزیی! این ها باید پرورونده بشه! باید روی سوژه ی مهم خراب شدن معدن متروک مترو پولیس خیلی بیشتر از این کار بشه!

در نهایت :
6/10


آه شما رو به ریش مرلین رحم کنید قرار بود این پست رو من نقد کنم ولی گویا همکار عزیز فکر کردن من نیستم و یا به دلایلی نخواهم بود و این پست رو نقد کردن و من از همه جا بی خبر که یه ساعت نشستم این متن رو نقد کردم و ... آی
به هر حال در نقد ساتوری بنده نیز نکات مهمی برای ادامه این داستان هست که فکر می کنم توجه و رعایتش برای دریافت نمره ی دلخواه و البته رسیدن به آن هدف مقدس لازم و ضروری باشه ! ( طبق معمول: نقد شد در تاپیک نقد و بررسی ... بیچاره آرتیکوس ! )


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۵/۲/۱۰ ۱:۲۶:۵۳
ویرایش شده توسط نارسیسا بلک در تاریخ ۱۳۸۵/۲/۱۰ ۱۶:۵۸:۳۸

آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور

ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)

[b][color=009900]آرتيكوس ..


Re: معدن متروک متروپولیس !
پیام زده شده در: ۱۵:۴۴ سه شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۵
#20

پنه لوپه کلیرواتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۹ شنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۳:۱۰ دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۹
از پشت دریاها!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 239
آفلاین
-کارت تمومه لوپین.فکر کردی میتونی از دست ما فرار کنی؟
لوپین با شنیدن این حرف ناگهان ایستاد.تانکس و گرگینه ها نیز به تقلید از او متوقف شدند.نور ضعیفی که از چوبدستی یکی از مرگخواران ساطع میشد چهره ی او را قابل تشخیص میکرد...پیتر پتی گرو.کم کم همه جا روشن شد.
تانکس با نگرانی به بازوی لوپین چنگ زد اما نگاهی که لوپین به او کرد پر از اعتماد به نفس بود...و این به تانکس آرامش میبخشید.لحظاتی بعد گری بک نیز به جمع مرگخواران پیوست.و ناگهان سردی همه جا را فرا گرفت...از آن شنل بلند سیاه و سرمای فضا میشد فهمید فردی که در کنار گری بک راه میرود کیست...لرد سیاه.
-به نظر میاد که زیاد از دیدن من خوشحال نشدین؟
صدای خنده ی وحشتناک مرگخواران بلند شد.خنده یی که مو را بر تن انسان سیخ میکرد.
-زیادی خودتونو دست بالا گرفته بودین.قبول ندارین؟
لوپین لبهایش را بر هم فشار داد.اما پیش از آنکه شروع به صحبت کند لرد سیاه دنباله ی حرفش را گرفت:
-خب برای همه پیش میاد.لحظاتی که فکر میکنن قادر به انجام هرکاری هستن...خیلی سخته که ببینن اینطوری نیست.من بهتون حق میدم شوکه بشید!
همه ی گرگینه ها به لوپین چشم دوخته بودند.گویی انتظار داشتند که او با حرفهایش همه چیز را درست کند!
-اما من به شما حق نمیدم که فکر کنید میتونید برای بقیه تصمیم بگیرید.
این جمله چهره های مرگخواران را پر از حیرت کرد.
لرد سیاه شروع کرد به خندیدن!لحظاتی هیچ کس حرفی نزد و همه منتظر عکس العمل بعدی لرد بودند.زیرا بی تردید حرف لوپین عواقب خوبی نداشت و این خنده نیز نشانه ی خوشحالی نبود.
-جالبه!جالبه!از کی تا حالا روانشناس شدی لوپین؟
اما لوپین همچنان صاف و بی حالت ایستاد و به او نگاه کرد.در صورتش هیچ نشانی از ترس دیده نمیشد...در عوض تنها چیزی که از حالات گرگینه ها پیدا بود وحشت بود.رنگ آنها مثل گچ سفید شده بود و فکر میکردند که لوپین با حرفهایش همه چیز را خراب میکند.
___________________________
خارج از رول:اگر خوب نبود متاسفم.سعی میکنم تو پستای بعدی بهتر باشم...دیگه اینکه من خط آخر نوشته ی سارا رو نادیده گرفتم!



Re: معدن متروک متروپولیس !
پیام زده شده در: ۱۰:۲۵ سه شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۵
#19

سارا اوانز old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۶ شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۳۵ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از بالای سر جسد ولدی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 993
آفلاین
محفل ققنوس
ناراحتی از چهره ها نمایان بود و از دیر کردن لوپین و تانکس نشأت می گرفت. آنیتا در طول اتاق قدم می زد و باعث می شد سکوتی در اتاق بر جای نماند. آرتیکوس ناگهان از پله هایی که روی آن ها نشسته بود بلند شد و گفت:
_باید تا کی صبر کنیم؟ شاید توی دردسر افتاده باشند ...!
آلبوس دامبلدور که مثل همیشه آرام بروی صندلی نشسته بود و فنجان قهوه اش را با تومأنینه می خورد با این سوال در حالی که فنجان را از مقابل لبانش دور ساخت و بروی میز قرار می داد گفت:
_کمی دیگه صبر می کنیم...... اگر خبری نشد یه فکری می کنیم....!
سارا:
_ولی ممکنه جونشون در خطر باشه....در این شرایط هر لحظه ارزش داره....میگم بهتره یه عده رو ....!
دامبلدور بر خلاف عادتش مجبور شد حرفش را قطع کند و گفت:
_این جنبه ی بده ماجراست و جنبه ی خوبش اینه که ما فکر کنیم اونها در راه هستند و مشکلی بوجود نیومده.....پس بهتره همون کاری که گفتم انجام بدیم.....
بار دیگر فنجانش را برداشت و گفت:
_ صبر می کنیم.....!

***********************************
گرگینه ها لحظه ایی با تعجب به یک دیگر نگریستند و سپس نگاهی به لوپین افکندند که با سرعت به داخل غار می دوید. تانکس بار دیگر فرمان لوپین را تکرار کرد و گفت:
_زود باشید....دارن میان این طرف.....باید برگردیم داخل....شنیدید چی گفتم؟!!
تانکس نمی دانست در آن شرایط باید با داد زدن آن ها را به مقصود خویش برساند و یا اینکه با صدای آهسته سخن بگوید که کسی متوجه آن ها نشود.
کم کم گرگینه ها نیز به تبعیت از لوپین و تانکس تصمیم گرفتند بار دیگر به محل زندگی زجر آور خویش بر گردند و خود را به دست سرنوشت بسپارند. این تصور که شاید آن ها بتوانند به محفلی ها بپیوندند به سختی قابل پذیرش بود و این شاید برای آن ها قابل هضم نبود.
سرعت حرکتشان بسیار بالا می نمود و این باعث شده بود صدایی بس کوبنده محیط ساکت و خالی از صوت را بشکند و توجه مرگ خواران به آن سو جلب شود. اکنون مرگ خواران با سرعت بیش تری حرکت می کردند و متوجه شدند داخل غار اتفاقاتی در حین وقوع ست. گری بک خود را با سرعت بیش تر به دهانه ی غار رساند. سپس ایستاد و پوز خندی زد.سایه هایی بروی دیوار انتهایی که به پیچ منتهی می شد نمایان بود.سایه هایی از گرگینه هایی که زندگی را دوست می دارند ولی حاضر به زندگی خفت باری که گری بک برای آن ها برنامه ریزی کرده بود نبودند. به همراهانش که اکنون در کنار او قرار گرفته بودند گفت:
_ مثل اینکه به موقع رسیدیم.....شکار ما در حال فرار بوده که گرفتیمشون.....!
و قدم در داخل غار گذاشت و به سوی پیروزی که سدی چون لوپین و تانکس داشت حرکت کرد و غافل از اینکه این سرانجام شکست می باشد.............!

با تشکر
سارا اوانز


عجب!
این جمله ی آخر چی بود؟! پیش گویی؟!
من مدام می گم داریم داستان اشتراکی می نویسیم! نمی جنگیم!
به هر حال!
یک توصیه ی جدی می کنم ! اینکه فقط اتفاقات رو تعریف کنیم کنیم و شرح بدیم ، متن رو کاملا معمولی و سطحی می کنه!
جرییات و به قول رفقا " فضا سازی" خیلی مهمه!
در نهایت :
5.5/10


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۵/۲/۵ ۱۶:۱۱:۴۴


Re: معدن متروک متروپولیس !
پیام زده شده در: ۲۲:۴۷ دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۵
#18

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۵:۳۸:۱۸ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1706
آفلاین
لوپین با نگرانی نگاهی به تانکس انداخت . آنها باید زودتر تصمیم میگرفتند . دقایق به سرعت میگذشت و زمان سپری میشد و امکان هر گونه فکر کردن را از آنها میگرفت .
لوپین دستی در درون موهای به هم ریخته اش کشید . سپس روبه گرگینه ها کرد و گفت :
- باید هر چه زودتر از اینجا بریم . اینجا دیگه امن نیست هر لحظه ممکنه که اتفاق پیش بینی نشده ای بیفته .
گرگینه ها نگاه های پرسش آمیزی به هم انداختند گویی میخواستند از چشمان دیگری تصمیم خودشان را بخوانند .
لوپین که با دیدن وضعیت آشفته میان گرگینه ها عصبانی به نظر میرسید یه بار دیگر هراسان تکرار کرد :
- بجنبین وقت نداریم باید بریم !
سرانجام عده ای از گرگینه ها که نسبت به بقیه بیشتر به لوپین نزدیک بودند به ارامی به سمت او راه افتادند . گرگینه های دیگر که گویی منتظر همین لحظه بودند بلافاصله دنبال گرگینه های پیشتاز به حرکت درامدند .
لوپین که تا حدی آسوده خاطر شده بود نگاهی به تانکس انداخت که دیگر رنگی بر چهره زیبایش باقی نمانده بود و گفت :
- باید حرکت کنیم .
تانکس با علامت سر حرف لوپین رو تایید کرد . و هر دو راه افتادند و گرگینه ها نیز به تبعیت از آنها به دنبالشان حرکت کردند .
مدتی سپری شد . لوپین و تانکس به همراه گرینه ها داشتند از اعماق معدن بیرون میامدند . زمین زیر پای آنها کاملا شیب دار شده بود و این نشان از آن بود که آنها هر لحظه به سطح زمین نزدیک تر میشوند .
هیچ کس با دیگری صحبت نمیکرد . تنها صدای پاهای گرگینه ها که دائما بر روی زمین کشیده میشد به گوش میرسید . تعجبی هم نداشت زیرا حضور گرگینه ها همیشه با جلب توجه همراه بود .
با این حال باز دوگانگی در بین گرگینه ها کاملا مشخص بود . عده ای از گزگینه ها که در اکثریت به سر میبردند کاملا مطیع لوپین بودند . اما عده ای هم از وجود لوپین ناراضی بودند . این موضوع از چهره هایشان میبارید . اما بخاطر اینکه در اقلیت بودن حداقل تا اون موقع جلوی خودشان را گرفته بودند . عده ای نیز همچنان حیران و دو دل باقی مانده بودند .
اما لوپین به گرگینه های ناراضی کوچکترین اهمیتی نمیداد . فکر او جای دیگری بود ! هرچقدر بیشتر به در ورودی معدن نزدیک میشد بیشتر دلش به شور زدن می افتاد . حال دیگه او کاملا مطمئن بود که گری بک خودشو به لردسیاه رسونده و جریان را برای او تعریف کرده . پس قطعا خارج شدن آنها از معدن خالی از دردسر نبود !
تانکس که ظاهرا متوجه احوال لوپین شده بود زیر لب گفت :
- ریموس ، مشکلی پیش آمده ؟
لوپین که به خودش آمده بود به آرامی به چهره تانکس خیره شد . ترس و وحشت در چشمان تانکس موج میزد . لوپین احساس میکرد که خودشم شرایط مشابهی دارد . او بعد از کمی تعلل گفت :
- نگرانم !
تانکس که گویی منتظر همین جمله بود بلافاصه گفت :
- نگران چی ؟
لوپین به ارامی به جلویش چشم دوخت . سپس با کلمات شمرده گفت :
- هیچی . امیدوارم مشکلی پیش نیاد .
صدای لوپین آرام بود . اما تانکس از نحوه حرف زدن لوپین دریافت که او در شرایط سوال و جواب دادن نیست و به همین دلیل سعی کرد بدون توجه به وحشت درونیش که هر لحظه اوج میگرفت و بر او چیره میشد به راه خودش ادامه دهد .
کم کم از شیب زمین کاسته میشد و زمین به شکل مسطح در میامد . و این نشان دهنده آن بود که آنها فاصله ای با در خروجیه معدن ندارند .
لوپین با نگرانی به جمعیت گرگینه ها رو کرد و گفت :
- داریم به دهانه غار نزدیک میشویم فقط یه پیچ دیگه مونده .
لوپین این را گفت و در حالی که به دور چوبدستی اش به طرز وحشیانه ای چنگ انداخته بود گوش به زنگ به حرکت خود ادامه داد . تانکس نیز که ظاهرا احساس خطر کرده بود چوبدستیش را بالا ترگرفت .
با رد کردن آخرین پیچ فضای بیرون از غاز در جلویشان از فاصله دور نمایان شد . بلافاصله باد خنکی صورت همه آنها را نوازش داد . لوپین با نگرانی به دهانه معدن نزدیک شد و بیرون را نگاه کرد . همه چیز به نظر عادی میرسید . هرچند که امکان داشت مرگخوارانی در پشت درختان و بوته ها در کمین نشسته باشند اما حسی از درون به او میگفت فعلا کسی آنها را زیر نظر ندارد .
لوپین با نگرانی نگاه دیگری به بیرون انداخت سپس به گرگینه های مضطرب اشاره کرد که جلوتر بیایند .
گرگینه ها با وحشت چند قدم جلو آمدند . لوپین به ارامی گفت :
- فکر نکنم کسی اینجا باشه باید هر چه زودتر از این معدن خارج شیم و تا میتونیم ....
صدای لوپین در صدای ترق ترقهایی که از بیرون معدن شنیده میشد گم شد . لوپین با نگرانی خودش را مانند بقیه از کنار دهانه غار کنار کشید سپس یواشکی به بیرون خیره شد .
پیکرهای شنل پوشی در اطراف دهانه معدن ظاهر شده بودند و داشتند مستقیم به سمت در معدن میامدند . آری مرگخواران آنجا را محاصره کرده بودند .
لوپین با وحشت برگشت و گفت :
- بجنبین ، برگردین .....

پستت اگه یه ایرادی که در ادامه می نویسم رو نداشت ، یه پست استاندارد بود! یه تعادل بین توصیف ها و دیالوگ ها! و البته توصیف ها و دیالوگ های استاندارد!
اینکه می گن استاندارد یعنی وارد مرز پست های خوب می شه! اما چیزی مثه ابتکار برای یه متن فانتزی توش خالیه و می شه بهش گفت یه پست پیش برنده ی سوژه.
در کل قابل قبوله! اما درخشان نیست!
اما ایراد مربوطه:
باز هم مسئله ی زبانه! یک دست نبودن زبان!! گاهی کلمات محاوره ( خارج از دیالیوگ ها منظورمه) و گاهی کلمات رسمی! این خیلی مسئله ی مهم و تایین کننده ایه! یه اصل اولیه است برای پست هایی مثل این!

در نهایت :
6/10


هوووم ببخشید ولی من هر چی گشتم متوجه نشدم که کجا من از کلمات محاوره ای استفاده کردم فقط یه جا جای را ، رو نوشته بودم یه جا هم جای آن ، اون نوشته بودم . ولی متوجه نشدم کجا من چنین اشتباه بزرگی کردم اگر میشه توضیح بدید .
در مورد اون مسئله هم که اتفاق خاصی رخ نداد بله خودم متوجه شده بودم . ولی اینجا چند مسئله وجود داره . اول اینکه من میخواستم پستمو بیشتر ادامه بدم ولی دیدم خیلی طولانی میشه برای همین مجبور شدم قسمت هیجانیش رو به عهده پست نفر بعد بزارم . ضمنا نمیدونم توی این معدن شش در چهار چطوری باید هیجان ایجاد کنم .


........

لحن محاروه و کلمات محاوره! هر دو توی متنت هست!
از لحن مقصودم اینه که : جمله ای که توی محاوره استفاده می شه رو با کلمات رسمی می نویسی! بم کار جالبی نیست! مثل " از چهره اش می ریخت"!/ "دلش به شور زدن می افتاد" ( که حتی اگه ازش استفاده می کنی ، درست اش باید باشه ": دلش شور می زد (با) دلش به شور می افتاد! ) و و و ...


نقل قول:
تانکس با علامت سر حرف لوپین "رو" تایید کرد


نقل قول:
اما بخاطر اینکه در اقلیت "بودن" حداقل تا "اون" موقع جلوی خودشان را گرفته بودند


نقل قول:
لوپین احساس میکرد که "خودشم" شرایط مشابهی دارد


نقل قول:
شرایط "سوال و جواب دادن"(؟ نیست


نقل قول:
مرگخوارانی "در پشت"(؟) درختان و بوته ها در کمین نشسته باشند


نقل قول:
صدای لوپین در صدای "ترق ترقهایی" که از بیرون معدن شنیده میشد گم شد .


اگر شش در چهار دوست نمی داری ننویس برادر!



خوب برادر من . منم که گفتم که یه ( رو و اون ) اضافه نوشتم . ولی متوجه نمیشم بقیشون چه اشکالی داره .
ضمنا نگفتم که نمیخوام رول بنویسم . گفتم موضوعش یه جوریه که نمیشه زیاد هیجانیش کرد .


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۵/۲/۵ ۱:۵۴:۵۲
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۵/۲/۵ ۱۵:۰۸:۵۴
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۵/۲/۵ ۱۷:۱۵:۵۶
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۵/۲/۵ ۱۷:۲۸:۳۲
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۵/۲/۵ ۱۷:۳۰:۴۴



Re: معدن متروک متروپولیس !
پیام زده شده در: ۱۷:۱۰ دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۵
#17

آرشام


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۹ چهارشنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۳۹ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۲
از دهکده ی هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 430
آفلاین
نور چوبدستی ها در شیار سنگ ها گم میشد .گویی این سنگ ها حکم سیاهچاله هایی را دارند که تمام نور را میبلعند.زمین زیر پاهایشان بر اثر رشد جلبک ها و لجنی که مدت ها در کف معدن مانده بود لیز شده بود.قطرات اب های گل الود از سقف میچکید و بوی تعفن ناراحتی ان ها را دو چندان میکرد.به نظرشان میرسید که در حال راه رفتن بر جسد های گندیده در طی سالیان طولانی هستند و سکوت ان معدن متروک, بیش از هر صدای ناهنجاری گوش ها را می ازرد.
استرجس:اه...چفدر ساکته.من انتظار زوزه های طولانی را داشتم.
لوپین:کمی صبر کنی به ارزویت میرسی.
و لبخندی خشک و نامفهوم بر چهره اش نقش بست.
استرجس:اگر ارزوی من اینه...
----------سکتوم سمپرا----------
و عبور طلسم از کنار صورت استرجس باعث شد تا از ادامه ی صحبت هایش دست بکشد و موهای سرش کمی در جای خود حرکت کنند.
استرجس در حالیکه چوبدستی خودش را بالا گرفته بود ,به طرف تانکس رفت.
استرجس:چه مرگته؟چرا این طلسم رو فرستادی؟
تانکس:بهتره به پشت سرت یه نگاه بندازی.
در پشت سر استرجس خون بسیاری از سوراخی که در داخل دیوار بود به پایین میریخت.
استرجس کمی نزدیک تر رفت و متوجه شد که خون از دهان یک شاه کبری در حال چکیدن است.
لوپین:بهتره که هرچه سریع تر از اینجا بریم.مارها از فردی که خانواده ی انها را ناقص کند دل خوشی نخواهند داشت.
و این بار لبخندش, با ترس بر چهره ی تانکس همراه بود.
...
--------------------------
خارج از رول:امیدوارم که داستان را خراب نکرده باشم.
از قصد کوتاه نوشتم.چون قبلا تجربه ی اذیت شدن ,در هنگام خواندن پست های بلند را داشته ام.


یک تکه ی قابل قبول و خوب توصیفی تو ابتدای رول!
یک ایده ی خوب نمادین : سه نفر همراه به صورت پنهانی و نا محسوس توسط یه مار تعقیب و تهدید می شن! مار هم که دیگگه لابد همه می دونن نماد چیه و نیاز به توضیح بیشتر نیست!

و اما ضعف هایی که قابل چشم پوشی نیستن!
استرجس پادمور رو چجوری وارد داستان کردی؟! چی شد که اون جا ظاهر شد؟! نه هیچ خوب نیود این حرکت!
و بعد چرا لوپین و دیگران دارن تنهایی بیرون می رن؟! گرگینه ها کو؟!
چرا هیچ توجه ای به سوژه نکردی؟!
و مورد بعدی دیالوگ های متناقضه! متناقض از نظر لحن شخصیت ها. نا هماهنگی و آشفتگی زبانی داره!

امتیاز من به پستت :
5.5/10


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۵/۲/۴ ۲۲:۲۳:۲۱
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۵/۲/۴ ۲۲:۲۶:۳۸

[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به


Re: معدن متروک متروپولیس !
پیام زده شده در: ۱۵:۴۳ دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۵
#16

تام ریدلold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۲ پنجشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۵۳ پنجشنبه ۶ دی ۱۳۸۶
از آنگباند
گروه:
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین


سوژه از این قراره :

اون طور که که می دونیم لرد سیاه به وسیله ی فنریر گری بک روی اجنماع گرگینه ها نفوذ داره!
گرگینه ها هم در معدن های متروک متروپولیس ، زندگی مخفیانه و به دور از نژاد های دیگه ی جهان جادویی دارن.
زندگی ای دارن متناسب یه گرگینه ی وحشی:
برای تفریح یه رینگ دارن که همدیگرو توش پاره و زخمی می کنن!
و به دستور گری بک - یا در حقیقت لرد سیاه - حمله های دسته جمعی به این طرف و و اون طرف دنیا ی جادویی می کنن و و و...!

طبیعتا محفل ققنوس از این موضوع با خبره! و از طریق لوپین سعی می کنه که لا اقل یک سری از گرگینه ها رو با خودش همراه کنه!
لوپین به معدن متروک می ره و طی اتفاقاتی که می افته موفق می شه یه عده از گرگینه ها رو با خودش همراه کنه!
این عده کم نیستن و ضمنا بابت رفتار برده وار مرگ خواران با اونا مشل دارن!

اما در این حین گری بک از معدن فرار می کنه و موضوع رو به لرد سیاه منتقل می کنه!
حالا عده ای از گرگینه ها همراه لوپین شدن و می خوان به زندگی عادی بر گردن!
بعضی ها دو دل هستند و بعضی ها مخفیانه ممخالفت می کنن!


از طرف دیگه لرد سیاه می خواد کاری بکنه که دوباره اوضاع به نفع -اش تغییر کنه و گرگینه ها رو توی دست داشته باشه!

شب آغاز ِ دوباره ی ماجرا شبی هست که لوپین و تانکس توی معدن ها پیش گرگینه ها هستن و همه دارن آماده ی کوچ کردن از معدن و رفتن به جهان بالا می شن!

همین شب نقشه ی لرد سیاه برای به دست آوردن دوباره ی کنترل گرگینه ها هم اجرا خواهد شد!



پ.ن: شخصیت ها اصلی داستان همون طور که مشخصه باید در جریان پست ها آینده هم باشن و به مرور کم یا اضافه بشن!
اما برای شخصیت های فرعی می تونید از شناسه های نمایشی جادوگرانی که توی طرح شرکت می کنن استفاده کنید!
( هر چند بعضی ها شون ، از شخصیت های اصلی داستان هستن)






Re: معدن متروک متروپولیس !
پیام زده شده در: ۱۵:۱۱ جمعه ۲۵ فروردین ۱۳۸۵
#15

تدی اسنیپ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۳ شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۲۹ پنجشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۴
از یه جای خوب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 67
آفلاین
تانکس با خوشحالی گفت:کینگزلی ...الستور ...
مودی چشم جادویی اش را چرخاند و گفت:چه اتفاقی افتاده ؟
لوپین کمی جابجا شد و گفت:هیچی یه درگیری کوچیک با مرگخوارها بود اونا هم طبق معمول فرار کردن ...شما خیال ندارید به ما کمک کنید؟ شکلبولت گفت:اه ..البته .. و چند قدم جلو آمد و کنار گرگینه ی زخمی زانو زد آرام زمزمه کرد :گوش کن ریموس الان خطر بزرگی تو و دوستات رو تهدید می کنه اونا برمی گردن .شما باید بیاید بیرون . لوپین با نگرانی گفت: اونا قبول نمی کنن طاقت بیرون رفتن رو ندارن خیلیاشون کارگرای معدنن و دیدن بقیه ی آدما .... خوب تحملش خیلی براشون سخته .
_ می دونم ولی نمی تونیم بذاریم به د ست مرگخوار ها کشته بشن .
لوپین سرشو به نشانه ی تایید تکون داد و آرام از جایش بلند شد رو به گرگینه ها گفت :خیلی خوب بچه ها ما باید از این دخمه بریم.اینجا خیلی خطرناکه. صدای زمزمه از هر طرف برخاست یکی بلند گفت: اما من یکی که نمی تونم برم پیش خونوادم اگه ماه کامل بشه همشون رو می کشم
عده ای حرف اونو تایید کردن کم کم سرو صدا بالا گرفت لوپین برگشت به کینگزلی نگاه کرد و با تاسف سرشو تکون داد تانکس بلند شد و گفت :باشه قبوله ما هرکسی رو که داوطلبه می بریم که با محفلی ها حرف بزنه و بقیه می رن به قسمت های عقبی معدن خوبه؟ چند نفر موافقت کردند وبقیه با دودلی سر تکون دادن مودی گفت : حالا کی داوطلبه؟
دست آنتونیا با شوق در هوا تکون می خورد _فقط یه نفر؟ آلبرت گفت : من و گوردن و جرالد هم میایم . تانکس گفت : خوب عالی شد .
***
صدای قدمها ی آنها در راهرو می پیچید مودی به ریموس نزدیک شد و گفت: اون گرگ پیر کجاست ؟ خیلی وقته ندیدمش .
_آخرین بار که دیدمش روی زمین افتاده بود به نظر میومد مرده اما بچه ها گفتن اونو سر جاش ندیدن احتمالا" این دفعه هم از چنگمون فرار کرده .
کینگزلی گفت:تانکس توهم برو سنت مانگو ببین حال اون بچه چطوره .خب به امید دیدار ریموس ... لوپین به مودی و کینگزلی و گرگینه ها نگاه کرد و با صدایی که به زمزمه می مانست و به سختی سعی می کرد شاد باشه گفت : به امید دیدار نیمفادورا لبخندی زد و برای او دست تکون داد ریموس هم آرام دستش را بالا آورد.
***
ریموس پیش بقیه ی گرگینه ها برگشت احساس خستگی شدیدی می کرد .به دیوار تکیه داد.وآرام در امتداد ان لغزید و کنارش روی زمین نشست.چشمانش سنگین شده بودند. فهمید که مدت زیادی است استراحت نکرده است.سعی کرد بیدار بماند اما بالاخره خواب او را مغلوب ساخت.سرش روی سینه اش افتاد و به خواب عمیقی فرو رفت.
***
با صدای فریاد وحشیانه ای از خواب پرید انگار زمان به عقب باز گشته بود دوباره همان آتش و گرگینه هایی که دور ان با هم مبارزه می کردن فریاد می کشیدن و هم دیگه رو پاره پاره می کردن ریموس وحشت زده به اطراف نگاه کرد دستش بی اختیاربه طرف جیب رداش رفت تا دنبال چوب جادوبگرده اما نیرویی مانع او می شد.به دستانش نگاه کرد. طنابی زمخت دو دستش را به هم بسته بود. در همین لحظه صدای منزجر کننده ای را از پشت سرش شنید :خواب خوبی داشتی؟اوسرش را برگرداند وبا دیدن فنریر به سرعت از جا برخاست . _تو ؟.....
_آره .منتظر کس دیگه ای بودی؟خوب. دوست من خودت می دونی که من با خائن ها چیکار می کنم.
پوزخندی زد و گفت: دعا کن زودتر بمیری.
عرق سردی بر پیکر لوپین نشست.او می دانست که فنریر راست می گوید.تمام شجاعتش را جمع کرد و منتظر ماند تا دستانش را برای مبارزه باز کنند.اما با اولین ضربه ای که فنریر به صورتش زد فهمید که او خیال ندارد این کار را بکند.خون روی صورتش جاری شد. نمی توانست از راه بینی تنفس کند . مطمئنا شکسته بود.
لوپین با تنفر گفت: دستای من بسته ست.
فنریر گفت:ا...چه جالب...بهت نگفته بودم؟
لوپین تلوتلو خوران از جاش بلند شد و سعی کرد با لگد به فنریر ضربه بزنه.فنریر با خونسردی قدمی به عقب برداشت .و به راحتی لوپین رو روی زمین انداخت.دستانش رو دور گلوی لوپین حلقه کرد و اونو فشار داد.
نفس لوپین تنگ شد. چشماش سیاهی می رفت .هیچ وقت فکر نمی کرد این طوری بمیره. به زندگیش فکر کرد. به تمام اون روزایی که با جیمز و سیریوس توی مدرسه آتیش به پا می کردند. به تمام اون روزایی که تنها و بی کس به خاطر مرگ جیمز و زندونی شدن سیریوس غصه خورده بود.به تمام اون روزایی که با نیمفادورا گذرونده بود.
صورتش کبود شده بود دیگر چیزی نمی دیدو به جای نفس کشیدن فقط خس خس می کرد.ناگهان احساس کرد راه تنفسش باز شده است. با ورود حجم زیادی از هوا به داخل ریه هایش شروع به سرفه زدن کرد.
کم کم دیدش به حالت عادی برگشت . با بی حالی به چهره ی فنریر نگاه کرد. انگار با چشمانش از او علت این کارش را می پرسید.فنریربا بدجنسی گفت:
_ چیه؟ می خوای بدونی چرا نکشتمت؟ نترس به زودی می کشمت.می خواستم اول یه چیزی رو بهت نشون بدم .
یکی ازگرگینه ها ریموس رو به جلو هل داد همون کسی بود که تا چند دقیقه قبل همه ی حرفاشو تایید می کرد. فنریرلبخند تنفر آوری ز د و گفت:خیلی خوب بیارینش. ریموس از دیدن کسی که بین دو گرگینه گیر افتاده بود جا خورد سعی کرد روی زمین نیفته. صدایی به زحمت از گلویش خارج شد :_دورا....
فنریر با مسخرگی جلو آمد : وای چه رمانتیک. دورا صداش میزنی ؟
لبهای ریموس از خشم می لرزید . ولی تانکس خیلی آروم بود .دهانش با دستمالی بسته شده بود. با بی تفاوتی به فنریر زل زده بود و منتظر حرکت بعدی او بود.
فنریر دستشو دور گردن ریموس انداخت. ریموس وزن زیادی رو روی شونه ش حس کرد.بوی خونی که از لباسهای فنریر بود شامه شو آزار می داد.
فنریر در حالی که با لوپین حرف می زد به تانکس خیره شد. تانکس هم با لجبازی دقیقا در چشمان او نگاه می کرد.
_خانوم کوچولوی شجاعیه. کلی زحمت کشیدیم تا گرفتیمش. امشب ماه کامل می شه.نظرت چیه که یکی از ما بشه؟ می تونه برامون مفید باشه.
لوپین از لای دندانهای کلید شده اش غرید: اگه دست بهش بزنی......
فنریر شروع به خندیدن کرد. خنده اش وحشیانه بود. با چشمان خون گرفته اش لوپین را زیر نظر گرفت.
_ نه رفیق. اشتباه می کنی. این من نیستم که بهش دست می زنه. تو باید اونو گرگینه کنی.
لوپین فریاد زد: هرگز. فنریر گفت: ولی ریموس اگه خودت این کارو نکنی مجبورم خودم .....
ریموس وحشت زده به تمام اونایی که فنریر گازشون گرفته بود فکرکرد. با تمام وجود فریاد زد: خیلی خوب .وآرام گفت :خودم اینکارو می کنم.

***
دیوارهای معدن در پرتوی مشعلی که به همراه داشتند روشن می شدند.
دو نفر ریموس رو تقریبا روی زمین می کشیدند پاهایش توان حرکت نداشت .خونی که از ابرویش جاری بود درون یقه اش می ریخت وآزارش می داد .
ریموس غرق در افکار خود بود . اعضای محفل تا چند روز دیگه برنمی گشتند. مسلما تا اون موقع دورا گرگینه شده بود و ریموس مرده بود.اون می دونست باید چیکار کنه فقط یه زخم کوچیک ایجاد می کرد گرگینه شدن بدتراز مرگ نبود اگر محفلی ها هم پیداشون می کردن برای نجات دورا شانسی وجود داشت .
او در همین فکر بود که به دهانه ی معدن رسیدند. چند نفر اطراف اونا مواظب بودن که لوپین فرار نکنه لوپین به نفر کناریش نگاه کرد فنریر با لبخند بزرگی آوازی رو زیر لب زمزمه می کرد.ریموس چشماشو بست و سعی کرد به کاری که تا چنددقیقه دیگه انجام می داد فکر نکنه آنها ریموس را بیرون هل دادند
قطره ی سردی روی گونه اش لغزید و بعد یکی دیگه و یکی دیگه اون با تعجب چشماشو باز کرد آسمون از ابر های سیاه پوشونده شده بود. صدای نعره ی فنریر در شر شر باران گم شد .
###


فردا خواهد آمد خواهید دید هر کس آنچه نیست که می بینید
و اما پشت دریا ها یقین شهری ست رویایی

[img]http://www.jadoogaran.org/modules/xcgal/watermark.php?[/img]


Re: معدن متروک متروپولیس !
پیام زده شده در: ۱۸:۳۵ سه شنبه ۲ اسفند ۱۳۸۴
#14

نارسیسا بلک old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۰ جمعه ۳ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۰۵ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۹
از قصر خانواده مالفوی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 100
آفلاین
این تنها امید ریموس لوپین بود ...
سه تن از گرگینه به سوی دو مرگخوار خیز برداشتن که بلافاصله با واکنش سریع بلاتریکس رو به رو شدند، او در حالی که چند طلسم بیهوشی به سوی آنها می فرستاد فریاد زد:
- اوه کوچولوهای پشمالو چتون شده ... مثل اینکه دیگه دوست و دشمن رو از هم تشخیص نمی دین
گرگینه هایی که تا آن لحظه آرام ایستاده و برای حمله دو دل بودن با شنیدن این حرف بلاترکیس خشمگین فریاد زده و حمله کردند، امّا قبل از آنکه بلاتریکس بتواند با طلسم های پی در پی خود آنها را نیز بیهوش کند، ریموس لوپین با ایجاد سپر دفاعی آنها را حفظ کرد و تانکس که پیش تر آماده نبرد بود، نفرینی به سوی بلاتریکس فرستاد که او بلافاصله جا خالی داد و گفت:
- چه جوانمردانه ... چن نفر به یه نفر ؟!
تانکس با گفتن " تو یکی بهتره از جوونمردی حرفی نزنی " طلسم دیگری به سوی او فرستاد، که این بار به بازویش اثابت کرد. بلاتریکس خشمگین فریاد زد:
- دراکو ... کدوم گوری هستی ؟!
نات که سعی می کرد جلوی حمله گرگینه ها را بگیرد، با صدای بلند گفت:
- من که گفتم بهتره این بچه رو با خودمون نیاریم ... دل و جرات همچین کارایی رو نداره !
بلاتریکس نگاه خشمگینی به او انداخته و عقب رفت، زیر نور طلسم ها، تاریکی دالان از بین رفته و از دراکو خبری نبود.
- باید بریم !
با فریاد بلاتریکس دو صدای تق بلند به گوش رسید و طلسم هایی که تانکس و لوپین به سوی آن دو فرستاده بودند با دیوار برخورد کرد، که باعث شد مقدار زیادی از خاک مرطوب بر روی زمین بریزد.
ریموس و تانکس با گفتن " لوموس " فضای تاریک دالان را بار دیگر روشن کردند، گرگینه ها نفس نفس میزدند و هنوز از شک آن حمله ناگهانی خارج نشده بودند؛ لوپین که تک تک آنها را از نظر می گذاراند با دیدن دو گرگینه زخمی به سویی رفت؛ و تانکس مردد در گوشه ای ایستاده و نظاره گر تلاش او برای بند آوردن خون سرخی شد که از پای یکی از آنها سرازیر بود.
- تانکس بیا کمک کن !
تانکس با شنیدن صدا بلافاصله به نزدیکی لوپین رفت و با اشاره ی سر او کنار گرگینه دوم نشسته و مشغول خواندن ورد ترمیم بر روی زخم او شد، امّا ناگهان چند صدای تق بلند همه را از جا پراند، تانکس و لوپین با حالتی دفاعی چوب دستی شان را به سوی جایی که صدا آمده بود گرفتند؛ ولی لحظه ای نگذشت که هر دو با نفس عمیقی از روی آرامش به یکدیگر نگاه کرده و لبخند زدند، تازه واردین با گام های آهسته به سوی آنها آمدند و


این نیز بگذرد !


Re: معدن متروک متروپولیس !
پیام زده شده در: ۱۷:۱۸ سه شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۴
#13

تام ریدلold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۲ پنجشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۵۳ پنجشنبه ۶ دی ۱۳۸۶
از آنگباند
گروه:
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
- رفقا! هنوز بین جادوگران و ساحره ها هستن کسایی که گرگینه ها رو درک می کنن! کسایی هستن که حاضرن با کمال میل به یه گرگینه کمک کنن یا در کنارش زندگی کنن!
نگاه گذارایی به تانکس انداخت! فرو رفته در سایه های دخمه شمایل روح زنانه ای به چشم می خورد که زیبایی اش پنهان نمی ماند! (1)
.... هنوز فرصت برای اتحاد بزرگ وجود داره دوستان! ( صدای اش را به حالتی تاثیر گذار ، چنان که غم سنگینی را حمل کند پایین آورد): اگر چه روح سایه ، و شعله ی تاریک هر روز بیشتر از روز ِ قبل نژاد ها ی جادویی رو از هم جدا می کنه! سانتور ها رو از آدم ها! آدم ها رو از گرگینه ها! گرگینه ها رو از جن ها ! و همه به این خیال که برتری با خودشونه! ( حالا صدای اش را بالا تر می کشید! اگر نخست وزیر مشنگی آن جا بود بدون شک ریموس لوپین مشاور ارشد او می شد! ) : و این راهیه که تاریکی انتخاب می کنه تا بیشتر نفوذ کنه! با ما از این دخمه ها بیرون بیاید رفقا! ما هنوز می تونیم روی سطح زندگی کنیم و خوش باشیم!
سکوت! به نظر تانکس می آمد که سایه های سنگین دخمه عقب می نشینند! اما راستی که تنها به نظرش می رسید و سایه ی پهن همچنان لمیده بود! آن گاه صدایی خشن اما بی نهایت زیر :
- کدوم احمقی این چرندیات رو باور می کنه؟! هی بچه ها! ما امشب یه مامویت داریم! یه حمله! و حالا باید به اون وفادار باشیم! به فنریر و لرد سیاه وفادار باشین و به زودی دنیا ی خودتون رو در دست بگیرین! این حرفای قشنگ که ریموس عزیز تحویلتون می ده ( ناگهان خشم پنهان اش سر بر می آورد! فریاد می کشید!): دروغ رفقای جادوگرشه! تله ایه واسه بیرون کشیدن ما و ریشه کن کردنمون! مگه نه "بد-جادوگر"! ما باید تکثیر بشیم احمق! نباید تموم بشیم! نباید دنیا رو واسه " آدم" های خالص خالی کنیم! می فهمی ریموس لوپین، ارشد عوضی؟! ما از دنیا ی جادوگری طرد بشیم در عوض گند زاده ها رو هم تل-انبار شن؟! اینه فلسفه-ات ؟! مثه فلسفه ی...
هنوز ادامه ی جمله اش از گلو ی خش دارش بالا می آمد که کسی روی گردن اش پرید !
سایمون دارکان زیر بدن گرگینه ی چاقی افتاده بود! دو دستگی ِ جماعت گرگینه ها حالا آشکار تر از قبل بود! چند نفری برای دفاع از دارکان خود را پرتاب کردند! اما تعداد حریفان شان به شکل چشم گیری بیشتر بود! سایمون در حال دریده شدن بود! به زودی میان دندان های سه گرگینه گم می شد و جز روده های کثیف اش چیزی از او روی کف دخمه باقی نمی ماند!
این سخن رانی دهشتناک اما هیچ به نظر لوپین بد نمی رسید! برای او که نگران شورش گرگینه ها بر علیه او و نیمفادورایش بود این حرف ها چیزی نبود جز "قوقولی قوقو ی نجات بخش" ! چه کسی جز احمقی مثل دارکان می توانست او را از این فکر فرساینده که ممکن است با مخالفت وحشیانه ی هم نوعان اش مواجه شوند بیرون بیاورد! حالا بر خود مسلط می شد! فریاد کشید:
کافییییه!
و برای دومین بار در طول آن شب سکوت تسخیر می کرد!! خس-خس سینه ی دریده ی دارکان! و بعد....
سه صدای پاق خفیف!
- این چی بود! صدای چی بود
- یکی ظاهر شد!
- اما کسی این جا رو نمی شناسه احمق! کسی از ما بیرون نیست
- این جا چه خبره؟!.....
ریموس می دانست چه خبر است! با حرکتی تئاتری دست هایش را روی پیشانی اش برد! بلافاصله بیرون دوید و وحشت زده به دو سوی راه رو نگاه انداخت! حتا سیاه تر از دخمه! این سیاهی غیر عادی تر از سیاهی شب بود! چیزی شوم ، غیر طبیعی و خفه کننده در تاریکی بود! آرزو می کرد معجزه ای اتفاق بیافتد! حالا کم کم باقی گرگینه های هم به آو اضافه می شدند! این طوری بالافاصله پس از رسیدن ، مودی چشم دیوانه و کینگزلی غافل گیر می شدند! و تانکس! او از همه دم دست تر بود! اگر گرگینه ها احساس نا امنی می کردند همه چیز به باد می رفت و آن دو حتی پاره شدن تن اشان را پس از آن به یاد نمی آوردند! حالا صدای پا به وضوح شنیده می شد! و خرناس غریب چند گرگینه! ریموس لوپین در اوج فلاکت می دانست که آن صدا معنایی جز خشم ندارد!
صدای پا مدام بلند تر می شد! به زودی آن جا پر از نور طلسم ها و بوی خون می شد! ...
و آن گاه از میان سایه های فزاینده سه پیکر تیره بیرون امدند! و کسی - یک صدای زنانه- با نفرتی که سعی داشت آن را به شدت ابراز کند زمزمه کرد:
نات! بلا! دراکو! خوش اومدید!
ریموس احساس حماقت می کرد! چطور نفهمیده بود که سه صدای پاق نمی توانست متعلق به "دو" کاراگاه باشد! و حالا دوباره در تنگنا بود! نگاهی به پشت سرش انداخت!تانکس و شنل نا مریی ناپدید شده بودند! ذهن اش حتی برای تحلیل این اتفاق ساده یاری اش نمی کرد! سه مرگ خوار با هیبت شوالیه های تاریکی باستان نزدیک تر می شدند! نات بی آنکه نگاه اش را مستقیما به تجمع گرگینه های مقابل در فلزی بی قواره بیاندازد با حالتی تحقیر آمیز گفت :
خب شغال های کوچولو! شما که هنوز این جایید! گری بک کجاست! چرا هنوز برای حمله آماده نشدین! (2)
چشم های ریموس می سوخت! مطمئن بود کسی به او زل زده!
اما هیچ نمی دانست که نه یک نفر، بلکه دو نفر مستقیما او را زیر نظر دارند! آنتونیا و بلتریکس لسترنج از او چشم بر نمی داشتند! و :
بلا : هی نات! ببین کی این جاست! یه فرقه ای! یکی از اون خوباش! پس خودت رو این جا مخفی کردی ریموس؟! تعجب می کنم که چطور گری بک باهات مهربون تا کرده! شاید برای حمله ی امشب نفر کم داشته! ولی خب می خیلی مهربون نیستم لوپین!
او و نات چوب دستی هاشان را بیرون کشیده بودند! دراکو هنوز دور تر در تاریکی نیمه پنهان بود! ایا او هم مسلح شده بود؟!
و تانکس - درست مثل " سکوت" - آن شب برای دومین بار ناگهان طلوع می کرد!
- اوه! نیمفادورا! خویشاوند عزیز! اوه! چه صحنه ای نات! چه صحنه ی ناراحت کننده ای! جفت ها همیشه باید با هم بمیرن ؟! متاسفم که قبل از اومدن به این جا باید یه ماموریت دیگه رو انجام می دادم و وقتم گرفته شد ! و گرنه این سکانس دراماتیک رو زود تر می دیدیم .مگه نه دارکو؟!
و آنک زوزه! این دوباره زوزه بود! بی شک!هرگز صدای دراکو ماففلوی دیگر تا ان حد نمی توانست کش دار باشد!
چند گرگینه به حرکت در آمده بودند! آیا آنها در مقابل دشمنان قرار می گرفتتند؟! این تنها امید ریموس لوپین بود!! ....

.........................................
خب رفیق نارسیسا - رولان بارت دوم - امیدوارم که این بار دیگه خیلی دور از هدف نباشه! :
و یه مقدار توضیحات واجب:
1- نیمفادورا یک روح باستانی ست که گفته می شود زنی به غایت زیبا ست! و این تکه اشاره ای ست به نوع انتخاب اسم ها از سوی رولینگ عزیز!
2- در مورد مرگ خوار ها( برای ادامه ی ماجرا اینو می گم) به این توجه کنید که او نها به شدت گرگینه ها رو تحقیر می کنن! یعنی مثلا نباید انتظار داشته باشیم یه دفعه کلی گرگینه طرف اون ها رو برای رفتن به محل حمله بگیرن! هوم؟!

نقد شد در تاپیک نقد و بررسی !


ویرایش شده توسط نارسیسا بلک در تاریخ ۱۳۸۴/۱۱/۲۱ ۱۴:۱۵:۱۵







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.