جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] موزه جادو و تاریخ جادوگری

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 23 شهریور 1386 12:54
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت ها از بسته شدن موزه میگذشت.تاریکی همه جای موزه را فرا گرفته بود و فقط شمع های بزرگ جلوی آثار باستانی موزه در حال روشن کردن فضای اطرافشان بودند.صدای گام های آرامی در راهرو های خالی موزه به گوش میرسید.گام ها آرام و آهنگین بود.
کمی بعد فرد ناشناس به سکویی نزدیک شد که روزگاری شئی گران قیمت بر روی آن نگهداری میشد اما اکنون اثری از آن نبود.بر روی تابلوی طلایی زیر سکو با حروف بزرگ نوشته شده بود:کفش سالازار کبیر!
ایوان کلاه شنلش را کنار زد و با اندوه دستی به تابلوی طلایی کوچک کشید.خاطرات همانند موج به سرش هجوم بردند.به یاد اورد که این تابلو را خودش نصب کرده بود.روزگاری که موزه تازه شروع به کار کرده بود.روزهایی که زندگی اش زیبا ترین فصل های خود را میگذراند.
در گوشه دیوار کمی ان طرف تر تابلویی نظرش را جلب کرد.آن تابلو مسلماً در زمان خودش نبود چون آن را به یاد نمی اورد.از این ناراحت بود که بعد از اون موزه را تغییر داده اند.چیزهای جدید به موزه اضافه شده بود.تابوت کنت دراکولا را جا به جا کرده بودند و درون اتاقکی شیشه ای زندانی اش کرده بودند.این طور که به نظر میرسید کنت دراکولا دیگر همانند شب های قبل درون موزه گشت نمیزد.او را درون اتاقکی زندانی کرده بودند تا همیشه در انجا بخوابد و تنها بازیچه ای باشد برای بینندگان موزه.
ایوان به تابلو نزدیک شد و خون در رگ هایش منجمد شد.بر روی تابلو عکس صاحب و بنیان گذار موزه شون پن نمایان بود.ایوان مبهوت چهره شون پن شده بود.انگار بعد از مدت ها به آینه ای مینگرد.سال ها بود که صورت قدیمی خودش را ندیده بود.موهای مشکی و بلندش را از یاد نبرده بود،اما خطوط چهره را بعد از چندین سال دوباره به یاد می اورد.کناره های سرش که مویش سفید بود و خطوط پیشانی.این چیزها به او یادآوری کرد که در زندگی قبلی هم رنج کشیده است.
در زیر تابلو نوشته شده بود:شون پن-بنیانگذار موزه جادو و تاریخ جادوگری-در سن چهل سالگی ناپدید شد و هرگز جسدش پیدا نشد-به گزارش مقامت رسمی در سن چهل سالگی فوت کرده.
ایوان همه چیز را به یاد می آورد.آخرین لحظه های زندگی شون پن.نفس نفس زدنش را و خونی که از دریده شدن قلبش توسط چاقوی خانوادگی اش بر روی برف ها میریخت.
همه چیز مانند صحنه های پشت سر هم از مقابلش رد میشد.مردن و زنده شدن دوباره.ولی اینبار او نمیخواست شون پن باشد.میخواست کسی باشد که در تمام عمر آرزویش را داشت.و اینگونه بود که شون مرد.بدون انکه کسی حتی جسدش را پیدا کند.
ایوان چرخی زد و از تابلو دور شد.برایش عجیب بود که بعد از مرگش چه کسی موزه را اداره میکرد.میدانست که تا مدت ها بعد از ناپدیدی او موزه تعطیل شده بود و کسی به آن سر نمیزد.جدیداً موزه دوباره باز شده بود اما به نظر نمی امد مدیریت و یا حتی نگهبانی داشته باشد.
در آن زمان هم نگهبانی نداشت.خودش شب ها از موزه نگهداری میکرد و محل زندگی اش طبقه فوقانی همین ساختمان بود.
دلش میخواست همان طور به گشت زدن در موزه ادامه دهد.جای جای ان پر بود از خاطره هایی که دوستشان داشت.هاطره های رزوهای شیرین...
صدای پای کس دیگری از طرف در ورودی به گوش رسید.ایوان نگاهی به اطراف کرد و فهمید که هوا در حال روشن شدن است.آنقدر از افکارش غرق شده بود که متوجه گذر زمان نبود.نمیخواست کسی او را اینجا ببیند.باید میرفت و شب بعد دوباره برمیگشت...
پیرمردی با لباس آبی تیره در ورودی را پشت سرش بست و به طرف شمع ها رفت تا آنها را خاموش کند.همین که میخواست شمع را خاموش کند مرد شنل پوشی را دید که یک لحظه از داخل یکی از اتاق ها بیرون امد و بعد غیب شد.
پیرمرد با دستان لرزانچوب جادویش را بیرون کشید ولی دیگر اثری از کسی نبود.با صدای بلند فریاد زد:پروفسور،من فکر میکنم یکی رو اینجا دیدم که خودش رو غیب کرد.
زنی که کلاه بلندی بر سر داشت از همانجایی که مرد ناپدید شده بود بیرون امد و گفت:جدی؟من که کسی رو ندیدم.شاید من رو دیدی.
پیرمرد که خیالش راحت شده بود سری تکان داد و گفت:بله حتماً اشتباه کردم...
---------------------------------------------------------------------------
این پست ادامه نیست.برای تجدید خاطرات گفتم توی این تاپیک یه پست بزنم.البته اگه ناظر محترم به نظرشون این پست تکی ایراد داره میشه ادامه اش داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 شهریور 1386 04:56
نمایش جزئیات
آفلاین
-بله،درسته،حرف شما متین،امامن نمیتونم تحمل کنم که یک انسان بخواد چنین به کتابهایی به این ارزشمندی،توهین کنه.
-کجاش توهین بود؟
لاوندرباقیافه ی اخمویی ایستاده بود.انها در یک اتاقک کوچک و تاریک بودند که مدیریت موزه بود.پرفسور کوییرل که روی میز نشسته بود پایش را روی پای دیگرش انداخته و دراز کرده بود.
-حالامگه چی شده!ول کن توهم چانگ بابا حال داری!این بیچاره تازه داره تو ایفای نقش راه می افته!(راست میگه)!اومده گفته کتابای تاریخی جادویی حوصله سربره! اینکه توهین نیست!حالا چارتاورقشم کنده داده به هیپوگریفش،خوب،چه اشکالی داره ما شکم هیپوگریفو سیر کنیم؟دیگه بحث نکنید.میتونید برید.
لاوندربه چوچانگ نگاه میکنه و بعد هردو با گفته ی پرفسور کوییرل از اتاق خارج میشن.
-تو هیچی از تاریخ جادوگری نمیفهمی!
لاوندر به چو خیره شد که این را گفته بود. یک کتاب ارزشمند در دستان چوبود.لاوندر انرا چنگ زد و چو جیغی کشید.
-پسش بده! اکسیو!
-پروتگو!
چنان قوی هم دیگر را طلسم کرده بودند که هردو در یک زمان به عقب پرتاب شدند. لاوندر چوبدستی اش را به صورت بندری (!) تکان دادوگفت:
-چوچانگوم بوقپرا!
خوشبختانه چو همان موقع به خاطر دور کردن پشه ای از خودش کنار رفته بود و طلسم تبدیل شدن به بوق از کنارش گذشت.
-اکسپکتوکتابمو پس بده!()
لاوندر:نمیدم!مال من شده دیگه!
چو:من کتابمو میخوام!اوداکداورا!
(اهم،شتباه نشه،گاهی وقتا خون که جلوی چشم یکی رو بگیره این طوری میشه دیگه!کار از کار میگذره،بعدشم نتیجه میشه این!اوداکداوراهه رو زداخرشم،ازنتایج جوزدگی حادّه )!
لاوندر کتاب رو جلوی طلسم نگه میداره و طلسم محکم به کتاب میخوره و کتاب خاکستر میشه!چواز سر عصبانیت و همه چیز نعره میزنه.بعد چوبدستی و این بساطا رو بیخیال میشه،از روش های مشنگی وارد عمل میشه!
چو:
لاوندر : استیوپفای!
زرت وردش میخوره به چواما قبل از اینکه چو بیهوش بشه،مشتشو تو دماغ اون کوبیده بوده!
لاوندر:
چو
هردو درحالی که جنازه ای بیش نیستند،روی زمین میافتند.
نتیجه ی اخلاقی: کتابشو بده بهش (کنایه از کمانمو وده به من،گفته ی سحرناز،شبهای برره!!!!).
سخن اخر ():
میگم که حال میکنید من چه دقیق ادرس میدم. پرفسور به خاطر ادرس دقیق این بالا،امتیاز اضافی بدید!()

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاوندر براون در 1386/6/6 5:06:42
[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 شهریور 1386 02:06
نمایش جزئیات
آفلاین
به روی زمین افتاده و از درد به تندی نفس میکشد . دستانش را از روی صورتش برمیدارد ، صورت اش از مشتی که به آن خورده است به شدت تیر میکشد و کمی بر افروخته به نظر میرسد . مردی که در مقابلش ایستاده است با حالتی زننده دندانش هایش را می لیسد و به او نگاه میکند سپس به سمتش تفی آغشته به خون میکند و میگوید : فکر کردی حمایت از اون بو گندو ها اینجا بهت کمک میکنه ؟

مردی که روی زمین افتاده است چهره اش را در هم میکشد و به سختی میگوید : هر ... هر انسانـ ...انسانی حق زندگی داره ... چه مشنگ ... چه جادوگر!

مرد به دور فلچر زخمی شروع به قدم زنی میکند و بعد در یک لحظه ی کاملا غیر قابل پیش بینی به سمت فلچر خم میشود و همانطور که موهایش را میکشد در صورتش فریاد میزند : لعنتی اگر اون موقع فضولی نمیکردی ، الان زنده میموندی ، هم تو و هم نامزدت ... این حرف های سنبولیک رو بریز تو سطل آشغال ... حالا باید بخاطر اون حرف ها و حمایت های بیخود جونت و بدی ... کرشیو !

× فلش بک ، یک روز تابستانی ، بریتانیا ×

شعله های سوزان آفتاب امارت اربابی را مثل جواهری روشن کرده است . حیات خانه شلوغ تر از همیشه شده ، زیرا جشنی به مناسبت پایان جنگ نژاد پرستی برگذار کرده اند و جادوگران اصیل و غیر اصیل در کنار یکدیگر به شادی میپردازند هر چند عدهء زیادی از آنها خانواده های خود را از دست داده اند .

- به مناسبت این روز خوش و برای همیشه در صلح و دوستی بودن .
سپس تعداد زیادی جام شراب به هوا رفت و در دستان هر یک از حضار قرار گرفت ، پیرمردی که این جمله را گفته بود به سرعت به سمت یکی از تازه واردین رفت و گفت : نیکلاس خوش اومدی ، کار خوبی کردی که اومدی ، فقط تیارا دیر کرده ، نمیدونم کجاست .

نیکلاس فلامل جوان به او لبخندی خسته تحویل داده و گفت : فلچر ، به نظرت برای جشن خیلی زود نیست ؟

فلچر که در چهره اش اضطراب را میشد دید گفت : چیزی شده ؟ خبری شنیدی ؟

نیکلاس سرش را پایین انداخت و به پشت سرش اشاره کرد ، دو مرد که رداهایی سیاه به تن داشتن و روی سینه آنها علامت قبرستان هک شده بود کنار ورودی ایستاده بودند و زمزمه کرد : تیارا !

فلچر بزرگ که گویی سطل آب یخ را روی سرش خالی کرده اند از شک به خود لرزید و بیهوش روی زمین افتاد . نور خیره کننده ناگهان چشمانش را زد و فهمید تمام این صحنه ها مانند فیلم از جلوی چشمانش گذشته و به زمان حال برگشته است ، به زمانی که زیر شکنجه داشت از درد به خود می پیچید . در همین لحظه فلچر دوباره از هوش رفت .

- چشمات و باز کن ، همه چیز تموم شده .
محیطی نورانی ، باغی زیبا ، دیگر خبری از شکنجه نیست ، فلچر سرش را بالا می آورد به سمت صدا نگاه میکند : تیارا تو هستی ؟
تیارا با همان متانت و زیبایی همیشگی دستش را به سمت او دراز میکند و لبخند زنان میگوید : آره ، بیا ، باید بریم .
فلچر سرش را بالا می آورد و دستش را دراز میکند ، ناگهان نورها و تیارا در هم می پیچید و دوباره خودش را در زیر زمین سرد و متروک موزه میابد . دوباره درد ها شروع میشود . مرد شروع به خندیدن میکند و میگوید : ازم خواهش کن زودتر خلاصت کنم تا بری پیشه بو گندوهای عزیزت ، بری به جهنم !

فلچر فریاد زنان میگوید : هرگز ... هرگز ...

- میدونی چرا اینجا میخوام خلاصت کنم ؟ و دوباره خنده ی شیطانی اش را از سر گرفت .

ناگهان شکنجه ها به همراه خنده های شیطانی خاموش میشود ، لحظاتی در سکوت سپری میشود ، اما دیگر برای پایان شکنجه ها دیر است چشمان فلچر بسته شده . شاید جواب این سوال و وجود این خاطره در قدح اندیشه بهترین جواب برای بازدید کنندگان بدانند . فلچر در آخرین لحظات خاطراتش را به قدح منتقل کرد .

همه دانش آموزان از درون مجسمه بیرون می آیند ، مغز مجسمه آندروس فلیسوس فلچر هنوز به رنگ آبی میدرخشد ، یکی از دانش آموزان زیر مجسمه را میخواند :

جزو برابری خواهان برای مشنگ زاده ها ، او و همسرش تیارا فلچر هر دو در یک سال در راه آزادی خواهی جان باختند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

جونم فدای عشقم ، نفسم فدای رفقا ، شناسه ام هم فدای سر آرشام

[color=99
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 5 شهریور 1386 15:09
نمایش جزئیات
آفلاین
اون روز قرار بود به موزه جادو و تاریخ جادوگري برم؛ مي خواستم يک مقاله، در موردش تو پيام امروز چاپ کنم. اپارات، به دليل اينکه امکان داره از موزه دزدي بشه، در اون مکان ممنوع بود و ورود و خروج، تنها بايد توسط اتش انجام ميگرفت. يک مشت پودر پرواز برداشتم و توي شومينه خونه ام ريختم.
شومينه ي موزه، داخل يک اتاق قرار داشت که پر از عکس هاي جادوگران و ساحره هاي معروف بود! در حالي که خاک لباسم رو با يک ماهوت پاک کن پاک ميکردم، همراه سه نفر ديگه، که پشت سر من، تو شومينه ظاهر شده بودند، به سمت در خروجي رفتيم. به رهنماي موزه، کارت خبرنگاريمو نشون دادم و اون هم اجازه داد که بدون اعضاي گروه در موزه بگردم و اطلاعات کسب کنم! توي همه ويترين ها، يک نوشته ي بزرگ با مضمون ((به ياد مرلين)) قرار داشت؛ يک قسمت، مخصوص چوبدستي هاي جادوگران و ساحره هان معروف بود؛ چوب مرلين، که چندين شکستگي روي ان ديده ميشد، درون يک قاب شيشه اي کريستال طلاکوب قرار داشت و سه جن دور ان به عنوان محافظ ايستاده بودند!
قسمت ديگري مخصوص کتاب هاي دست نوشته بود؛ کتابي با دست خط هلگا هافلپاف، که به صورت باز قرار داشت و يک برگ دست نوشته، که در ان هلگا اطلاعاتي درباره ي کتابش داده بود، هردو درون يک ظرف استوانه اي کريستال و بزرگ قرار داشتند! چهره ي هلگا هافلپاف را با طلا روي قسمتي از ظرف برجسته کرده بودند؛ چهره اي خندان و مهربان! ايندفعه پنج جن، دور تا دور استوانه ايستاده بودند و با حالتي خصمانه به من چشم غره ميرفتند!
وقتي از اتاق خارج شدم، کنار در يک اژير خطر ديدم. نگهان يک فکر فوق العاده به ذهنم خطور کرد! تصميم گرفتم که اژير رو به صدا دربيارم و خودم بلافاصله فرار کنم. اونوقت ميتوانستم تيتر روزنامه ام رو با اين مضمون((سارق فراري در موزه))تزيين کنم؛ همين که دستم با اژير تماس پيدا کرد ده جن دورم ظاهر شدند و مرا به عنوان مزاحم به دفتر موزه بردند!
مدير که از من خيلي کينه به دل داشت، حاضر نبود من را ببخشد. اما بلاخره با کمي حق السکوت راضي شد و من تنها با بیست و پنج گاليون، جريمه ي نقدي ازاد شدم!
--------------------------------------------------------------
ها...استاد همینه که هست
میخواستی تو نمایشنامه نویسی و بازی با کلمات تاییدم نمیکردی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 4 شهریور 1386 18:41
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت هشت صبح بود، اما در همان ساعات اوليه ي روز نيز آفتاب گرم و سوزان ميتابيد. مقابل درب بزرگ ِ نقره اي رنگي جمع شده بوديم... من خود تا به حال داخل ِ آنجا را نديده بوده بودم و مثل دانش آموزاني كه همراهمون بودند مشتاق ايستاده بودم. اما آنها به نظر از توقف نسبتآ طولاني مدت كلافه شده بودند و دائم اين پا و آن پا ميشدند و گاهي نيز درگيري هايي ميان دانش آموزان ديده ميشد.
- دانگ، مگه هماهنگ نكرده بودي كه ما امروز براي بازديد بچه ها رو مياريم؟
ماندانگاس در حالي كه دو تا از بچه ها كه گلاويز بودند رو از هم جدا ميكرد گفت:
- چرا... ولي نميدونم... چرا باز نميكنن اين در رو...! آها مثل اين كه اومدن...
درب نقره اي نيمه باز بود و مردي با قامتي متوسط و شكمي برجسته و اندامي چاق در آستانه ي درب بزرگ ظاهر شده بود. دستانش را به دو طرف باز كرده و به پهناي صورت لنخند ميزد.
- سلام. ورود شما بچه هاي تالار هافلپاف رو به موزه ي بزرگ ِ جادو و جادوگري خوش آمد ميگم. لطفآ پشت سر ناظرينتون وارد شيد. متشكرم.
بچه هايي كه همگي رداهاي مشكي با حاشيه ي زرد به تن داشتند و تا آن لحظه كلافه به نظر ميرسيد، اكنون با ديدن انوار ِ طلايي كه بعد از باز شدن درب ِ موزه به بيرون تلؤلو يافته بود خوشحال و پرانرژي به نظر مي آمدند.

همگي ِ دانش آموزان پشت سر من و ماندانگاس وارد موزه شدند. كف و ديواره هاي موزه با پوششي طلايي رنگ پوشيده شده بود و همين باعث شده بود كه فضايي بسيار زيبا و مجلل ايجاد شود. پله هاي مارپيچ از گوشه و كنار موزه به سمت بالا حركت ميكردند و تا طبقات بالايي كه حد آنها مشخص نبود ادامه داشتند. هيچ منبع روشنايي ديده نميشد، اما همه جا روشن بود و ميدرخشيد.

من نيز همانند دانش آموزان حيران به اطراف نگاه ميكردند و تنها صداي پچ پچ هاي مبهم از ميان آنان به گوش ميرسيد؛ تا اين كه آن مرد با رداي بنفش كه در جلوي در ظاهر شده بود، مجددآ شروع به صحبت كرد.
- از اونجايي كه شما دانش آموزان هاگوارتز هستيد و فكر ميكنم تا به حال اينجا رو نديد... و وقتتون هم محدوده... من فكر ميكنم كه بهتره از قسمت يادگارهاي هاگوارتز ديدن كنيد؛ پس لطفآ پشت سر من حركت كنيد تا از مسير خارج نشيد.
مرد در حالي كه در وسط سالن بزرگ ِ طلايي ايستاده بود اين سخنان را با صدايي رسا و بياني جذاب گفت و به سمت انتهاي سالن حركت كرد...
به نظر اينجا سالن ورودي ِ موزه بود و هر بخش از موزه توسط آن پله هاي متحرك از ساير بخش ها جدا شده بود. اما در همين سالن هم اشيائي به چشم ميخورد. در هر دو طرف محفظه هاي شيشه اي ِ بزرگي به چشم ميخورد كه در تمامي ِ آنها اشيائي بزرگ كه از هر نقطه از سالن ديده ميشدند قرار داشت. شايد هدف طراحان اين بوده كه اين اشياء را هر كس كه از آنجا عبور ميكند و به سمت سالن مورد نظر ميرود ببيند.
لوازمي عجيب كه تا به حال هيچ كجا نديده بودم! زره هاي زيبا كه مشخص بود مربوط به ساليان بسيار دوري‌ست؛ ظروف چوبي ِ بزرگ كه بالاي محفظه ي آنها با خطي درشت نوشته شده بود "لوازم منزل «هاپگيز» اولين نسل ِ غول ها" و توضيحاتي ديگر كه از اين فاصله خوانده نميشد.
كمي جلوتر، دقيقآ در وسط ِ سالن، جايي كه عبارت "اولين چوبدستي ِ جادويي" نوشته شده بود؛ يك چوبدستي ِ بسيار كوتاه كه به نظر شكسته بود! داخل حفاظ شيشه اي به چشم ميخورد.
اشياي مختلف ديگر نيز در جاي سالن اصلي ِ جاي موزه ديده ميشد، كه به سرعت از كنار آنها عبور كرديم.

همونطور كه چشمانم مجذوب محفظه هاي اطراف بود، خود را بر روي پله هايي احساس كردم كه به بالا حركت ميكردند. به پشت سرم نگاه كردم... تمامي ِ بچه ها، همچون من مجذوب اشياء داخل سالن بودند. ماندانگاس را ديدم كه كمي جلوتر با آن فرد ِ راهنما صحبت ميكرد.

تنها اندكي بعد داخل سالني شديم كه روي درب بزرگ و چوبي ِ آن نوشته شده بود "سالن ِ اختصاصي ِ هاگوارتز".
سعي كردم بيش از قبل مراقب بچه ها باشم. اي كاش قبلآ به اينجا آمده بودم و اكنون حسرت ِ از دست دادن صحنه ها و اشياء جذاب را نميخوردم... اما من مسئول آنها بودم! پس بيشتر بر حركت بچه ها متمركز شدم.
- خوب فرزندان من. ميتونيد در سالن آزادانه حركت كنيد ولي لطفآ به محفظه ها دست نزنيد. هر سوالي داشتيد ميتونيد از من بپرسيد. تنها كافيه بگيد "جيمي" من اونجا ظاهر ميشم.
راهنما كه به نظر جيمي نام داشت، پس از كوفتدن دستانش به هم اين سخنان را گفت و بعد از اتمام آنها چشمكي زد و ناپديد شد.

- خوب بچه ها. اينجا چيزهاي جالبي ميتونيد ببينيد. بهتره زياد از هم فاصله نگيريم و دسته جمعي حركت كنيم...
ماندانگاس در حالي كه سعي ميكرد از متفرق شدن زياد بچه هاي گروه جلوگيري كند، آنها را به سمت اولين شيء كه به نظر بزرگترين چيز در آن سالن بود راهنمايي كرد.
- اين رو كه ميبينيد اولين در ِ محوطه ي هاگوارتزه...
- آقاب فلچر ما خودمون سواد داريم.
دنيس دانش آموز سال سومي در حالي كه بچه هاي ديگر را نيز به نيش خند زدن تحريك ميكرد خود را به محفظه ي شيشه اي چسباند.
- دنيس بيا عقب. نبايد به اين محفظه ها دست بزنيد.
و ماندانگاس وي را از پشت ردايش گرفت و به عقب كشيد و ادامه ميده:
- همونطور كه ميبينيد اين در چوبي بوده اما عوامل طبيعي نتونستن اون رو به خاطر طلسم هايي كه روش گذاشته شده خراب كنن...

همينطور در طول سالن ِ مزّين به ديوارهاي نارنجي رنگ، كه به نظر انتهايي نداشت حركت ميكرديم و اشيائي جذاب و نادر ميديديم. عده اي از بچه ها متفرق شده بودند و جمع كردن آنان و كنترلشان بسيار سخت بود. من نيز باري ديگر همچون دانش آموزان شيفته ي اجسام ِ موزه شده بودم و تنها نگاه ميكردم.
- هي بچه... چوبدستيت رو بزار تو جيبت! اينجا بهش نيازي نداري.
حركت دنيس باري ديگر من را به خودم آورد و تذكري به او دادم...

شمشير گودريك گريفندور! آن نيز در موزه بود! جام شكسته اي كه طبق نوشته ي كنار آن مربوط به هلگا هافلپاف بود، بيش از ساير وسايل توجه همه را جلب كرده بود. شايد چون ما از نوادگان وي بوديم!
در همين اثنا صداي جيغي گوش خراش در مغز استخوانم فرو رفت! قلبم در سينه ميكوفت! به سرعت سرم را به سمت صدا چرخاندم...
- اوه خداي من!
خون از جسمي كه بر روي زمين افتاده بود فواره ميزد...! قالب تهي كردم! به سرعت به سمتش دويدم... به نظرم آمد كه در پشت سرم نيز همه به سمت آن قسمت ميدوند.
صحنه اي وحشتناك بود! قبلم فرو ريخت و براي لحظه اي احساس كردم كه فلج شده ام. در هواي مطبوع ِ موزه عرق كرده بودم و پاهايم سست شده بود!
اريكا زادينگ دانش آموز سال پنجمي بر روي زمين افتاده بود و تكه پوستي نازك روي گردنش افتاده بود و دندانهايش را در گردن او فرو كرده بود.
- استوپيفاي! پتريفيكوس توتالوس!
به سرعت اولين وردهايي كه به ذهنم ميرسيد بر زبان آوردم. اما هيچ تكاني در قطعه ي پوست ديده نشد و همچنان خون خارج ميشد! اكنون تنها اريكا بيهوش شد بود! نفهميدم كه به خاطر افسون هاي من بيهوش شده يا به خاطر خون زيادي كه از وي رفته بود!!
در عرض همان چند ثانيه تمام آن اطراف از خون ِ قرمز رنگ پر شده بود!
- جرج... جك... جيمز... جيم... جيمي...
در پي فريادهاي مكرر ِ درك -يكي ديگر از دانش آموزان- فرد ِ راهنما ظاهر شد. چرا به ذهن خودم نرسيده بود؟! وي اولين چيزي كه ديد، صحنه ي وحشتناك ِ حمله بود. من را كه روي اريكا افتاده بودم و سعي داشتم پوست ِ خوشكيده را كه البته در دستانم خشك به نظر نميرسيد، از گردن اريكا جدا كنم كنار زد و با فرياد گفت:
- بهش دست نزن... خيلي شانس آوردي كه به تو حمله نكرده... من به مديريت گفتم كه اين قفسه افسون هاش مشكل داره... ولي گوش نكردن. من گفتم كه نبايد شما بازديد كنيد...
حرفش را قطع كردم و سراسيمه فرياد زدم: اين دانش آموز داره ميميره... اونوقت تو داري داستان تعريف ميكني براي من.
براي اولين بار بود كه بعد از مواجه شدن با آن صحنه اطراف را نگاه ميكردم... لباسهايم غرق خون بود. تمامي بچه ها جمع شده بودند. همگي مضطرب و نگران؛ رنگ به چهره نداشتند و اكثرآ به شدت گريه ميكردند. شتابزده گفتم:
- بچه ها شما بريد اونطرف....
در همين لحظه دانگ را ديدم كه به همراه چند نفر كه لباس هاي عجيب و يك شكلي به تن داشتند، به سمت من مي دويدند و تازه اكنون متوجه غيبت چند لحظه اي ِ وي شدم!
- فيكتوريموس!!
پوست تكاني خورد و به گوشه اي افتاد! ديگر حركتي نميكرد. اريكا رنگي به چهره نداشت... بالاي سرش زانو زده بودم. احساس كردم همچنان بيهوش است. اما... اما قلبش نميزد! او مرده بود! همه چيز در كمتر از سي ثانيه اتفاق افتاده بود.


- دختر شما اينطوري مُرد. باز هم من تمام مسئوليتش رو گردن ميگيرم.
نميتوانستم به چهره ي خانم و آقاي زادينگ كه روبروي من نشسته بودند نگاه كنم. بنابراين چشمانم را در چشمان ِ نافذ و آبي رنگ ِ آلبوس دامبلدور دوختم و ادامه دادم:
- ممنونم پروفسور كه كمك كرديد خاطره رو نشون بدم. به هر حال مسئوليت اونا با من بوده.


----------------------------------------------------------------------------------------------
خيلي به سرعت نوشتم. ديگه اگه زياد خوب نيست، شما خوب امتياز بده. ايرادي نداره!
ببخشيد كه طولاني شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 4 شهریور 1386 15:07
نمایش جزئیات
آفلاین
داشتم از کنار موزه رد میشدم که چشم به یکی از تابلو های روی سر در موزه خورد که روی آن اینگونه نوشته شده بود:
بشتابید............................................................ بشتابید
تا ساعاتی دیگر مجسمه تازه ساخت مرلین بزرگ پرده برداری می شود
حس کنجکاویم گل کرد و گفتم من تا اینجا اومدم چرا تو نرم و ببینم که چه شکلیه
داخل رفتم و جادوگرهای زیادی توی موزه جمع شده بودن و منتظر این بودن که این مجسمه رو ببین
بعد از چند دقیقه خانمی روی سن رت و شروع به صحبت کردن کرد:
خانم ها........ آقایان.... ملت عزیز جادوگر همگی خوش آمدید
این تندیس و یابود بهترین جادوگر قرن های گذشته هست مرلین کبیر این مجسمه ساخته شده به دست 7 جادوگر هست و در روز 27 جولای 1766 میلادی به اتمام رسید. روز گذشته باستان شناسان ما اون رو پیدا کردن و از زیر خاک بیرون کشیدن.
حرفهای سخنران که به اینجا رسید با خودم فکر کردم این چقدر قدیمیه چه خوب شد که اومدم ببینمش وقتی به خودم اومدم دیدم که سخنران حرفهاشو تموم کرده و آماده پرده برداری میشن منم خودمو به خط اول رسوندم و تقریباً بیست سانت با مجسمه فاصله داشتم
10 ، 9 ، 8 ،... و پرده برداشته شد با نگاه اول دیدم که دست نداره و یکی از پاهاش ترک برداشته از خوشحالی همراه مردم شروع به دست زدن کردم که بر اثر ازدحام جمعیت یه خورده به جلو پرتاب شدم و اونچه نباید میشد شد. من به مجسمه خوردم و انو انداختم و تنها چیزی که از اون باقی موند یه مشت خاک بود. بعد از اون به خاطر اینکار منو زندانی کردن چون فکر میکردن من عمداض این کار رو انجام دادم و دیروز از زندان آزاد شدم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: شنبه 3 شهریور 1386 16:35
نمایش جزئیات
آفلاین
آن روز قرار بود در بخش فروشگاه موزه جادو و تاریخ جادوگری واقع در شهر لندن ، مجسمه های موجودات دنیای جادوگری برای جادوگران و ساحره های علاقمند به حراج گذاشته شود . تعداد بسیار زیادی از علاقمندان به جمع آوری کلکسیون مجسمه موجود های جادویی مقابل فروشگاه موزه جمع شده بودند و با سر و صدای زیادی به مشورت با همراهان خود می پرداختند و بعد از خرید اجناس مورد نظر آنجا را ترک می کردند .

پسرکی که تنها به موزه آمده بود ، با خوشحالی و علاقه خاصی به مجسمه سانتور ها چشم دوخته بود ؛ بعد از مدت کوتاهی توجهش به مجسمه سگی افتاد که پایش شکسته بود و با بی توجه آن را به هم چسبانده بودند ؛ به سراغ یکی از فروشندگان رفت و گفت : سلام ، ببخشید آقا اون سگ های سنگی قیمتشون چنده ؟

فروشنده که از شیرین زبانی پسرک خوشش آمده بود ، در حالیکه به مجسمه ها اشاره میکرد گفت : قیمت اونها 30 نات هست . تو چقدر پول داری پسر جان ؟

پسر که در چشمانش شادی موج میزد ، گفت : من 5 نات دارم ، ولی اون سگ رو که پاش شکسته میخوام !

فروشنده که چشمانش از تعجب برق میزد گفت : ولی اون شکسته ؛ اگر بخوای من اون رو بهت مجانی میدم ، یادت باشه که با اون نمیتونی راحت بازی کنی و حرکتش بدی .

پسر که کمی ناراحت شده بود ، پاچه شلوارش را کمی بالا داد و به بست های فلزی ای که مچ و زانوی پایش را در بر گرفته بودند ، اشاره کرد و گفت : خود من هم خوب نمی تونم حرکت کنم ، اون مجسمه هم مثل بقیه مجسمه ها ارزش داره و پولش را روی میز مقابل فروشنده گذاشت و گفت : اگر اشکالی نداره من تا پنج ماه دیگه ، هر ماه 5 نات بهتون میدم ، چون پول تو جیبی من انقدری نیست که کامل بتونم پولش رو پرداخت کنم .

بعد از دقایقی همانطور که سگ سنگی را با دقت در دستش گرفته بود و در حالی که با حالت عذاب آوری میلنگید از موزه خارج شد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1386/6/3 16:38:57
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 1 شهریور 1386 22:21
نمایش جزئیات
آفلاین
روی خاطره مورد نظرم تمرکز کردم و سعی کردم آنرا به بیرون از مغزم برانم ! کم کم مایع نقره ای رنگی به چوبدستی ام چسبید و از مغزم خارج شد. وقتی خاطره را در قدح اندیشه ریختم درنگ نکردم و سرم را درون آن فرو بردم :
وقتی درون موزه تاریخ جادوگری فرود آمدم خودم را در دو سال پیش دیدم به همراه دو دوستم. آن روز به دیدن موزه آمده بودیم. جلو تر رفتم. هر سه داشتیم به یک جسم نگاه می کردیم اولین شمشیر ساخته جن ها !
حواسم را به همه چیز جمع کردم. باید واقعیت را کشف می کردم. باید دلیل اینکه به چهار سال آزکابان محکوم شده بودم را می فهمیدم.
خودم را دیدم که همراه دو دوستم به شئ بعدی درون موزه نگاه می کردیم : اولین کتاب ورد های سیاه ! متعلق به سلسله گانت که زمانی بر جادوگران حکومت می کردند.
به اطرفم نگاهی انداختم. بعد از دو سال جایی را که از آن متنفر شده بودم می دیدم. دیوار های سنگی و کف پوش های چوبی ، قفسه های بزرگ شیشه ای همراه هزاران شئ قدیمی و جادویی.
بالاخره من و دوستانم به قفسه بعدی رفتیم ، همان جایی که منتظرش بودم : محل نگهداری قدیمی ترین چوبدستی جادوی دنیا !!!
پشت سر خودم ایستاده بودم. با دوستانم با شور شوق به چوبدستی قدیمی نگاه می کردیم ! دوستانم بعد از مقداری نگاه کردن به قفسه بعدی رفتند و من مجذوب آن چوب قدیمی همانجا ماندم. لحظاتی بعد وقتی فهمیدم دوستانم رفته اند ، به سمت آنها حرکت کردم.
خودم را دیدم که دور میشد و بعد تمام حواسم را جمع کردم . اگر خیلی دور می شدم نمی توانستم بهمم چه خبر است. اما به یاد داشتم که هنوز خیلی دور نشده بودم که آن اتفاق افتاد.
بالاخره دیدم : مردی با ردای سبز رنگ آمد و با یک حرکت عجیب وردی خواند و دستش را از میان شیشه ها محل نگهداری چوبدستی رد کرد و چوبدستی را برداشت و دوباره وردی خواند. آژیر خطر به صدا در آمد. مرد رفته بود و من نزدیک ترین کسی بودم که نگهبانان یافتند. حالا فهمیدم !!!!

سریع از خاطره بیرون آمدم قدح را برداشتم و وارد دادگاه تجدید نظر شدم و آن را مستقیم روی میز گذاشتم ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 29 مرداد 1386 11:54
نمایش جزئیات
آفلاین
بر خلاف میلم دوباره پا به آن موزه گذاشتم...موزه تاریخ جادو و جادوگری با کل وسایل وهم انگیزش...نمی دانستم که چگونه مردم با شور و اشتیاق به آن موزه می آمدند و به سلاح های کشتار که از زمان های قبل مورد استفاده قرار گرفته بود نگاه می کردند!

فقط به خاطر تکلیف درس تاریخ جادوگری برای بار دوم پا به این موزه گذاشتم و دعا کردم که آخرین بارم هم باشد ... بد ترین خاطره زندگی من در این جا رغم خورد!

پا به درون موزه کذاشتم و نگاهی به اطراف انداختم... همان اسلحه ها و همان وسایلی بود که من در شش ماه گذشته دیده بودم.
تخته شاسی بزرگی را برداشتم و به سر هر وسیله ای که می رسیدم شروع می کردم به نوشتن اطلاعات در مورد آن.
به ناگهان چشمم به مسبب بد ترین اتفاق زندگیم افتاد!
گیوتین نقره ای زنگی که حال دو مرد تنومند در دو طرف آن ایستاده بودند و با چهره ای بی حالت به مردم در حال بازدید نگاه می کردند.
گیوتین یک بچه معصوم کنجکاو رو کشته بود!

اشکی در میان چشمم حلقه زد...
بچه که حدود دو سه ساله بود با کنجکاوی به طرف گیوتین میرفت...حس کنکجاوی اش را برانگیخته بود آن گیوتین مذخرف.
آهی کشیدم و با پشت دستم اشکم را پاک کردم و سعی کردم خاطره های به وجود آمده را از ذهنم دور کنم ولی این اتفاق نمی افتاد!
هر چه بیشتر سعی میکردم بد تر میشد.
کودک سرش را بر روی محل اعدام گذاشته بود و داشت با حیرت به تیغ براق گیوتین نگاه می کرد.
متاسفانه سواد نداشت که تابلویی قرمز رنگ را که در گوشه گیوتین نصب شده بود را بخواند که بر رویش نوشته بود "خطر! نزدیک نشوید" .
خواستم بروم و او را دور کنم ولی دیگر دیر شده بود ... تیغ گیوتین با حرکت جدی کودک در رفت و با شدت به گلوی او برخورد کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی �
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 29 مرداد 1386 11:36
نمایش جزئیات
آفلاین
سالها پيش،آن سالهايي كه لردولدمورت هنوز قدرتمند بود و محفلي ها در جستجوي او و مرگخورانش بودند.
يك روز،صبح به قصد رفتن به موزه،خونه را ترك كرديم.آسمان آبي و خورشيد زيبا بالا سر ما ميدرخشيد و محيط را پر نشاط ميكرد.نسيم ملايمي بر صورت ما ميخورد.ما با خوشحالي از بابت رفتن به موزه بدون هيچ حرفي راه ميرفتيم.چون هوا خوب بود،نميخواستيم آپارات كنيم.هر دو هيجان زده شده بوديم.آخر طبق گفته هاي معلم تاريخ جادوگري در هاگوارتز،در آنجا نمونه بدلي يادگارهاي موسسهاي هاگوارتز قرار دارد.ما ميخواستيم حتما آنها رو ببينيم.

30 دقيقه بعد!در موزه،كنار غرفه فنجان هافلپاف!

ما بدون هيچ حرفي،بدون هيچ حركتي و فقط با دهان باز به آن شي با ارزش و زيبا نگاه كرديم.حالا ميتوانستيم به قدرت و عظمت موسس هاي هاگوارتز پي ببريم.قدم زنان به چند متر آنطرف تر رفتيم.آنجا انگشتر و قاب آويز، زيباي،سالازار اسليترين قرار داشت.نگين هاي سبز و عكس مار طوسي زيبا بر روي آن هر فردي را شيفته خود ميكرد.در توضيحاتش نوشته شده بود كه اين انگشتر داراي جادوهاي پيشرفته و همچنين قدرت هاي بسيار است.

ما در افكار خودمون بوديم و داشتيم آن زمان ها را تصور ميكرديم كه صداي مهيبي تمام موزه را فرا گرفت.لرد ولدمورت و مرگخوران در آن طرف ما و آلبوس دامبلدور و محفلي ها در طرف ديگر.در واقع ما وسط آنها بوديم.من دست برادرم را گرفتم و با سرعت به طرف پناهگاهي رفتيم.
-بدو بدو!به خاطر خدا،بدو.الان دوئل آنها شروع ميشود.

افسونهاي رنگي از آنور سالن به آنطرف و بر عكس ميرفت.انگار هر دو گروه دوست داشتن تا پاي مرگ بجنگند.در همين ميان بود كه برادرم براي برداشتن چوب دستيش حركت كرد.در همين هنگام وردي از طرف آلبوس دامبلدور به طرف او آمد و ... .
روحي ديگر در بدنش نبود.مرگخواران و محفلي ها به آن صحنه نگاه ميكردند و من هم كه نميتوانستم درك كنم اتفاقي كه افتاده است فقط با چشمانم نظاره گر او بودم.
10 دقيقه گذشت تا من به خودم آمدم.حالا مرگخواران آنجا رو ترك كرده بودند و محفلي ها بالاسر جسد برادر من نشسته بودند.از آن زمان هست كه من به مرگخواران پيوستم تا با كمك آنها بتوانم انتقامم را از محفلي ها بگيرم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین