ایوان روزیه
از سر قبرم
- تولد نقش
- 1385/09/06
- آخرین ورود
- یکشنبه 3 خرداد 1405 23:58
- عضویت
- 1385/05/08
- پستها
- 1506
ساعت ها از بسته شدن موزه میگذشت.تاریکی همه جای موزه را فرا گرفته بود و فقط شمع های بزرگ جلوی آثار باستانی موزه در حال روشن کردن فضای اطرافشان بودند.صدای گام های آرامی در راهرو های خالی موزه به گوش میرسید.گام ها آرام و آهنگین بود.
کمی بعد فرد ناشناس به سکویی نزدیک شد که روزگاری شئی گران قیمت بر روی آن نگهداری میشد اما اکنون اثری از آن نبود.بر روی تابلوی طلایی زیر سکو با حروف بزرگ نوشته شده بود:کفش سالازار کبیر!
ایوان کلاه شنلش را کنار زد و با اندوه دستی به تابلوی طلایی کوچک کشید.خاطرات همانند موج به سرش هجوم بردند.به یاد اورد که این تابلو را خودش نصب کرده بود.روزگاری که موزه تازه شروع به کار کرده بود.روزهایی که زندگی اش زیبا ترین فصل های خود را میگذراند.
در گوشه دیوار کمی ان طرف تر تابلویی نظرش را جلب کرد.آن تابلو مسلماً در زمان خودش نبود چون آن را به یاد نمی اورد.از این ناراحت بود که بعد از اون موزه را تغییر داده اند.چیزهای جدید به موزه اضافه شده بود.تابوت کنت دراکولا را جا به جا کرده بودند و درون اتاقکی شیشه ای زندانی اش کرده بودند.این طور که به نظر میرسید کنت دراکولا دیگر همانند شب های قبل درون موزه گشت نمیزد.او را درون اتاقکی زندانی کرده بودند تا همیشه در انجا بخوابد و تنها بازیچه ای باشد برای بینندگان موزه.
ایوان به تابلو نزدیک شد و خون در رگ هایش منجمد شد.بر روی تابلو عکس صاحب و بنیان گذار موزه شون پن نمایان بود.ایوان مبهوت چهره شون پن شده بود.انگار بعد از مدت ها به آینه ای مینگرد.سال ها بود که صورت قدیمی خودش را ندیده بود.موهای مشکی و بلندش را از یاد نبرده بود،اما خطوط چهره را بعد از چندین سال دوباره به یاد می اورد.کناره های سرش که مویش سفید بود و خطوط پیشانی.این چیزها به او یادآوری کرد که در زندگی قبلی هم رنج کشیده است.
در زیر تابلو نوشته شده بود:شون پن-بنیانگذار موزه جادو و تاریخ جادوگری-در سن چهل سالگی ناپدید شد و هرگز جسدش پیدا نشد-به گزارش مقامت رسمی در سن چهل سالگی فوت کرده.
ایوان همه چیز را به یاد می آورد.آخرین لحظه های زندگی شون پن.نفس نفس زدنش را و خونی که از دریده شدن قلبش توسط چاقوی خانوادگی اش بر روی برف ها میریخت.
همه چیز مانند صحنه های پشت سر هم از مقابلش رد میشد.مردن و زنده شدن دوباره.ولی اینبار او نمیخواست شون پن باشد.میخواست کسی باشد که در تمام عمر آرزویش را داشت.و اینگونه بود که شون مرد.بدون انکه کسی حتی جسدش را پیدا کند.
ایوان چرخی زد و از تابلو دور شد.برایش عجیب بود که بعد از مرگش چه کسی موزه را اداره میکرد.میدانست که تا مدت ها بعد از ناپدیدی او موزه تعطیل شده بود و کسی به آن سر نمیزد.جدیداً موزه دوباره باز شده بود اما به نظر نمی امد مدیریت و یا حتی نگهبانی داشته باشد.
در آن زمان هم نگهبانی نداشت.خودش شب ها از موزه نگهداری میکرد و محل زندگی اش طبقه فوقانی همین ساختمان بود.
دلش میخواست همان طور به گشت زدن در موزه ادامه دهد.جای جای ان پر بود از خاطره هایی که دوستشان داشت.هاطره های رزوهای شیرین...
صدای پای کس دیگری از طرف در ورودی به گوش رسید.ایوان نگاهی به اطراف کرد و فهمید که هوا در حال روشن شدن است.آنقدر از افکارش غرق شده بود که متوجه گذر زمان نبود.نمیخواست کسی او را اینجا ببیند.باید میرفت و شب بعد دوباره برمیگشت...
پیرمردی با لباس آبی تیره در ورودی را پشت سرش بست و به طرف شمع ها رفت تا آنها را خاموش کند.همین که میخواست شمع را خاموش کند مرد شنل پوشی را دید که یک لحظه از داخل یکی از اتاق ها بیرون امد و بعد غیب شد.
پیرمرد با دستان لرزانچوب جادویش را بیرون کشید ولی دیگر اثری از کسی نبود.با صدای بلند فریاد زد:پروفسور،من فکر میکنم یکی رو اینجا دیدم که خودش رو غیب کرد.
زنی که کلاه بلندی بر سر داشت از همانجایی که مرد ناپدید شده بود بیرون امد و گفت:جدی؟من که کسی رو ندیدم.شاید من رو دیدی.
پیرمرد که خیالش راحت شده بود سری تکان داد و گفت:بله حتماً اشتباه کردم...
---------------------------------------------------------------------------
این پست ادامه نیست.برای تجدید خاطرات گفتم توی این تاپیک یه پست بزنم.البته اگه ناظر محترم به نظرشون این پست تکی ایراد داره میشه ادامه اش داد.
کمی بعد فرد ناشناس به سکویی نزدیک شد که روزگاری شئی گران قیمت بر روی آن نگهداری میشد اما اکنون اثری از آن نبود.بر روی تابلوی طلایی زیر سکو با حروف بزرگ نوشته شده بود:کفش سالازار کبیر!
ایوان کلاه شنلش را کنار زد و با اندوه دستی به تابلوی طلایی کوچک کشید.خاطرات همانند موج به سرش هجوم بردند.به یاد اورد که این تابلو را خودش نصب کرده بود.روزگاری که موزه تازه شروع به کار کرده بود.روزهایی که زندگی اش زیبا ترین فصل های خود را میگذراند.
در گوشه دیوار کمی ان طرف تر تابلویی نظرش را جلب کرد.آن تابلو مسلماً در زمان خودش نبود چون آن را به یاد نمی اورد.از این ناراحت بود که بعد از اون موزه را تغییر داده اند.چیزهای جدید به موزه اضافه شده بود.تابوت کنت دراکولا را جا به جا کرده بودند و درون اتاقکی شیشه ای زندانی اش کرده بودند.این طور که به نظر میرسید کنت دراکولا دیگر همانند شب های قبل درون موزه گشت نمیزد.او را درون اتاقکی زندانی کرده بودند تا همیشه در انجا بخوابد و تنها بازیچه ای باشد برای بینندگان موزه.
ایوان به تابلو نزدیک شد و خون در رگ هایش منجمد شد.بر روی تابلو عکس صاحب و بنیان گذار موزه شون پن نمایان بود.ایوان مبهوت چهره شون پن شده بود.انگار بعد از مدت ها به آینه ای مینگرد.سال ها بود که صورت قدیمی خودش را ندیده بود.موهای مشکی و بلندش را از یاد نبرده بود،اما خطوط چهره را بعد از چندین سال دوباره به یاد می اورد.کناره های سرش که مویش سفید بود و خطوط پیشانی.این چیزها به او یادآوری کرد که در زندگی قبلی هم رنج کشیده است.
در زیر تابلو نوشته شده بود:شون پن-بنیانگذار موزه جادو و تاریخ جادوگری-در سن چهل سالگی ناپدید شد و هرگز جسدش پیدا نشد-به گزارش مقامت رسمی در سن چهل سالگی فوت کرده.
ایوان همه چیز را به یاد می آورد.آخرین لحظه های زندگی شون پن.نفس نفس زدنش را و خونی که از دریده شدن قلبش توسط چاقوی خانوادگی اش بر روی برف ها میریخت.
همه چیز مانند صحنه های پشت سر هم از مقابلش رد میشد.مردن و زنده شدن دوباره.ولی اینبار او نمیخواست شون پن باشد.میخواست کسی باشد که در تمام عمر آرزویش را داشت.و اینگونه بود که شون مرد.بدون انکه کسی حتی جسدش را پیدا کند.
ایوان چرخی زد و از تابلو دور شد.برایش عجیب بود که بعد از مرگش چه کسی موزه را اداره میکرد.میدانست که تا مدت ها بعد از ناپدیدی او موزه تعطیل شده بود و کسی به آن سر نمیزد.جدیداً موزه دوباره باز شده بود اما به نظر نمی امد مدیریت و یا حتی نگهبانی داشته باشد.
در آن زمان هم نگهبانی نداشت.خودش شب ها از موزه نگهداری میکرد و محل زندگی اش طبقه فوقانی همین ساختمان بود.
دلش میخواست همان طور به گشت زدن در موزه ادامه دهد.جای جای ان پر بود از خاطره هایی که دوستشان داشت.هاطره های رزوهای شیرین...
صدای پای کس دیگری از طرف در ورودی به گوش رسید.ایوان نگاهی به اطراف کرد و فهمید که هوا در حال روشن شدن است.آنقدر از افکارش غرق شده بود که متوجه گذر زمان نبود.نمیخواست کسی او را اینجا ببیند.باید میرفت و شب بعد دوباره برمیگشت...
پیرمردی با لباس آبی تیره در ورودی را پشت سرش بست و به طرف شمع ها رفت تا آنها را خاموش کند.همین که میخواست شمع را خاموش کند مرد شنل پوشی را دید که یک لحظه از داخل یکی از اتاق ها بیرون امد و بعد غیب شد.
پیرمرد با دستان لرزانچوب جادویش را بیرون کشید ولی دیگر اثری از کسی نبود.با صدای بلند فریاد زد:پروفسور،من فکر میکنم یکی رو اینجا دیدم که خودش رو غیب کرد.
زنی که کلاه بلندی بر سر داشت از همانجایی که مرد ناپدید شده بود بیرون امد و گفت:جدی؟من که کسی رو ندیدم.شاید من رو دیدی.
پیرمرد که خیالش راحت شده بود سری تکان داد و گفت:بله حتماً اشتباه کردم...
---------------------------------------------------------------------------
این پست ادامه نیست.برای تجدید خاطرات گفتم توی این تاپیک یه پست بزنم.البته اگه ناظر محترم به نظرشون این پست تکی ایراد داره میشه ادامه اش داد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!



:



(فقط از قبل اطلاع بده که اونجا نباشم