محفلیون نجینی لرد سیاه رو اسیر کردن تا ازش حرف بکشن ولی موفق نمیشن.پس تصمیم میگیرن از یک مار زبان بخوان که با نجینی صحبت کنه و اون کسی نیست جز پاتر کله زخمی! هری با نجینی حرف میزنه و چیزی دستگیرش نمیشه.درنتیجه محفلیون تصمیم میگیرن که با معجون راستی مار بیچاره رو به حرف بیارن ولی از بدشانسی محفلیون بوده یا نجینی که به جای محلول راستی معجونی به نجینی داده میشه که تا نیم ساعت وضعیت جسمانیشو 5 برابر می کنه ..بعد به اندازه ی یک ملیونیوم اندازش می رسه و بد از یک ربع به اندازه طبیعی بر می گرده.از طرفی نجینی روی لبه ی دیواره و دقیقا بیست و نه دقیقه و بیست و نه ثانیه از مدت غول آسا بودنش گذشته که محفلیون متوجه خاصیت معجون میشن ولی در همین لحظه نجینی شروع به تغییر اندازه می کنه و به شدت کوچیک می شه.از طرفی خروس گشنه ی تدی نجینی رو می خوره و بعد محفلیون موندن که چطوری نجینی رو از توی شکم خروس بیرون بیارن .چون تدی نمی ذاره خروسشو بکشن.به پیشنهاد دامبل قرار میشه که به نجینی قرص مسهل بدن .در نتیجه نیمفا مامان تدی سر تدی رو گرم می کنه تا دامبل قرصو به خروس بده تا نجینی دفع بشه(کروشیو)
-_________________________________________
نیمفا به نقطه ی ریزی که هرلحظه دور تر میشد نگاهی کرد و بعد به تدی که در اغوش جیمز نشسته بود و همچنان گریه می کرد .
-تدی،چرا گریه می کنی؟دیدی که عمو دامبل خروستو ول کرد و رفت.دیگه گریه نداره که.می خوای برات شوکولات بخرم ؟

-نـــــه،اگه عمو دامبله خروس منو نبردش که بکشه پس خروس تدی کوشش؟مامان نیمفا داری دروغ می گی؟مگه دروغ گفتن کار بدی نیست؟ما سفیدیم مامانی.
جیمز به تدی نگاهی کرد و بعد در حالی که نشان می داد به شدت در فکر است یویوی صورتی رنگش را در اورد و بغضش را فرو داد و گفت :
-بیا داداشی،بیا این یویوی من.خیلی دوستش دارم ولی ماله تو.دیگه گریه نکن .
نیمفا به جیمزی خیره شد .سپس به تدی نگاه کرد که با تردید یویو را پس زد و با بغض گفت :
-نمی خوام داداشی،مال خودت.من خروسمو می خوام.
-تدی ،الان عمو دامبل خروستو می آره،برده کاکلشو بزنه و بیاره.باشه عزیزم؟دیگه گریه نکنی ها.ببین جیمزی ناراحت میشه.تو تنها داداششی.باشه ؟
جیمزی با شنیدن این حرف چشمانش را بست.بغض گلوی کوچکش را فشرد .خاطره ی یک برادر دیگر به ذهنش آمد ولی خیلی زود ان را پس زد و گفت :
-آره تدی.گریه نکن.من برات ابنبات با طعم استخون می خرم.ولی تو هم قول بده جاش برام ابنبات عسلی بخری.
-نچ.نمی خرم .تو برای من بخر .باشــــــــــــه جیمزی؟
-اِ؟نوموخوام.تو خیلی بدجنسی تدی.هروقت که اینطوری میشه من باید برای تو بخرم نمیشه .تو هم باید بخری.
-اخه تو که گریه نکردی.من گریه کردم داداشی.تو باید برای من ابنبات بخری تا من دیگه گریه نکنم.
-
نیمفا به آن دو خیره شد.ظاهرا تدی فراموش کرده بود که چه بلایی سر خروس نازنینش امده است!!
کمی ان طرف تـر:
دامبلدور با عجله به طرف شیشه ی قرص های سبزرنگی رفت که در گوشه ی طویله به چشم می خورد.خروس بیچاره در حالی که از هفت قسمت بدنش به قطعه سنگی بسته شده بود سرو صدا می کرد.دامبل با عجله به طرف خروس رفت.وقت زیادی نداشت .قرص کوچک را در دهان خروس گذاشت و با مایتابه تو سرش زد و منتظر نتیجه ماند.
چند دقیقه بعد...
-اوووش..این چرا اینطوری شد؟وای.وای.
جیــــــــــمزی،تــــــــــدی،نیمفا ،مالی .سرجای قبلی:
-باشه.به شرطی که تو دوتا ابنبات بخری..منم برات یه دونه می خرم.باشه؟
ناگهان صدای دامبلدور در حیاط طنین انداخت.تدی که داغش تازه شده بود روی زمین نشست و دوباره جیغ کشید
-خروســـــــــــــــــــم.خروس خوشکلم چی شد؟
جیمزی ،مالی و نیمفا و بقیه محفلیون بی توجه به گریه های تدی به طرف طویله دویدند.تدی که متوجه شده بود گریه کردن فایده ای ندارد به طرف طویله دوید.
چند دقیــــــــــقه بعد :
-جیــــــــــــــــــــــــــــغ.
خروسم..خروس تاج حناییم..خروس سم طلاییم.خروس دم بنفشم.اوهو..اوهو.محفلیون :
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


:devil:

یا لااقل هم جثۀ اژدها! 




ترسیدم.
گابر خودمه!
دهنتو باز کن کرم! ببین این قطاره الان میاد ... دو دو دو دو.


ای بی تربیت بی فرهنگ بوقی ! هنوز آدم نشدی ! الان گراوپو دوباره صدا میکنم !




