جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

61 کاربر(ها) آنلاین هستند (40 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
58 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] انجمن تفرقه بین دو جبهه‌ی سیاه و سفید

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 بهمن 1387 16:13
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه :

محفلیون نجینی لرد سیاه رو اسیر کردن تا ازش حرف بکشن ولی موفق نمیشن.پس تصمیم میگیرن از یک مار زبان بخوان که با نجینی صحبت کنه و اون کسی نیست جز پاتر کله زخمی! هری با نجینی حرف میزنه و چیزی دستگیرش نمیشه.درنتیجه محفلیون تصمیم میگیرن که با معجون راستی مار بیچاره رو به حرف بیارن ولی از بدشانسی محفلیون بوده یا نجینی که به جای محلول راستی معجونی به نجینی داده میشه که تا نیم ساعت وضعیت جسمانیشو 5 برابر می کنه ..بعد به اندازه ی یک ملیونیوم اندازش می رسه و بد از یک ربع به اندازه طبیعی بر می گرده.از طرفی نجینی روی لبه ی دیواره و دقیقا بیست و نه دقیقه و بیست و نه ثانیه از مدت غول آسا بودنش گذشته که محفلیون متوجه خاصیت معجون میشن ولی در همین لحظه نجینی شروع به تغییر اندازه می کنه و به شدت کوچیک می شه.از طرفی خروس گشنه ی تدی نجینی رو می خوره و بعد محفلیون موندن که چطوری نجینی رو از توی شکم خروس بیرون بیارن .چون تدی نمی ذاره خروسشو بکشن.به پیشنهاد دامبل قرار میشه که به نجینی قرص مسهل بدن .در نتیجه نیمفا مامان تدی سر تدی رو گرم می کنه تا دامبل قرصو به خروس بده تا نجینی دفع بشه(کروشیو)

-_________________________________________

نیمفا به نقطه ی ریزی که هرلحظه دور تر میشد نگاهی کرد و بعد به تدی که در اغوش جیمز نشسته بود و همچنان گریه می کرد .
-تدی،چرا گریه می کنی؟دیدی که عمو دامبل خروستو ول کرد و رفت.دیگه گریه نداره که.می خوای برات شوکولات بخرم ؟

-نـــــه،اگه عمو دامبله خروس منو نبردش که بکشه پس خروس تدی کوشش؟مامان نیمفا داری دروغ می گی؟مگه دروغ گفتن کار بدی نیست؟ما سفیدیم مامانی.

جیمز به تدی نگاهی کرد و بعد در حالی که نشان می داد به شدت در فکر است یویوی صورتی رنگش را در اورد و بغضش را فرو داد و گفت :
-بیا داداشی،بیا این یویوی من.خیلی دوستش دارم ولی ماله تو.دیگه گریه نکن .

نیمفا به جیمزی خیره شد .سپس به تدی نگاه کرد که با تردید یویو را پس زد و با بغض گفت :
-نمی خوام داداشی،مال خودت.من خروسمو می خوام.

-تدی ،الان عمو دامبل خروستو می آره،برده کاکلشو بزنه و بیاره.باشه عزیزم؟دیگه گریه نکنی ها.ببین جیمزی ناراحت میشه.تو تنها داداششی.باشه ؟

جیمزی با شنیدن این حرف چشمانش را بست.بغض گلوی کوچکش را فشرد .خاطره ی یک برادر دیگر به ذهنش آمد ولی خیلی زود ان را پس زد و گفت :
-آره تدی.گریه نکن.من برات ابنبات با طعم استخون می خرم.ولی تو هم قول بده جاش برام ابنبات عسلی بخری.

-نچ.نمی خرم .تو برای من بخر .باشــــــــــــه جیمزی؟

-اِ؟نوموخوام.تو خیلی بدجنسی تدی.هروقت که اینطوری میشه من باید برای تو بخرم نمیشه .تو هم باید بخری.

-اخه تو که گریه نکردی.من گریه کردم داداشی.تو باید برای من ابنبات بخری تا من دیگه گریه نکنم.

-

نیمفا به آن دو خیره شد.ظاهرا تدی فراموش کرده بود که چه بلایی سر خروس نازنینش امده است!!

کمی ان طرف تـر:

دامبلدور با عجله به طرف شیشه ی قرص های سبزرنگی رفت که در گوشه ی طویله به چشم می خورد.خروس بیچاره در حالی که از هفت قسمت بدنش به قطعه سنگی بسته شده بود سرو صدا می کرد.دامبل با عجله به طرف خروس رفت.وقت زیادی نداشت .قرص کوچک را در دهان خروس گذاشت و با مایتابه تو سرش زد و منتظر نتیجه ماند.

چند دقیقه بعد...

-اوووش..این چرا اینطوری شد؟وای.وای. جیــــــــــمزی،تــــــــــدی،نیمفا ،مالی .

سرجای قبلی:

-باشه.به شرطی که تو دوتا ابنبات بخری..منم برات یه دونه می خرم.باشه؟

ناگهان صدای دامبلدور در حیاط طنین انداخت.تدی که داغش تازه شده بود روی زمین نشست و دوباره جیغ کشید
-خروســـــــــــــــــــم.خروس خوشکلم چی شد؟

جیمزی ،مالی و نیمفا و بقیه محفلیون بی توجه به گریه های تدی به طرف طویله دویدند.تدی که متوجه شده بود گریه کردن فایده ای ندارد به طرف طویله دوید.

چند دقیــــــــــقه بعد :


-جیــــــــــــــــــــــــــــغ. خروسم..خروس تاج حناییم..خروس سم طلاییم.خروس دم بنفشم.اوهو..اوهو.

محفلیون :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/11/29 16:25:24
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 بهمن 1387 15:18
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبل : من فهمیدم ایـــــــــــول ایـــــــــــول!!!

ملت : خوب بگو ببینیم

- آآااهاااااااا نخیرم نمیگم

ملت : وااااااااااااا یعنی چی؟

دامبل : یعنی اینکه نمیشه توی جمع بگم فقط به تدی میگم بیا جلو عمو جان!:devil:

تدی که به شدت تعجب کرده بود گفت : م...من؟ ب... بی....بیام؟

و رفت جلوی دامبل وایساد.

دامبل به سرعت قامت درازشو خم کرد و در گوش تدی چیزایی گفت.

ییهو تدی زد زیر گریه.


- عمو دامبل بی ادب نامرد بـــــــــــــــــــــــــــوقی. مامان ببین چی میگه میگه به خروسم داروی مسهل بدیم

نیمفا :
آره آلبوس؟ واقعا بوق به این فکرت!

جیمز : اااااااااااااااااااااااااااااااااااا ویژدانا خوب راهیه ببین تدی هووووووووووووی با توام

در همین لحظه جیمز تدی رو دید که شیرجه زده بود و انبوه مشت و لگد رو نثار دامبل میکرد.

- با خروس من چیکار داری اصن؟ مگه خودت ققنوس نداری بی ناموس؟

جیمز به سرعت دوید و تدی رو از روی دامبل بلند کرد.

نیمفا یواشکی در گوش دامبل که هنوز تو کف کتکی بود که از ندی خورده بود گفت : یواشکی خروسرو بردار ببر همون برنامتو عملی کن من سر این جیر جیرکو گرم میکنم.

دامبل : :devil:

تدی همچنان تو بغل جیمز دست پا میزد و جیـــــــــــــــــــــغ میزد که نیمفا از دامبل جدا شد و رفت و دامبل هم به سرعت عجیبی از نظر ناپدید شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 بهمن 1387 03:05
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلیون درحالیکه همدیگر را هل میدادند، تالاپ و تولوپ کنان از پله ها قل می خوردند که هرچه سریعتر به پایان پله ها برسند و نگذارند که این مرگخوار زبان دراز و دم دراز و حالا هرچی، از دستشان فرار کند.

به پایین پله ها که رسیدند، به دلیل صحنه ای که پیش روی خود می دیدند، متحیر بر جا ایستادند. دامبلدور که آخر از همه به پایین پله ها رسیده بود. با دیدن صحنۀ مقابل فریاد کشید:
- این خروس شکمو مال کیه؟

تدی جلو آمد:
- هممم... می دونین، اینو مامانم از آخرین سفری که رفته بود به منچستر برام سوغات آورد. می گفت این خروسه عادت داره همیشه تو ورزشگاه منچستریونایتد قدم بزنه و قبلا با بکهام فوتبال بازی می کرده.

جیمزی:
- عههههههههه... تدی راس میگی؟ خوب حالا فوتبال چی هس؟

تدی با غرور از اینکه اطلاعات مشنگی اش بیشتر از جیمزی است توضیح داد:
- باب بزرگ تانکسم میگه فوتبال یه جور کوییدیچه که روی زمین اجرا میشه و فقط یه فرق کوچولو با کوییدیچ داره. اونم اینه که اسنیچ نداره.

- عهههههههه... یعنی همه چیش مث کوییدیچه؟

- دقیقا!

دامبلدور با عصبانیت بحث را به پایان برد:
- فعلا که این خروس ارزشمند تو، اسیر ارزشمندتر ما رو درسته بلعیده!

همه به خروس خیره شدند که چندی قبل و در برابر دیدگانشان، نجینی را که از ناودان به پایین قل خورده بود، قورت داده بود.

تدی نگاهی به خروس و نگاهی به محفلیون انداخت.

محفلیون نگاهی به تدی و نگاهی به خروس انداختند.

تدی زوزه کشید:
- عووووووووو... من نمیذارم شیکم خروسمو به خاطر اون مرگخوار بدترکیب سفره کنین. عووووووووو

مالی ویزلی با مهربانی به موهای متغیر الرنگ تدی دستی کشید:
- یادت باشه که نجینی بالاخره بعد از یه ربع به اندازۀ طبیعیش درمیاد و خواهی نخواهی خروست منفجر میشه.

جیمزی که دلش برای خروس و بیشتر از آن، برای تدی سوخته بود که از حالا زوزۀ عزا می کشید، پیشنهاد کرد:
- میشه با یویوی خودم بکوبم فرق سرش تا نجینی رو تف کنه بیرون؟

تدی دوباره زوزه کشید:
- عووووووووو... اینجوری که ضربۀ مغزی میشه خروسم!

نیمفادورا متفکرانه گفت:
- باید یه راهی پیدا کنیم که تا قبل از یه ربع دیگه، نجینی از شکم خروس بیاد بیرون وگرنه بچه م داغدار میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1387/11/29 3:09:34
Re: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: دوشنبه 23 دی 1387 04:37
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور چوبدستیش رو درمیاره و با سمت چشاش می گیره:
- گلاسیوم دابلکسیوم!

عینک آفتابی خفنزی روی چشانش ظاهر میشه. محفلی ها همونطور که به حالت به دامبلدور زل زده بودن یکی یکی همون ورد رو تکرار می کنن که یهو:

- جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ

- چی شده جیمزی بابا؟ چرا جیغ می زنی؟

- آخه بابا عله! نجینی تا قبل از اینم باسیلیسک بود! الان داره پنج برابر میشه! یعنی میشه اژدها یا لااقل هم جثۀ اژدها!

کل ملت تو فکر میرن که اگه نجینی باسیلیسک بود، پس چرا تا حالا نمرده بودن که صدای فیس و فیس بلندی از نجینی درمیاد. دامبل که خیال می کنه نجینی صدای بی تربیتی داده، با عصبانیت می خواد یه کروشیو حوالۀ نجینی کنه که هری جلوشو میگیره:
- نه دامبل! نجینی داره می خنده و میگه ولدمورت برای چشای نجینی لنز مخصوص ساخته که نجینی می تونه با خیال راحت همه رو دید بزنه! هروقت لازم باشه ولدمورت لنزا رو از چشای نجینی درمیاره!

دامبل با تردید می پرسه:
- یعنی نیگا کردن به چشاش کشنده نیس؟

- نه!!!

کل محفلی جماعت:
-

و دامبلدور ادامه میده:
- پس همه مشکل ما الان همین جثه شه که داره بزرگ و بزرگ تر میشه تا به یه اژدها برسه!!!

هری تصدیق می کنه و همه، همونطور که دارن به بزرگ شدن لحظه به لحظۀ نجینی زل می زنن، فکر می کنن که چطور می تونن نجینی رو از اتاق خارج کنن. چون معلوم بود تا ایکی ثانیۀ بعد، اتاق کاملا منفجر میشد و جایی برای هیشکی نمی موند.

اینجا بود که مالی ویزلی به کمک بقیه میاد، چون مشخص بود که جادوگرای محفل جز زل زدن به همدیگه، کار دیگه ای ازشون بر نمیومد:
- میگم ها! چطوره بازش کنیم خودش بره بیرون، همینکه رسید تو حیاط دوباره اسیرش کنیم؟

مخالفی وجود نداشت، پس دوباره نجینی رو باز کردن، که البته کار بی فایده ای بود چون همین چند ثانیۀ قبل، صندلی ای که نجینتی بهش بسته شده بود با صدای بلندی شکسته بود و نجینی به هرحال آزاد شده بود. دمشو تابی داد و با هیکل گنده ش از در به زور بیرون رفت.

ملت محفلم دنبالش راه افتادن بلکه حاجت بگیرن!

کمی بعد، حیاط محفل

آیا اصولا خانۀ گریمالد، حیاطی دارد؟


فقدان حیاط، حیاط خلوت، ایوان و هرحای خوش آب و هوای دیگری در خانۀ گریمالد، باعث افسردگی روز افزون محفلی ها و ازدیاد جنگ اعصاب در بین آنها گردید بود! و زمانیکه نجینی تصمیم به حضور در حیاط گرفت، حیاطی وجود نداشت تا به آنجا برود! پس قل قل خوران، از پله های سالن بالا رفت تا خود را به پشت بام برساند.

دامبلدور رو به نگارندۀ این سطور:
- اوکی... اوکی... گرفتم! دیگه نمی خواد افاضۀ فضل کنی

نجینی همونطور با افاده از پله ها بالا میره و سر راه، زیر لبی فش فش می کنه.

- این داره چی میگه بابا عله؟

- داره درمورد چشمای سبز یه مار بوآ آواز میخونه

مالی ویزلی:
- اوه چه رمانتیک! نمی دونستم مرگخوارام می تونن رمانتیک بشن

نجینی به پشت بوم میرسه و درهمون موقع، دامبلدور یه نگاه دیگه به شیشه معجونی که دستشه میندازه:
- نیم ساعت پس از افزایش جثه، فرد به سرعت به یک میلیونیم جثه خود تبدیل خواهد شد و یکریع در همان وضعیت باقی مانده، سرانجام به اندازۀ طبیعی خود باز خواهد گشت.

دامبلدور به جیمزی رو کرد:
- الان چن دیقه س که این ماره گنده شده؟

جیمزی ساعت شنی که به مچش بسته شده رو با دقت نگاه می کنه:
- بیست و نه دیقه و بیست و نه ثانیه! چطور مگه؟

دامبلدور:
- نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

در همون لحظه، نجینی به سرعت کوچیک و کوچیک تر میشه و از ناودون گوشۀ بوم لیز می خوره پایین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/10/23 4:46:18
Re: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: شنبه 23 آذر 1387 17:16
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز :

هری به سرعت ماورای .... به سوی جیمز برگشت ,بچه تو نمی تونی یک جا آروم بشینی شاشی... ترسیدم.
جیمز در حالی که هنوز چشمش به شیشه معجون بود سرشرو بلند کرد یک نگاه به دامبل کرد و شیشه رو به سوی هری پرت کرد .

هری به زور شیشه رو روی هوا گرفت و به سوی جیمز برگشت و با عصبانیت داد زد بی ادب تو هنوز آدم نشودی برو یویوتو بردار بازی کن تا شب من به خدمت برسم .
جیمز :

بابای می شه روی اون شیشه رو به خونی .
هری :

معجون گندیوس بکیوس! با خوردن این معجون پنج برابر هیکل فعلی خود می شوید!

بعد از یک مدت مخوف هری به خود آمد و نگاهی به نجینی انداخت وبه صورت :
دامبل به سوی هری برگشت و گفت : آخه بی جنبه تا حالا از خودت پرسیدی جیمز کوچول موچولو به کی رفته ؟
هری شیشه رو به دست دامبل و مالی رساند .

بعد از یک مدت مخوفتر دامبل و مالی به سوی نجینی برگشتند و هر دو با هم یک صدا :

نجینی به صورت بر عکس به پشت افتاده بود و در حال تغییر شکل به صورت یک باسیلیسک بود .

دامبل به سوی ملت برگشت و گفت :

حالا چه خاکی بر سرمون بریزیم .
جیمز به سوی باسیلیسک (نجینی سابق ) بر گشت و فریاد زد :
تکون خورد به جون بابا عله تــــــــــــــــــــــکون خورد .

هری یه سوی دامبل برگشت و گفت :

یه پاترونوس به تدی بفرست و بگو عینک های زد باسیلیسک (محصول جدید ری بن )رو بیاره تا همه رو نکشته .
دامبل چوب دستیشو در آورد و .....
--------------------------------------------------------------------------------
لطفا نقد شود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 مهر 1387 13:22
نمایش جزئیات
آفلاین
تالار محفل ققنوس

ماری با هیبت نکره در حالیکه تالار خالی محفل رو برای اطمینان اسکن میکرد ، در دل فحشی به اربابش (تام) داد و به نزدیک ترین اتاق حرکت کرد.

کمی بعد ... داخل اتاق ِ ...؟
نجینی در حالیکه بر روی فرش اشرافی محفل میخزید فیش و فوش کنان از در نیمه باز اتاق وارد شد و با صحنه ای عجیب رو به رو شد!
پیرمردی که به سختی قدش به یک متر می رسید بر روی ننویی کوچک دراز کشیده بود و واکمنی به بالای تخت وصل شده بود ...
_ دلم میگفت برو ببین ... ماه اومده روی زمین ... صیاد دل ها اومده ... برات نشسته در کمـــــین ... برو ببین ... برو ببین!

نجینی با بی حوصلگی در رو میبنده و به طرف اتاق دوم میره ...


کمی آن طرف تر ... اتاق دامبلدور
دامبلدور یک عدد چفیه انداخته رو شونش ، کلاه بسیجی به طرز عجیبی با ردای ستاره دارش در تضاد بود!
_ جیمز ... مگه با تو نیستم برو بگیرشـــ ...
جمله دامبلدور ، رئیس و سرپرست بی باک محفل ققنوس با صدای جیغی قطع شد.
_ مار کثافت! لندهور بی خاصیت! کرم خاکی آشغال جمع ک ... جـــــــیغ! شترق !( افکت کوبیدن جادو بر سر مار! )
دامبل : گابر خودمه!

سلول شکنجه!
مالی دستاش رو به هم میکوبه و خطاب به دامبل میگه.
_ خیلی خب درستش کردم.
دامبلدور لبخندی به مالی میزنه و از داخل ردای ستاره دار و نقره ای رنگش معجونی رو در میاره و به لبخندی شیطانی بر لب به طرف مار زبون بسته میره.
_ دهنتو باز کن کرم! ببین این قطاره الان میاد ... دو دو دو دو.
دست آزاد دامبل به طرف زیپ شلوارش میره که هری جفت پا میپره تو دستش بنابراین دامبل مجبور میشه بدون مقدمه معجون رو خالی کنه تو حلق نجینی!

دامبل نفسی از سر راحتی میکشه و شیشه خالی معجون رو به طرف جیمز پرتاب میکنه.
جیمز با گرفتن شیشه معجون توجهش به متن روی شیشه جلب میشه که با رنگ قرمز نوشته شده :
" معجون گندیوس بکیوس! با خوردن این معجون پنج برابر هیکل فعلی خود می شوید! "
جیمز :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/7/30 13:48:29
Re: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 مهر 1387 03:04
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبل خوشحال از اينكه ماموريتي به او محول شده از سلول خارج شد.
-ايول هري.چرا اين به فكر خودم نرسيده بود؟تام راست ميگفت.دارم پير ميشم كم كم.

دامبل درحاليكه با خودش حرف ميزد بطرف اتاقش ميرفت.

-اوخ...يواش بابا.چه خبرته؟

دامبل برگشت و به شيء عجيبي كه روي زمين افتاده بود و به او اعتراض ميكرد خيره شد.
-هوم؟تو ديگه چي هستي؟راستشو بگو.جاسوس تامي؟به شكل ردا وارد محفل شدي؟

شيء عجيب تكاني خورد.
-يا مرلين كبير.تو چرا به همه شك داري؟منو از اين تو دربيار.

دامبل حركتي نكرد.چوب جادويش را در دست گرفت و با جديت منتظر حمله موجود ناشناخته شد.تكه پارچه در هم رفته و گره خورده به سختي تكان ميخورد.
-هوي دامبل..منتظر چي هستي؟كمك كن.

صدا آشنا بود ولي دامبل قصد نداشت به سادگي به موجود عجيب اعتماد كند.به آرامي جلو رفت و لگدي به موجود عجيب زد.

-بابا چرا لگد ميزني بوقي؟ميري به اون بارتي تغيير شكل داده و اون كوييرل دورو و اسنيپ موذي اعتماد ميكني و نوبت من كه ميشه ياد احتياط ميفتي؟گابريلم بابا.بيا منو نجات بده.

دامبل به سختي گابريل را كه در ميان رداي پيچ در پيچش گره خورده نجات داد.
-چرا اينجا نشستي؟نزديك بود بكشمت.

گابريل:تو؟

دامبل ياد ماموريت خطرناكش افتاد.
-هوم.من الان نميتونم باهات حرف بزنم.درحال انجام ماموريتم.خواهش ميكنم وقتمو نگير.راستي نگفتي اينجا چيكار ميكردي؟

گابريل با حالتي غمگين دوباره گوشه اي نشست.
-چيزي نيست.فكر كنم دچار بحران هويت شدم.دلم براي اربا...چيز..اسمشو نبر تنگ شده.دارم خودمو مجازات ميكنم.من نبايد وسوسه بشم.من اينجا رو دوست دارم.

دامبل آهي كشيد و گابريل را با بحران هويتش تنها گذاشت و به سرعت خود را به دفتر اسنيپ رساند.
-هوووم...چقدر معجون.معجون عشق-معجون سفيدكننده اجباري-معجون تقويت اراده-معجون چرب كننده دائمي مو-معجون راستي...اوهوم خودشه.

در دفتر با صداي بلندي باز شد و هري نفس نفس زنان وارد دفتر شد.
-پروفسور..چيز شد.

دامبل:چي شد؟

هري:هوم...ام...چيزه....اين ماره بود ها...يادته كه؟....ديگه نيست...يعني هستا..ولي نميدونيم كجاست.به من گفت دلش براي مامانش تنگ شده و زد زير گريه.خواهش كرد يه لحظه گرهشو باز كنم كه بتونه اشكاشو پاك كنه.البته من اون موقع فكر كردم كه اين كه دست نداره چطوري ميخواد اشكاشو پاك كنه ولي خوب ديگه..سفيديه و خوش قلبي.چه ميشه كرد؟من بازش كردم..

دامبل به آرامي روي صندلي اسنيپ رفت و ردايش راكمي بالا گرفت.
-هوم؟يعني الان نجيني داره تو محفل برا خودش ميگرده؟ام...خب...برين بگيرينش ديگه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: جمعه 26 مهر 1387 16:45
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبل : هری ، چی میگه این ماره ؟

هری با ترس و لرز به نجینی نگاه میکنه .

نجینی : فیششششش...
دامبل : ایول حرف زد ! چی گفت ؟ هوم ؟
هری : یه فحش غیر اخلاقی داد خوب نیست بگم !
دامبل : ازش سوال کن دیگه !

هری رو به نجینی میکنه و به زبون مارزبونی میگه : خب... آیا این درسته که شما شبا با ولدی میخوابی ؟
نجینی : فیس فیش فس ! ( ترجمه : این سوال شدیدا حاشیه ایه من جواب نمیدم !)
هری : پس تو حتما اطلاعات زیادی داری !
نجینی : فسسسس... ( ترجمه : بیشین بینیم باو !)
هری : بوقی بهت میگم اطلاعات بده !
نجینی : فشششش ( ترجمه : سانسور شد !)

هری از این حرفیکه نجینی بهش میزنه خیلی غیرتی میشه و چوبدستیشو درمیاره و میگه : اکسپلیارموس !

طلسم هری به مار میخوره ولی نجینی همچنان در حال فحش دادنه .

هری : دامبل همون گراوپتو بفرست تا این ماره رو به حرف بیاره !

-- چند ساعت بعد --
گراوپ همچنان در حال چپ و راست کردن نجینیه ...

دامبل : خب دیگه بسه ! بیا بیرون ، الان دیگه باید به حرف بیاد ...هری برو تو .

هری میره تو و به زبون مارزبونی میگه : ببین بوقی ! یا دهنتو وا میکنی و هر چی اطلاعات محرمانه از ولدی و مرگخواراش داری میریزی وسط یا دوباره گراوپو صدا میکنم !!
نجینی : فشششششش...
هری : ای بی تربیت بی فرهنگ بوقی ! هنوز آدم نشدی ! الان گراوپو دوباره صدا میکنم !

یهو هری یه فکر سازنده به ذهنش میرسه ، نظرش عوض میشه و میگه : دامبل محلول راستی بیار شاید یه فرجی شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: پنجشنبه 25 مهر 1387 20:47
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبل به فكر فرو رفت.ريموس درست ميگفت.نجيني مطمئنا اطلاعات مفيدي داشت.و فقط يك نفر قادر به باز جويي از او بود.يك مار زبان...

دامبل با خوشحالي به محفلي هاي داخل صحنه نگاه كرد. و حرف داخل ذهنش را ادامه داد:

_يه مارزبون...مارزبون بايد ازش حرف بكشه.

ريموس ابروهايش را درهم كرد و چشمهايش رو به بالاي سرش چرخاند، به پيشاني اش چين داد و در حالي كگه به شدت زور ميد ، گفت:

_ هوم! دامبل جون ...مارزبوني نشونه ي خوبي نيست ، اغلب مارزبونا در حال حاضر سياه هستند...ولدي و مورفين گانت و مارولو و اينا!
نميخواي بگي كه بايد اونا رو بياريم برا ترجمه؟

دامبل دو دستي زد تو سرش و همون جا نشست و دونه دونه ريش هاش رو كند.


همان لحظه ؛ خانه ي مخوف ريدل


مورفين در حالي كه خم شده ، زير مبل رو نگاه ميكنه و بعد از لحظه اي سرش رو بالا مياره.

_فيشي فوش! ف فوشي؟؟( فيشي جون! پس كوشي؟)
اه! پس اين دختره كجا رفته؟

نارسيسا از آشپزخانه وارد اتاق نشيمن شد و گفت:

_اع؟ نجيني مگه دختره؟ واي چه رومانتيك!

مورفين: اگه نجيني تا چند دقيقه ديگه پيدا نشه ، لردولدمورت پوست سرم رو ميكنه. معلوم نيست كجا رفته اين دختره ي چشم باريك!

بليز از در حياط وارد شد و آهي از خستگي كشيد. كمرش راراست كرد و گفت:

_هوم! تو باغ هم نبود. مورفين مگه بهت نگفت ميره با يه مار بو آ date كنه و برميگرده؟ مگه نگفت از باغ بيرون نميره؟

مورفين پس سرش رو خاروند و به اطراف نگاه كرد. جوابي براي بليز نداشت.

ريگولس در قندوني رو كه براي پيداكردن نجيني از جا برداشته بود ، سر جاش گذاشت و زير لب گفت:

_امان از دست دختراي اين دور و زمونه...فقط بو آ هه بلايي سرش نياره! يا حداقل اگه مياره طرف اصيل زاده باشه!

آني موني با يك گوشي تيليفون از گوشه اي ظاهر شد و گفت:
_معلوم نيست كجا رفته حالا!؟ گوشي اش هم خارج از سرويسه! انگار تو يه مكان نمود ناپذيره! وا چه حرفا!

بليز: نمود ناپذير؟؟؟

نيم ساعت بعد ؛ محفل بوقنوس

_جيـــــــــــــــــــــــــغ!

آلبوس انگشتش رو گذاشت رو لبهاي هري و با دست ديگرش دست هري رو كشيد.

_پسر بابات! بيا عزيزم..مار كه ترس نداره!

هري پاتر به شدت در دستان دامبل تكان ميخورد و سعي در فرار داشت.

_نــــــه! من غلط بكنم مارزبون باشم...به گور بابام بخندم! نه ...من رو نندازين تو اون اتاق...

گروپس ! تخت ! توپس!

هري با شدت به داخل سلول مورد نظر افتاد ، و در پشت سرش بسته شد.دامبل از پشت ميله ها ، به هري نگاه كرد . دستي به ريش اش كشيد و گفت:

_هري!اين ماره بايد تخليه ي اطلاعاتي بشه..ببينم چي كار مي كني؟

هري سرش رو بلند كرد. نجيني رو برويش روي صندلي اي نشانده شده بود. دمش با دو گره ي پاپيوني به پايه ي صندلي گره خورده شده بود. زبانش را با حالت چندش آوري بيرون آورد و فيش فيشي كرد.

هري: اع؟ اع...هوم! هووووووم... خوفي تو؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/7/25 21:40:27
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/7/25 21:42:54
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: پنجشنبه 25 مهر 1387 16:22
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جديد

محفل قق

ريموس لوپين نفس عميقي كشيد و روي صندلي شكسته مقر با شكوه محفل ققنوس نشست.صندلي به طرز خطرناكي جير جير ميكرد.
-بي فايده بود.زنداني حاضر نيست حرف بزنه.همه سعي خودمونو كرديم.تهديدش كرديم.بهش وعده آزادي و پول و حتي عضويت رسمي محفل داديم.حتي اجازه دادم هري يه اكسپلي آرمس بهش بزنه. ولي بي فايده بود.حتي يك كلمه هم حرف نزد.ولدمورت طرفداراشو بدجوري ترسونده.

دامبلدور با نااميدي به حرفهاي لوپين گوش ميكرد.در دل به ولدمورت غبطه ميخورد.چه قدرت و اقتداري.مطمئنا بيشتر اعضاي محفل قادر به تحمل اين همه شكنجه نبودند. ولي زنداني جديد...به گفته لوپين حتي يك كلمه حرف نزده بود.
-ريموس،اين زندانيه...مطمئني مرگخواره؟

لوپين فنجان چايش را روي ميز گذاشت.
-هوم...آره بابا ميگن دست راست اسمشو نبره.ميگن هيچوقت ازش جدا نميشه.البته من همه جاشو كنترل كردم.علامت مرگخواري روش نبود.

كنجكاوي دامبلدور شديدتر شد.
-فكر ميكنم بهتر باشه منم ببينمش.شايد بتونم مجبورش كنم اطلاعات بده.

لوپين دامبل را بطرف زندان محفل هدايت كرد.فقط چراغ يكي از سلولها روشن بود و صداي گريه خفيفي از آن به گوش ميرسيد.دامبل خوشحال شد.شايد مقاومت زنداني در هم شكسته بود كه داشت گريه ميكرد.

بعد از طي مسافت كوتاهي دو جادوگر به سلول رسيدند.با ديدن صحنه داخل سلول دامبل فريادي از روي تعجب كشيد.
استرجس در گوشه سلول نشسته بود و زار زار گيه ميكرد.در مقابلش صندلي چوبي كهنه اي قرار گرفته بود.روي صندلي مار عظيم الجثه اي به شدت طناب پيچي شده بود و فش فش كنان به دامبل نگاه ميكرد.

آرتور ويزلي روبروي مار ايستاده بود و با خشم به چشمانش خيره شده بود.
-حرف نميزني هان؟نميزني؟خودت خواستي.مالي سومين گرهو بزن.

دامبل متوجه دم مار شد.ظاهرا دو گره قبلي به سختي زده شده بود.چون مالي به هيچ عنوان حاضر نبود به مار نزديك شود.

دامبل ناباورانه نگاهي به مار و نگاهي به استر انداخت.
-اينه زنداني باارزشتون؟شما سه روزه دارين از نجيني بازجويي ميكنين؟اي خدا...چرا هر جي آي كيوئه يه راست مياد محفل؟

استر كه سرگرم توضيح دادم دليل گريه اش بود اشكهايش را به آرامي پاك كرد.
-م..من...هر چي جادو بلد بودم روش اجرا كردم.ولي تنها كاري كه كرد اين بود كه زبونشو برام در آورد.اين منو مس..مس..مسخره كرد...اهوواهووو...

ريموس درحاليكه استر را دلداري ميداد به مار اشاره كرد.
-اين زنداني خيلي با ارزشه.خودم شنيدم كه مرگخوارا ميگفتن حتي شبا با اسمشو نبر ميخوابه.اطلاعات زيادي داره.ولي نميدونم چرا چيزي نميگه.بايد درباره اين موضوع تحقيق كنيم.

دامبل به فكر فرو رفت.ريموس درست ميگفت.نجيني مطمئنا اطلاعات مفيدي داشت.و فقط يك نفر قادر به باز جويي از او بود.يك مار زبان...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!