جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  119 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  133 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  212 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1388 13:54
نمایش جزئیات
آفلاین
جيمز همچنان در حال باد كردن بادكنكش بود كه تازه اون رو توي جيب رداش پيدا كرده بود و وقتي كه جيني به اون چشم غره رفت و اون متوجه نشد ، جيني به اوگفت : بشين بچه ، آبروم رو بردي ، ناسلامتي تو بچه ي هري پاتري .
همه در حال ترك دادگستري بودند كه براي بار دوم تكه كاغذي اينبار روي ميز قاضي فرود اومد . وقتي قاضي خودن نامه رو تموم كرد ، با حالتي عصبي گفت : كجا داريد ميريد ؟
لوپين گفت : ولي خود شما گفتيد كه جلسه تموم شد .
قاضي گفت : من غلط كردم . و ادامه داد : بياين يه كاري كنيم كه هم من از شر شما خلاص شم و هم شما بريد پي كار و زندگي تون . من ميگم بياين راي گيري كنيم .
ولدمورت آهسته در گوش بلا گفت : راي گيري چيه ؟
بلا گفت : ارباب ، يادتون هست وقتي ميخواستيم كاري كنيم از همه نظر ميگرفتيم و آخر هم هرچي شما ميگفتين همون ميشد !!؟؟
- آها گرفتم .
جيمز همچنان در حال بازي با بادكنكش بود ، كه قاضي يه دونه چشم غره به اون رفت و جيمز متوجه شد كه نبايد ديگه ادامه بده .
ولدمورت كه تازه منظور قاضي رو فهميده بود ، بلند شد و گفت : اين چه وضعيه ؟ اين گنج سهممونه ، عشقمونه ، حقمونه .
قاضي : من ديگه نميدونم . همين الان راي گيري ميكنيم . كي به محفلي ها حق ميده كه گنج مال اونا باشه ؟
همه ي محفلي ها دستشون رو بردن بالا ولي حتي يه دونه مرگخوار هم دستشو بالا نبرد .
قاضي ادامه داد : خب ، 37 راي
حالا كي حق رو به مرگخوارها ميده كه گنج مال اونا باشه ؟
همه ي مرگ خوارها دستشون رو بردن بالا . ولي يه دفعه وقتي كه جيمز دستشو برد كه بادكنكش رو كه از دستش رها شده بود ، بگيره ، قاضي هم اونو جزء راي دهنده ها حساب كرد .
- 38 راي . مرگخوارها پيروز شدند .
مرگخوارها :
محفلي ها:
دامبلدور كه متوجه اشتباه قاضي شده بود ، گفت : ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1388 02:40
نمایش جزئیات
آفلاین
_ آها بله داشتم می گفتم...چی داشتم می گفتم؟

و یک لحظه ساکت شد!

_ بله گفتم که ما در اون جنگ از محفلی ها شکست سختی خوردیم و برای اینکه مارو نشکن و بزارن زنده بمونیم این گنج رو به عنوان غنیمت به اونها دادیم... همینو گفتم دیگه؟ آره!

مرگ خوارا و محفلی ها و قاضی :

دامبلدور :

قاضی :
_ یعنی چی؟ بالاخره چی کار کنیم؟

قاضی سرشو پایین انداخت و دوباره اون نامه رو باز کرد که بخونه!

قاضی بعد از خوندن نامه :

کلمات درون نامه انگار آب شده و درون زمین رفته بود!!!

تد سرشو نزدیک دامبلدور برد و آروم گفت :
_ ای ول آلبوس خوشمون اومد... خوب رو ذهن بلا کار کردی! محتویات نامه رو هم تو عوض کردی؟

_ نه اون کاره ریموس بود!

از آن سو همچین که بلا سر جای خود نشست:


_ کروشیو! این اراجیف چی بود که گفتی هان؟ من تورو معاون کنم؟ ایوان ،منوی مدیریت !

خلاصه قاضی به این صورت در اومده بود که ناگهان نامه ی دیگر به همون صورت قبلی از راه رسید!

پس از چند لحظه

_ حکم قبلی جاری می شه... گنج از آنه محفله... ختم جلسه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 تیر 1388 23:02
نمایش جزئیات
آفلاین
قاضی داشت وسایلش را جمع میکرد و آماده رفتن بود که تکه کاغذی به صورت موشک وار روی زمین فرود میاد!
قاضی نگاهی به اطراف میکنه و بعد از باز کردن کاغذ مشغول خوندن اون میشه.بعد از مدتی در حالی که قیافه اش شدیدا در هم رفته چکشش رو روی میز میکوبه و میگه:کجا بلند شدین دارین میرین؟پرونده هنوز بسته نشده!

ریموس با عصبانیت به جلوی جایگاه قاضی میاد و میگه:یعنی چی؟خودتون همین الان گفتین گنج مال کسیه که پیداش کرده!چرا زدین زیر حرفتون؟
قاضی دوبار چکشش را روی میز کوبید و گفت:محفل رو 2000 گالیون جریمه میکنم چون به مقام مقدس قضاوت توهین کرد!باید تا فردا پول رو بریزین به حساب دادگستری!حالا برو بشین تا خزانه محفل رو خالی نکردم!

ریموس با عصبانیت به جایگاه خودش برمیگرده و زیر گوش دامبل میگه:حتما یه کاسه ای زیر نیم کاسه است.تو میدونی چرا یهو نظرش عوض شد آلبوس؟
آلبوس از بالای عینک پنسی اش نگاهی به قاضی انداخت و گفت:مطمئن نیستم.باید صبر کرد و دید میخواد چیکار کنه.

قاضی پرونده رو روی میز باز میکنه و بعد از اینکه نگاهش متوجه نگاه نافذ و خشن لرد میشه سریع خودش رو مشغول خوندن اون میکنه!
قاضی:خب تا جاییکه من میدونم بر اساس قوانین گنج متعلق به کسیه که اول پیداش میکنه.البته در قانون در تبصره هشتاد و چهارم از بند نهصد و یکم توضیح داده شده که غنیمت های دزدیده شده باید به صاحب اصلیش برگرده!

سر و صدا هر دو سمت دادگاه رو فرا میگیره.محفلی ها با مشت های گره کرده به قاضی اعتراض میکنن و مرگخواران با لبخند به اونها نگاه میکنن.
قاضی نگاهی حاکی از ترس به مرگخوارها میندازه و بعد از قورت دادن اب دهانش میگه:حالا باید بررسی بشه که گنج چطور بدست محفلی های اولیه افتاده.اگه دزدیده باشن نه تنها گنج به محفل تعلق نمیگیره بلکه باید سود این همه سال رو هم محاسبه کنیم و به مرگخوارا پرداخت کنین!!!

بلا دوباره به جایگاه میاد و میگه:جناب قاضی.در زمان های گذشته در یکی از جنگ ها همیشگی محفل و مرگخوارها محفلین به طور اتفاقی به گنج عظیم سالازار دست پیدا میکنن و بعد از دزدیدن اون جنگ رو نیمه تموم رها میکنن تا اون رو مخفی کنین!
ریموس با فریاد میگه:جناب قاضی من اعتراض دارم!
قاضی که به شدت جو گیر شده چکش رو به سمت ریموس پرتاب میکنه! و میگه:اعتراض وارد نیست!باید دوشیزه لسترنج حرفشون رو تموم کنین.بعد هم نوبت شماست.ادامه بدین لطفا خانم لسترنج...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 تیر 1388 21:53
نمایش جزئیات
آفلاین
_ من اعتراض دارم آقا! این چه وضعشه؟… مسلمه که اون حق ماست!
_ چی چی میگی پیری؟ بیشین سر جات! اون چوب دستی احمقانه رو هم از روی گلوت بردار سرمونو بردی! جناب قاضی همه می دونن که اون متعلق به خاندان ولدمورته!روح سالازار اسلیترین شاد باد…

دوباره دعواها اوج گرفت و گوجه پرت کنی و اینا شروع شد.

قاضی :

بله… اینجا دادستانی شهر لندن واحد جادوگران هست. سالن مملو از جمعیت می باشد. سکوهایی در دو سوی سالن تعبیه شده اند که مخصوص دو طرف دعواست. یک سو از آن را حامیان دامبلدور و محفلی ها و صد البته خود دامبلدور که ابدا این دعوای چندین ساعتی باعث نشده تا یک لحظه از تکاپو بیافتد و سوی دیگر آن را سیاهی اعظم جامعه، ولدمورت با گروه شرور مرگ خواران ( همون اراذل و اوباش ) تشکیل می دهد که به هیچ وجه در این موقعیت حساس مخفی شدن رو جایز نشمرده و اصلا ترس از ریختن مامورای وزارت خونه و جمع کردنشون نداشتند.

قاضی :
_ بســـــــــــــــــــــه!

_ بسه… بسه… آهان…آروم خونسردی خودتونو حافظ کنید… اصلا مشکلی نیست ما با هم این مسئله رو حل می کنیم.

و سپس نفس عمیقی کشید و یک لیوان آب هم خورد و ادامه داد :
_ خب حالا آقای جیمز سیریوس پاتر شما توضیح بدید که چی شد!

جیمز بلند شد با خونسردی شروع کرد به توضیح ماجرای رخ داده:
_ خب داستان از اونجایی شروع شد که تد در کتابخونه قدیمی و خاک خورده تو زیر زمین خانه گریمولد یک کتاب عجیب پیدا کرد! خلاصه بعد از کلی تفحصات و ترجمه کردن زبان عجیب و غریب کتاب ما فهمیدیم که اون کتاب داره جای یک گنجی رو به ما نشون می ده که در اصل متعلق به اولین محفلی هایی بوده که اونها اون گنج رو در یک جنگ به غنیمت می گیرند و مخفی می کنن.

خلاصه ما با تلاش فراوان رد گنج رو پیدا می کنیم. ما در این رد یابی برای مخفی بودن ماجرا و به دور از چشم مشنگ ها در زیر زمین یک تونل ایجاد می کنیم. این کار رو از همون زیر زمین خانه گریمولد انجام می دادیم.

فاضی :
_ پس به خاطر همینه که برای یک هفته اهالی مشنگی محله شما آب نداشتند! شما لوله های آب رو هم از جاشون جدا کرده و نابود کردید درسته؟
_ بابا آقای قاضی بی خیال...اون لوله ها خیلی دست و پا گیر بودند...
_ دستور از طرف وزارت خونه که همین الان رسید. 1000 گالیون به عنوان خسارت به شهرداری منطقه محفل باید پرداخت کنه.... ادامه بدید!

محفلی ها :
مرگ خوارا :

جیمز بعد از اینکه نگاه های پر از تهدید و مجازات یک هفته کلاس خصوصی با دامبلدور رو از طرف رئیس محفل دریافت کرد آب دهنش رو قورت داد و ادامه داد :
_ ما کارمونو ادامه دادیم تا رسیدیم به فلکه ای که درست در وسط فاصله بین مقر مرگ خواران و خانه گریمولد بود. البته ما نمی دونستیم با مرگ خوارا همسایه شدیم ولی خب بر اثر همین اتفاق به این نکته هم پی بردیم.گنج درست در وسط فلکه قرار داشت. همون لحظه که ما خواستیم گنج رو برداشته و با خودمون که نگهان نور خیره کننده ای ظاهر شد و ما مرگ خواران رو مقابل خودمون دیدیم. بقیه ماجرا رو هم که خودتون می دونید.

قاضی :
_ یعنی اول شما گنج رو پیدا کردید؟ درسته؟ که اینطور... خب خانم بلاتریکس لسترنج شما داستان رو بازگو کنید.

بلاتریکس شنلش رو یه قر و فری داد و بعد با گفتن یه " ایـــش " به خاطر اینکه باید در حضور محفلی ها حرف می زد شروع کرد :
_ ما مثل همیشه در مقرمون به بازی شطرنج و تمرین کرشیو و آواداکدورا ( به نقل قول از خود یکی از مرگ خوارا!!) مشغول بودیم که ناگهان ارباب سراسیمه از اتاقشون بیرون اومدن و گفتن که خواب جدشون سالازار اسلیترین رو دیدند. ما همه تعجب کردیم.
سپس ایشون چند تا از مرگ خوارای قابل اعتمادشونو به اتاقشون دعوت کردند و ما همه با هم اونجا جلسه ای برگزار کردیم تا ببینیم داستان از چه قراره!

ارباب گفتن که تو خواب جدشون گفته که یک گنجی در این اطراف وجود داره که محفلی ها چندین سال قبل از خاندان ما دزدیدند. باید بریم و اونو پیدا کنیم. اون در فاصله 56 قدمی مقر ما قرار داره. قدم هایی اندازه قدم های گراوپ!

ما بعد از جست و جو های فراوان و سختی های بسیار دریافتیم که فاصله بین تیر های چراغ برق موجود در خیابون به اندازه قدم های گراوپه. پس ما شبانه حرکت کردیم و از روی تیر های چراغ برق به طرفی که ارباب دستور فرموده بودند به پیش رفتیم. البته خب سیم های بین تیر های چراغ برق یه مقدار برای ما دردسر ایجاد کردند برای همین اونها رو از بین بردیم!

قاضی :
_ پس برای همین برای چند روز محله شما با مشکل قطعی برق مواجه بود بله؟
_ ایش من چمی دونم اون تیرا به چه درد می خوردند ... فقط می دونم سرعت ما رو کند می کردند!
_ از طرف بخش خسارت های مشنگی وزارت خونه : 2000 گالیون مرگ خوارا به عنوان خسارت باید به شهرداری منطقه پرداخت کنن!
مونتگومری که سعی می کرد با دستاش حساب دودوتا چهارتای این خسارت رو انجام بده گفت :
_ آقای قاضی چرا ما 2000 تا ولی محفلی ها هزارتا؟
_ چون خسارتی که شما وارد کردید خیلی بیشتره...آقا مگه نمی دونید کشور با کمبود برق مواجهه؟دیگه حرف نباشه همین که گفتم!

ولدی که دید نه انگار نمی شه از این بار این خسارت در رفت سعی کرد از یه روش دیگه وارد بشه :
ولدی :
قاضی :
ولدی :
قاضی :

و سرانجام بی خیال شد:
ولدی :

قاضی داستان رو از سر گرفت :
_ خب پس شما همین طور جلو رفتید تا به همون میدون مورد نظر رسیدید و سپس با محفلی هایی که اونجا بودند مواجه شدید؟ درسته؟
مرگ خوارا :
_ خب پس حکم مشخصه! هرکی زودتر گنج رو پیدا کرده ، صاحابشه! ختم جلسه!

محفلی ها :
مرگ خوارا :

دامبل :
ولدی :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: جمعه 14 فروردین 1388 15:13
نمایش جزئیات
آفلاین
آنی مونی باچشمان وحشتزده به لرد نگاه کرد.
-ارباب؟شما؟این خطرناک نیست؟

لرد سیاه با اطمینان سرش را تکان داد.
-نه،وقتی موضوع زندگی نجینیه خودم شخصا باید وارد عمل بشم.سوروس زود مارو ببر تو.

سوروس به لرد نزدیک شد.
-ارباب بارها بهتون گفتم که من نمیتونم این کارو بکنم.ضمنا اگه بتونم فکر میکنین چه اتفاقی میفته؟اونجا محفل ققنوسه.همه محفلیا به اضافه دامبلدور اونجا هستن.با همه تجهیزاتشون.ما اینطوری موفق نمیشیم.

لرد سیاه به فکر فرو رفت.

ساعت 12 شب:
لرد سیاه همچنان متفکر...

ساعت 3 نیمه شب:
لرد سیاه همچنان درحال تفکر..

ساعت پنج صبح:
لرد سیاه خمیازه ای کشید.
-هوم،خیلی فکر کردم ولی به نتیجه ای نرسیدم.


قوووقووولی قووو قووووو

پنجره محفل باز شد و سر تدی با موهای آشفته از لای پنجره خارج شد.تدی خروس حنایی رنگش را با عصبانیت از پنجره پرتاب کرد.
-خوش شانسی؟؟؟این چه جور خوش شانسییه؟ساعت پنج صبح صداشو انداخته سرش.برو بیرون بخون.برو خانه ریدل بخون.

لرد سیاه و ملت مرگخوار نگاهی به خروس بی خیال که بطرف آنها حرکت کرده بود انداختند.خروس سرش را بلند کرد که آواز جدیدش را سر بدهد که اتفاق عجیبی افتاد.خروس در مقابل چشمان متعجب و وحشتزده مرگخواران با صدای مهیبی منفجر شد.

لرد سیاه بعد از پاک کرد اجزای بدن خروس را روی صورتش موفق به دیدن مار عظیم الجثه اش به جای خروس شد.
-نجیییییینی؟!تو؟تو از کجا اومدی؟فرار کردی؟

با روشن شدن هوا احساس عذاب وجدان تدی را بیدار کرد.این خروس برای محفل باارزش بود.شاید بهتر بود رفتار ملایم تری در پیش میگرفت.تدی از تختخواب خارج شد و برای یافتن خروسش به محوطه جلوی محفل رفت...ولی هرگز موفق به پیدا کردن خروسش نشد.درست همانطور که هرگز کسی باسیلیسک کوچکی را که به سرعت در حال رشد در زیر زمین محفل ققنوس بود ندید!

پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: یکشنبه 9 فروردین 1388 13:19
نمایش جزئیات
آفلاین
در همان لحظه:

ولدمورت اخم هايش را گره زده بود. با عصبانيت بهترين ردايش را كه رنگش آبی مايل به سياه بود پوشيد. وقتی ولدمورت عصبانی می شد هيچكدام از مرگخواران جرعت حرف زدن نداشتند. ولدمورت در اتاق بزرگش قدم برداشت و مرگخوارانش را يكی يكی از نظر می گذراند و زير لب با خودش صحبت می كرد. هر از چند گاهی كلماتی از جمله نجينی و محفل از او به گوش می رسيد. ولدمورت ابلهانه نعره زد:
-نجيــــــــــنی!

بلاتريكس گويی می خواست چيزی بگويد اما منصرف شد. ولدمورت گفت:
-من ردام رو پوشيدم برای اينكه می خوام باهم بريم نجينی رو از محفليون پس بگيريم. من جلوی در منتظرتونم. آماده شين و جلوی در بياين.

مرگخواران در حالی كه با هم صحبت می كردند به جلوی در رفتند. آنجا ولدمورت، يكی از سياهترين جادوگرانی كه تاريخ به عمر خودش ديده بود، منتظر آنها ايستاده بود. با دستمال نم داری سر بی موی خودش را تميز می كرد. ولدمورت گفت:
-اسنيپ، بيا اينجا.

سوروس اسنيپ با گام هايی بلند و محكم خود را به ولدمورت رساند. بلاتريكس نگاهی پر از نفرت به او اندخت. اسنيپ گفت:
-بله سرورم؟

ولدمورت لبخندی به او زد و گفت:
-به راهنماييت نياز دارم سوروس. ما رو ببر پيش محفليون.

اسنيپ گفت:
-سرورم، يه سری از مرگخوارها الان نزديك محفليا هستند از جمله آنی مونی. به نظر شما رفتن ما به اونجا بيهوده نيس؟

-خفه شو احمق، تو آخه از احساسات يه انسان و مار چی می فهمی؟

اسنيپ در حالی كه سرخ شده بود با عصبانيت و بی اعتنايی به ولدمورت گفت:
-دنبالم بياين.

در همان لحظه:

مورفين سيگار برگی را می كشيد. آنی مونی با عصبانيت گفت:
-خاموش كن اون سيگارتو. الان وقتشه بريم تو پايگاه محفليا.

ساير مرگخواران براي آنی مونر سر تكان دادند. صدای بيروحی گفت:
-صبر كنين. من و بقيه مرگخوارا هم اومديم. همه با هم ميريم تو.

آنی مونر سرش را برگرداند و چشمان سرخ رنگی را ديد كه به او خيره شده بودند.

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: شنبه 1 فروردین 1388 23:02
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

محفلیون نجینی رو دزدیدن تا از زیر زبونش اسرار خانه ریدل رو بیرون بشکند! از این رو هری رو که یک مار زبانه وادار به این کار می کنند تا با نجینی حرف بزنه! اما نجینی اعترافی نمی کنه درنتیجه بهش معجون راستی می دن تا شاید اسرار رو فاش کنه! اما این معجون که گویا معجون راستی نیست نجینی رو به پنج برابر اندازه ی حقیقیش تغییر اندازه میده. محفلیون تلاششون رو می کنن که نجینی رو نابود کنند ولی موفق نمی شن! و بعدش متوجه میشن که محلول به طور خودکار بعد از یک ربع اندازه را به اندازه طبیعی برمی گرداند..اما بعد از یک ربع نجینی پنج برابر کوچک تر از اندازه طبیعی اش می شود و بعد توسط یک خروس که اورا با یک دانه اشتباه گرفته بلعیده میشود! از قرار معلوم خروس متعلق به تدریموس لوپین است و تدی از دوری خروسش به شدت بی تابه! محفلیون به خروس مسهل می دهند تا شاید نجینی را بیرون بیاورند اما به جای نجینی خروس یک باسیلیسیک تخم می ذاره که همه رو متعجب می کنه!

از طرفی لرد سیاه در خانه ریدل مرگخواران رو مامور می کنه تا نجینی را پیدا کنند زیرا نجینی باردار بوده و لرد می خواد مار و نوه اش را ببینه! از قرار معلوم یک ردیاب هم در دندون های نجینی جا گذاری شده!


-----------
- ولی مامان نیمفا این خروس نوک طلایی خروس پر حنایی خروس دم قشنگم..خروس پا بنفش منه!

تدی که اشک در چشمانش جمع شده بود ملتمسانه به مادرش خیره شده بود. نیمفا که کلافه شده بود آهی کشید:
- اما تدی، این خروس خطرناکه! خروسی که تخم می ذاره و از تخمش باسیلیسیک بیرون می آد، خیلی خیلی خطرناکه و من اجازه نمی دم که تو بهش نزدیک هم بشی.

در همین لحظه جیمزی به طرف باسیلیسیک کوچک رفت و گلویش را گرفت و چند بار با قدرت اورا به زمین کوبید. گرابلی با عجله به جیمز نزدیک شد و مار را از دستش گرفت و بی خبر از همه جا به باسیلیسیک کوچک خیره شد.

چند دقیقه بعد:
گرابلی ای دیده نمی شود...! محفلیون هم چنان مشغول کار خود هستند..

یک ساعت بعد:

گرابلی ای دیده نمی شود...! محفلیون هم چنان مشغول کار خود هستند.

دو ساعت بعد:

گرابلی دیده نمی شود...! محفلیون همچنان مشغول کار خود هستند.

سه ساعت بعد :

- جیـــــــــــــــــــــــــغ! عمو گرابلی کو؟ کسی ندیدش؟

تدی دماغش را بالا کشید
- فین فین!(افکت بالا کشیدن دماغ) عمو گرابلی تو صورت اون ماره نگاه کردش بعدش مردش!

محفلیون:!!!

تدی:
- نگاه کنین! من همین الان یادم اومدش که توی یه کتابی خوندم که وقتی که یه خروسی باسیلیسیک به دنیا بیاره خیلی خیلی خروس شانسه یعنی این که خوش شانسی میاره.

در همین لحظه مالی که تا ان لحظه در فکر بود سرش را تکان داد:
- امکانش خیلی زیاده که لرد به دنبال نجینی به اینجا بیاد! نجینی هم که تو دل این خروسه و معلوم نیست که این خروس برای چی تخم باسیلیسیک گذاشته! اما اگه این خروس خروس شانس باشه به هیچ عنوان نباید اونو به اسمشو نبر تقدیم کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1388/1/1 23:04:30
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 بهمن 1387 17:57
نمایش جزئیات
آفلاین
تمامی اعضای محفل دور تخم و خروس جمع شده بودند.دامبل عینک خود را بر روی دماغش جابجا کرد و با تعجب گفت:عجیبیوس!بنظر من این خروس،مرغِ ِ،ولی ما فکر کردیم که این مرغ ،خروس هست.
یکی از محفلیها از میان جمعیت گفت:
من فکر میکنم این مرغی که ما فکر میکردیم خروس هست مرغ هست.
محفلی دیگری جیغ کشان جواب داد:
من میدونم،این خروس مرغ هست.
ریموس سرش را تکان داد و رو به جمعیت گفت:
اگر خروس مرغه پس مرغ چیه؟
-من میگم این مرغه!
- این خروسه که ما فکر میکنیم مرغه!ولی مرغه که در افکار ما خروس بوده!
-من میدونم!شما اشتباه میگید این مرغه!

صدای داد و فریادهای فضا را پر کرد.ناگهان،خطهای عجیبی بر روی تخم پدیدار شد.دامیلدور با دستانش همه را به سکوت دعوت کرد و با خوشحالی گفت:
ترک برداشت!الان میاد بیرون. الان معلوم میشه چیه!اگر جوجه بود که معلوم میشه این خروس مرغ هست.اگر تخم مرغ نیمرو شد که معلم میشه این تخم مال این خروس نیست و از ناکجا آباد به اینجا اومده.

ملت محفل همگی حرف دامبلدور را تایید نمودند و به تخم،که هر لحظه ترکش بیشتر میشد نگاه نمودند.
ترک..ترک...تروک...ترک.
-الان میاد بیرون!من میدونم.
ترک...تروک تروک...ترک.
-الام معلوم میشه.چیه من میدونم.
ترک.. .تروک...تروک...تروک
-کوفت بگیری بیا بیرون یا من میدونم و تو!
صدای ترک بلندتری شنیده شد و تیکه ای از تخم شکسته شد.محفلیها همگی با خوشحالی آمیخته به ترس به تخم خیره شدند.دامبلدور همان طور که دستکش مخصوص اژدهایش را در دست میکرد گفت:
ما اینجا با یک پروژه علمی مهم سرو کار داریم!باید با لباسهای مخصوص به تخم نزدیک بشیم.
دامیل دستکش را پوشید و سر تخم را به آرامی بلند کرد.ناگهان،جانوری دراز با چشمانی بزرگ و زشت از تخم به بیرون آمد.با بیرون آمدن جانور،صدای جیغ کشیدن محفلی ها و هیاهوی گروه شنیده شد.جیمز جیغ کشان ،اول به تخم و سپس به خروس نگاه کرد و گفت:
این یک جانور مریخیه!خروسی که باسیلیسک تخم میکنه!جیــــــــــــغ!
جیمز دوباره جیغی کشید و به جمعیت،که در حال دویدن و فرار کردن بودند پیوست.

پشت بام یکی از خانهای نزدیک محفل.
آنی مونی با دوربین خود نگاهی اندخت و گفت:
تا مار از تخم اومد بیرون همه شروع کردن به دویدن و اینا.ماره اون تو هست ولی نجینی رو من ندیدم.
مورفین سیگار جدیدی روشن کرد و گفت:
مشکلی نداره داداش...میریم تو همونو میگیریم و نجینی رو هم پیدا میکنیم.فقط باید یک ژوری بریم تو که کسی نبینتمون.
مرگخواران دیگر حرف مورفین را تایید نمودند و بسوی خانه محفل براه افتادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1387/11/29 18:21:11
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 بهمن 1387 16:36
نمایش جزئیات
آفلاین
مالی :
-اوناهاش..اون یک ذره موجود سبز که داره تکون تکون می خوره.بگیرینش..نجینیه.

جيمز كه از ديدن اون صحنه ي خشن كه ملتي بسيار بر سر موجودي ميليمتري حمله مي برند جيغ خفنزي كشيد.

همزمان با جيغ جيمز، خروس يك تخم مرغ سبز رنگ در دستان دامبل كه در محوطه ي نزديك به محل تخم گذاري خروس بود، گذاشت.

دامبل كه بسي بسيار از ديدن تخم مرغ حيرت زده شده بود ان را زيرعينكش بر انداز كرد و گفت:

-جل الخالق. اين مگه خروس نبود. چطور تخم گذاشت؟

جيمز: شايد جيغ من مرغي بوده.
تد: خب خروسه من تخمم ميذاره.

نيمفا: شايد خروسش مرغ بوده باشه.
ريموس: اره. نيمفا راست ميگه
نيمفا:
ريموس:

محفل

تد با صداي عو عوي خودش ريموس و نيمفا را از وجود ملتي در كنارشان آگاه ساخت و جيمز با صداي جيغش توجه همه را به سوي خودش جلب كرد.

-جيــــــــــــــــــــــــــــــــــغ.......تخمه داره ميشكنه.
-جيــــــــــــــــــــــــــــــــــغ......ماره بزرگ شد.

همان موقع : خانه ريدل.

ولدمورت عصباني در سالن اعظم خانه ريدل قدم ميزد و طلسم شكنجه گر را روانه ي مرگخواران ميكرد.

-كروشيو ... نجيني كجاست؟ .... اون زمان بارداريش فرارسيده بود و من ميخواستم نوه دار بشم.... اگه بلايي سره نوم اومده باشه همتونو كت بسته ميندارم تو شكنجه گاه محفل تا چشماتونو در بيارن.

مورفين كه دقايقي پيش در كنار منقلش بود و هنوز در خماري به سر ميبرد شروع يه صحبت كرد:

-اخه ارباب ما شي كار كنيم.... اون ماره كه واشه ما نبوده ... واشه شما بوده... اشلا به ما شه.... اون رفته پي حالو حولش...چرا مارو كشوشيو ميكني.... حالا يه نخ سيگار داري بدي صفا كنيم ارباب؟

ولدمورت يك طلسم كروشيو روانه ي مورفين كرد و رو به مرگخوارن گفت: من واسه مواقع ضروري و حساس يه ردياب تو دندوناي نجيني كار گذاشتم () بريد و سريعا پيداش كنيد و خودش و نومو بياريد پيش من...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودلف لسترنج در 1387/11/29 16:57:01
Re: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 بهمن 1387 16:13
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه :

محفلیون نجینی لرد سیاه رو اسیر کردن تا ازش حرف بکشن ولی موفق نمیشن.پس تصمیم میگیرن از یک مار زبان بخوان که با نجینی صحبت کنه و اون کسی نیست جز پاتر کله زخمی! هری با نجینی حرف میزنه و چیزی دستگیرش نمیشه.درنتیجه محفلیون تصمیم میگیرن که با معجون راستی مار بیچاره رو به حرف بیارن ولی از بدشانسی محفلیون بوده یا نجینی که به جای محلول راستی معجونی به نجینی داده میشه که تا نیم ساعت وضعیت جسمانیشو 5 برابر می کنه ..بعد به اندازه ی یک ملیونیوم اندازش می رسه و بد از یک ربع به اندازه طبیعی بر می گرده.از طرفی نجینی روی لبه ی دیواره و دقیقا بیست و نه دقیقه و بیست و نه ثانیه از مدت غول آسا بودنش گذشته که محفلیون متوجه خاصیت معجون میشن ولی در همین لحظه نجینی شروع به تغییر اندازه می کنه و به شدت کوچیک می شه.از طرفی خروس گشنه ی تدی نجینی رو می خوره و بعد محفلیون موندن که چطوری نجینی رو از توی شکم خروس بیرون بیارن .چون تدی نمی ذاره خروسشو بکشن.به پیشنهاد دامبل قرار میشه که به نجینی قرص مسهل بدن .در نتیجه نیمفا مامان تدی سر تدی رو گرم می کنه تا دامبل قرصو به خروس بده تا نجینی دفع بشه(کروشیو)

-_________________________________________

نیمفا به نقطه ی ریزی که هرلحظه دور تر میشد نگاهی کرد و بعد به تدی که در اغوش جیمز نشسته بود و همچنان گریه می کرد .
-تدی،چرا گریه می کنی؟دیدی که عمو دامبل خروستو ول کرد و رفت.دیگه گریه نداره که.می خوای برات شوکولات بخرم ؟

-نـــــه،اگه عمو دامبله خروس منو نبردش که بکشه پس خروس تدی کوشش؟مامان نیمفا داری دروغ می گی؟مگه دروغ گفتن کار بدی نیست؟ما سفیدیم مامانی.

جیمز به تدی نگاهی کرد و بعد در حالی که نشان می داد به شدت در فکر است یویوی صورتی رنگش را در اورد و بغضش را فرو داد و گفت :
-بیا داداشی،بیا این یویوی من.خیلی دوستش دارم ولی ماله تو.دیگه گریه نکن .

نیمفا به جیمزی خیره شد .سپس به تدی نگاه کرد که با تردید یویو را پس زد و با بغض گفت :
-نمی خوام داداشی،مال خودت.من خروسمو می خوام.

-تدی ،الان عمو دامبل خروستو می آره،برده کاکلشو بزنه و بیاره.باشه عزیزم؟دیگه گریه نکنی ها.ببین جیمزی ناراحت میشه.تو تنها داداششی.باشه ؟

جیمزی با شنیدن این حرف چشمانش را بست.بغض گلوی کوچکش را فشرد .خاطره ی یک برادر دیگر به ذهنش آمد ولی خیلی زود ان را پس زد و گفت :
-آره تدی.گریه نکن.من برات ابنبات با طعم استخون می خرم.ولی تو هم قول بده جاش برام ابنبات عسلی بخری.

-نچ.نمی خرم .تو برای من بخر .باشــــــــــــه جیمزی؟

-اِ؟نوموخوام.تو خیلی بدجنسی تدی.هروقت که اینطوری میشه من باید برای تو بخرم نمیشه .تو هم باید بخری.

-اخه تو که گریه نکردی.من گریه کردم داداشی.تو باید برای من ابنبات بخری تا من دیگه گریه نکنم.

-

نیمفا به آن دو خیره شد.ظاهرا تدی فراموش کرده بود که چه بلایی سر خروس نازنینش امده است!!

کمی ان طرف تـر:

دامبلدور با عجله به طرف شیشه ی قرص های سبزرنگی رفت که در گوشه ی طویله به چشم می خورد.خروس بیچاره در حالی که از هفت قسمت بدنش به قطعه سنگی بسته شده بود سرو صدا می کرد.دامبل با عجله به طرف خروس رفت.وقت زیادی نداشت .قرص کوچک را در دهان خروس گذاشت و با مایتابه تو سرش زد و منتظر نتیجه ماند.

چند دقیقه بعد...

-اوووش..این چرا اینطوری شد؟وای.وای. جیــــــــــمزی،تــــــــــدی،نیمفا ،مالی .

سرجای قبلی:

-باشه.به شرطی که تو دوتا ابنبات بخری..منم برات یه دونه می خرم.باشه؟

ناگهان صدای دامبلدور در حیاط طنین انداخت.تدی که داغش تازه شده بود روی زمین نشست و دوباره جیغ کشید
-خروســـــــــــــــــــم.خروس خوشکلم چی شد؟

جیمزی ،مالی و نیمفا و بقیه محفلیون بی توجه به گریه های تدی به طرف طویله دویدند.تدی که متوجه شده بود گریه کردن فایده ای ندارد به طرف طویله دوید.

چند دقیــــــــــقه بعد :


-جیــــــــــــــــــــــــــــغ. خروسم..خروس تاج حناییم..خروس سم طلاییم.خروس دم بنفشم.اوهو..اوهو.

محفلیون :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/11/29 16:25:24
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl