جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
13 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
2
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مرگخواران
- [[single]] باشگاه دوئل
جزئیات کاربر

نقل قول:
من خودم هزارتا خاطرخواه دارم ، یکیش همین اربابه ...
منتهی اگر میخوای دوئل کنی ، باشه من دوئل رو قبول میکنم ... البته پست اول رو باید خودت بزنی پرسی ... و زمان هم نداشته باشه مسابقه !
پ.ن : لرد ...
به پرسی :
بله دیگه جای اصیل زاده ها با خون قر قاطیا عوض شده
،
در ضمن :
هیشه به موقع ترسیدن شجاعته !
من مری باود رو میخوام !
من خودم هزارتا خاطرخواه دارم ، یکیش همین اربابه ...
منتهی اگر میخوای دوئل کنی ، باشه من دوئل رو قبول میکنم ... البته پست اول رو باید خودت بزنی پرسی ... و زمان هم نداشته باشه مسابقه !
پ.ن : لرد ...
به پرسی :
بله دیگه جای اصیل زاده ها با خون قر قاطیا عوض شده
، در ضمن :
هیشه به موقع ترسیدن شجاعته !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مری باود در 1387/12/9 9:31:50
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/18
تولد نقش: 1383/11/19
آخرین ورود: پنجشنبه 30 بهمن 1404 04:03
از: تو میپرسند !!
پستها:
3736

من مری باود رو میخوام ! 
داورا هم ترجیحا ارباب و تد باشن !
هر کسی زودتر تحویلش بده ، هزار تا پست بهش میدم !
ویرایش :
دوست دارم موضوع ِ دوئل شنل ِ نامرئی باشه ! فکر کنم مری هم بپسنده !
پرسی عزیز
متاسفانه درخواست دوئل شما توسط مری باود رد شد.
به ارباب :
چی ؟! نفهمیدم چی شد ؟! یه گند زاده جرات کرده پیشنهاده منو رد کنه ؟! برو کنار بینم ، بزنم شپلخش کنم بوقیو
به مری :
پست ِ اول با من دیگه ؟! هنوز برای ترسیدن خیلی زوده مری !

داورا هم ترجیحا ارباب و تد باشن !

هر کسی زودتر تحویلش بده ، هزار تا پست بهش میدم !

ویرایش :
دوست دارم موضوع ِ دوئل شنل ِ نامرئی باشه ! فکر کنم مری هم بپسنده !
پرسی عزیز
متاسفانه درخواست دوئل شما توسط مری باود رد شد.
به ارباب :
چی ؟! نفهمیدم چی شد ؟! یه گند زاده جرات کرده پیشنهاده منو رد کنه ؟! برو کنار بینم ، بزنم شپلخش کنم بوقیو

به مری :
پست ِ اول با من دیگه ؟! هنوز برای ترسیدن خیلی زوده مری !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1387/12/8 10:52:45
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1387/12/8 14:09:44
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1387/12/8 20:37:09
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1387/12/8 14:09:44
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1387/12/8 20:37:09
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/10
تولد نقش: 1386/07/11
آخرین ورود: پنجشنبه 22 تیر 1396 23:55
از: دور شبیه مهتابیام.
پستها:
1495

- تو کی هستی!!؟
لبخند زد و چوبدستیش را از جیب ردایش بیرون کشید. تدی رنگ به چهره نداشت. اخم کرده بود و در مقابل عمل ساحره ی ناشناس، او هم چوبدستیش را بیرون کشید و به آن چشم های خاموش خیره شد.
یک سال قبل
- من از شماها انتظار دارم و برای برآورده شدن انتظاراتم فشار میارم، در صورتیکه انتظاراتمو برآورده نکنین...
فیششششششش!
طلسم سبز رنگی که درست از کنار گوش آلبوس پاتر گذشت، علاوه بر قطع کردن صدای فریادش، کلاه وزارتش را نیز کمی کج کرد.
آسپ پشت سنگر خم شد و بدون اینکه کلاه را، که جلوی دیدش را گرفته بود بالا بزند دوباره خطاب به برادرانش فریاد زد:
- در صورتیکه انتظاراتمو برآورده نکنین ازتون شاکی میشم!
در همان لحظه طلسم سرخ رنگ بلیز زابینی با صدای "ویژژژ" از مقابل چهره های متعجب تدی و جیمز عبور کرد.
کودتا مدتها بود که جریان داشت و به نظر می رسید از یاران وزیر، تنها دو برادرش مانده بودند. از معاون و دیگر کارکنانش خبری نبود، لشکر عظیم وزارت به طرز عجیبی ناپدید شده بود و تنها همان دو برادر مانده بودند که روزهایشان را پشت سنگری خاک گرفته، به محافظت از وزیر سپری میکردند……..
هفته ها از آن واقعه گذشت. در این مدت لشکر وزارت دوباره به طرز عجیبی بازسازی شده بود و معاون وزارت جدیدی به روی کار آمده بود. دو جادوگری که زمانی سپر بلای وزیر بودند، دیگر به درد نخور و ممد شده و به دستور آلبوس پاتر، به یکی از ویرانه های دورافتاده ی لندن تبعید شده بودند. وزیر کاملا از وضع موجود راضی بود، همه چیز تغییر کرده بود، بهم ریختگی های کودتا جبران شده بود و از همه مهم تر آنکه وزارت دوباره سرپا بود و هم چنان کلاه وزارت را بر سر داشت - تنها چیزی که به نظر می رسید کوچکترین تغییری نکرده؛ هنوز همان طور کج بر روی سر صاحبش نشسته بود و دیدگانش را مخفی میکرد.
- محفلو ببینین!
ممد، زیر نور شدید خورشید، دست چپ را سایبان چشم هایش کرده بود و با دست دیگر، ویرانه ای را به وزیر نشان میداد. آلبوس سورس پاتر که سوار بر جاروی شخصی اش همراه با معاون و بادیگارد ها و ممد های فراوانش برای سفر های استانی! راهی کارخانه ی چکش سازی واقع در کوچه ی دیاگون بود، با صدای ممد سرش را برگرداند. نگاه وزیر مستقیما به سوی ویرانه بود:
- توهم زدی ممد!
سایه ای چشمانش را پوشانده بود و قدرت بینائی را از او سلب کرده بود.
لبه های کلاه از شدت گرما سست شده و تا روی بینی اش پایین آمده بود اما حتی ذره ای کلاه را جا به جا نکرد، در آن روز تابستانی و زیر آن آفتاب سوزان با همه ی وجود گرما را به جان می خرید ولی دست به کلاهش نمیزد.
و باز هم گذشت...
کلاه روز به روز گشادتر میشد، به نظر می رسید هر چه میگذشت الیافش بلند تر میشدند. اما دیگر رشد کلاه کافی بود! آلبوس پاتر در آستانه ی پایان وزارت قرار داشت و وقت آن بود که کلاهش را بردارد. آلبوس پاتر با بی میلی دستانش را به سمت کلاه برد، لحظه ای تردید کرد... وزیر بعدی یک جن بود، چه نیازی به کلاه داشت؟اصلا در سایز و ابعاد کلاه نبود... کلاه تمام هیکل وزیر بعدی را میگرفت.
او کلاهش را برنداشت، اما حتی برای یک لحظه به سراپای خودش نگاهی نینداخت و هرگز ندید که این خودش بود که زیر کلاهش محبوس شده بود.
آلبوس کلاه را به عنوان یادگاری از دوران طلایی وزارتش، نزد خود نگه داشت.
همان دوران – همان ویرانه ی لندن
- هی جیمز...این جا رو ببین...این برات آشنا نیست؟
جیمز سرش را خم کرد و به قاب عکس کوچکی که تدی در دست داشت نگاه کرد. گرد و غبار روی شیشه ی ترک خورده ی قاب نشسته بود و از همین رو، تصویر متحرک درون قاب، واضح نبود. اما جیمز فراموشکار نبود. بغش گلویش را گرفته بود و در حالی که عکس پشت پرده ای از اشکهایش می لرزید، گفت:
- باب بزرگ سیریوسه!
تدی با ناباوری به عکس دوباره نگاه کرد:
- پس اینجا چیکار میکنه؟
دو برادر دقایقی به هم خیره شدند و بعد، هر دو با هم سرهایشان را به اطراف چرخاندند... تکه کاغذ ها و نقشه های سوخته، میز و صندلی های قدیمی شکسته، ظروف نقره ای خرد شده و پلاکی زنگ زده که شماره ی دوازده را نشان می داد.
جیمز پشتش را به تدی کرد و به سرعت با آستین ردایش، اشکهایش را پاک کرد. نفس عمیقی کشید که به صورت آهی طولانی خارج شد:
- اینجا قرارگاه محفله...این ویرانه گریمالده...
.
.
.
در همین روزهای پایانی وزارت بود که فکری به ذهن وزیر و کلاهش خطور کرد، فیلش یاد هندوستان کرده بود، به یاد آورد که زمانی محفلی هم وجود داشته است...
آلبوس سورس پاتر در مقابل خانه ی شماره دوازده گریمالد، ظاهر شد.
دو برادر مقابل هم ایستاده بودند.
- جیمز! این منم،آل! من برگشتم...
جیمز با سوءظن به وزیر سابق نگاه کرد، او هنوز کلاه را بر سر داشت.
- چرا برنمیداریش آل؟
- چی رو؟
- همونی که رو سرته!
- هممم...خب تازگیا سنگین شده جیمز...هممم..نمیتونم، یعنی نمیشه، یعنی نمیخوام... فراموشش کن! من آلبوس دامبلدور جدیدتون رو تازه دیدم...هممم...میدونی قبلا مرگخوار بوده؟
- قبلیشم مرگخوار بود. تو همیشه اینو یادت می ره!
- اما اون نباید اینجا بمونه جیمز...گراپـ.. چیز یعنی دامبل ... این من و توییم که باید محفل رو سرپا نگهداریم جیمز، برادران پاتر باید سران محفل ققنوس شن،اینجا خونه ی پدری ماست!
- منظورت چیه؟
- اون پیرمرد اضافه اس جیمز. باید حذف شه...
آلبوس سورس، جیمز و کلاه لحظاتی را در سکوت به یکدیگر چشم دوختند... جیمز شروع به دویدن کرد... باید به دامبلدور خبر می داد، تدی باید می دانست! ....
صدایی نا آشنا، چیزی را که در ذهن آلبوس میگذشت، بلافاصله بر زبان آورد!
بکشش!
-آواداکداورا!
طلسم سبز رنگ فضا را شکافت و بر کتف پاتر بزرگ نشست.
- من...من کشتمش...
کار درست رو کردی!
صدای وحشتزده ی تد ریموس لوپین در راهروی گریمالد پیچید :
- تو چیکار کردی آل؟
- حالا باید چیکار کنم؟
حالا نوبت تدیه.
- نه!
چرا! تو جیمز رو کشتی...بکشش وگرنه اون ترو میکشه!
- نه، من نمیتونم!
تد ریموس لوپین بی حرکت ایستاده و به پیکر بی جان جیمز چشم دوخته بود.
آلبوس سورس بلاخره دست هایش را روی کلاه گذاشت، باید آن را از سرش جدا میکرد... کشتن جیمز شاید کار راحتی بود اما قادر به کشتن تدی نبود... با همه ی وجود تقلا کرد... نمی خواست دستش به خون تدی آلوده باشد... با هر تلاش، دردی وحشتناک در همه ی وجودش می پیچید... قادر به جدا کردن کلاه نبود... کلاه جزئی از وجودش شده بود!
دوران خوشی با هم داشتیم آل!
آلبوس از آن لحن صدا، لرزشی در اندامش حس کرد.
ولی دیگه وقتشه...!
صدای خنده ای شیطانی در گوشهایش طنین انداخت. قبل از آنکه آلبوس سورس کوچکترین حرکتی کند، کلاه که دیگر تا مچ پاهایش را گرفته و او را تبدیل به یک کلاه بزرگ و متحرک کرده بود، دوباره و به آرامی به اندازه ی طبیعی خود برگشت، کوچک و کوچک تر شد و سر جای اصلی، بر روی سرش قرار گرفت. اما شخص دیگری زیر کلاه بود! با پوزخند کلاه را به گوشه ای پرتاب کرد.
- تو کی هستی!!؟
لبخند زد و چوبدستیش را از جیب ردایش بیرون کشید. تدی رنگ به چهره نداشت. اخم کرده بود و در مقابل عمل ساحره ی ناشناس، او هم چوبدستیش را بیرون کشید و به آن چشم های خاموش خیره شد.
مری زمزمه کرد:
- تو باید مرگ یکی از اونا رو انتخاب میکردی تدی!
- من حتی نمیدونم تو کی هستی! یه مرتبه از کجا پیدات شد؟ تو اصلا چیکاره ای که واسه همه تعیین تکلیف میکنی و به خودت اجازه میدی واسه مرگ و زندگی دیگران تصمیم بگیری؟
- مهم نیست که من کی هستم؛ مهم اینه که به هدفم رسیدم، البته به چیزی بالاتر از هدفم... دیگه نه صدای جیغ های جیمز به گوش میرسه و نه غرغرهای نا تموم آل!
و دوباره خنده ای مستانه سر داد.
صورت تدی سرخ شده بود... حقیقت تلخ و کوبنده بود! برادرانش را از دست داده بود... یکی به دست دیگری کشته شده بود و آن یکی به دست وسوسه های بی پایانش!
حق با آن ساحره بود، دیگر مهم نبود که کیست... دیگر مهم نبود که چقدر خودش را دانای کل می دانست... دیگر مهم نبود که چه رازی داشت... می توانست آن رازها را با خودش به گور ببرد، بهر حال چه کسی از مرگ یک ناشناس ناراحت میشد؟!
لبخند زد و چوبدستیش را از جیب ردایش بیرون کشید. تدی رنگ به چهره نداشت. اخم کرده بود و در مقابل عمل ساحره ی ناشناس، او هم چوبدستیش را بیرون کشید و به آن چشم های خاموش خیره شد.
یک سال قبل
- من از شماها انتظار دارم و برای برآورده شدن انتظاراتم فشار میارم، در صورتیکه انتظاراتمو برآورده نکنین...
فیششششششش!
طلسم سبز رنگی که درست از کنار گوش آلبوس پاتر گذشت، علاوه بر قطع کردن صدای فریادش، کلاه وزارتش را نیز کمی کج کرد.
آسپ پشت سنگر خم شد و بدون اینکه کلاه را، که جلوی دیدش را گرفته بود بالا بزند دوباره خطاب به برادرانش فریاد زد:
- در صورتیکه انتظاراتمو برآورده نکنین ازتون شاکی میشم!
در همان لحظه طلسم سرخ رنگ بلیز زابینی با صدای "ویژژژ" از مقابل چهره های متعجب تدی و جیمز عبور کرد.
کودتا مدتها بود که جریان داشت و به نظر می رسید از یاران وزیر، تنها دو برادرش مانده بودند. از معاون و دیگر کارکنانش خبری نبود، لشکر عظیم وزارت به طرز عجیبی ناپدید شده بود و تنها همان دو برادر مانده بودند که روزهایشان را پشت سنگری خاک گرفته، به محافظت از وزیر سپری میکردند……..
هفته ها از آن واقعه گذشت. در این مدت لشکر وزارت دوباره به طرز عجیبی بازسازی شده بود و معاون وزارت جدیدی به روی کار آمده بود. دو جادوگری که زمانی سپر بلای وزیر بودند، دیگر به درد نخور و ممد شده و به دستور آلبوس پاتر، به یکی از ویرانه های دورافتاده ی لندن تبعید شده بودند. وزیر کاملا از وضع موجود راضی بود، همه چیز تغییر کرده بود، بهم ریختگی های کودتا جبران شده بود و از همه مهم تر آنکه وزارت دوباره سرپا بود و هم چنان کلاه وزارت را بر سر داشت - تنها چیزی که به نظر می رسید کوچکترین تغییری نکرده؛ هنوز همان طور کج بر روی سر صاحبش نشسته بود و دیدگانش را مخفی میکرد.
- محفلو ببینین!
ممد، زیر نور شدید خورشید، دست چپ را سایبان چشم هایش کرده بود و با دست دیگر، ویرانه ای را به وزیر نشان میداد. آلبوس سورس پاتر که سوار بر جاروی شخصی اش همراه با معاون و بادیگارد ها و ممد های فراوانش برای سفر های استانی! راهی کارخانه ی چکش سازی واقع در کوچه ی دیاگون بود، با صدای ممد سرش را برگرداند. نگاه وزیر مستقیما به سوی ویرانه بود:
- توهم زدی ممد!
سایه ای چشمانش را پوشانده بود و قدرت بینائی را از او سلب کرده بود.
لبه های کلاه از شدت گرما سست شده و تا روی بینی اش پایین آمده بود اما حتی ذره ای کلاه را جا به جا نکرد، در آن روز تابستانی و زیر آن آفتاب سوزان با همه ی وجود گرما را به جان می خرید ولی دست به کلاهش نمیزد.
و باز هم گذشت...
کلاه روز به روز گشادتر میشد، به نظر می رسید هر چه میگذشت الیافش بلند تر میشدند. اما دیگر رشد کلاه کافی بود! آلبوس پاتر در آستانه ی پایان وزارت قرار داشت و وقت آن بود که کلاهش را بردارد. آلبوس پاتر با بی میلی دستانش را به سمت کلاه برد، لحظه ای تردید کرد... وزیر بعدی یک جن بود، چه نیازی به کلاه داشت؟اصلا در سایز و ابعاد کلاه نبود... کلاه تمام هیکل وزیر بعدی را میگرفت.
او کلاهش را برنداشت، اما حتی برای یک لحظه به سراپای خودش نگاهی نینداخت و هرگز ندید که این خودش بود که زیر کلاهش محبوس شده بود.
آلبوس کلاه را به عنوان یادگاری از دوران طلایی وزارتش، نزد خود نگه داشت.
همان دوران – همان ویرانه ی لندن
- هی جیمز...این جا رو ببین...این برات آشنا نیست؟
جیمز سرش را خم کرد و به قاب عکس کوچکی که تدی در دست داشت نگاه کرد. گرد و غبار روی شیشه ی ترک خورده ی قاب نشسته بود و از همین رو، تصویر متحرک درون قاب، واضح نبود. اما جیمز فراموشکار نبود. بغش گلویش را گرفته بود و در حالی که عکس پشت پرده ای از اشکهایش می لرزید، گفت:
- باب بزرگ سیریوسه!
تدی با ناباوری به عکس دوباره نگاه کرد:
- پس اینجا چیکار میکنه؟
دو برادر دقایقی به هم خیره شدند و بعد، هر دو با هم سرهایشان را به اطراف چرخاندند... تکه کاغذ ها و نقشه های سوخته، میز و صندلی های قدیمی شکسته، ظروف نقره ای خرد شده و پلاکی زنگ زده که شماره ی دوازده را نشان می داد.
جیمز پشتش را به تدی کرد و به سرعت با آستین ردایش، اشکهایش را پاک کرد. نفس عمیقی کشید که به صورت آهی طولانی خارج شد:
- اینجا قرارگاه محفله...این ویرانه گریمالده...
.
.
.
در همین روزهای پایانی وزارت بود که فکری به ذهن وزیر و کلاهش خطور کرد، فیلش یاد هندوستان کرده بود، به یاد آورد که زمانی محفلی هم وجود داشته است...
آلبوس سورس پاتر در مقابل خانه ی شماره دوازده گریمالد، ظاهر شد.
دو برادر مقابل هم ایستاده بودند.
- جیمز! این منم،آل! من برگشتم...
جیمز با سوءظن به وزیر سابق نگاه کرد، او هنوز کلاه را بر سر داشت.
- چرا برنمیداریش آل؟
- چی رو؟
- همونی که رو سرته!
- هممم...خب تازگیا سنگین شده جیمز...هممم..نمیتونم، یعنی نمیشه، یعنی نمیخوام... فراموشش کن! من آلبوس دامبلدور جدیدتون رو تازه دیدم...هممم...میدونی قبلا مرگخوار بوده؟
- قبلیشم مرگخوار بود. تو همیشه اینو یادت می ره!
- اما اون نباید اینجا بمونه جیمز...گراپـ.. چیز یعنی دامبل ... این من و توییم که باید محفل رو سرپا نگهداریم جیمز، برادران پاتر باید سران محفل ققنوس شن،اینجا خونه ی پدری ماست!
- منظورت چیه؟
- اون پیرمرد اضافه اس جیمز. باید حذف شه...
آلبوس سورس، جیمز و کلاه لحظاتی را در سکوت به یکدیگر چشم دوختند... جیمز شروع به دویدن کرد... باید به دامبلدور خبر می داد، تدی باید می دانست! ....
صدایی نا آشنا، چیزی را که در ذهن آلبوس میگذشت، بلافاصله بر زبان آورد!
بکشش!
-آواداکداورا!
طلسم سبز رنگ فضا را شکافت و بر کتف پاتر بزرگ نشست.
- من...من کشتمش...
کار درست رو کردی!
صدای وحشتزده ی تد ریموس لوپین در راهروی گریمالد پیچید :
- تو چیکار کردی آل؟
- حالا باید چیکار کنم؟
حالا نوبت تدیه.
- نه!
چرا! تو جیمز رو کشتی...بکشش وگرنه اون ترو میکشه!
- نه، من نمیتونم!
تد ریموس لوپین بی حرکت ایستاده و به پیکر بی جان جیمز چشم دوخته بود.
آلبوس سورس بلاخره دست هایش را روی کلاه گذاشت، باید آن را از سرش جدا میکرد... کشتن جیمز شاید کار راحتی بود اما قادر به کشتن تدی نبود... با همه ی وجود تقلا کرد... نمی خواست دستش به خون تدی آلوده باشد... با هر تلاش، دردی وحشتناک در همه ی وجودش می پیچید... قادر به جدا کردن کلاه نبود... کلاه جزئی از وجودش شده بود!
دوران خوشی با هم داشتیم آل!
آلبوس از آن لحن صدا، لرزشی در اندامش حس کرد.
ولی دیگه وقتشه...!
صدای خنده ای شیطانی در گوشهایش طنین انداخت. قبل از آنکه آلبوس سورس کوچکترین حرکتی کند، کلاه که دیگر تا مچ پاهایش را گرفته و او را تبدیل به یک کلاه بزرگ و متحرک کرده بود، دوباره و به آرامی به اندازه ی طبیعی خود برگشت، کوچک و کوچک تر شد و سر جای اصلی، بر روی سرش قرار گرفت. اما شخص دیگری زیر کلاه بود! با پوزخند کلاه را به گوشه ای پرتاب کرد.
- تو کی هستی!!؟
لبخند زد و چوبدستیش را از جیب ردایش بیرون کشید. تدی رنگ به چهره نداشت. اخم کرده بود و در مقابل عمل ساحره ی ناشناس، او هم چوبدستیش را بیرون کشید و به آن چشم های خاموش خیره شد.
مری زمزمه کرد:
- تو باید مرگ یکی از اونا رو انتخاب میکردی تدی!
- من حتی نمیدونم تو کی هستی! یه مرتبه از کجا پیدات شد؟ تو اصلا چیکاره ای که واسه همه تعیین تکلیف میکنی و به خودت اجازه میدی واسه مرگ و زندگی دیگران تصمیم بگیری؟
- مهم نیست که من کی هستم؛ مهم اینه که به هدفم رسیدم، البته به چیزی بالاتر از هدفم... دیگه نه صدای جیغ های جیمز به گوش میرسه و نه غرغرهای نا تموم آل!
و دوباره خنده ای مستانه سر داد.
صورت تدی سرخ شده بود... حقیقت تلخ و کوبنده بود! برادرانش را از دست داده بود... یکی به دست دیگری کشته شده بود و آن یکی به دست وسوسه های بی پایانش!
حق با آن ساحره بود، دیگر مهم نبود که کیست... دیگر مهم نبود که چقدر خودش را دانای کل می دانست... دیگر مهم نبود که چه رازی داشت... می توانست آن رازها را با خودش به گور ببرد، بهر حال چه کسی از مرگ یک ناشناس ناراحت میشد؟!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر

انتخاب زندگی برای یکی از دو فرزند پسر پاتر !
- خیلی خنگی تدی ... خیلی خیلی خنگی !
باد سردی میوزید ، بارش باران ساعتها بود که ادامه داشت و هرگز خیال آرامش آسمان به ذهن هیچ یک از جادوگرانی که از دو روز قبل در خانه ریدل تجمع کرده بودند تا نتیجه نهایی آخرین مسابقه بزرگ سال را مشاهده کنند خطور نمیکرد .
حتی آسمان نیز شرایط همراهی را داشت ، لحظه ای از تکاپو نایستاده بوده و هر لحظه بیشتر و بیشتر اضطراب خود را خالی میکرد ، او نیز بارها فریاد بلندی از اعتراض همانند دیگر حاضرین معترض کشیده بود و چندین مرتبه آتش وجودیش را همچون صاعقه ای به قصد جان خانه ریدل فرستاده بود ، اما سیاهی دوامی چندین هزار ساله بر پیکر ایستادگی داشت .
اوج هیجان خانه ریدل در طبقه دوم ساختمان ، در اتاقهای دو شرکت کننده اصلی مسابقه قرار داشت ، بیشتر حاضرین در طبقه پایینی افرادی بودند که برای تماشای پایان کار بدین محل نفرین شده پای گذاشته بودند ، جمعیتی که سراسر احساسات گوناگونی از سرانجام کار را در خود پرورش داده بودند ... پرورش ختم زندگی یک انسان !
اتاق مری باود ، ساعت 14.54 دقیقه تا شروع مسابقه !
*** : میدونی که انتخاب سختیه ، چرا بازم داری اینطوری رفتار میکنی ؟
مری : تو که انتخاب من رو میدونی ... چرا اصرار داری من روی این قضیه بازم فکر کنم ؟
*** : برای اینکه فکر میکنم تو اشتباه میکنی ؟ میدونی جیمز چقدر برای من مهمه ؟
مری : آره ... دقیقاً همون قدر که بتونی با دستات نابودش کنی ، به اندازه ده تا انگشت ... ها ها ها ...
محفل رسمی برگزار کننده مسابقه ، 13 ساعت تا شروع مسابقه !
هوکی : بس کن بلیز ... دیگه حالم داره بهم میخوره ، چقدر راه میری ؟
تعداد معدودی جادوگر در اتاق اصلی گردانندگان مسابقه ، تجمع کرده بودند ، اما به جز بلیز زابینی که تکاپوی خاصی داشت و برای تک تک لحظه های روز مسابقه در حال برنامه ریزی بود ، هیچ یک توان بکارگیری ذهنش را نداشت .
وزیر سحر و جادو که خانه ریدل را برای برگزاری این مسابقه از لرد ولدمورت مدتی قرض گرفته بود ، و یا به گفتهی جمعی از حاضرین لرد آنجا را برای اعاده حیثیت تصمیمهایش مدتی در اختیار یاران وفادارش قرار داده بود ، نیز در مجمع حضور داشت ، اخرین نفری که بدین جمع وارد شده بود مورگانا لی فای بود که تقریباً به نامه های مکرری که برای دعوت وی فرستاده شده بود جواب منفی ارسال کرده بود ، اما اکنون او نیز در آن جمع حضور داشت .
بلیز : اگر یکم عقل داشتی حداقل درک میکردی که وقتی تو هیچی از خودت نداری ، یک نفر باید به جات فکر کنه ، اگر من هم فکر نکنم دیگه هیچی باقی نمیمونه ، مثل همین چند روزی که من نبودم و هیچ حرکتی نتونستی بکنی !
هوکی : این کاریه که خودت شروع کردی ، پیشنها مسابقه از تو بود ، خودتم باید تمومش کنی ... پس دیگه فکر نمیکنم حرفی ...
ناشناس : پیشنهاد این مسابقه حاصل همفکری هممون بود ...
حاضرین مجمع با شنیدن صدای ناشناس لحظه ای از حرکت ایستاده و به طرف او برگشتند ، شخص دیگری بعد از مورگانا وارد اتاق نشده بود و او قطعاً اخرین نفر بود ، پس او چه شخصی بود که مدتها در سایه بسر میبرد ؟
اتاق تد ریموس ، ساعت 7.47 دقیقه تا شروع مسابقه !
تد ریموس آرام و قرار نداشت ، از ساعات اولیه شب چنین حسی به او رسوخ کرده بود ، در تک تک اندامهایش ... حسی که عجیب تر از حالت گریگینه شدنش بود ، دردناکتر و دارای مراحل بیشتر !
او بر عکس مری باود که در هر چنددقیقه صدایی در اتاقش به گوش میرسید حاضر نبود هیچ کس حتی بهترین دوستانش را در این لحظات حساس نظاره کند ، میدانست که این تصمیمی برای اوست ، تصمیمی که زندگی یک نفر را تحت الشعاع قرار میداد ، زندگی یکی از فرزندان پسر پاتر اکنون در دستان او بود .
تق تق تق
تدی : دوست ندارم کســــــــــــــــی مزاحمم بشه ، اینو نمیفهمید ؟
پیتر : اصلاً نمیخواستم توی یان محل آشغال و مزخرف پا بزارم ، منتهی فکر میکنم باید با هم صحبت کنیم ، پس این در لعنتی رو باز کن و بزار ببینمت .
تدی : این در روی کسی باز نمیشه ... نه تا 8 ساعت دیگه !
پیتر : ولی تو داری بدترین تصمیمت رو میگیری ، این درست نیــــــــــــــــست !
تدی : ولی این تصمیم منه ، تصمیم من ... من ... من .... من !
پیتر : فکر میکردم فقط در اتاق رو بستی ، ولی مثل اینکه در دلت رو هم روی همه بستی ...
محفل رسمی برگزار کننده مسابقه ، ساعت 3.18 دقیقه تا شروع مسابقه !
ساعاتی از تعجب همگان تسبت به صدایی که تن هر یک از آنها را لرزانده بود گذشته بود ، اکنون دیگر او نیز یکی از کسانی بود که نظرات خود را در جمع مطرح میکرد و یکی از گردانندگان مسابقه بزرگ شده بود .
بلیز : ولی این امکان نداره ، من مطئنم که مری باود مخالفت میکنه !
هوکی : بلیز راست میگه !
مورگانا : ولی این یکی از راهکارهای خوبه ، چطوره بریم باهاش صحبت کنیم و راه حلمون رو مطرح کنیم ، آنطوری شاید قبول کرد ، تا فردا دیگه خونی ریخته نشه !
آلبوس دامبلدور : مثل اینکه مورگانا فراموش کرده ما برای چی اینجا جمع شدیم ، این یکی از موفق ترین مسابقات دنیای جادویی شده و خیلیا توی این طبقه دارن برای چند ساعت دیگه لحظه شماری میکنن ، کلی با همدیگه برنامهریزی کردیم تا چنین روزی فرا برسه ! پس نباید از جذابیت مسابقه کم کرد ... باید نظرمون رو به اجبار تحمیل کنیم ... نفر اولی که وارد شکنجه گاه میشه تد ریموس لوپینه ...
شکنجه گاه یک ساعت قبل از شروع مسابقه !
دو برادر با زنجیرهایی نا گسستنی به دو طرف دیوار بسته شده بودند اما هر لحظه یکی از آن دو با نیرویی خود را به طرف دیگری میکشید و بر او حمله ور میشد . با نیرویی که از عزم جزم دوستان پدید میآمد . دقایقی به یکدیگر حمله میکردند و دقایقی از خستگی در کنار دیوار نالان افتاده و یکدیگر را با نفرت خاصی مورد عتاب قرار میدادند .
آسپ : چطور تونستی ، یعنی قدرت انقدر برات ارزش داشت ؟
جیمز : قدرت ؟ ... برای من ؟ ... اصلاً فکرشو هم نکن ، هی وقت دنبال چیزایی که تو فکر میکنی نبودم و نخواهم بود .
آسپ : آره ... رفتارت دقیقاً داره همین رو نشون میده ، هر کسی یه نگاه به کارای چند ماه گذشتتون بکنه چیزی جز قدرت طلبی تو ...
جیمز : اسم این قدرت طلبی نیست ... نیست ... نیست ! کارای مسخره ای که تو برای له کردن دیگران می ...
آسپ : خفه شو ...
تالار اصلی مسابقه ، 5 دقیقه تا شروع ، پشت درب اصلی شکجه گاه !
سیلی از جمعیت ، آشنا و نا آشنا ، طرفدار و رقیب ، دوست و دشمن ، در آن لحظه در تالار اصلی خانه ریدل که به دلیل مسابقه به نیروهای جادویی مختلف تبدیل به بزرگترین ورودی تاریخ گشته بود تجمع کرده بودند ، هر یک از آنها میدانست که تا لحظاتی دیگر چه اتفاقی به وقوع خواهد پیوست ... لذت کشتن یک نفر !
صدایی بلند و رسا همانند میکروفون از بالاترین نقطه تالار شنیده شد ، که شروع مسابقه را نوید میداد ، داوران همانطور که انتظار میرفت با تصمیمی قاطعانه ورود اولیه تد ریموس لوین به شکنجه گاه را اعلام کرده بودند ولی برخلاف آنچه که انتظار میرفت مری باود هیچ گونه مخالفتی نکرده بود ، در این بین تنها کسی که از این تصمیم او خوشحال بنظر نمیرسید *** بود زیرا احتمل میداد که اگر تد ریموس خطایی بکند مری از برای انتقام لحظه ای درنگ نخواهد کرد !
شروع مسابقه !
تد ریموس آماده ورود به شکنجه گاه بود ، به خوبی میدانست که اگر اکنون وارد اتاق شود چه صحنهای در انتظار اوست و به زیبایی تصمیمخود اطمینان کامل داشت ، پس گامهایش را اندکی مستحکم کرده و وارد شکنجه گاه شد ...
لحظاتی بعد !
اکنون اتاق آماده ورود مری باود بود ، تد ریموس بعد از بیست دقیقه در انتظار قرار دادن حاضرین بیرون آمده بود اما هیچ کس از اتفاقاتی که داخل شکنجه گاه رخ داده بود با خبر نبود ، قرار بر این بود که وقتی مری باود به داخل اتاق پای میگذارد داوران نتیجه کار تد ریموس را گزارش دهند و اکنون با ورود مری باود به اتاق زمان آن فرا رسیده بود !
یکی از داوران حاضر در جمع از جای خود برخاست ، او تنها کسی بود که یا به خوبی توانسته بود به خود مسلط گردد و یا واقعاً در این لحظه شاد و خندان بنظر میرسید ...
مورگانا : نتیجه کار بعد از بیست دقیقه در انتظار قرار دادن حضار چنین شد که تدی وراد شکنجه گاه شد ، چوبدستیش را به طرف آلبوس سوروس گرفته و وردی را بر زبان آورد ، وردی که دستان او را گشوده بود ، سپس به طرف جیمز سیریوس برگشته و او را نیز آزاد کرده بود ، بعد از دقایقی که آنها شک زده یکدیگر را مینگریستند همه چیز با خیر و خوشی پایان ...
بلیز : بگیر بشین مورگانا ، لازم نیست احمق ترین فرد جمع خودت رو جلوه بدی .
مورگانا :
یعنی تو ... یعنی ...
صدای هو کردن افراد حاضر در تالار جوابگوی مورگانا بود ، صدایی که سبب شد تد ریموس نیز از آن جمع خارج شود ، صدایی که به داخل شکنجه گاه نیز می رسید !
مری: - خیلی خنگی تدی ... خیلی خیلی خنگی ! ، آوداکدا...
فلش بک
اتاق مری باود ، ساعت 14.54 دقیقه تا شروع مسابقه !
*** : ولی این تصمیم درستی نیست ، تو باید حداقل به یکی از ...
مری : به کدومشون ؟ به آنی که آنقدر مغروره که حاضر نیست کسی رو نگاه کنه ، یا به آنی که آنقدر ضعیفه که باید صد نفر دورش رو بگیرن ؟ ... نه ... نه ... تدی آنقدر خنگ هست که کسی رو نمیکشه ، اما هیچ کدومشون لایق زنده موندن نیست ، من هر دو شونو میکشم !
پایان فلش بک
- خیلی خنگی تدی ... خیلی خیلی خنگی !
باد سردی میوزید ، بارش باران ساعتها بود که ادامه داشت و هرگز خیال آرامش آسمان به ذهن هیچ یک از جادوگرانی که از دو روز قبل در خانه ریدل تجمع کرده بودند تا نتیجه نهایی آخرین مسابقه بزرگ سال را مشاهده کنند خطور نمیکرد .
حتی آسمان نیز شرایط همراهی را داشت ، لحظه ای از تکاپو نایستاده بوده و هر لحظه بیشتر و بیشتر اضطراب خود را خالی میکرد ، او نیز بارها فریاد بلندی از اعتراض همانند دیگر حاضرین معترض کشیده بود و چندین مرتبه آتش وجودیش را همچون صاعقه ای به قصد جان خانه ریدل فرستاده بود ، اما سیاهی دوامی چندین هزار ساله بر پیکر ایستادگی داشت .
اوج هیجان خانه ریدل در طبقه دوم ساختمان ، در اتاقهای دو شرکت کننده اصلی مسابقه قرار داشت ، بیشتر حاضرین در طبقه پایینی افرادی بودند که برای تماشای پایان کار بدین محل نفرین شده پای گذاشته بودند ، جمعیتی که سراسر احساسات گوناگونی از سرانجام کار را در خود پرورش داده بودند ... پرورش ختم زندگی یک انسان !
اتاق مری باود ، ساعت 14.54 دقیقه تا شروع مسابقه !
*** : میدونی که انتخاب سختیه ، چرا بازم داری اینطوری رفتار میکنی ؟
مری : تو که انتخاب من رو میدونی ... چرا اصرار داری من روی این قضیه بازم فکر کنم ؟
*** : برای اینکه فکر میکنم تو اشتباه میکنی ؟ میدونی جیمز چقدر برای من مهمه ؟
مری : آره ... دقیقاً همون قدر که بتونی با دستات نابودش کنی ، به اندازه ده تا انگشت ... ها ها ها ...
محفل رسمی برگزار کننده مسابقه ، 13 ساعت تا شروع مسابقه !
هوکی : بس کن بلیز ... دیگه حالم داره بهم میخوره ، چقدر راه میری ؟
تعداد معدودی جادوگر در اتاق اصلی گردانندگان مسابقه ، تجمع کرده بودند ، اما به جز بلیز زابینی که تکاپوی خاصی داشت و برای تک تک لحظه های روز مسابقه در حال برنامه ریزی بود ، هیچ یک توان بکارگیری ذهنش را نداشت .
وزیر سحر و جادو که خانه ریدل را برای برگزاری این مسابقه از لرد ولدمورت مدتی قرض گرفته بود ، و یا به گفتهی جمعی از حاضرین لرد آنجا را برای اعاده حیثیت تصمیمهایش مدتی در اختیار یاران وفادارش قرار داده بود ، نیز در مجمع حضور داشت ، اخرین نفری که بدین جمع وارد شده بود مورگانا لی فای بود که تقریباً به نامه های مکرری که برای دعوت وی فرستاده شده بود جواب منفی ارسال کرده بود ، اما اکنون او نیز در آن جمع حضور داشت .
بلیز : اگر یکم عقل داشتی حداقل درک میکردی که وقتی تو هیچی از خودت نداری ، یک نفر باید به جات فکر کنه ، اگر من هم فکر نکنم دیگه هیچی باقی نمیمونه ، مثل همین چند روزی که من نبودم و هیچ حرکتی نتونستی بکنی !
هوکی : این کاریه که خودت شروع کردی ، پیشنها مسابقه از تو بود ، خودتم باید تمومش کنی ... پس دیگه فکر نمیکنم حرفی ...
ناشناس : پیشنهاد این مسابقه حاصل همفکری هممون بود ...
حاضرین مجمع با شنیدن صدای ناشناس لحظه ای از حرکت ایستاده و به طرف او برگشتند ، شخص دیگری بعد از مورگانا وارد اتاق نشده بود و او قطعاً اخرین نفر بود ، پس او چه شخصی بود که مدتها در سایه بسر میبرد ؟
اتاق تد ریموس ، ساعت 7.47 دقیقه تا شروع مسابقه !
تد ریموس آرام و قرار نداشت ، از ساعات اولیه شب چنین حسی به او رسوخ کرده بود ، در تک تک اندامهایش ... حسی که عجیب تر از حالت گریگینه شدنش بود ، دردناکتر و دارای مراحل بیشتر !
او بر عکس مری باود که در هر چنددقیقه صدایی در اتاقش به گوش میرسید حاضر نبود هیچ کس حتی بهترین دوستانش را در این لحظات حساس نظاره کند ، میدانست که این تصمیمی برای اوست ، تصمیمی که زندگی یک نفر را تحت الشعاع قرار میداد ، زندگی یکی از فرزندان پسر پاتر اکنون در دستان او بود .
تق تق تق
تدی : دوست ندارم کســــــــــــــــی مزاحمم بشه ، اینو نمیفهمید ؟
پیتر : اصلاً نمیخواستم توی یان محل آشغال و مزخرف پا بزارم ، منتهی فکر میکنم باید با هم صحبت کنیم ، پس این در لعنتی رو باز کن و بزار ببینمت .
تدی : این در روی کسی باز نمیشه ... نه تا 8 ساعت دیگه !
پیتر : ولی تو داری بدترین تصمیمت رو میگیری ، این درست نیــــــــــــــــست !
تدی : ولی این تصمیم منه ، تصمیم من ... من ... من .... من !
پیتر : فکر میکردم فقط در اتاق رو بستی ، ولی مثل اینکه در دلت رو هم روی همه بستی ...
محفل رسمی برگزار کننده مسابقه ، ساعت 3.18 دقیقه تا شروع مسابقه !
ساعاتی از تعجب همگان تسبت به صدایی که تن هر یک از آنها را لرزانده بود گذشته بود ، اکنون دیگر او نیز یکی از کسانی بود که نظرات خود را در جمع مطرح میکرد و یکی از گردانندگان مسابقه بزرگ شده بود .
بلیز : ولی این امکان نداره ، من مطئنم که مری باود مخالفت میکنه !
هوکی : بلیز راست میگه !
مورگانا : ولی این یکی از راهکارهای خوبه ، چطوره بریم باهاش صحبت کنیم و راه حلمون رو مطرح کنیم ، آنطوری شاید قبول کرد ، تا فردا دیگه خونی ریخته نشه !
آلبوس دامبلدور : مثل اینکه مورگانا فراموش کرده ما برای چی اینجا جمع شدیم ، این یکی از موفق ترین مسابقات دنیای جادویی شده و خیلیا توی این طبقه دارن برای چند ساعت دیگه لحظه شماری میکنن ، کلی با همدیگه برنامهریزی کردیم تا چنین روزی فرا برسه ! پس نباید از جذابیت مسابقه کم کرد ... باید نظرمون رو به اجبار تحمیل کنیم ... نفر اولی که وارد شکنجه گاه میشه تد ریموس لوپینه ...
شکنجه گاه یک ساعت قبل از شروع مسابقه !
دو برادر با زنجیرهایی نا گسستنی به دو طرف دیوار بسته شده بودند اما هر لحظه یکی از آن دو با نیرویی خود را به طرف دیگری میکشید و بر او حمله ور میشد . با نیرویی که از عزم جزم دوستان پدید میآمد . دقایقی به یکدیگر حمله میکردند و دقایقی از خستگی در کنار دیوار نالان افتاده و یکدیگر را با نفرت خاصی مورد عتاب قرار میدادند .
آسپ : چطور تونستی ، یعنی قدرت انقدر برات ارزش داشت ؟
جیمز : قدرت ؟ ... برای من ؟ ... اصلاً فکرشو هم نکن ، هی وقت دنبال چیزایی که تو فکر میکنی نبودم و نخواهم بود .
آسپ : آره ... رفتارت دقیقاً داره همین رو نشون میده ، هر کسی یه نگاه به کارای چند ماه گذشتتون بکنه چیزی جز قدرت طلبی تو ...
جیمز : اسم این قدرت طلبی نیست ... نیست ... نیست ! کارای مسخره ای که تو برای له کردن دیگران می ...
آسپ : خفه شو ...
تالار اصلی مسابقه ، 5 دقیقه تا شروع ، پشت درب اصلی شکجه گاه !
سیلی از جمعیت ، آشنا و نا آشنا ، طرفدار و رقیب ، دوست و دشمن ، در آن لحظه در تالار اصلی خانه ریدل که به دلیل مسابقه به نیروهای جادویی مختلف تبدیل به بزرگترین ورودی تاریخ گشته بود تجمع کرده بودند ، هر یک از آنها میدانست که تا لحظاتی دیگر چه اتفاقی به وقوع خواهد پیوست ... لذت کشتن یک نفر !
صدایی بلند و رسا همانند میکروفون از بالاترین نقطه تالار شنیده شد ، که شروع مسابقه را نوید میداد ، داوران همانطور که انتظار میرفت با تصمیمی قاطعانه ورود اولیه تد ریموس لوین به شکنجه گاه را اعلام کرده بودند ولی برخلاف آنچه که انتظار میرفت مری باود هیچ گونه مخالفتی نکرده بود ، در این بین تنها کسی که از این تصمیم او خوشحال بنظر نمیرسید *** بود زیرا احتمل میداد که اگر تد ریموس خطایی بکند مری از برای انتقام لحظه ای درنگ نخواهد کرد !
شروع مسابقه !
تد ریموس آماده ورود به شکنجه گاه بود ، به خوبی میدانست که اگر اکنون وارد اتاق شود چه صحنهای در انتظار اوست و به زیبایی تصمیمخود اطمینان کامل داشت ، پس گامهایش را اندکی مستحکم کرده و وارد شکنجه گاه شد ...
لحظاتی بعد !
اکنون اتاق آماده ورود مری باود بود ، تد ریموس بعد از بیست دقیقه در انتظار قرار دادن حاضرین بیرون آمده بود اما هیچ کس از اتفاقاتی که داخل شکنجه گاه رخ داده بود با خبر نبود ، قرار بر این بود که وقتی مری باود به داخل اتاق پای میگذارد داوران نتیجه کار تد ریموس را گزارش دهند و اکنون با ورود مری باود به اتاق زمان آن فرا رسیده بود !
یکی از داوران حاضر در جمع از جای خود برخاست ، او تنها کسی بود که یا به خوبی توانسته بود به خود مسلط گردد و یا واقعاً در این لحظه شاد و خندان بنظر میرسید ...
مورگانا : نتیجه کار بعد از بیست دقیقه در انتظار قرار دادن حضار چنین شد که تدی وراد شکنجه گاه شد ، چوبدستیش را به طرف آلبوس سوروس گرفته و وردی را بر زبان آورد ، وردی که دستان او را گشوده بود ، سپس به طرف جیمز سیریوس برگشته و او را نیز آزاد کرده بود ، بعد از دقایقی که آنها شک زده یکدیگر را مینگریستند همه چیز با خیر و خوشی پایان ...
بلیز : بگیر بشین مورگانا ، لازم نیست احمق ترین فرد جمع خودت رو جلوه بدی .
مورگانا :
یعنی تو ... یعنی ...صدای هو کردن افراد حاضر در تالار جوابگوی مورگانا بود ، صدایی که سبب شد تد ریموس نیز از آن جمع خارج شود ، صدایی که به داخل شکنجه گاه نیز می رسید !
مری: - خیلی خنگی تدی ... خیلی خیلی خنگی ! ، آوداکدا...
فلش بک
اتاق مری باود ، ساعت 14.54 دقیقه تا شروع مسابقه !
*** : ولی این تصمیم درستی نیست ، تو باید حداقل به یکی از ...
مری : به کدومشون ؟ به آنی که آنقدر مغروره که حاضر نیست کسی رو نگاه کنه ، یا به آنی که آنقدر ضعیفه که باید صد نفر دورش رو بگیرن ؟ ... نه ... نه ... تدی آنقدر خنگ هست که کسی رو نمیکشه ، اما هیچ کدومشون لایق زنده موندن نیست ، من هر دو شونو میکشم !
پایان فلش بک
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
جزئیات کاربر

من !
تد ریموس !
سوژه با خودم !
اگر قبول کرد خبر بدید !
----------------------------------------
ویرایش:
سوژه :
انتخاب زندگی برای یکی از دو فرزند پسر پاتر !
6 روز برای زدن پست فرصت دارین.یعنی تا دوشنبه شب.(ساعت12)
ویرایش:به درخواست دوئل کنندگان تا چهارشنبه تمدید شد.
موفق باشید و سعی کنید زنده بمانید.
تد ریموس !
سوژه با خودم !
اگر قبول کرد خبر بدید !
----------------------------------------
ویرایش:
سوژه :
انتخاب زندگی برای یکی از دو فرزند پسر پاتر !
6 روز برای زدن پست فرصت دارین.یعنی تا دوشنبه شب.(ساعت12)
ویرایش:به درخواست دوئل کنندگان تا چهارشنبه تمدید شد.
موفق باشید و سعی کنید زنده بمانید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1387/11/29 2:31:13
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1387/12/7 3:11:23
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1387/12/7 3:11:23
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/13
تولد نقش: 1386/07/17
آخرین ورود: یکشنبه 7 خرداد 1396 12:37
از: طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
پستها:
1531

- تام؟ تو فک کردی کی هستی؟ گودااااااا!
(افکت بروسلی)
آلبوس دامبلدور در حالیکه پاهایش را صد و هشتاد درجه باز کرده بود به صورت کِتو هوایی به سمت لردولدمورت حمله ور شد.
لرد خشمگین به دامبلدور که اسلمشن نزدیک می شد خیره شد و ناگهان او نیز به هوا پرید، دو جادوگر بزرگ قرن، معلق در هوا روبروی هم قرار گرفته بودند!
تق!
پیرمرد ها در هوا به یکدیگر برخورد کرده و صاعقه ای بینشان زده شده و هر کدام از جادوگر ها به یک طرف از کادر دوربین پرتاب شدند.
- عاعاعاعاعاعااااااااااااا!
لرد و دامبلدور برای بار دوم به سمت یکدیگر حمله ور شده و به هم خورده و دوباره کمانه کردند!
یک ساعت بعد :
لرد و دامبلدور سوار بر اسب، با سپر و زره شوالیه ها ، نیزه هایشان را به سمت یکدیگر گرفته و دوباره حمله کردند :
- یهههههههههههههههه!
شپلق!!!!
- اه! شت! چرا همش مساوی میشیم پیری!؟
- نمیدونم تام! من همیشه تو کف اون تاپیک "دامبلدور قوی تر است یا ولدمورت؟" بودم!
- آخرش چی شد؟
- نمیدونم، فک کنم هنوز ممد ها دارن سر اینکه من بهترم یا تو بحث میکنن!
- وا!
و سپس لرد ولدمورت دسته پلی استیشن را زمین گذاشت و ادامه داد :
- دیگه ادامه دادن فایده نداره دامبل، ما همش مساوی می شیم! آنی مونی داره برا ناهار صدامون میکنه، بیا بریم بذاریم بقیه هم یه خورده بازی کنن.
دامبلدور سری به نشانه ی تایید تکان داد و هر دو در حالیکه دست هایشان را دور شانه ی یکدیگر انداخته بودند، از دستگاه پلی استیشن دور شدند، دور شدن آن ها همان و هجوم ملت مرگخوار و محفلی به دستگاه همان!
_______________________
امتیازات جیمز سیریوس پاتر :
آلبوس دامبلدور : 30 امتیاز
لرد ولدمورت : 30 امتیاز
امتیازات تد ریموس لوپین:
آلبوس دامبلدور:29
لرد ولدمورت:29
میانگین امتیازات :
آلبوس دامبلدور:29.5
لرد ولدمورت:29.5
نتیجه:
.
.
.
.
مساوی!
(افکت بروسلی)آلبوس دامبلدور در حالیکه پاهایش را صد و هشتاد درجه باز کرده بود به صورت کِتو هوایی به سمت لردولدمورت حمله ور شد.
لرد خشمگین به دامبلدور که اسلمشن نزدیک می شد خیره شد و ناگهان او نیز به هوا پرید، دو جادوگر بزرگ قرن، معلق در هوا روبروی هم قرار گرفته بودند!
تق!
پیرمرد ها در هوا به یکدیگر برخورد کرده و صاعقه ای بینشان زده شده و هر کدام از جادوگر ها به یک طرف از کادر دوربین پرتاب شدند.
- عاعاعاعاعاعااااااااااااا!

لرد و دامبلدور برای بار دوم به سمت یکدیگر حمله ور شده و به هم خورده و دوباره کمانه کردند!
یک ساعت بعد :
لرد و دامبلدور سوار بر اسب، با سپر و زره شوالیه ها ، نیزه هایشان را به سمت یکدیگر گرفته و دوباره حمله کردند :
- یهههههههههههههههه!

شپلق!!!!
- اه! شت! چرا همش مساوی میشیم پیری!؟

- نمیدونم تام! من همیشه تو کف اون تاپیک "دامبلدور قوی تر است یا ولدمورت؟" بودم!
- آخرش چی شد؟
- نمیدونم، فک کنم هنوز ممد ها دارن سر اینکه من بهترم یا تو بحث میکنن!
- وا!
و سپس لرد ولدمورت دسته پلی استیشن را زمین گذاشت و ادامه داد :
- دیگه ادامه دادن فایده نداره دامبل، ما همش مساوی می شیم! آنی مونی داره برا ناهار صدامون میکنه، بیا بریم بذاریم بقیه هم یه خورده بازی کنن.

دامبلدور سری به نشانه ی تایید تکان داد و هر دو در حالیکه دست هایشان را دور شانه ی یکدیگر انداخته بودند، از دستگاه پلی استیشن دور شدند، دور شدن آن ها همان و هجوم ملت مرگخوار و محفلی به دستگاه همان!
_______________________
امتیازات جیمز سیریوس پاتر :
آلبوس دامبلدور : 30 امتیاز
لرد ولدمورت : 30 امتیاز
امتیازات تد ریموس لوپین:

آلبوس دامبلدور:29
لرد ولدمورت:29
میانگین امتیازات :
آلبوس دامبلدور:29.5
لرد ولدمورت:29.5
نتیجه:
.
.
.
.
مساوی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

نتایج دوئل:
بادراد ریشو و بلاتریکس لسترنج:
امتیازات ایوان روزیه:
بادراد ریشو:26 امتیاز - بلاتریکس لسترنج:26 امتیاز
امتیازات لرد ولدمورت:
بادراد ریشو:29 امتیاز - بلاتریکس لسترنج:28 امتیاز
امتیازات نهایی:
بادراد ریشو:27.5 امتیاز -بلاتریکس لسترنج:27 امتیاز
برنده دوئل:بادراد ریشو
---------------------------------------------------
بلاتریکس با اشتیاق به بادراد خیره شد.
-یه بار دیگه بگو.
بادرادنفس عمیقی کشید و اطراف را کنترل کرد.
-میشه ساکت باشی؟آخه چند بار باید تکرار کنم؟سوروس گفت که ارباب گفته بلاتریکس پاداش بزرگی از من میگیره.اون وفادارترین مرگخوار منه.اون فوق العاده اس.حتی یه چیزایی درباره ازدواج...
صدای خش خشی از لابلای بوته هایی که در مقابلشان قرار داشت به گوش رسید.بادراد با نگرانی به بوته خیره شد.یعنی ممکن بود تا اینجا تعقیبشان کرده باشند؟
با پریدن روباه کوچکی از لای بوته نفس راحتی کشیدند.بلاتریکس با لبخند مضحکی که از یک ساعت پیش روی لبانش بود به بادراد نزدیک شد.
-خب؟؟داشتی میگفتی.ازدواج؟
بادراد به چهره بلاتریکس که از شادی میدرخشید نگاه کرد.امیدوار بود نقشه اش عملی شود.
خش خش دیگری از بوته مقابلشان به گوش رسید.بلا بی توجه به صدا به راهش ادامه داد.هر دو خسته و تشنه بودند.چوب دستیهایشان را دفتر مرکزی آزکابان جا گذاشته بودند.در واقع فرصتی برای برداشتنشان نداشتند.همینقدر که خودشان موفق به فرار شده بودند موفقیت بزرگی بود.بادراد از لحظه خروج از آزکابان مدام درباره وعده ها و علاقه لرد سیاه به بلا میگفت،بدون اینکه بلا متوجه اهداف شومش شود.فاصله زیادی تا پورت کی نداشتند.
صدای خش خش شدیدتر شد...و درست در لحظه ای که بلا از کنار بوته عبور کرد سه دیوانه ساز ازپشت بوته ظاهر شدند.نفس بادراد در سینه حبس شد ولی بلا آنچنان غرق در رویاهایش بود که متوجه نشد.دیوانه سازها نگاهی به بادراد و نگاه دیگری به چهره درخشان بلاتریکس کردند.کاملا مشخص بود که کدام شکار مناسبتری برای آنهاست.به آرامی بطرف بلا پرواز کردند.و درست درلحظه ای که از سه طرف به بلاتریکس بی دفاع حمله شد بادراد دستش را روی پورت کی گذاشت و جمله همیشگی لرد سیاه را به خاطر آورد:اگه برای نجات خودتون لازم باشه همه رو فدا کنین بدون تردید اینکارو بکنین!
--------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------
تدریموس لوپین و ایگور کارکاروف:
امتیاز ایوان روزیه:
تدریموس لوپین:30 امتیاز
امتیاز لرد ولدمورت:
تد ریموس لوپین:29 امتیاز
امتیاز نهایی:
تد ریموس لوپین 29.5 امتیاز - ایگور کارکاروف:صفر امتیاز
برنده دوئل:تد ریموس لوپین.
-------------------------------------------------
تدی روی تخته سنگی نشست.نگاهی به خورشید که بی رحمانه میتابید انداخت.گرمای هوا و انتظار طولانی خسته و کلافه اش کرده بود.نگاهی به دور و برش انداخت.حتی یک موجود زنده در بیابان دیده نمیشد.
-جادوگر بدقول،شرم آوره!خودش منو برای دوئل دعوت کرد و خودشم جا زد.میدونستم نمیاد.
تدی با ناامیدی از جا بلند شد.دیگر امیدی به آمدن ایگور نداشت.با افسوس سری تکان داد.مطمئن بود که از پس این مرگخوار پیر بر می آمد.جیمز چقدر خوشحال میشد وقتی که میشنید او مرگخوار دیگری را سربه نیست کرده.ولی حالا...
به آرامی جارویش را از روی زمین برداشت و در حالیکه برای آخرین بار به امید آمدن ایگور به اطراف نگاه میکرد پرواز کنان از آنجا دور شد.
محفل ققنوس:
جیمز با چهره ای خندان روزنامه صبح آنروز را به دستش داد.عکس جسد تکه تکه ایگور کارکاروف شوکه اش کرد.جیمز درحالیکه دستش را روی چشمانش گذاشته بود که این صحنه را نبیند از شدت خوشحالی بالا و پایین میپرید.
-اسمشو نبر کشتش.اسمشو نبر تیکه تیکش کرد.وقتی فهمید که اون بدون اجازه اربابش با یه گرگینه قرار دوئل گذاشته خودش حسابشو رسید.تو فوق العاده ای تدی.تو تنها جادوگری هستی که بدون دوئل کردنم میتونی مرگخوار بکشی.حتی اسم تو هم برای نابود شدنشون کافیه.به تو میگن تدی مرگخوار کش!
بادراد ریشو و بلاتریکس لسترنج:
امتیازات ایوان روزیه:
بادراد ریشو:26 امتیاز - بلاتریکس لسترنج:26 امتیاز
امتیازات لرد ولدمورت:
بادراد ریشو:29 امتیاز - بلاتریکس لسترنج:28 امتیاز
امتیازات نهایی:
بادراد ریشو:27.5 امتیاز -بلاتریکس لسترنج:27 امتیاز
برنده دوئل:بادراد ریشو
---------------------------------------------------
بلاتریکس با اشتیاق به بادراد خیره شد.
-یه بار دیگه بگو.
بادرادنفس عمیقی کشید و اطراف را کنترل کرد.
-میشه ساکت باشی؟آخه چند بار باید تکرار کنم؟سوروس گفت که ارباب گفته بلاتریکس پاداش بزرگی از من میگیره.اون وفادارترین مرگخوار منه.اون فوق العاده اس.حتی یه چیزایی درباره ازدواج...
صدای خش خشی از لابلای بوته هایی که در مقابلشان قرار داشت به گوش رسید.بادراد با نگرانی به بوته خیره شد.یعنی ممکن بود تا اینجا تعقیبشان کرده باشند؟
با پریدن روباه کوچکی از لای بوته نفس راحتی کشیدند.بلاتریکس با لبخند مضحکی که از یک ساعت پیش روی لبانش بود به بادراد نزدیک شد.
-خب؟؟داشتی میگفتی.ازدواج؟
بادراد به چهره بلاتریکس که از شادی میدرخشید نگاه کرد.امیدوار بود نقشه اش عملی شود.
خش خش دیگری از بوته مقابلشان به گوش رسید.بلا بی توجه به صدا به راهش ادامه داد.هر دو خسته و تشنه بودند.چوب دستیهایشان را دفتر مرکزی آزکابان جا گذاشته بودند.در واقع فرصتی برای برداشتنشان نداشتند.همینقدر که خودشان موفق به فرار شده بودند موفقیت بزرگی بود.بادراد از لحظه خروج از آزکابان مدام درباره وعده ها و علاقه لرد سیاه به بلا میگفت،بدون اینکه بلا متوجه اهداف شومش شود.فاصله زیادی تا پورت کی نداشتند.
صدای خش خش شدیدتر شد...و درست در لحظه ای که بلا از کنار بوته عبور کرد سه دیوانه ساز ازپشت بوته ظاهر شدند.نفس بادراد در سینه حبس شد ولی بلا آنچنان غرق در رویاهایش بود که متوجه نشد.دیوانه سازها نگاهی به بادراد و نگاه دیگری به چهره درخشان بلاتریکس کردند.کاملا مشخص بود که کدام شکار مناسبتری برای آنهاست.به آرامی بطرف بلا پرواز کردند.و درست درلحظه ای که از سه طرف به بلاتریکس بی دفاع حمله شد بادراد دستش را روی پورت کی گذاشت و جمله همیشگی لرد سیاه را به خاطر آورد:اگه برای نجات خودتون لازم باشه همه رو فدا کنین بدون تردید اینکارو بکنین!
--------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------
تدریموس لوپین و ایگور کارکاروف:
امتیاز ایوان روزیه:
تدریموس لوپین:30 امتیاز
امتیاز لرد ولدمورت:
تد ریموس لوپین:29 امتیاز
امتیاز نهایی:
تد ریموس لوپین 29.5 امتیاز - ایگور کارکاروف:صفر امتیاز
برنده دوئل:تد ریموس لوپین.
-------------------------------------------------
تدی روی تخته سنگی نشست.نگاهی به خورشید که بی رحمانه میتابید انداخت.گرمای هوا و انتظار طولانی خسته و کلافه اش کرده بود.نگاهی به دور و برش انداخت.حتی یک موجود زنده در بیابان دیده نمیشد.
-جادوگر بدقول،شرم آوره!خودش منو برای دوئل دعوت کرد و خودشم جا زد.میدونستم نمیاد.
تدی با ناامیدی از جا بلند شد.دیگر امیدی به آمدن ایگور نداشت.با افسوس سری تکان داد.مطمئن بود که از پس این مرگخوار پیر بر می آمد.جیمز چقدر خوشحال میشد وقتی که میشنید او مرگخوار دیگری را سربه نیست کرده.ولی حالا...
به آرامی جارویش را از روی زمین برداشت و در حالیکه برای آخرین بار به امید آمدن ایگور به اطراف نگاه میکرد پرواز کنان از آنجا دور شد.
محفل ققنوس:
جیمز با چهره ای خندان روزنامه صبح آنروز را به دستش داد.عکس جسد تکه تکه ایگور کارکاروف شوکه اش کرد.جیمز درحالیکه دستش را روی چشمانش گذاشته بود که این صحنه را نبیند از شدت خوشحالی بالا و پایین میپرید.
-اسمشو نبر کشتش.اسمشو نبر تیکه تیکش کرد.وقتی فهمید که اون بدون اجازه اربابش با یه گرگینه قرار دوئل گذاشته خودش حسابشو رسید.تو فوق العاده ای تدی.تو تنها جادوگری هستی که بدون دوئل کردنم میتونی مرگخوار بکشی.حتی اسم تو هم برای نابود شدنشون کافیه.به تو میگن تدی مرگخوار کش!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1387/11/20 17:31:47
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/10
تولد نقش: 1386/07/11
آخرین ورود: پنجشنبه 22 تیر 1396 23:55
از: دور شبیه مهتابیام.
پستها:
1495

سرش را پایین انداخته بود و با انگشتانش بازی میکرد. دلش میخواست این مسیری که به دروازه منتهی میشد هرگز به پایان نرسد. هنوز صدای مرلین در گوشش زنگ میزد:
- بهت اخطار داده بودم، فرانسیس. وقتی اون پسر بیچاره رو بین زمین و هوا می چرخوندی باید به این روز فکر میکردی.
فرانسیس در حالی که هر لحظه به دروازه نزدیک تر میشد، ناخودآگاه دست در جیب ردایش کرد. دوباره مرلین را به یاد آورد.
- چوبدستیت دیگه فایده ای نداره. موقع خروج این نامه رو به نگهبان نشون بده.
درست مقابل دروازه ایستاد و نامه ی مهر و موم شده را به دست نگهبان پیر داد که با دقت مشغول خواندن نامه شد. بعد از دقیقه ای گفت:
- فرانسیس آلپرت، چقدر بهت گفتم جادو مسئولیت داره. بالاخره کار دست خودت دادی.
- این مجازات منصفانه نیست!
- اما تو میدونستی. خیلی خوب میدونستی که بعد از سه بار اخطار به خاطر ماگل آزاری، برای همیشه قدرت خودتو از دست خواهی داد و حق برگشتن به پشت مرزهای قلمروی جادو رو نداری.
نگهبان دروازه را گشود. فرانسیس کوله اش را روی شانه جابجا کرد و قدم به آنسوی دروازه گذاشت؛ مسیر پیش رو را بارها رفته بود اما می دانست این بار بازگشتی در کار نبود... بلیتش به سمت سرزمین ماگل ها یکسره بود.
باد سردی از غرب وزیدن گرفت. ابرهای تیره به تدریج آسمان را پر می کردند، فرانسیس به خوبی معنی اش را می دانست، اگر فقط می توانست تا قبل از شروع باران خودش را به آن کافه ای که در چند مایلی اش قرار داشت برساند!
- اوه، نه... لعنت!
باران سریع تر و شدید تر از آنچه تصورش را میکرد شروع به باریدن نمود.
آپارات!
- کافه ی هانک کثیف... کافه ی هانک کثیف! اوووف... چی میشد الان توی انبارش ظاهر میشدم، یه نوشیدنی داغ میزدم و یه کم به شایعات مسخره ی این ماگلا گوش می دادم!
و در حالی که مسیرش را در میان باران و چاله های گل آلود ادامه می داد، تک تک کارهایی که دیگرقادر به انجامشان نبود را به خاطر آورد.
=-=یک ساعت بعد=-=
از زمانی که روشنایی فانوس آویزان مقابل کافه ی هانک کثیف را دیده بود انگار جان تازه ای به او بخشیده بودند. از پشت در نیمه بسته و پنجره های خیس، سر و صدای موسیقی و همهمه می آمد. دو درشکه درست مقابل کافه قرار داشتند و اسبهایشان را هم لابد مثل همیشه به اصطبل برده بودند. نگاهی به لباسهای سراسر خیس خودش انداخت. درست مثل بی سر و پاها شده بود. آهی کشید و با خود گفت:
- فقط یک ورد کوچیک... و بعد کاملا خشک بودم!
سپس در کافه را هل داد و وارد شد. به طرف پیشخوان رفت. هانک با لباسی به سبک ملوان ها و ریشهای جو گندمی و آن خالکوبی درشت روی بازو که نقشی از لنگر و پری دریایی داشت، همیشه مردمان ساکن دریا را به خاطر فرانسیس می آورد. در حالی که با دستمالی چرک روی پیشخوان را تمیز می کرد. نیم نگاهی به فرانسیس انداخت و با صدای خشدارش گفت:
- همون همیشگی رفیق؟
- نه هانک، قوی باشه... خیلی خیلی قوی!
- روز بدی بوده، ها؟
- هه.. تازه اولشه!
گیلاس اول را لاجرعه سر کشید... همینطور گیلاس دوم... و سوم....تا اینکه برای دهمین بار گیلاسش را جلوی هانک گرفت.
- نه رفیق، بیشتر از این بخوری ممکنه به خودت آسیب بزنی... یا از اون بدتر... یه بلایی سر یکی دیگه بیاری.
- گفتم پرش کن پیر خرفت! همین مونده که ماگل پست و بدبختی مثل تو به من بگه چی درسته و چی غلطه.
و گیلاس خالی را به طرف بشکه های بزرگ آنسوی پیشخوان پرتاب کرد... صدها تکه شد!
- بهتره بری بیرون، دیگه هم اینجا برنگرد.
- فکر کردی با این طرز حرف زدن میتونی منو بیرون کنی... میخوای الان ترو به یه موش زشت و سیاه تبدیل کنم...
و در حالی که تلو تلو میخورد، به طرف یکی از میزها رفت و از روی آن چاقویی را برداشت؛ چاقو را مثل چوبدستی در دست گرفت و به طرف یکی از میهمانان کافه نشانه رفت و ادامه داد:
- اصن چطوره این شازده رو شکل یه شغال پیر کنم... نظرت چیه آقا خوشگله؟ یه فکر بهتر دارم... میخوام کل اینجا را به آتیش بکشم و بعد ببینم این بارونی که از سر ظهر تا حالا اعصاب واسه ما نذاشته میتونه خاموشش کنه یا نه!
و دیوانه وار شروع به خندیدن و چرخاندن چاقو در دستانش کرد....
.
.
.
چندین بار پلک زد تا به آگاهی کاملی از محیط اطرافش رسید؛ طعم خون را در دهانش حس می کرد، باران بند آمده بود و خورشید آخرین پرتوهای سرخ رنگش را از میان ابرهای پراکنده، نثار زمین می کرد. احساس کوفتگی داشت و بوی تعفن مشامش را پر کرده بود؛ به زودی مشخص شد که علتش قرار داشتن او در میان گل و فضولات اسب بود. مغزش سوت می کشید و در آستانه ی انفجار قرار داشت، به سختی آنچه که گذشته بود را به یاد می آورد، جز هانک که چهره به چهره ی او قرارگرفت و با مشت چنان به صورتش کوبید که از هوش رفت.
دلش یک حمام داغ و یک تخت نرم می خواست. هانک که دیگر او را راه نمی داد، شاید مهمانسرای دهکده پذیرایش میشد. فقط چند سکه ی ماگلی، شاید پولش به شام هم می رسید. کوله اش را باز کرد... خالی ِ خالی بود! نه خبری از سکه ها بود، نه از اندک وسایلی که با خودش آورده بود!
- حالا دیگه حسابی یه بی سر و پام!
کوله اش را همانجا رها کرد و در حالی که پاهایش را روی زمین می کشید، مسیر دهکده را پیش گرفت. ستاره ها یکی پس از دیگری در آسمان ظاهر می شدند، قدرت ادامه ی مسیر نداشت، احساس سستی و خستگی مفرط می کرد. سرما به تدریج بر وجودش چیره میشد. زیر یکی از درختان نشست و کز کرد. ردای کثیفش را محکم به دور خودش پیچید...
- کاش فقط میشد آتیش روشن کنم... چقدر سرده!
پلکهایش سنگین شده بود. کم کم ذهنش از هر فکری خالی میشد و خون درون رگهایش یخ میزد، خودش هم مطمئن نبود شب را به صبح برساند. قبل از آنکه چشمانش کامل بسته شوند، یک لحظه احساس کرد مرلین به طرف او می آید... شاید بخشوده شده بود... شاید توهم بود... شاید هم بالاتر از توهم!
- بهت اخطار داده بودم، فرانسیس. وقتی اون پسر بیچاره رو بین زمین و هوا می چرخوندی باید به این روز فکر میکردی.
فرانسیس در حالی که هر لحظه به دروازه نزدیک تر میشد، ناخودآگاه دست در جیب ردایش کرد. دوباره مرلین را به یاد آورد.
- چوبدستیت دیگه فایده ای نداره. موقع خروج این نامه رو به نگهبان نشون بده.
درست مقابل دروازه ایستاد و نامه ی مهر و موم شده را به دست نگهبان پیر داد که با دقت مشغول خواندن نامه شد. بعد از دقیقه ای گفت:
- فرانسیس آلپرت، چقدر بهت گفتم جادو مسئولیت داره. بالاخره کار دست خودت دادی.
- این مجازات منصفانه نیست!
- اما تو میدونستی. خیلی خوب میدونستی که بعد از سه بار اخطار به خاطر ماگل آزاری، برای همیشه قدرت خودتو از دست خواهی داد و حق برگشتن به پشت مرزهای قلمروی جادو رو نداری.
نگهبان دروازه را گشود. فرانسیس کوله اش را روی شانه جابجا کرد و قدم به آنسوی دروازه گذاشت؛ مسیر پیش رو را بارها رفته بود اما می دانست این بار بازگشتی در کار نبود... بلیتش به سمت سرزمین ماگل ها یکسره بود.
باد سردی از غرب وزیدن گرفت. ابرهای تیره به تدریج آسمان را پر می کردند، فرانسیس به خوبی معنی اش را می دانست، اگر فقط می توانست تا قبل از شروع باران خودش را به آن کافه ای که در چند مایلی اش قرار داشت برساند!
- اوه، نه... لعنت!
باران سریع تر و شدید تر از آنچه تصورش را میکرد شروع به باریدن نمود.
آپارات!
- کافه ی هانک کثیف... کافه ی هانک کثیف! اوووف... چی میشد الان توی انبارش ظاهر میشدم، یه نوشیدنی داغ میزدم و یه کم به شایعات مسخره ی این ماگلا گوش می دادم!
و در حالی که مسیرش را در میان باران و چاله های گل آلود ادامه می داد، تک تک کارهایی که دیگرقادر به انجامشان نبود را به خاطر آورد.
=-=یک ساعت بعد=-=
از زمانی که روشنایی فانوس آویزان مقابل کافه ی هانک کثیف را دیده بود انگار جان تازه ای به او بخشیده بودند. از پشت در نیمه بسته و پنجره های خیس، سر و صدای موسیقی و همهمه می آمد. دو درشکه درست مقابل کافه قرار داشتند و اسبهایشان را هم لابد مثل همیشه به اصطبل برده بودند. نگاهی به لباسهای سراسر خیس خودش انداخت. درست مثل بی سر و پاها شده بود. آهی کشید و با خود گفت:
- فقط یک ورد کوچیک... و بعد کاملا خشک بودم!
سپس در کافه را هل داد و وارد شد. به طرف پیشخوان رفت. هانک با لباسی به سبک ملوان ها و ریشهای جو گندمی و آن خالکوبی درشت روی بازو که نقشی از لنگر و پری دریایی داشت، همیشه مردمان ساکن دریا را به خاطر فرانسیس می آورد. در حالی که با دستمالی چرک روی پیشخوان را تمیز می کرد. نیم نگاهی به فرانسیس انداخت و با صدای خشدارش گفت:
- همون همیشگی رفیق؟
- نه هانک، قوی باشه... خیلی خیلی قوی!
- روز بدی بوده، ها؟
- هه.. تازه اولشه!
گیلاس اول را لاجرعه سر کشید... همینطور گیلاس دوم... و سوم....تا اینکه برای دهمین بار گیلاسش را جلوی هانک گرفت.
- نه رفیق، بیشتر از این بخوری ممکنه به خودت آسیب بزنی... یا از اون بدتر... یه بلایی سر یکی دیگه بیاری.
- گفتم پرش کن پیر خرفت! همین مونده که ماگل پست و بدبختی مثل تو به من بگه چی درسته و چی غلطه.
و گیلاس خالی را به طرف بشکه های بزرگ آنسوی پیشخوان پرتاب کرد... صدها تکه شد!
- بهتره بری بیرون، دیگه هم اینجا برنگرد.
- فکر کردی با این طرز حرف زدن میتونی منو بیرون کنی... میخوای الان ترو به یه موش زشت و سیاه تبدیل کنم...
و در حالی که تلو تلو میخورد، به طرف یکی از میزها رفت و از روی آن چاقویی را برداشت؛ چاقو را مثل چوبدستی در دست گرفت و به طرف یکی از میهمانان کافه نشانه رفت و ادامه داد:
- اصن چطوره این شازده رو شکل یه شغال پیر کنم... نظرت چیه آقا خوشگله؟ یه فکر بهتر دارم... میخوام کل اینجا را به آتیش بکشم و بعد ببینم این بارونی که از سر ظهر تا حالا اعصاب واسه ما نذاشته میتونه خاموشش کنه یا نه!
و دیوانه وار شروع به خندیدن و چرخاندن چاقو در دستانش کرد....
.
.
.
چندین بار پلک زد تا به آگاهی کاملی از محیط اطرافش رسید؛ طعم خون را در دهانش حس می کرد، باران بند آمده بود و خورشید آخرین پرتوهای سرخ رنگش را از میان ابرهای پراکنده، نثار زمین می کرد. احساس کوفتگی داشت و بوی تعفن مشامش را پر کرده بود؛ به زودی مشخص شد که علتش قرار داشتن او در میان گل و فضولات اسب بود. مغزش سوت می کشید و در آستانه ی انفجار قرار داشت، به سختی آنچه که گذشته بود را به یاد می آورد، جز هانک که چهره به چهره ی او قرارگرفت و با مشت چنان به صورتش کوبید که از هوش رفت.
دلش یک حمام داغ و یک تخت نرم می خواست. هانک که دیگر او را راه نمی داد، شاید مهمانسرای دهکده پذیرایش میشد. فقط چند سکه ی ماگلی، شاید پولش به شام هم می رسید. کوله اش را باز کرد... خالی ِ خالی بود! نه خبری از سکه ها بود، نه از اندک وسایلی که با خودش آورده بود!
- حالا دیگه حسابی یه بی سر و پام!
کوله اش را همانجا رها کرد و در حالی که پاهایش را روی زمین می کشید، مسیر دهکده را پیش گرفت. ستاره ها یکی پس از دیگری در آسمان ظاهر می شدند، قدرت ادامه ی مسیر نداشت، احساس سستی و خستگی مفرط می کرد. سرما به تدریج بر وجودش چیره میشد. زیر یکی از درختان نشست و کز کرد. ردای کثیفش را محکم به دور خودش پیچید...
- کاش فقط میشد آتیش روشن کنم... چقدر سرده!
پلکهایش سنگین شده بود. کم کم ذهنش از هر فکری خالی میشد و خون درون رگهایش یخ میزد، خودش هم مطمئن نبود شب را به صبح برساند. قبل از آنکه چشمانش کامل بسته شوند، یک لحظه احساس کرد مرلین به طرف او می آید... شاید بخشوده شده بود... شاید توهم بود... شاید هم بالاتر از توهم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر

شب هنگام بود .در حاشیه ی خیابان ساختمان سرخ رنگی به چشم می خورد که در امتداد ان برجی بلند قرار داشت که تنها نامش رعب وحشت عجیبی در دل ساکنین آن منطقه ایجاد می کرد.در دیواره های سرد زندان مخوف آزکابان ،جادوگران و ساحره هایی که زندگی خود را در تاریکی گذرانده بودند از درد شکنجه های پی در پی فریاد می کشیدند و گاهی اوقات صدای شیون و گریه ی زندانی هایی که در یک سلول مشترک بودند دیواره های مرطوب ازکابان را به لرزه در می اورد.
اما زندگی در آزکابان ،برای همه ی زندانی های اشفته ای که در بر داشت یکسان نبود.در برخی سلول ها عده ی زیادی از تاریکزی های دنیای جادوگری به زندگی نکبت بار خود ادامه می دادند بی آن که بدانند از کجا هستند ،نامشان چیست و سرانجامشان چه خواهد شد و همزمان صدای شیون و فریاد کسانی که تازه به آنجا امده بودند درمیان سلول های فراموش شده می پیچید.
در امتداد راهروی چهارم ،که تاریک ترین و سرد ترین راهروی ازکابان بود ،زندان هایی شبیه به قفس وجود داشت .در برخی قفس ها جمجمه های پوسیده ای که نشان از مرگ تدریجی داشت به چشم می خورد .در قفس های سمت راست فراموش شدگان دنیای جادوگری که گردن هایشان هم قفل شده بود با حسرت به پنجره ی مقابلشان می نگریستند بی آن که بیاد آورند که بوده اند و فقط در آرزوی آزادی..
در میانی ترین قفس دختری با موهای بلند مشکی و چشمان زیبا و نافذ تیره رنگ ،لبخند تلخی بر لب داشت.زنجیر هایی که از میان ،شکمش را ،از بالا دستانش را و از پایین مچ ظریف پاهایش را قفل کرده بود محکم به دیواره ی قفس وصل شده بود..
مدت زیادی بود که زنجیر ها بدنش را زخم کرده بود.اما هنوز همان غرور و وقار همیشگی در چهره اش موج می زد و امیدواری تنها برقی بود که در چشمان سیاهش می درخشید. موهای بلند سیاهش در اطرافش پراکنده شده بود و اشفته اش می کرد.ذهنش در هم بود.بی آن که بفهمد با ذره های اندک انرژی اش فریاد کشید :
- در نهایت چه خواهد شد؟آیا لرد سیاه به من می نگرد و من با افتخار سرم را بالا خواهم گرفت؟آیا در میان بقیه مرگخوارانش و اون مالفوی ،برتریت من را تکرار خواهد کرد؟به راستی ارزش دارد ؟باید بروم یا می اید.
زندانیان سمت راست با تعجب به دخترک نگریستند.چه با اشتیاق سخن می گفت.در صدایش امید موج میزد چیزی که اکنون با آن بیگانه بودند.لبخندی لبان خوشفرم دخترک را پوشاند.مامورین نگهبان با خشم به طرف سلول تنگ ،تاریک و نمناکش امدند.
با اخرین ذره های غرورش به ان ها نگاه کرد.چقدر در انتظار لرد سیاه بودن شیرین بود.چقدر وفادارانه در میان قفس سرد زیستن لذت بخش بود . دیوانه ساز ها نزدیک تر شدند و بعد چشمانش را بست..
یک ساعت بعـد در سلول :
از پنجره ی کوچک و باریک سلول به طلوع افتاب می نگریست و به منظره ی زیبایی که فقط چند دیوار از او فاصله داشت :به پاییزی که با صبح های دل انگیز قرمز و طلایی رنگ و دره های مه الودی که انتظار تابش نور خورشید با رنگ های زیبای یاقوتی ،نقره ای ،سرخ و ابی و گرمای مطبوعش را می کشیدند به طبیعت زیبایی می بخشید و شبنم های درشت و سنگین که مانند پوشش درخشانی از نقره چمنزار را پوشانده بود. چمنزار به صورت سایبان زرد رنگی در امده بود و سرخس های اطرافش قهوه ای رنگ شده بودند.رایحه ی تندی فضا را اشغال کرده بود. رایحه ای که از ان پنجره ی باریک هم به مشام می رسید.
دقایقی ساکت شد و همراه با دردی که در وجودش شکل می گرفت کلمه ای در خاکستر های وجود آتشینش پررنگ شد :فرار
____________________________________
به احترام بادراد عزیز که جدی نوشتن من هم جدی می نویسم.
اما زندگی در آزکابان ،برای همه ی زندانی های اشفته ای که در بر داشت یکسان نبود.در برخی سلول ها عده ی زیادی از تاریکزی های دنیای جادوگری به زندگی نکبت بار خود ادامه می دادند بی آن که بدانند از کجا هستند ،نامشان چیست و سرانجامشان چه خواهد شد و همزمان صدای شیون و فریاد کسانی که تازه به آنجا امده بودند درمیان سلول های فراموش شده می پیچید.
در امتداد راهروی چهارم ،که تاریک ترین و سرد ترین راهروی ازکابان بود ،زندان هایی شبیه به قفس وجود داشت .در برخی قفس ها جمجمه های پوسیده ای که نشان از مرگ تدریجی داشت به چشم می خورد .در قفس های سمت راست فراموش شدگان دنیای جادوگری که گردن هایشان هم قفل شده بود با حسرت به پنجره ی مقابلشان می نگریستند بی آن که بیاد آورند که بوده اند و فقط در آرزوی آزادی..
در میانی ترین قفس دختری با موهای بلند مشکی و چشمان زیبا و نافذ تیره رنگ ،لبخند تلخی بر لب داشت.زنجیر هایی که از میان ،شکمش را ،از بالا دستانش را و از پایین مچ ظریف پاهایش را قفل کرده بود محکم به دیواره ی قفس وصل شده بود..
مدت زیادی بود که زنجیر ها بدنش را زخم کرده بود.اما هنوز همان غرور و وقار همیشگی در چهره اش موج می زد و امیدواری تنها برقی بود که در چشمان سیاهش می درخشید. موهای بلند سیاهش در اطرافش پراکنده شده بود و اشفته اش می کرد.ذهنش در هم بود.بی آن که بفهمد با ذره های اندک انرژی اش فریاد کشید :
- در نهایت چه خواهد شد؟آیا لرد سیاه به من می نگرد و من با افتخار سرم را بالا خواهم گرفت؟آیا در میان بقیه مرگخوارانش و اون مالفوی ،برتریت من را تکرار خواهد کرد؟به راستی ارزش دارد ؟باید بروم یا می اید.
زندانیان سمت راست با تعجب به دخترک نگریستند.چه با اشتیاق سخن می گفت.در صدایش امید موج میزد چیزی که اکنون با آن بیگانه بودند.لبخندی لبان خوشفرم دخترک را پوشاند.مامورین نگهبان با خشم به طرف سلول تنگ ،تاریک و نمناکش امدند.
با اخرین ذره های غرورش به ان ها نگاه کرد.چقدر در انتظار لرد سیاه بودن شیرین بود.چقدر وفادارانه در میان قفس سرد زیستن لذت بخش بود . دیوانه ساز ها نزدیک تر شدند و بعد چشمانش را بست..
یک ساعت بعـد در سلول :
از پنجره ی کوچک و باریک سلول به طلوع افتاب می نگریست و به منظره ی زیبایی که فقط چند دیوار از او فاصله داشت :به پاییزی که با صبح های دل انگیز قرمز و طلایی رنگ و دره های مه الودی که انتظار تابش نور خورشید با رنگ های زیبای یاقوتی ،نقره ای ،سرخ و ابی و گرمای مطبوعش را می کشیدند به طبیعت زیبایی می بخشید و شبنم های درشت و سنگین که مانند پوشش درخشانی از نقره چمنزار را پوشانده بود. چمنزار به صورت سایبان زرد رنگی در امده بود و سرخس های اطرافش قهوه ای رنگ شده بودند.رایحه ی تندی فضا را اشغال کرده بود. رایحه ای که از ان پنجره ی باریک هم به مشام می رسید.
دقایقی ساکت شد و همراه با دردی که در وجودش شکل می گرفت کلمه ای در خاکستر های وجود آتشینش پررنگ شد :فرار
____________________________________
به احترام بادراد عزیز که جدی نوشتن من هم جدی می نویسم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/11/15 15:31:35
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/10/10
آخرین ورود: چهارشنبه 31 تیر 1388 13:28
از: شیرموز فروشی اصغر آقا!
پستها:
242

از اولین روزی که به این مکان منحوس وارد شدم ، مدت طولانی ای گذشته است. آنچنان طولانی که به سختی اولین روز ورودم به زندان را به یاد می آورم.
گاهی در کنار سلول تکی و نمناک خود نشسته ، زانوهای کوچک و کثیف خود را که چند سالی میشد آبی به خود ندیده در بغل بی حال خود جمع میکردم و در حالیکه چشمان درشتم را بسته و سرم را به دیوار چسبانده و به صدای وحشیانه بر خورد امواج خشمگین به کناره های زندان گوش می کنم.
گاه ، در حالیکه در خاطرات دور و دراز خود غرق شده ام به سختی یاد اولین روزی می افتادم که پا به این مکان گذاشته ام ... قاضی خشن ، بی روح ، خشک و جدی در حالیکه هیچ رحم و شفقتی از میان چشمان بی حالتش دیده نمیشد ، چکشی را بر میزش کوبید که زندگی مرا از آن موقع تا به حال رقم زده است.
گاه قدم زنان در حالیکه به صدای زجه و ناله قربانیان دیوانه سازان گوش میدادم به خود میگفتم که حقیقت چیست... زندگی چیست... آیا واقعاً برای یک جن آزاد بودن ، باید بهایی به این سنگینی بپردازم؟
جیره غذایی ، چیزی جز نان کپک زده و مرگ و افسردگی نیست! نان بوی مرگ و آب بوی درد...
اینجا همه چیز دیوانه کنندست. همه چیز در تاریکی و ظلمت عجیبی فرو رفته و هیچ چیز معلوم نیست. فردا زنده ام؟ یا اندک شادی روحم نیز خوراک دیوانه سازان پلید خواهد شد؟ هرگز نمیدانم.هیچکس نمی داند...
روزی نشده است که از روی کیسه زهوار در رفته ای که از آن به عنوان تخت خواب استفاده میکنم برخاسته و صدای فریاد زندانی جدیدی را که سعی در اثبات بی گناهی خویش را داشت و به طرف سلول مرگ خویش می رفت نشنیده باشم.
اینها جزء اصلی زندگی من هستند. همانطور که برای جادوگران استفاده از جادو و برای ماگل ها خوردن صبحانه یکی از اجزاء عادی زندگی آنها شده است.
برای من نیز همیشه ، درد و مرگ و آه و افسوس اجزاء اصلی زندگی ام را تشکیل میدهند. دیوانه سازان همچون درنده خویان بی رحم ، با آن سرمای نفرت انگیز خود ، برای صرف ناشتا می آیند ، میدرند و میروند ...
گاه در حالیکه بر زمین سرد نشسته و سرم را در میان زانوانم پنهان کرده ام ، فریاد زن یا مردی را می شنوم که قربانی دیوانه سازان شده و آن عده که مقاومت کمتری داشتند ، از بین می رفتند.
اینجا آزکابان است! نه سیرک و نه پارک و نه کلبه وحشت! آزکابان! مکانی مملو از رعب و وحشت ...افرادش عده ای بی گناه ، عده ای گناهکار ، عده ای با نقش جمجمه بر روی ساعد های خود و عده ای زندانی در میان توطئه های بی شرمانه هستند. زندگی همین است ؛ می رود می آید و ترحم را درک نمی کند. زندگی برای یکی خوب ، و برای یکی بد می گذرد! ولی می رود و می آید ...
گاهی در کنار سلول تکی و نمناک خود نشسته ، زانوهای کوچک و کثیف خود را که چند سالی میشد آبی به خود ندیده در بغل بی حال خود جمع میکردم و در حالیکه چشمان درشتم را بسته و سرم را به دیوار چسبانده و به صدای وحشیانه بر خورد امواج خشمگین به کناره های زندان گوش می کنم.
گاه ، در حالیکه در خاطرات دور و دراز خود غرق شده ام به سختی یاد اولین روزی می افتادم که پا به این مکان گذاشته ام ... قاضی خشن ، بی روح ، خشک و جدی در حالیکه هیچ رحم و شفقتی از میان چشمان بی حالتش دیده نمیشد ، چکشی را بر میزش کوبید که زندگی مرا از آن موقع تا به حال رقم زده است.
گاه قدم زنان در حالیکه به صدای زجه و ناله قربانیان دیوانه سازان گوش میدادم به خود میگفتم که حقیقت چیست... زندگی چیست... آیا واقعاً برای یک جن آزاد بودن ، باید بهایی به این سنگینی بپردازم؟
جیره غذایی ، چیزی جز نان کپک زده و مرگ و افسردگی نیست! نان بوی مرگ و آب بوی درد...
اینجا همه چیز دیوانه کنندست. همه چیز در تاریکی و ظلمت عجیبی فرو رفته و هیچ چیز معلوم نیست. فردا زنده ام؟ یا اندک شادی روحم نیز خوراک دیوانه سازان پلید خواهد شد؟ هرگز نمیدانم.هیچکس نمی داند...
روزی نشده است که از روی کیسه زهوار در رفته ای که از آن به عنوان تخت خواب استفاده میکنم برخاسته و صدای فریاد زندانی جدیدی را که سعی در اثبات بی گناهی خویش را داشت و به طرف سلول مرگ خویش می رفت نشنیده باشم.
اینها جزء اصلی زندگی من هستند. همانطور که برای جادوگران استفاده از جادو و برای ماگل ها خوردن صبحانه یکی از اجزاء عادی زندگی آنها شده است.
برای من نیز همیشه ، درد و مرگ و آه و افسوس اجزاء اصلی زندگی ام را تشکیل میدهند. دیوانه سازان همچون درنده خویان بی رحم ، با آن سرمای نفرت انگیز خود ، برای صرف ناشتا می آیند ، میدرند و میروند ...
گاه در حالیکه بر زمین سرد نشسته و سرم را در میان زانوانم پنهان کرده ام ، فریاد زن یا مردی را می شنوم که قربانی دیوانه سازان شده و آن عده که مقاومت کمتری داشتند ، از بین می رفتند.
اینجا آزکابان است! نه سیرک و نه پارک و نه کلبه وحشت! آزکابان! مکانی مملو از رعب و وحشت ...افرادش عده ای بی گناه ، عده ای گناهکار ، عده ای با نقش جمجمه بر روی ساعد های خود و عده ای زندانی در میان توطئه های بی شرمانه هستند. زندگی همین است ؛ می رود می آید و ترحم را درک نمی کند. زندگی برای یکی خوب ، و برای یکی بد می گذرد! ولی می رود و می آید ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1387/11/15 13:20:32
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج