هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۴۱ سه شنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۴

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۴۶:۲۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5761
آفلاین
-ولی ارباب! صندوق من هفت طبقه زیر زمینه. با حفاظ های امنیتی بسیار خاص و مستحکم!

لرد سیاه نگاه مخوفی به رودولف انداخت.
-کی رو داری می ترسونی رودولف؟ ما وسیله نقلیه داریم! سوار این می شویم و اگه لازم باشه هفتاد طبقه به زیر زمین می رویم. و ما قصد نداریم به جایی دستبرد بزنیم که حفاظ های امنیتی مانعی برای کارمون باشن. صاحب صندوق که تو باشی برامون بازش می کنی. با دست های خودت! و اگه مخالفتی داری احتیاجی به خود کاملت نداریم. دست هاتو قطع می کنیم و همراه کلید می بریم.

رودولف مخالفتی نداشت. همراه لرد سوار واگن شد و در حالی که دل و روده همه شان به هم می پیچید پایین رفتند.

-اینجاس؟
-خیر ارباب...یعنی...درست یادم نمیاد. شاید نباشه. شایدم باشه. به نظرم اونجا سرد تر بود.
-الان معیارت برای شناسایی اینه؟
-نه ارباب...اصلا همینجاس. همین دور و برا. الان پیداش می کنم. اگه خسته این بریم و یه روز دیگه برگر...نه؟...چشم ارباب. الان بازش می کنم.

رودولف با دست های لرزان به سمت صندوقش رفت. سه بار به راست...شش بار به چپ...هشت ضربه به در...سه دور چرخش دور خود...
و صندوق با صدای خفه ای باز شد.

به محض باز شدن صندوق همهمه بلندی از داخلش به گوش لرد و همراهانش رسید.

-آ قربون دستت...یه ذره هوا عوض شه. خفه شدیم این تو!
-جیل! اون میلو بده عزیزم. ردیف آخر این شال گردنم ببافم. زمستون نزدیکه. از لای این قفلا سوز میاد.
-مامان حالا که در باز شد، من برم کمی هوا بخورم و بیام؟
-جسی...اون آشو هم بزن داره ته می گیره!

لرد سیاه کمی خم شد تا بهتر بتواند داخل صندوق رودولف را که به شدت در حال سرخ و سفید شدن بود، ببیند.
-ساحره؟...این همه ساحره؟ توی صندوق گرینگوتز؟ رودولف؟


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۴۳ دوشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۴

دای لوولین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۳ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲:۲۹:۰۱ جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 292
آفلاین
کارمند جنی را صدا زد تا مرگخواران و لرد ولدمورت را به سمت حساب هایشان راهنمایی کند. مرگخواران همه سوار واگن ها شدند. گرینگونتز حتی از متروی لندن هم پایین تر است و از چرخ و فلک دیزنی لند هم پیچ در پیچ تر. اهمیتی نداشت که مرگخواران سال ها و ماه ها در ایفای نقش زحمت کشیده باشند تا شکلکی را برای خودشان به رسمیت بشناسند حالا همه بودند.

- ایستگاه اول! حساب آقای ارسینوس جیگر.
- با گاف مکسور البته.
جن اهمیتی نداد که آرسینوس چقدر روی اسمش تذکر دارد.در همین لحظه لرد ولدمورت خیلی وار در حال نزدیک شدن به حساب آرسینوس بود. پس بهتر بود که خودش هم زیاد به اسمش اهمیت ندهد.
در خزانه با افکت :قییییییژژژژژ: باز شد. ریگولوس که از همه بیشتر اشتییاق دیدن صحنه درون صندوق خشکش زد. حتی اوهم که مغز نداشت می فهمید که این یک خزانه معمولی نیست.

- ما را مسخره کردی آرسینوس؟ کروات و ماسک؟ کروشیو بزنیم کلاه و ماسکت یکی شود؟
- نه ارباب! من همیشه همینارو نگه می دارم ارباب اینا بزرگ ترین گنیجینه من هستن.
- کروشیو آرسینوس! به ما دروغ نگو. پس حقوق وزارتت را کجا میزاری؟
- زیر دشکش می زاره ارباب.
مطمئنا آرسینوس کسی نبود که دامبلدور بخواهد برای او حواله ای بفرستد. آن هم ماسک و کروات.
- می رویم خزانه بعدی. رودولف لسترنج!


ویرایش شده توسط دای لوولین در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۲۵ ۲۲:۳۰:۳۳

این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۳۵ دوشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۴

سوزان بونزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۱:۳۴:۰۵ شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۹
از تو تالار
گروه:
کاربران عضو
پیام: 265
آفلاین
کارمند بانک نیز، نگاهی به همراهان لردسیاه انداخت. سپس گفت:
- اولین حساب مورد نظر متعلق به چه کسی هست؟

لرد بار دیگر نگاهی به مرگخوارانش انداخت. کمی فکر کرده سپس گفت:
- به ترتیب حروف الفبا پیش میرویم. طبق محاسبات ما، آرسینوس جیگر.
- بله ارباب؟
- چی بله، آرسینوس؟
- نمی دونم ارباب. شما صدام زدید.
- ما شما رو صدا نزدیم آرسینوس.
- چرا ارباب. گفتید: آرسینوس جیگر. بله ارباب؟
- چی بله آرسینوس؟ :vay:
- همین که صدام زدید دیگه.
-

لرد سیاه با خود فکر کرد که چرا دامبلدور باید به حساب چنین مرگخواری نقطه چین پول واریز کند؟ اما سریعا این افکار را از ذهنش بیرون کرد. هر چیزی امکان داشت. باید مرگخوارانش را کنترل میکرد.

- من همچنان منتظر تصمیم گیری شما هستم.

این صدای کارمند بانک بود که لرد سیاه را به خود آورد.
- یکبار فرمودیم. می خواهیم اول از حساب آرسینوس جیگر بازدید کنیم.

کارمند بانک که منتظر شنیدن همین حرف بود، از روی صندلی خود بلند شد تا لردسیاه و همراهانش را به حساب مذکور، راهنمایی کند.
لرد سیاه و مرگخواران نیز به دنبال کارمند، راهی تالار صندوق ها شدند.



تصویر کوچک شده


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۵۱ جمعه ۲۲ آبان ۱۳۹۴

ورونیکا اسمتلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۳ چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱:۲۸:۲۰ شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۸
از خودشون گفتن ...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 200
آفلاین
به نام خداوند بخشنده مهربان





نیوسوژه:



لرد ولدمورت در حیاط خانه ریدل قدم می زد و از هوای پاک و تمیز و محلی لیتل هنگلتون لذت می برد و یک آهنگ محلی و اصیل انگلیسی به نام " امشو شو شه، دوبگ لی لیلیونِ" را زیر لب زمزمه می کرد. آسمان پر از تکه های ریز و درشت و ابر بوده و نسیم خنکی نیز می وزید.

- آخ! کدام بوقی بود که به سمت ما تیر انداخت!

تیری سرکش از جلوی چشمان لرد گذشت و بر روی تنه درختی که در آن کنار بود نشست.

- عاااااااااااخ!

دنیای جادویی هستش دیگه. درخت ها هم دردشون می گیره به هر حال. لرد نگاهی به تیر انداخت که تکه پوستی به آن بسته شده بود. لرد سلانه سلانه به سمت نامه رفت و در حالی که به تیرانداز فحش می داد که " اگر دو سه سانت اینطرف تر می زدی چی تسترال؟!" تیر را از تنه درخت در آورد و درخت هم یک "دمت گرم جوون مرد به لرد گفت" و سپس چون لرد عینکش را جا گذاشته بود - آیا می دانستید که دلیل اصلی جنگ لرد و پاتر همان عینک بود؟! اصلا شما می دانستید دست پاتر کج است؟! اصلا کسی نبود بگوید پاتر آن عینک را از کجا خریده؟! - نامه را داد دست درخت تا آن را بخواند و خب درخت هم شروع کرد به خواندن:

- خب ... نوشته: جناب آقای آلبوس دامبلدور، این کاغذ پوستی حواله ارسال، یک نقطه چین است از حساب شما به حساب مرگخواری به نام نقطه چین. از طرف بانک گرینگوتز.
- دامبلدور یک نقطه چین به یکی از یاران نقطه چین ما داده؟!

در اینجا بود که درخت متوجه چیزهایی که خوانده بود شد و چون درخت خانواده داری بود رو به لرد گفت:
- آقا لرده! جون خودت این بحثای نقطه چین دارتون رو ببرید یه جای دیگه! ما این دور و بر آبرو داریم جان تو!

و در این شرایط لرد متوجه شد که درخت ها موجودات منحرفی هستند و ذهنشان مدام می رود سراغ چیز هایی که نباید برود.

- نقطه چین، یعنی جای خالی منحرف! اون قسمت ها مخدوش شده بودند!
-
- چی شده؟!
- من خوندم نامه رو، تو از کجا فهمیدی؟!
- خیر سرمون ما لرد ولدمورتیم ها! کاهو که نیستیم؟!

لرد این را گفت و درخت را در حالی که حیرت زده به او خیره شده بود تنها گذاشت...



دم در بانک:

تعداد زیادی مرگخوار همراه با لرد دم در بانک جمع شده و با هم پچ پچ می کردند:

- می گم نمی دونید لرد واسه چی ما رو آورده اینجا؟!
- نمی دونم! از کجا بدونم خو لامصب!
- شاید لرد می خواد معجون هفت ساله بهش بدم!
-

و با این حرکت آخر سیوروس، همه در سکوت فرو رفتند و لرد وارد بانک شدند، در حالی که نگاهی به مرگخواران نگاهی انداخت. رو به کارمند بانک گفت:

- چند حساب هستند که می خواهیم از اونا بازدید کنیم.


be happy


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۲۳ سه شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۲

دلوروس آمبریج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۶ شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۷:۵۲ شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۸
از چاه
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1592
آفلاین
پایان مرحله اول مسابقه ایفای نقش

از این لحظه همه می تونن در اینجا پست ارسال کنن و رولها رو ادامه بدن اما پست شون دیگه در مسابقه به حساب نمیاد.
این هفت دوست عزیزی که شرکت کردن توجه داشته باشن مراحل بعدی و امتیازات در تاپیک مسابقه ایفای نقش بعدا درج خواهد شد.

موفق باشید


No Country for Old Men




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۳:۲۵ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۲

الستور مودی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۸ پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۴:۱۵ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷
از دور مراقبتم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 337
آفلاین
دفتر وزیر همیشه موتاد(معتاد؟ مهم نیس!)

در و پنجره ها بسته بودند و دود اتاق را پر کرده بود. از طرفی آتش منقل لحظه به لحظه هوا را گرمتر می کرد، اما انگار مورفین اصلا از این شرایط ناراحت نبود. لحظه به لحظه در خوشی چندش آورش فرو می رفت و ارنی را مجبور می کرد تا در آن وضعیت اسفناک و با همان جوراب روی سرش تظاهر به چیزکشی کند.

- اگه می خوای یه مژاکره ی موفق با یه فراژمینی داشته باشی باید معنی اشمشو بدونی... مشلا اونو میبینی؟ دب اکبره! تو ژبون فژایی ها دب یعنی داداش! پش اون کیه؟! داداش اکبره. یادت موند؟!

- اوهو اوهو اوهو... مورفین پاشو... مـــــورفیــــــــن!

- اونم خود اکبره! اونژارو نیگا؛ مشل اینکه رو خورشیـ..

- مورفـــــــــــــــــیــــــن!

مورفین از این فریاد ارنی که با کوبیدن مشتش روی میز دفتر همزمان بود، کمی هشیار شد اما بوی دودی که در اتاق بود برایش وسوسه برانگیزتر از این بود که کاملا هشیار شود پس:

- میبینی؟ خورشید خانوم داره اشم منو داد میژنه. حیوونــــی! حتما دلش واشم تنگ شده!

-

دهها متر پایین تر - اعماق تونل های گرینگوتز

- میدونستم هیچکاری از پیش نمیبری. میدونستم. تو فقط یه جادگر خودبزرگ بینی.. مثل همه ی جادوگرای کثیف دیگه.

هرپوک درحالی این کلمات را ادا میکرد که ذرات بزاق لزجش به روی صورت لودو می پاشید و خشم اورا نسبت به اهانت هایش به جادوگر ها دوچندان میکرد.

- دهنتو ببند جن لعنتی! من گفتم اینجا رو وا میکنم یعنی وا میکنم. ما که تو قرارداد هیچ زمانی رو قید نکردیم... کردیم؟

لودو داشت از خشم منفجر میشد. در انجام کارش ناموفق بود و مجبور بود اهانت های یک جن پیر و نچسب را تحمل کند، آن هم بعد از ساعتها کار مداوم و البته بی ثمر در یک تونل تاریک و گرم که هرلحظه قطره ای روی سرش فرود می آمد.

کم کم حس میکرد که مغزش درحال سوراخ شدن است، نه بخاطر آن قطرات آب، بلکه بابت توطئه ای که میدانست کار چه کسی است اما نمی توانست آن را برملا کند.

اما... شاید می توانست کاری کند که... کاری کند که آنها خودشان، خودشان را رسوا کنند.

دفتر وزیر همیشه عملی

شرایط مثل گذشته برای ارنی زجر آور بود. البته ارنی بخوبی درک کرده بود که رسیدن به پست های بالا زحمت دارد، اما منتظر معجزه ای بود تا این زحمت را کمتر کند...

شترق!

در با چنان شدتی باز شد که مورفین با تمام خماری اش به هوش آمد. دالاهوف در پس دود های سیاهرنگ به سختی به چشم می خورد، اما هیجانش کاملا واضح بود. حالا هیجانش حاصل مورتال کامبت بود یا خبری که آورده بود خدا میداند.

- جناب وزیر... خبرای جالب! خوب یا بدشو شما باس بگین.

- چته تو؟ منو اژ مژاکره با دولت های فراژمینی گژاشتی که شی؟

- همین الان یه خبر منتشر شده که انگار یه صندوق باز شده و توش مدارک مهمی از عامل بسته شدن صندوقا بدست اومده.

و مورفین تنها عکس العملی که توانست نشان دهد این بود که به ارنی که حالا رنگ به رو نداشت خیره شود.


ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۲/۴/۳۱ ۱۳:۳۹:۳۶
ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۲/۵/۱ ۱۲:۳۷:۰۹

چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر کوچک شده

×××××

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۰:۲۰ سه شنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۲

هوگو ويزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۳ چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۰:۴۹:۵۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از لینی بپرسید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 365
آفلاین
صبح روز بعد دم در بانک

لودو با دو جعبه ابزار بزرگ و لباسی روغنی و کثیف وارد بانک شد.بلافاصله پس از ورود لودو.گارد امنیتی بانک از زمین و اسمان سر لودو ریختن و او را کت بسته نزد هرپوک مقتدر بردند.یکی از جن ها سطل ابی روی لودو ریخت.و او ذره ذره به به هوش امد.

هرپوک صورتش را نزدیک لودو کرد و فریاد زد : اسم,پیشه,قصدت از دخول به بانک؟

- دهنت بو تسرال میده,حالم به هم خورد.بابا من لودو ام اومدم در صندوقو باز کنم.

هرپوک دستی به چانه اش کشید و گفت : پس چرا مثل تعمیر کارای مشنگی شدی؟

دستهای لودو باز شدند و لودو با خوشحالی در حالی که داشت ذرات تف را از صورتش پاک میکرد گفت : خوب باید شبیه تعمیر کار بشم دیه.

هرپو در حالی که از کار خودش پشیمون بود دستور فرستادن لودو رو به سمت صندوق ها داد.

دفتر وزارت


ارنی که جوراب زنانه ای روی صورتش کشیده بود قدم زنان به سمت اتاق وزیر میرفت.

تق تق تق(صدای در اتاق اقای وزیر)

ارنی در را باز کرد و با انبوهی از دود مواجه شد و گفت : اخه این چه وضعشه؟مگه قرار نبود بریم دزدی؟خاویر باشو بیا ببینم.

-الان حسش نی بژار واشه دو شاعت دیگه

- نه همین الان باید بریم.دیر میژه ها؟ائه؟من شرا اینژوری حرف میژنم؟

مورفین با صدای پدری معتاد گفت : اژکال نداره پژرم.دودی شدی.بیا بژین یه پک بژن.با انرژی برو سر کارت

بانک گرینگوتز-در کناره یکی از صندوق ها


-الوهومورا...بازشو دیگه.هی جن اون انبر دست رو بده.اهه باز نمیشه که.اون اچار فرانسه رو بده...


شیش ساعت بعد باز هم کنار همون صندوق


لودو در حالی که داشت شرشر عرق میریخت به جنی که برای کمک به او امده بود گفت:عزیزم اون ار پی جی رو بده...
و شلیک کرد,دود زیادی به هوا برخواست و پس از ناپدید شدن دود لودو چیزی رو که میدید باور نمیکرد.

در حتی یک خراش هم بر نداشته بود...




ویرایش شده توسط هوگو ويزلي در تاریخ ۱۳۹۲/۴/۲۵ ۲۱:۴۲:۵۱

همه برابر اند ولی ارباب برابر تره

هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۵۱ دوشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۲

ویکتور کرام old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۸ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲:۳۵ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۵
از گیلیمت دراز تر نکن اون پاهاتا.
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 115
آفلاین
دفتر وزارت

مورفین گانت، زیر سحر و جادو، در حال پرواز به فضا بود. در نزدیکی ترک جو زمین بود که ارنی با صدای شترقی به دفتر وزیر آپارات کرد و مورفین را به خود آورد. مورفین در حالی که دوباره مشغول کشیدن چیز شده بود با حالت معترضانه ای گفت:
-ارنی، شَد دفعه بهت گفتم، بدون هماهنگی من شَرِتا ژیر ننداژ و بیا اینجا. داشتم میرفتم مریخ خیر شَرَم.

ارنی بدون توجه به حرف های مورفین، جنی را از زیر ردایش بیرون آورده بود و گفت:
-مورفین، براتون آقای خاویر را آوردم به دستور خودتون.

مورفین نگاهش را از روی ارنی برداشت و رو به خاویر گفت:
-خاویر، هم منقلی عژیژم. مُنتَژِرِت بود. بدو بیا بریم فَژا.

خاویر لبخندی بر روی لبانش نشست و به طرف مورفین و منقل خاکستری رنگش حرکت کرد ولی با فریاد ارنی، سر جایش متوقف شد:
- وایسا ببینم خاویر.

ارنی صورتش را که از شدت عصبانیت سرخ شده بود به طرف مورفین چرخاند و ادامه داد:
- من را مامور کرده بودی این را از آزکابان فراریش بدم که بیاین با هم دود کنید؟

مورفین که تازه یاد آورده بود برای چه خاویر را فراری داده، منقل خود را خاموش کرد و ماسکی را به کپسول هلیم متصل بود را بر روی دهانش گذاشت و پس از کشیدن نفس عمیقی ماسک را از روی صورتش برداشت و رو به خاویر گفت:
- خاویر، این ارنی اصلا جنبه شوخی نداره. من تو را اوردم که بریم بانک، برای همون مسائل سرمایه گذاری یه مقدار بودجه برداریم از حساب مردم. تو هم که هم جنی و هم به من وفادار. به خاطر همین دیدم کی از تو بهتر.

مورفین دوباره ماسکش را بر روی صورتش زد و پس از کشیدن یک نفس عمیق، رو به ارنی کرد و گفت:
- ارنی، فردا شب ببرش بانک. راستی، داشت یادم میرفت که بگم، وسایل فوق سری را به خاویر بدی که شناسایی نشه.

ارنی دستش را داخل ردایش برد و وسایل فوق سری که شامل یک جفت جوراب زنانه میشد را در اورد و به خاویر داد و گفت:
- اینا را رو سرت بکش که نشناسنت. فردا صبح هم میام اینجا دنبالت.


ویرایش شده توسط ویکتور کرام در تاریخ ۱۳۹۲/۴/۲۵ ۰:۰۷:۰۶

امضا نمی دم.


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۴۸ دوشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۲

الفیاس دوج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۱ یکشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۱:۴۰ شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 13
آفلاین
پس از چند دقیقه سکوت هرپوک دوباره شروع به صحبت کرد:
- خب مثل این که نظر دیگری ندارین.کریستی
کریستی که حسابی جا خورده بود سریع رو به هرپوک تعظیمی کرد و در حالی که میلرزید گفت:
- امر ... بفرمایید ... سرورم.
- همین الان به نزد بگمن برو و به او بگو که در هر صندوق را که باز کنه به او پنج گالیون میدهیم.
سپس رو به جمعیت کرد و گفت:
- امیدوارم که همه با این مبلغ موافق باشید.
دوباره بیگز بلند شد و رو به هرپوک فریاد زد:
- این جوری دیگه پولی تو صندوق ها نمیمونه.همون بهتر که در صندوق ها هیچ وقت باز نشه.
هرپوک که دیگر عصبی شده بود اصلا به بیگز اهمیت نداد و دوباره رو به کریستی کرد و گفت:
- همین کاری را که گفتم بکن.
کریستی تعظیمی کرد و به سمت آسانسور راه افتاد تا نزد لودو بگمن برود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زندان آزکاپان سلول خاویر

خاویر که دوباره چشم هایش به تاریکی عادت کرده بود در گوشه ای از سلول نشسته بود.در سلول دیگر تا حد جنون رسیده بود.
ناگهان از پنجره ای که روی در سلول بود و با میله های فولادی عمودی بسته شده بود نور قرمز رنگی را دید که در این مدتی که در زندان بود تا حالا همچین نوری ندیده بود.پس از چند ثانیه که صدا پای چند نفر را شنید بالاخره یکی پشت در آمد و در حالی که نفس نفس میزد گفت:
- خاویر ... از جلوی در ... برو کنار
خاویر که واقعا نمیدانست چی شده بی اختیار به حرف های آن فرد عکس العمل نشان داد و از جلوی در کنار رفت.سپس در منفجر شد و به گوشه ای افتاد و تکه های دیوار بر سر و صورت خاویر ریخت.
پس از چند ثانیه که گرد خاک نشست خاویر سایه ی فردی را دید که وارد سلول شد.در این چند ثانیه که نمیتوانس صورت آن فرد را ببیند خیلی ترسیده بود ولی بالاخره توانست صورت آن فرد را ببیند و تمام ترسش به خوشحالی تبدیل شد و فریاد زد:
- ارنی
ارنی در حالی که سرفه میکرد و گرد خاک را از روی خودش پاک میکرد گفت:
- زود باش.الان نگهبان ها میرسند.
خاویر به سرعت بلند شد و همراه با ارنی و چند نفر دیگر که ارنی برای محافظت آوره بود از در زندان خارج شدند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در همان لحظه کافه کوچه ناکترن

لودو که کنار میزی نشسته بود و در این فکر بود که چه قدر به او پول میدهند ناگهان متوجه شد که کریستی از در وارد میشود.کریستی بسار معمولی و انگار که با یک جن مثل خودش قرار دارد خیلی راحت پیش لودو آمد و بدون این که حتی سلام هم بکند روی صندلی دیگری نشست و به لودو گفت:
- حاظر شدند به تو برای هر صندوق 5 گالیون بدهند.
لودو که نمیداست باید خوشحال شود یا ناراحت گفت:
- تو اون خراب شده چند تا صندوق هست؟
کریستی در حالی که ناراحت شده بود که چرا لودو محل کارش خرابه صدا زده است بدون هیچ احساسی گفت:
- 2000
لودو که خشکش زده بود ( ) بود با خودش زیر لب گفت:
- 2000*5=؟؟؟؟
کریستی که همینطور لودو را نگاه میکرد و به او میخندید گفت:
- 10000 گالیون میشه
لودو که خیلی خوشحال شده بود گفت:
- من فردا میام سر کار.



چوبدستی یاس کبود/بدبختی و فقر و رکود


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۲۴ شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۲

ویلبرت اسلینکرد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۲ جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۲:۵۹ پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸
از م ناامید نشین.. بر میگردم!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 356
آفلاین

نیم ساعت بعد... کافه ی شوم کوچه ناکترن

لودو بگمن در حالی که داشت با کریستی، کارمند گرینگوتز، حرف می زد لیوان نوشیدنی خودش رو بالا گرفت و با صدایی که تنها کریستی می شنید گفت:

همین الآن برو به هرپوک بگو که من آماده ی انجام دستوراتشم ولی بهش بگو که خرج برمیداره. یعنی اگه گالیون نباشه من هم پایه کاری که می خواد انجام بده نیستم.

- کریستی دستور ارباب رو اطاعت می کنه. کریستی رفت.

- آفرین کریستی. برو و هرچه سریع تر دستور رو انجام بده. برو...زود باش.

کریستی در حالی که از مغازه بیرون می رفت با خودش زمزمه کرد: ارباب هرپوک حتما خوشحال میشه. ارباب خوشحال میشه.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


اتاق وزیر... یک ربع قبل از شروع جلسه ی بانک گرینگوتز

مورفین گانت در حالی که با خودکار خودش ور می رفت به ارنی نگاه کرد و گفت:

ارنی. باید یه کاری کنیم که خاویر اژ ژندان بیاد بیرون.

- اما چه جوری مورفین؟

- یه کاریش بکن ارنی.

- باشه... به نظر من تو برو توی اتاق، یکم چیز بزن بلکه یه فکری به ذهنت برسه!

- ینی میگی برم خودمو شارژ کنم؟ ولی مشکلی هشتش.

- بگو چه مشکلی؟ نکنه چیزت تموم شده؟

- آره.

- این که مشکلی نیستش! برو توی انبار شاهنشاهی خودت، از چیز سلطنتی استفاده کن.

- باژم مشکلی هشتش... من همه ی چیز های شلطنتی رو دیشب به بدن ژدم!

- مورفین... بازم بدون مشورت من دست به چیز کشی زدی؟ بیا مورفین... این کلید انبار کاراگاهانه... برو از چیز اون جا استفاده کن.

- ایول... دمت گرم ارنی عژیژم... جبران میکنم.

یک دفعه یک چیزی فریاد زد اسلیترین!!!

- این چی بود مورفین؟

- نترس... کلاه بود... وقتی می فهمه میخوام برم چیز کشی، شادی میکنه!

- تو این کلاه رو هم معتاد به چیز کردی! ایول ارنی... تو دست شیطون رو از پشت بستی!


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



جلسه ی بانک گرینگوتز... ساعت یک بعد از ظهر

- خب... ما الآن درباره ی...

صدای نازکی از یک جای تالار بلند شد:
هرپوک... ما میدونیم چه اتفاقی داره توی بانک می افته... پس سعی کن بری سر اصل مطلب.

- باشه... میرم سر اصل مطلب... ما باید از یک جادوگر برای جلوگیری از حمله ی در صندوق ها کمک بگیریم.

سکوت در تالار حکم فرما شد.تا به حال بانک از یک جادوگر کمک نگرفته بود.
ناگهان یکی سکوت را شکست و گفت: پس اعتبار بانک کجا رفته؟ با این کار آبروی بانک ما میره.

هرپوک با صدای رسا جواب داد: شما ایده یا نظر بهتری دارید جناب بیگز؟

همهمه ای در تالار به وجود آمد... هرپوک ادامه داد:
من هم این موضوع رو میدونم جناب بیگز. ولی ایده هایی دارم که شاید بتونه کمکمون کنه.
کریستی، یکی از خدمتکاران منه که به دستور من رفت تا یک جادوگر پیدا کنه و بیاره تا به ما کمک کنه. کریستی، خودت توضیح بده.

کریستی در حالی که سرخ شده بود گفت:
من با جناب بگمن ملاقاتی داشتم... ایشون حاضرند به ما کمک کنند ولی شرطی را برای ما گذاشته اند...ایشون در قبال کاری که می خواهند انجام بدهند مقدار قابل توجهی گالیون می خواهند.

این ممکن نیست!

این صدای بیگز بود که بار دیگر بلند شده بود:
این ممکن نیست! ما به یک جادوگر پولی نمیدیم. حتی در قبال جونمون.

- آقای بیگز. بار دیگر می پرسم، شما ایده ی بهتری دارید؟

و دوباره سکوت حکم فرما شد.


ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در تاریخ ۱۳۹۲/۴/۲۳ ۰:۴۴:۲۸

یک راونیِ گوشه گیر!


تصویر کوچک شده


بازگشته؟!
نگشته.
بر می گردد.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.