جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

110 کاربر(ها) آنلاین هستند (90 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
109 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 28 فروردین 1394 18:21
نمایش جزئیات
آفلاین
_یک نفر دیگه داوطلب بشه سریعا...نباید فرصت رو از دست داد...چه کسی حاضره این افتخار رو داشته باشه و اسکلت مورد علاقه ارباب رو آموزش بده؟!

بعد از این جمله اسنیپ،سکوت مرگباری بر فضا حکمفرما شد!
تمام مرگخواران بدون کوچکترین صحبت و حرکت ایستاده بودند و به افق های دور دست خیره شده بودند تا از خطر انتخاب شدن توسط اسنیپ برای آموزش ایوان جلوگیری کنند...

اما امان از ساحره ها!
در همین وقت حساس و مهم ساحره ی باکمالات و زیبا رویی با هیکلی ردیف و چشمان سبز رنگ،پوستی سفید،مویی بلوند،اصلا یک چیز خفنی، در خیابان رو به روی خانه ریدل در حال گذر بود...و طبیعتا رودولف کسی نبود که از دیدن چنین صحنه ای صرف نظر کند!
پس برای اینکه بهتر بتواند آن ساحره ی باکمالات و زیباروی با هیکلی ردیف و الی آخر را از پنجره ببیند،یک قدم جلو گذاشت...اما یک قدم جلو آمدن همین و فریاد های اسنیپ همان!
_میدونستم...میدونستم...میدونستم رودولف که تو داوطلب میشی...درود بر غیرتت!
_چی؟!من؟!نه بابا...من فقط اومدم که اون ساحره ی زی...

رودلف همین که چشمانش با چشم های بلاتریکس تلاقی پیدا کرد از گفتن ادامه جمله اش منصرف شد!
_خب رودولف...چی میگفتی؟!فقط اومدی چی کار کنی؟!کدوم ساحره؟!
_چیزه...یعنی...یه چی دیگه میخواستم بگم...میخواستم بگم...میخواستم بگم...ای تف به این شانس!میخواستم بگم من آموزش ایوان رو به عهده میگیرم!
_بله رودولف...توقع همین رو ازت داشتیم...مطمئنم تو به خوبی از پس آموزش ایوان بر خواهی آمد...با خشونت و خونخواری که از تو سراغ داریم،میتونیم امیدوار باشیم ایوان دوباره به همون پلیدی و سیاهی سابق برگرده!

اسنیپ روش رو از رودولف به سمت دیگر مرگخوارها برگردوند و ادامه داد...
_خیلی خب دوستان...بهتره رودولف رو با ایوان تنها بگذاریم...رودولف هم قول میده اونچه رو که بلده به ایوان یاد بده...مگه نه رودولف؟!
_بله...بله...بدون شک سیوروس...اونچه که بلدم رو بهش یاد خواهم داد!

چند ساعت بعد...

_اوووووف!چه ساحره ی باکمالاتی!به به...من علاقه خاصی به ساحره های متعجب دارم...میتونم وضعیت تاهلتون رو بپرسم؟!

تمامی مرگخورارن با تعجب به هم نگاه میکردند...چرا اینکه گوینده این جملات رودولف نبود...ایوان بود!
_رودولف...تو بهش قرار بود آموزش سیاهی و مرگخواری بدی؟!بهش چشچرونی یاد دادی؟!
_خودت گفتی سیو...خودت گفتی اونچه که بلدی رو بهش یاد بده!
_خب اشکال نداره...حالا به غیر از چشچرونی چی بهش یاد دادی؟!
_الان نشونت میدم...ایوان...اون تیکه ای که بهت یاد دادم رو بهشون بگو!

ایوان بلند شد و گلویش را صاف کرد...
_ایوان همیشه هست...حتی وقتی که نیست!

اسنیپ که مشخصا انتظار چیز دیگری را میکشید با خشم به رودولف نگاه کرد و گفت:
_خب؟!همین؟!بهش آموزش سیاهی و مرگخواری ندادی؟!
_چرا...ولی خب یاد نگرفت...فقط این چش چرونی رو یاد گرفت...مثل اینکه استعداد خوبی در این زمینه داشت!

اسنیپ با درماندگی نگاهی به ایوان کرد که در حال چشمچرونی از ساحره های مرگخوار بود...او باید سریعا کاری انجام میداد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1394/1/28 19:03:21
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1394/1/28 19:47:05
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 14 اسفند 1393 22:54
نمایش جزئیات
آفلاین
- بله ارباب؟ با من بودین؟ الان میام ارباب.

کراب که فریاد زنان اینو بیان کرده بود، رو به مرگخوارا برمی‌گرده و ادامه می‌ده:
- ارباب داره صدام می‌زنه، متوجهین که باید برم؟

کراب بعد از بیان این حرف، دامن بلندشو با دو دستش می‌گیره و با صدای تق‌تقی که از کفشای پاشنه‌بلندش تولید می‌شه، دوان دوان از اتاق خارج می‌شه.

همون موقع دستان مرلین شروع به حرکت در آسمون و چنگ زدن می‌کنه طوری که انگار داره یه چیزی رو تو هوا جمع می‌کنه.
- آیات الهی دارن نازل می‌شن. مزاحمت ایجاد نکنین که دارم دریافتشون می‌کنم. :ant:

مورگانا سریعا جلو میاد و از غیب کاغذ پوستی، مرکب و قلم‌پری ظاهر می‌کنه.
- تو نمی‌خواد زحمت بکشی مرلین، خودم الان یادداشتشون می‌کنم.

و مشغول یادداشت کردن‌ـه چیزی که وجود نداره می‌شه! اسنیپ نگاهشو از مرلین و مورگانا برمی‌داره و به سایر مرگخوارا می‌ندازه. هرکس به نحوی خودشو سرگرم کاری کرده بود تا از مسئولیت آموزش ایوان سرباز بزنه.

لودو که به دلیل بی‌‌گروه بودن نه شجاعتی به ارث برده بود و نه اصالتی؛ از دست به دامان شدن هوشش هم نتونست بهره‌ای ببره و حتی سختکوشیش برای فرار به سمت در و گریختن هم نتیجه‌ای در پی نداشت. بنابراین در حالی‌که از یقه به پشت کشیده می‌شد، فریاد می‌زنه بلکه دل اسنیپ به رحم بیاد و اونو رها کنه و شخص دیگه‌ای رو جایگزین کنه... اما قرعه به نامش افتاده و راه فراری نیست!

ساعتی بعد:

نقاط مختلف استخون ایوان از سفیدی به سیاهی تغییر رنگ داده بود و لودو با چهره‌ای برافروخته و خشمگین بالای سرش ایستاده بود.

- الان چه حسی داری؟
- درد!
- غیر از اون؟
- استخون شکستگی!
- حال جسمانیتو ول کن! روحت در چه حاله؟
- حس می‌کنه جسمش درد می‌کنه.

لودو که چیزی نمونده بود از دست ایوان دیوونه بشه خم می‌شه و درست رو در روی صورتش قرار می‌گیره.
- تو الان باید عصبانی باشی! من تورو زدم. تو از دستم عصبانی هستی، می‌خوای خشمتو رو من خالی کنی. به درگیری نیاز داری! تمام اعضای بدنت دارن فریاد می‌زنن که شکنجه‌ش کن. می‌خوای یکیو بکشی! این حسیه که الان داری، حالا انتقامتو بگیر. بزن منو لعنتی!

ایوان انگشتای استخونیشو جلو میاره و ضربه‌ی آرومی به سر لودو می‌زنه.
- هه هه! صدا تنبک می‌ده. پوکه!

لودو که به شکل در اومده بود، با خشم نفسشو بیرون می‌ده و بی‌توجه به اسنیپ که برای بررسی پیشرفت ایوان اومده بود، از کنارش رد می‌شه تا از اتاق بیرون بره. اسنیپ با دیدن ایوان‌ متعجب می‌پرسه:
- تمام تلاشت همین بود؟

لودو قبل از بستن در فریاد می‌زنه: حداقل استخوناشو سیاه کردم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 10 اسفند 1393 01:57
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
ایوان روزیه حافظه شو از دست داده و به محفل رفته. اعضای محفل سعی می کنن ایوان رو مثل یک سفید خوب بار بیارن...ولی اسنیپ سر می رسه و سعی میکنه به ایوان واقعیت رو بگه.
ایوان هم از همه جا بی خبر اینو به دامبلدور می گه!

____________________

-سیوروس...لطفا!

اسنیپ با تعجب به دامبلدور نگاه کرد. چشمانش حالت عادی داشت.
-منظورتون چیه پروفسور؟ بکشم؟ نکشم؟ برم گورمو گم کنم؟

دامبلدوربه سرعت سرش را تکان داد و به خود آمد!
-نه...توضیح بده ببینم این اسکلت چی می گه؟ تو می خواستی ببریش پیش مرگخورا؟ این چشم و چراغ ماست. سفیدش می کنیم. اصلا کی دیده یه اسکلت سیاه باشه؟ اسکلتا همیشه سفیدن. تو واقعا می خواستی اینو ببری پیش سیاها؟

-بله پروفسور!

جواب اسنیپ ملت محفلی را شوکه کرد. زمزمه های " خائن!" ، "چشماشو در بیاریم و از تیر چراغ برق آویزونش کنیم" و "از اولم معلوم بود اون وریه!" فضای اتاق را پر کرد. در این میان فقط یک نفر مخالف بود!
-ساکت باشین! من به سیوروس اعتماد دارم. برو فرزندم. به کارت برس! تربیتش کن.

دامبلدور دوستانه چند ضربه به شانه اسنیپ زد و اسنیپ . ایوان جلوی چشمان بهت زده محفلی ها از محفل خارج شدند!


خانه ریدل ها:

-تو مرگخواری...حالیت شد؟ سیاهی!
-خب بابا...ده بار گفتی...حالا که مرگخوارم باید چیکار کنم؟
-باید بد باشی...بزنی، بکشی، دروغ بگی، خیانت کنی، حریص باشی،طمعکار و زیر آب زن و موذی هم باشی.

ایوان به فکر فرو رفت!
-و من دقیقا برای چی باید عضو همچین گروه مزخرفی بشم؟ این که همش بده!

سیوروس به مرز جنون رسیده بود. رو به دیگر مرگخواران کرد.
- یکی بیاد کمک من! به محفل گفتم وقتی اینو بردم گردش از دستم فرار کرد. هیچکدوم باور نکردن بجز دامبلدور. و از خوش شانسی ما حرف حرف اونه! ولی الان باید اینو درستش کنیم! باید یادش بدیم چطوری مرگخوار باشه و به ارباب احترام بذاره. باید آموزشش بدیم..همونطور که تو محفل آموزشش می دادن. کی داوطلبه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 20 دی 1393 21:19
نمایش جزئیات
آفلاین
سیوروس با حرص به ایوان نگاه کرد:
-باید برگردی!
-کجا؟

سیوروس کلافه شده بود:
-خب پیش ما! پیش خانواده ت! پیش مرگخوارا!

ایوان، با دهانی باز به فرد موچرب مقابلش زل زده بود:
-چطوری؟
-خودت چی فکر می کنی ایوان؟
-با عشق؟

با ذوق به سیوروس نگاه کرد. البته که ذوقش، بلافاصله بعد از اینکه حس درون چشم های او را درک کرد، از بین رفت:
-چیزه... با اکپلیاریموس؟

-نخیر! تو باید برگردی از ارباب معذرت خ...
هنوز حرفش را تمام نکرده بود که در با صدای بلندی باز شد. پشت در، پیر محفل و یاران ایستاده بودند:
-اوه سیوروس...! میدونستم به سوی نور بر میگردی! خوشحالم که می بینمت!

اسنیپ دهان باز کرد تا پاسخ پیر محفل را بدهد اما...
-حالا ازت می خوام ایوان رو پرورش بدی! در ضمن، یادم باشه راجع به ماموریت سریمون واست توضیح بدم. دقیقا یه یار کم داشتیم.
دامبلدور در پاسخ به علامت دادن محفلی ها، صدایش را بالا برد:
-میدونم که میشه بهت اعتماد کرد!

اسنیپ گیج شده بود. باید می رفت؟ می ماند؟
تصمیمش را گرفت. می ماند و جاسوسی می کرد! دهان باز کرد تا صحبت کند که ایوان چند قدم جلو رفت:
-پروفسور مگه با نیروی عشق و اکسپلیاریموس نمیشه رفت پیش مرگخوارا؟ این میگه نمیشه! :mama:
انگشتان استخوانی ایوان، او را نشان می دادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر تغییر اندازه داده شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 6 مرداد 1393 21:59
نمایش جزئیات
آفلاین
- ویولت! یه نگاهی به این بدبخت بنداز! الان تو میتونی دقیقا از توی حدقه ی چشماش اونور جمجمه شو ببینی! این چی رو میرسونه؟!

- اگه گفتی چی رو میرسونه؟!

- ینی اینکه داخل جمجمه ش هیچی نیست و این یعنی چی؟!

- یعنی چی؟! میخوام خودت بگی!

- ای خداااا! این چقده خنگ شده! یعنی اینکه مغز نداره و همینکه میتونه حرکتتو دنبال کنه، خودش خیلیه!

- من که نمیفهمم چی میگی!

سیریوس نگاه حاکی از تاسفی به ویولت انداخت و به سمت ایوان رفت و گفت:
- اخوی، بیا بریم خودم بهت یاد بدم چیکار باس بکنی!

- چرا اینطوری نگام میکنی؟! مگه من چمه؟

- هیچی! همینطوری خواستم در شوخی رو باز کنم!

- مطمئن؟!

- آره باو! مطمئن باش، چیز خاصی نیست، فقط ماه کامله تقریبا، یحتمل با لوپین اینا بریم بیرون، منم که خودت در جریانی، سگ میشم اینجور وقتا و استخون ...

- چی گفتی؟! سگ؟ استخون؟ شیب؟ بام؟ دوشواری؟! :surprised:

- نباید میگفتم! هیچی! چیز خاصی نیست! شوخی کردم باو!

- یکی منو نجااااااااااات بده از دست اینا! من فقط یه جای خواب میخواااستم!

ایوان دست خودش رو به سرعت از دست سیریوس کشید و به سمت در فرار کرد، درست در لحظه ای که در رو باز کرد، با سورس رو به رو شد!
- چقدر قیافه ت آشناست!

- ساکت شو روزیه! دنبال من بیا!

اتاقی نامعلوم:

- معلومه اینجا چیکار میکنی؟! این اداها چیه از خودت در میاری؟! چرا داری با آبروی لرد سیاه و مرگخواراش بازی میکنی؟!

- ادا؟ لرد سیاه؟ مرگخوار؟ تو کی هستی آیا؟ من کی بودم؟ چرا اسمم یادم نیست؟ من کی هستم؟!

- ساکت شو!

- بودن یا نبودن! مسئله این است!

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 25 تیر 1393 01:55
نمایش جزئیات
آفلاین
-آبغوره نگیر...پاش بریم دو کلوم جادو بت یاد بدم حال کنی!

ایوان که چاره دیگری نداشت از جا بلند شد و به دنبال ویولت به راه افتاد.ویولت او را از راهرو های تنگ و تاریک محفل به حیاط پشتی برد.حیاط محوطه بزرگی محسوب نمی شد.مشخص بود که درختان اندکی که مجال سبز شدن پیدا کرده بودند برای تمرین های احتمالی اعضا، از بیخ و بن ریشه کن شده اند.
ویولت با چند بشکن حواس ایوان را به خود جلب کرد!
-هی ریقو...ما رو داشته باش! اولین و مهم ترین حرکتی که هیچ سیاهی توان مقابله با اونو نئاره اینه...توجه کن! این: ...دقت کردی چطور انجامش دادم؟ اول به ملایمت دهان رو به شکل افقی باز می کنیم و سپس...

ایوان سعی کرد فک استخوانیش را گشاد تر کند...ولی نشد! ویولت تازه متوجه وضعیت خاص جسمی ایوان شده بود.
-اوه...خب اینو بی خیال! گیریم تونستی فکتو باز کنی.توش که چیزی نیست دراری! خو تو امتیاز بزرگی رو در مقابل سیاها از دس دادی. اگه شکست خوردی بدون دلیلش چی بوده داوش!

ایوان جملات ویولت را بصورت یکی در میان می فهمید.در قدم بعدی ویولت آهن پاره ای را از ناکجا آباد ظاهر کرد.
-ببین داوش...این یکی از قطعات یه ماشینه.ایجوری زل نزن بش...ناراحت می شه.این روح داره! احساس داره. حالا بگذریم که معمولا رو نمی کنه. دلیلش قلب حساسشه. بعد از آشنایی با این می ریم سراغ درس پرواز بدون جارو.پرواز با قاصدک.به نظر سخت می رسه ولی اگه یه تختت کم باشه هر رویایی می تونه به واقعیت تبدیل بشه. گرفتی چی گفتم؟ چرا یادداشت نمی کنی؟مگه نیومدی چیزی یاد بگیری؟دفتری جزوه ای کاغذ پاره ای...همیجوری سرتو انداختی پایین اومدی سر کلاس؟! پرتت کنم بیرون؟ بندازمت جلو مرگخوارا بخورنت؟

ایوان وحشت زده به ساحره غیر عادی ای که در مقابلش ایستاده بود خیره شد...این دختر اصلا حالت طبیعی نداشت! گذشته از این که همان حالت های غیر طبیعی هم هر چند دقیقه یکبار عوض می شدند.کم کم داشت نگران می شد. تا حدی که وقتی یکی از اعضای محفل به آنها نزدیگ شد و درخواست کرد ادامه آموزشش را به عهده بگیرد بسیار خوشحال شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 21 تیر 1393 00:17
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور چهره ی اعضای محفل را از نظر گذراند و نگاهش روی یکی از آنها ثابت شد.

- سیریوس، مستعد به نظر می رسی پسرم.
- با اجازتون پروفسور. drool:

دامبلدور عینکش را روی بینی جابجا کرد و گفت: سیریوس، مگه سهمیه ی استخونتو اول ماه نگرفتی؟

سپس رو به ایوان کرد که با ترس به سیریوس نگاه می کرد.

- نوگل روشنایی، ما برای شناسایی مشتقان با استعداد ورود به محفل چند تا سوال تدارک دیدیم. بگو ببینم پسرم، بهترین سلاح یه جادوگر سپید چیه؟

ایوان آموخته هایش را مرور کرد و گفت: عشق!

ناگهان سکوت همه جا را فرا گرفت. ایوان با دیدن مالی که لبش را گاز گرفت و تعدادی ممدمحفلی تازه وارد که با نگاه های عجیبشان به او در گوش هم پچ پچ می کردند، سرش را پایین انداخت. صدای گرم دامبلدور را شنید: اکسپلی آرموس پسرم! فراموش نکن! خب، سوال دوم. به هری نگاه کن.

هری که احساس می کرد بعد گذشت هزاران سوژه تازه مورد توجه قرار گرفته است با خوشحالی سرش را بالا گرفت و به ایوان چشم دوخت. دامبلدور ادامه داد: هری ما تو بچگیش از دست ارباب سابقت نجات پیدا کرده. اگه گفتی چطوری؟

ایوان با اطمینان جواب داد: با اکسپلی آرموس.

صدای غرغر اعضا از گوشه و کنار به گوشش رسید.

- با عشق پسرم. بیشتر دقت کن! حالا اینو جواب بده. بنظرت آخرش هری چطور اون رو شکست داد؟

- با عشق؟

آلیس با عصبانیت ماهیتابه اش را در هوا تکان داد و گفت: همین الان گفتیم! با اکسپلی آرموس که بهترین سلاح یه جادوگر سپیده!

دامبلدور با همان صدای مهربان گفت: اشکالی نداره، این دو تا سوال آخری شبیه همن. آدم قاطی می کنه.

ویولت از جایش بلند شد و بسوی ایوان رفت. وقتی کنارش رسید، پایش را به زحمت روی دسته ی صندلی او قرار داد و بی توجه به فریاد های هری که می گفت " نقشم به همین زودی تموم شد؟ چرا به این شخصیتای غیر هری پاتری بیشتر از من که خود هری پاترم اسکرین تایم می دین؟ " به ایوان گفت: مث اینکه خیـــــــلی وضعت خرابه پسر. سیم کشی اساسی می خوایا!

- من فقط یه جای خواب می خوام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا بروکل هرست در 1393/4/21 0:26:58
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 20 تیر 1393 19:52
نمایش جزئیات
آفلاین
نانو خلاصه:

ایوان حافظه شو از بیخ از دست داده و روانه محفل شده. محفلیا در صدد اصلاح و تربیت ایوان در راستای آرمان های سفیدی برمیان.

_____________


ضیافت شام آن شب خانه شماره دوازده گریمولد یک جشن بزرگ محسوب میشد و از همین رو همه به اشرافی ترین شکل ممکن خود را آراسته بودند؛ دامبلدور لباس بنفش همیشگی اش را پوشیده بود و پاپیون مجلسی اش را هم زده بود که البته زیر ریش هایش مدفون بود و کسی آن را نمیدید، اسنیپ بیشتر از همیشه به سرش روغن مو مالیده بود، تانکس چهره اش را به شکل ملکه درآورده بود! آلیس که لباسی جز لباس فرم سنت مانگو نداشت با سیاه کردن ماهیتابه اش آن را به جای خودش نونوار کرده بود! ویولت یتیم همان لباس نیم سوخته ی دوده گرفته ای را به تن داشت که روز آتش سوزی خانه شان توسط کنت الاف پوشیده بود و البته با پشم گربه اش روبان جدیدی برای موهایش دست و پا کرده بود تا تغییری کرده باشد! روبان قبلی موهای او نیز به جیمز رسیده بود تا با آن یویواش را تزیین کند و تدی ... به راستی تدی کجا بود؟ ویکی چطور؟

بگذریم! مالی ویزلی این وسط تنها شخص نونوار نشده بود که البته فرصتی برای رسیدن به خودش نداشت، در عوض برای شام سنگ تمام گذاشته بود و به جای سوپ پیاز همیشگی چند نوع غذا شامل سوپ پیاز مخصوص با پیاز اضافه، سبزی خوردن، دوغ محلی و آب خنک تدارک دیده بود

بالاخره هر کس بضاعتی دارد، اگر شب های عادی محفل را دیده بودید حق میداد که از این ضیافت به عنوان جشن اشرافی یاد کنیم!

- پروفسور میشه شروع کنیم؟ بزرگه داره با کوچیکه دوئل میکنه!

- صبر پیشه کنید فرزندانم، وسائل نقره ایم بهم میگن الانه که برسن! ضمنا کاش انقدر ریخت و پاش نمیکردید ... میترسم مهمونمون فکر کنه ما تو محفل اهل اسراف و خرج بی حساب و کتابیم

در باز شد و آبرفورث با گام هایی غرورآمیز و پیروزمندانه به همراه ایوان وارد شد!

- معرفی میکنم رفقا! این شما و این شامپو سفید کننده ایوان تمام مبانی یک سفید اصیل بودن رو بهش آموزش دادم، از این به بعد ایوان یک محفلی تمام عیار و فرزند روشناییه

- درود به تو برادر! شیر کندرا حلالت ایوان به ما بگو چه آموختی فرزندم؟

- امممم ... بز ها ریش دارند! نه صبر کن ... ریش دامبلدور مثل پشمک است نه نه اینم نبود ... واستین نوک زبونمه ... هر ریشی روشنایی نیست، ریش فقط ریش بزی! چرا نیشگون میگیری آبر همین بود دیگه

- همین؟

- نه! یه چیزایی هم درمورد تفاوت حیوانات اهلی و وحشی بود ولی اونا سخت بود نفهمیدم

- آبر :oh3: مهمونی تعطیله! یه داوطلب دیگه میخوایم، باید هر چی تو چنته داریم بهش یاد بدیم! داوطلبا دستا بالا!

نیم ساعت بعد


- جیمز! تو دستتو بردی بالا پسرم! شرف بر درودت

- من فقط داشتم گوشمو میخواروندم پروف

- ویولت تو دستت تکون خوردا! خودم دیدم تکذیب نکن ... خیلی خوب باشه نخورد بهتره از یه روش دیگه استفاده کنیم هرکی داوطلب نیست زنگش رو فشار بده! آفرین هیشکی زنگ نزد ... پس همه به نوبت باهاش کار میکنم!

- کدوم زنگ لعنتیو باس فشار میدادیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 تیر 1393 21:34
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلیون گیج و ویج تو دایره نگاهی رد و بدل کردند . آلبوس که متوجه نگاههایشان شده بود گفت :

- من سفارش دادم خب ، یکی بره پیتزا ها رو تحویل بگیره ، در ضمن پولش رو ندید ، بعدا خودم میرم با صاحبش خشکی حساب میکنم .


چند ساعت بعد ، بعد از صرف پیتزای ماگلی
جایی در بزستان دهکده ی هاگزمید


ایوان که برای تبدیل شدن به یک محفلی خوب به همراه جیمزتدیا به بزستان آبر آمده بود بر روی چمن های آبدار و خوشمزه ی بزستان دراز کشیده بود و به بزهای آبر که هرکدام ریشی قد دامبلدور داشتند نگاه میکرد .

- چه میبینی مردلاغر؟

این صدای آبرفورث ، برادر آلبوس بود.

- یک سری ریش

آبرفورث بالای سر ایوان آمد ، درحالی که لبخند مضحکی برلب داشت گفت :
- با من بیا

چند دقیقه ی بعد ، ایوان به همراه آبرفورث در حال قدم زدن بر بزستان بود ، بلبلکان در صفیر صلصلکان در خروش، سبزه ها سبز_ سبز ، آبها جوشان و کل الیوم فضا سازی های زیبای بهاری تابستانی در این پست جاری بود .
ایوان گفت :

-بیا با من بازی کن

-نمیتوانم با تو بازی کنم ، تو را هنوز اهلی نکرده اند.

-اهلی کردن یعنی چه ؟

- یعنی اینکه تو تبدیل به یک لوح سفید شوی که قطره ای سیاهی به رویش ندیده باشد و از غبار سیاهی زدوده شده باشد .

- اینکه شبیه این درسهای معارف و اینا شد.

- گوش کن ، چند دقیقه پیش از تو پرسیدم چه میبینی و تو پاسخ دادی یک سری ریش ، باید بدانی که این ریش ها با ریش تو فرق دارند ، یک سری ریش ها ریش نما هستند ، ریش نیستند ، بی ریشه اند ، ریش نمایند . که با این در اگر در بند در مانم ، دربانم .

- چی شده؟

- تو یک ریش خوب داری ، آلبوس . باید بفهمی که ریش خوب تو اونه ، نه هر ریشی. اکنون به سراغ بزها دوباره برو ، متوجه میشوی که چقدر این ریش با این ریش فرق داره .



دقایقی گذشت ، آبرفورث که دید خبری از ایوان نشده به سراغ او رفت و وی را درحالی پیدا کرد که به بزها خیره گشته بود .

- چه شد ایوانک؟

- به این همه ریش قسم من هیچی نفهمیدم .

آبر دستی به چانه اش برد ودر حالی که فکر میکرد گفت :
- عجیبه ، دیشب تو این کتابه ، وقتی روباهه این حرفها رو به پسره زد اثر کرد ، من چی جا انداختم که نشد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بهشت هایی که تمام شده اند دیگر برنمیگردند.
اگر برگردند، بوی خاکستر جهنم را میدهند.
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
حتی جیمز نیز نگاهش را از روی گره های یویو برداشت و به دامبلدور خیره شد.دامبلدور نگاهی به اطراف انداخت و وقتی جوابی نشنید ادامه داد:چه کسی قراره این افتخااااااار بزرگو به عهده بگیره و برای اولین بار یه اسکـ یه مرگخوارو ادم کنه؟

نیمنگاهی به ایوان که سعی داشت ابنبات را با پوستش بجود انداخت.
یکی از محفلی ها صداشو صاف کرد و گفت:اهم..دامبلدور من فکر نکنـ

دامبلدور ازجا پرید و فریاد زد:عالیه یه داوطلب!

_

_باید بهش راه رسیدن به سعادتو عشق ورزیدن و کمک کردنو ادامه رو مرلین بودنو یاد بدیم ما_

-میخاستم بگم اگه دنیالش بیان چی؟

_فرزندم معلومه که دنبالش نمیان!به صندلی بستن تا دور نگهش دارن درضمن..

صدایش را پایین اوردوگفت:کی یه اسکلتو به غیر ما میخاد؟!

همان لحظه زنگ عتیقه به صدا درامد و فحش های خانم بلک مثل رود جاری شدند.

دامبلدور گفت:کسی پیتزا سفارش نداده؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.