جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  30 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  155 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  163 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  273 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  188 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 10 اسفند 1393 01:57
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
ایوان روزیه حافظه شو از دست داده و به محفل رفته. اعضای محفل سعی می کنن ایوان رو مثل یک سفید خوب بار بیارن...ولی اسنیپ سر می رسه و سعی میکنه به ایوان واقعیت رو بگه.
ایوان هم از همه جا بی خبر اینو به دامبلدور می گه!

____________________

-سیوروس...لطفا!

اسنیپ با تعجب به دامبلدور نگاه کرد. چشمانش حالت عادی داشت.
-منظورتون چیه پروفسور؟ بکشم؟ نکشم؟ برم گورمو گم کنم؟

دامبلدوربه سرعت سرش را تکان داد و به خود آمد!
-نه...توضیح بده ببینم این اسکلت چی می گه؟ تو می خواستی ببریش پیش مرگخورا؟ این چشم و چراغ ماست. سفیدش می کنیم. اصلا کی دیده یه اسکلت سیاه باشه؟ اسکلتا همیشه سفیدن. تو واقعا می خواستی اینو ببری پیش سیاها؟

-بله پروفسور!

جواب اسنیپ ملت محفلی را شوکه کرد. زمزمه های " خائن!" ، "چشماشو در بیاریم و از تیر چراغ برق آویزونش کنیم" و "از اولم معلوم بود اون وریه!" فضای اتاق را پر کرد. در این میان فقط یک نفر مخالف بود!
-ساکت باشین! من به سیوروس اعتماد دارم. برو فرزندم. به کارت برس! تربیتش کن.

دامبلدور دوستانه چند ضربه به شانه اسنیپ زد و اسنیپ . ایوان جلوی چشمان بهت زده محفلی ها از محفل خارج شدند!


خانه ریدل ها:

-تو مرگخواری...حالیت شد؟ سیاهی!
-خب بابا...ده بار گفتی...حالا که مرگخوارم باید چیکار کنم؟
-باید بد باشی...بزنی، بکشی، دروغ بگی، خیانت کنی، حریص باشی،طمعکار و زیر آب زن و موذی هم باشی.

ایوان به فکر فرو رفت!
-و من دقیقا برای چی باید عضو همچین گروه مزخرفی بشم؟ این که همش بده!

سیوروس به مرز جنون رسیده بود. رو به دیگر مرگخواران کرد.
- یکی بیاد کمک من! به محفل گفتم وقتی اینو بردم گردش از دستم فرار کرد. هیچکدوم باور نکردن بجز دامبلدور. و از خوش شانسی ما حرف حرف اونه! ولی الان باید اینو درستش کنیم! باید یادش بدیم چطوری مرگخوار باشه و به ارباب احترام بذاره. باید آموزشش بدیم..همونطور که تو محفل آموزشش می دادن. کی داوطلبه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 20 دی 1393 21:19
نمایش جزئیات
آفلاین
سیوروس با حرص به ایوان نگاه کرد:
-باید برگردی!
-کجا؟

سیوروس کلافه شده بود:
-خب پیش ما! پیش خانواده ت! پیش مرگخوارا!

ایوان، با دهانی باز به فرد موچرب مقابلش زل زده بود:
-چطوری؟
-خودت چی فکر می کنی ایوان؟
-با عشق؟

با ذوق به سیوروس نگاه کرد. البته که ذوقش، بلافاصله بعد از اینکه حس درون چشم های او را درک کرد، از بین رفت:
-چیزه... با اکپلیاریموس؟

-نخیر! تو باید برگردی از ارباب معذرت خ...
هنوز حرفش را تمام نکرده بود که در با صدای بلندی باز شد. پشت در، پیر محفل و یاران ایستاده بودند:
-اوه سیوروس...! میدونستم به سوی نور بر میگردی! خوشحالم که می بینمت!

اسنیپ دهان باز کرد تا پاسخ پیر محفل را بدهد اما...
-حالا ازت می خوام ایوان رو پرورش بدی! در ضمن، یادم باشه راجع به ماموریت سریمون واست توضیح بدم. دقیقا یه یار کم داشتیم.
دامبلدور در پاسخ به علامت دادن محفلی ها، صدایش را بالا برد:
-میدونم که میشه بهت اعتماد کرد!

اسنیپ گیج شده بود. باید می رفت؟ می ماند؟
تصمیمش را گرفت. می ماند و جاسوسی می کرد! دهان باز کرد تا صحبت کند که ایوان چند قدم جلو رفت:
-پروفسور مگه با نیروی عشق و اکسپلیاریموس نمیشه رفت پیش مرگخوارا؟ این میگه نمیشه! :mama:
انگشتان استخوانی ایوان، او را نشان می دادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر تغییر اندازه داده شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 6 مرداد 1393 21:59
نمایش جزئیات
آفلاین
- ویولت! یه نگاهی به این بدبخت بنداز! الان تو میتونی دقیقا از توی حدقه ی چشماش اونور جمجمه شو ببینی! این چی رو میرسونه؟!

- اگه گفتی چی رو میرسونه؟!

- ینی اینکه داخل جمجمه ش هیچی نیست و این یعنی چی؟!

- یعنی چی؟! میخوام خودت بگی!

- ای خداااا! این چقده خنگ شده! یعنی اینکه مغز نداره و همینکه میتونه حرکتتو دنبال کنه، خودش خیلیه!

- من که نمیفهمم چی میگی!

سیریوس نگاه حاکی از تاسفی به ویولت انداخت و به سمت ایوان رفت و گفت:
- اخوی، بیا بریم خودم بهت یاد بدم چیکار باس بکنی!

- چرا اینطوری نگام میکنی؟! مگه من چمه؟

- هیچی! همینطوری خواستم در شوخی رو باز کنم!

- مطمئن؟!

- آره باو! مطمئن باش، چیز خاصی نیست، فقط ماه کامله تقریبا، یحتمل با لوپین اینا بریم بیرون، منم که خودت در جریانی، سگ میشم اینجور وقتا و استخون ...

- چی گفتی؟! سگ؟ استخون؟ شیب؟ بام؟ دوشواری؟! :surprised:

- نباید میگفتم! هیچی! چیز خاصی نیست! شوخی کردم باو!

- یکی منو نجااااااااااات بده از دست اینا! من فقط یه جای خواب میخواااستم!

ایوان دست خودش رو به سرعت از دست سیریوس کشید و به سمت در فرار کرد، درست در لحظه ای که در رو باز کرد، با سورس رو به رو شد!
- چقدر قیافه ت آشناست!

- ساکت شو روزیه! دنبال من بیا!

اتاقی نامعلوم:

- معلومه اینجا چیکار میکنی؟! این اداها چیه از خودت در میاری؟! چرا داری با آبروی لرد سیاه و مرگخواراش بازی میکنی؟!

- ادا؟ لرد سیاه؟ مرگخوار؟ تو کی هستی آیا؟ من کی بودم؟ چرا اسمم یادم نیست؟ من کی هستم؟!

- ساکت شو!

- بودن یا نبودن! مسئله این است!

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 25 تیر 1393 01:55
نمایش جزئیات
آفلاین
-آبغوره نگیر...پاش بریم دو کلوم جادو بت یاد بدم حال کنی!

ایوان که چاره دیگری نداشت از جا بلند شد و به دنبال ویولت به راه افتاد.ویولت او را از راهرو های تنگ و تاریک محفل به حیاط پشتی برد.حیاط محوطه بزرگی محسوب نمی شد.مشخص بود که درختان اندکی که مجال سبز شدن پیدا کرده بودند برای تمرین های احتمالی اعضا، از بیخ و بن ریشه کن شده اند.
ویولت با چند بشکن حواس ایوان را به خود جلب کرد!
-هی ریقو...ما رو داشته باش! اولین و مهم ترین حرکتی که هیچ سیاهی توان مقابله با اونو نئاره اینه...توجه کن! این: ...دقت کردی چطور انجامش دادم؟ اول به ملایمت دهان رو به شکل افقی باز می کنیم و سپس...

ایوان سعی کرد فک استخوانیش را گشاد تر کند...ولی نشد! ویولت تازه متوجه وضعیت خاص جسمی ایوان شده بود.
-اوه...خب اینو بی خیال! گیریم تونستی فکتو باز کنی.توش که چیزی نیست دراری! خو تو امتیاز بزرگی رو در مقابل سیاها از دس دادی. اگه شکست خوردی بدون دلیلش چی بوده داوش!

ایوان جملات ویولت را بصورت یکی در میان می فهمید.در قدم بعدی ویولت آهن پاره ای را از ناکجا آباد ظاهر کرد.
-ببین داوش...این یکی از قطعات یه ماشینه.ایجوری زل نزن بش...ناراحت می شه.این روح داره! احساس داره. حالا بگذریم که معمولا رو نمی کنه. دلیلش قلب حساسشه. بعد از آشنایی با این می ریم سراغ درس پرواز بدون جارو.پرواز با قاصدک.به نظر سخت می رسه ولی اگه یه تختت کم باشه هر رویایی می تونه به واقعیت تبدیل بشه. گرفتی چی گفتم؟ چرا یادداشت نمی کنی؟مگه نیومدی چیزی یاد بگیری؟دفتری جزوه ای کاغذ پاره ای...همیجوری سرتو انداختی پایین اومدی سر کلاس؟! پرتت کنم بیرون؟ بندازمت جلو مرگخوارا بخورنت؟

ایوان وحشت زده به ساحره غیر عادی ای که در مقابلش ایستاده بود خیره شد...این دختر اصلا حالت طبیعی نداشت! گذشته از این که همان حالت های غیر طبیعی هم هر چند دقیقه یکبار عوض می شدند.کم کم داشت نگران می شد. تا حدی که وقتی یکی از اعضای محفل به آنها نزدیگ شد و درخواست کرد ادامه آموزشش را به عهده بگیرد بسیار خوشحال شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 21 تیر 1393 00:17
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور چهره ی اعضای محفل را از نظر گذراند و نگاهش روی یکی از آنها ثابت شد.

- سیریوس، مستعد به نظر می رسی پسرم.
- با اجازتون پروفسور. drool:

دامبلدور عینکش را روی بینی جابجا کرد و گفت: سیریوس، مگه سهمیه ی استخونتو اول ماه نگرفتی؟

سپس رو به ایوان کرد که با ترس به سیریوس نگاه می کرد.

- نوگل روشنایی، ما برای شناسایی مشتقان با استعداد ورود به محفل چند تا سوال تدارک دیدیم. بگو ببینم پسرم، بهترین سلاح یه جادوگر سپید چیه؟

ایوان آموخته هایش را مرور کرد و گفت: عشق!

ناگهان سکوت همه جا را فرا گرفت. ایوان با دیدن مالی که لبش را گاز گرفت و تعدادی ممدمحفلی تازه وارد که با نگاه های عجیبشان به او در گوش هم پچ پچ می کردند، سرش را پایین انداخت. صدای گرم دامبلدور را شنید: اکسپلی آرموس پسرم! فراموش نکن! خب، سوال دوم. به هری نگاه کن.

هری که احساس می کرد بعد گذشت هزاران سوژه تازه مورد توجه قرار گرفته است با خوشحالی سرش را بالا گرفت و به ایوان چشم دوخت. دامبلدور ادامه داد: هری ما تو بچگیش از دست ارباب سابقت نجات پیدا کرده. اگه گفتی چطوری؟

ایوان با اطمینان جواب داد: با اکسپلی آرموس.

صدای غرغر اعضا از گوشه و کنار به گوشش رسید.

- با عشق پسرم. بیشتر دقت کن! حالا اینو جواب بده. بنظرت آخرش هری چطور اون رو شکست داد؟

- با عشق؟

آلیس با عصبانیت ماهیتابه اش را در هوا تکان داد و گفت: همین الان گفتیم! با اکسپلی آرموس که بهترین سلاح یه جادوگر سپیده!

دامبلدور با همان صدای مهربان گفت: اشکالی نداره، این دو تا سوال آخری شبیه همن. آدم قاطی می کنه.

ویولت از جایش بلند شد و بسوی ایوان رفت. وقتی کنارش رسید، پایش را به زحمت روی دسته ی صندلی او قرار داد و بی توجه به فریاد های هری که می گفت " نقشم به همین زودی تموم شد؟ چرا به این شخصیتای غیر هری پاتری بیشتر از من که خود هری پاترم اسکرین تایم می دین؟ " به ایوان گفت: مث اینکه خیـــــــلی وضعت خرابه پسر. سیم کشی اساسی می خوایا!

- من فقط یه جای خواب می خوام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا بروکل هرست در 1393/4/21 0:26:58
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 20 تیر 1393 19:52
نمایش جزئیات
آفلاین
نانو خلاصه:

ایوان حافظه شو از بیخ از دست داده و روانه محفل شده. محفلیا در صدد اصلاح و تربیت ایوان در راستای آرمان های سفیدی برمیان.

_____________


ضیافت شام آن شب خانه شماره دوازده گریمولد یک جشن بزرگ محسوب میشد و از همین رو همه به اشرافی ترین شکل ممکن خود را آراسته بودند؛ دامبلدور لباس بنفش همیشگی اش را پوشیده بود و پاپیون مجلسی اش را هم زده بود که البته زیر ریش هایش مدفون بود و کسی آن را نمیدید، اسنیپ بیشتر از همیشه به سرش روغن مو مالیده بود، تانکس چهره اش را به شکل ملکه درآورده بود! آلیس که لباسی جز لباس فرم سنت مانگو نداشت با سیاه کردن ماهیتابه اش آن را به جای خودش نونوار کرده بود! ویولت یتیم همان لباس نیم سوخته ی دوده گرفته ای را به تن داشت که روز آتش سوزی خانه شان توسط کنت الاف پوشیده بود و البته با پشم گربه اش روبان جدیدی برای موهایش دست و پا کرده بود تا تغییری کرده باشد! روبان قبلی موهای او نیز به جیمز رسیده بود تا با آن یویواش را تزیین کند و تدی ... به راستی تدی کجا بود؟ ویکی چطور؟

بگذریم! مالی ویزلی این وسط تنها شخص نونوار نشده بود که البته فرصتی برای رسیدن به خودش نداشت، در عوض برای شام سنگ تمام گذاشته بود و به جای سوپ پیاز همیشگی چند نوع غذا شامل سوپ پیاز مخصوص با پیاز اضافه، سبزی خوردن، دوغ محلی و آب خنک تدارک دیده بود

بالاخره هر کس بضاعتی دارد، اگر شب های عادی محفل را دیده بودید حق میداد که از این ضیافت به عنوان جشن اشرافی یاد کنیم!

- پروفسور میشه شروع کنیم؟ بزرگه داره با کوچیکه دوئل میکنه!

- صبر پیشه کنید فرزندانم، وسائل نقره ایم بهم میگن الانه که برسن! ضمنا کاش انقدر ریخت و پاش نمیکردید ... میترسم مهمونمون فکر کنه ما تو محفل اهل اسراف و خرج بی حساب و کتابیم

در باز شد و آبرفورث با گام هایی غرورآمیز و پیروزمندانه به همراه ایوان وارد شد!

- معرفی میکنم رفقا! این شما و این شامپو سفید کننده ایوان تمام مبانی یک سفید اصیل بودن رو بهش آموزش دادم، از این به بعد ایوان یک محفلی تمام عیار و فرزند روشناییه

- درود به تو برادر! شیر کندرا حلالت ایوان به ما بگو چه آموختی فرزندم؟

- امممم ... بز ها ریش دارند! نه صبر کن ... ریش دامبلدور مثل پشمک است نه نه اینم نبود ... واستین نوک زبونمه ... هر ریشی روشنایی نیست، ریش فقط ریش بزی! چرا نیشگون میگیری آبر همین بود دیگه

- همین؟

- نه! یه چیزایی هم درمورد تفاوت حیوانات اهلی و وحشی بود ولی اونا سخت بود نفهمیدم

- آبر :oh3: مهمونی تعطیله! یه داوطلب دیگه میخوایم، باید هر چی تو چنته داریم بهش یاد بدیم! داوطلبا دستا بالا!

نیم ساعت بعد


- جیمز! تو دستتو بردی بالا پسرم! شرف بر درودت

- من فقط داشتم گوشمو میخواروندم پروف

- ویولت تو دستت تکون خوردا! خودم دیدم تکذیب نکن ... خیلی خوب باشه نخورد بهتره از یه روش دیگه استفاده کنیم هرکی داوطلب نیست زنگش رو فشار بده! آفرین هیشکی زنگ نزد ... پس همه به نوبت باهاش کار میکنم!

- کدوم زنگ لعنتیو باس فشار میدادیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 تیر 1393 21:34
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلیون گیج و ویج تو دایره نگاهی رد و بدل کردند . آلبوس که متوجه نگاههایشان شده بود گفت :

- من سفارش دادم خب ، یکی بره پیتزا ها رو تحویل بگیره ، در ضمن پولش رو ندید ، بعدا خودم میرم با صاحبش خشکی حساب میکنم .


چند ساعت بعد ، بعد از صرف پیتزای ماگلی
جایی در بزستان دهکده ی هاگزمید


ایوان که برای تبدیل شدن به یک محفلی خوب به همراه جیمزتدیا به بزستان آبر آمده بود بر روی چمن های آبدار و خوشمزه ی بزستان دراز کشیده بود و به بزهای آبر که هرکدام ریشی قد دامبلدور داشتند نگاه میکرد .

- چه میبینی مردلاغر؟

این صدای آبرفورث ، برادر آلبوس بود.

- یک سری ریش

آبرفورث بالای سر ایوان آمد ، درحالی که لبخند مضحکی برلب داشت گفت :
- با من بیا

چند دقیقه ی بعد ، ایوان به همراه آبرفورث در حال قدم زدن بر بزستان بود ، بلبلکان در صفیر صلصلکان در خروش، سبزه ها سبز_ سبز ، آبها جوشان و کل الیوم فضا سازی های زیبای بهاری تابستانی در این پست جاری بود .
ایوان گفت :

-بیا با من بازی کن

-نمیتوانم با تو بازی کنم ، تو را هنوز اهلی نکرده اند.

-اهلی کردن یعنی چه ؟

- یعنی اینکه تو تبدیل به یک لوح سفید شوی که قطره ای سیاهی به رویش ندیده باشد و از غبار سیاهی زدوده شده باشد .

- اینکه شبیه این درسهای معارف و اینا شد.

- گوش کن ، چند دقیقه پیش از تو پرسیدم چه میبینی و تو پاسخ دادی یک سری ریش ، باید بدانی که این ریش ها با ریش تو فرق دارند ، یک سری ریش ها ریش نما هستند ، ریش نیستند ، بی ریشه اند ، ریش نمایند . که با این در اگر در بند در مانم ، دربانم .

- چی شده؟

- تو یک ریش خوب داری ، آلبوس . باید بفهمی که ریش خوب تو اونه ، نه هر ریشی. اکنون به سراغ بزها دوباره برو ، متوجه میشوی که چقدر این ریش با این ریش فرق داره .



دقایقی گذشت ، آبرفورث که دید خبری از ایوان نشده به سراغ او رفت و وی را درحالی پیدا کرد که به بزها خیره گشته بود .

- چه شد ایوانک؟

- به این همه ریش قسم من هیچی نفهمیدم .

آبر دستی به چانه اش برد ودر حالی که فکر میکرد گفت :
- عجیبه ، دیشب تو این کتابه ، وقتی روباهه این حرفها رو به پسره زد اثر کرد ، من چی جا انداختم که نشد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بهشت هایی که تمام شده اند دیگر برنمیگردند.
اگر برگردند، بوی خاکستر جهنم را میدهند.
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
حتی جیمز نیز نگاهش را از روی گره های یویو برداشت و به دامبلدور خیره شد.دامبلدور نگاهی به اطراف انداخت و وقتی جوابی نشنید ادامه داد:چه کسی قراره این افتخااااااار بزرگو به عهده بگیره و برای اولین بار یه اسکـ یه مرگخوارو ادم کنه؟

نیمنگاهی به ایوان که سعی داشت ابنبات را با پوستش بجود انداخت.
یکی از محفلی ها صداشو صاف کرد و گفت:اهم..دامبلدور من فکر نکنـ

دامبلدور ازجا پرید و فریاد زد:عالیه یه داوطلب!

_

_باید بهش راه رسیدن به سعادتو عشق ورزیدن و کمک کردنو ادامه رو مرلین بودنو یاد بدیم ما_

-میخاستم بگم اگه دنیالش بیان چی؟

_فرزندم معلومه که دنبالش نمیان!به صندلی بستن تا دور نگهش دارن درضمن..

صدایش را پایین اوردوگفت:کی یه اسکلتو به غیر ما میخاد؟!

همان لحظه زنگ عتیقه به صدا درامد و فحش های خانم بلک مثل رود جاری شدند.

دامبلدور گفت:کسی پیتزا سفارش نداده؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 تیر 1393 18:35
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه مخوف محفل:

-خب...الان متوجه موقعیتت هستی فرزندم؟

ایوان با حالتی گیج و منگ به بقیه نگاه کرد.همه چهره ها برایش نا آشنا بودند ولی لبخند پر مهر این پیرمرد بسیار آزار دهده به نظر می رسید.
-اینطور که به من گفتن من یه مرگخوار بودم و الان مایلم به شما بپیوندم و راز ققنوسو جستجو کنم و همانند یک سفید اصیل خاطرات یاران ققنوس رو بنویسم و به عالم و آدم عشق بورزم.

آلبوس سعی کرد لبخند بزند ولی موفق نشد...چون قبل از جواب ایوان هم در حال لبخند زدن بود.
-عالیه...حالا برامون از پشیمونیات بگو...چرا از مرگخوار شدن پشیمون شدی و دلت می خواد اینجا بمونی؟

ایوان به جیمز نگاه کرد.امیدوار بود جیمز کمکش کند ولی جیمز سرگرم باز کردن گره های نخ یویوی جدیدش بود که در واقع یویوی خودش هم نبود.یویوی بنفش ویولت بود که تدی صبح همان روز برایش کش رفته بود.
ایوان وقتی از رسیدن کمک ناامید شد به طرف دامبلدور برگشت.
-اوممم...خب...نمی دونم!این قسمتشو بهم نگفتن!آخه من چیزی از مرگخوار بودن نمی دونم.برای همین نمی دونم چرا پشیمونم.

دامبلدور دستش را داخل جیبش کرد.ایوان برای لحظه ای ترسید.مطمئن بود جادوگر پیر به دنبال چوب دستی اش می گردد...برای کشتن او..و یا حداقل برای مجازات کردنش.ولی مشت دامبلدور در حالی که پر از آب نبات شده بوداز جیبش خارج شد.
-اشکالی نداره فرزندم.بیا اینا رو بخور.ما به تو آموزش می دیم که یه محفلی اصیل و متعصب باشی و در راه آرمان های محفل بجنگی...کی داوطلب آموزش این اسکلت می شه؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 5 خرداد 1393 01:26
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس نگاهی مشتری مآبانه به ایوان انداخت، میخواست از سر و وضعش مطمئن شود، حداقل باید با سر و وضع خوبی در جلوی بقیه ظاهر میشد. رو به هری کرد و گفت:
- لباساشو مرتب کنین و بیارینش آشپزخونه، قراره جشن داشته باشیم!

- اما پروفسور، مطمئن هستید که ...

- من همیشه مطمئن هستم پسرم، من بهش اعتماد دارم!

مدتی بعد، آشپزخانه گریمولد:

آلبوس که همیشه منتظر همچین موقعیتی بود و به شدت دلش میخواست که تمام آن چیز هایی که در فیلم ها که در هنگام مواجهه با همچین موقعیت هایی دیده بود را اجرا کند. نگاهی به اطراف آشپزخانه انداخت و سعی کرد به یاد بیاورد!
- فکر کن، فکر کن، فکر کن! انفجار نوترونی!

آلبوس در حالیکه شبیه جیمی نوترون شده بود، با سرعتی باور نکردنی چوبدستی اش را از بین میلیون ها تار مویش پیدا کرد و ورد هایی را زیر لب زمزمه کرد.
با جاری شدن ورد ها از زبان آلبوس، میز اصلی آشپزخانه ناپدید شد و صندلی ها به صورت دایره وار چیده شدند و یک صندلی، مخصوص ایوان در وسط جای گرفت.
- حالا وقتشه که مسافر رو صدا کنین که بیاد و از پیشمونیش بگه، فقط یادتون باشه براش جلسه ی توجیهی بذارین و بهش بفهمونین که مرگخوار بوده و الان تو ترکه و میخواد محفلی بشه، بقیه هم بیان. هری؛ صدا کن محفلی ها رو! وای مرلین، دارم به آرزوم میرسم، از اون فیلما قراره اجرا کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!