هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲۱:۵۹ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۳

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۳۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
- ویولت! یه نگاهی به این بدبخت بنداز! الان تو میتونی دقیقا از توی حدقه ی چشماش اونور جمجمه شو ببینی! این چی رو میرسونه؟!

- اگه گفتی چی رو میرسونه؟!

- ینی اینکه داخل جمجمه ش هیچی نیست و این یعنی چی؟!

- یعنی چی؟! میخوام خودت بگی!

- ای خداااا! این چقده خنگ شده! یعنی اینکه مغز نداره و همینکه میتونه حرکتتو دنبال کنه، خودش خیلیه!

- من که نمیفهمم چی میگی!

سیریوس نگاه حاکی از تاسفی به ویولت انداخت و به سمت ایوان رفت و گفت:
- اخوی، بیا بریم خودم بهت یاد بدم چیکار باس بکنی!

- چرا اینطوری نگام میکنی؟! مگه من چمه؟

- هیچی! همینطوری خواستم در شوخی رو باز کنم!

- مطمئن؟!

- آره باو! مطمئن باش، چیز خاصی نیست، فقط ماه کامله تقریبا، یحتمل با لوپین اینا بریم بیرون، منم که خودت در جریانی، سگ میشم اینجور وقتا و استخون ...

- چی گفتی؟! سگ؟ استخون؟ شیب؟ بام؟ دوشواری؟! :surprised:

- نباید میگفتم! هیچی! چیز خاصی نیست! شوخی کردم باو!

- یکی منو نجااااااااااات بده از دست اینا! من فقط یه جای خواب میخواااستم!

ایوان دست خودش رو به سرعت از دست سیریوس کشید و به سمت در فرار کرد، درست در لحظه ای که در رو باز کرد، با سورس رو به رو شد!
- چقدر قیافه ت آشناست!

- ساکت شو روزیه! دنبال من بیا!

اتاقی نامعلوم:

- معلومه اینجا چیکار میکنی؟! این اداها چیه از خودت در میاری؟! چرا داری با آبروی لرد سیاه و مرگخواراش بازی میکنی؟!

- ادا؟ لرد سیاه؟ مرگخوار؟ تو کی هستی آیا؟ من کی بودم؟ چرا اسمم یادم نیست؟ من کی هستم؟!

- ساکت شو!

- بودن یا نبودن! مسئله این است!

-



پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱:۵۵ چهارشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۳

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۵۲:۱۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5962
آنلاین
-آبغوره نگیر...پاش بریم دو کلوم جادو بت یاد بدم حال کنی!

ایوان که چاره دیگری نداشت از جا بلند شد و به دنبال ویولت به راه افتاد.ویولت او را از راهرو های تنگ و تاریک محفل به حیاط پشتی برد.حیاط محوطه بزرگی محسوب نمی شد.مشخص بود که درختان اندکی که مجال سبز شدن پیدا کرده بودند برای تمرین های احتمالی اعضا، از بیخ و بن ریشه کن شده اند.
ویولت با چند بشکن حواس ایوان را به خود جلب کرد!
-هی ریقو...ما رو داشته باش! اولین و مهم ترین حرکتی که هیچ سیاهی توان مقابله با اونو نئاره اینه...توجه کن! این: ...دقت کردی چطور انجامش دادم؟ اول به ملایمت دهان رو به شکل افقی باز می کنیم و سپس...

ایوان سعی کرد فک استخوانیش را گشاد تر کند...ولی نشد! ویولت تازه متوجه وضعیت خاص جسمی ایوان شده بود.
-اوه...خب اینو بی خیال! گیریم تونستی فکتو باز کنی.توش که چیزی نیست دراری! خو تو امتیاز بزرگی رو در مقابل سیاها از دس دادی. اگه شکست خوردی بدون دلیلش چی بوده داوش!

ایوان جملات ویولت را بصورت یکی در میان می فهمید.در قدم بعدی ویولت آهن پاره ای را از ناکجا آباد ظاهر کرد.
-ببین داوش...این یکی از قطعات یه ماشینه.ایجوری زل نزن بش...ناراحت می شه.این روح داره! احساس داره. حالا بگذریم که معمولا رو نمی کنه. دلیلش قلب حساسشه. بعد از آشنایی با این می ریم سراغ درس پرواز بدون جارو.پرواز با قاصدک.به نظر سخت می رسه ولی اگه یه تختت کم باشه هر رویایی می تونه به واقعیت تبدیل بشه. گرفتی چی گفتم؟ چرا یادداشت نمی کنی؟مگه نیومدی چیزی یاد بگیری؟دفتری جزوه ای کاغذ پاره ای...همیجوری سرتو انداختی پایین اومدی سر کلاس؟! پرتت کنم بیرون؟ بندازمت جلو مرگخوارا بخورنت؟

ایوان وحشت زده به ساحره غیر عادی ای که در مقابلش ایستاده بود خیره شد...این دختر اصلا حالت طبیعی نداشت! گذشته از این که همان حالت های غیر طبیعی هم هر چند دقیقه یکبار عوض می شدند.کم کم داشت نگران می شد. تا حدی که وقتی یکی از اعضای محفل به آنها نزدیگ شد و درخواست کرد ادامه آموزشش را به عهده بگیرد بسیار خوشحال شد.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۰:۱۷ شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۳

آماندا بروکل هرستold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۳ دوشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۴:۳۵ جمعه ۱۰ فروردین ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 497
آفلاین
دامبلدور چهره ی اعضای محفل را از نظر گذراند و نگاهش روی یکی از آنها ثابت شد.

- سیریوس، مستعد به نظر می رسی پسرم.
- با اجازتون پروفسور. drool:

دامبلدور عینکش را روی بینی جابجا کرد و گفت: سیریوس، مگه سهمیه ی استخونتو اول ماه نگرفتی؟

سپس رو به ایوان کرد که با ترس به سیریوس نگاه می کرد.

- نوگل روشنایی، ما برای شناسایی مشتقان با استعداد ورود به محفل چند تا سوال تدارک دیدیم. بگو ببینم پسرم، بهترین سلاح یه جادوگر سپید چیه؟

ایوان آموخته هایش را مرور کرد و گفت: عشق!

ناگهان سکوت همه جا را فرا گرفت. ایوان با دیدن مالی که لبش را گاز گرفت و تعدادی ممدمحفلی تازه وارد که با نگاه های عجیبشان به او در گوش هم پچ پچ می کردند، سرش را پایین انداخت. صدای گرم دامبلدور را شنید: اکسپلی آرموس پسرم! فراموش نکن! خب، سوال دوم. به هری نگاه کن.

هری که احساس می کرد بعد گذشت هزاران سوژه تازه مورد توجه قرار گرفته است با خوشحالی سرش را بالا گرفت و به ایوان چشم دوخت. دامبلدور ادامه داد: هری ما تو بچگیش از دست ارباب سابقت نجات پیدا کرده. اگه گفتی چطوری؟

ایوان با اطمینان جواب داد: با اکسپلی آرموس.

صدای غرغر اعضا از گوشه و کنار به گوشش رسید.

- با عشق پسرم. بیشتر دقت کن! حالا اینو جواب بده. بنظرت آخرش هری چطور اون رو شکست داد؟

- با عشق؟

آلیس با عصبانیت ماهیتابه اش را در هوا تکان داد و گفت: همین الان گفتیم! با اکسپلی آرموس که بهترین سلاح یه جادوگر سپیده!

دامبلدور با همان صدای مهربان گفت: اشکالی نداره، این دو تا سوال آخری شبیه همن. آدم قاطی می کنه.

ویولت از جایش بلند شد و بسوی ایوان رفت. وقتی کنارش رسید، پایش را به زحمت روی دسته ی صندلی او قرار داد و بی توجه به فریاد های هری که می گفت " نقشم به همین زودی تموم شد؟ چرا به این شخصیتای غیر هری پاتری بیشتر از من که خود هری پاترم اسکرین تایم می دین؟ " به ایوان گفت: مث اینکه خیـــــــلی وضعت خرابه پسر. سیم کشی اساسی می خوایا!

- من فقط یه جای خواب می خوام.


ویرایش شده توسط آماندا بروکل هرست در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۲۱ ۰:۲۶:۵۸


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۹:۵۲ جمعه ۲۰ تیر ۱۳۹۳

لودو بگمنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
نانو خلاصه:

ایوان حافظه شو از بیخ از دست داده و روانه محفل شده. محفلیا در صدد اصلاح و تربیت ایوان در راستای آرمان های سفیدی برمیان.

_____________


ضیافت شام آن شب خانه شماره دوازده گریمولد یک جشن بزرگ محسوب میشد و از همین رو همه به اشرافی ترین شکل ممکن خود را آراسته بودند؛ دامبلدور لباس بنفش همیشگی اش را پوشیده بود و پاپیون مجلسی اش را هم زده بود که البته زیر ریش هایش مدفون بود و کسی آن را نمیدید، اسنیپ بیشتر از همیشه به سرش روغن مو مالیده بود، تانکس چهره اش را به شکل ملکه درآورده بود! آلیس که لباسی جز لباس فرم سنت مانگو نداشت با سیاه کردن ماهیتابه اش آن را به جای خودش نونوار کرده بود! ویولت یتیم همان لباس نیم سوخته ی دوده گرفته ای را به تن داشت که روز آتش سوزی خانه شان توسط کنت الاف پوشیده بود و البته با پشم گربه اش روبان جدیدی برای موهایش دست و پا کرده بود تا تغییری کرده باشد! روبان قبلی موهای او نیز به جیمز رسیده بود تا با آن یویواش را تزیین کند و تدی ... به راستی تدی کجا بود؟ ویکی چطور؟

بگذریم! مالی ویزلی این وسط تنها شخص نونوار نشده بود که البته فرصتی برای رسیدن به خودش نداشت، در عوض برای شام سنگ تمام گذاشته بود و به جای سوپ پیاز همیشگی چند نوع غذا شامل سوپ پیاز مخصوص با پیاز اضافه، سبزی خوردن، دوغ محلی و آب خنک تدارک دیده بود

بالاخره هر کس بضاعتی دارد، اگر شب های عادی محفل را دیده بودید حق میداد که از این ضیافت به عنوان جشن اشرافی یاد کنیم!

- پروفسور میشه شروع کنیم؟ بزرگه داره با کوچیکه دوئل میکنه!

- صبر پیشه کنید فرزندانم، وسائل نقره ایم بهم میگن الانه که برسن! ضمنا کاش انقدر ریخت و پاش نمیکردید ... میترسم مهمونمون فکر کنه ما تو محفل اهل اسراف و خرج بی حساب و کتابیم

در باز شد و آبرفورث با گام هایی غرورآمیز و پیروزمندانه به همراه ایوان وارد شد!

- معرفی میکنم رفقا! این شما و این شامپو سفید کننده ایوان تمام مبانی یک سفید اصیل بودن رو بهش آموزش دادم، از این به بعد ایوان یک محفلی تمام عیار و فرزند روشناییه

- درود به تو برادر! شیر کندرا حلالت ایوان به ما بگو چه آموختی فرزندم؟

- امممم ... بز ها ریش دارند! نه صبر کن ... ریش دامبلدور مثل پشمک است نه نه اینم نبود ... واستین نوک زبونمه ... هر ریشی روشنایی نیست، ریش فقط ریش بزی! چرا نیشگون میگیری آبر همین بود دیگه

- همین؟

- نه! یه چیزایی هم درمورد تفاوت حیوانات اهلی و وحشی بود ولی اونا سخت بود نفهمیدم

- آبر :oh3: مهمونی تعطیله! یه داوطلب دیگه میخوایم، باید هر چی تو چنته داریم بهش یاد بدیم! داوطلبا دستا بالا!

نیم ساعت بعد


- جیمز! تو دستتو بردی بالا پسرم! شرف بر درودت

- من فقط داشتم گوشمو میخواروندم پروف

- ویولت تو دستت تکون خوردا! خودم دیدم تکذیب نکن ... خیلی خوب باشه نخورد بهتره از یه روش دیگه استفاده کنیم هرکی داوطلب نیست زنگش رو فشار بده! آفرین هیشکی زنگ نزد ... پس همه به نوبت باهاش کار میکنم!

- کدوم زنگ لعنتیو باس فشار میدادیم؟


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲۱:۳۴ سه شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۳

دیوید کراوکرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۶ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۰:۱۶:۳۸ پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۸
از تو عبور میکنم . . .
گروه:
کاربران عضو
پیام: 26
آفلاین
محفلیون گیج و ویج تو دایره نگاهی رد و بدل کردند . آلبوس که متوجه نگاههایشان شده بود گفت :

- من سفارش دادم خب ، یکی بره پیتزا ها رو تحویل بگیره ، در ضمن پولش رو ندید ، بعدا خودم میرم با صاحبش خشکی حساب میکنم .


چند ساعت بعد ، بعد از صرف پیتزای ماگلی
جایی در بزستان دهکده ی هاگزمید


ایوان که برای تبدیل شدن به یک محفلی خوب به همراه جیمزتدیا به بزستان آبر آمده بود بر روی چمن های آبدار و خوشمزه ی بزستان دراز کشیده بود و به بزهای آبر که هرکدام ریشی قد دامبلدور داشتند نگاه میکرد .

- چه میبینی مردلاغر؟

این صدای آبرفورث ، برادر آلبوس بود.

- یک سری ریش

آبرفورث بالای سر ایوان آمد ، درحالی که لبخند مضحکی برلب داشت گفت :
- با من بیا

چند دقیقه ی بعد ، ایوان به همراه آبرفورث در حال قدم زدن بر بزستان بود ، بلبلکان در صفیر صلصلکان در خروش، سبزه ها سبز_ سبز ، آبها جوشان و کل الیوم فضا سازی های زیبای بهاری تابستانی در این پست جاری بود .
ایوان گفت :

-بیا با من بازی کن

-نمیتوانم با تو بازی کنم ، تو را هنوز اهلی نکرده اند.

-اهلی کردن یعنی چه ؟

- یعنی اینکه تو تبدیل به یک لوح سفید شوی که قطره ای سیاهی به رویش ندیده باشد و از غبار سیاهی زدوده شده باشد .

- اینکه شبیه این درسهای معارف و اینا شد.

- گوش کن ، چند دقیقه پیش از تو پرسیدم چه میبینی و تو پاسخ دادی یک سری ریش ، باید بدانی که این ریش ها با ریش تو فرق دارند ، یک سری ریش ها ریش نما هستند ، ریش نیستند ، بی ریشه اند ، ریش نمایند . که با این در اگر در بند در مانم ، دربانم .

- چی شده؟

- تو یک ریش خوب داری ، آلبوس . باید بفهمی که ریش خوب تو اونه ، نه هر ریشی. اکنون به سراغ بزها دوباره برو ، متوجه میشوی که چقدر این ریش با این ریش فرق داره .



دقایقی گذشت ، آبرفورث که دید خبری از ایوان نشده به سراغ او رفت و وی را درحالی پیدا کرد که به بزها خیره گشته بود .

- چه شد ایوانک؟

- به این همه ریش قسم من هیچی نفهمیدم .

آبر دستی به چانه اش برد ودر حالی که فکر میکرد گفت :
- عجیبه ، دیشب تو این کتابه ، وقتی روباهه این حرفها رو به پسره زد اثر کرد ، من چی جا انداختم که نشد؟


بهشت هایی که تمام شده اند دیگر برنمیگردند.
اگر برگردند، بوی خاکستر جهنم را میدهند.


بدون نام
حتی جیمز نیز نگاهش را از روی گره های یویو برداشت و به دامبلدور خیره شد.دامبلدور نگاهی به اطراف انداخت و وقتی جوابی نشنید ادامه داد:چه کسی قراره این افتخااااااار بزرگو به عهده بگیره و برای اولین بار یه اسکـ یه مرگخوارو ادم کنه؟

نیمنگاهی به ایوان که سعی داشت ابنبات را با پوستش بجود انداخت.
یکی از محفلی ها صداشو صاف کرد و گفت:اهم..دامبلدور من فکر نکنـ

دامبلدور ازجا پرید و فریاد زد:عالیه یه داوطلب!

_

_باید بهش راه رسیدن به سعادتو عشق ورزیدن و کمک کردنو ادامه رو مرلین بودنو یاد بدیم ما_

-میخاستم بگم اگه دنیالش بیان چی؟

_فرزندم معلومه که دنبالش نمیان!به صندلی بستن تا دور نگهش دارن درضمن..

صدایش را پایین اوردوگفت:کی یه اسکلتو به غیر ما میخاد؟!

همان لحظه زنگ عتیقه به صدا درامد و فحش های خانم بلک مثل رود جاری شدند.

دامبلدور گفت:کسی پیتزا سفارش نداده؟



پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۸:۳۵ سه شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۳

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۵۲:۱۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5962
آنلاین
جلسه مخوف محفل:

-خب...الان متوجه موقعیتت هستی فرزندم؟

ایوان با حالتی گیج و منگ به بقیه نگاه کرد.همه چهره ها برایش نا آشنا بودند ولی لبخند پر مهر این پیرمرد بسیار آزار دهده به نظر می رسید.
-اینطور که به من گفتن من یه مرگخوار بودم و الان مایلم به شما بپیوندم و راز ققنوسو جستجو کنم و همانند یک سفید اصیل خاطرات یاران ققنوس رو بنویسم و به عالم و آدم عشق بورزم.

آلبوس سعی کرد لبخند بزند ولی موفق نشد...چون قبل از جواب ایوان هم در حال لبخند زدن بود.
-عالیه...حالا برامون از پشیمونیات بگو...چرا از مرگخوار شدن پشیمون شدی و دلت می خواد اینجا بمونی؟

ایوان به جیمز نگاه کرد.امیدوار بود جیمز کمکش کند ولی جیمز سرگرم باز کردن گره های نخ یویوی جدیدش بود که در واقع یویوی خودش هم نبود.یویوی بنفش ویولت بود که تدی صبح همان روز برایش کش رفته بود.
ایوان وقتی از رسیدن کمک ناامید شد به طرف دامبلدور برگشت.
-اوممم...خب...نمی دونم!این قسمتشو بهم نگفتن!آخه من چیزی از مرگخوار بودن نمی دونم.برای همین نمی دونم چرا پشیمونم.

دامبلدور دستش را داخل جیبش کرد.ایوان برای لحظه ای ترسید.مطمئن بود جادوگر پیر به دنبال چوب دستی اش می گردد...برای کشتن او..و یا حداقل برای مجازات کردنش.ولی مشت دامبلدور در حالی که پر از آب نبات شده بوداز جیبش خارج شد.
-اشکالی نداره فرزندم.بیا اینا رو بخور.ما به تو آموزش می دیم که یه محفلی اصیل و متعصب باشی و در راه آرمان های محفل بجنگی...کی داوطلب آموزش این اسکلت می شه؟!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱:۲۶ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۳

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۳۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
آلبوس نگاهی مشتری مآبانه به ایوان انداخت، میخواست از سر و وضعش مطمئن شود، حداقل باید با سر و وضع خوبی در جلوی بقیه ظاهر میشد. رو به هری کرد و گفت:
- لباساشو مرتب کنین و بیارینش آشپزخونه، قراره جشن داشته باشیم!

- اما پروفسور، مطمئن هستید که ...

- من همیشه مطمئن هستم پسرم، من بهش اعتماد دارم!

مدتی بعد، آشپزخانه گریمولد:

آلبوس که همیشه منتظر همچین موقعیتی بود و به شدت دلش میخواست که تمام آن چیز هایی که در فیلم ها که در هنگام مواجهه با همچین موقعیت هایی دیده بود را اجرا کند. نگاهی به اطراف آشپزخانه انداخت و سعی کرد به یاد بیاورد!
- فکر کن، فکر کن، فکر کن! انفجار نوترونی!

آلبوس در حالیکه شبیه جیمی نوترون شده بود، با سرعتی باور نکردنی چوبدستی اش را از بین میلیون ها تار مویش پیدا کرد و ورد هایی را زیر لب زمزمه کرد.
با جاری شدن ورد ها از زبان آلبوس، میز اصلی آشپزخانه ناپدید شد و صندلی ها به صورت دایره وار چیده شدند و یک صندلی، مخصوص ایوان در وسط جای گرفت.
- حالا وقتشه که مسافر رو صدا کنین که بیاد و از پیشمونیش بگه، فقط یادتون باشه براش جلسه ی توجیهی بذارین و بهش بفهمونین که مرگخوار بوده و الان تو ترکه و میخواد محفلی بشه، بقیه هم بیان. هری؛ صدا کن محفلی ها رو! وای مرلین، دارم به آرزوم میرسم، از اون فیلما قراره اجرا کنیم!



پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۴:۲۴ جمعه ۲ خرداد ۱۳۹۳

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۵۲:۱۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5962
آنلاین
(سوژه کمی گیج کننده شده.مجددا خلاصه می شه.خلاصه قبلی رو لازم نیست بخونین.)

خلاصه:

ایوان حافظه شو از دست داده و با اصرار خودش همراه هری و رون و هرمیون به محفل می ره.

_______________________________

آلبوس در حالی که خمیازه می کشید در را باز کرد.با دیدن ایوان به همراه سه بچه محفلی سراسیمه به دنبال چوب دستیش گشت.
-بچه ها! صبر کنین.الان نجاتتون می دم.کمی تحمل کنین.نمیرین.الان پیداش می کنم.کجاست این لعنتی؟

ثانیه ها سپری شدند و چوب دستی آلبوس پیدا نشد.ولی او بزرگترین جادوگر سفید بود.بلافاصله راه حلی پیدا کرد.ریشش را کمی تاب داد و شروع کردن به زدن ایوان با ریش بلند تاب دارش.
ایوان در حالی که بالا و پایین می پرید سعی می کرد دلیل این ضرب و جرح ناگهانی را بفهمد!
-پدر جان برای چی داری من اسکلتو می زنی آخه؟صبر کن...حداقل دلیلشو بگو!

آلبوس با شنیدن کلمه " پدر جان" و دیدن لبخند هری و دوستانش کمی آرام شد.
-این...این هیولا شماها رو گروگان گرفته؟الان اومده از ما پول بخواد؟نداریم که!ریش بخواد داریم..بچه بخواد داریم..گرگ و سگم بخواد داریم ...حتی اگه دزد بخواد یه قلم داریم.ولی پول نداریم!

ایوان که استخوان هایش را می مالید چند قدم عقب تر رفت.
-من فقط یه سرپناه و یه غذای گرم می خواستم.اگه قراره اینو ازم دریغ کنین بگین برم یه جای دیگه.من جای زیادی نمی گیرم.چون لاغرم! غذای زیادی هم نمی خورم.چون لاغرم!تازه سرو صدا هم نمی کنم.چون...

دامبلدور اضافه کرد:چون لاغری؟!

ایوان ادامه داد:
-نه!چون خودمم با سرو صدا دچار استرس می شم.حالا اجازه بدین وارد بشم.هر کاری بخوایین براتون انجام می دم.من حتی نمی دونم اسمم چیه!کی هستم!

چهره دامبلدور کمی باز تر شد.در مقابلش مرگخواری قرار داشت که همانند لوح سفیدی پاک بود.مرگخواری که فرصت اصلاح پیدا کرده بود.او می توانست این مرگخوار را از نو بسازد!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۶:۱۵ شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۲

دافنه گرینگراسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۱ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۳:۵۴ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1174
آفلاین
بلاتریکس که دود از دو گوشش بیرون می زد و مانند کارتون ها تمام صورتش قرمز و قرمز تر می شد؛ فریاد کشید:
- یا تو همین الان پیداش می کنی؛ یا من همین الان پیداش می کنم. شیر فهم شد؟

دافنه با بی چارگی سرش را تکان داد و گفت:
- چطوره تو پیداش کنی؟

در راه محفل:

- میخوام برم محــــــــفل- شکار ققنــــــوس- ققنوس من پر نداره- می خواد بیاد محــــــــفل- ...

هری و رون که سوار بر دوش ایوان شده بودند؛ هر لحظه شعری جدید می خواندند و با خوش حالی هر چند ثانیه یک بار شلاقی به ایوان می زدند تا تند تر راه برود. هر میون هم همان طور که موژه هایش را قوس می داد و مرتب می کرد؛ با دهانش صدایی در می آورد تا شعر هری و رون بدون آهنگ نباشد.

بعد از چندین کیلومتر راه رفتن و حداقل بیست و سه ضربه شلاق ایوان با ناراحتی التماس کرد:
- جون من آپارات کنین. من بلای خودم رو می خوام. من نمی خوام اسب بشم و به شما خر سواری بدم.

هری چند لحظه با نگرانی به ایوان نگاهی کرد و با تعجب پرسید:
- مگه اسب، اسب سواری نمی ده؟ پس خر سواری چیه؟

ایوان به سرش زد.

هری شانه اش را تکان داد و رو به بقیه ابرو هایش را بالا انداخت که به معنی "باشه. آپارات کنیم به محفل" بود. ایوان دوباره امیدش را به دست آورد.

جلوی در خانه گریمولد:


زینگ! زینگ! صدای زنگ در خانه در ساعت سه نیمه شب تمامی اعضای محفل حاظر در خانه را بیدار کرد. آلبوس دامبلدور در حالی که لباس خواب گل دار سفید قرمزش را عوض می کرد و ریش هایش را با کلیپس می بست؛ داد زد:
- اومدم؛ پسرم!

در حالی که دامبلدور به سمت در می رفت؛ صدای خانم بلک، تابلوی مادر سیریوس در همه جا طنین انداخته بود.
- بی شعور، پدر سوخته، احمق، آشغال، دو رو، احمق، روا...

صدای مادر سیریوس بلک با هشدار دامبلدور که فوش "احمق" تکراری است؛ قطع شد.


تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.