ایوان روزیه حافظه شو از دست داده و به محفل رفته. اعضای محفل سعی می کنن ایوان رو مثل یک سفید خوب بار بیارن...ولی اسنیپ سر می رسه و سعی میکنه به ایوان واقعیت رو بگه.
ایوان هم از همه جا بی خبر اینو به دامبلدور می گه!
____________________
-سیوروس...لطفا!
اسنیپ با تعجب به دامبلدور نگاه کرد. چشمانش حالت عادی داشت.
-منظورتون چیه پروفسور؟ بکشم؟ نکشم؟ برم گورمو گم کنم؟
دامبلدوربه سرعت سرش را تکان داد و به خود آمد!
-نه...توضیح بده ببینم این اسکلت چی می گه؟ تو می خواستی ببریش پیش مرگخورا؟ این چشم و چراغ ماست. سفیدش می کنیم. اصلا کی دیده یه اسکلت سیاه باشه؟ اسکلتا همیشه سفیدن. تو واقعا می خواستی اینو ببری پیش سیاها؟
-بله پروفسور!
جواب اسنیپ ملت محفلی را شوکه کرد. زمزمه های " خائن!" ، "چشماشو در بیاریم و از تیر چراغ برق آویزونش کنیم" و "از اولم معلوم بود اون وریه!" فضای اتاق را پر کرد. در این میان فقط یک نفر مخالف بود!
-ساکت باشین! من به سیوروس اعتماد دارم. برو فرزندم. به کارت برس! تربیتش کن.
دامبلدور دوستانه چند ضربه به شانه اسنیپ زد و اسنیپ . ایوان جلوی چشمان بهت زده محفلی ها از محفل خارج شدند!
خانه ریدل ها:
-تو مرگخواری...حالیت شد؟ سیاهی!
-خب بابا...ده بار گفتی...حالا که مرگخوارم باید چیکار کنم؟
-باید بد باشی...بزنی، بکشی، دروغ بگی، خیانت کنی، حریص باشی،طمعکار و زیر آب زن و موذی هم باشی.
ایوان به فکر فرو رفت!
-و من دقیقا برای چی باید عضو همچین گروه مزخرفی بشم؟ این که همش بده!
سیوروس به مرز جنون رسیده بود. رو به دیگر مرگخواران کرد.
- یکی بیاد کمک من! به محفل گفتم وقتی اینو بردم گردش از دستم فرار کرد. هیچکدوم باور نکردن بجز دامبلدور. و از خوش شانسی ما حرف حرف اونه! ولی الان باید اینو درستش کنیم! باید یادش بدیم چطوری مرگخوار باشه و به ارباب احترام بذاره. باید آموزشش بدیم..همونطور که تو محفل آموزشش می دادن. کی داوطلبه؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

تو باید برگردی از ارباب معذرت خ...







ایوان به ما بگو چه آموختی فرزندم؟


بهتره از یه روش دیگه استفاده کنیم