- اصلا مگه ما اینجا جن خونگی داشتیم؟ مگه الا هرچی بود و نبود رو شونصد سال پیش گردن نزد؟

هکتور با شنیدن سخن لرد برمیگرده.
- بله ارباب. ولی خب حتما یه چیزی بوده که محفلیا یه چیزی گفتن دیگه!

- نه هکتور نبوده! چرا الان باید یاد این مسئله بیفتن؟
هکتور شروع به جستجو تو مغزش میکنه و لایههای مختلف مغزشو کنار میزنه. آن هم به دنبال دستور ساخت معجونی که پاسخگوی این سوالها باشه. باید معجونی باشه، همیشه معجونی هست!
- هک؟ داریم با تو حرف میزنیم هکتور! حواست کجاس دگورث گرنجر؟
هکتور با مشاهدهی پسرفت کردن مقام و ارزشش در نزد لرد، ناامیدانه دست از جستجو میکشه و سعی میکنه اینبار به چیزی جز معجون متوسل شه. اما حرکات لرد توجه و حواس هکتورو به چیز دیگهای جلب میکنه.
- ارباب؟

لرد بدون اینکه خللی در رفتنش به سمت تختخواب ایجاد کنه جواب میده:
- امیدواریم ازمون انتظار نداشته باشی که بگیم بله!
هکتور همچنان با نگاهش مشغول دنبال کردن لرده. لرد با خیالی آسوده پتو رو کنار میزنه و زیر اون فرو میره. هکتور با نگرانی میپرسه:
- ارباب؟ به یاد خاطر مبارکتون هست که داشتیم در مورد یه مسئلهای بحث میکردیم؟

لرد همونطور که زیر پتوئه تکون کوچیکی به چوبدستیش میده و تمام منابع روشنایی اتاق خاموش میشه و همهجا در تاریکی مطلق فرو میره.
- ما به مرگخوارامون اعتماد داریم هک. پس بقیهش رو میسپریم به خودت. حالام برو بیرون. میخوایم بخوابیم.

تمام نگرانی هکتور به همون سرعتی که بوجود اومده بود از بین میره و هکتور در حالی که در پوست خود نمیگنجه و به این شکل
در اومده، دوان دوان به سمتی که حدس میزنه درـه اتاقـه حرکت میکنه. - Ouch!
بعد از برخودی نهچندان محکم با دیوار، کورمال کورمال به دنبال دستگیره در میگرده و به دنبال ماموریت عظیم خویش از اتاق خارج میشه.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




