جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  36 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  155 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  164 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  273 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  188 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 18 دی 1393 19:39
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی

-بکشیمش؟!
-گلرتو؟ سخته خب! در جادوی سیاه تبحر داره.
-چاره ای نیست. مگه نمی بینی نوشته پست پایانی؟ داستان باید تموم بشه!

هکتور به شدت قانع شده بود. به همین دلیل به سراغ گلرت رفت.
-ببین عمو...می خوام صادقانه باهات حرف بزنم! ما تو رو آوردیم اینجا که ارباب رو خوشحال کنیم. ولی الان ارباب غمگین تر از قبل به نظر می رسه.

گلرت با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت.
-خب...به من چه؟ چیکار کنم؟!
-اگه ممکنه یه لطفی بکنین و بمیرین! الان سوژه رو گره زدین...باز هم نمی شه!

برخلاف هکتور، گلرت اصلا قانع نشد. هکتور که دید گلرت قصد مردن ندارن به فکر فرو رفت! آیا معجونی وجود داشت که بتواند مشکل را حل کند؟ معجون مرگ؟ معجون قانع کنندگی؟ معجون پایان سوژه؟

-دست ها بالا! تکون نخورین!

هکتور دست هایش را بالا برد...ولی در این حالت دیگر نمی توانست چانه اش را خارانده و متفکر به نظر برسد.
-اینجا چه خبره؟ شما کی هستین؟

سه جادوگر غریبه در حالیکه مورگانا، رودولف و سیوروس پشت سرشان ایستاده بودند با جدیت چوب دستیشان را به طرف گلرت گرفته بودند.
-به ما گزارش شده یه جادوگر سیاه در این اطراف دیده شده! خودش تسلیم بشه.

هکتور مسحور هوش و ذکاوت وافر ماموران وزارتخانه شده بود. آنها در خانه ریدل ها بودند و اصولا به هر سمتی که نگاه می کردند با جادوگر و ساحره ای سیاه مواجه می شدند!
ولی هکتور این موضوع را گوشزد نکرد. ماموران گلرت را شناسایی و دستگیر کرده و کت بسته به مقصد زندانی دور دست آپارات کردند.

مرگخواران باید به دنبال راه کم دردسر تری برای شاد کردن لرد می گشتند. مثلا جوشاندن هکتور در پاتیل معجون خودش!


پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: دوشنبه 31 شهریور 1393 21:44
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت مرگخوار که به دنبال منبع صدا بودند، بلاخره در آستانه در هیکل قد بلند، کشیده و زیبای مرد جوانی را دیدند که در اثر ضد نور بودن قابل تشخیص نبود. مرد خوشتیپ و جذاب که بلاخره بعد از چندین سوژه متوالی فکر میکرد ورود شکوهمندانه ای دارد هنوز قدم جلو نگذاشته بود که...
-کروشیو
هکتور که ورود با شکوهش با کروشیوی لرد به بوق رفته بود. نفس زنان گفت:
-ارباب... آخه به چه جرمی؟ چرا تو همه سوژه ها هر مدلی وارد میشم کروشیو میزنید؟

لرد که همچنان از فاز غمگین خودش کوتاه نمی آمد گفت:
-از ورود های تکراریت خسته شدیم. هر کجا که میریم تو رو میبینیم.
هکتور هم آهی کشید و برخاست و گرد و خاک لباسش را تکان داد کمی مکث کرد و انگار تازه فهمیده باشد چرا بی مقدمه و بدون ردا پریده بود وسط سوژه رو به مورگانا داد و بیداد کرد:
-کار تو نبود. من به اون جغده معجون دادم. کلی رو اون معجون کار کرده بودم تا وقتی به خورد جغده دادمش، تونست بره و گلرتو بیاره.
مورگانا که خون طلسم سازش به قُل قُل افتاده بود، جیغش به هوا بلند شد:
-من اون همه زحمت کشیدم، جغده رو طلسم کردم که وزن گلرت رو تحمل کنه. اونوقت تو تسترال داری به من میگی که کار خودت بوده؟

گلرت به میان حرف آن ها پرید و با حالتی متعجب گفت:
-مگه وزن من چقدره نوگلان من؟
هکتور و مورگانا همزمان دو طلسم راهی گلرت کردند تا پس از جا خالی دادن او و کمانه کردن طلسم ها با مسیرِ چیز مورفین، منوی مدیریت لودو، کله چرب سوروس و تعدادی از نقاط دیوار اتاق لرد مستقیم به لینی برخورد کند و باعث ریختن همه پرهایش شود.
ملت مرگخوار:
هکتور و مورگانا:

گلرت با دیدن آن وضعیت دستی به سر و رویش کشید و گفت:
-غنچه های گرامی، دعوا نکنید لطفا. الان منو به مهمونی آوردید اینجا یه آبی، آب میوه ای، کافه گلاسه ای چیزی بدید من بخورم.
و بعد از اتمام جمله اش روی تخت شخصی لرد ولو شد و دستش را دور گردن لرد انداخت.

دقایقی بعد- جلو در اتاق لرد

هکتور با عصبانیت گفت:
-ولم کنید من برم این مردک رو بکشم. دِ میگم ولم کنید بذارید برم.
مورگانا سرفه ای کرد:
-اهم، هکتور کسی تو رو نگرفته. برو خب...
-اصلا به تو چه ربطی داره که تو کار من دخالت میکنی؟

ملت مرگخوار آهی کشیدند و بی توجه به هکتور و مورگانا که دوباره بر سر یک موضوع جدید مشغول گیس و مو کشی (چیه؟ نکنه انتظار دارید هکتور هم گیس داشته باشه؟ نخیر، نداره. هکتور مو داره، نه گیس. ) بودند، مشغول صحبت با یکدیگر شدند.
مورفین گفت:
-اگه کاری ندارید، من برم به چیژم برشم.
سوروس بی توجه به او گفت:
-حالا باید چی کار کنیم؟ دردسر غمگینی ارباب کم بود، حالا این مردک نوگل دوست هم اومده و ولمون نمیکنه. روی ارباب هم که تاثیر نذاشت. پیشنهادتون چیه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: دوشنبه 31 شهریور 1393 14:31
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد با چشم هایی یکی به چپ و یکی به راست به مرگخواران و به گلرت نگاه کرد:
- این از کدام تیمارستانی فرار کرده؟ مووورفین؟؟؟؟ باز دوستای چپندر در هشتت رو آوردی تو مقر؟

گلرت بلاخره راضی شد دل از جغد بیچاره که تا جنازه شدن، فاصله چندانی نداشت بکند.
- سلام سلام سلام بر همه نوگلان... ای بابا شما که پلاسیده اید همتون!! خیلی خوب سلام بر شما پلاسیدگان باغ زندگی! این ابر پلاسیده چی میگه اینقدر نعره میزنه؟

لرد با چشم هایی گرد شده به این موجود از بند در رفته خیره ماند و به این فکر کرد که وقتی این قائله ختم شد، بگیرد پدر پدر پدرسوخته آورنده این را در بیاورد. البته سر و صداهایی که از طرف پنجره بلند شد مانع شد تا لرد باقی حرف های محفل وارانه گلرت را بشنود و مثل بقیه مرگخواران به این نتیجه برسد که :" این چرا اینقدر شبیه پروفسور ریشه؟"

مورگانا فاتحانه گفت:
- بلاخره تونستم !سرورم این همونی چکش خورده ایه که گفتیم میخواد بیاد زیر سایه تون!

حالا اینکه مورگانا این را از کجا میدانست در حالیکه اصلا در سالن نبود بر ما نامعلوم است: راوی!

مورگانا :
- خوب پست ها رو خوندم! اقا سوژه رو منحرف نکن!

بله بله...

لرد به مورگانا خیره شد و گفت :
- خوب به تو چه؟

چشمان مورگانا با افتخار برقی زد.
- خوب من آوردمش ارباب! طلسم من تونست اینو با این سرعت بیاره والا این جغد ریقماسی، اینو تا سر کوچه هم نمی آورد!

صدای اعتراضی، رشته تفکرات لرد را پاره کرد.

- کار تو نبود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: چهارشنبه 12 شهریور 1393 03:33
نمایش جزئیات
آفلاین
-بگین بیاد!
-ارباب خب نمی دونیم کجاس آخه!
-مگه نگفتین می خواد بیاد؟
-بله...می خواد..ولی خودش هنوز اینو نمی دونه. ما مایلیم پیداش کنیم و کمکش کنیم سریع تر به این حقیقت دسترسی پیدا کنه.

لرد سیاه که همچنان غمگین به نظر می رسید بدون اینکه وضعیت غم آلود خودش را به هم بزند به آرامی یقه مرگخوار وراج را گرفت و کشان کشان بطرف اتاق تسترال ها برد.
سایر مرگخواران برای بازماندگان آن مرحوم آرزوی صبر و طول عمر کردند و برگشتند سراغ مشکل خودشان!

لودو که در حال کلنجار رفتن با منوی مدیریت بود فحش بسیار زشتی به منو داد و چند بلاک به درد نخور از ناکجا آباد ظاهر کرد.
-گفتین زاغی رفته دنبالش...براش جغدم فرستادین؟

مورفین به سختی با حرکت سر جواب مثبت داد.
-ولی شاید ژغد پیداش نکنه!

ولی جغد گلرت را پیدا، و روی زاغی را کم کرده بود!

باد شدیدی وزید و پنجره با صدای مهیبی باز شد.
گلرت در حالی که سوار بر جغد سیاه رنگی بود پرواز کنان وارد خانه ریدل شد. صرفنظر از اینکه چطور جغد را وادار به تحمل وزنش کرده بود، برخلاف تصورش اصلا با ابهت به نظر نمی رسید. چون جثه کوچک جغد زیر هیکل درشت گلرت تقریبا گم شده بود.

پس از فرودی موفقیت آمیز، دستانش را ذوق زده به دو طرف گشود.
-من اومدم عزیزانم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: یکشنبه 9 شهریور 1393 20:58
نمایش جزئیات
آفلاین
پیش از آنکه آیلین بتواند یا بخواهد جوابی بدهد، دود سیاهی به هوا بلند شد. پس از محو شدن دود، در جایی که ایلین تا ثانیه هایی پیش در خلسه بود، سیوروس اسنیپ نشسته بود.

کارگردان با خشم وارد صحنه میشه:

- هزار بار به شماها نگفتم وسط سوژه شناسه هم عوض شد با همون قبلیه ادامه بدید؟ اصلا به شما چه ربطی داره شناسه عوض شده؟ کارتونو بکنید شماها. یه بار دیگه...
- آواداکداورا!

لرد که از فریاد های کارگردان به تنگ اومده بود اون رو راهی دیاری دیگر کرد. باشد که دیگر بر سر ارباب صدایش را بالا نبرد.

- ذهنمون رو با صداش مشوش کرد. خب چی میگفتیم ایلین؟ کجا رفت این ایلین؟

سیوروس که به علت هیجان شناسه جدیدش ویبره میرفت گفت:

- مادرمون به رحمت ارباب رفت. من از این به بعد به جاش زیر سایه اتونم ارباب.
- فعلا به ادامه سوژه بپردازیم که به فنا نره بعدا شما یک فرم مجدد مرگخواری پر کنید. برای رفتن زیر سایه ما هم باید تو لیست قرار بگیرید عده زیادی این آرزو رو دارند. خب ما داشتیم میگفتیم، کدوم گلرت؟

سیوروس که بهانه مناسبی برای فرار از این پرسش یافته بود، گفت:

- من نگفتم ارباب، مادرمون گفت. ما هم به همین جرم 50 امتیاز از گریفی ها کم میکنیم.

لرد نگاهی به او کرد:

- جواب ما رو درست نمیدید؟ کروشیو سند تو آل...

سیوروس، در حالی که از شدت کروشیوی لرد موهای چربش به فرمت صاعقه زده ها سیخ سیخ شده بود، نفس نفس زنان گفت:

- نه ارباب، ما غلط بکنیم. راستش گلرت... یه جادوگره. میخواد بیاد خدمت شما، زیر سایه علامت شوم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هکتور دگورث گرنجر در 1393/6/9 22:10:25
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: یکشنبه 11 خرداد 1393 09:59
نمایش جزئیات
آفلاین
موبایل نویسنده در مقابل شکلک ها مقاومت میکند!
-------

-زیر سایه ارباب، دست به کارهای مشنگی هم میزنید پس!

آنتونین دو متر از جا پرید و شتر شد به سقف!* بقیه با هول و ولا برگشتن و لرد رو دیدن که در آستانه در ایستاده بود.

لینی با نگرانی گفت:
-اربااااااب؟! از کجای حرفامونو شنیدین؟!

لرد چند قدم نزدیک تر اومد و چشمش خورد به آیلین که هنوز در حالت خلسه بود:
-این چرا اینجوری شده؟ آیلین! ما وارد شدیم، احترام بذار!

خیال لینی راحت شد، با خودش گفت:
-ظاهرا از هیچ جاش!

لرد دستش رو جلوی صورت آیلین تکون داد و وقتی دید آیلین واکنشی نمیده، چوبدستیشو درآورد و طلسمی به طرفش شلیک کرد. آیلین روی زمین پرت شد و از خلسه در اومد.
-کیه؟ کیه؟ چی شده؟ گلرت پیدا شده؟ اوپس...سرورم!:‏|‏

-گلرت؟! کدوم گلرت آیلین؟!:-w

آیلین آب دهنش رو قورت داد. ظاهرا خراب کاری به بار اومده بود!

*به فتح شین و کسر ت!:‏|‏

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: یکشنبه 11 خرداد 1393 02:10
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو بگمن: نه من اصرار دارم که گلرت عاشق آنتونین بشه!

آنتونین: بچه جون! یادت رفته گلرت پسره؟!

لودو: خب واسه همین میگم! به تو میخوره پسرا عاشقت بشن!

آنتونین: آره؟! بچه ها من معذرت میخوام!


چند دقیقه بعد...
مذاکره خیلی محترمانه دو مرگخوار به پایان رسید و برگشتند...

تصویر تغییر اندازه داده شده


آنتونین: حالا که به لودو ثابت شد پسر نمیتونه عاشق من بشه! و من کلا از عشق و عاشقی کشیدم بیرون، چه پسر چه دختر، بریم سر ایده بعدی...

مورفین: وایسا ببینم پارازیت، اصلا تو اینجا چی کار میکنی؟!

آنتونین: تاپیک های که خودم زدم مثل هورکراکس هامه! عشقم بکشه بازم میام پست میزنم توشون مورفیوس! چیه؟! تو هم هوس مذاکره محترمانه کردی؟!

مورفین:
_ برو بابا!

آنتونین:
_ اصلا من میگم بیخیال سایت بشیم و به جای این خیالپردازی ها زندگی واقعیمونو شبیه داستان هایی که دوست داریم بکنیم!

ملت مرگخوار: باز این تز داد! باز این اومد نصفه شبی مخ ما رو به فــ** داد! باز این اومد مخارو بترکونه! بره رو اعصابا! بده ما رو به فنا! باز این اومد...

آنتونین:
_ اوکی اصلا یه ایده دارم در حد بوندس لیگا! این کارو بکنیم حتما ارباب خوشحال میشه!

مورفین: باز گفت! باز گفت! باز گفت!..سیر داغ! تو حق نداری بگی ارباب چون مرگخوار نیستی ثانیا تو همینجوری هم قاچاقی وسطی مایی اینقدر دیالوگ از خودت ننویس و تز نده!

آیلین: بابا بذار بگه! شاید یه چیز خوبی گفت! بگو پسرم!

در همین حین نجینی اومد و یکی دیگه رو خورد و رفت و رفت...*

آنتونین: مرسی آیلین! میخواستم بگم من چند وقت پیش تو یه مجله پزشکی مشنگی داشتم میخوندم که الان میتونن بدون جادو! یه کاری کنن که خلق و خوی انسان ها عوض شه! اسمشو گذاشته بودن اصلاح ژنتیکی!...

... مثلا یه کاری کنن گلرت دیگه عاشق پسرا نشه، عاشق دخترا بشه! اونوقت کارمونم راحت میشه. کلی ساحره ماحره چشم آبی و مو طلایی اینجا داریم که عاشق یکی میشه بالاخره حتما...

مورفین: آی کیو! خب گلرت رو کجا ببریم همچین کاری باهاش بکنن؟!

آیلین: بنیاد رویان!


* در راستای سیاست های کاهش جمعیتی و فرزند کمتر زندگی بهتر لرد ولدمورت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 خرداد 1393 02:57
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه غمگین و ناراحته.مروپی به مرگخوارا دستور می ده لرد رو خوشحال کنن.مرگخوارا باید به شخص یا شیء مورد علاقه دامبلدور آسیب بزنن که لرد خوشحال بشه.اولین گزینه ای که به ذهن مرگخوارا می رسه گلرت گریندول والده.ولی مشکل اینجاست که کسی از جای گلرت اطلاعی نداره.مرگخوارا زاغی( زاغ آیلین پرنس) رو به همراه یک نامه برای پیدا کردن گلرت می فرستن.جستجوی زاغی قراره سه روز طول بکشه.

_________________________


-بکشیمش!
-بدیم زاغی چشاشو از حدقه در بیاره.
-یه گونی بکشیم رو سرش, بعد همه با هم بریزیم سرش و تا می خوره بزنیمش!
-وادارش کنیم فضولات نجینی رو تمیز کنه.تحقیرش کنیم!

ما بین ایده های جذاب مرگخواران, نجینی از سوراخ مخصوصی که روی دیوار تعبیه شده بود وارد شد و ایده دهنده شماره سه را بلعید و از همان راهی که وارد شده بود باز گشت.

-این چرا همچین کرد؟
-بی خیال بابا.الان میاد ما رو هم می خوره.
-فکر می کنم ارباب از ایده های مشنگی خوششون نمیاد!نظر تو چیه آیلین؟

همه نگاه ها بطرف آیلین برگشت.آیلین چهار زانو روی میز وسط اتاق نشسته بود.چشمانش باز بود و به نقطه ای مبهم در مقابلش خیره شده بود.

-هی آیلین؟!
-زنده ای؟!
-می گن یه تازه وارد اومده اسلی!بپر بهش خوش آمد بگو.
-ارباب کارت داره!

هیچ حرکتی از آیلین مشاهده نشد.مرگخواران متوجه شدند که خلسه آیلین و ارتباط ذهنیش با زاغی بسیار عمیق و جدی است و بهتر است آنها به کار خودشان برسند.
آنتونین که مشخص نبود وسط آن جمع چه می کرد ایده بعدی را ابراز نمود.
-اینا بی فایده اس.باید یه فکرخلاقانه تر بکنیم.هدف ما اذیت کردن دامبلدوره.باید ببینیم اگه چه بلایی سر گلرت بیاد دامبل بیشتر ناراحت می شه.

لودو که در گوشه ای سرگرم بازی با گوشی الادورا بود ادامه داد:
-دامبل این یارو رو دوست داشته خب...به نظر من باید یه کاری کنیم گلرت عاشق یکی بشه!و بازم به نظر من آنتونین مناسبه!

آنتونین که هنوز معلوم نبود وسط آن جمع چه می کرد نیم نگاهی به بقیه انداخت.و وقتی احساس کرد نگاه ها زیاد مخالف نیست کمی دستپاچه شد.
-اوهوی!چتونه؟چرا اینجوری نگاه می کنین؟اولا که این نظر خود من بود.این نذاشت حرفمو بزنم.دوما...می خواستم بگم ما باید دامبل رو کاملا ناامید کنیم.برای همین طرف باید یه دختر باشه.ولی منصرف شدم!چون اگه اینجا بساط عشق و عاشقی راه بندازیم خشم ارباب بر همتون نازل می شه.بنا براین رو نظر من یکی حساب نکنین!خودتون فکر کنین و ایده غیر عاشقانه بدین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: جمعه 26 اردیبهشت 1393 19:17
نمایش جزئیات
آفلاین
-نقشه؟ کدوم نقشه؟
-نقشه دیگه! ما قرار بود گلرت رو بکشونیم اینجا!
-آهان، پس وقتی زاغی مسیر رو فهمید، برای گلرت یه نامه میفرستیم که متقاعد شه بیاد اینجا؟
-درواقع فکر می کنم وقتی زاغی مسیر رو فهمید خودش گلرت رو متقاعد میکنه بیاد اینجا!
-اصلا چرا گلرت باید بیاد اینجا؟ چرا ما نریم اونجا؟
-هوم؟ بد نگفتی!

فلور که با انگشتان ظریفش روی میز ضرب گرفته بود و کلافه، گفتگوی دو ممد مرگخوار غیرریونکلاوی را نظاره می کرد، از سکوت ایجاد شده استفاده کرد و سریع بین دیالوگ آن دو پرید.
-تموم شد؟

دو ممدمرگخوار که به نظر همدیگر را متقاعد کرده بودند، سر تکان دادند. فلور رو به آیلین کرد و گفت:
-خب، آیلین، زاغی رو بفرست دیگه... یه صفحه و نیم گذشته هنوز گلرت وارد سوژه نشده!

آیلین مغرورانه به کنار پنجره رفت. زاغی بی بال و پر را بین دو دستش گرفت، چیزی در گوش پرنده سیاه زمزمه کرد و او را به هوا پرتاب کرد. زاغ ارتفاع محسوسی سقوط آزاد را تجربه کرد تا توانست به شرایط بدون پر غلبه کند و اوج بگیرد. آیلین به طرف بقیه برگشت:
-از الان تا سه روز وقت دارین فکر کنین وقتی گلرت پیدا شد چیکارش کنین!

سر و صدای اعتراض مرگخوارها بلند شد:
-سه رووووز؟!
-چه خبره مگه؟!
-تا اون موقع مادر ارباب پدر ما رو درآورده که!

آیلین جواب داد:
-زاغه، جغد نیس که! جغدا به شبکه جهانی *joghdel map وصلن، سریع به هم کانکت میشن آدم مورد نظرو پیدا می کنن، این طفلک دست تنهاست، تازه کلی آموزش دیده تو سه روز آدمو پیدا کنه!

آیلین این را گفت و به خلسه رفت تا با زاغی ارتباط ذهنی برقرار کند، و بقیه را با این تفکر که «چرا از اول جغذ نفرستادیم پس؟!» تنها گذاشت.

*بر وزن گوگل مپ:دی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
بالاخره آیلین از جاش بلند میشه و دست از بافتن ژاکت برمیداره. توجه مرگخوارا به زاغ آیلین که بی کرک و پر شده جلب میشه و شدیدا درگیری ذهنی پیدا میکنن که این زاغ چطور میخواد مسافت بین خانه ریدل تا مخفیگاه گلرت رو پرواز کنه.

آیلین که متوجه حالت عجیب مرگخوارا شده، نگاهشونو دنبال میکنه و انتهای مسیرو پیدا میکنه.

- اوه نمیخواد نگران باشین. مطمئنم که با همینقدر بال هم میتونه ماموریتشو بخوبی انجام بده.

مرگخوارا با تردید نگاهی بین هم رد و بدل میکنن. آیلین دستشو دراز میکنه و زاغ با جهشی، جاشو از روی شونه ش، به روی دستش تغییر میده و پاشو بالا میگیره تا نامه رو بهش وصل کنن.

- نامه پیلیز!

آیلین کف دستشو به سمت مرگخوارا دراز میکنه، اما نامه ای رو دستش ظاهر نمیشه. مرگخوار ممدی شروع به خاروندن سرش میکنه و جواب میده:

- خب ما که هنوز نامه رو ننوشتیم.

آیلین دستشو محکم رو پیشونیش میکوبونه و میگه: نباید اینو لو میدادی. ما نامه رو میفرستیم، نفر بعدی زحمشو میکشه و وقتی گلرت نامه رو گرفت، محتویاتو لو میده. الان همه چیز حله؟

مرگخوارا شروع به تکون دادن سرشون به نشونه موافقت میکنن و کاغذپوستی ای رو به دست آیلین میدن.

فلور که تمام مدت سکوت کرده بود و فقط به حرفای اونا گوش میداد، بالاخره روزه ی سکوتش رو میشکنه و هوشمندانه میگه:

- خب مگه تو نمیگی که هرجا این زاغه بره میفهمی؟ چرا باید فسفر مغزمونو برای نوشتن نامه ای که بتونه گلرتو متقاعد به برگشتن کنه تلف کنیم؟

- نه که ما خیلیم فسفر سوزوندیم.

فلور چشم غره ای به مرگخوار ممدی که اینو گفته بود میره و ادامه میده: کافیه به زاغت بفهمونی بره دنبال گلرت و با اون نیروهای ماوراییت مسیرو بفهمی، بعدش جای گلرت دستمون میاد و ...

- میتونیم نقشه مونو اجرا کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!