روبيوس هاگريد
از شهری که کودک نداشت.
- تولد نقش
- 1393/06/30
- آخرین ورود
- چهارشنبه 17 تیر 1405 23:45
- عضویت
- 1393/06/28
- پستها
- 456
ساعت قنادی سلف سرویس هاگرید و خاله ماکسیم،6 بار به صدا در آمد و هاگرید و مشاورانش، شروع عصر جدیدی از زندگی جادویی را حس می کردند. یکی از خدمتکاران قنادی، رنک های هاگرید را به کت قدیمی اش می چسباند و یکی دیگر، موهایش را شانه می زد.
-اوخ شرمنده این پفکو دوسال پیش خریده بودم لای موهام قایم کردم دیگه هیچ وقت پیدا نشد. به نظرت فاسد شده یا میتونم بخورم؟ آخه آفتاب نخورده به هیچ وجه.
-قربان، داره دیر میشه، باید بریم به سمت مرکز ثبت نام. خلبان منتظره.
هاگرید با پرستیژ خاص خود و در حالی که دستش را برای هواداران تکان می داد،در میان دو بادیگارد گولاخ تر از خودش(!) ، به سمت هلی کوپتر شخصی اش رفت و در راه هلی کوپتر، در پاسخ به شور مردم، کیک پرتاب می کرد.
فضای داخلی هلی کوپتر مانند پیکان جوانان بود(چون هاگرید تا به حال داخل هلی کوپتر را ندیده بود و تصوری از آن نداشت.) و در جایگاه خلبان، پرسیوال دامبلدور کبیر با دستمال یزدی نشسته بود. هاگرید از تعجب دهانش را باز کرد اما نمی توانست حرف بزند. همان موقع بود که دنیا پیش چشمش سیاه شد و ...
چند دقیقه بعد
-روبیوس، روبیوس، فرزندم پاشو! پاشو.
-این جا کجاست؟ هلی کوپتر سقوط کرد؟
-هلی کوپتر ینی چی؟ شرمنده، این ماشین رو وقتی پسند کردم و دادم آرتور برام هماهنگش کنه دقت نکردم که کولر نداره!خیلی عرق کردی. اه از این مشنگا خیری به ما نمیرسه.
هاگرید، سرش را از پنجره بیرون برد و در کمال تعجب ، دید که داخل پیکان جوانان نشسته است.سپس به کتش نگاه کرد و دید که جای مدال افتخار و مدال درجه 1 مرلین که خدمتکار قنادی بر روی سینه اش گذاشته بود، چند عدد پیکسل باب اسفنجی و پاتریک قرار دارد.سپس با صورتی لرزان ، عمل "یه نگا به چپ یه نگا به راست" را انجام داد و مشاهده کرد که خبری از بادیگارد های گولاخ نیز، نیست. با ناراحتی رو به پرسیوال کرد و گفت:
-م...م...من خواب بودم؟
-عاره پسره ی بی خیال. داریم میریم ثبت نام وزارت، بعد تو خوابیدی.به هر حال به موقع بیدار شدی. رسیدیم مرکز ثبت نام! برو اون تو فرم رو همونجور که گفتم پر کن. خیالیت نباشه. د برو دیگه!
هاگرید بدون اندیشه در ماشین را باز کرد و با نور های عجیب آبی، که با کمی اغراق چشمان عقاب را نیز کور می کردند(بعد ها فهمید که نور فلاش دوربین است.) روبرو شد.
-یا امام زاده چارلز دیکنز. یا کیک شکلاتی. نکشین نامردا نکشین.من هنوز یه جوون رعنام.
-جناب هاگرید...جناب هاگرید...لطفا پاسخ بدین... اتهاماتی مبنی...جناب...
هاگرید ،مانند طفلی نوزاد که پدرش برای خنداندنش ، صورت خود را به شکل اورانگوتان در آورده و برای او ادا در می آورد ترسیده بود. به همین دلیل تمامی خبرنگاران را با چک و لگد متواری کرد و با سرعت داخل مرکز ثبت نام شد و در را پشت سرش بست. نفس نفس زنان به سوی میز رفت، کاغذی برداشت و شروع به پر کردن فرم کرد.
نقل قول:
ساعت حدودا 7 شده بود.هاگرید،برگه را که از شدت عرق اضطراب، آن هم اضطراب نرسیدن به برنامه ماه عسل، خیس شده بود به سوزان بونز تحویل داد و در افق محو شد.
ای تایید صلاحیت کننده! اگه با خواندن این پست، پوکیدی گزینه تایید، اگه مزخرف بود گزینه تایید، اگه بی مزه بود گزینه تایید و برای وصل شدن به اپراتور گزینه تایید رو بزن. مطمئن باش کیک شما محفوظ می ماند.
-اوخ شرمنده این پفکو دوسال پیش خریده بودم لای موهام قایم کردم دیگه هیچ وقت پیدا نشد. به نظرت فاسد شده یا میتونم بخورم؟ آخه آفتاب نخورده به هیچ وجه.
-قربان، داره دیر میشه، باید بریم به سمت مرکز ثبت نام. خلبان منتظره.
هاگرید با پرستیژ خاص خود و در حالی که دستش را برای هواداران تکان می داد،در میان دو بادیگارد گولاخ تر از خودش(!) ، به سمت هلی کوپتر شخصی اش رفت و در راه هلی کوپتر، در پاسخ به شور مردم، کیک پرتاب می کرد.
فضای داخلی هلی کوپتر مانند پیکان جوانان بود(چون هاگرید تا به حال داخل هلی کوپتر را ندیده بود و تصوری از آن نداشت.) و در جایگاه خلبان، پرسیوال دامبلدور کبیر با دستمال یزدی نشسته بود. هاگرید از تعجب دهانش را باز کرد اما نمی توانست حرف بزند. همان موقع بود که دنیا پیش چشمش سیاه شد و ...
چند دقیقه بعد
-روبیوس، روبیوس، فرزندم پاشو! پاشو.
-این جا کجاست؟ هلی کوپتر سقوط کرد؟
-هلی کوپتر ینی چی؟ شرمنده، این ماشین رو وقتی پسند کردم و دادم آرتور برام هماهنگش کنه دقت نکردم که کولر نداره!خیلی عرق کردی. اه از این مشنگا خیری به ما نمیرسه.
هاگرید، سرش را از پنجره بیرون برد و در کمال تعجب ، دید که داخل پیکان جوانان نشسته است.سپس به کتش نگاه کرد و دید که جای مدال افتخار و مدال درجه 1 مرلین که خدمتکار قنادی بر روی سینه اش گذاشته بود، چند عدد پیکسل باب اسفنجی و پاتریک قرار دارد.سپس با صورتی لرزان ، عمل "یه نگا به چپ یه نگا به راست" را انجام داد و مشاهده کرد که خبری از بادیگارد های گولاخ نیز، نیست. با ناراحتی رو به پرسیوال کرد و گفت:
-م...م...من خواب بودم؟
-عاره پسره ی بی خیال. داریم میریم ثبت نام وزارت، بعد تو خوابیدی.به هر حال به موقع بیدار شدی. رسیدیم مرکز ثبت نام! برو اون تو فرم رو همونجور که گفتم پر کن. خیالیت نباشه. د برو دیگه!
هاگرید بدون اندیشه در ماشین را باز کرد و با نور های عجیب آبی، که با کمی اغراق چشمان عقاب را نیز کور می کردند(بعد ها فهمید که نور فلاش دوربین است.) روبرو شد.
-یا امام زاده چارلز دیکنز. یا کیک شکلاتی. نکشین نامردا نکشین.من هنوز یه جوون رعنام.
-جناب هاگرید...جناب هاگرید...لطفا پاسخ بدین... اتهاماتی مبنی...جناب...
هاگرید ،مانند طفلی نوزاد که پدرش برای خنداندنش ، صورت خود را به شکل اورانگوتان در آورده و برای او ادا در می آورد ترسیده بود. به همین دلیل تمامی خبرنگاران را با چک و لگد متواری کرد و با سرعت داخل مرکز ثبت نام شد و در را پشت سرش بست. نفس نفس زنان به سوی میز رفت، کاغذی برداشت و شروع به پر کردن فرم کرد.
نقل قول:
مدت زمان عضویت در بخش ایفای نقش (به ماه یا سال):
ما تازه واردیم. پر انرژی و خفن.
٩ماه
شرح "سوابق اجرایی-خدماتی /فعالیت های آزاد" قبلی در وزارت سحر و جادو یا مجموعه های وابسته (آزکابان و موزه):
هاااا، منظورتون همون پارتيه ؟ دارم دارم.يني در سر تا سر سايت دارماا .اصن مويرگي آشنا دارم.
انجمن انتي ساحريال و فرهنگ جادويي عضو بوده استم. و اینکه آزکابان هم پست زدم.
سازمان فرهنگ هم توی ماموریتشون شرکت داشتم.
ازونجایی که افتخار دارم، عضو محفل ققنوس باشم. هفته ای یه بار یا بلکه دوبار، هری رو ور میدارم میاد تالار اسرار سر قبر حاج سیریوس، بعدشم میره اون ور چن تا گوی پیش بینی میشکنه.منم تمام مدت باهاشم. ینی نا آشنا نیسسیم با وزارت. نخوردیم کیک گندم دیدیم که دست مردم!
شرح "سوابق برجسته/خدمات نظارتی-مدیریتی" در انجمن های ایفای نقش:
هاااااا، گفتم ديگه.مويرگيه،مويرگي...
ولی خوب یکی از افتخاراتم، بودن در کنار بچه های فوق العاده گریفیندور هست که همیشه ازشون یاد گرفتم و هیچ وقت تنهام نزاشتن. یکی دیگه از افتخاراتم عضو بودن در محفل همیشه پیروز ققنوس هستش.بستونه دیگه. رنکام به شرح زیرن.
عضويت در سايت (با پارتي)و به دنبالش بهترين تازه وارد اون دوره!
عضويت در گريفيندور(با پارتي) و به دنبالش بهترين تازه وارد اون دوره و بهترين نويسنده اين دوره!
عضويت در محفل ققنوس.(با پارتي) و به دنبالش بهترين تازه وارد اون دوره!
عضويت در الف دال و شاهد غير فعال شدنش.
شرح برنامه های آینده خود برای وزارت سحر و جادو و مجموعه های وابسته:
خوب راسسش برنامه هاي ما ازين قراره كه چون ما پارتي داريم همه جا، مي تونيم وضع سايتو ازين رو به اين رو كنيم. ميتونيم سهام قنادي ها رو بخريم بعد يه كيكي بپزيم براتون روش يه وجب خامه باشه.
اما جدا از شوخی و ایفای هاگرید، بنده یه سری برنامه در نظر دارم، که تعداد محدودی از اونا رو ارائه میدم خدمتتون!
برنامه اول، برنامه نیست.ادامه یک برنامه خوب هست. وزیران محترم قبلی، اومدن همه سازمان ها رو پلمپ کردن و سازمان هایی که حس کردن، فعالیت در اونجا انجام میشه، به آدم کار بلد دادن.حالا برخی موفق بودن(دوئل میان دو سازمان و ...) و برخی هم موفق نبودن.
برنامه دوم، با توجه به افزایش قدرت وزیر، برنامه های هاگوارتز هست. در تمامی اوقات سال، اعضای تازه وارد به جادوگران میان ولی تعداد برگزاری ترم هاگوارتز ، محدوده. به همین دلیل، به شدت لازم می دونم که یک چیزی تو مایه های کلاس فوق برنامه بزارم. برنامه این کلاس به این قراره که حتی در زمانی که هاگوارتز تعطیل هستش یک کلاس باز باشه و هر هفته ملت برن اونجا درس زندگی یاد بگیرن. شاید این حرف براتون یکم مبهم و شاید خنده دار باشه، اما الان حال ندارم و در صورت تایید صلاحیت شدن، بیشتر توضیح میدم. اما تازه واردان بدانند که این برنامه به نفعشونه.
برنامه بعدی، نظارت به ناظرینهما به هر ناظر یه برنامه میدیم. مثلا می گیم انجمن شما پتانسیل اینو داره X تاپیک فعال داشته باشه، کو این X تاپیک؟
ناظر هم ور میداره در جواب میگه عاقا X تاپیک،N تا عضو میخواد بیان پست بزنن. کو عضو؟ اونجاس که میریم سراغ برنامه بعدی، با ما باشید...
وزیر خوب خیلی شاخه دیگه، قدرتشم که افزایش یافته و حرفشم که خریدار داره پا میشه میره پیش مدیر! میگه جناب مدیر، صفحات جادوگران در شبکه های اجتماعی رو راه بنداز.تنها منبع تبلیغات رو راه بنداز! (البته لازم به ذکره من به شخصه افرادی رو مد نظر دارم که مدیریت صفحات رو به عهده بگیرن. از خودم حرف نمیزنم که. بلدم.)
خیالتون راحت باشه من با کوله باری از ایده اومدم ای ملت، حالا در صورت تایید صلاحیت شدن می بینین که چیقد گوهر باره ایده هام، همکاری کنین با این تازه وارد که هنو خسته نشده و نای کار کردن داره.
شعار انتخاباتی:
راستش ما شعار زیاد میدیم. یکی دوتا شعار نیست. البته ناگفته نماند که اصن حرف مساویست با عمل.
من چن تاشو میگم ملت هرکدوم رو دوست داشتن استفاده کنن.
شعار رسمی که قراره استفاده بشه اینه:
گندم امروز،آرد فردا، كيك پس فردا!
بقیشونم ازین قراره.
شعار مرگخواران:
مگه مرگخوارا کیک نمیخورن؟
شعار محفلیون:
ما اهل گریمولد نیستیم، روبیوس تنها بماند!
شعار گریفیون:
کیک سفید با توت فرنگی های قرمز! (اشاره داره به شخصیت سفید هاگرید و گریفی بودنش که رنگ گریف هم قرمزه.)
شعار ویزلی ها:
امید من به شما ویزلی هاست! قرمز بمانید.
در آخر بنویسم که بیاین بحث دعوا های مرگخوار و محفل رو کم کنیم. با هم یه ایفای خیلی خوب بسازیم.(اگع بدونین با این جمله از چن تا مرگخوار کیک مفت گرفتم...)
ساعت حدودا 7 شده بود.هاگرید،برگه را که از شدت عرق اضطراب، آن هم اضطراب نرسیدن به برنامه ماه عسل، خیس شده بود به سوزان بونز تحویل داد و در افق محو شد.
ای تایید صلاحیت کننده! اگه با خواندن این پست، پوکیدی گزینه تایید، اگه مزخرف بود گزینه تایید، اگه بی مزه بود گزینه تایید و برای وصل شدن به اپراتور گزینه تایید رو بزن. مطمئن باش کیک شما محفوظ می ماند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1394/4/4 0:21:55
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1394/4/4 0:23:22
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1394/4/4 0:23:22

«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینهت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگینتر بیا روی سطح برای روز بهتر...»


ادامه یک برنامه خوب هست. وزیران محترم قبلی، اومدن همه سازمان ها رو پلمپ کردن و سازمان هایی که حس کردن، فعالیت در اونجا انجام میشه، به آدم کار بلد دادن.حالا برخی موفق بودن(دوئل میان دو سازمان و ...) و برخی هم موفق نبودن.


















مانند به این گروه خفن نگاه می کردند، نوچه ی شماره 1 دوید و دوید تا به صندلی ای رسید. صندلی را پس کشید و با دستمالی قرمز و مشکی رنگ پارچه ای تمیزش کرد.
