هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۴:۱۳ چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۹۴
#21

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۹ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۰:۲۳:۰۱ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 122
آفلاین
نزدیک صبح بود.سایمن آماندای کوچک را در آغوش خود نشانده و موهای او را نوازش می کرد.
-آماندا!حدس بزن خفاش ها چی تو گوشم زمزمه کردن!
دخترک که همانند گربه ای خانگی از توجه و ملاطفت اربابش لذت می برد،زیر لب گفت:"چی گفتن سرورم؟"
سایمن نرمی گوش آماندا را با ملایمت به دندان گرفت و پاسخ داد:"اونا گفتن دو تا از دوستای محفلیت اومدن خونه ی ریدل و دنبال تو می گردن!...نمی خوای بری و بهشون خوشامد بگی؟"
دخترک از جایش برخاست،با طنازی کرنشی برای ارباب جدیدش کرد و گفت:"اگه سرورم این طور می خوان،حتما!"
بعد با چابکی از پنجره ی اتاق بیرون پرید و خودش را به پشت بام رساند.باد در موهایش می پیچید و او حس گیجی و منگی خوشایندی داشت.هیچ چیز بیش از خدمت به ارباب جدیدش او را خوشحال نمی کرد.
همان طور که بدون ترس از سقوط لبه ی پشت بام راه می رفت، نگاه تیزبینش دو سایه را شکار کرد.در حالی که احساس اشتیاق و تنفر در وجودش شعله می کشید،به نرمی پایین پرید.او نمی توانست بیش از این نفرت از ارباب مرگ و شوق کشتن یاران او را در خودش پنهان کند.آماندا در حالی که لبخندی شرارت بار به لب داشت و چوبدستیش را در دست می چرخاند،مقابل چشمان حیرت زده ی کارآگاهان ظاهر گشت.
اورلا با شادمانی اسم دخترک را صدا کرد.نیمفا هم سعی کرد خوشحال باشد،اما حس ششم خون آشامیش این اجازه را به او نداد.نگاهی به لباس های نازک و زنانه ی آماندا انداخت و بعد چهره ی او را از نظر گذراند.لبخندی وقیحانه صورت دخترک را پوشانده بود و زیباتر از قبل به نظر می رسید.تانکس در حالی که حس نا امیدی به قلبش چنگ انداخته بود،پرسید:"ببینم آماندا!اون تو رو تبدیل کرده؟"
دخترک پرسش نیمفا را نشنیده گرفت و همان طور که چوبدستی اش را به سمت آن ها نشانه گرفته بود،گفت:"داشتین دنبال من می گشتین؟خب کارتونو راحت کردم...حالا میتونیم بازی رو شروع کنیم مگه نه؟"
-.-.-
برایان پشت به ویلای صدفی ایستاده بود و به منظره ی مرموز و بی انتهای دریا می نگریست.همان طور در افکار خودش غوطه می خورد که صدای نوه اش او را از عالم خیال بیرون آورد.
-پدربزرگ!داشتم با آلبوس حرف میزدم...اون گفت که ولدمورت و سایمن وقتی محصل هاگوارتز بودن ،رابطه ی احساسی عمیقی با هم داشتن...
برایان که اندکی رنگش پریده بود ،به سختی زمزمه کرد:"اون...هم چین چیزی گفت؟"
آبرفورث با هیجان ادامه داد:"بله و به خاطر همین احتمالش زیاده که ولدمورت یه تیکه از روحشو تو بدن سایمن گذاشته باشه.پس باید زودتر اون پریزاد دورگه رو پیدا کنیم و بکشیمش!"
برایان که عمدا از تلاقی نگاهش با آبرفورث خودداری می کرد،گفت:"آلبوس اینو خواست؟"
-خب اون گفت که ممکنه سایمن جاودانه ساز باشه.پس معنی حرفش اینه که بایست بکشیمش،مگه نه؟
پدربزرگ آبرفورث پاسخی نداد و قدم زنان به سمت ساحل رفت.آب که معنی رفتار او را درک نمی کرد،به سمتش رفت،بازویش را گرفت و گفت:"پدربزرگ!چیزی هس که به من نگفته باشین؟"


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۱ ۴:۲۸:۵۳


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱۶:۴۱ یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۴
#20

برایان دامبلدور old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۴ دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۴۷ دوشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۴
از دره گودریک
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 94
آفلاین
ابرفورت در یک جنگل سر سبز و زیبا ظاهر شد، نگاهی به آسمان انداخت، هوا ابری بود و بدون شک تا چند لحظه دیگر باران می بارید.
ابرفورت به امید پیدا کردن که شخصی که بتواند کمکش کند، وارد جنگل شد.
چوبدستی اش را از زیر ردایش درآورد و با احتیاط قدم برداشت.
از محوطه بی درختی عبور کرد و کم کم احساس کرد که بین درختان گم می شود. چندین بار احساس کرد کسی یا چیزی با سرعت زیاد از کنارش عبور می کند و ناگهان دستان سردی را روی صورتش حس کرد؛ همان کسی که منتظرش بود:پدربزرگ خون آشامش، برایان دامبلدور.

ابرفورت انتظارش را داشت، با یک حرکت سریع خود را آزاد کرد و به سمت پدربزرگ خون آشامش برگشت.ابرفورت با دیدن ظاهر برایان تعجب کرد، او همیشه پدربزرگش را در ردای سیاه و آراسته دیده بود، اما اکنون، یک پیراهن سفید به تن داشت که لکه ی بزرگ خون روی آن دیده می شد و قسمتی از پیراهن پاره شده بودو مو های طلایی اش بهم ریخته بود و سیخ سیخ شده بود.

برایان فریاد زد:
-ابرفورت!... مگه بهت نگفتم هر وقت با من کار داشتی توی خونه منتظر بمون؟ اگه فقط دو دقیقه زودتر رسیده بودی و من صدای قلبت رو می شنیدم الان زنده نبودی! متوجه نیستی که من اینجا نمی تونم خودمو کنترل کنم؟

ابرفورت چوبدستی اش را زیر ردایش جا داد و گفت:
_ولی تو به عنوان یک پزشک جراح بین مشنگا زندگی می کنی! وقتی یک نفر رو جراحی می کنی، وسوسه نمی شی خون شو بنوشی؟!

برایان با کف دست به پیشانیش زد و گفت:
-من قبل از عمل های جراحی حسابی خودمو اینجا سیراب می کنم اگر هم تشنه ام بشه ، می تونم خودمو کنترل کنم. ولی وقتی برای شکار میام به جنگل، خودمو آزاد می ذارم و اجازه می دم روحیه خون آشامیم بر من غلبه کنه!

ابر فورت سری تکان داد و گفت:
-بهتر نیست توی خونه ات با هم حرف بزنیم؟


برایان با سر تایید کرد و هردو به راه افتادند. در تمام طول مسیر برایان مشغول غر زدن بود:
-باورم نمی شه! یک هفته تمام اون منطقه رو بررسی کردم ، برای این که وقتی رفتم شکار، شکارچی ها نیان اونجا بعدش یک دفعه تو ظاهر میشی! شانس آوردی وقتی که داشتم خون گوزن رو می خوردم، صدای قلبت رو شنیدم.

ابرفورت که حال و روز خوبی نداشت، با سر حرف های برایان را تایید می کرد و هر وقت صحبتهای برایان تمام می شد، کلماتی مانند "آره، درسته "و یا" حق با شماست" را بر زبان می آورد و دوباره غرغر های برایان شروع می شد!

چند لحظه بعد، اب و برایان مقابل خانه سفید و باشکوهی ایستاده بودند.برایان کلیدی را از جیبش درآورد و در خانه اش را باز کرد، ابتدا اب وارد شد و پشت سرش برایان وارد شد و در خانه را بست.

ابرفورت به سرتاسر خانه برایان نگاهی انداخت:
چندین قالیچه قدیمی و رنگ رو رفته روی زمین بود، در یک سمت اتاق قفسه های کتاب قرار داشتند و شاید بیشتر از صد ها کتاب در قفسه ها بود.
یک میز ناهار خوری بزرگ در یک سمت و یک کناپه و تلویزیون در سمت دیگر اتاق قرار داشت.

برایان با دست ابرفورت را دعوت به نشستن کرد و خود به اتاق دیگری رفت.
ابرفورت روی کاناپه نشست و دستانش را با صورتش پوشاند.

چند لحظه بعد برایان برگشت، مانند همیشه ردای سیاهی پوشیده بود و مو های طلایی اش صاف و مرتب شده بود. برایان کنار اب نشست؛ از ظاهر اب ، کاملا متوجه شد که چیزی او را غمگین کرده است.

برایان با مهربانی دستش را روی شانه اب گذاشت و پرسید:
-چی شده اب؟ ظاهرا چیزی ناراحتت کرده.

ابر فورت کف دستش را به برایان نشان داد و گفت:
-چرا خودت نمی بینی؟!

برایان گفت:
-ببخشید فراموش کرده بودم که می تونم از طریق لمس کردن افکار رو بخونم... تقریبا یک قرن میشه که از این نیروم استفاده نکردم!

برایان دست ابرفورت را گرفت، چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید.
تک تک خاطرات ابرفورت، مانند یک فیلم در ذهن برایان پخش می شد:

نقشه هایش، افکارش، صحبت هایش و ... .

برایان دست ابرفورت را رها کرد و گفت:
-و حالا بعد از اجرای نقشه ات؛ فکر می کنی آماندا یک قربانی بی گناه بوده. درسته؟

ابرفورت سر تکان داد و برایان ادامه داد:
- و از من می خوای با سایمن روبرو بشم چون فکر می کنی حریف یک خون آشام، یک خون آشام دیگه اس؟!

ابرفورت بازهم سر تکان داد و ناگهان اشک از چشمانش سرازیر شد و بریده بریده گفت:
-من ...خودخواه بودم...باعث شدم به ...آماندا... آسیب برسه! من به بدی ولدمورتم.

برایان دستی بر سر نوه پیرش کشید و گفت:
-اشکالی نداره...به زودی جبرانش می کنی... منم کمکت می کنم... این سایمن به نظر زیاد باهوش نمیاد!

ابرفورت از جایش برخاست، لبخندی زد و پرسید:
-واقعا کمک می کنی؟

برایان گفت:
-البته!

سپس دستش را به سمت اب دراز کرد وگفت:
-نمی خوای منو به قرارگاهت ببری؟ می دونی که من هیجوقت یاد نگرفتم چطوری آپارات کنم!

ابرفورت دست پدربزرگش را گرفت و گفت:
-خوشتیپ شدی باب بزرگ!

برایان لبخند تلخی زد و گفت:
-زیبا... با شکوه... ثروتمند... خوندن ذهن از طریق لمس کردن ... فناناپذیر...حاضرم همشونو از دست بدم ولی دوباره انسان باشم.

ابرفورت حرفی نزد و به همراه برایان، به ویلای صدفی آپارات کرد.




ویرایش شده توسط برایان دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۲۹ ۱۶:۴۹:۴۹

آخرین دشمنی که نابود می شود؛ مرگ است.



تصویر کوچک شده

کاراگاه برایان دامبلدور


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱۴:۵۳ شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۴
#19

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۹ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۰:۲۳:۰۱ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 122
آفلاین
زبانه های درد بی رحمانه در همه جای بدن اورلا شعله کشید.سم کشنده مار به سرعت در خونش پخش شد.در حالی که به خودش می پیچید و روی زمین غلط می زد،بالا آورد.به تدریج بینایی اش را از دست داد و تنها رنگی که می دید،سفید خالص بود.دستانش را محکم روی چشم هایش فشار داد و فریاد زد:
-نه!نه!!
آوای خنده ای سردگوش های اورلا را پر کرد.همان طور که خون و کف از دهانش جاری بود،تشنج کرد و بعد مثل یک تکه چوب آرام و بی حرکت شد.نمی دانست چه مدت به همان حالت باقی ماند.اما طنین آوایی او را به خود آورد.کسی اسمش را با حالتی موسیقی وار صدا می کرد.چشمانش را گشود.هنوز هم در آن اتاق ترسناک به سر می برد.اما خبری از لرد سیاه و جانور خبیث نبود.اورلا متوجه شد دیگر احساس درد نمی کند.بدنش را وارسی کرد و هیچ اثری از نیش مار ندید.گیج و سردرگم شد.اما به خودش گفت:"اورلا!الان وقتش نیس که بشینی و بهت زده به در و دیوار نگاه کنی...باید عجله کنی و آماندا رو پیدا کنی!"
بعد از جایش برخاست و از تالار خارج شد.مدتی در آن راهروهای طولانی به جست و جو پرداخت و اتاق های مختلف را بررسی کرد.می خواست آماندا را صدا کند ،اما فکر کرد شاید مرگخواران صدایش را بشنوند.کم کم داشت ناامید می شد که دوباره همان آوا را شنید.
-اورلا!اورلا!
کسی اسمش را صدا می زد.آهنگی لطیف و ملایم که گوش هایش را نوازش می داد.جهت صدا را دنبال کرد و بالاخره توانست اتاقی را که منبع آوا بود،پیدا کند.در حالی که قلبش به شدت می تپید،دستگیره در را چرخاند و داخل شد.آماندای کوچک صحیح و سالم کف آنجا نشسته بود.اورلا با خوشحالی دخترک را در آغوش گرفت و زمزمه کرد:"بالاخره پیدات کردم!"
لحظاتی به همان حال باقی ماندند تا اینکه صدایی هیس مانند از جانب دخترک اورلا را از جای پراند.در حالی که ترس هم چون ماری در شکمش پیچ و تاب می خورد،آماندا را از خودش دور کرد و با وحشت به چهره ی او خیره شد.صورت دخترک پر از فلس هایی رنگین بود و مردمک چشمانش حالت عمودی داشت.آماندا زبان دو شاخه اش را بیرون آورد و بعد به اورلا حمله کرد.دندان هایی تیز در گوشت زن جوان فرو رفت و او با تمام وجود جیغ کشید.
-آروم باش اورلا!آروم باش!
کوییرک همان طور که دست و پا می زد،چشمانش را گشود و با تعجب همکارش نیمفا را دید که کنارش روی زمین نشسته بود.شیاری از خون اطراف دهان تانکس دیده می شد.اورلا که داشت به تدریج هوش و حواسش را به دست می آورد،متوجه شد که دیگر در منزل ریدل نیست.نگاهی به اطرافش انداخت و گورهایی بدون سنگ قبر دید.
تانکس گفت:"اونا فک کردن تو مردی و توی گودال خاکت کردن!...واقعا چه قد سخاوتمند!...اما دیگه لازم نیس نگران باشی دوست من!سمو از بدنت خارج کردم!"
اورلا نگاهی به جای دندان های نیمفا روی پوستش انداخت و در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت:"اوه دورا! ممنونم و خیلی...خیلی متاسف!من نتونستم!...من موفق نشدم!"
تانکس شانه های اورلا را نوازش کرد.
-گریه نکن عزیزم!نباید ناامید بشی!...تو ضعیف نیستی،فقط هنوز اورلای واقعی رو نشناختی...یه چیزی درونت هس که هنوز کشف نکردی!
اورلا به چشمان دوست و همکارش خیره شد.کسی که زندگیش را نجات داده بود،آن هم نه فقط برای یک بار!مطمئن بود که تانکس آن حرف ها را صرفا برای دلداری دادن و خشنود کردنش به زبان نیاورده بود.او به نیمفا اطمینان داشت.او به خودش و قدرت های ناشناخته اش ایمان داشت.لبخندی به لب آورد و دوباره از تانکس تشکر کرد.نیمفا شنلش را روی او انداخت و گفت:"یه کم استراحت کن!...بعدش میریم به همون جایی که باید...میریم به منزل ریدل!"
اورلا چشمانش را بست و سعی کرد مغزش را از افکار بیهوده خالی کند.تانکس هم کنار دوستش دراز کشید و تلاش کرد تصویر زنی با موهای مشکی و آرواره ی محکم را از ذهنش دور کند.فعلا باید روی نجات آماندا تمرکز می کرد،دخترکی که به نوعی قربانی نقشه های نیک و پسندیده ی ارباب مرگ شده بود.
-.-.-
ولدمورت بالای سر سایمن ایستاده بود و با چهره ای بی حالت به مرد موطلایی نگاه می کرد.پریزاد دورگه روی زمین افتاده و از حال رفته بود.لرد سیاه حتی با پیشرفته ترین طلسم های شکنجه هم نتوانسته بود او را به حرف بیاورد.لرد به یاد آورد در دوران نوجوانیش وقتی طلسم شکنجه را تازه یاد گرفته بود،دوست موطلاییش با خوشحالی داوطلب شد تا برده ی او باشد و لرد طلسم را رویش آزمایش کند.خاطرات ولدمورت را محاصره نمودند و او سعی نکرد این روند را متوقف کند.
تام مارولو ریدل نوجوان با قامتی بلند رو به روی بهترین دوستش ایستاده بود و طلسم شکنجه را برای چندمین بار رویش اجرا می کرد.پسرک موطلایی در حالی که از شدت درد فریاد می کشید،روی زمین افتاد.تام کنار سایمن نشست،چانه اش را گرفت و در حالی که به چهره رنگ پریده و دردآلودش خیره شده بود گفت:"من بهت صدمه زدم!"سایمن لبخندی زد و زمزمه کرد:"پس بیشتر صدمه بزن!"
تصاویر گذشته محو شدند و لرد به زمان حال برگشت.جلو رفت،با نوک پایش چانه ی سایمن را لمس کرد و با صدایی بی روح گفت:"من بهت صدمه زدم!"سایمن با لبخند پاسخ داد:"پس بیشتر صدمه بزن!"



پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱۴:۳۹ جمعه ۲۷ شهریور ۱۳۹۴
#18

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۰۶:۵۸
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 1005
آنلاین
خلاصه:
لرد ولدمورت هري پاتر را شكست مي دهد ولي آبرفورت دامبلدور سعي مي كند محفلي إيجاد كند و با لرد مبارزه كند. در طَي اتفاقاتي املاين به دست مرگ خواران مي افتد واي بعد
املاين به طريق يك رزمرتاز موفق مي شود از قرارگاه موگ خواران فرار كند ولي وقتي كه برمي گردد به خاطر شكنجه هايي كه شده افسرده مي شود. از طرفي ارولا مي رود تا آماندا را نجات دهد ولي خودش گير مي افتد.
--------

آب با ناراحتي به جاي خالي ارولا نگاه كرد. ساير جادوگران و ساحران منتظر بودند تا واكنش آب را ببيند ولي آب تنها زير لب گفت:
_ دختر كوچولوي بيچاره!

و بعد از آن به اتاقش رفت. بقيه هم به آشپزخانه رفتند و در زماني كه منتظر آماده شدن غذا بودند، شروع به صحبت درباره ي ارولا شدند.

خانه ي ريدل

نجيني دور طعمه اش چرخيد و هيس هيس كرد و با چشمان سبزش به ارولا نگاه كرد. ارولا ترسيده بود ولي نمي توانست حركت كند. تمام بدنش پر بود از نيش هاي آن كار وحشت ناك.

نجيني با هيس هيس آرامي به ارولا نزديك شد، ارولا كه مرگ را حتمي مي دانست، به اين فكركرد كه آمدنش به اينجا بي نتيجه بوده. هنگامي كه نيش ناجيني رو به روي صورتش بود و زهر روي صورتش مي ريخت، فكر عوض شد.

در لحظه هاي آخر براي اينكه ارباب مرگ بتواند ارباب تاريكي را شكست دهد، براي اينكه دنيا دوباره جايي براي عشق ورزيدن باشد، براي اينكه مردم زير سلطه ي ترس نباشند، دعا كرد. نمي دانست دعا كردن فايده اي دارد يا نه ولي آخرش يك امتحان ساده بود.

هاگزميد

هوچي ، جن خونگي در دفتر آب را باز كرد و وارد شد. سرش را چرخاند ولي آب را نديد. سيني غذا را روي ميز گذاشت و صدا زد:
_ ارباب؟ ارباب مرگ؟

نسيم خنكي از پنجره ي باز شده به داخل وزيد، نسيم نشانه اي بود، نشانه ي رفتن آبر فورت.

_______
معلوم نيست كه ارولا مرده يانه، نَفَر بعد مي تونه ارولا را به عنوان يه زنداني نگه داره يا به شهيد در راه رستگاري تبديل اش كنه.





پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱:۱۹ پنجشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۴
#17

اورلا کوییرکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۰ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۸ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 477
آفلاین
اورلا در اتاقش نشسته بود. از رفتن املاین خیلی ناراحت بود ولی هیچ کاری از دستش برنمیامد. ابرفورث به او لطف کرده بود و اتاقی کوچک و مشترکی با نیمفادورا تانکس به او داده بود. از درون ساک کوچکش چندین کتاب بیرون آورد و کنار تختش گذاشت که ناگهان کسی با دستش به در ضربه زد.

- بفرمایید... نمیفا اشکالی نداره از میز تحریرمون استفاده...
- اورلا اگه میشه می خوام یه دقیقه وقتت رو بگیرم.

اورلا برگشت و کمی سرخ و سفید شد، چون این نیمفادورا نبود که وارد اتاق شده بود، ابرفورث دامبلدور بود. اورلا مرتب رو تخت نشست و ابرفورث روی تخت نیمفادورا طوری نشست که رو به روی اورلا قرار بگیرد.
- خوب نمیدونم از کجا شروع کنم. خوب بذار رک و راست بهت بگم...

اورلا دیگر با تعحب به ابرفورث نگاه می کرد و او هم نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- خوب تو باید بری. یعنی این که میدونم توانایی هات زیادن ولی قرارمون این بود که اگه تو ماموریت شکست بخوری از اینجا بری.

اورلا دلش می خواست بر سر ابرفورث فریاد بکشد و آخر هم این احساس بر او حاکم شد.
- آخه به من چه ربطی داره؟ خوب آماندا نبود. به من چه؟ اصلا وقتی یه نفر یه دفعه بیاد خون بخوره و خون آشام شه، شما چی کار می کنین؟ من میرم، ولی تا آماندا رو پیدا نکردم بر نمیگردم تا بهتون ثابت کنم آدم لایقی هستم.

ابرفورث متعجب شد و گفت:
- ولی...
- برین بیرون!

ابرفورث با ناراختی از اتاق بیرون رفت.

اورلا ناگهان به خود آمد. عذاب وجدانی حاکی از فریادش بر سر ابرفورث سراغش آمده بود. چرا ابرفورث درکش نمی کرد؟ حالا دردسر دیگری برای خودش درست کرده بود. با ناراختی بلند شد تا خودش را برای رفتن آماده کند.

ساعاتی بعد...

- اورلا نرو...
- بازم فکر کن.

اورلا با شنل همیشگی اش دم در ایستاده بود و رو به حمعیتی که برای بدرقه ای او آمده بودند گفت:
- من میرم و با آماندا برمیگردم. املاین تو دیگه نمیری؟

اورلا جمله آخرش را رو به املاین ونس گفت و او هم با مهربانی جواب داد:
- فعلا نمیرم. خوب به نظر من وقتی تصمیمت رو گرفتی نمیتونیم جلوت رو بگیریم.
- فقط میتونم بگم مواظب خودت باش.

ابرفورث که جلوتر از همه ایستاده بود این جمله را گفته بود. اورلا با این حرف ابرفورث اشکش بدون اختیار سرازیر شد و هق هق کنان گفت:
- خیلی کم اینجا بودم ولی خوشحالم که بازم کنارتون بودم. خداحافظ.

اورلا در را باز کرد و از ویلای صدفی بیرون رفت. به محض این که خارج شد، گریه اش گرفت اما خیلی طول نکشید و اورلا مصمم شد که به عمارت مالفوی ها و در واقع قرارگاه مرگخوار ها برود تا شاید بتواند آماندا را در آنجا پیدا کند.

عمارت اربابی مالفوی

اورلا با ترس، چوبدستی اش را نگه داشته بود و در راهرو های تاریک عمارت پیشروی می کرد. در ذهنش توصیفات املاین از بی هوش شدنش تکرار می شد و هر دفعه اورلا برمی گشت تا کسی از پشت به او حمله نکند.

- استیوپفای!

در یکی از دفعاتی که اورلا برگشته بود مرگخواری به او طلسمی شلیک کرده بود. حالا دیگر اورلا بی حرکت روی زمین افتاده بود.

اتاق اصلی عمارت اربابی مالفوی

- ارباب بهتر نیست خودمون... این بیدار شده!

اورلا روی زمین سنگی عمارت مالفوی ها به کمک دیواری نشسته بود. چشمانش را به سختی گشود. لحظه ای بعد متوجه شد که دستانش با دستبند های فلزی بسته است. سرش را بلند کرد. ولدمورت جلویش ایستاده بود و بلاتریکس پشت ولدمورت دست به سینه ایستاده بود. ولدمورت بعد از این که مار محبوبش نجینی را نوازش کرد گفت:
- خوب اورلا. شنیدم ارباب مرگ رو میشناسی، نمی خوای اطلاعاتی از اون و کارهاش به ما بگی؟ قول می دم اگه همه چیز رو آروم و بی سر و صدا بگی کسی باهات کاری نداشته باشه.

اورلا با لبخند به چشمان قرمز و مار شکل ولدمورت نگاه کرد و آرام گفت:
- تو کی قول دادی که بهش عمل کنی؟ من بهت هیچی نمیگم. حاضرم بمیرم ولی راه آلبوس دامبلدور، بزرگترین جادوگر قرن رو ادامه بدم.

بلاتریکس از حرف اورلا عصبانی شد ولی با حرکت دستان اربابش آرام ایستاد. ولدمورت با لبخند شیطانیش ادامه داد:
- اون قرن تموم شده خانم کوچولو. باشه من نمیخواستم با خشونت باهات رفتار کنم. تو یکی از اون افرادی هستی که قرار بود به هرحال ازت بازجویی بشه و خودت هم خیلی به من کمک کردی. راستی جنگ هاگوارتز رو یادته؟ نجینی خیلی دوست داره بازهم طعم خون و گوشت تو رو بچشه. فیس س یس هاشی( شروع کن نجینی).

نجینی با علاقه به سمت اورلا شیرجه زد و دو نیش زهرآگینش را در بدن اورلا فرو کرد. صدای جیغ های پی‌در‌پی اورلا با صدای قهقه های ولدمورت و بلاتریکس، تا مدت ها در عمارت میپیچید.


ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۲۶ ۷:۰۵:۱۱

خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۷ چهارشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۴
#16

املاین ونسold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۳ پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۳:۳۵ دوشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۵
از لندن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 22
آفلاین
املاین روی شن و ماسه های ساحلی فرود آمد، خیسی و نرمی شن و ماسه ها را زیر خود احساس میکرد. بوی نمک دریا در مشامش میپیچید، دلش میخواست چشمانش را باز کند و موقعیت خود را شناسایی کند اما، حتی نای باز کردن چشمهایش را نداشت. تک تک اعضای بدنش درد را فریاد میزدند. در آن لحظه فقط میخواست به خوابی برود که هیچی حس نکند...

از سرو صداهای اطرافش چشم گشود، حالا رو یک تخت نرم و راحت دراز کشیده بود، کمی طول کشید تا موقعیتش را تشخیص دهد. ابرفوث و افراد محفل دورتادورش بودند، نیمفادورا تانکس کنارش نشسته بود و مرهم های گیاهی روی زخمش میگذاشت. ابرفورث وقتی دید چشم هایش باز است گفت:
-حالت چطوره املاین؟؟
اما جوابش فقط نگاه سرد و بی حالت او بود، اورلا با نگرانی گفت:
-چرا حرف نمیزنه؟
-چیزی نیست بهتره تنهاش بذاریم تا کمی استراحت کنه. به اندازه کافی کشیده.

ابرفورث این را گفت ،به آرامی به املاین لبخندی زد و بعد همگی جز تانکس از اتاق بیرون رفتند.
به ظاهر تانکس نگاهی کرد. لاغر و تکیده به نظر میرسید و زیر چشمانش کاملا گود رفته بود، تانکس در حین مداوایش لب گشود:
-تو خیلی شجاع بودی املاین.هرکس دیگه جای تو بود شاید دووم نمیاورد.همه ما بهت افتخار میکنیم، خدا کنه قرار گاهو از ویلای صدفی جای دیگه نبرن هنوز خوب نشدی، نیاز به استراحت داری.
او جوابی نداد، تانکس ظرف حاوی مرهم های گیاهی را برداشت، لبخندی زد و تنهایش گذاشت.

چند روز بعد ویلای صدفی

املاین از وقتی که به هوش آمده بود، با هیچکسی صحبت نکرده بود. زخم هایش رو به روز بهتر میشدند اما، هر کس از او سوالی میپرسید یا همدردی میکرد جوابش فقط، سکوت او بود.
یک روز که املاین داشت از پنجره موجهای دریا را تماشا میکرد ، تانکس به او گفت که جلسه ای تشکیل شده و بهتر است شرکت کند.

با بی میلی به اعضای گروه پیوست. ابرفورث به او لبخندی زد ، به آرامی شروغ به سخن گفتن کرد:
-خوشحالم که میبینم حالت بهتر شده املاین. باعث افتخار همه مایی تو وفاداریتو کامل به محفل نشون دادی.
لحاظتی سکوت برقرار شد، وقتی از کسی جوابی نرسید ادامه داد
-یه سری سرنخ هایی به دست آوردیم برای مقابله با ولدمورت. یه ماموریتی هس که فکر کنم فقط تو میتونی انجامش بدی املاین.هر وقت آمادگی داشتی به ما بگو، تا جزیاتشو برات شرح بدیم.
بازهم سکوتی بر فضا حاکم بود، ابرفورث این سکوت را بر رضایت املاین گذاشت، خواست جلسه را کامل شروع کند که...
-من دیگه نمیخوام عضو محفل باشم.
همه سر ها با حیرت و شگفتی به طرف املاین چرخید، ابرفورث متعجب پرسید:
- برای چی املاین؟
تمام خشم و سرخوردگی املاین فوران کرد:
-چرا نمیخواین قبول کنین ولدمورت برده؟؟ فقط داریم وقتمونو با یه مشت برنامه های مسخره و هیچ پوچ هدر میدیم!همه افراد یکی یکی کشته میشن! اما تا الان چه فایده داشته؟؟! هیچی!
اشک هایش سرایز شده بودند، با صدای بلند تری فریاد زد:
- دیگه نمیخوام این مسخره بازیاتونو تحمل کنم. دیگه تو محفل نمیمونم که واستون حمالی کنم، آخرشم هیچی به هیچی. دیگه نمیخوام شاهد کشته شدن عزیزانمون باشم! دیگه بسه !
از جا برخاست و افراد محفل را ،متحیر وحیرت زده تنها گذاشت.

نمیدانست چه قدر زمان گذشته بود، او مصمم خود را برای رفتن آماده میکرد، دیگر توانایی اش را نداشت...
تقه ای به در اتاق خورد و ابرفورث وارد شد، مدتی بعد با لحن آرامی گفت
-میدونم که خیلی سختی کشیدی و کاملا حق داری. هر تصمیمی که تو بگیری ما بهش احترام میذاریم ، اگه فکر میکنی رفتن برات بهتره میتونی بری.
سپس قاب آویز کوچک و نقره ای را به دست او داد
- این مال توعه ، بهت برش میگردونم. امیدوارم هر جا هستی موفق باشی.
وبعد تنهایش گذاشت، املاین در حالی که عکس آنا را نوازش میکرد سیل اشک هایش روان بودند، رفتنش یعنی پایمال کردن خون بهترین دوستش ، خیانت به همه کسانی که در این راه جان باخته بودند. نه اون نمیتوانست به همین راحتی تسلیم شود باید انتقام میگرفت، باید.....


تصویر کوچک شده


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۶ سه شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴
#15

برایان دامبلدور old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۴ دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۴۷ دوشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۴
از دره گودریک
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 94
آفلاین
عمارت اربابی مالفوی

لردولدمورت، در اتاقی تاریک ایستاده بود و از پنجره اتاق به بیرون خیره شده بود.
اتاق تقریبا خالی بود. تنها یک شومینه روشن بود که نور سبز آتش آن اتاق را روشن می کرد.نجینی، کنار شومینه بود و ظاهرا در حال چرت زدن بود.

در اتاق باز شد و لوسیوس مالفوی وارد اتاق شد، تعظیم کرد و گفت:
-سرورم... .
لرد رویش را از پنجره به سمت لوسیوس برگرداند و گفت:
-چی شده، لوسیوس؟

لوسیوس جعبه بزرگ و سفیدی در دست داشت.آن را بالا گرفت و گفت:
-سرورم...این بسته رو همین الان یک جغد فرستاده، روش نام املاین ونس نوشته شده.
-بازش کن!

لوسیوس جعبه را روی زمین گذاشت و در آن را باز کرد. ولدمورت به آرامی چوبدستی اش را از زیر ردایش بیرون آورد و آن را به سمت جعبه گرفت.
لوسیوس دستانش را داخل جعبه برد تا شی داخل آن را بردارد. وقتی دستان لوسیوس بالا آمدند، ولدمورت جعبه کوچک و سیاهی را دید.

-بیا جلو تر لوسیوس!

لوسیوس با قدم های لرزانی جلو آمد.با این که او سال ها مرگخوار بود، اما بازهم از تنها شدن با لرد سیاه وحشت داشت.
ولدمورت با دیدن بدن لرزان مرگخوارش، لبخند زد. او همیشه دوست داشت تا ترس را در چهره های دیگران ببیند.
لوسیوس با دستان لرزانش در جعبه کوچک را باز کرد.

ولدمورت با دیدن شی داخل جعبه؛ ابتدا تعجب کرد، اما تعجب، به سرعت جای خود را به لبخندی ترسناک داد.
ولدمورت، جعبه را از دست لوسیوس گرفت و گفت:
-املاین رو بیارش اینجا. فکر کنم بدونم این وسیله به چه دردی می خوره!

لوسیوس دوباره تعظیم کرد و از اتاق خارج شد.


دقایقی بعد


ولدمورت با لبخندی ترسناک نگاهی به املاین انداخت:کبودی بزرگی زیر چشم چپش دیده می شد، رد ناخن هایی از زیر چشم راستش شروع میشد و تا چانه اش ادامه میافت،جای چند زخم عمیق روی پیشانی اش به چشم می خورد.

املاین درست در وسط اتاق، روی زمین افتاده بود و بیست مرگخوار که همگی نقاب زده بودند؛ دورتادور املاین ایستاده بودند.
ولدمورت جعبه کوچک و سیاه رنگ را به طرف املاین انداخت و گفت:
-بیا بگیرش! ظاهرا مال توئه.

املاین با دست هایی لرزان؛ در جعبه را باز کرد و شی داخل آن را برداشت: یک گوی زرین قدیمی و خاک گرفته.

املاین گوی زرین را برداشت و آن را کف دستش قرار داد.
بلاتریکس لسترنج که سمت راست ولدمورت ایستاده بود؛ نقابش را برداشت و به آرامی زیر لب گفت:
-سرورم... .
ولدمورت دستش را بالا آورد و گفت:
-ساکت شو بلا!... می دونم دارم چی کار می کنم!...ظاهرا این گوی، حافظه بدنی داره.

گوی زرین، در کف دستان املاین، در حال باز شدن بود تا شی داخلش را تسلیم کند.
در داخل گوی، کاغذ مربع شکل کوچکی قرار داشت و یک قاب آویز کوچک و نقره ای رنگ.
املاین به خوبی آن قاب آویز را می شناخت، هدیه آنا برای تولدش بود.

ولدمورت خم شد تا کاغذ کوچک را بردارد.لرد تای کاغذ را باز کرد و با صدای بلند شروع به خواندن جملات نوشته شده کرد:

آخرین دشمنی که نابود می شود؛ مرگ است.
عشق، قوی ترین اسلحه در جهان است.

ولدمورت پوزخندی زد و گفت:
-عشق...چرت ترین چیزیه که توی زندگیم شنیدم!...عشق نتونست مانع سقوط دامبلدور از برج بشه!...نتونست مانع من بشه تا هری پاتر رو بکشم!...عشق... .

اما املاین به حرف هایی لرد توجهی نداشت، او با دیدن قاب آویز، اشک از چشمانش سرازیر شد، قاب آویز را باز کرد تا برای آخرین بار نگاهی به عکس آنا بیندازد.
املاین، انگشت لرزانش را به سمت عکس برد تا آن را لمس کند.

به محض این که نوک انگشتان املاین، عکس را لمس کرد، اتفاق عجیب افتاد:نور آبی رنگی درخشید و املاین احساس کرد طناب محکم به دور شکمش می پیچد و او را به سمت بالا می کشاند.

بلاتریکس با دیدن نور آبی، فریاد زد:
-جلوشو بگیرین!

اما دیگر کار از کار گذشته بود. املاین با یک رمزتاز از آن جا فرار کرده بود.

ولدمورت، خشمگین به نقطه ای که چند لحظه قبل، املاین غیب شده بود، خیره شد.
خشم در وجودش موج می زد؛ چوبدستی بلندش را بالا آورد، یک بار، دوبار، سه بار و هر بار، پرتو های سبز رنگی به سمت مرگخواران شلیک می شد.

مرگخوارانی که شاهد ماجرا بودند، از مقابل لرد سیاه پراکنده شدند، بلاتریکس و لوسیوس در گریزشان به سوی در اتاق از دیگران پیشی جستند و آنان که باقی ماندند؛ همگی به قتل رسیدند.


ویرایش شده توسط برایان دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۲۴ ۲۳:۳۲:۱۷
ویرایش شده توسط برایان دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۲۴ ۲۳:۳۶:۴۱

آخرین دشمنی که نابود می شود؛ مرگ است.



تصویر کوچک شده

کاراگاه برایان دامبلدور


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱۳:۴۰ سه شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴
#14

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۹ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۰:۲۳:۰۱ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 122
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه بالاخره هری پاترو شکست داد.اما حالا سر و کله ی یه دشمن جدید پیدا شده.شخصی به اسم ارباب مرگ.اون در حقیقت آبرفوث برادر دامبلدور هست که ابر چوبدستی،سنگ و شنل نامرئی کننده رو در اختیار داره.(ولدمورت هویت ارباب مرگ رو نمیدونه.)آدمای آب حافظه ی دختر بچه ای به اسم آماندا رو با ابرچوبدستی دستکاری می کنن.آماندا در اختیار جادوگران سیاه قرار می گیره،در حالی که با ترس و لرز راجب موجودی به اسم ارباب مرگ حرف می زنه.ولدمورت یه فهرست به بلاتریکس میده.تو این فهرست اسامی یه سری از جادوگران سفید هس که بلا بایست ازشون بازجویی کنه.یکی ازون ها خواهرزاده ش نیمفادورا هست.طی یه سری حوادث پدر دورا برای محافظت ازون کشته میشه و دورا قدرت خون آشامی جدیدی به دست میاره و تصمیم میگیره از بلا انتقام بگیره.از طرفی شخصی به اسم سایمن که یه جادوگر دورگه(پریزاد/خون آشام)هست،از آبرفوث مبلغ زیادی پول میگیره تا در عوض ماموریتی براش انجام بده.سایمن که متخصص موسیقی هست،یه بلایی سر دو تا از مرگخوارها میاره و بعد همراه آماندا کوچولو به روسیه میره.ولدمورت متوجه میشه که سایمن،دوست دوران جوونیش برای ارباب مرگ یه کارایی انجام داده و نگران میشه.چون خیلی سال پیش قسمتی از روحش رو در بدن سایمن کار گذاشته و اونو تبدیل به جاودانه ساز کرده.لرد سیاه به روسیه میره و سایمن رو پیدا می کنه.و از طرف دیگه،ارباب تاریکی شروع میکنه به شکنجه ی یاران سفیدی از جمله املاین وینس تا بتونه به اطلاعاتی از ارباب مرگ و دشمنانش دست پیدا کنه.


________________

ویرایش ناظر: سوژه کمی سنگین و پیچیده بود و پست های طولانی و زیادی زده شده بود. برای همین خودم از مروپ که در جریان داستان بود خواستم که در صورت امکان خلاصه رو بذاره. بابت خلاصه ازشون تشکر می کنم.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۲۴ ۲۰:۵۰:۳۳


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۲:۱۱ سه شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴
#13

املاین ونسold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۳ پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۳:۳۵ دوشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۵
از لندن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 22
آفلاین
باد تند پاییزی میوزید، برگ های درختانی که دیگر مقاومتی نداشتند از جای خود کنده میشدندو زمین زیرشان را همچون فرشی،میپوشاندند. بعضی از این برگان زیر پای ساحره ای که عبور میکرد، خرد میشدند . صدای خرچ خرچی که از برگان پاییزی میامد نشانه اعتراضشان بود. ساحره که املاین ونس نام داشت شنلش را محکمتر به خود پیچید.
دیگر اثری از شادابی و سرزندگی در صورتش نبود، چشم های گود رفته اش حاصل ماموریت های سختش بود. موهایش کدر و لبانش کبود شده بودند. نگاهی به اطرافش انداخت. در گودریک هالو جز خودش موجود زنده ای نبود. حتی صدای از کلیسایی نزدیک قبرستان ،به گوش نمیرسید. املاین از میان آرامگاه های مردگان گذشت و به مکان مورد نظرش رسید، خانه ابدی بهترین دوستش.
املاین به مزار دوستش خیره شد
اشک هایش پوست سردش را میسوزاندند. کلمات یارای تسکین بخشیدن به غم درونش را نداشتند. به سختی لب هایش را از هم گشود:
-تولدت مبارک آنا! یادته باهم قرار گذاشته بودیم وقتی لرد سیاه سقوط کرد ، روز تولدت بریم رستوران سه دسته جارو تا شب فقط نوشیدنی کره ای بخوریم؟؟! واقعا فکرشو نمیکردم که روز تولدت به جای سه دسته جارو قرارمون قبرستون گودریک هالو باشه.
املاین اشک هایش را پاک کرد، با صدایی بفض آلودادامه داد:
-تنها کسی بودی که منو به خاطر حواس پرتی و فراموش کاری هام مسخره نکردی. اون روزی که به جای مسخره کردنم دست دوستی به سمتم دراز کردی، هیچوقت فراموش نمیکنم.

چوبدستی را از شنلش بیرون کشید و ضربه ای به آرامگاه آنا زد. دسته گلی زیبا ،با گل های صورتی خوشرنگی پدیدار شدند. به آرامی روی آرامگاه دوستش دست کشید.
نگاهی به اطرافش کرد، آرامگاه خانواده پاتر فقط دو قدم با آرامگاه آنا فاصله داشت و اکنون هری پاتر به خانوادش ،پیوسته بود. صدای هو هوی حزن انگیز جغدی به گوش میرسید ، املاین در این فکر بود که سری به آرمگاه پاتر ها بزند که...
صدای قدم هایی را از پشت سرش شنید، بلافاصله برگشت و با چوبدستی اش نشانه گرفت ولی دیگر دیر شده بود..
_استوپیفای
پرتو سرخ رنگی به قفسه سینه املاین برخورد کرد و او دیگر چیزی نفهمید.

چند ساعت بعد، زیرزمین عمارت اربابی مالفوی

املاین به هوش آمده بود ، سعی میکرد زنجیر هایی که دستانش را اسیر کرده بودند باز کند،اما تلاشش نتیجه جز طنین انداز شدن صدای جرینگ جرینگ وحشیانه زنجیرها نداشت.
در حالی که املاین برای نجات و رهایی تلاش میکرد ، صدای باز شدن در زیر زمین به گوش رسید. املاین ازنور کمی که از در باز شده تابید، فهمید شخصی که وارد شد کسی جز، بلاتریکس لسترنج نیست.
بلاتریکس موهای پرپشتش را عقب راند و با لبخند زشتی گفت:
-لرد سیاه میخواد ببینتت امیلی کوچولوی خنگ.
_زنیکه پست فطرت حالم ازت بهم میخوره!
بلاتریکس نچ نچی کرد و با چوبدستی اش ضربه ای به زنجیرها زد. وقتی زنجیر ها باز شدند با لحن تهدید آمیزی گفت:
-مراقب باش خانوم کوچولوی زشت و گرنه قبل لرد سیاه من کارتو تموم میکنم.

لحظاتی بعد،املاین دست بسته در محاصره مرگخوارانی که پوزخند زنان به او نگاه میکردندایستاده بود. صدای سرد و بی روح لرد ولدمورت طنین افکند:
- ببیننید کی اینجاس. دوشیزه املاین ونس. نوکر سرسپرده ابرفورث بردار احمق دامبلدور و محفل ققنوس.
مرگخواران با حالتی تمسخر آمیز خندیدند،ولدمورت ادامه داد:
-اینم جزو همون احمقایی که فک میکنن میتونن در برابر من مقاومت کنن ، و منو شکست بدن! این احمقها نمیخوان قبول کنن من پیروز شدم، دامبلدور پیرو خرفت و هری پاتر قهرمانشونم من کشتم! دوستان و طرفداران پاتر رو به جزاشون رسوندم تا درس عبرتی واسه بقیه باشه.
املاین در آن لحظه فقط میخواست ولدمورت را تیکه پاره کند.

ولدمورت جلو آمد و روبه وری املاین قرار گرفت ، در حالی که انگشتان سفید و کشیده اش را ، روی صورت او میکشید به آرامی گفت:
- من همچیو در موردت میدونم املاین. میدونم حتی انقد ساده ای که راحت به حرف میای. میدونم از اینکه لمست میکنم، چندشت میشه.هر اطلاعاتی درمورد محفل ققنوس و اون ابرفورث داری به ما بگو ، همچنین درمورد اون نیمفادورا تانکس . به ما ملحق شو و ببین در چه جایگاه خارق العاده ای قرار میگیری.وگرنه در برابر خشم لرد سیاه قرار میگیری، لرد سیاه بخشنده نیست املاین.

املاین با نفرت و تنفر به ولدمورت نگاه میکرد، خونش در رگ هایش میجوشید ، با شجاعت فریاد زد:
- بازم همون اشتباه ها رو داری میکنی!من دیگه اون دختر ساده حواس پرت نیستم.!آره به قول تو نوکر سرسپرده دامبلدور و محفل ام. تا زمانی که زنده ام هرگز از اینکه انتقام خودمو و دوستامو ازت نگیرم دست نمیکشم. من هیچی به تو نمیگم ولدمورت حتی اگه منو شکنجه ام بدی هم چیزی نمیگم! بهتره منو بکشی چون فایده ای واست ندارم.
ولدمورت پوزخند سردی زد:
- بهت گفتم که چه قد ساده ایی.خودت خواستی، اما قبل مرگت باید تاوان گستاخیت در برابر اربابتو بدی.
سپس چوبدستی اش را به سمت املاین نشانه گرفت ،صدای جیغ های املاین در عمارت اربابی مالفوی طنین انداز شد.


ویرایش شده توسط املاین ونس در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۲۴ ۲:۱۶:۱۰
ویرایش شده توسط املاین ونس در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۲۴ ۲:۱۸:۱۲
ویرایش شده توسط املاین ونس در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۲۴ ۲:۲۸:۳۵

تصویر کوچک شده


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۸ دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۴
#12

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۹ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۰:۲۳:۰۱ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 122
آفلاین
نیمه شب بود.نیمفادورا و اورلا مشغول پیشروی در ضلع غربی خانه ی ریدل بودند.مدتی در سکوت راه رفتند تا بالاخره به یک در چوبی بزرگ رسیدند که رویش پر از کنده کاری هایی به شکل مار بود.دورا به آرامی در را گشود و بعد دو نفری وارد شدند.همه جا تاریک بود و چیزی نمی دیدند.
-لوموس!
چند لحظه بی حرکت سر جایشان ایستادند.ناگهان اورلا در حالی که ناخودآگاه دندان هایش به هم می خورد،بازوی تانکس را گرفت.
-دورا!یه صدایی اومد...تو نشنیدی؟
نیمفا دست سرد و عرق کرده ی همکارش را فشرد و با لحنی نیرو بخش گفت:"آروم باش!"
باد سردی به صورت دختران جوان برخورد کرد و صدایی هیس مانند در تالار پیچید.لحظاتی بعد بالاخره انتظارشان به سرآمد و موجودی غول پیکر از تاریکی انتهای اتاق به سمتشان آمد.جانوری که از کمر به بالا شکل یک زن را داشت و نیم دیگر بدنش همانند دم ماری عظیم الجثه بود.
اورلا که نفسش بند آمده بود گفت:"اون باید نگهبان خونه ی ریدل باشه!"
-فیس فیس!چه شام خوشمزه ای!
جانور این را گفت و با سرعت به سوی کارآگاهان خزید.نیمفا و اورلا به صورت غریزی هر جادوی پیشرفته ای را که می دانستند،به سمت دشمنشان شلیک کردند.طلسم ها به تن فلس دار نگهبان برخورد می کردند بدون اینکه کوچکترین اثری بر جای بگذارند.تانکس می دانست که اگر به این کار ادامه دهند،مرگشان حتمی است.او می توانست صدای هق هق اورلا را بشنود و حرکت های ناامیدانه ی چوبدستی او را حس کند.چشمانش را بست و سعی کرد تمرکز کند.این مبارزه نمی توانست پایان کار او باشد.نیمفا باید زنده می ماند و انتقام مرگ پدرش را از بلا می گرفت.آب به او نصیحت کرده بود روحش را با فکر کشتن بلا تیره و تار نکند.اما شاید فقط تصور کشتن آن زن پلید بود که می توانست در آن لحظه،امید تازه ای در جان تانکس بدمد و باعث نجات خودش و همین طور اورلا شود.نیمفا چشمانش را گشود.حس می کرد نیرویی مرموز از چشمه ی وجودش تراوش می کند.گلویش از عطش می سوخت. باید طوری این تشنگی را برطرف می کرد.با یک جهش خودش را به زن ماری رساند و روی کمرش سوار شد.دندان های نیشش را در گوشت او فرو کرد و با اشتیاقی وافر مشغول مکیدن خون شور و خوش طعمش شد.هیولای ماری با صدای گوش خراشی جیغ کشید.به بدنش پیچ و تاب داد و سعی کرد تانکس را از خود جدا کند.اما نیمفا تا زمانی که دیگر هیچ قطره خونی در بدن نگهبان باقی نمانده بود،به کارش ادامه داد.هیولا بر زمین افتاد و تانکس به سمت اورلا رفت تا لبخندی پیروزمندانه تحویلش دهد. اما همکارش با وحشت از او فاصله گرفت.چرا که نیمفا چهره ای وحشی و تشنه به خون پیدا کرده بود.
بقیه ی مسیر را بدون هیچ حرفی و در حالی که اورلا از نگاه کردن به صورت تانکس اجتناب می کرد،طی نمودند.در انتهای یکی از راهروهای پیچ در پیچ خانه ی ریدل،مرگخوار جوانی را غافلگیر کردند تا از او بازجویی کنند.اورلا در حالی که چوبدستی اش را به گردن اسیرش فشار میداد گفت:"زود باش!...بگو آماندا رو کجا مخفی کردین؟"
مرگخوار همان طور که می لرزید سرش را به شدت تکان داد.اورلا تصمیم گرفت خشونت بیشتری خرج دهد.تانکس عمدا در این بازی شرکت نکرد.چرا که فکر می کرد آن شب به اندازه ی کافی همکارش را وحشت زده کرده است.
-بهتره حرف بزنی وگرنه...
مرگخوار دهانش را باز کرد و گفت:"اون این جا نیس...اون اینجا نیس...باور کنین راس میگم!سلسی و بارتی اون بچه رو با خودشون بردن ماموریت.اما وقتی برگشتن دیگه آماندا همراشون نبود..."
اورلا(با عصبانیت):"دروغ میگی!"
تانکس به آرامی زمزمه کرد:"نه اورلا!اون داره راس میگه!"
کوییرک به سمت نیمفا برگشت و با شگفتی پرسید:"از کجا اینقد مطمئنی؟"
دورا به تلخی پاسخ داد:"سایمن بود که با اون دو تا مرگخوار جنگید.من...فک کنم اون آماندا رو با خودش از کشور خارج کرده."
اورلا با تعجب گفت:"آخه چرا باید هم چین کاری کنه؟اون یه عالمه گالیون از آب گرفت،مگه نه؟"
-خب...راستش هیشکی تا حالا از کارای اون موجود سردرنیورده.یه چیزایی بیشتر از پول به هیجان میارش...
-.-.-
ولدمورت موفق شد آدرس خانه ی سایمن در روسیه را پیدا کند.او در اتاق پذیرایی ظاهر شد و آماندای کوچک را دید که روی کاناپه نشسته بود.او لباس خواب زنانه ی گشادی به تن داشت و کاملا رنگ پریده به نظر می رسید.
طنین صدایی خوش آهنگ در فضا پیچید.
-تام!!دوست قدیمی!...باید میگفتی داری میای!اون وقت می تونستم یه مهمونی عالی برات تدارک بدم...یه صحنه ی نمایش فوق العاده و عجیب و غریب!
ولدمورت برگشت و با چشمان سرخ رنگش به سایمن خیره شد.گذشت زمان کوچکترین اثری بر چهره ی جوان و بی نقص او نگذاشته بود.سایمن دقیقا همان طور به نظر می رسید که لرد سیاه از آخرین ملاقاتشان به خاطر می آورد.ولدمورت به دخترک خیره شد و سایمن طوری که انگار دوست قدیمیش چیزی از او پرسیده باشد،گفت:"می بینی!من اونو از دستت نجات دادم...اگه پیش تو می موند کشته می شد."
لرد بالاخره سکوتش را شکست و به سردی گفت:"براش خیلی بهتر بود که کشته می شد!"
سایمن در پاسخ به این اظهار نظر فقط به نرمی خندید.
-تام!راستی بگو ببینم از طلسمی که رو مرگخوارات اجرا کردم خوشت اومد؟ و اون آهنگ دوست داشتنی راجب ارباب مرگ!...این داستان واقعا ارزشش رو داشت که وقت بذارم و تبدیل به شعرش کنم."
سایمن این را گفت و جام بزرگی در دستش ظاهر شد.
-اینو می بینی تام؟یکی از معجون سازهای خبره ی خودت اینو ساخته.آرسینوس جیگر!...یه سم خیلی مهلک و کشنده س!
پریزاد دو رگه جام را به لبانش نزدیک کرد.ولدمورت بدون اینکه چوبدستی اش را درآورد،جادویی اجرا کرد و جام در دستان سایمن به هزاران تکه تبدیل شد.خرده های شیشه پوست مرد مو طلایی را خراشیدند.او انگشتانش را بالا آورد تا مخلوطی از سم و خون خودش را بچشد.اما لرد ناگهان مقابلش ظاهر شد و دست او را محکم در هوا گرفت.سایمن طوری که انگار دارند یک بازی سرگرم کننده انجام می دهند ،سرش را بالا گرفت و به ولدمورت لبخند زد...








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.