جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  134 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  212 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: یکشنبه 20 اسفند 1396 00:44
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه :

لرد ولدمورت قبلاً رودولف لسترنج رو به زندان انداخته ولی الان به دلیلی نامعلوم رودولف براش مهم شده و به آستوریا و بلاتریکس دستور میده تا رودولف رو از آزکابان فراری بدن... از طرفی هم رودولف همراه با فنگ از زندان فرار کرده و در حال متواری شدن هست...

_________________

_ پارو بزن فنگ...هن... پارو بزن... هن...

رودولف قمه اش را به جای پارو به آب میزد و تخته چوبی که روی آن قرار داشتند را به پیش می برد.
فنگ نیز سعی میکرد با زدن دمش به آب، کمکی به رودولف کند.

رودولف و فنگ بر روی تخته چوبی در آبهای آزاد به پیش می رفتند و سعی در فرار از آزکابان داشتند.
_ فنگ... هن... پارو... هن... بزن... عه... موج... موج داره میاد... این... چرا... داره میاد روی ما؟

در همان هنگام بود که موج عظیمی آنها را در خود فرو برد. کمی بعد رودولف که بر تخته چوب چنگ زده بود از زیر آب بیرون آمد.
_ اه... بر پدر...هن... کسی که ... آزکابان رو ... تو دریا ساخت... هن... آخه ... جا قحطی بود؟ فنگ... پارو... بزن... فنگ؟ فنگ؟!!

فنگ نبود! موج ها او را با خود به دوردست ها برده بودند!

رودولف با از دست دادن شریک جرمش خود را باخت. و بدون تلاشی برای پارو زدن بر روی تخته چوب نشست و آوازی سوزناک سر داد...
_ دریــاااا آخرین فنگِ مرا بردی... دنیـــااا دم به دم مرا تو آزردی...
_ ... گمشدم در غربت دریا.... بی نشان و بی هم آوازم...
_ چو تخته پاره بر موج، رها رها رها من...

فرسنگ ها آنطرف تر... خانه ریدل :

مرگخواران دور میز شام نشسته بودند و با تعجب به غذای دست نخوره اربابشان که در مقابلش قرار داشت و مدت ها بود یخ کرده بود، نگاه میکردند.
_ ارباب غذاتونو نمیخورین؟

لرد همچنان غرق در غم نبودِ رودولف بود! و پاسخی به سوال لینی نداد.

_ ارباب ارباب! معجون شبیه ساز رودولف بدم؟

لرد نگاه خشمگینش را به هکتور دوخت.
در این میان سوال بزرگی ذهن مرگخواران را درگیر کرده بود و آن این بود که چرا رودولف ِ به آن بی اهمیتی برای لرد آنقدر مهم شده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?Why so serious
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: شنبه 20 آبان 1396 20:21
نمایش جزئیات
آفلاین
- معجون رودولف نجات بده بدم؟!
- نه هکتور، مگه اینکه بخوای با ناخونام روبرو شی!
-

این به آن نگاه کرد، آن به این، دوباره این به آن نگاه کرد و آن به این، و دوباره...

- انگار گوینده، بیشتر از هکتور میخواد ناخونی بشه!...
- آستوریا!

آستوریا ترسید، آستوریا لرزید؛ اما پس از مشاهدۀ وضعیت قرار گرفتن مرگخواران و نگاه هایشان، دوباره به خود آمد. با وقار و متانت، به سمت در رفت و آن را باز کرد.
- بله ارباب؟
- بیا تو، کارت داریم!

آستوریا وارد شد و در را پشت سرش بست.
- کاری داشتین ارباب؟
- بلاتریکس رو بردار و برین رودولف رو برام بیارین!
- چشم ارباب!

و هنگام بیرون رفتن، چنان برای ماموریت شخصی اش، جلوی مرگخواران پز داد که همگی، تعجب کردند؛ خب... قرار نبود کار دیگری بکنند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: چهارشنبه 23 فروردین 1396 17:29
نمایش جزئیات
آفلاین
«یه نقد قشنگو... یه دوئلِ تنگـ(؟)ـو... یه دنیا غُر و بغض... تو سینم گذاشتی! رودولفم کجـــــایی؟ دقیقا کجایی؟ ... »

ولدمورت ولوم آهنگ رو روی ماکزیمم تنظیم کرد. اشک ریزان، روی تختش ولو شد و با هر قطره اشکی از چشماش می چکید، به کلی آرمان های ویولت بودلر و نقدهاش راجع به شخصیت پردازیِ نگارنده رو به باد می داد.
- ارباب... این آهنگه...

ولدمورت از جاش پرید. یه نگاه به دور و برش کرد. کمی طول کشید تا لینی که از سوراخ در وارد شده بود و بال بال زنون در هوا معلق بود رو تشخیص بده. فوراً هندزفریش رو از گوشش کشید و گوشیِ جادوییش رو زیر پتو قایم کرد.

«آااااااااه! مرلــیــــــــــن! ای رودولـــفــــــــــم!»

پتو رو کنار زد، دید جکِ سه و نیم میلی متری هندزفری درست تو جاش جا نیفتاده. تازه فهمید که تموم این مدت صدا داشته با صدای بلند پخش میشده و علاوه بر آرمان های جادوکاران، کل ابهت ارباب منشانه اش رو به چیز کشیده. فورا «ریداکتو»یی به سمت گوشی روانه کرد که منجر به نابودیش و قطع شدن آهنگ شد.

- تو اینجا چیکار می کنی لینی؟
- ارباب... اومده بودم در مورد رودولف صحبت کنیم که... شاید بهتر باشه رودولف دوران محکومیتش رو... ولش کنید ارباب. من اصلاً نمی دونستم اینقدر براتون بازگشت رودولف مهمه. بزودی برش می گردونیم ارباب!
- امیدوارم همینطور باشه لینی! و اگر دفعه ی بعد در نزده وارد شی، مسئولیت کنده شدن هر شیش تا دست و پات با خودته!

لینی به سرعت از همون سوراخ دری که ازش اومده بود خارج شد. جمعیتِ مرگخواران،منتظر مذاکرات لینی-ولدمورت بودن. اسنیپ که به جهت حفظ منافع سوژه، هنوز مرگخوار (یا نهایتاً همون جاسوس دوجانبه) بود، به نمایندگی از جمع از لینی پرسید:
- چی شد؟ تونستی اربابو راضی کنی از خیر رودولف بگذره؟ یا حداقل یه چند وقتی بهمون مهلت بده؟

لینی رنگ پریده و مِن مِن کنان جواب داد:
- راضی؟ با این وضعیتی که من دیدم، دو روز دیرتر رودولف برگرده هیچ تضمینی نیست زنده بمونیم.

و جملگی، درحالی که پوکرفیس از خودشون و همدیگه می پرسیدن: «چرا رودولف اینهمه واسه ارباب مهم شده آخه؟» رفتن تا نقشه ی جدیدی طرح کنن... بیخبر از فرار فنگ و رودولف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 فروردین 1396 01:55
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه قبلاً رودولف لسترنج رو به زندان انداخته اما دلش برای رودولف تنگ میشه. در نتیجه از مرگخواراش میخواد به هر قیمتی شده برن و رودولف رو دوباره از زندان فراری بدن. گذر از زندان بان هم که آریانا دامبلدور باشه، یک هدف خطرناک و بزرگ برای مرگخواران محسوب میشه که این بار از پشتیبانی مستقیم ارباب شون در این ماموریت برخوردار نیستن. بعد از کلی فسفر سوزوندن و توسل به افکار ارواح ریونکلاو و اسلیترین، مرگخواران تصمیم می گیرند دراکو رو تغییر شکل بدن و به همراه بلاتریکس که همسر رودلف باشه، بفرستن زندان ملاقات و بقیه مرگخواران حین ملاقات به نحوی سر آریانا رو گرم کنند تا بلا و دراکو بتونن رودولف رو فراری بدن. پروفسور اسنیپ بعد از توجیه دراکو برای ماموریت، به سمت منزل بلاتریکس لسترنج میره تا اونو هم توجیه کنه ولی اونجا در منزل بلا، به طرز عجیبی با رودولف مواجه میشه که قرار بوده حبس باشه در آزکابان و نه در خونه اش!
------

بلا: «چیه سوروس؟ چی میخوای این وقت شب مزاحم زندگی زناشویی ما شدی؟ »

موهای سوروس اسنیپ به سبب حیرت فراوان با سرعت زیادی شروع میکنن به تراوش روغن انسانی (در این لحظه لوگوی صنایع روغن‌گیری اویلا به عنوان اسپانسر این قسمت از فضاسازی رول نقش می بنده گوشه چشم شما). پروفسور اسنیپ با چشمانی بیرون زده از حدقه به دوربین رول زل میزنه، یه نگاه به بلا میندازه و یه نگاه عمیق تر به رودولف که با خونسردی روی کاناپه کناری اونها لم داده و داره مجله آناتومی یک ساحره رو میخونه...

«اصله یا کپی؟ »

بلا آخرین جرعه سن ایچش (ایفای ملی!) رو هورت میکشه، یه نگاه به رودولف مضحکش میندازه و بعد به روی میز جلوش اشاره می کنه جایی که جعبه کادویی صورتی روبان دار و نیمه بازی افتاده و از فراسوی آن گلوله های آشنای شیراندود پشم و موی رودولف به چشم میخوره. رودولف قلابی با صدای بوقی تبدیل به جن خانگی مفلوکی میشه که یه گونی وصله خورده آدیداس تنشه و عوض لم دادن روی کاناپه، نشسته لبه فرش و داره با زحمت آشغال ماشغالای فرش رو جارو دستی میکشه که با صدای آمرانه و وحشتناک بلاتریکس از جاش می پره:

«زیر فرش یادت نره شورممد ! دراکو هر وقت میاد اینجا همیشه موقع بازی دماغشو می مالونه زیر فرش. بجنب جن بی خاصیت. کروشیو!»

جرقه ای مشقی میخوره به جن. ناله هایی مبهم و ملتمسانه به نشانه اطاعت از میان دک و پوز جن مظلوم بیرون میاد.

اسنیپ که خیالش راحت شده بلا فقط به یاد شوهرش از یادگاری هاش معجون مرکب میسازه میده به جن بدبخت، و مسرور از اینکه هنوز سوژه به یغما نرفته و میشه بنیان های ایفای نقش پاتر رو ارتقا بخشید و رولینگ رو سرافراز نمود، رو به بلا میکنه و میگه:

«اوهوم. قابل درکه. فراق همسر و از این دست خزعبلات. بله. اومدم بگم در جلسه اخیر با دارک لرد که غایب بودی (ده امتیاز از گریف کم کردم)، ایشون دستور آزادسازی شوهر بی خاصیت شمارو دادن. داریم نقشه میکشیم فراریش بدیم. زندان بانش از اون سفت و سختاست. آریانا. به هر دری زدیم دیدیم نشد اینه که اومدیم بزنیم در شخص شما بلکه فرجی بشه. »
بلا: « »
اسنیپ: «در منزل تون البته. »

در این حین شورممد به مقابل پاهای سوروس رسیده و در تلاشه با زحمت از بین اونها جاروکشی خودشو ادامه بده...

«بله. خلاصه. ما دراکو رو توجیه کردیم. قراره قالبش کنیم به عنوان بچه تون. تو هم زنش. برین. ملاقت. ما هم یه جوری آریانا رو دست به سر میکنیم حین ملاقات. شما هم رودی رو وردارین در برین هر جور هست دیگه. »

در این لحظه اسنیپ رگ نژاد پرستی اسلیترینی اش کلفت میشه، قبل از اینکه بلاتریکس جوابی بهش بده، جو گیر میشه و احساس میکنه برای اینکه لو نره هنوز به دامبل وفاداره، باید یه حرکت خاصی نشون بده جهت ابراز ژن های تاریکش. یه لگد محکم میزنه دم دروازه جن مفلوکی که بین پاهاش مشغول نظافت فرش بود اما به دنبال این حرکت جن برمیگرده می پره روش جارو دستی رو میکنه تو حلق اسنیپ و دو لیتر روغن از موهاش میکشه بیرون. بلاتریکس بی تفاوت به منظره نزاع اسنیپ و جن، شکمشو میگیره، از روی مبل بلند میشه و حین ترک لوکیشن رول جواب میده:

«اطاعت دستور ارباب واجبه ولیکن طبق افکار کثیف و جدید رولینگ، من مرخصی ام و سیده دلفی شماره دو رو باردارم الان. در ضمن، با همین روش شبیه سازی رودولف راحت ترم تا خودش. مطیع تره و چشم چرونم نیست. »

لحظاتی بعد درب منزل لسترنج ها گشوده میشه و شورممد، جن خانگی مظلوم، این بار با چشمانی سرخ و شیطانی اسنیپ رو از مو میکشه میندازه کف سنگفرش های ناهموار کوچه، با دو سه تا بشکن چند تا اخگر کروشیو میفرسته سمتش و میگه:
«شورممد جن ثبت شده بود. حقوق شهروندی برابر داشت. یک ساعت در روز هم شوهر بانو لسترنج بود. پروفسور اسنیپ باید گم شد. »

درب منزل محکم بسته میشه. اسنیپ پا میشه یه آوادا میزنه توی دوربین رول که عمودی میرفت زوم آوت بگیره سمت آسمون از منظره تا چشارو درویش کنیم و حقارتشو بیشتر نبینیم. تصویر سیاه میشه میره کلاً. صدای زیپ به گوش میرسه (تاریکه ولی به گواه نویسنده رول زیپ کیف دستی هست). صدای شر شر آب به گوش میرسه (بازم تصویر نداریم. بازم به گواه نویسنده رول ممکنه همسایه ای اون بغل مغل ها داره گلدون آب میده و اضافات آب میریزه زمین. روشنفکر باشید. سالم فکر کنید. ممکنه جهت فضاسازی پاتری، صدای بارون باشه. مثبت و آزاد برداشت کنید.) اسنیپ زیر لب فحش ها و ناسزاها میده (صدا داریم هنوز). صدای این افکت های باددار شبیه آپارات میاد و اینطور برداشت میکنیم که به خانه ریدل ها آپارات میکنه تا از بین همکاران مرگخوارش، جایگزین دیگه ای پیدا کنه یا شایدم نقشه دیگه ای بکشه...


فرسخ ها دورتر – آزکابان – بند شیردوشان

« واق واق؟ هاپ هاپ؟ (تو چرا اینجایی؟ چند سال برات بریدن؟)»
« هیچی آقا سگه. ما کاری نکردیم. یارانه رو قطع کردن ناچاراً گاومیش وزیر رو دوشیدیم. ارباب مون فهمید از مال وزیر خوردیم. مستقیما مارو فرستاد اینجا. »
« وق! هاف هاف هاف! (شووت ! منم توی ناکترن یه گربه هه رو دوشیدم محض شوخی بعدش عذاب وجدان گرفتم خودم خودمو حبس کردم اینجا.)»

رودولف لسترنج و سگ هاری که فنگ نام داشت، هر دو در حالیکه لباس راهرای زندان رو بر تن داشتند، در سلولی سرد و تاریک گل میگفتن و شیر میخوردن. ناگهان استخوونی طلایی بالای سر فنگ بندری میزنه، پنجه اش که دربردارنده سوپر منوی مدیریته رو باز میکنه و انگشت لایکش رو سمت نگارنده رول میگیره. در کثری از ثانیه به همراه رودولف از سلول محو میشه و به جای آن دو، حنا (دختری در مزرعه) در نقش رودولف و پاکوتاه (در نقش فنگ) به عنوان افراد جایگزین، غل و زنجیر شده وسط سلول ولو میشن.

بی خبر از آنکه مرگخواران به دنبال نجات رودولف واقعی در حال نقشه کشیدن هستند، رودولف به همراه سگ هار خودشو از سلول مرخص میکنه و جهت پیکنیک رهسپار سواحل نیلگون زاینده رود میشن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنگ در 1396/1/22 2:03:08
ویرایش شده توسط فنگ در 1396/1/22 2:03:38
ویرایش شده توسط فنگ در 1396/1/22 2:05:12
ویرایش شده توسط فنگ در 1396/1/22 2:08:11
ویرایش شده توسط فنگ در 1396/1/22 2:44:00
ویرایش شده توسط فنگ در 1396/1/22 4:51:19
ویرایش شده توسط فنگ در 1396/1/22 4:53:09
----------

پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: پنجشنبه 27 خرداد 1395 09:28
نمایش جزئیات
آفلاین
یک آپارات کردن بعد!

سیوروس پس از آپاراتی کوتاه وارد هوایی مه آلود شد. اما خانه بلاتریکس هنوز با پنجرههای درب و داغانش نمایان بود.سیوروس به سمت زنگ در رفت و با حالت" " منتظر ماند.پس از چند لحظه نیامدن جوابی گفت:

- بلاتریکس؟!سیروس هستم.

پس از صدای گام های شتابان در باز شد و چهره رودولف لسترنج رو به روی صورت سیوروس قرار گرفت.سیروس گفت:

- تو اینجا چی کار میکنی رودولف؟!

- اتاقم توی پاتیل درزدار رو ازم گرفتن فعلاً اینجا میمونم.چطور مگه؟!

رودولف قبل از اینکه سیوروس بتواند جواب دهد به حرف هایش افزود:

- آها راستی اصلاً یادم رفت، با بلا کار داشتی نه؟ توی اتاق نشیمن ـه.

رودولف با دستش سیروس را به داخل دعوت کرد.خانه بلاتریکس درب و داغان بود بدجور هم داغان بود!تکه های چوب و سنگ و...همه جا به چشم میخورد.سیوروس لافاصله بعد از رویت کردن بلاتریکس گفت:

- سلام بلا.اومدم یک سری سوالاتی ازت بپرسم...

اما بلاتریکس جوابی نداد.سیوروس افزود:

- امیدوارم مزاحم نشده باشم!

بلاتریکس که تا آن لحظه به جای دیگری خیره بود رویش را به سمت سیوروس برگرداند...آن هم با حالت" "! .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: دوشنبه 17 خرداد 1395 09:32
نمایش جزئیات
آفلاین
- چی؟شناسه هری پاتر رو بدم بهت؟!

سیوروس هیچگاه فکر چنین چیزی رو نمی‌کرد. آخه دراکو و اون پسرک کله زخمی با یک دیگر قابل مقایسه بودند؟ یکی موی بور، چشم رنگی و کلی گالیون داشت و پدرش با ب.ز همکار بود و یکی دیگه اوج افتخارش شکست دادن ولدمورت بود که اون هم از تخیلات مریض یک نویسنده ی عاشق پایان های خوش نشات می‌گرفت.

- خب اون پسر برگزیدست!

سیوروس دنبال نقشه‌ای برای فرار بود که متوجه شد تغییر شناسه داده و سیوروس جدید دیگه منو نداره. لبخندی شیطانی زد و گفت:
- ببین دراکو، من دیگه منو ندارم، حالا یا خودت با پای خودت میای یا به زور کروشیو.

و دراکو به ناچار موافقت کرد که پسرخوانده ی رودولف شود. سیوروس در حالی که به خود افتخار می‌کرد رو به ملت گفت:
- خب، حالا باید بریم سر بلاتریکس؟

روونا با این‌که ننگ روونا بود اما خب، باهوش بود به هر حال. برای همین جواب داد:
- راستش بلاتریکس خود جدیدتی.
خیابانی: در حقیقت ما دو اسنیپ رو مشاهده می‌کنیم، سیوروس و بلاتریکس.

سیوروس کروشیویی نثار استاد خیابانی کرد و بعد به این فکر کرد که چطور باید با بلاتریکس یا سیوروس جدید رو به رو بشه. اون هنوز از شکلک استفاده می‌کنه؟ هنوزم نمره کم می‌کنه؟ یا این‌که به کل دچار دوگانگی شخصیتی شده؟ در نتیجه، برای یافتن پاسخ سوال های بی جواب مغزش راهی سفری خطیر به سوی خانه ی بلاتریکس شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: پنجشنبه 29 بهمن 1394 22:25
نمایش جزئیات
آفلاین
- لوسیوس!
- هوم؟
- هوم و بوق! باشه برو اون بچه تو راضی کن بیاد.
- سیوروس. مثل این که یادت رفته تو باباخونده‌اشی.

اسنیپ که تازه به یاد این مسئله افتاده بود رو به حاضرین جمع کرد و گفت:
- خب این نقشه هم عملی نیس!
- ای بابا یعنی چی؟
- شما ما رو به مسخره گرفتید.
- من شکایت دارم.

سیوروس در سیل اعتراضات غرق شد اما با شنیدن جمله‌ای وظیفه‌ی خود دانست تا شنا کنان خودش را به سطح آب اعتراضات برگردد. جمله ای آشنا با صدایی آشنا...
- بابا من منو میخوام!

بله خودش بود دراکو. او از همه جا بی خبر ظاهر شده و منو میخواست اما نه یک منوی معمولی او به خاطر آن ظاهر شده بود چون در مجله ای خوانده بود که منویی جدید به بازار آمده و دراکو هم نباید از جادوی روز عقب میماند.

- تو اول بیا منو از دست این اعتراضات نجات بده بعد.

دراکو:

جمعیت حاضر در دود و دم دراکو خفه شده و همان بیابان خود را ترجیح دادند و حالا تنها سیوروس مانده و پسر منودارخواست کننده‌اش.
- خب گفتی چی میخوای دراکو؟
- منو 3000.
- دراکو ما هنوز به سال 3000 نرسیدیم پس برو با اون منوت کار کن.
- من منو میخوام!
- نمیدم!
-
-

سیوروس نگاهی به اتاق کرد. گرچه از بس دود همه جا را را پر کرده بود امکان دیده شدن نبود اما به هرحال به نتیجه رسید که اگر همین طور ادامه دهند شهر که هیچی کره زمین به خاطر آلودگی هوا تعطیل میشود؛ پس گفت:
- خب باشه پس یه شرط داره.
- چه شرطی؟
- باید به نقشه ما کمک کنی.
- خب باشه.
- پس گوشتو بیار جلو تا بهت بگم.

دوربین مانند فیلم ها از دوکاراکتر دور شد و تنها صدای پچ پچ سیوروس به گوش رسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر تغییر اندازه داده شده

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: شنبه 3 بهمن 1394 13:42
نمایش جزئیات
آفلاین
-ریگولوس نکنه درغیاب رودولف تومی خوای راهشو ادامه بدی؟
-امممم...چراکه نه!میبینی که همه ی ساحره های زیبا این جاجمع شدن.

-50امتیاز ازاسلیترین کم میشه چون ریگولوس چشم چرون شده.
-سوروس؟ازاسلیترین امتیازکم میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟
-من گفتم اسلیترین؟این مردک حواس نمیذاره که!
هی ریگولوس!یه باردیگه درخواست کردی باساحره ها همراه بشی به جای جزیره آزکابان به جزیره بالاک میفرستمت.

آرسینوس:خب دوستان نقشه چیه؟
ملت مرگخوار:
- یعنی شماها بااین هیکلاتون یه نقشه ندارین تواون مغزتون؟
-آرسینوس
آرسینوس باچاپلوسی گفت:
اممم سیو جان منظورم به تونبود,اخماتو واکن دلم شادشه.

دراین لحظه که همه غرق درافکارپلیدخودبرای جورکردن یک عددنقشه بودند,روح تالارازناکجا واردتالارشد.

بارون خون آلود:شما به نظرات یک روح هم اهمیت میدید؟

صدای لردازاون دور دورابه گوش رسیدکه به نظرمیادلردهم وقتی نیست انگارهست:
-بله بارون,مابه نظرات روح تالارمان بسیاراهمیت میدهیم.
-به نظرمن آریادامبلدور,به هرحال یه دامبلدوره واز زیرکی زیادی برخورداره.من باپیشنهاد دوم روونا موافق نیستم.می توانیم بلاتریکس لسترنج را به همراه مالفوی جوان که تغییرشکل پیداکرده به اونجا بفرستیم.

ملت مرگخوارکه فکرش روهم نمیکردند یک روح هم بتونه نظرهای اینچنینی بده به این هیبت درامدند وچون گروهی نبودندکه جامه بدرند,همون هایی که به بیابون رفته بوندبرگشتند.

روونا ریونکلا:بارون,به نظرم تو اشتباهی روح اسلیترین شدی,توهم باید مثل هلنا...

هنوزجمله روناتموم نشده بودکه بارون باشنیدن اسم هلنا نعره ای ازخشم وعذاب که باعث شدلوسترهای نداشته تالاراسلیترین فروبریزه,کشید-اینکه لوسترنبوده پس چجوری ریخته روخودنویسنده هم نفهمید,حالاشما اصل روبچسبیدبی خیال حاشیه!-وبه اعماق زمان,بدنبال هلنا فرورفت.

ملت مرگخوارکه زمانی رابه تاسف خوردن مشغول بوندسرانجام به خودامدندی وابرازافکت خاک برسرمان کردندی.که چراغ تفکربالای سرسوروس روشن شد.

سوروس:خب,حالاباید بلارو راضی کنیم که تن ب چنین خفتی بده.
وبه لوسیوس مالفوی گفت که هم بلاراپیداکندهم اینکه دراکورا آماده ماموریت کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارون خون آلود در 1394/11/3 13:47:35
درودبرجادوی سیاه..

فقط ارباب..

فقط اسلیترین..

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: یکشنبه 3 آبان 1394 17:43
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از اینکه مرگخوارانی که سر به بیابان گذاشته بودند، برگشتند، همگی با هم شروع به نظر دادن کردند :
- روونا...خودت تنهایی به این نتیجه رسیدی؟
- فکر بدی هم نیستا.
- درسته. معجون مسموم رو هم می تونیم از هک بگیریم. هک از این معجونا زیاد داره.
- سوزان...الآن به صورت غیر مستقیم گفتی معجون های من درست کار نمی کنن؟
- بله هک. دقیقا همینطوره.
- یه بار دیگه بگو.
- همون که شنیدی.
-
-
- بسه دیگه
-
-
- ممنون سیو. خب، بر فرض که تا اینجاش درست. کی حاضره در نقش زن و بچه ی رودولف به زندان بره؟

ملت مرگخوار :
-

- حالا که اینطور شد، مجبوریم نقشه ی دیگه ای برای فراری دادن رودولف از زندان، بکشیم.
- من هم با آرسینوس موافقم، اما چه نقشه ای؟

در این میان، روونا که در سکوت به سر می برد، گفت :
- من با هوش ریونیم یک بار دیگه کمکتون می کنم. من و چند تا ساحره ی دیگه می تونیم سر آریانا رو گرم کنیم تا بقیه بتونن رودولف رو فراری بدن.

عده ای از مرگخواران که در پست قبلی جامه دریده و سر به بیابان گذاشته بودند، دوباره به همین سرنوشت دچار شدند با این تفاوت که این بار دیگر برنگشتند.

- خوبه. ساحره های داوطلب دستاشون رو بالا ببرند.

ساحره ها به تکاپو افتادند. تقریبا همه ی آن ها داوطلب بودند. دلیلش فقط یک چیز بود. اینکه در صحنه ی آزادی رودولف حضور نداشته باشند.

- من موافقم.
- منم همینطور.
- منم میام.
- ریگولوس...گفتم ساحره ها فقط. تو ساحره ای؟
- خب بالاخره یکی باید بره تا مواظبشون باشه یا نه؟


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: شنبه 2 آبان 1394 02:01
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ي جديد

طبق معمول و با توجه به چيزى که در قسمت اول فيلم آخر ديديم، ولدمورت سر ميز نشسته بود و نجينى را نوازش مى کرد. دور تا دور ميز مرگخوارها با ترس و لرز به حرکات دستان ولدمورت خيره شده بودند.

- ما نمى دونيم. ما رودولفمون رو مى خوايم يالا!
- اما ارباب..:worry:
- شکايت..
- شما..
- سااااكت!

با فرياد ولدمورت، مرگخوارها سکوت کردند. ولدمورت سرش را به سمت سيوروس برگرداند. سيوروس درحالى که در دل از استفاده ى شکلک موردعلاقه اش بدون رعايت کپى رايت از طرف اربابش ناراحت بود سر تکان داد. صدايش را صاف کرد و گفت:
- آخه ارباب، شما خودتون رفتيد زندان و از رودولف به خاطر سلب آسايشتون از افراط در درخواست دوئل شکايت کرديد! :worry:

ولدمورت نجينى را از زير بغل راست به زير بغل چپ انتقال داد و دوباره شروع به نوازش کرد.
-.حالا شکايت رو پس مى گيريم.
- ولي زندان بان آريانا دامبلدوره و پس گرفتن شکايت رو قبول نمى کنه مى گه با زور يه زندانى گيرش اومده. :vay:
- ما رودولفمون رو مى خوايم.. حتى شده فراريش بديد!

و بعد همراه نجينى از کادر خارج شد. سکوت سنگينى بر فضا حاکم شده بود. همه وانمود مى کردند که درحال فکر کردن هستند مثل دانش آموزانى که بعد از طرح سوال معصومانه زل مى زنند به صفحه ي سفيد کاغذ که شايد فرجى شود. که خب با وجود راونکلاوى هاى جمع فرج خيلى زود از راه رسيد. روونا ويبره زنان شروع به صحبت کرد.
- اگه رودولف رو از زندان بياريم بيرون مى تونيم ديگه برش نگردونيم.
مرگخوارا:
سيوروس: مشكل همينجاس خب روونا.. ما نمي دونيم چطور بياريمش بيرون.

روونا همچنان با حالت ويبره ادامه داد.
-ما مى تونيم در نقش زن و بچه ش بريم زندان و واسش غذا ببريم. غذاش رو مسموم مى کنيم و رودولف مريض مى شه. رودولف مريض رو از زندان بايد بيارن" بيرون" تا ببرن بيمارستان.

روايت است جمعى از مرگخوارها از شدت حيرت در هوش روونا، جامه ها دريده و سر به بيابان گذاشتند.

---

توضيح: مشخصه ديگه، رودولف با شکايت ولدمورت زندانى شده و حالا بايد آزاد بشه. روش اول آزاد شدن رو خودم گفتم. سوژه رو سريع پيش نبريد. آزاد نکنيد رودولف رو يعنى. با زور يه زنداني گيرمون اومده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1394/8/2 2:04:39
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around