-من صحبت میکنم.
تمام صورت ها به سمت مرگخوار رنگ و رو رفته ای برگشت که به سمت جایگاه سخنرانی حرکت میکرد و بالاخره به پشت میکروفون رسید.
-امتحان میکنیم ! یک دو سس ! یک دو سس ! سس سس سس!
-کافیه !
لرد گویا خونسردی خودش رو از دست داده بود و فقط میخواست از دست هکتور خلاص شود. مرگخوار سخنرانی خودش رو شروع کرد.
-هکتور دکورث گرنجر! نام او همیشه مایه ی بدبختی و عذاب و دلهره بوده، او همواره فردی شل ملات مغز در اجرای دستورات لرد بوده است.
مرگخواران همگی تایید کردند و اماده برای رفتن سر میز غذا می شدند که ... .
-اما!
لرد و مرگخواران صورتشان به سمت سخنران برگشت!
-اما او همواره فردی وفادار به جامعه ی سیاه، مرگخواری چیره دست و از همه مهم تر دوستی وفادار بود. هکتور برای مدت های طولانی به لرد خدمت میکرد و از همان موقع لرد را به عنوان تنها خانواده ی خود قبول کرد. چه روز ها که برای لرد در تابستان و زمستان چتر بلند میکرد و سر مقدس لرد را از افتاب و باران در امان نگاه میداشت. شجاعت او در ماموریت های مرگخواری ستودنی است.
هنوز سخنرانی تمام نشده بود اما لرد روی صندلی نشست و به فکر فرو رفت. به خاطرات قدیمی خودش و هکتور و تمام زمان هایی که هکتور به او خدمت میکرد حتی در لحظات طاقت فرسایی مثل تحریم شدن توسط محفل، مبارزه با یاران ققنوس و یا دوران قبل از بازگشت خودش هکتور همیشه در صحنه بود. حتی بعد از برگشتن لرد از توی دیگ هم هکتور انجا بود، انجا بود و اماده بود برای اولین دستورات لرد.
ولدمورت به درون خاطرات خودش کشیده شد به زمان هایی که هکتور بسیار جوان و بی تجربه بود. هر روز ازمایش های جدید و هر روز شکست . حتی یک روز تمام ازمایشگاه را منفجر کرده بود اما بالاخره موفق شده بود معجون درستی بسازد لرد هم به او پاتیل طلایی را هدیه داد. لرد هرگز فراموش نمیکرد هکتور چه قدر از داشتن ان پاتیل خوشحال بود.
-او همواره یاوری برای مرگخواران قدیمی و مانند برادری بزرگ تر برای مرگخواران تازه وارد بود. هکتور دکورث گرنجر! همیشه یادت در قلب های سیاهمان باقیست.
مرگخوار سخنران این را گفت وسخنرانی را به پایان برد. مرگخواران با شنیدن این حرفا ها همگی بغض کرده بودند، حتی خود لرد هم بسیار غمگین بود هیچوقت فکر نمیکرد روزی از مردن هکتور ناراحت شود اما خب حال ان روز فرا رسیده بود و لرد ناراحت بود.
هکتور اشک هایش را پاک کرد و لبخندی زد لبخندی از سر رضایت و عشق، عشقی سیاه که تنها برای مرگخواران و لرد در رگ هایش در جریان بود. روح هکتور از کمرش دو بال بزرگ در اورده بود و ارام ارام به سمت بالا حرکت کرد. با ناپدید شدن روح هکتور بغض مرگخواران ترکید و صدای ضجه و گریه ی انان تمام خانه را پر کرد. که ناگهان یکی از مرگخواران متوجه چیزی در پشت شیشه های خانه شد! بیش از هزاران محفلی با موهای قرمز که صورت ها و زبانشان را به شیشه چسبانده بودند و اب دهانشان از روی شیشه به پایین روان میشد !
-اونجا که میگن پیتزا و فسنجون میدن همینجاس؟drool:
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج










حتی شما هم میدونستین که در این موقعیت نباید روح آشفته و سرگردانی مثل منو آزار بدین. چرا این کارو کردین؟
خب آخه چرا نامرد؟ چرا دعوتمون کردی پس؟





