جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

147 کاربر(ها) آنلاین هستند (62 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
147 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

دور دوم انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

دور دوم هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۹ و ۳۰ شهریور
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: شنبه 9 مرداد 1395 21:41
نمایش جزئیات
آفلاین

-من صحبت میکنم.

تمام صورت ها به سمت مرگخوار رنگ و رو رفته ای برگشت که به سمت جایگاه سخنرانی حرکت میکرد و بالاخره به پشت میکروفون رسید.

-امتحان میکنیم ! یک دو سس ! یک دو سس ! سس سس سس!
-کافیه !

لرد گویا خونسردی خودش رو از دست داده بود و فقط میخواست از دست هکتور خلاص شود. مرگخوار سخنرانی خودش رو شروع کرد.
-هکتور دکورث گرنجر! نام او همیشه مایه ی بدبختی و عذاب و دلهره بوده، او همواره فردی شل ملات مغز در اجرای دستورات لرد بوده است.

مرگخواران همگی تایید کردند و اماده برای رفتن سر میز غذا می شدند که ... .
-اما!

لرد و مرگخواران صورتشان به سمت سخنران برگشت!
-اما او همواره فردی وفادار به جامعه ی سیاه، مرگخواری چیره دست و از همه مهم تر دوستی وفادار بود. هکتور برای مدت های طولانی به لرد خدمت میکرد و از همان موقع لرد را به عنوان تنها خانواده ی خود قبول کرد. چه روز ها که برای لرد در تابستان و زمستان چتر بلند میکرد و سر مقدس لرد را از افتاب و باران در امان نگاه میداشت. شجاعت او در ماموریت های مرگخواری ستودنی است.

هنوز سخنرانی تمام نشده بود اما لرد روی صندلی نشست و به فکر فرو رفت. به خاطرات قدیمی خودش و هکتور و تمام زمان هایی که هکتور به او خدمت میکرد حتی در لحظات طاقت فرسایی مثل تحریم شدن توسط محفل، مبارزه با یاران ققنوس و یا دوران قبل از بازگشت خودش هکتور همیشه در صحنه بود. حتی بعد از برگشتن لرد از توی دیگ هم هکتور انجا بود، انجا بود و اماده بود برای اولین دستورات لرد.
ولدمورت به درون خاطرات خودش کشیده شد به زمان هایی که هکتور بسیار جوان و بی تجربه بود. هر روز ازمایش های جدید و هر روز شکست . حتی یک روز تمام ازمایشگاه را منفجر کرده بود اما بالاخره موفق شده بود معجون درستی بسازد لرد هم به او پاتیل طلایی را هدیه داد. لرد هرگز فراموش نمیکرد هکتور چه قدر از داشتن ان پاتیل خوشحال بود.

-او همواره یاوری برای مرگخواران قدیمی و مانند برادری بزرگ تر برای مرگخواران تازه وارد بود. هکتور دکورث گرنجر! همیشه یادت در قلب های سیاهمان باقیست.

مرگخوار سخنران این را گفت وسخنرانی را به پایان برد. مرگخواران با شنیدن این حرفا ها همگی بغض کرده بودند، حتی خود لرد هم بسیار غمگین بود هیچوقت فکر نمیکرد روزی از مردن هکتور ناراحت شود اما خب حال ان روز فرا رسیده بود و لرد ناراحت بود.

هکتور اشک هایش را پاک کرد و لبخندی زد لبخندی از سر رضایت و عشق، عشقی سیاه که تنها برای مرگخواران و لرد در رگ هایش در جریان بود. روح هکتور از کمرش دو بال بزرگ در اورده بود و ارام ارام به سمت بالا حرکت کرد. با ناپدید شدن روح هکتور بغض مرگخواران ترکید و صدای ضجه و گریه ی انان تمام خانه را پر کرد. که ناگهان یکی از مرگخواران متوجه چیزی در پشت شیشه های خانه شد! بیش از هزاران محفلی با موهای قرمز که صورت ها و زبانشان را به شیشه چسبانده بودند و اب دهانشان از روی شیشه به پایین روان میشد !

-اونجا که میگن پیتزا و فسنجون میدن همینجاس؟drool:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گیبن در 1395/5/9 22:52:19
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1395/5/11 0:46:20
هافلپافی خندان
تصویر تغییر اندازه داده شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: شنبه 9 مرداد 1395 00:01
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از دعوت لرد از مرگخواران برای سخنرانی در مراسم ختم هکتور،سکوتی سنگین بر فضا حاکم شد...هیچ مرگخواری نمیدانست که باید چه کند و چه بگوید...به هر حال درست نبود که پشت سر مرده حرف بزنند و خب اگر میخواستند درباره هکتور صحبت کنند،صد در صد چیزی به جز "پشت سر مرده حرف زدن" باقی نمیماند!

اما بلاخره مرگخوار شجاعی از جمع دستانش را بالا برد!
_من بیام اربوب؟
_مثل اینکه گزینه دیگه ای نداریم ریگلولوس...بیا!

ریگولوس با عشوه موهایش را از جلوی چشمانش کنار زد و به سمت تیریبون رفت.
_اهم...خب...ما اینجا جمع شدیم تا یاد و خاطره هکتور رو گرامی بداریم...من فکر میکنم...
_کخخخخخخخ!

صدای خندیدن یواشکی و غیر ارادی مرگخواران باعث شد جمله ریگلوس ناتمام بماند...ریگولوس با عصبانیت به مرگخواران نگاهی انداخت،اما به خاطر حرمت گذاشتن به روح هکتور،از درگیری و دهن به دهن گذاشتن با مرگخواران صرف نظر کرد...
_بله...میگفتم....من فکر میکنم...
_په هه هه هه هه هه هه هه!

دوباره خنده مرگخواران که اینبار ریز و ارام نبود،سخنرانی ریگلوس را قطع کرد...ریگلوس نگاه غضب آلودی به مرگخواران که سعی داشتند جلوی خنده شان را بگیرند،انداخت...اما باز هم تمام توان خود را به کار انداخت تا از بحث با آنها جلوگیری کند!
_هوف...بله....عرض میکردم...من فکر میکنم...
_هار هار هار هار هار هار هار!

اینبار مرگخواران نمیخندیدند...قهقه میزدند!
لرد ولدمورت اما به نظر میرسید از این امر خوشحال نبود...او میخواست که سریعا ریگولوس سخنرانیش را تمام کرده و از شر هکتور راحت شود!
_دلیل این خنده شما چیه؟وسط مراسم ختم که نمیخندن!
_ببخشید ارباب...تقصیر ریگولوسه که جک تعریف میکنه!
_مگه من چی گفتم؟!
_باو هی میگی من...هه....میگی...هه هه...میگی من فکر میکنم!ههههههههه...مگه تو فکرم میکنی؟

ریگولوس بدون آنکه حرفی بزند از پشت تریبون پایین آمد و به سمت پرنجره طبقه بالا رفت!

خب...حالا نفر بعدی کیه که میاد برای بزرگداشت هکتور صحبت کنه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1395/5/9 0:33:47
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 30 تیر 1395 15:38
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه نگاه سرخ رنگش را به هکتور گریان دوخت. به نظرش اصلا هم حیف نبود. اتفاقا خیلی هم خوب شده بود که هکتور مرده بود. ولی حتی لرد هم میدانست که در این موقعیت نباید روح آشفته و سرگردانی مثل هکتور را آزار بدهد.
-اصلا هم حیف نبود هک!

گریه هکتور متوقف شد. با چشمان شفاف گرد شده به لرد زل زد.
-اررربااااب؟ حتی شما هم میدونستین که در این موقعیت نباید روح آشفته و سرگردانی مثل منو آزار بدین. چرا این کارو کردین؟

هکتور با صدایی دو برابر بلند تر از قبلی شروع به زار زدن کرد. و لرد سیاه از سخنش پشیمان شد و با چوب دستیش ضربه محکمی توی سر وینسنت کراب کوبید!

وینسنت شوکه شده بود.
-ارباب من که چیزی نگفتم!

-ولی ما پشیمان شدیم! و ارباب ها نباید پشیمان بشوند. از این به بعد حواست باشه چی مینویسی بی وجود.

وینسنت حواسش را بیشتر جمع کرد و سرگرم تایپ کردن شد.

چند دقیقه بعد گریه و زاری هکتور به پایان رسید. سر جایش نشسته بود و گهگاهی دماغش را بالا کشیده، و به شکل روح وارانه ای آه میکشید.

لرد سیاه فرصت را مناسب دید.
-این مراسم بزرگداشت هکتور دگورث گرنجر است. حالا از شما یاران وفادارمون میخواهیم که اگه حرف یا خاطره ای از آن مرحوم دارین بیان کنین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 تیر 1395 00:15
نمایش جزئیات
آفلاین
-بیخودی نیایین. راتون نمیدیم.

محفلیه یهو پژمرد.پژمردگیش به بقیه ی محفلیا هم سرایت کرد. چون اونا سالها بود که در حسرت پیتزا و فسنجون میسوختن. اصلا تا اون لحظه نه پیتزا دیده بودن نه فسنجون. فقط تعریفشونو از آلبوس دامبلدور شنیده بودن که بهشون قول داده بود در صورتی که تا آخر به اسنیپ اعتماد کنن یه روز براشون میخره.
خلاصه این که محفلیای پژمرده چشم به محفلی گوشی به دست میدوزن. اونم با ناامیدی میپرسه:چرا؟ خب آخه چرا نامرد؟ چرا دعوتمون کردی پس؟

مرگخوار پشت خط موذیانه جواب میده:که دلتون بسوزه! ما داریم! پیتزا با سس اضافه و فسنجون ملس با رب انار.

محفلیه طاقت نمیاره و هق هق کنون گوشی رو روی تلفن میکوبه و به طرف آرتور حمله ور میشه که اصلا برای چی تلفن مشنگی رو وارد یک انجمن جادویی کرده که اینجوری مورد تمسخر قرار بگیرن؟
و این گونه ارتش سیاه ضربه ی مهلکی به محفل وارد میکنه که تامدتها جبران نمیشه.

مرگخوارا بر میگردن سراغ مراسم.هرچی باشه اونا فسنجون و پیتزا دارن و میتونن مراسم آبرومندی برگزار کنن.
همشون دور میزی میشینن. لرد سیاه هم وارد مراسم میشه، در حالی که ردای سیاه رنگ همیشگیشو پوشیده.
-ما امروز به افتخار مرگخواری وفادار سیاهپوش شده ایم.

هق هق هق هق...

ملت نگاه میکنن ببینن این کیه که برای موجود بی ارزشی مثل هکتور داره گریه میکنه.
و روح هکتورو میبینن که روی صندلی همیشگیش پشت میز نشسته و زار زار گریه میکنه.
-ارباب من خیلی خوب بودم. من چرا مردم آخه؟ هنوز زود بود ارباب. حیف من نبود که اینجوری پر پر بشم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: شنبه 5 تیر 1395 08:50
نمایش جزئیات
آفلاین
- مگه نشنفتید؟ باس برای هکتور مراسم ختم برگزار کنیم!

بعد از خارج شدن چنین گفته ای از دهان مبارک حضرت لرد، مرگخواران همگی به تکاپو افتادند. آرسینوس شماره‌ی مسجد آن طرف خیابون را گرفت تا یک روز مناسب را رزرو کند. وینکی با سایر دوستان جن‌ش جلسه ای برقرار کرد تا بهترین پذیرایی ممکن را انجام بدهند.سیوروس سعی کرد تا با شیرجواد میوه فروش ارتباط برقرار کند تا از بابت تامین میوه های مجلس خاطر جمع بشود. خلاصه هیچکس بیکار نبود و سایر مرگخواران هم مشغول نوشتن متن مناسب برای خواندن در صحن مسجد بودند!

- اربوب؟ بنظرتون محفلیون هم دعوت کنیم؟
- مجلس ختم هکتور باس آبرومندانه برگزار بشه. اگه قول بدن بچه های خوبی باشن، میتونن بیان.

چند دقیقه بعد - تماس تلفنی از خانه‌ی ریدل به محفل ققنوس :

- الو اونجا محفل گگنوسه؟
- شوما؟
- من یکی از مرده خورهای حرضت لورد میباشم. خلاصه بوگم که هکتور مرده. مایلید در مجلسش شرکت کونید؟
- یه لحظه صبر کون!

محفلی مذکور رویش را به سمت آلبوس کرد و مشغول مشورت شد.بعد از اندک گفتگو که جوابش هم کاملا مشخص بود،دستش را از روی میکروفن تلفن برداشت و جواب مرگخورا مذکور نشده را داد:
- آری! شوم و نوهارتون چیه؟
- پیتزا با فسنجون!
- بچه ها وخی تا بریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 7 خرداد 1395 15:51
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

هکتور مرده! و روحش دائم در حال پرواز به این طرف و اون طرف و به بار آوردن خرابکاریه!
در آخرین اقدامش هم با لرد سیاه برخورد می کنه و باعث می شه لرد بیهوش بشه. مرگخوارا قصد دارن از این فرصت برای جبران خرابکاری ها استفاده کنن.

..............

-شما چنین فرصتی ندارین!

مرگخواران در اوج ناامیدی، چشمان سرخ رنگ لرد سیاه را دیدند که به آرامی باز شد. لاکرتیا با نگرانی کنار لرد نشست. با انگشتانش چند بار چشمان لرد را باز و بسته کرد.
-چشماشونو باز کردن...این طبیعیه؟ که وقتی بی هوشن چشماشون باز بشه؟

لرد سیاه با عصبانیت دست لاکرتیا را از چشمانش دور کرد.
-شاید برای این باشه که ما بی هوش نیستیم! ما فقط نقش زمین شدیم. و الان مایلیم از جامون بلند بشیم. انگشت نحستو بکش کنار رودولف. اون مردمک ماست! و به شما ربطی نداره که چرا اون شکلیه!

لاکرتیا با دستپاچگی شانه های لرد را گرفت و مانع برخاستنش شد.
-نه ارباب...من شدت ضربه رو دیدم. شما مسلما بی هوشین! الانم دارین هذیون می گین. آرامش خودتونو حفظ کنین. ما مرگخوارا هر کاری که لازم باشه برای به هوش آوردنتون انجام خواهیم داد.

درست در همین لحظه، وینکی نعره زنان وارد اتاق شد و پاتیل پر از آبی را که در دست داشت روی صورت لرد سیاه خالی کرد.

لرد عکس العملی نشان نداد...فقط خیره شد! و همین کار کافی بود که وینکی و سه مرگخوار دیگر وحشت زده خود را از پنجره به بیرون پرتاب کنند.
لرد سیاه بالاخره موفق شد از جایش بلند شود.
-هکتور؟ کجایی؟ سریعا یه ملافه بنداز روی خودت که ما بتونیم مکانت رو تشخیص بدیم.

هکتور مرده بود...ولی هنوز هم مرگخوار محسوب می شد. لرد و مرگخواران باقی مانده در اتاق ملافه سفید رنگی را مشاهده کردند که پرواز کنان، روی جسم لرزنده ای انداخته شد.

لرد سیاه ادامه داد:
-زیادی تکون می خوری...روح تو در آرامش نیست هکتور...و ما به عنوان ارباب، احساس می کنیم باید کاری در این مورد انجام بدیم. باید جسمت رو دفن کنیم...شایدم بسوزونیم... و برای آرامش روحت مراسمی آبرومندانه اجرا نماییم.

هکتور: ارباب منم می تونم در مراسم در وصف خودم سخنرانی کنم؟ حتی شاید بتونم سخنانی بر علیه لینی...

لرد سیاه: نه هکتور...نمی تونی...تو مردی! مثل آدم که زندگی نکردی...حداقل مثل آدم بمیر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 26 اسفند 1394 15:23
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران در سکوت به گویندالین که سعی میکرد هکتور را بگیرد نگاه میکردند و اصلا حواسشان به لرد نبود.
-ما که هنوز نفهمیدیم اینجا چه خبره!درضمن این دختر تو خونه ی ریدل چیکار میکنه؟
-ارباب راستش ما هم نمیدونیم اینجا چیکار میکنه!
-شما بدون اجازه ی ما به اتاقمان رفتین و به ایشون دسترسی دادین؟

مرگخواران سکوت کردند.گویندالین و هکتور و گیبن هم لحظه ای دست از تعقیب و گریز کشیدند.حتی سیوروس هم اعتراضی به استفاده ی لرد از شکلک او نکرد.
-خیر ارباب.راستش ما استخدامش کردیم!

همه به طرف آرسینوس برگشتند.معلوم نبود او چه نقشه ای دارد.
-برا چی استخدامش کردی سینوس؟

ارسینوس دیگر فکر اینجایش را نکرده بود.
-راستش...

شترق

چیزی با لرد برخورد کرده بود.
-ارباب خوبین؟

لرد سیاه هیچ جوابی نداد.باچشمانی بسته روی زمین افتاده بود.مرگخواران نگاه های نگرانی رد و بدل کردند.
-ارباب زندن؟
-این چه حرفیه که میزنی معلومه که زنده هستن.
-از کجا میدونی ارسینوس؟
-چیه رودولف؟نکنه دلت میخواد مرده...
-بسه دیگه.یکی بره ببینه لرد نبض دارن یا نه به جای این کارا!

روونا جلو رفت و کنار لرد زانو زد و دستش را روی گردن لرد گذاشت.
-زنده هستن.فقط بیهوش شدن!
-کار کی بود؟

همه ناگهان به طرف هکتور برگشتند.
-تو بودی هک؟
-نه اگه من بودم که من رو میدیدین!راستی معجون بهوش آوردن لرد میخواین؟

همه به فکر فرو رفتند.اگر کار هکتور نبود قطعا گیبن این کار را کرده بود.
-کجایی گیبن؟
-بعدا وقت واسه مجازات گیبن داریم سیو.فعلا باید از موقعیت فعلی لرد استفاده کنیم و گندایی که زدیم رو جبران کنیم!



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1394/12/26 15:27:54
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: شنبه 22 اسفند 1394 22:13
نمایش جزئیات
آفلاین
- وقتی ما رو هکتور رو نمی بینم هکتور میخواد کی رو بگیره؟ اصلا چطوری می خواد بگیره؟
- اینجا ارباب! اینجا!
- هک! صدای نحست رو می شنویم اما خودت کجایی؟ نکنه توقع داری بیام دنبالت بگردم؟ یا بلاخره دل به دریا زدی و از دست ساخت های خودت نوشیدی؟

هرقدر هم که هکتور با معجون ها سر به سر بقیه گذاشته بود و هر چقدر هم که بقیه میل داشتند، حال هکتور را به طرزی اساسی سر جایش بیاورند، به نظر می رسید آن لحظه وقت مناسبی نباشد. مسلما اربابشان خوشحال نمیشد وقتی می فهمید دو نفر از مرگخوارهایش به طرز مرموزی در دسترس نیستد.بعلاوه اینکه هکتور گیبن را می دید و با این حساب فعلا مفید بود. پس باید در چند لحظه و فقط چند لحظه، دنبال راه چاره می گشتند.

- برو بالا!

یک نفر به گویندالین سیخونک زده بود.

- گفتم برو بالا!

گویندالین به هوش خود ریونکلاو نیاز نداشت تا علت این دستور ناگهانی او را بفهمد.ولی علاقه داشت بفهمد که سرعت اذرخش او با سرعت روح هکتور برابر است یا خیر! به هر حال او هیچ راهی جز امتحان کردنش نداشت. بنابراین پشت جارویش پرید.

- هوی خانوم. یواش. یواش. فولاد که نیست خواهر. چوبه! چوب می تونه بشکنه!

گویندالین روی جارو خم شد. انگار قصد داشته باشد سبقت بگیرد.
- فعلا بهتره نشکنه. آخــــــــ ....

سرش با صدای نه چندان جذابی به یک کمد قدیمی برخورده کرده بود که گویندالین نمی فهمید چرا در چنین تالاری قرار گرفته. اما به ذهن سپرد که : " هرگز در گوش نداشته جارو نجوا نکن" و سعی کرد محل دقیق هکتور را پیدا کند.
چند دقیقه بعد، در سکوت، مسابقه ای میان روح هکتور و گویندالین درگرفته بود. یکی در حال تعقیب و دیگری در حال گریز. هکتور درست مانند دوران زنده بودنش علاقه عجیبی به نزدیک بودن به اربابش را داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گویندالین مورگن در 1394/12/22 22:27:28
تصویر تغییر اندازه داده شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 اسفند 1394 22:00
نمایش جزئیات
آفلاین
ـ اوه...نه!

گیبن این جمله را با فرمت (بدبخت شدم رفتـ)ـی میگوید و تنها راهی که به فکرش میرسد را انجام میدهد.
با تمام سرعت شروع به دویدن میکند.

صدای کوبیده شدن کفش هایش بر زمین،توجه مرگخواران را به خود جلب میکند.بدجوری دستش رو شده بود.
تنها هکتور بود که او را میدید اما این امتیاز مثبتی بود برای گیر انداختن گیبن.
اکنون کسی به این موضوع نمی اندیشید یا حدس نمیزد که چه میشود اگر ارباب بفهمد هکتور مرده است!

سه حالت داشت:
1.فرستادن بقیه پیش هکتور
2.فرستادن وینکی نزد هکتور
3.جشن و پایکوبی!

در هرصورت روش اول اصلا نمیصرفید!

ـ هکتور بگیرش!

هکتور اکنون بیش از هرزمان در زنده بودنش هیجان زده بود.
به محض انکه نگاهش به گیبن در حال فرار افتاد،با سرعت هرچه تمام تر به دنبالش پرواز کرد.

ـ هکتور بگیرش!هکتور تو میتونی!تو می...

جمله ی وینکیِ هکتور نما ناقص ماند زمانی که ارباب درست وسط اتاق ظاهر شده بود و به او زل زده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 اسفند 1394 20:01
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتورتو دوران زندگیش هم قابل کنترل نبود. ولی بعد از مرگش دیگه کاملا از کنترل خارج شده. همینطور دور اتاق میچرخید و کشف های جدیدش رو با صدای بلند اعلام میکرد: من شفافم! از این ورم اون ورم دیده میشه. من دیگه مانع دید کسی نمیشم. میتونم تو سینما برم جلوی پرده وایسم فیلم تماشا کنم.میتونم تو زمین کوییدیچ پرواز کنم و از بازیکنا امضا بگیرم. میتونم یواشکی برم و گل بزنم. حتی میتونم خودم گل بشم.

هکتور جوگیر شده. وگرنه باید میدونست که ارواح هم اجازه ورود به زمین بازی رو ندارن. اصلا تو دنیای جاویی ارواح موجودات عجیبی به شمار نمیرن. لینی بال هاش رو باز میکنه و با یکی دو بال زدن، خودشو به هکتور میرسونه و روی لوستر میشینه. هکتور یهو متوجه میشه که روح شدن زیادم خاص نیست و بقیه هم میتونن پرواز کنن. ولی براش مهم نیست. چون اون شفافه و بقیه نیستن.
این وسط فقط یه نفره که هکتور مرحوم از حضورش ناراضیه و به نامرئی بودنش حسودی میکنه:هی گیبن. دقیقا برای چی داری کمد ریگولوس رو میگردی؟

ریگولوس از جا میپره. اگه محتویات کمدش رو بشه مجبوره خانه ریدل رو برای همیشه ترک کنه. کلکسیون تارهای صوتی خواننده های قدیمی که سلستینا به خاطرش الویس کرپسلی و مایکل کجسون و فردی کرموری و امی هاوس واین رو کشته بود، کراوات خانوادگی آرسینوس جیگر که دیگه کاملا نخ نما شده بود، تسبیح متبرک تراورز و حقوق مادی و معنوی رستوران های زنجیره ای مک دونالد...همه و همه الان تو کمد ریگولوس بودن. ریگولوس یه دزد بود.ولی یه نکته ی مهمتر بود که توجه آریانا رو به خودش جلب کرد.
-هکتور؟ تو گیبو میبینی؟

هکتور که متوجه شده بود ویژگی خاص تری پیدا کرده که بقیه ندارن از شدت ذوق از روی لوستر میفته پایین.

گیبن تو تله افتاده. مرگخوار معجون ساز مرحومی وجود داره که اونو میبینه. گیبن آزادی شو از دست داد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بانز در 1394/12/18 20:21:34
ویرایش شده توسط بانز در 1394/12/18 20:26:41
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!