جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

46 کاربر(ها) آنلاین هستند (35 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
45 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] زمان‌برگردان مرگخواران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 آذر 1395 21:47
نمایش جزئیات
آفلاین
دستور ارباب بود هرکس باید اولیای خودش به خانه ریدل ها می آورد.اما به نظر مرگخوار ها این کار ضروری نبود. آنها امتحان خودشان را پس داده بودند نیازی به دعوت نامه نبود.
لینی سکوت را شکست.
- خب چرا ماتم گرفته ید؟ برید مامان بابا ها تون رو بیارید.
- من که مشکلی ندارم چون بابا و مامانم اینجان.
- خب به نظر من ارباب با آوردن پدر و مادر نامرئیه من مخالفت نکرد!
- منم دوست دخترمو میارم!
- ما هم جسد پدر مرحومان را می آوریم!
مشکل تمام مرگخواران حل شده بود.
-پس من چی؟
همه به صورت هکتور نگاه کردند.
- پدر مادر من منو تو پاتیل انداختن ول کردن تو آب.
- یعنی تو نمی دونی پدر مادرت کجان؟
- نه. من تو یتیم خانه جادوگران بزرگ شدم. پرستار می گفت از تو رودخونه توی پاتیل پیدام کردن.
- حتما ویبره کنان بودی!
- دقیقا! تازه اولین کلمه یی هم که گفتم معجون بود. تا یازده سالگی همه از دستم آسی بودن چون به همه بچه ها معجون می خوروندم. نمی فهم چرا ازم بدشون میومد. طوری که بعد از اینکه به هاگوآرتز اومدم دیگه قبولم نکردن. منم بعد از اون جایی رو نداشتم تا اینکه مرگخوار شدم.
- خب چطوره بری و پیداشون کنی؟
- بعد این همه وقت؟
- همیشه!
و بعد رز متوجه شد دیالوگ را اشتباه گفته.
- منظورم اینه که تو می تونی بری و تو پرورشگاه از پرستارا پرس و جو کنی و اونا رو پیدا کنی. رودولفم باهات میاد.
- نه. من با یه ساحره باکمالات قرار دارم.
- باشه پس خودم باهات میام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مالفوی بودیم وقتی مالفوی بودن مد نبود!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: دوشنبه 1 آذر 1395 22:47
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب ما اولیا نداریم!
-ارباب اولیای من حشره هستن. اشکالی نداره؟
-ارباب اولیای ما زندانن...در راه شما رفتن آزکابان.
-ارباب، آخه ما خودمون دیده می شیم که اولیامون دیده بشن؟
-ارباب، دوست دختر، اولیا محسوب می شه؟
-ارباب اولیای ما طردمون کردن. چه کنیم؟
-ارباب اولیای من منو گذاشتن تو پاتیل و انداختن تو رودخونه.

لرد سیاه از جا بلند شد. با حرکتی سریع و مصمم که مرگخواران را فورا ساکت کرد.
-لازم به ذکره که هرگز پیش نیومده ما کسی رو احضار کنیم و اون شخص در محضر ما حاضر نشه. این دعوتنامه ها برای اولیای شما فرستاده می شه. خیلی وقت پیش باید این کار رو انجام می دادیم و درباره رگ و ریشه شما تحقیق می کردیم. هیچ یک از شما عادی نیستین. باید بفهمیم که چی شد که این جوری شدین.

نجینی با خزش آرامی به طرف لرد سیاه رفت. از کفشهایش بالا رفت و به طرف بالا خزید.
خزید و خزید...تا این که سرش درست در مقابل صورت لرد سیاه قرار گرفت.
-هیس!
-چیه نجینی؟ الان سرگرم انجام امر مهمی هستیم. مزاحم ما نشو!
-هیسسسس!
-برو آرسینوس رو نیش بزن. فرمودیم کار داریم!
-هیسسسسسس!

چشم لرد به پاکتی که در دهان نجینی قرار داشت افتاد.
-اوه...به تو هم دعوتنامه دادیم؟ بدش به ما. ما مسلما در آن جلسه حاضر خواهیم شد. و وای به حال کسی که اولیاءاش به دعوت ما پاسخ مثبت نداده و در جلسه حاضر نشده باشند!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: یکشنبه 30 آبان 1395 21:47
نمایش جزئیات
آفلاین
بسمه تعالی


نوین سوژه:

- رودولف تو چرا لختی؟
- به خاطر این که... شرمنده ارباب نمی دونیم! ارباب!

لرد سیاه نگاهش را از رودولف که در گوشه ای نشسته بود برگرفت و به طرف دیگر تالار انداخت:
- هکتور.
- بله ارباب!
- نلرز. می خواستیم ازت بپرسیم...

و هکتور با شدت بیشتری لرزید.

- گفتیم نلرز! چرا بیشتر می لرزی!
- ارباب من که نمی لرزم!

اما هکتور فقط خودش را در آغوش کشید و با شدّت بیشتری لرزید و البته لرد هم از این تمرّد او که بماند خواسته یا ناخواسته بوده خشمگین شد و او را با اشاره چوبدستی به درون پاتیلش پرت کرد. سپس به صندلی اش تکیه داد و دستی به چانه اش کشید:
- آخه اینا چرا اینجوری ان؟!
- اربابا این جانب نمی دانیم!

لرد در حالی که کمی جا خورده بود به سمت راست نگاه کرد. جایی که مردی با کلاهی دراز و نگاهی خیره به او زل زده بود.

- تو از کجا پیدات شد، زاموژسلی؟
- این جا بودیم اربابا.

لرد ولدمورت نگاهی غضبناک به او کرده و بادی از دو حفره روی صورتش خارج کرد.
- خودتو چرا این طوری ای زاموژسلی؟!
- چون در کودکی ما ریشه دارد اربابا.
- چی؟... چی در کودکیت...
- آه، اربابا، از نگاه نافذتان دریافتیم که منظورتان این عادت نیکوی این جانب در لعن و نفرین روزانه دینگی که دنگ خطابش می کنیم را...

اما لرد به حرف های زاموژسلی اهمیتی نمی داد. او به نحوی به پاسخ سوالش رسیده بود. پس چوبدستی اش را در آورد و تکانی به آن داد. پاکت هایی سیاه رنگ که با جوهر سبز روشن روی آن ها چیزی نوشته شده بود، به سمت مرگخواران به پرواز در آمد:

" دعوتنامه اولیاء"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 مرداد 1395 23:46
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)

-چون ما مایل نیستیم!
-خب چرا ارباب؟
-چون ما فقط نظرات خودمونو اجرا می کنیم و اهمیتی به نظر دیگران نمی دیم که اگر می دادیم دامبلدور می شدیم، نه ارباب لرد ولدمورت کبیر!

درست در همین لحظه بود که باروفیو باز هم وارد صحنه شد.
-روستایی هنوز سر حرفش هسته. شما کافی بود به گاومیش پشت کرد. گاومیش با جفتک زیبایی شما ره به زمین برگردوند.

لرد سیاه اصلا مایل به اجرای این صحنه نبود. مخصوصا جلوی یارانش. برای همین پیشنهادی داد.
-باشه...ولی اول شما برین. ما به عنوان فرمانده این ارتش باید آخرین فردی باشیم که کره ماه رو ترک می گوییم. ولی ما هم سر حرفمون هستیم. این هکتور باید همین جا نصب بشه.

باروفیو و مرگخواران به هکتور نگاه کردند.
چشمان هکتور پر از اشک شده بود. دیگر نمی لرزید...سرش را به آرامی پایین انداخت.
چشمان مرگخواران هم پر از اشک شد...
و...

-باشه ارباب...
-پس ما رفتیم...
-بارو، اون هکو اون طرف نصب کن و بیا. خوب بکارش...فرار نکنه.


چند ساعت بعد:

-چی شد؟ موفق شدی؟

دای لاله را که سعی می کرد سرش را جلوی تلسکوپ بیاورد کنار زد.
-اگه این گذاشت! آخه تو چه می فهمی این چیه؟ برو کنار بذار ارباب رو رصد کنم.

باروفیو که هنوز بخش هایی از بدنش در اثر ضربه جفتک گاومیش درد می کرد، با کلاه وزارت اشک هایش را پاک کرد.
-اون گاومیش بهترین گاومیش روستایی بود. شما سنگین وزن ها گاومیش ره به کشتن دادین. در اثر جفتک اندازی زیاد سقط شد. ارباب هم که رو کره ماه موند.


آن شب ماه نورانی تر از همیشه بود.

در حالی که دامبلدور و اعضای محفل به این نتیجه رسیدند که محفل نه در آن سال و نه در حداقل پنج قرن آینده، بودجه کافی برای صعود به ماه را ندارد، لرد سیاه روی کره ماه به دنبال موجودات فضایی می گشت که بر آن ها حکومت کند.

و هکتور با جدیت بر فراز ماه به اهتزاز در آمده بود!


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 مرداد 1395 19:18
نمایش جزئیات
آفلاین
محفل:

دامبلدور دستی به ریشش کشید و گفت:
- حال چجوری به ماه برویم.

شخصی فریاد زد:
- ریش شما رو به ماه وصل کنیم بعدش بگیریمش بریم بالا.

این بار شاهکاری خلقتی دیگری گفت:
- نه بابا، باید دامبلدور رو بفرستیم ماه که بتونیم از ریشش آویزون بشیم، پیشنهاد من اینه با منجنیق همدیگرو رو پرتاب کنیم.

دامبلدور کروشیو زن درونش فعال شد، چوبدستیش را لمس کرد. آماده بود که کروشیوی با تمام وجودش بزند ولی باز به همان سفیدی گروید و دست هایش را باز کرد و گفت:
- فرزندان روشنایی، من بخاطر این هوش به شما افتخار میکنم.

همان لحظه ماه:


جمعیت در پوکرفیسی فرو رفته بودند که هکتور گفت:
- من هیچ وقت به یک گاومیش محترم پشتمو نمیکنم.:worry:

لرد خوشحال شد وگفت:
- نیازی نیست هکتور، ما تورو به عنوان صعود همایونیمان به ماه در این محل نصب میکنیم.

هکتور دوباره روی حالت ویبره رفت. آرسینوس دید که لرز هکتور به ضرر همه است، ابتدا هکتور را ریست کرد سپس او را به حالت فلایت مود قرار داد وگفت:
- ارباب چرا یک ضربه گیر نسازیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: شنبه 5 تیر 1395 08:48
نمایش جزئیات
آفلاین
- من آمده ام آی آی .. ره .. من آمده ام!

میدونید چیه؟ روستایی هرگز نمیتونه بدون کلمه "ره" یک جمله رو به پایان برسونه.حتی اگه کاملا یک حرف بی مفهوم و بی معنی وسط دیالوگ هاش باشه. همینطور که شاد و خوشحال و خندان به همراه گاومیش فضاییش به سمت مرگخواران میرفت تا آدرس یه چراگاه مناسب رو بپرسه، متوجه خیزش عجیب‌شون برای گاومیش شد.
-چی چی ره نیگا میکنید؟ My nigga ره؟ کسی دست به گاومیش ره بزنه ره با خودم طرفه ره!

البته تمام قضایای اتفاق افتاده در داستان مال زمانی بود که باروفیو هنوز به مرگخواران پیوندیده نشده بود! پس هرچه که باروفیو نزدیک‌تر می‌شد، مرگخواران امیدشون رو بیشتر از دست میدادن چون ترجیح میدادن طرف غریبه باشه تا خودی. اما شکم گرسنه که این چیزا رو نمیشناسه داداش! ناگهان خوی وحشی درونشون بیدار شد و دوباره برای باروفیو خیز برداشتن.

باروفیو که میدونست اینا دست بردار نیستن و هرلحظه ممکنه کله‌ی گاومیش رو به باد بدن، سعی کرد از منطق روستا‌طورش استفاده کنه و بعد از برقراری یه تلپاتی کوچیک با گاومیشِ، تراوشات ذهنی‌شو بیرون ریخت:
- فکر کردید روستایی میذاره شما گاومیش ره بخورید؟ اونم از نوع فضانوردش! تنها راه نجات شما همین گاومیشِ هسته! فقط کافیه پشت‌تون رو بهش بکنید تا شمارو دوباره به زمین بفرسته..

گرسنگی و کمبود جاذبه کافی روی ماه به مرگخواران فشار زیادی اورده بود، آنقدر زیاد که حتی به خودشان اجازه ی فکر کردن در مورد پیشنهاد باروفیو رو دادند!

سمت و سوی دیگر ماجرا - محفل ققنوس :

- متاسفانه شایعات درست از آب دراومدن، مرگخواران موفق شدن که به ماه سفر کنن.

یکی از محفلیون بعد از گفتن یک شِت کامبیزطور، سعی کرد تا بقیه را برای سفریدن به ماه راضی کند..
- دیگه وقتشه که به مرگخواران ثابت کنیم اونها همیشه هم پیشتاز نیستن. ماهم باس بریم ماه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 تیر 1394 05:02
نمایش جزئیات
آفلاین
یک ساعت قبل - دره ای در غرب لندن


- باروفـــیــــــــو هـــــــو! :paz:

- ها ننه؟

- باروفــــــیــــــــــــــو هـــــــــــــــــــو! ذلیل مرده‌ی بی ادب جواب ننشه ره نمیده!

- هــــــا ننـــــــــــــه؟!

شترق! [برخورد کف ماهیتابه به صورت بارفیو]

- چرا میزنی ننه؟

جیک جیک جیک جیک [پرنده های در حال پرواز دور سر باروفیو]

- چون ادبه ره نداری سر ننت داد میزنی پسره ی بی تربیت پاشو برو گاومیشاره ره بدوش.

باروفیو غرغر کنان از پای جادوگر تی وی برخواست و لخ لخ کنان به سمت مزرعه رفت و توجهی به فریاد های مادرش که میگفت «چی داری واسه خودت زر زر میکنی بچه» نکرد. نه این که چون روستایی با ادب است در مقابل مادرش سکوت کند؛ در واقع ذهنش آن قدر مشغول بود که اصلا متوجه داد و بیداد های مادرش نشد. باروفیو افکار بزرگی در سر داشت ... فکر تحولی عظیم؛ نقطه عطفی در دنیای جادویی ... جادویی که بتوان با آن گاومیش ها را راحت تر و حتا بیشتر دوشید. با اختراع چنین طلسمی مجبور نبود هر روز چندین ساعت از وقتش را صرف دوشیدن کند.

- سلام عزیزای من ... عشقولی من چطوره؟ شاخ طلا خوبی؟ دم نقره رو به راهی؟ سم برنز رو به رشدی؟ دندون چیزی از ارزش هاش کم نشده چه خبر؟ بـــــه کاکاسیا! کم پیدایی پسر ... my nigga قربان شیرکاکائوهای تو من برم!

باروفیو با تک تک گاومیش ها خوش و بش کرد و دستی پدرانه بر سرشان کشید و آن ها را در آغوش گرفت و بعضا با ایشان صمیمی هم شد و سپس گاومیش محبوبش را برای امتحان طلسم اختراعیش برگزید و از شاخ گرفت و کشید برد گوشه ی طویله.

تمرکز باروفیو بر روی گاومیش و اجرای طلسم همان و رم کردن گاومیش همان! میشِ رمیده به سمت او دوید و او را با یک حرکت حرفه ای شاخ روی پشتش انداخت و سپس از طویله خارج شد و مانند موشک به سوی به آسمان شتافت!

ماه


باروفیو خوشحال از اختراع بزرگش قلاده به گردن گاومیش فضانوردش انداخته و به دنبال زمین سرسبزی در ماه (!) میچرخید تا آن را شارژ کرده و به زمین برگردد و با ثبت آن نه تنها نیاز به شغلش برطرف شود بلکه مایه افتخار روستایشان شود و تصویر او را در جادوگر تی وی نشان دهند و ...

یک جای دیگر ماه!


- ارباب نمیبینید من چقد بداخلاقم؟ چقد گوشت تلخم؟ ولی برای این که بهتون ثابت کنم به خاطر جون دوستی و ترس مخالف نیستم حاضرم فداکاری کرده و همسرم رودلف رو براتون کباب کنم!

- عه ارباب دروغ میگه من کلی علاقه خاص و فساد اخلاقی دارم ... فاسدم! مسموم میشید ... آرسینوس رو بخورید که فساد نداره و تایید صلاحیت شده و رای هم آورده.

- ارباب؟ وزیر سحر و جادو رو میخواید کباب کنید؟ به کدام سو میریم واقعا؟ من همکارم هکتور رو پیشنهاد میکنم!

- عهه آرسی؟ ارباب من که معجون میسازم برات ... همه رو چیزخور میکنم برات ... بذارم برم؟

- چیه؟ چرا همه به من خیره شدید؟ میدونید پیغمبرکشی چه عاقبتی داره؟ بترسید از عذاب و خشم الهی. من پیشنهاد دیگه ای دارم ...

- لازم نکرده! گه تو پیغمبری منم پیغمبره ام ...

- دایی ژون من اشن گوشتی ندارم که بخوام شیرت کنم! تاژه فامیل گوشت همو بخورن اشتخون همو دور نمینداژن ... گیریم تو گوشت منو خوردی، من که شیر نخوردم و چیژ کشیدم اشتخونام همه پوکه چیو میخوای نگه داری؟

- ارباب وینکی خودش رو کباب کرد که کباب جن بدمزه بود و نتونست غذای شما شد ... وینکی خودش رو تیربارون کرد

ناگهان لینی وارنر که بالای سر سایرین بال بال میزد هیجان زده شده شده و سعی کرد حضار را ساکت کرده و توجه لرد را جلب کند ...

- ساکت ... انقدر بحث نکنید ... یه دیقه ساکت اربـــاااب نیازی نیست مرگخوار کباب کنید ... یک غریبه داره با یک چهارپای شاخ دار درشت هیکل به سمتمون میاد!

لرد نگاهی به باروفیو و گاومیشش که به آن ها نزدیک میشدند انداخت و دستور داد: عالیه! کبابش کنید.

باروفیو اما بی خبر از همه جا با رویای ثروت و شهرت و طرفدار و امضا به سمت مرگخواران میرفت تا از آن ها آدرس یک چراگاه مناسب را بپرسد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'm sick of psychotic society somebody save me


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: شنبه 27 تیر 1394 13:42
نمایش جزئیات
آفلاین
-بزن اون دکمه رو دیگه حاجی
-کار نمیکنه عالم بالا ناامید شده است!
-فکر کنم دراثر ضربه ای که به گیجگاه من وارد کرده...شاید یه معجون درست کننده چاره کار باشه من این معجونو دارم.
-هکتور از جات تکون نخور وگرنه آتیشت میزنم همش تقصیر توئه که زمان برگردون با گیجگاه تو برخورد کرده.
-وینکی هکتور را با مسلسل سوراخ کرد!

ملت مرگخوار بایکدیگر برسر زمان برگردان درگیر شدن،یکی با کتاب ،دیگری بافندک،جنی با مسلسل،وزیری با پاتیل و حتی دیده شد که فردی با شلوار مرلین سعی در خفه کردن بقیه دارد.

همان لحظه سیاره زمین رصدخانه ملاقه!

-ستاره شناسان و اخترشناسان بزرگ امروز ما در اینجا جمع شدیم تا در این روز فرخنده که ماه در درخشان ترین وضعیت خود قرار دارد را رصد کنیم.میتوانید با تلسکوپ ها شروع کنید و از این پدیده زیبا لذت ببرید.

لحظاتی بعد ستاره شناسان درحال رصد ماه

-شگفت انگیزه
-فوق العادس
-اون چیه روی ماه!؟
-چه جالب انگار چند نقطه سیاه و سبز در حال تکاپو روی ماه هستن!
-زوم کنید.
-انگار یه موجود فضاییه...یک فرازمینی!
-شبیه انسانه دماغ نداره...کچلم هست.
-نادره! تا حالا حیات بر روی ماه دیده نشده. از این موجود استثنائی تا میتونید عکس بگیرید این پدیده باید به جهان معرفی بشه...اولین فرازمینی کچل!

لحظاتی بعد ماه

مرگخواران با نگاه هایی افسرده به زمان برگردان چشم دوخته بودن،آخرین امید برای رفتن هم نابود شده بود،زمان برگردان روشن نمیشد.

روونا به زمان برگردان خیره شده بود،پس از مدتی باصدایی که مانند زمزمه بود خطاب به جمع گفت:

-شاید یک ضربه دیگه درستش کنه.

اما هیچکدام از مرگخوار ها به هوش ریونکلاوی روونا توجه ای نداشتن توجه همه به سوی دعوا آرسینوس و سیوروس جلب شده بود.

-۸۰۰امتیاز از گریفندور
-عه چرا آخه؟
-چون زمان برگردون خراب شده...دلیل از این بهتر و واضح تر؟به دلیل اعتراض ۹۰۰امتیاز از گریفندور.
-واقعا ما به کدام سو میرویم؟سیو هرموقع رسیدی زمین سلام منو به تابلو شنی برسون!

آرسینوس نقابش را محکم کرد تا صورت قرمز شده از عصبانیتش پنهان شود.
لردسیاه تک تک مرگخواران را از نظر گذراند با غرور خاصی که فقط مخصوص خودش بود گفت:

-ماگشنمونه!
-چی ارباب گفتید گشنتونه؟
-بله درست شنیدید ما گشنمونه...داوطلبی پیدا کنید تا ما بخوریم و کیف کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سلسیتنا واربک در 1394/4/27 14:46:47
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: جمعه 26 تیر 1394 21:00
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
مرلین با خودش از عالم بالا زمان برگردانی رو آورده و لردو مرگخوارا با زما برگردان شروع به سفر در زمان می کنند.مرگخوارا در این سفر به ماه می رسن و در اونجا زمان برگردان هم گم می شه.
*********************
رودولف که اصلا دوست نداشت اینگونه در فضا معلق شود با خودش فکر کرد و گفت : "خب اگه جلو چشم ارباب باشم قطعا یادشون می افته که چه تصمیمی گرفتن می رم یه گوشه از ماه برای خودم چرت می زنم وقتی زمان برگردان پیدا شد بر می گردم پیش بقیه."رودولف این فکر را کرد و بدون اینکه به سایرین چیزی بگوید جمع مرگخواران را ترک کرد.رودولف به قدری از جمع دور شده بود که چشمان قدرتمند لرد قادر به دیدن او نباشد...


پیش مرگخوارا


هکتور ویبره زن تلاش می کرد یک معجون را که خودش اسمش را گذشته بود جابجایی در ثانیه را به خورد لرد بده ولی قطعا هوش سرشار زیاد لرد و جان دوستی زیادش باعث می شد که او از زیر این کار فرار کند و خود را سر گرم نشان دهد.
_آرسینوس اینجا چقدر هوا خوبه! اگه یه روز تصمیم گرفتیم دوباره در زمان سفر کنیم قطعا مقصد اینجا را...
_ارباب به جان آرسینوس یکم از این بخورید باور کنید جا بجا می شید!
لرد که در ماه دیواری برای کوفتن سر به آن پیدا نکرد ناچار به کوبیدن استخوان های مرلین به سرش شد. با اولین ضربه سر زمان بر گردان از آستین لرد به بیرون پرت شد و باگیجگاه هکتور بر خورد جانانه ای داشت.
_اِ ارباب زمان برگردان...
لرد که حوصله شنیدن حرفی درباره اتفاقاتی که افتاده نداشت حرف هکتور را قطع کرد و گفت:
_می دانیم زمان بر گردان گم شده...
در همینجا سلسیتنا واربک شروع به خواندن اهنگی کرد.
_عجب رسمیه رسم زمونه می رن آدما از اونا فقط خوبی می مونه..اِی دل غافل...
هکتور که از این بریدن ها و دوختن های الکی عصبانی شده بود به سلسیتنا نگاهی کرد و گفت:
_اگه اجازه بدید خواستم بگم که زمان برگردان پیدا شد! در ضمن ما مرگخواریم از ما باید فقط بدی بمونه.
ملت مرگخوار نگاهی به هکتورانداختند. همه در لحظه اول فکر کردند که هکتور زمان بر گردان رو قایم کرده تا معجونش رو روی لرد امتحان کنه. وندلین عصبی و صد البته جو گیر یقه هکتور را گرفت و به چشمان هکتور نگاهی انداخت و گفت:
_چرا زمان بر گردان رو قایم کردی ؟هان؟
هکتور ویبره زن که دیگه به هکتور ویبره نزن تبدیل شده بود به چشمان خوفناک وندلین نگاهی انداخت و گفت:
_به مرلین...
مرلین هم که احساس می کرد هکتور دروغ می گوید، گفت:
_مردیکه بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووقی به خودت قسم!
_بابا اصلا به مورگانا قسم این از آستین ارباب پرت شد توی گیج گاه من...
ملت کمی حرف هکتور را باور کردند و آماده شدند برای سفر در زمان...


سوی رودولف


رودولف در حال مکیدن انگشت شستش بود و در خوابی عمیق فرو رفته بود.در هوا قمه هایش را تکان می داد و بلاتکریس را تهدید می کرد شاید از شانس او بود که بلاتکریس با لرد به سفر زمان رفته اند قطعا اگر بلاتکریس حرف های او را می شنید با قمه های خودش شکمش راسفره می کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1394/4/26 21:08:39
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1394/4/26 21:14:06
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: یکشنبه 21 تیر 1394 03:13
نمایش جزئیات
آفلاین
-ما ماه دوست نداریم! اصلا نمی فهمیم کجای این بی ریخت رو می پرستیدن. ما از این زیباتریم.

مرگخواران با ندای "صد البته" قصد تعظیم داشتند...ولی در ماه نمی شد تعظیم کرد. در واقع در ماه هیچ کاری نمی شد انجام داد. لرد سیاه اطرافش را نگاه کرد.
-اینجا خشک و خالیه...ما چی میل کنیم؟ کیو بترسونیم؟ به کی ظلم کنیم؟ و بر کی حکومت کنیم؟

مرگخواران متوجه بودند که در صورت توقف در آن مکان جواب همه سوال های لرد خودشان خواهند بود...مرگخواران تمایلی نداشتند میل شوند.

-مرلین...دستم به ردات. ما رو برگردون زمین.
-مرلین...قربون شکل ماهت بشم. ببر ما رو.
-این زمان برگردان لعنتی دست کیه؟

مرلین جیب هایش را گشت...لای ریشش را گشت...زیر پلک هایش را هم گشت. ولی زمان برگردان نبود.
-ارباب پیداش نکردم...ولی زیاد دور به نظر نمی رسه. اگه خواستین شما رو همینطور که در هوا شناورین شوت کنیم طرف زمین. خوبه؟

لرد نگاه "اصلانم خوب نیست"ی به مرلین انداخت و انگشت اشاره اش را به طرف رودولف گرفت.
-ما شوت نمی شیم. از اولم از این خوشمون نمیومد...اینو شوت کنین. سعی کنین موقع رفتن دور بزنه و از توی حلقه اون "حلقه دار"ه رد بشه ما کیف کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!