جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  40 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  158 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  167 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  277 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  190 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: شنبه 5 تیر 1395 08:48
نمایش جزئیات
آفلاین
- من آمده ام آی آی .. ره .. من آمده ام!

میدونید چیه؟ روستایی هرگز نمیتونه بدون کلمه "ره" یک جمله رو به پایان برسونه.حتی اگه کاملا یک حرف بی مفهوم و بی معنی وسط دیالوگ هاش باشه. همینطور که شاد و خوشحال و خندان به همراه گاومیش فضاییش به سمت مرگخواران میرفت تا آدرس یه چراگاه مناسب رو بپرسه، متوجه خیزش عجیب‌شون برای گاومیش شد.
-چی چی ره نیگا میکنید؟ My nigga ره؟ کسی دست به گاومیش ره بزنه ره با خودم طرفه ره!

البته تمام قضایای اتفاق افتاده در داستان مال زمانی بود که باروفیو هنوز به مرگخواران پیوندیده نشده بود! پس هرچه که باروفیو نزدیک‌تر می‌شد، مرگخواران امیدشون رو بیشتر از دست میدادن چون ترجیح میدادن طرف غریبه باشه تا خودی. اما شکم گرسنه که این چیزا رو نمیشناسه داداش! ناگهان خوی وحشی درونشون بیدار شد و دوباره برای باروفیو خیز برداشتن.

باروفیو که میدونست اینا دست بردار نیستن و هرلحظه ممکنه کله‌ی گاومیش رو به باد بدن، سعی کرد از منطق روستا‌طورش استفاده کنه و بعد از برقراری یه تلپاتی کوچیک با گاومیشِ، تراوشات ذهنی‌شو بیرون ریخت:
- فکر کردید روستایی میذاره شما گاومیش ره بخورید؟ اونم از نوع فضانوردش! تنها راه نجات شما همین گاومیشِ هسته! فقط کافیه پشت‌تون رو بهش بکنید تا شمارو دوباره به زمین بفرسته..

گرسنگی و کمبود جاذبه کافی روی ماه به مرگخواران فشار زیادی اورده بود، آنقدر زیاد که حتی به خودشان اجازه ی فکر کردن در مورد پیشنهاد باروفیو رو دادند!

سمت و سوی دیگر ماجرا - محفل ققنوس :

- متاسفانه شایعات درست از آب دراومدن، مرگخواران موفق شدن که به ماه سفر کنن.

یکی از محفلیون بعد از گفتن یک شِت کامبیزطور، سعی کرد تا بقیه را برای سفریدن به ماه راضی کند..
- دیگه وقتشه که به مرگخواران ثابت کنیم اونها همیشه هم پیشتاز نیستن. ماهم باس بریم ماه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 تیر 1394 05:02
نمایش جزئیات
آفلاین
یک ساعت قبل - دره ای در غرب لندن


- باروفـــیــــــــو هـــــــو! :paz:

- ها ننه؟

- باروفــــــیــــــــــــــو هـــــــــــــــــــو! ذلیل مرده‌ی بی ادب جواب ننشه ره نمیده!

- هــــــا ننـــــــــــــه؟!

شترق! [برخورد کف ماهیتابه به صورت بارفیو]

- چرا میزنی ننه؟

جیک جیک جیک جیک [پرنده های در حال پرواز دور سر باروفیو]

- چون ادبه ره نداری سر ننت داد میزنی پسره ی بی تربیت پاشو برو گاومیشاره ره بدوش.

باروفیو غرغر کنان از پای جادوگر تی وی برخواست و لخ لخ کنان به سمت مزرعه رفت و توجهی به فریاد های مادرش که میگفت «چی داری واسه خودت زر زر میکنی بچه» نکرد. نه این که چون روستایی با ادب است در مقابل مادرش سکوت کند؛ در واقع ذهنش آن قدر مشغول بود که اصلا متوجه داد و بیداد های مادرش نشد. باروفیو افکار بزرگی در سر داشت ... فکر تحولی عظیم؛ نقطه عطفی در دنیای جادویی ... جادویی که بتوان با آن گاومیش ها را راحت تر و حتا بیشتر دوشید. با اختراع چنین طلسمی مجبور نبود هر روز چندین ساعت از وقتش را صرف دوشیدن کند.

- سلام عزیزای من ... عشقولی من چطوره؟ شاخ طلا خوبی؟ دم نقره رو به راهی؟ سم برنز رو به رشدی؟ دندون چیزی از ارزش هاش کم نشده چه خبر؟ بـــــه کاکاسیا! کم پیدایی پسر ... my nigga قربان شیرکاکائوهای تو من برم!

باروفیو با تک تک گاومیش ها خوش و بش کرد و دستی پدرانه بر سرشان کشید و آن ها را در آغوش گرفت و بعضا با ایشان صمیمی هم شد و سپس گاومیش محبوبش را برای امتحان طلسم اختراعیش برگزید و از شاخ گرفت و کشید برد گوشه ی طویله.

تمرکز باروفیو بر روی گاومیش و اجرای طلسم همان و رم کردن گاومیش همان! میشِ رمیده به سمت او دوید و او را با یک حرکت حرفه ای شاخ روی پشتش انداخت و سپس از طویله خارج شد و مانند موشک به سوی به آسمان شتافت!

ماه


باروفیو خوشحال از اختراع بزرگش قلاده به گردن گاومیش فضانوردش انداخته و به دنبال زمین سرسبزی در ماه (!) میچرخید تا آن را شارژ کرده و به زمین برگردد و با ثبت آن نه تنها نیاز به شغلش برطرف شود بلکه مایه افتخار روستایشان شود و تصویر او را در جادوگر تی وی نشان دهند و ...

یک جای دیگر ماه!


- ارباب نمیبینید من چقد بداخلاقم؟ چقد گوشت تلخم؟ ولی برای این که بهتون ثابت کنم به خاطر جون دوستی و ترس مخالف نیستم حاضرم فداکاری کرده و همسرم رودلف رو براتون کباب کنم!

- عه ارباب دروغ میگه من کلی علاقه خاص و فساد اخلاقی دارم ... فاسدم! مسموم میشید ... آرسینوس رو بخورید که فساد نداره و تایید صلاحیت شده و رای هم آورده.

- ارباب؟ وزیر سحر و جادو رو میخواید کباب کنید؟ به کدام سو میریم واقعا؟ من همکارم هکتور رو پیشنهاد میکنم!

- عهه آرسی؟ ارباب من که معجون میسازم برات ... همه رو چیزخور میکنم برات ... بذارم برم؟

- چیه؟ چرا همه به من خیره شدید؟ میدونید پیغمبرکشی چه عاقبتی داره؟ بترسید از عذاب و خشم الهی. من پیشنهاد دیگه ای دارم ...

- لازم نکرده! گه تو پیغمبری منم پیغمبره ام ...

- دایی ژون من اشن گوشتی ندارم که بخوام شیرت کنم! تاژه فامیل گوشت همو بخورن اشتخون همو دور نمینداژن ... گیریم تو گوشت منو خوردی، من که شیر نخوردم و چیژ کشیدم اشتخونام همه پوکه چیو میخوای نگه داری؟

- ارباب وینکی خودش رو کباب کرد که کباب جن بدمزه بود و نتونست غذای شما شد ... وینکی خودش رو تیربارون کرد

ناگهان لینی وارنر که بالای سر سایرین بال بال میزد هیجان زده شده شده و سعی کرد حضار را ساکت کرده و توجه لرد را جلب کند ...

- ساکت ... انقدر بحث نکنید ... یه دیقه ساکت اربـــاااب نیازی نیست مرگخوار کباب کنید ... یک غریبه داره با یک چهارپای شاخ دار درشت هیکل به سمتمون میاد!

لرد نگاهی به باروفیو و گاومیشش که به آن ها نزدیک میشدند انداخت و دستور داد: عالیه! کبابش کنید.

باروفیو اما بی خبر از همه جا با رویای ثروت و شهرت و طرفدار و امضا به سمت مرگخواران میرفت تا از آن ها آدرس یک چراگاه مناسب را بپرسد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'm sick of psychotic society somebody save me


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: شنبه 27 تیر 1394 13:42
نمایش جزئیات
آفلاین
-بزن اون دکمه رو دیگه حاجی
-کار نمیکنه عالم بالا ناامید شده است!
-فکر کنم دراثر ضربه ای که به گیجگاه من وارد کرده...شاید یه معجون درست کننده چاره کار باشه من این معجونو دارم.
-هکتور از جات تکون نخور وگرنه آتیشت میزنم همش تقصیر توئه که زمان برگردون با گیجگاه تو برخورد کرده.
-وینکی هکتور را با مسلسل سوراخ کرد!

ملت مرگخوار بایکدیگر برسر زمان برگردان درگیر شدن،یکی با کتاب ،دیگری بافندک،جنی با مسلسل،وزیری با پاتیل و حتی دیده شد که فردی با شلوار مرلین سعی در خفه کردن بقیه دارد.

همان لحظه سیاره زمین رصدخانه ملاقه!

-ستاره شناسان و اخترشناسان بزرگ امروز ما در اینجا جمع شدیم تا در این روز فرخنده که ماه در درخشان ترین وضعیت خود قرار دارد را رصد کنیم.میتوانید با تلسکوپ ها شروع کنید و از این پدیده زیبا لذت ببرید.

لحظاتی بعد ستاره شناسان درحال رصد ماه

-شگفت انگیزه
-فوق العادس
-اون چیه روی ماه!؟
-چه جالب انگار چند نقطه سیاه و سبز در حال تکاپو روی ماه هستن!
-زوم کنید.
-انگار یه موجود فضاییه...یک فرازمینی!
-شبیه انسانه دماغ نداره...کچلم هست.
-نادره! تا حالا حیات بر روی ماه دیده نشده. از این موجود استثنائی تا میتونید عکس بگیرید این پدیده باید به جهان معرفی بشه...اولین فرازمینی کچل!

لحظاتی بعد ماه

مرگخواران با نگاه هایی افسرده به زمان برگردان چشم دوخته بودن،آخرین امید برای رفتن هم نابود شده بود،زمان برگردان روشن نمیشد.

روونا به زمان برگردان خیره شده بود،پس از مدتی باصدایی که مانند زمزمه بود خطاب به جمع گفت:

-شاید یک ضربه دیگه درستش کنه.

اما هیچکدام از مرگخوار ها به هوش ریونکلاوی روونا توجه ای نداشتن توجه همه به سوی دعوا آرسینوس و سیوروس جلب شده بود.

-۸۰۰امتیاز از گریفندور
-عه چرا آخه؟
-چون زمان برگردون خراب شده...دلیل از این بهتر و واضح تر؟به دلیل اعتراض ۹۰۰امتیاز از گریفندور.
-واقعا ما به کدام سو میرویم؟سیو هرموقع رسیدی زمین سلام منو به تابلو شنی برسون!

آرسینوس نقابش را محکم کرد تا صورت قرمز شده از عصبانیتش پنهان شود.
لردسیاه تک تک مرگخواران را از نظر گذراند با غرور خاصی که فقط مخصوص خودش بود گفت:

-ماگشنمونه!
-چی ارباب گفتید گشنتونه؟
-بله درست شنیدید ما گشنمونه...داوطلبی پیدا کنید تا ما بخوریم و کیف کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سلسیتنا واربک در 1394/4/27 14:46:47
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: جمعه 26 تیر 1394 21:00
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
مرلین با خودش از عالم بالا زمان برگردانی رو آورده و لردو مرگخوارا با زما برگردان شروع به سفر در زمان می کنند.مرگخوارا در این سفر به ماه می رسن و در اونجا زمان برگردان هم گم می شه.
*********************
رودولف که اصلا دوست نداشت اینگونه در فضا معلق شود با خودش فکر کرد و گفت : "خب اگه جلو چشم ارباب باشم قطعا یادشون می افته که چه تصمیمی گرفتن می رم یه گوشه از ماه برای خودم چرت می زنم وقتی زمان برگردان پیدا شد بر می گردم پیش بقیه."رودولف این فکر را کرد و بدون اینکه به سایرین چیزی بگوید جمع مرگخواران را ترک کرد.رودولف به قدری از جمع دور شده بود که چشمان قدرتمند لرد قادر به دیدن او نباشد...


پیش مرگخوارا


هکتور ویبره زن تلاش می کرد یک معجون را که خودش اسمش را گذشته بود جابجایی در ثانیه را به خورد لرد بده ولی قطعا هوش سرشار زیاد لرد و جان دوستی زیادش باعث می شد که او از زیر این کار فرار کند و خود را سر گرم نشان دهد.
_آرسینوس اینجا چقدر هوا خوبه! اگه یه روز تصمیم گرفتیم دوباره در زمان سفر کنیم قطعا مقصد اینجا را...
_ارباب به جان آرسینوس یکم از این بخورید باور کنید جا بجا می شید!
لرد که در ماه دیواری برای کوفتن سر به آن پیدا نکرد ناچار به کوبیدن استخوان های مرلین به سرش شد. با اولین ضربه سر زمان بر گردان از آستین لرد به بیرون پرت شد و باگیجگاه هکتور بر خورد جانانه ای داشت.
_اِ ارباب زمان برگردان...
لرد که حوصله شنیدن حرفی درباره اتفاقاتی که افتاده نداشت حرف هکتور را قطع کرد و گفت:
_می دانیم زمان بر گردان گم شده...
در همینجا سلسیتنا واربک شروع به خواندن اهنگی کرد.
_عجب رسمیه رسم زمونه می رن آدما از اونا فقط خوبی می مونه..اِی دل غافل...
هکتور که از این بریدن ها و دوختن های الکی عصبانی شده بود به سلسیتنا نگاهی کرد و گفت:
_اگه اجازه بدید خواستم بگم که زمان برگردان پیدا شد! در ضمن ما مرگخواریم از ما باید فقط بدی بمونه.
ملت مرگخوار نگاهی به هکتورانداختند. همه در لحظه اول فکر کردند که هکتور زمان بر گردان رو قایم کرده تا معجونش رو روی لرد امتحان کنه. وندلین عصبی و صد البته جو گیر یقه هکتور را گرفت و به چشمان هکتور نگاهی انداخت و گفت:
_چرا زمان بر گردان رو قایم کردی ؟هان؟
هکتور ویبره زن که دیگه به هکتور ویبره نزن تبدیل شده بود به چشمان خوفناک وندلین نگاهی انداخت و گفت:
_به مرلین...
مرلین هم که احساس می کرد هکتور دروغ می گوید، گفت:
_مردیکه بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووقی به خودت قسم!
_بابا اصلا به مورگانا قسم این از آستین ارباب پرت شد توی گیج گاه من...
ملت کمی حرف هکتور را باور کردند و آماده شدند برای سفر در زمان...


سوی رودولف


رودولف در حال مکیدن انگشت شستش بود و در خوابی عمیق فرو رفته بود.در هوا قمه هایش را تکان می داد و بلاتکریس را تهدید می کرد شاید از شانس او بود که بلاتکریس با لرد به سفر زمان رفته اند قطعا اگر بلاتکریس حرف های او را می شنید با قمه های خودش شکمش راسفره می کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1394/4/26 21:08:39
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1394/4/26 21:14:06
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: یکشنبه 21 تیر 1394 03:13
نمایش جزئیات
آفلاین
-ما ماه دوست نداریم! اصلا نمی فهمیم کجای این بی ریخت رو می پرستیدن. ما از این زیباتریم.

مرگخواران با ندای "صد البته" قصد تعظیم داشتند...ولی در ماه نمی شد تعظیم کرد. در واقع در ماه هیچ کاری نمی شد انجام داد. لرد سیاه اطرافش را نگاه کرد.
-اینجا خشک و خالیه...ما چی میل کنیم؟ کیو بترسونیم؟ به کی ظلم کنیم؟ و بر کی حکومت کنیم؟

مرگخواران متوجه بودند که در صورت توقف در آن مکان جواب همه سوال های لرد خودشان خواهند بود...مرگخواران تمایلی نداشتند میل شوند.

-مرلین...دستم به ردات. ما رو برگردون زمین.
-مرلین...قربون شکل ماهت بشم. ببر ما رو.
-این زمان برگردان لعنتی دست کیه؟

مرلین جیب هایش را گشت...لای ریشش را گشت...زیر پلک هایش را هم گشت. ولی زمان برگردان نبود.
-ارباب پیداش نکردم...ولی زیاد دور به نظر نمی رسه. اگه خواستین شما رو همینطور که در هوا شناورین شوت کنیم طرف زمین. خوبه؟

لرد نگاه "اصلانم خوب نیست"ی به مرلین انداخت و انگشت اشاره اش را به طرف رودولف گرفت.
-ما شوت نمی شیم. از اولم از این خوشمون نمیومد...اینو شوت کنین. سعی کنین موقع رفتن دور بزنه و از توی حلقه اون "حلقه دار"ه رد بشه ما کیف کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: یکشنبه 30 فروردین 1394 20:26
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین ریشش را با یک دستش گرفته بود و سعی میکرد آنرا دور گردنش برای گذشتن از سفری طولانی ببندد. در همین حال با دست آزادش زمان برگردان را فشار داد و جمع مرگخواران با صدایی ناپدید شد.

پلامــــــــــــــــــق!
عده ای انسان و انسان نما، ناگهان روی سطح سفید و غریبی فرود آمدند. هکتور با پاتیلش که گاهی اوقات همینطوری الکی در دستش سبز میشد روی سطح سفید کوبید و داد زد:
-اینجا آفتاب خورده. اینجا جای بدیه! چتر ارباب رو اینجا حس نمیکنم.
-کروشیو هکتور... حالا چتر ما رو حس میکنی؟

هکتور از بین دندان های چفت شده اش گفت:
-بله... ارباب...

رودولف دستش را بالای چشمانش بعنوان سایه بان گرفت و به دور دست ها نگریست.
-زمینش آفتاب خورده ولی آسمونش سیاه سیاهه. تازه قسمت بدش اینه که هیچ ساحره ی باکمالاتی رو نمی بینم.
-تازه کتاب هم نمی فروشن!
-وینکی جایی هم برای مسلسل کشیدن ندید!
-هیچ گروهی برای نمره کم کردن هم نیست.

لرد که از غر زدن های پی در پی مرگخوارانش خسته شده بود، ریه هایش را پر از هوا کرد و چشم غره ای به آنها رفت. بعد از اینکه مرگخواران مذکور ساکت و مشغول زل زدن به در و دیوار شدند، لرد رو به روونا گفت:
-حالا ما کجاییم؟

روونا هوش سرشارش را به کار انداخت و فکر کرد... پس از اینکه با چندین خطای 404NOT FOUND از کار باز ایستاد، سرش را به نشانه ی افسوس تکان داد. مرلین با دیدن از کار افتادن اینترنت روونا، فرصت را برای خودشیرینی مناسب دید و سریعا سعی کرد با دایال آپ خودش به اینترنت وصل شود و فورا جوابی برای اربابش بیابد. ولی امان از سرعت کم دایال آپ که باعث شد ایرما زودتر به جواب برسد.
-ارباب ما تو ماه هستیم. ببینید:
نقل قول:
ماه «نشانهٔ نجومی: ☾» تنها قمر طبیعی سیارهٔ زمین است و با بازتاباندن نور خورشید، شب‌های زمین را کمی روشن می‌کند. ماه پنجمین قمر طبیعی بزرگ در منظومه خورشیدی در میان ۱۷۳ قمر موجود در این منظومه است. قطر ماه حدود ۳۵۰۰ کیلومتر است؛ جوّ ندارد و سطح آن از برخورد سنگ‌های آسمانی آبله‌گون است. قطر کره ماه یک‌چهارم کره زمین است و هیچ سیاره دیگری در منظومه خورشیدی، نسبت به اندازهٔ خود قمری به این بزرگی ندارد.[۱] چگالی ماه چهار پنجم چگالی زمین است. انسان‌ها از قدیم از کره ماه و چرخش منظم آن برای گاهشماری، به‌ویژه در کشاورزی، بهره می‌گرفتند، مسافران و دریانوردان نیز از نور و حضور ماه برای جهت‌یابی و ناوبری استفاده می‌کردند؛ ماه هم‌چنین در اسطوره‌های اقوام حضور زیادی دارد و در برخی فرهنگ‌ها حتی آن را به عنوان یک ایزد پرستش می‌کرده‌اند. گرانش (جاذبه) ماه باعث به‌وجود آمدن جزر و مد آب‌های کره زمین می‌شود و گرانش کره ماه هم‌چنین باعث باثبات ماندن محور گردش زمین به‌دور خود می‌شود که در صورت عدم وجود ماه، انحراف محوری زمین مرتبا تغییر می‌کرد و این امر باعث آشفته شدن آب و هوا و فصل‌ها در زمین می‌شد.


طبیعتا هیچکس حاضر در جمع حرف های ایرما را جز کلمه ی «ماه» نفهمید. کراب دامنش را بلند کرد و به سمتی رفت. دستش را دراز کرد و به نقطه ای هم اندازه با ماه در آسمان اشاره کرد.
-اون ماهه. نگاه کنید. فقط امروز هوس پوشیدن شلوار لی کرده. چقدر تیپ خوبی هم برداشته. حسودیم شد.

مرگخوارانی که طبیعتا متوجه معلق بودنشان در هوا نشده بودند چانه شان را خاراندند و در فکر فرو رفتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/1/30 21:14:39

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: شنبه 29 فروردین 1394 23:16
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرلین یه زمان برگردان از عالم بالا آورده و به لرد داده. لرد و مرگخوارا اشتباها به یه منطقه جنگی می رن. از اونجا فرار می کنن و به محل دیگه ای می رن که چهارشنبه سوریه. بعد از منفجر کردن اطراف و اجرای مراسم قاشق زنی ریگولوس بلک هم به جمعشون ملحق می شه.

نکته: مرگخوارا و لرد قادر به جادو کردن نیستن.

__________________

-این کیه؟

رودولف عین خیالش نبود که لرد سیاه سوالی پرسیده. چون سرگرم مداوای مشنگ مونثی بود که با دستان خودش منفجر کرده بود. تکه های مختلف مشنگ را به هم می چسباند و سعی می کرد بانوی زیبا و شایسته ای از آن بسازد.
ولی مرلین و هکتور در تلاش برای خودشیرینی هر چه بیشتر بودند.

-ارباب ما بگیم؟
-ارباب ریش ما سفید تره. تازه بیشتر از این کلاش کلاهبردار می فهمیم. ما بگیم؟

لرد سیاه مرلین را نادیده گرفت و به هکتور اشاره کرد که جواب بدهد. مرلین ذوب شد! مرلین نیست و نابود شد! و هکتور جواب داد: بلکه ارباب! از نوع ریگولوسش!

با شنیدن نام ریگولوس بلک برق از کله لرد سیاه پرید.
-همون جانوری که هورکراکس ما رو برداشت و به جاش نامه فدایت شوم گذاشت؟ آهای! سریع هورکراکس ما رو پس بده! ما هم نامه تو پس می دیم.

ریگولوس بلک با احتیاط آستین دست چپش را بالا زد.
-ارباب گذشت اون دوران. من پشیمونم. اومدم جبران کنم. ببینین...مرگخوار هم شدم! الان خطرات بزرگتری در اطراف شما هست. مثلا اون رودولف رو ببینین...اون داره چیکار می کنه؟! چرا اون مشنگه سه تا گوش داره؟ سومی از کجا اومد؟! یا همین مرلین...مرلین کو؟ اینو بی خیال ارباب.این هکتورو ببینین. چرا همش داره ویبره می زنه؟ ...ارباب این افرادی که دور شما جمع شدن درایت و بصیرت لازم رو ندارن.من اومدم که در مسیر سخت زندگی همراه شما باشم.

لرد سیاه متوجه حرف های ریگولوس نشده بود! و اصلا نفهمیده بود بالاخره تکلیف هورکراکس گمشده اش چه می شود...ولی ریگولوس حرف های زیبایی زده بود. تصمیم گرفت همراهی ریگولوس را بپذیرد.
-خب...بیا...ولی فکر نکن هورکراکسمونو فراموش کردیم! هکتور؟ به اون پیرمرد مذاب بگو زمان برگردانش رو بیاره بریم یه جای دیگه. ما از صدای انفجار خسته شدیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 فروردین 1394 20:40
نمایش جزئیات
آفلاین
شهر به آتش کشیده شده بود و صدای پرواز ارواح ملتی که سرگرم بازی های برره ای جان می سپردند فضایی معنوی به منطقه جنگ زده و نابود شده بخشیده بود... صدای کسی در دور دست ها فضای معنوی چهارشنبه سوری را معنوی تر میکرد:سب...زی...!سب!زی...!
نور نارنجی رنگ آتش روی زمین پهن شده بود و سوسو میزد،و صدای تلق تولوق برخورد قاشق معجون سازی به کله ی لودو از دور دست ها سمفونی پیچ در پیچ و تو در تویی درست مثل پنیر چدار ساخته بود... از حق نگذریم لرد هم کتف های همه فن حریفی داشت!
یکنواختی رنگ زرد و مرده ی آتش که گوله گوله روی زمین پراکنده شده بود، با سایه ی هیکل باریک و بلندی شکسته میشد که دست هایش را توی جیب هایش فرو کرده و همانند حاج عبد الله پیش می آمد... اگر کمی جلو تر می آمدی و مسیر سایه را روی زمین دنبال میکردی،با پسر جوانی مواجه میشدی که مو های مشکی رنگ و موج دارش را پشت سرش جمع کرده بود و با چشم هایی که مثل ارزق شامی درشت و براق بودند به آتش خیره شده بود که تصویرش درون مردمک چشمانش خود نمایی میکرد...
_ببخشید راوی... ارزق شامی یعنی چی؟
_کارت نباشه برادر شما راهتو برو.
پسرک که سنش به دهه سوم نمی رسید و قد بلند و هیکل باریکش باعث میشد قد بلند و هیکل باریکی داشته باشد،بی هدف پرسه میزد و به صدای ترق توروق آتشی گوش فرا داده بود که همین الان یک نصف شلوار درونش از دست داده بود... در حالیکه شنلش را مثل دامن اسکاتلندی دور کمرش گره زده بود و چهره ای "رودولف پسند" پیدا کرده بود،به آخرین خروجش از خانه ی اربابی گریمولد فکر کرد... زمانیکه تمام قلعه در سوگ اربابی نشسته بود که تنها بازمانده ی خاندان اصیل و باستانی بلک محسوب میشد...زمانیکه مارشی شبیه مارش مرگ درون قلعه طنین می انداخت و صدای فریاد زجر آلود مادرش بر فراز همه ی این ها پژواک میشد:
_گمشو بیرون پسره ی الدنگ... فکر کردی من میشینم نگاه کنم سرمایه م رو بالا بکشی؟ گم شو بی-رون-مرتیکه ی-دزد-برو-گم-شو!
و همان موقع افکارش با صدای هیاهوی افرادی که صدایشان این بار اصلا آشنا نمی نمود قطع شد... سرش بی اختیار به سمت صدا برگشت...
و در نگاه اول با ترکیبی از گوجه،تخم مرغ و بقایای لنگه کفش های مرحومین حادثه مواجه شد که دو دست از میان شان افراشته شده و یک بسته پشمک حاج عبد الله را که از یک فرسخی میشد شناخت،در آسمان به پرواز در آورده بود... و جماعتی که انگار به کنسرت مجید خراطها رفته باشند،شاد و خندان در اطراف کپه ی گوجه شادمانی میکردند و چنان ذوقی کرده بودند که انگار "به سلامت خانواده اندیشیده اند"...
برای یک دزد آنهم از نوع تینیجر،دو دست که یک بسته را آنگونه شل و ول به سمت آسمان رها کرده باشند از بهترین طعمه ها بود!
برای لحظه ای دامن اسکاتلندی در هوا به پرواز در آمد و لحظه ای بعد،ریگولوس بلک، گرگ سیاه،با یک پرش درست همانند رقاص های باله -
_راوی؟ نمردیم رقاصم شدیم!
_شما یه دقیقه میتونی خفه شی تا من تموم کنم؟
از میان مرگخواران رد شد...پشمک حاج عبد الله را که بیشتر از همه به گردن لودو حق داشت،از توی دستان لرد قاپ زد و با تمام سرعت شروع به دویدن کرد...
و درست زمانی که داشت کم کم احساس "پشمک دار" بودن میکرد بود که دو دست قدرتمند از پشت به دامن اسکاتلندی (اوه اوه) چنگ زد و او را نگه داشت...
_وایسا وایسا وایسا!
برگشت ... و در چشمان کسی که مچ دستش را محکم گرفته بود زل زد... و صدایش را شنید:ولش کن!
پوزخند زد:حتما دو بار... این بار اول... دستمو ول کن بار دوم رو هم بت بگم.
_ولش... کن!
دستش را باز کرد و بسته پشمک توی دست طرف مقابلش افتاد... و پوزخند زد: خب بابا یه جور صداشو الن دلونی میکنه انگار منه!
صدای مردی را در پس زمینه شنید:ارباب اون سعی داشت غنیمت مون رو بدزده!
و صدای مردی که پس کله اش فرو رفته بود را شنید که با چشمان چپ شده لبخند زد:چپ چپ چپ چپ راست راست راست...!
وایستا... ارباب؟! باید خودش را از این مخمصه نجات می داد... هر طور که شده بود... ارباب؟! احتمالا شوخی شوخی جدی شده بود!
چشمانش را درشت کرد و گربه شرک طوری، به کپه گوجه خیار که بنظر میرسید ارباب باشد خیره شد:آه ای ارباب بالاخره پیداتون کردم من میخوام با شما همسفر بشم آه چقدر خوشتیپ شده اید ارباب!
حس کرد که کپه گوجه خیار برای لحظه ای به خوشتیپی خودش در این وضعیت خیره شد و بعد صدای بیروح و سردی را شنید:بذارین بیاد ...
نفس راحتی که کشید در سایه لبخند ابلهانه اش گم شد... دستش بعد از اینکه بی هدفانه به سمت جایی که قبلا جیب شلوارش بود و حالا جایش با چین دامن اسکاتلندی پر شده بود رفت،به سمت یقه بلوزش رفت و با لبخندی شبیه فانوس کدویی،یک ملاقه را بیرون کشید...
_ملاقه؟! چرا ملاقه ؟!
_خدایا ...
_وردنه بود!
... و یک وردنه را بیرون کشید ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 اسفند 1393 21:59
نمایش جزئیات
آفلاین
بنابراین عملیات قاشق زنی ادامه یافت.لرد همچنان مصرانه با ریتم یک ضربه در هر دو ثانیه روی ملاج لودو ضرب گرفته بود تا صاحب کاسه آجیل کاسه ای شکلات پایین بفرستد و بقیه مرگخواران در این اثنا، هر از گاهی با حمله های هوایی، زمینی، زیر زمینی، غافلگیرانه و انتحاری بچه محل ها سوت آسمان می شدند و دو هفته بعد با نوای اردشیر منظم که فریاد می زد «نفس ها توی سینه حبس میشه...سوباسا به هوا می پره و کاکرو خودش رو به اون می رسونه!» پایین می آمدند و توسط سوبا یا کاکرو به سمت دروازه بچه های محل کناری شوت می شدند. مورگانا با اضطراب اسناد تاریخی را زیر و رو می کرد بلکه در قرن های گذشته رعیتی بوده باشد که بخواهد به اربابش بگوید بیخیال شکلات قاشق زنی چهارشنبه بشود و تجربه به درد بخوری برای آیندگان به یادگار گذاشته باشد، ولی از آنجا که درس هایی که در دبیرستان می خوانیم هیچ وقت به درد نمی خورند، دانسته های تاریخی مورگانا هم دردی از او دوا نکرد. جز اینکه فهمید چنگیز خان مغول و ژنرال آدولف هیتلر، تلفاتشان در کل طول عمر، برابر هفتاد و پنج صدم تلفات بچه محل ها در آن نیم ساعت قاشق زنی لرد و مرگخواران بوده!

القصه که بعد از نیم ساعت، جای قاشق بر ملاج لودو فرو رفته بود و روی عصب های بینایی اش تاثیر گذاشته بود که به موجبش چشم هایش چپ شده بود. اما لرد دست بر نمی داشت. پنجره های همسایه ها باز می شد و اجسامی از قبیل گوجه، تخم مرغ، پسته، پراید و اقلام گران قیمت دیگر به طرف لرد پرتاب می شد ولی او دست بردار نبود. گویی که بالاخره معلوم شده بود سالازار بین روونا و هلگا کدام را به همسری برگزیده بوده...در این حد یعنی! بالاخره یکی از مشنگ ها ناامید از قطع کردن این صدا که ریتم انفجار ها را بر هم می زد و آرامش همسایگان را مختل می نمود(!) یک بسته پشمک شکلاتی حاج عبدالله پایین انداخت و قائله شکلات طلبی لرد به خیر و خوشی ختم شد. لرد سر برگرداند و غنیمت شکلاتی خود را به بازماندگان نشان داد. بازماندگان هورا کشیدند و شادی کردند و هلهله سردادند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: دوشنبه 25 اسفند 1393 22:03
نمایش جزئیات
آفلاین
- من....من...در برگخوار...ببخشیـــــــــــــــــــــــــد مرگخوار...نامه...قید میکنم... که در راه پیغمبری چه سختی هایی کشیدیم! به جان ما ترور شد! به ما حسادت شد. ما را....

مورگانا با دیدن دستی که عقب می رفت تا یک بمب دیگر به طرفش پرتاب کند، جیغ قرمزی کشید و پرید بغل مرلین! بیچاره مرلین که بخاطر حرکت ناگهانی مورگانا که کم از انفجار دوم نداشت به تیر چراغ برق برخورد کرد.
مرلین: راوی؟ دقیقا میشه بگی چرا قرمز؟
- خوب گفتم شاید اگر بگم بنفش...
- خیلی خوب خیلی خوب نگو!

مرلین و مورگانا حالشان کمی بهتر شده بود. نسوخته بودند امامی ترسیدند . در این گیر و دار تیر و ترقه و بمب و ایضا معجون و قاشق و چنگال! فقط یک عشق قاصدک بنفش کم داشتند! تفکرات مرلین و مورگانا را غرولند های لرد سیاه، به سرزمین عدم فرستاد!
- یکی دیگر بیاید بکوبیم توی سرش! حوصله مان از صدای گالیونی کله لودو سر رفت! پس چرا هیچکس به ما شکلات نمی دهد؟

مورگانا خیلی دلش می خواست بگوید شکلات را در هالوین میدهند نه در قاشق زنی! اما هنوز آنقدر از جانش سیر نشده که بود که وسط توپ تانک مسلسل دیگر اثر نداردبگوید که کسی در قاشق زنی به ارباب شکلات نمیدهد . بعلاوه قاشق زنی باید کنار خانه ها انجام میشد. بنابراین با لقوه ای که به خاطر موشک دچارش شده بود کمی جلو رفت و عملا میدان دید بقیه از مرلین و کارهایی که داشت انجام می داد را سد کرد.
- اربابا؟ قدر قدرتا...قوی شوکتا! عظیم هیبتا!....

" شپلــــــــــــــــــــــــــــــــق!!"

با صدای انفجاری که روونا، فلور و مرگخواران اطراف انها را تکان داد. لبخند حجیمی روی صورت مورگانا نشست و در حالیکه پرهای لینی را از روی ردایش می تکاند،باقی همراهانش را به حال خود گذاشت تا از شوک تی ان ت تلافی جویانه مرلین بیرون بیایند ، به مرلین چشمک زد و با لحنی که درمواقع موعظه کردنش به کار می برد، ادامه داد
- سرورم! قاشق زنی باید در کنار درب منازل انجام بشه. اصلا کسی صدای قاشق زنی شما رو از وسط خیابون نمی شنوه!

لرد به نشانه افسوس سری تکان داد و به یکی از خانه ها نزدیک شد.
- جای اسکلتمان خالی! اگر در خانه ریدل هم به استخوان هایش می کوفتیم، حتی آن ریشو هم می شنید.

و در نزدیکی یکی از خانه ها شروع کرد روی سر لودو به آهنگ بندری ضرب گرفتن! کم کم اخم های لودو داشت در هم گره می خورد که ظرف کوچکی با آجیل از پنجره پایین آمد. لرد اخمی کرد
- آجیل؟ ما شکلات می خواهیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1393/12/25 22:57:55
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1393/12/26 7:33:04
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1393/12/26 10:25:08
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.