جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  219 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  213 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 8 شهریور 1396 15:51
نمایش جزئیات
آفلاین
هرمیون کاملا حواسش به مطالبی که در کتاب بودند بود و هنگامی که به در کتاب خونه رسید پایش به یکی از صندلی ها گیر کرد و با سر به زمین خورد و کتاب از دستش به زمین افتاد. هرمیون سریع دستش رو روی کتاب گذاشت ولی همزمان با اون دست یکی دیگرو روی کتاب دید , سریع سرش را بلند کرد تا ببینه اون کیه , خون اشامه یا جادوگر , هرمیون با دیدن پسر مو سیاه با ردای مخصوص گروه اسلیترین نفس راحتی کشید. پسر مو سیاه وقتی خم شد تا کتاب رو برداره یه بطری عجیب از جیب رداش به زمین افتاد و چشم هرمیون دونبال بطری رفت. رنگ هرمیون پرید و از وحشت دست هاش به حالت بندری تکون می خوردند , خون تازه انسان { گرم} هرمیون نوشته روی بطری را به ارامی خواند سرش را بلند کرد و به صورت پسره زل زد. در صورت پسره لبخند ارومی بود که انگار خطری وجود نداره ولی بالاتر که میرفتی چشمای قهوه ای تیرش یه چیز دیگرو نشون میداد.
هرمیون خودش رو بلند کرد و با تته پته گفت:

_ کتابمو لطفا پس بده.

_ قرون وسطا , جنگ تحمیلی خون اشامان و جادوگران. کتاب جالبیه , منم می خوام بخونمش.

هرمیون فکر کرد دیگه اون خون اشام کتابو بهش پس نمیده دیگه کله نقشه هاش بر ملا شد و رفت... خون اشام مو سیاه کتاب رو به طرف هرمیون دراز می کنه.

_ البته بعد از اینکه کارت باهاش تموم شد.

هرمیون دیگه کاملا شوکه شده بود یعنی اون خون اشام کاری باهاش نداره؟ یعنی نمی خواد بفهمه نقشه دانش اموزا برای فراری دادنشون چیه؟ .
هرمیون به ارامی کتاب رو پس میگیره و با دستاش به بغلش فشار میده و با قدم های شمرده از خون اشام دور میشه ولی زیر چشمی اونو زیر نظر داشت می دونست که اون هنوز همونجا وایساده و داره از پشت نگاش می کنه , هرمیون سریع بر می گرده که از نزدیک نیومدن اون پسر مطمعن بشه ولی بازماز چیزی که دید شوکه شد. هیچی نبود! پسره اونجا نبود ولی هرمیون حاضر بود قسم بخورد تا قبل برگشتنش اون اونجا ایستاده بود.

فردای ان روز


بچه ها از گروه های مختلف تو کافه هاگزمید جمع شده بودند و منتظر سخنرانی هری بودن . هری به همراه هرمیون جلو رفتند. همین که هری خواست دهنشو برای حرف زدن باز کنه هرمیون با صدای نسبتا بلندش گفت:

تو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 22 مرداد 1396 18:45
نمایش جزئیات
آفلاین
نویل گفت:
-به نظرم این کارا به هیچ جا نمیرسه ما باید سردستشون یعنی کنت رو یه جور قانع کنیم که از مدرسه برن بیرون یا اینجا جای مناسبی نیست.

- ولی ما لوکیشن کنت رو نداریم.

رون گفت:
-خوب نداریم که نداریم این همه کار واسه بیرون کردن اصلا نیزای به این کار هم نیست.

هرمیون گفت:
-رون ارامشتو حفظ کن ما بالاخره یه راهی برای بیرون کردن انها پیدا میکنیم.دوستان من فقط یه نکته ای را میخواهم به شما بگویم ممکنه که این خون اشام ها به ما هم اسیب برسونن که البته ممکنه نه حتما میرسونن،یه وردی هست که به مدت سی ثانیه خون اشام هارا خنثی میکنه هروقت خون اشامی داشت به شما اسیب میرسوند شما این ورد را بگویید:اسپوراندوگا.

لونا گفت:
-ولی هرمیون اگر دنبالمون کردن چی؟ بازم هی از این ورد استفاده کنیم؟! بهتره تا فکر این چیزا به سرشون نزده اونارو از مدرسه بیرون کنیم تا سه روز دیگه همتون اینجا دوباره جم شید ، برید هر چی مطلب پیدا میکنید بخونید ، بیاید باهم دیگه درمیونشون بزاریم.

همه حرف لونا رو تاکید کردن و برگشتن به هاگوارتز،فردا صب بعد از صبحانه همه رفتن به کتابخونه تا هرچی کتاب گیر میارن رو بخونن خون اشام ها خیلی تعجب کرده بودند که چرا تعداد زیادی از دانش اموزان به کتابخونه رفتند به همین دلیل یکی از انها هرمیون رو دنبال کرد چون هرمیون تنها بود میتوانست بهرراحتی اونو مجبور کند که همه چیزو بگه.

ولی از شانس انها هرمیون به سمت برج گریفیندور رفت چون او کتابی در مورد خون اشام ها داشت وقتی به تابلو ی خانم چاق رسید رمز رو خیلی اروم به طوری که کسی نشنود گفت و وارد برج شد.

پس اون خون اشام نتونست قضیه رو بفهمه و دست از پا دراز تر به پیش بقیه رفت و گفت:
-ببخشید من نفهمیدم انها دارند چیکار میکنند چون من وقتی اون دختررو دنبال کردم وارد یه جایی شد که وقتی خواستم دنبالش برم درش بسته شد و یه خانمه تو تابلو میگفت رمز ورود لطفا و من نمیدونستم برگشتم.

یکی از خون اشام ها گفت:
-تو چیکار کردی جیم! الان خودم حسابت رو میرسم.الان یه نقره میزارم رو دستت،تنبیهت این است.

-ولی اینجوری برای بلند کردن ان نقره دست خودتان هم نابود میشود!

-ای خون اشام پرو و گستاخ برگرد اینجا گفتم برگرد اینجا!تو از ما کوچک تری باید به حرفامون گوش کنی.

-نمیخوام!

او فرار کرد چند نفر هم به دنبالش راه افتادند تا اودا تنبیه کنند.هرمیون در همین لحظات مطالبی جالب در اون کتاب پیدا کرد:

نقل قول:
آنها تسلطی اسرار آمیز بر حیوانات دارند. افسانه‌ها از گرگها، خفاشها، جغدها و موشهایی سخن می‌گویند که زیر نفوذ شیطان به اعمال شیطانی می‌پردازند.

آنها قدرت هیپنوتیزم دارند که به آنها امکان می‌دهد قربانیان خود را از مقاومت بازدارند و خاطره‌های ترسناک را از ذهن بزدایند. صبح روز بعد از حملهٔ خون‌آشامها قربانی تنها خستگی غیرعادی احساس می‌کند که به گمان او نتیجهٔ کابوسی است که شب قبل دیده است. خون‌آشام زیر نور خورشید یا نابود شده یا ضعیف می‌شوند.

در گذشته مردم برای دور کردن خون‌آشام‌ها از سیر استفاده می‌کردند و اعتقاد داشتند که خون‌آشام‌ها از سیر بدشان می‌آید همچنین انها به نقره حساسیت دارند.


او کتاب رو تو دیوار مخفی کرد و به سمت کتابخونه رفت تا پیش بقیه ی دوستانش باشد ولی هنگامی که داشت به سمت در کتابخونه میرسید .......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/5/22 19:10:37
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/5/22 19:13:57
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/5/22 19:24:24
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/5/22 19:32:39
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 مرداد 1396 13:09
نمایش جزئیات
آفلاین
ازطرفی دیگر ،کلاه گروه بندی به موی سر خون آشام ها حساسیت داشت.
سپس دانش آموزان فکرهایشان را روی هم گذاشتند،ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدند.هری گفت:دوباره در کافه هاگزهد قرار میزاریم.
رون:نکنه باز میخوای الف ال 2 برگزار کنی؟
هرمیون:این دفعه طرفمون فقط با وزارت نیست،با کنت دراکولا هم هست.
.......
روز ها گذشت و تا اینکه روز اردوی به هاگزمید رسید.دانش آموزان خرید هایشان را کردند و به سوی هاگزهد رفتند.
این دفعه اسلیترین به خصوص مالفوی هم به هاگزهد رفته بودند.

هری:خب.....اممم
و تا نیم ساعت با خوردن نوشیدنی کره ای گذشت.

- ببینید ما دیگه قصد درست کردن الف دال 2 رو نداریم....این دفعه میخوایم با برنامه ریزی جلو بریم...راستش ما باید.........

هرمیون:ما باید از موجودات یا عناصر دیگه که تو کتابامون هست کمک بگیریم...مثلا......باسیلیک!
تمام دانش آموزان چشم هایشان قلمبه شده بود.
رون:حالا ما به یک تخم مرغ و غورباغه نیاز داریم(چون باسیلیسک توسط هرپوی کثیف با گذاشتن یک تخم مرغ زیر غورباغه بوجود آمد) ولی همشون تو دنیای مشنگی هستن.یا نور خورشید که البته هاگوارتز همیشه ابریه.

نویل:به نظرم این کارا به هیچ جا نمیرسه ما باید سردستشون یعنی کنت رو یه جور قانع کنیم که از مدرسه برن بیرون یا اینجا جای مناسبی نیست.
- ولی ما لوکیشن کنت رو نداریم.............

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 8 تیر 1396 13:37
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید: خون اشام ها




چند هفته پیش وزارت سحرو جادو بطور نامعلوم تصمیم گرفته که یک گروه جدید به گروه های چهارگانه هاگوارتز اضافه شود.
این گروه جدید شامل خون اشام های اصیل انگلستان هست که وزارت سحر جادو تدریس جادو بر اینگونه موجودات را ضروری اعلام کرده و دلیل ان را محرمانه اعلام کرده.
پروفسور دامبلدور با اینکه میدانست اینکار اشتباه هست و مشکلاتی در پی خواهد داشت چاره ای جز قبول کردن و پا گذاشتن روی سنت های هاگوارتز نداشت.
خون اشام هایی که وارد هاگوارتز شده بودند بخاطر داشتن نیروهایی ذاتی مانند قدرت بدنی بالا، سرعت، قدرت کنترل ذهن و... خودشون رو برتر از بقیه دانش اموز ها میدانستند و به بیشتر قوانین هاگوارتز توجه نمیکردند با اینکه دامبلدور قوانینی برای انها وضع میکرد سریعا مخالفت هایی از طرف بزرگ خون اشام ها (کنت دراکولا) در بر داشت.
روز ها گذشت و کارهای خون اشام ها بدتر شد، دعوا با دانش اموزان گرگنما، کشتن و خوردن خون حیوانات جلوی دانش اموزان، اذیت کردن تسترال ها، انجام جادو ها و ورد ها بر خلاف قوانین مدرسه، سرپیچی از دستورات معلمین و... کار هایی بودند که پروفسور دامبلدور رو کلافه کرده بودن و او هر راهی را برای بیرون کردن این گروه پنجم جستجو میکرد. وزیر وزارت سحر جادو هم از اینکار پشیمان شده بود ولی بنا به دلایل نامعلوم نمی توانست دستور بیرون کردن انها را بدهد.
روزی پروفسور دامبلدور تصمیمی می گیرد و همه دانش اموز هارا در اتاق ضروریات جمع میکند.

_فرزندان من متاسفانه وزارت سحر جادو به درخواست های بنده برای بیرون کردن خون اشاما توجهی نمیکند بنده هم بدون مجوز وزارت سحر جادو کاری نمی توانم از پیش ببرم، فرزندانم ازتون می خوام همگی همه ی جدال های بین خودتون کنار بزارید و دست در دست هم کمک این خون اشام هارا از مدرسه مان بیرون کنیم و خوشبختی را به مدرسه برگردونیم.

دو روز بعد از این سخنرانی همه دانش اموز های گروه های چهار گانه ایده ها و راه حل های خود را با گروه های دیگر به اشتراک می گذاشتند و همگی به یک گروه واحد تبدیل شده بودند. از طرف دیگر این مسئله خون اشام هارا عصبی کرده بود و در تلاش بودند سر از نقشه های دانش اموزا در بیارن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 18:16
نمایش جزئیات
آفلاین
_ خب قراره این عنکبوت بهمون بگه .
_ این به درخت میگن .

درخت کنارشان تکان شدید خورد و سپس گفت .
_ تکذیب میکنم این به درخت هم نمیگن .

صلبیر و دانش آموزان نتیجه میگیرند این به هیچکس نمیگند .
_ خب استاد صلبیر باید چیکار کنیم ؟
_ خب من 8 هزار سال زنده بودم ولی در این همه مدت فقط تویه جنگل ممنوعه بودم اما چیز هایی که براتون میگم رو از یک نفر شنیدم که 7999 سال پیش مرد . اول از همه اینکه دنیای موازی در زیر اتاق ضروریات پنهان شده .
_ زیرش که دیوار و آجر هست .
_ نمیدونم این چیزیکه شنیدم بزار حرفمو بزنم . دوم اینکه برای ورود به اونجا باید هیچ خواسته ای نداشت .
_ یعنی نخایم دوستامون نجات پیدا کنن ؟
_ اونجا دوست معنایی نداره ، کوچکترین نشونه ای از احساس باعث بسته شدن در های دنیای موازی به روی شما میشه ، برای برگشت باید یک نفرتون چیزی که در اون لحظه خیلی براش مهمه رو قربانی کنه .
_ چه ترسناک .
_ بقیشو نمیگم .
_ چرا ؟
_ چون وسط حرفم میپرین .
_ چه لوس

صلبیر چشم هاش رو میبنده و به خواب میره .
_ رون احمق چرا انقدر حرف میزدی وسط توضیحاتش ؟ :|
_ فکر نمیکردم انقدر لوس باشه ، 8 هزار سال سن داشت و مثل بچه دو ساله رفتار میکرد .
_ خب حالا چیکار کنیم ؟
_ راهی نداریم ، باید راهنمایی های ناقصشو دنبال کنیم .

برگزیده ها سری تکون میدن و ژست خفن به و خودشون میگیرن و مثل 3 تفنگدار + 1 به سمت هاگوارتز میرن .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
so close no matter how far

could be much more from the heart

for ever trust in who we are

and nothing else matter
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 13 آبان 1395 23:19
نمایش جزئیات
آفلاین
رون سعی می کرد تا حد ممکن از عنکبوت دور شود یا حداقل به او نگاه نکند.

- برگزیده گریفندور؟!

لینی با تمسخر رون را صدا زد. اما صدای قدم هایی که از دور می آمد هر سه آنها را وادار به سکوت کرد.

- مطمئنی تو قلعه تنها بودی جنابِ شجاع؟
- من همه قلعه رو گشتم!
- ساکت شید! شاید نماینده هافپاف باشه.

از میان سایه ها چوبدستی ای نمایان شد و به دنبال آن صاحبش!
آریانا دامبلدور با موهایی از همیشه به هم ریخته تر و لباسی که پاره شده بود، به جمع سه نفره برگزیدگان پیوست.

- هلگا برامون سنگ تموم گذاشته! یه فشفه؟
- ساکت شو ویزلی. این چه سر و وضعیه قاتل؟ با چیزی درگیر شدی؟

آریانا با ترس به پشت و سرش نگاه کرد.
- اونجا...

اما بعد از چد ثانیه مکث گویی منصرف شده باشد، ادامه داد:
- نه. حالا قراره چیکار کنیم؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 14 تیر 1395 12:06
نمایش جزئیات
آفلاین

خلاصه: رون از خواب بیدار میشه و متوجه میشه که هیشکی تو هاگوارتز نیست! همه جای مدرسه رو می گرده حتی تالار های خصوصی دیگر گروه ها اما باز هم کسی رو پیدا نمی کنه! در کنار دریاچه با یه موجود دریایی بنام مارکوس اشنا میشه و جریان رو بهش میگه! مارکوس هم میره تا قضیه رو به هم نوعاش بگه اما خبری ازش نمیشه! رون در آخر تصمیم می گیره به آخرین مکان سر نزده ، یعنی جنگل ممنوعه بره!


------------



رون خم شد و به تکه چوب های شکسته نگاه کرد! در همان حالت نشسته کمی جلوتر خزید و تونست چند ردپا ببیند! لبخند امید بخشی بر لب های رون جاری شد! بلند شد و رد پا ها رو دنبال کرد! جلوتر و جلوتر می رفت و هیچ توجهی به حیواناتی که به او خیره شده بودند و دنبالش می آمدند ، نداشت! رون دیگر نمی ترسید چون امیدوارم بود بتواند بالاخره کسی را ببیند! سرش رو به پایین بود و به جلو توجهی نداشت تا اینکه محکم با یک درخت برخورد کرد!

- آخ!

سرش را بلند کرد و توانست نگاه های متعددی که به او خیره شده بودند را تشخیص دهد! طول کشید تا تشخیص دهد تنها دو جفت از چشم ها ، چشم انسان هستند اما از ظلمت شب نمی توانست چهره ی آنها را ببیند! تا اینکه صدایی آمد.

- رونالد ویزلی؟! انتظار داشتم هری پاتر باشه!

رون جلوتر رفت و توانست ردای آبی رنگ و سبز رنگی که آن دو شخص بر تن داشتند را تشخیص دهد!

- لینی وارنر؟ هکتور؟ من ... من تو مدرسه تنها بودم! کسی تو مدرسه نیست! هیشکی نیست! هیشکی!

لینی وارنر جلوتر آمد و دست رون رو گرفت و گفت: « آروم باش رون! ما هم مثل تو شده بودیم! هیشکی نبود! همه جا رو گشتیم اما کسی نبود تا اینکه ما هم تصمیم گرفتیم بیاییم اینجا! و ..... »

هکتور سر حرف لینی پرید و ادامه داد: « اومدیم اینجا و با صلبیر اشنا شدیم و اون جریان رو به ما گفت! »

هکتور با دستش به مقابل اشاره کرد! یک عنکبوت عظیم و الجثه با تعداد زیادی چشم هایی که اکنون به رون چشم دوخته بودند!

- خوش اومدی برگزیده ی گودریک! اکنون منتظر برگزیده ی هلگا باشین!

و عنکبوت تمامی چشمانش را بست! رون که هنوز چیزی نفهمیده بود ، رو به لینی کرد و پرسید: « چی شده لینی؟ جریان چیه؟ »

لینی آه کشید و گفت: « کار لرد سیاهه! اون به ما گفته بود جریانو! »

و خنده ای شیطانی بین او و هکتور گذشت اما لینی ادامه داد: « این طلسم همه ی اهالی مدرسه رو وارد یک دنیای موازی می کنه که وجود خارجی نداره و به نوعی اونارو اسیر کرده! نقشه ی جالبیه نه؟ یه نوع مرگ تدریجی برای تمام اهالی مدرسه! هه! »

رون با عصبانیت گفت: « مرگخوار های کثیف! چطور می تونید تو همچین کاری دست داشته باشین؟ شما تمام دوست های منو کشین .... » رون با عصبانیت به سمت هکتور که هنوز لبخند می زد ، حمله ور شد اما لینی مانعش شد!

- آروم باش رون! الان قضیه فرق می کنه! بنیان گذاران برای مقابله با نابودی مدرسه از گروه خودشون یکی رو برگزیدند! و ما الان تنها کسانی هستیم که می تونیم همه چی رو درست کنیم! اما فقط ده روز مهلت داریم وگرنه همه ی کسانی که وارد دنیای موازی شدند ، می میرن! »

هکتور ادامه داد: « البته میشه گفت از همین الان اونا مردن! چون این برگزیده ی دست و پا چلفتی گریفندور هیچ کمکی نمی تونه بما بکنه! »

چند دقیقه طول کشید تا داستان را بفهمد و درک کند و بعد از لینی پرسید: « باید چیکار کنیم؟ باید چیکار کنیم تا همه چی درست شه؟ »

- فعلا باید منتظر برگزیده ی هلگا باشیم! وقتی اومد صابیر بهمون میگه باید چیکار کنیم! اون تنها موجود زنده ای که 8 هزار سال پیش شاهد این طلسم بود! »

در همین حین صدای قدم هایی از پشت سر آمد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 14 تیر 1395 01:13
نمایش جزئیات
آفلاین
سرش را سریع بلند کرد و چشمانش را پاک کرد. به نظرش احمقانه بود. او مانند هری شجاع نبود ولی انقدر ضعیف هم نبود که با هر فکر و خیالی گوشه ای کز کند و زار بزند. درست بود که... تنها بود... به شدت ترسیده بود و کمی هم نا امید، شاید بیشتر از کمی، ولی اگر او تنها امیدشان بود چه؟ اگر آنهای توی دردسر بودند و چشم امیدشان به رون بود چه؟ البته درست نمیفهمید که چرا او باید نجات یافته باشد و سعی میکرد به آن فکر هم نکند. خودش را جمع و جور کرد و ایستاد. حتی اگر فرضیه مهاجمان هم درست باشد، او الان جایش امن بود. پس باید به فکر یافتن سره نخ و پیدا کردن دوستانش باشد. اما... کجا؟... همه جا را گشته بود. از سرسرای اصلی و کلاس ها تا پرت ترین اتاق ها و دخمه ها. دریغ از یک سره نخ...

اه بلندی کشید و دوباره روی صندلی نشست. به این زودی نا امید شده بود. اما تمام تلاشش را کرده بود. با نا امیدی زیر لب زمزمه کرد:
- همه جارو گشتم... سالن ها، اتاق ها، راهرو ها، سرسرا، کلاس ها،زیر زمین و اتاق ضروریات، حتی کنار دریاچه و....

ناگهان ایستاد. چطور هنوز به فکرش نرسیده بود؟! جایی بود که هنوز به فکر رون خطور نکرده بود؛ وشاید مقصران این قضیه هم به همین امید داشتند. درست است. آن خواب...آن کابوس و رویای وحشتناک...واقعا همین بودند؛یک رویا! آنها حتما در جنگل ممنوعه بودند. جنگل ممنوعه و....عنکبوت هایش...! لرزش هایی که با شنیدن این نام بر تنش می افتاد کاملا متفاوت بود. همیشه به این فکر میکرد که این موجودات چقدر میتوانند نفرت انگیز باشند!

نفس عمیقی کشید تا خود را آرام کند. الان وقت ترسیدن از همچین چیز هایی نبود. تمام دوستانش در خطر بودند! نباید دیر میکرد. تمام شجاعتش را جمع کرد و از درِ اتاق ضروریات خارج شد. وارد راهروی اصلی شد و از راهی را که همیشه با هری و هرمیون، برای دیدن هاگرید آن را طی میکردند گذشت. ...هری و هرمیون... . سرش را پایین انداخت. آن حسِ وحشتِ آمیخته با اندوه دوباره درونش جان گرفت بود و ذره ذره امید و شجاعتش را می بلعید. این دو اسم، رون را تنها به یاده کابوسش مینداخت. آن چشم ها... آن لبخند... آنها حتما... حتما خودشان نبودند. امکان نداشت آن دو...امکان نداشت...

آنقدر در افکارش غرق بود که متوجه نشد چند دقیقه گذشته و از مدرسه خارج شده است. وقتی به خود آمد و خودش را جلوی کلبه ی هاگرید یافت. پشت کلبه مانند همیشه، پر از گیاهان بزرگ و عجیب و غریب و شلوغ بود؛ و پشت آنها، درختانِ بلند و انبوه ترسناکی که نام جنگل ممنوعه را در ذهن تداعی میکردند. رون آب دهانش را قورت داد و به سمت جنگل به راه افتاد. حتی به ذهنش خطور هم نکرد که داخل کلبه را نگاهی بیاندازد.

جلوی ورودیِ جنگل ایستاد. هنوز هم باورش نمیشد که تنها، در این وضعیت مجبور است وارد همچین جایی شود. ولی باید میرفت؛ ممکن بود چیزی پیدا کند. ممکن بود حتی دوستانش را بیابد. با این فکر وارد جنگل شد. دستانش را محکم گره کرده بود و اخم هایش حاکی از شجاعت متزلزلش بود. هرچه بیشتر در تاریکی جنگل فرو میرفت قدم هایش با اهنگی ثابت آرام تر میشد. تا حدی که کم کم حس میکرد اگر قدم میزد الان اواسط جنگل بود! چند قدم پیشرفت و ایستاد. اخمش بیشتر شد و بو کشید...بویش شبیه...سوختگی بود."نه... احمقانس... ینی جایی از جنگل آتیش گرفته؟...ولی کسی اینجا نیست که"... در افکارش غرق بود و انواع احتمالات را بررسی میکرد. وقتی به نتیجه ای نرسید، چند قدم دیگر جلو رفت و حس کرد که بو متراکم تر شده است. سرعتش را بیشتر کرد و چند قدمِ بلندِ دیگر برداشت، از روی چند شاخه ی کوچک شکسته پرید و...سر جایش خشکش زد...

چیزی که میدید باور کردنی نبود. امکان نداشت. این یعنی شخص دیگری...نه، چند شخصِ دیگر جز رون در هاگوارتز...و جنگل ممنوعه بودند. بله...شاخه های شکسته درختان، جای سوختگی روی چند تنه و صد البته چمن ها و برگ های لگد مال شده مطمئنا معنیِ دیگری نمیتوانستند داشته باشند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرماینی گرنجر در 1395/4/14 1:28:03

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 22 فروردین 1395 16:52
نمایش جزئیات
آفلاین
رون در تلاش بود که باور کند همه این اتفاقات یک کابوس بد است پس چشم هایش را بست نفس عمیقی کشید و با خود گفت:
چیزی نیست رون...همه این ها یه کابوسه... چشم هام رو میبندم و وقتی باز میکنم همه جا شلوغه
رون چشم هایش را باز کرد اما خبری از سالن شلوغ نبود و هنوز کوچکترین حرکتی در سرسرای عمومی به چشم نمیخورد.رون بار دیگر به فکر فرو رفت و با خود گفت:
نکنه همشون مرده باشن... یا اسیرشون کرده باشن
با رسیدن چنین فکرهایی به ذهن رون رعشه ای در بدنش به جریان افتاد. اگه این طور بود شاید متجاوزین هنوز در قلعه بودند! قلب رون در سینه فروریخت. او باید فعلا جایی پنهان میشد و تنها جایی که فکرش رسید و برای مخفی شدن جای مناسبی بود اتاق ضروریات بود.رون دوان دوان و بدون اینکه حتی دور و برش را نگاه کند به طبقه هفتم رفت. سه بار از جلوی در رد شد در فکر خود گفت:
جای مناسبی برای مخفی شدن میخوام... جای مناسبی برای مخفی شدن میخوام... جای مناسبی برای مخفی شدن میخوام
رون به پشت چرخید و دستگیره در غول پیکر را دید.آن را با ضربی کشید و وارد اتاق ضروریات شد.اتاق ضروریات کاملا مناسب برای مخفی شدن بود:مواردی چون سپهر و مجسمه های سنگی به چشم میخورد و غذای لذیذی برای خوردن فراهم شده بود اما رون اشتهایی برای خوردن چیزی نداشت.رون غم زده خود را روی صندلی کناریش انداخت و بار دیگر با خود فکر کرد:
باید یه کاری کنی رون... باید بفهمی بقیه کجان هرطور که شده...یعنی میتونم باکسی بیرون از هاگوارتز صحبت کنم؟! فکر کنم بشه اما خیلی طول میکشه... شایدم اصلا نشه.وای! چه بلایی سر خانواده ام اومده نه فرد و جورج هست و جینی... از بقیه هم که خبر ندارم... نه...نه...نمیشه امکان نداره...
سر رون پایین افتاد و رون شروع به گریستن کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 دی 1394 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
چشمان آبی رنگ وحشت زده اش،بر صحنه هولناک روبه رویش خشکید.
گویی باد یخ افروزی،درونش را با تبلور برنده بلور های یخ میخراشید و گلویش را منجمد میکرد.

در قطعه ریزی از زمان حال که به لحظه هم نکشید،هزار بار آرزو کرد که ایکاش به جای این حس نفرت انگیز،بوسه ی دیوانه سازی را تجربه میکرد.

هوا سرد بود.سرما میسوزاند.تاریکی بیداد میکرد.تابش بی حس نور ماه،بر کالبد های بی جانِ بدون سر،آنها را به سپیدی رنگ استخوان نشان میداد.

جسد های بدون سری که،رون آنها را از روی لباسشان میشناخت.

نزدیک ترین جسد بدون سر،لباس سپید بلندی بر تن داشت و کمی آنطرف تر...دو جسد کاملا شبیه هم،برروی زمین...سرد و بی حرکت خفته بودند.

سر رونالد بی اختیار به طرف جسد زن و مردی چرخید.
آب در دهانش خشک شد.

آن جسد...بوی مادرش را میداد...

و جسدی که درست در کنار آن قرار داشت،با آنکه بی سر بود،پدرش را برایش تداعی میکرد.
رون بیشتر نگاه کرد.هزاران جسد آشنا پیش رویش افتاده بودند.جسد های خونین آشنایی که قلب رونالد را در سینه از حرکت باز میداشتند.

نسیم سرد...دیگر رایحه گل های شب بو را به مشامش نمیرساند.هوا بوی خون میداد.

منظره در روبه روی چشمانش واضح تر شد.وضوحی که هیچگاه ارزوی انرا نداشت.

وحشت درون چشمانش زمانی دوچندان شد،که سر های بریده ی تن های برخاک غلتیده ی روبه رویش را بر دیوار روبه رویش دید.

سر مادرش را،پدرش را،برادرانش را و سر خواهر کوچکش را که با چشم هایی که خالی شده بودند و رد خونی که از گودی چشمها و دهانش بر زمین ریخته بودند بر صورتش مانده بود.

به دهان هنوز باز مانده مادرش برای کمک زل زد و به جمجمه شکسته پدرش که آثار خون آن بر زمین خشک شده بود.

آنچنان در خوف و وحشت فرو رفته بود که حنجره اش توان فریاد را در خود نمیدید.
آیینه ای نداشت...اما میدانست که رنگ صورتش به سپیدی استخوان های هزار ساله ی مرده میماند.

بی اختیار برزمین خیس از خون افتاد.نفس کشیدن برایش دشوار شده بود.صدایش خفه شده بود.تنها ناله کرد:
مادر...پدر...جینی...نه...
همچو دیوانگان این سو و انسو را با سردرگمی و بی هدف مینگریست...جنون مرگباری وجودش را فراگرفته بود.
چشمانش امیخته با ناباوری و جنون و درد اشک،برسر جای خود ثابت شدند.
ـ باور نمیکنم...نه...چطور؟...
سخنش را نمیتوانست ادامه دهد.
میخواست اجساد را لمس کند تا از واقعی بودن انها مطمئن شود،اما دستانش حرکت نمیکردند.

هنوز نفس بی جانی را نکشیده بود که دو شخص توجهش را جلب کرد.تاریکی حاکم بر مکان که حتی به تاریکی شب هم نمیماند،جسم انها را سایه وار نشان میداد.

رون بیشتر دقیق شد.دستان یخ زده اش را ستون بدنش کرد و از جا برخواست.

در جهنمی که اکنون در ان بود...تنها نور روشن کننده،نور چند مشعل بود که برای واضح تر کردن سر های بریده،درست بالای انها بر روی دیوار نصب شده بود.

این روشنایی شوم اورا به یاد لحظه های به ظاهر خوشی از زندگی اش می انداخت که تنها نوری شده بودند برای برجسته تر کردن تمام لحظه های شوم گذشته اش...

هیچگاه مانند اکنون احساس بدبختی نکرده بود...

به خود که امد،اجسام را دید که نزدیک تر شده بودند.اکنون دیگر قابل تشخیص بودند.به خصوص موهای قهوه ای رنگ آن دختر و زخم پیشانی آن پسر جوان روبه رویش...

رونالد زمزمه کرد:
هری؟...هرماینی؟

هری و هرماینی چند قدم انطرف تر ایستاده بودند.صامت و بی حرکت.صورت هایشان بی حس و رنگ پریده بود.برقی در چشمانشان دیده نمیشد.احساس هایشان را گویی با دستان خود کشته بودند.

احساس ها که میمیرند...عشق هم فراموش میشود.روح زندگی به خواب مرگ میرود و میماند تنها جسمی از جنس سنگ....سخت...بی هیچ انعطافی.
هرچه که دیده میشود،میشود جسم مرده ای...که با هزار جان کندن انرا به قوه ی تشخیص پیوند میزنند.

رونالد به سختی دستش را حرکت داد و به سمت پیشانی اش برد...عرق سرد روی انرا پاک کرد.
لب های خشک شده اش راحرکت داد و صدا زد:
هری؟...هرماینی؟

هنوز پراکندگی صوت صدایش در فضا فرو ننشسته بود که چشمش به خنجر خونینی افتاد که در دست هرماینی جای گرفته بود.

چشمان وحشتزده اش روی آن ثابت شد.

گویی هرماینی متوجه او شده بود.اما چیزی نمیگفت.خنجر آرام آرام در دستانش بالا رفت و هرماینی به همراه هری دوباره شروع به حرکت کردند.

نفس های رونالد تند تر شده بودند.بی اختیار چند قدم به عقب رفت.دوباره صدا زد:
هرماینی؟منم...رونالد!

اما رون زمانی متوجه شد که انها خودشان نیستند،که لبخندی اهریمنی را بر چهرشان دید.
رون دیگر چیزی نگفت.خواست عقب تر برود که ناگهان چیزی محکم اورا در خود کشید.
حصار های بلندی که از خاک سر براوردند و اورا در برگرفتند.

هرماینی با خنجری در دست به او نزدیک تر میشد.

رون اینبار بی اختیار فریاد بلندی کشید:
نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

هرماینی جلو و جلو تر امد...تا انکه به رو به رویش رسید.
ناگهان رون احساس کرد سرش به طرف بالا کشیده شد و لحظه ای بعد سردی خنجری را بر گردنش احساس کرد و...

از خواب پرید!

تا پیش از باز کردن چشمانش فریاد میکشید.
عرق سردی بر پیشانی اش نشسته بود.نفس نفس میزد.
تازه متوجه اطرافش شد و چشمش افتاد به آسمان شبی که چند ساعتی میشد زیر آن خفته بود و خودش خبر نداشت.
نفسش هنوز تند بود.دست برد و عرق پیشانی اش را پاک کرد.
بی اختیار زمزمه کرد:
اوه...خدای بزرگ...اون فقط...یه خواب بود!

از جای خود برخواست و چندی به منظره تاریک دریاچه سیاه نگریست که حشرات شب تاب،بر سطح ان امواج ریزی وارد میکردند.

ذهنش هنوز درگیر کابوس عجیبی بود که دیده بود...یعنی چه معنایی میتوانست داشته باشد؟...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me