خلاصه: رون از خواب بیدار میشه و متوجه میشه که هیشکی تو هاگوارتز نیست! همه جای مدرسه رو می گرده حتی تالار های خصوصی دیگر گروه ها اما باز هم کسی رو پیدا نمی کنه! در کنار دریاچه با یه موجود دریایی بنام مارکوس اشنا میشه و جریان رو بهش میگه! مارکوس هم میره تا قضیه رو به هم نوعاش بگه اما خبری ازش نمیشه! رون در آخر تصمیم می گیره به آخرین مکان سر نزده ، یعنی جنگل ممنوعه بره!
------------
رون خم شد و به تکه چوب های شکسته نگاه کرد! در همان حالت نشسته کمی جلوتر خزید و تونست چند ردپا ببیند! لبخند امید بخشی بر لب های رون جاری شد! بلند شد و رد پا ها رو دنبال کرد! جلوتر و جلوتر می رفت و هیچ توجهی به حیواناتی که به او خیره شده بودند و دنبالش می آمدند ، نداشت! رون دیگر نمی ترسید چون امیدوارم بود بتواند بالاخره کسی را ببیند! سرش رو به پایین بود و به جلو توجهی نداشت تا اینکه محکم با یک درخت برخورد کرد!
- آخ!
سرش را بلند کرد و توانست نگاه های متعددی که به او خیره شده بودند را تشخیص دهد! طول کشید تا تشخیص دهد تنها دو جفت از چشم ها ، چشم انسان هستند اما از ظلمت شب نمی توانست چهره ی آنها را ببیند! تا اینکه صدایی آمد.
- رونالد ویزلی؟! انتظار داشتم هری پاتر باشه!
رون جلوتر رفت و توانست ردای آبی رنگ و سبز رنگی که آن دو شخص بر تن داشتند را تشخیص دهد!
- لینی وارنر؟ هکتور؟ من ... من تو مدرسه تنها بودم! کسی تو مدرسه نیست! هیشکی نیست! هیشکی!
لینی وارنر جلوتر آمد و دست رون رو گرفت و گفت: « آروم باش رون! ما هم مثل تو شده بودیم! هیشکی نبود! همه جا رو گشتیم اما کسی نبود تا اینکه ما هم تصمیم گرفتیم بیاییم اینجا! و ..... »
هکتور سر حرف لینی پرید و ادامه داد: « اومدیم اینجا و با صلبیر اشنا شدیم و اون جریان رو به ما گفت! »
هکتور با دستش به مقابل اشاره کرد! یک عنکبوت عظیم و الجثه با تعداد زیادی چشم هایی که اکنون به رون چشم دوخته بودند!
- خوش اومدی برگزیده ی گودریک! اکنون منتظر برگزیده ی هلگا باشین!
و عنکبوت تمامی چشمانش را بست! رون که هنوز چیزی نفهمیده بود ، رو به لینی کرد و پرسید: « چی شده لینی؟ جریان چیه؟ »
لینی آه کشید و گفت: « کار لرد سیاهه! اون به ما گفته بود جریانو! »
و خنده ای شیطانی بین او و هکتور گذشت اما لینی ادامه داد: « این طلسم همه ی اهالی مدرسه رو وارد یک دنیای موازی می کنه که وجود خارجی نداره و به نوعی اونارو اسیر کرده! نقشه ی جالبیه نه؟ یه نوع مرگ تدریجی برای تمام اهالی مدرسه! هه! »
رون با عصبانیت گفت: « مرگخوار های کثیف! چطور می تونید تو همچین کاری دست داشته باشین؟ شما تمام دوست های منو کشین .... » رون با عصبانیت به سمت هکتور که هنوز لبخند می زد ، حمله ور شد اما لینی مانعش شد!
- آروم باش رون! الان قضیه فرق می کنه! بنیان گذاران برای مقابله با نابودی مدرسه از گروه خودشون یکی رو برگزیدند! و ما الان تنها کسانی هستیم که می تونیم همه چی رو درست کنیم! اما فقط ده روز مهلت داریم وگرنه همه ی کسانی که وارد دنیای موازی شدند ، می میرن! »
هکتور ادامه داد: « البته میشه گفت از همین الان اونا مردن! چون این برگزیده ی دست و پا چلفتی گریفندور هیچ کمکی نمی تونه بما بکنه! »
چند دقیقه طول کشید تا داستان را بفهمد و درک کند و بعد از لینی پرسید: « باید چیکار کنیم؟ باید چیکار کنیم تا همه چی درست شه؟ »
- فعلا باید منتظر برگزیده ی هلگا باشیم! وقتی اومد صابیر بهمون میگه باید چیکار کنیم! اون تنها موجود زنده ای که 8 هزار سال پیش شاهد این طلسم بود! »
در همین حین صدای قدم هایی از پشت سر آمد!