جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

140 کاربر(ها) آنلاین هستند (52 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
139 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: پنجشنبه 18 آبان 1396 00:56
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف پیغام کراب را خواند و با بی خیالی شانه ای بالا انداخت و پشت میزش نشست. پاهای بدون کفشش را روی میز گذاشت و با قمه اش مگسی را در هوا از وسط دو شقه نمود.
بله. کار و کاسبی سالن ماساژ رودولف خوش دست حسابی کساد بود. مخصوصاً که او از پذیرفتن مشتری های مرد امتناع می ورزید و طبیعتاً مشتری های زن نیز اعتمادی به وی نداشتند. آمدن یا نیامدن نجینی برای او فرقی نداشت. سپس مگس دیگری را با قمه اش به دو نیم تقسیم نمود.
_ صد و دوازده ...

_ فیسس... خوبه... خیلی خوبه...نصفشو رد کن بیاد!

رودولف با صدای نجینی از جای خود پرید.
_ پرنسس شمایین؟ خوش اومدین. صفا اوردین. خسته راهین... یه ماساژ مهمون ما باشین!

نجینی با اکراه و فیش کنان (ایش کنان ) رویش را از رودولف برگرفت.
_ فیـــش... من یه پولک گندیده امم دست تو نمیدم . پول پاپارو بده. زود!

رودولف با خونسردی کشوی میز خود را کشود و دخل خالی اش را جلوی چشم نجینی گرفت.
_ ای بابا پرنسس... کار و کاسبی حسابی کساده. مشتری نمیاد. بازار خوابیده. نیگا کن. ببین. خالیه...

نجینی از پشت عینکش نگاهی به دخل خالی انداخت.
_ پنجاه و شش گالیون! سهم این هفته ات. بده!
_ چجوری حساب میکنی؟! کی بهت ریاضی یاد داده؟! نصف صفر میشه صفر! نه پنجاه و شیش!

نجینی با خشم در حالیکه دندان های نیشش را به رودولف نشان می داد به او نزدیک تر شد.
_ فیــشووو... بلدم! نصف صد و دوازده میشه پنجاه و شیش! شنیدم داشتی پول هاتو میشمردی... رد کن بیاد. زود!

رودولف شدیداً احساس خطر میکرد. نمی دانست چگونه باید به نجینی حالی میکرد که داشته تعداد مگس هایی که نصف نموده را می شمرده است. نجینی لحظه به لحظه جلوتر می خزید و به او نزدیکتر میشد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?Why so serious
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 14 آبان 1396 01:57
نمایش جزئیات
آفلاین
نجینی درحالی که با دُم‌ش آیینه‌ی کوچکی را گرفته بود و شال‌گردن‌ش را مرتب می‌کرد وارد کوچه‌ی دیاگون شد. آیینه را داخل جیب‌ش گذاشت، گره پاپیون‌ش را بررسی کرد و جلوی مغازه‌ی کراب متوقف شد.
کراب با وسواس مشغول توضیح دادن نحوه مصرف ریمل برای مشتری بود که چشم‌ش به او افتاد که وارد مغازه میشد و به سمت کراب می‌خزید؛ کراب در دل ناسزایی گفت و سعی کرد بدون اینکه چشمان تیزبین نجینی متوجه شود چوبدستی‌اش را که روی پیشخوان بود بردارد و دخل مغازه را غیب کند که مجبور به پرداخت نصف درآمد این هفته نشود، ولی دیگر دیر شده بود و نجینی اکنون روبروی کراب ایستاده بود:

- پولِ پاپا رو بده !

کراب داشت به تمام راه‌هایی که میتوانست نجینی را دست به سر کند فکر میکرد، اگر فقط چند لحظه زودتر متوجه آمدن نجینی شده بود.

دقایقی بعد

نجینی با دُم‌ش مشغول شمردن پول‌ها بود، و همانطور که از بالای عینک آفتابی‌اش پشت چشمی برای کراب نازک می‌کرد از در مغازه بیرون زد. پس از خروج نجینی از مغازه، کراب سریع به سمت شومینه‌اش رفت و پیغامی برای رودولف فرستاد:

نقل قول:
دخترِ لردسیاه داره میاد اونجا.
اومده نصف درآمدی که باید به لرد بدیم رو از ما بگیره.
من دیر متوجه شدم و نتونستم دخل رو خالی کنم.
تو مواظب باش بلایی که سر من اومد سر تو نیاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نجینی در 1396/8/14 2:01:46
"...And you, my friend, must stay close"


for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: شنبه 13 آبان 1396 21:46
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین حین مردم با تعجب به هکتور، که مرکز ثقل بلایای جهان بود، خیره شدند. سپس به مغازه خلوت آرسینوس نگاه کردند. خب مغازه آرسینوس صف نداشت، از طرفی قرعه کشی یک دستگاه نیمبوس آبی رنگ و هزاران جوایز نقدی و غیر نقدی دیگر داشت.
مردم بدون توجه به اسنیپ و هکتور، که اکنون در اثر نیش زنبور شبیه پفیلا شده بود، به سمت مغازه آرسینوس رفتند.

_بفرمایید؟ من پرفسور جیگر، با گاف مکسور البته، هستم. طراح سوالات معجون سازی کنکور و دارنده نشان برتر معجون پزی...
_آقا معجون پروتز لب بدون تزریق چند؟
_معجون چی؟
_آقا معجون یادگیری ۶ زبان خارجی در ۲ دقیقه چند؟
_آقا معجون "دو ساعت قبل از کنکور با انگیزه شروع کنیم و رتبه تک بشیم" دارید؟
_داداش معجون پولمان در عرض دو ساعت از پارو بالا بره کجاس؟!
_آقا معجون شاخ اینستا شدن دارید؟

در آن همهمه آرسینوس به این فکر می‌کرد که مرلین وکیلی به کجا چنین شتابان؟! البته به این هم فکر می‌کرد که اسنیپ صددرصد این معجون های افسانه‌ای را نداشته و احتمالا آب مقطر جای معجون در بطری به مردم داده است. پس او هم می‌توانست این کار را کند.اما برندش چه میشد؟! شرافت کاری‌اش؟! اکنون آرسینوس در دو راهی شرافت کاری‌اش و پول قرار داشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 12 آبان 1396 22:44
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور میره به سمت جمع تا فیلم بازی کنه.
-آیی کمرم...آیی ملاجم...جوونی کجا رفتی من بی قرارم.
-چی شده پدرجان؟
-من از این آقاهه، معجون تقویتی گرفتم ولی بدتر شدم.

در این هنگام که هکتور میاد خودشو به غش و ضعف بزنه، یه زنبور نیشش میزنه.
-آییییییی.آی کمرم.آی میسوزه.درد میکنه.اصلا من دیگه غلط بکنم از این اسنیپ چیزی بگیرم.کل بدنم اون طرف جا موند.

مثل اینکه اون نیش زنبور خیلی تاثیر گذار بوده.هکتور خودشو به کمر دردی میزنه و هی راه میره و غر میزنه تا که پاهاش به یه سنگ گیر میکنه و بر طبق قانون پایستگی ویبره ی هک میفته رو زمین.

-ببین.خودتون ببین.من معجون تقویتی خوردم که قوی شم ولی حتی نمیتونم راه برم.بیا درستش کن آقاهه.

یه توده زنبور به سمت هکتور اومدن، مثل اینکه به کلمه ای حساس بودن.بله یه توده زنبور، هکتور رو نیش بارون کردن و بعد با خیال راحت رفتن.
-آییییییی.اصلا من غلط بکنم دیگه معجونای تورو استفاده کنم.از اون لحظه که از معجونای تو خوردم، داره هرچی گرفتاریه سرم میاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در 1396/8/12 22:48:05
ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در 1396/8/12 22:50:23
ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در 1396/8/12 22:52:40
Im a haffley
Where words fail, music speaks.تصویر تغییر اندازه داده شده
🎵🎼Dιαɴα Wιllιαмѕoɴ🎹🎶
just lord
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 12 آبان 1396 21:50
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا از حقوقشون راضی نیستن. لرد بهشون اجازه می ده که شغل های جانبی جادویی یا غیر جادویی برای خودشون پیدا کنن. به این شرط که هر هفته نصف در آمدشونو به لرد بپردازن.
کراب یک مغازه وسایل آرایشی باز می کنه و رودولف سالن ماساژ! لادیسلاو دیکتاتور شده!...هکتور نوشیدنی فروشی باز کرده...سیبل فالگیر شده...آماندا بازیگر شده...لیسا کلاس کنکور باز کرده. رز بوی گل فروشی و لینی نمایشگاه آشتی با حشرات و ...
آرسینوس و اسنیپ هر دو معجون فروشی باز کردن. اونم دقیقا کنار هم! و همه مشتری ها به مغازه سوروس اسنیپ هجوم بردن! آرسینوس هر تبلیغی می کنه موفق به جذب مشتری نمی شه.

..............

-خرابن آقا...معجونای اون خرابن. یه نگاهی به موهاش بندازین. معجون ضد چربی زده. می بینین؟ دیدین؟ اینه واقعیت!

صف طولانی مشتری که انتهایش هم دیده نمی شد بصورت یکپارچه سری به نشانه "آره بابا تو راس می گی" برای آرسینوس تکان داد.

-هنوز که تو صفین! شما کار و زندگی ندارین خب؟ این مغازه منو ببینین. صفی در کار نیست. هر کی بیاد معجون تو مشتشه.

ولی کسی نیامد...

چرا چرا...یکی آمد!

-سینوس!

آرسینوس برای اولین بار از دیدن هکتور خوشحال شد. حضور یک معجون ساز، هر چند با شهرت بد، می توانست تبلیغ مناسبی محسب شود.
-هکتووووووور!

این "هکتور" با صدایی بلند تر از حد معمول گفته شد که توجه صف را به خود جلب کند.

-هکتور! معجون ساز بزرگ...چه معجونی لازم داری بهت بدم؟
-من فقط اومدم بگم خیال داری دستنوشته هایی که ازم دزدیدی رو پس بدی یا....ممممم...اممممم...

دهان هکتور توسط آرسینوس گرفته، و خودش به داخل معجون سازی کشیده شد. صف هم این را دید و متاسف شد!


داخل معجون سازی سینوس

-ببین...چرا نمی فهمی؟ آبروی من و تو در خطره.
-من که آبرویی ندارم!
-همون آبروی نداشتت در خطره! باید کاری رو که گفتم انجام بدی...می ری جلوی صف. خودتو می زنی به غش و ضعف...ادعا می کنی از اسنیپ معجون تقویتی خریدی و اینجوری شدی. پیاز داغشم زیاد کن! بگو نصف اعضای داخلیت وقتی داشتی میومدی تو راه ریختن زمین...نا نداشتی برگردی جمعشون کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: چهارشنبه 3 آبان 1396 15:29
نمایش جزئیات
آفلاین
-تخفیف های ویژه...معجون های فوق العاده...جوایز نقدی و غیر نقدی. بشتابید که داره تموم میشه.

مشتری های اسنیپ نگاه عاقل اندر سفیهی به پسر انداختند که وقتی ما این جاییم و اون جا حتی یه مشتری وجود نداره، چطوری داره تموم میشه؟

پسر فهمید که حربه اش کارساز نبوده. برای همین سراغ پیشنهاد های جذاب تری رفت.
-یک معجون بخر دو تا ببر...نمیبری؟ سه تا ببر...چهار تا...آقا یک معجون بخر ده تا ببر...نشد؟ همون یکی رو هم نخر! ده تای جایزه رو ببر فقط...

پسر واقعا تلاش میکرد. ولی ملت احتیاج به معجون داشتند. معجون واقعی و موثر! برای همین، هیچکس حتی یک قدم از جایش تکان نخورد.

-آقا بیا این طرف. خانوم بیا...هر کی بیاد این طرف، ناهار مهمون پروفسور جیگر. ناهارش خیلی خوبه ها. پُر پَرو پیمون...یه عالمه...

جمعیت حاضر در صف گرسنه بودند. کمی فکر کردند. کمی مردد شدند...و بالاخره حرکت کردند.


ساعتی بعد:


جیگر به صندوق اشاره کرد.
-چی برامون موند پسر؟

-دو نات پروفسور.
-خیلی کمه. بده بذارم تو کیفم گم نشه.

پسر کشو را باز کرد و یک دونات خوراکی از داخلش در آورد.
-همین مونده پروفسور. البته نذارین تو کیفتون. کیف کثیف میشه. همینجا بخورینش.

جیگر در اوج ناامیدی دریافت که تمام سرمایه اش را خرج ناهار دادن به مشتری ها کرده.
-ریسک بزرگی بود. ولی ارزششو داشت. کل مشتریای اسنیپ اومدن این...هی...اینا دارن کجا میرن؟

مشتری ها بعد از خوردن ناهار در حال ترک مغازه بودند.

-مشتری ها! کجا میرین؟

-گفتین بیایین ناهار بخورین. اومدیم خوردیم. نگفتین معجون بخرین که. الانم میریم از مغازه بغلی معجون بخریم. دستتون درد نکنه. ناهار مفصلی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: چهارشنبه 3 آبان 1396 01:24
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ با اینکه تازه دوباره به جمع مرگخواران پیوسته بود، اما او هم از این قانون استثنا نبود و باید برای خودش شغلی در نظر می گرفت. به همین دلیل از صبح اول وقت وارد کوچه دیاگون شده بود و بعد از اینکه مغازه ای را برای اجاره کردن یافته بود، در حال راه اندازی شغل جدیدش بود.
- خیلی خب، اینم از این. فکر کنم دیگه کاری برای انجام دادن ندارم. همین که اسمم روی شیشه باشه، خودش بهترین تبلیغه!

اسنیپ وارد مغازه اش شد. مغازه ای که بر روی آن، با حروفی سبز و سیاه عبارت معجون سازی و معجون فروشی سوروس اسنیپ، نقش بسته بود.

کمی بعد:

آرسینوس درحالی که از مغازه ای به مغازه ی دیگر می رفت، پیش خودش به این فکر می کرد که چرا باید شغل به آن خوبی و جذابی هیچ گونه مشتری فهمیده ای نداشته باشد. البته اینکه آرسینوس تعریف متفاوتی با مشتری فهمیده داشت هم به وسعت این فکر دامن می زد!
- حالا من پس چیکار کنم آخه؟ هر کی رو می بینی واسه خودش یه کاری پیدا کرده! اون پالی رو بگو... إ إ إ! کجای دنیا دیدی آخه گرگینه گیاهخوار باشه و بعدش رستورانم بزنه! تازه با اون غذاهای نچـ...

آرسینوس ادامه ی حرفش را خورد. به جلوی مغازه اسنیپ رسیده بود و با دیدن حجم عظیم جادوگران و ساحرگانی که برای خریدن معجون از اسنیپ در جلوی مغازه اش صف بسته بودند، خشک شده بود. چند دقیقه ای طول کشید تا آرسینوس بتواند با این صحنه کنار بیاید. چند قدم جلوتر رفت و سعی کرد داخل مغازه را نگاه کند، اما ازدحام جمعیت او را به عقب راند.
- یعنی چی؟ حالا یه دو بار معجون درست و حسابی درست کردی و یه چند سالی هم تو هاگوارتز بودی دلیل نمی شه که این همه مشتری داشته باشی!

یکی از افراد حاضر در صف، غر زدن های آرسینوس را شنید و گفت:
- این چه حرفیه می زنی؟ پروفسور اسنیپ بهترین معجون ساز اخیره. بهترین معجون ها رو با مناسب ترین قیمت داره می فروشه. در ضمن، برو ته صف. حواسم بود که الان اومدی!

آرسینوس برمیگرده عقب، البته نه به انتهای صف. مطمئنا برای معجون سازی به قدرت و سابقه ی او، ایستادن در صف مغازه اسنیپ توهین بزرگی به حساب می آمد. اما بعد از دیدن مغازه اسنیپ، فکر بکری به سرش زده بود.

کمی بعد تر:

- مغازه معجون های جادویی آرسینوس جیگر! مغازه معجون فروشی آرسینوس جیگر با مدیریت خود پروفسور جیگر، نویسنده کتاب های معجون سازی و طراح سوالات کنکور معجون سازی.

این های صدای جادوگری بود که بعد از پوشیدن لباس پاتیل، در جلوی درب مغازه ی آرسینوس ایستاده بود و سعی داشت برای او مشتری جمع کند.

- اسنیپ... حالا ببین چیکارت می کنم! آهای، پسر! داد بزن و بگو تخفیف ویژه داریم. هر کسی از اینجا معجون بخره جایزه هم میدیم بهش. ببینم چطور اون مغازه رو خالی می کنیا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Always
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 تیر 1396 16:43
نمایش جزئیات
آفلاین
تماشاگرا دورتا دور سالن نشسته بودن. آریانا از شغل جدیدش خیلی لذت می برد. داشت به همه ثابت می کرد که چقدر باهوشه. تا حالا یه سیب رو با اکسپلیارموس به قابلمه تبدیل کرده بود و حالا هدفش یه کرم بود.

کرم با ترس زل زده بود به چوبدستی آریانا که در نیم میلی متری دماغش بود. در این که کرما دماغ دارن یا نه، خب معلومه که دارن پس چطوری نفس می کشن؟ به هر حال. اگر کرم بی نوا آریانا و طللسماش رو می شناخت، تا الان یا سکته کرده بود یا خودکشی.

آریانا توی دلش یه کفش رو تصور می کنه. تبدیل کرم به کفش. جمعیت توی سالن همه هیجان زده بودن و اسم آریانا رو صدا می زدن. دیگه کم مونده بود از ذوق بال در بیاره و بره. چوبدستیش رو بیشتر به کرم نزدیک می کنه که کمی از اون توی دماغ حیوون کوچولو فرو میره.

- اکس... پلی... اااارمووووس!

یهو سالن توی سکوت غرق می شه. همه زل می زنن به کرم. کرم اول بی حرکت بود اما بعد دهنش رو مثل خمیازه ی آخر شب باز کرد. انگار که بخواد از درد جیغ بکشه. چشماش از ترس توی حدقه چرخیدن. دست فسقلی سمت راستش شروع کرد به باد کردن. انگار تلمبه ی نامرئی ای بادش می زد. همزمان دست سمت چپ و پاهای عقبش هم باد کردن. دماغش بزرگ و چشماش به قرمزی متمایل شد.

مردم توی سالن حالا دیگه ترسیده بودن. کرم همینطوری داشت بزرگ و بزرگ تر و می شد. آریانا قصد یه کفش رو داشت اما کرم داشت به یه دایناسور تبدیل می شد. مردم جیغ زنان و درحالی که همدیگه رو له می کردن به سمت در دویدن.

آریانا که از فرار کردن طرفداراش ناراضی بود و انگار تنها اشتباهش این بود که توی یه روز آفتابی جوراباش رو برعکس پوشیده، با خونسردی تمام از در پشتی خارج شد.

کرم بدبخت که هنوز از اتفاقی که براش افتاده بود خبر نداشت از عکس العمل مردم تعجب می کنه. یهو نگاهش به خودش توی آینه می افته. به مامان بزرگ هفت جد قبلش شبیه شده بود. و جا به جا سکته می کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 تیر 1396 12:19
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس گریخته بود.
همین که پالی, سرش را چرخاند، او با دوپای خودش، شش دست قرضی و سه بال عاریه ای، از رستوران "گرگ گیاه خوار" گریخته بود. اما چنان با عجله راه می رفت که کتابخانه پرنده را ندیده و در قفسه سومش فرو رفته بود!
خونسردی ذاتی آرسینوس به کمکش آمده و باعث شد که چشمهایش از ماسک بیرون نزند.

- آرسینوس از توی کتابخونه بیا بیرون! فکر می کنن تو هم جزء ست پروازیا!
-چی؟

آرسینوس سرش را به سمت صدا چرخاند.اما پیش از اینکه فرصت پیدا کند چیزی بگوید، صدایی شنید.

- پایین رفتاهه کروات صاحب. تو سنگین وزن بوداهه!
- الین این چیه؟

گوبندالین نیشخندی زد.
- فعلا اسم نداره. اساسا اسماشونو باید خودشون انتخاب کنن.یا صاحبشون!
- نه! نمیخوام بدونم اسمش چیه! می خوام بدونم چیه!؟
- خب کتابخونه اس!
- کتابخونه اس؟ این، با این دک و پوزش کتابخونه اس؟

گویندالین خنده نرمی سر داد.
- اره دیگه! کتابخانه پرنده! پرواز کنید و بخوانید.کتابخونه تونم براتون آواز می خونه. البته مدلای دیگه اش هم هست. دیگ پرنده سخنگو. تختخواب سخنگوی لالایی سر خود. یا مثلا چاقوی پرنده سخنگو البته این اخریو زیاد توصیه نمی کنم.

آرسینوس اخم هایش را عمیق تر کرد.
- نمیدونم چرا اصلا علاقه ای به دونستن علت چنین توصیه ای ندارم . به چه زبونی حرف میزد که یه کلمه شم نفهمیدم؟

صدای خنده گویندالین در پیاده رو پیچید.
- هندی. سفارش صاحبشه. عه اومد. وایسا!

گویندالین برای لحظاتی، آرسینوس را در پیاده رو تنها گذاشت و به سراغ بساط غرفه اش رفت.
- تو چرا مغازه نداشت صاحب!
- سلام مستر کومار. خوبی؟ راجو خوبه؟ پولش کجا بوده خب! برای همینم کلی به حلق وزارت و شهرداری پول ریختم. سفارشت حاضره.
- فک زِداهه!
- صاحب سلام کرتاهه!
- غیر طبیعی فک زداهه.
- خب مثل بچه اس دیگه! باید باهاش حرف بزنی که یاد بگیره.
- قبول نداشتاهه. کار تو ناقص بوداهه.من نصف پول بیشتر نداداهه.

گویندالین آهی کشید. حتی اگر ناراضی هم بود ترجیح میداد با یک مرد هندی صد کیلویی بحث نکند. به هر حال هندی ها الکی هندی نشده بودند. آرسینوس نگاهش کرد.
- سرت کلاه نذاشت؟
- گذاشته باشه هم کاری از دستم برنمیاد. به هر حال غیر قانونی بساط کردم دیگه! :(

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 25 تیر 1396 22:38
نمایش جزئیات
آفلاین
پالی با ناامیدی داشت با مگس کش دنبال مگسی بی نوا می کرد که، یادش آمد در کنگره حمایت از موجودات جادویی از حشرات حمایت کرده بود. مگس کش را زمین گذاشت و روی صندلی نشست. سه روز از وقتی که رستوران چپمن و شرکا را راه انداخته بود، گذشته بود؛ اما هیچ کدام از غذاهایش را نفروخته بود. هر جادوگر یا ساحره گرسنه ای که پا به داخل رستوران می گذاشت، پس از نگاه انداختن به منو رستوران از آنجا خارج می شد. او دلیل این کار آنها را نمی دانست. آخر مگر غذاهای او چه مشکلی داشتند؟ او از به روز ترین و مدرن ترین سبزیجات دریایی و غیر دریایی برای طبخ غذاهایش استفاده می کرد.
پالی از این که بیکار در آنجا نشسته بود، خسته شده بود. باید می رفت چند نفر را شده به زور طلسم شکنجه گر هم به رستورانش می آورد تا در انجا چیزی بخورند. سریع از رستوران خارج شد. در کوچه دیاگون جای سوزن انداختن نبود، اما او در بین جمعیت نقاب دار کراواتی را که در آن اطراف پرسه می زد شناخت. او با لبخند رضایت مندی که بر لب داشت به سمت آرسینوس جیگر رفت.
- سلام آرسی! چه خبرا؟ اینجا چی کار می کنی؟
- خب... من ی مغازه نقاب و کراوات فروشی زده بودم. اصلا موفق نبود فکر کنم باید تو فکر یه چیز دیگه ای باشم.
- حتما گرسنه ای. نه؟
- آره. از کجا فهمیدی؟
- من می دونم چی کار باید بکنی! دنبالم بیا.

سپس آرسینوس را کشان کشان به رستورانش برد، روی صندلی نشاند و منو را به دستش داد. آرسینوس نگاهی به منو انداخت.
- اینا که همشون علفن!
- علف چیه؟ گیاه!
- حالا هر چی! فکرشم نکن! من یه لقمه هم از اینا نمی خورم.
- حالا می بینیم!

پالی مکثی کرد سپس چوبدستی اش را از جیب پیشبند آشپزی اش بیرون درآورد.

- می خوای چی کار کنی؟
- می خواستم با روی خوش پزیرای مهمان عزیزم باشم؛ ولی خودت نخواستی مجبور...
- نه نه نه! باشه می خورم!

پالی لبخندی به پهنای صورتش زد.
- خب چی میل داری؟
- جلبک دریایی.

او به سمت آشپزخانه رفت و از فریزر ماده لزج سبز تهوع آوری را بیرون درآورد. جوری به جلبک دریایی خیره شده بود که انگار فرزندش است با وسواس مقدار زیادی از آن را داخل بشقابی زشت ریخت و دور آن را با چند گل پژمرده تزیین کرد. هنگامی که برگشت تا غذای آرسینوس را به او بدهد با میز خالی مواجه شد. او رفته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پالی چپمن در 1396/4/25 23:34:27
shine bright like a diamond!

تصویر تغییر اندازه داده شده