بله. کار و کاسبی سالن ماساژ رودولف خوش دست حسابی کساد بود. مخصوصاً که او از پذیرفتن مشتری های مرد امتناع می ورزید و طبیعتاً مشتری های زن نیز اعتمادی به وی نداشتند. آمدن یا نیامدن نجینی برای او فرقی نداشت. سپس مگس دیگری را با قمه اش به دو نیم تقسیم نمود.
_ صد و دوازده ...
_ فیسس... خوبه... خیلی خوبه...نصفشو رد کن بیاد!
رودولف با صدای نجینی از جای خود پرید.
_ پرنسس شمایین؟ خوش اومدین. صفا اوردین. خسته راهین... یه ماساژ مهمون ما باشین!
نجینی با اکراه و فیش کنان (ایش کنان
) رویش را از رودولف برگرفت._ فیـــش... من یه پولک گندیده امم دست تو نمیدم .
پول پاپارو بده. زود!رودولف با خونسردی کشوی میز خود را کشود و دخل خالی اش را جلوی چشم نجینی گرفت.
_ ای بابا پرنسس... کار و کاسبی حسابی کساده. مشتری نمیاد. بازار خوابیده. نیگا کن. ببین. خالیه...
نجینی از پشت عینکش نگاهی به دخل خالی انداخت.
_ پنجاه و شش گالیون! سهم این هفته ات. بده!
_ چجوری حساب میکنی؟! کی بهت ریاضی یاد داده؟! نصف صفر میشه صفر! نه پنجاه و شیش!

نجینی با خشم در حالیکه دندان های نیشش را به رودولف نشان می داد به او نزدیک تر شد.
_ فیــشووو... بلدم! نصف صد و دوازده میشه پنجاه و شیش! شنیدم داشتی پول هاتو میشمردی... رد کن بیاد. زود!
رودولف شدیداً احساس خطر میکرد. نمی دانست چگونه باید به نجینی حالی میکرد که داشته تعداد مگس هایی که نصف نموده را می شمرده است. نجینی لحظه به لحظه جلوتر می خزید و به او نزدیکتر میشد...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








