تا حدود بیست روز دیگه نهایت فعالیتم همینقده؛ بنزین کم آوردم!

این یعنی این پستو تقسیم کنیم...طی بیست روز کم کم بخونیم که بی پست نمونیم؟
باشه!
نقد پست ارسال شد!
جادو در راه است…
لطفاً یک لحظه صبر کنید
تنظیمات نمایش
دور دوم هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترینهای سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
بررسی پستهای انجمن مرگخواران




رودولف بعد از مطمئن شدن از خلوتیِ خانهی ریدل، همونطور که یه شیء گنده و گِرد رو زیر پیراهنِ ضخیمِ صورتیش قایم کرده بود، پاورچین پاورچین راهرو رو طی کرد و...
- اِ ارباب. این وقتِ شب اینجا چیکار میکنین؟
- این سؤال رو ما باید بپرسیم، رودولفی که آفتاب از کدوم طرف در اومده پیراهن پوشیده! و صورتی هم پوشیده!
- خوشتون اومده ارباب؟ دوس دارین؟
- ما فقط دوست داریم بدونیم که زیر این پیراهن چی قایم کردی که شبیه بُشکه شدی!
- اممممم... چیز... ینی چیزه... چیز... چیزه دیگه... اممممم... چیز...
- چرا انقدر چیز چیز میکنی؟!
- چیزه ارباب... من حامله شدم!
- چه پیراهن قشنگی!
- هوممم، این برچسبِ پُشتی رو نخونده بودم... هشدار! اگه این کلاه رو بذاری رو سرت، از لحاظ مجازی میتونی موقتاً ساحره بشی. ولی از لحاظ واقعی، اثر مادامالعمر... داره... چـــی؟!
شروود پسر شری بود. گرچه روایت هایی هم وجود داره که خر هم بود. یعنی منظورم اینه که یک خر درون داشت. خودش درست نمی دونست معنی خر درون چیه، یعنی مثلا اون یه توله خر حامله بود؟ خودش که همیشه اینطوری فکر می کرد و شب ها قبل از خواب با خر درونش درد و دل می کرد. مهم نبود که دیگران می گفتن که اون پسره و یا حتی این که آدمه! وجود خر درون رو پدر بزرگش بیان و حتی این موضوع رو با یک جمله طلایی ثابت کرده بود. "این شروود یه خر درون داره که هر وقت سیر می شه لگد می اندازه!" همیشه این رو می گفت و بعدش با چوبدستی می زد به ماتحت طفل نه چندان معصوم و اون دم در می آورد و خانواده می خندیدن.
کار به هیچ چیزی نداریم، اما این که شروود با سیر شدن میل شدیدی به لگد انداختن پیدا می کرد، حقیقت داشت. در همین راستا، اون بعد از نهار از خونه بیرون زد و به هر چیز و هر کسی که دید لگد زد. لگد اوّل رو به یک ماشین گرون با دزدگیر حساس و لگد دوم رو به یک جای حساس صاحب همون ماشین گرون زد. لگد سوم رو به یه پلیس زد و لگد چهارم رو خودش خورد و لگد پنجم رو هم زد به یه درخت که درخت هم خوشش نیومد ولی، دعوا راه ننداخت.فقط گفت:
- علامت شومت؟
درخت شاخه اش را بالابرد و شروع به خاروندن برگ هاش کرد.
بعدش هم با دست به شروود اشاره کرد که بره تو.
شروود هم رفت تو.
شکایت هم داشتم که چرا به کسایی که تو تاپیک های جدی طنز می نویسن گیر نمی دن ؟
در میان آب های سیاه رنگ اقیانوس و انعکاس رعب آور قلعه ی سیاه رنگ آزکابان در حالی که بوی مرگ همه جارا پر کرده بود ؛ قایق سیاه رنگ و کوچکی با سرعت یکنواختی در حال حرکت بود و دیوانه ساز ها در حالی که دور هم جمع شده بودند بی توجه به اتفاقات اطرافشان و فرار دسته جمعی زندانیانی که قبلا مرگخوار بودند در پهنه ی آسمان اوج گرفته و جنان می لرزیدند که امکان نداشت بتوانی بگویی از ترس است یا سرما .
البته آلکتو پارو نمی زد و در حالی که زخم دست راستش را فشار می داد آرام ناله می کرد . در حقیقت دستش جراحت های وحشتناکی برداشته بود ، پوست کف دستش پاره شده ، ماهیچه ها و اندکی از استخوان دستش معلوم بود . و پوست دستش ورقه ورقه آویزان شده بود .

لرد چی شد؟!
اسنیپ تو اتاق داشت به لرد گزارش می داد...و با ورود بلاتریکس لرد ناپدید شد!
این شرو بدبختی رو از کجا آوردین؟ این از اصطلاحات مورد علاقه یکی از مرگخوارای قدیمی بود.
چه تفاهم رمز آلودی !



در به آرامی باز شد و چهره ی رنگ پریده مردی با چشمان خمار نمایان شد .
- اسنیپ!
- دوشیزه لسترنج.
بلاتریکس داخل اتاق قدم گذاشت. بدون فوت وقت به اطراف اتاق نگاهی انداخت. میزی طویل و سیاه رنگ و صدای ملایم سوختن تکه های چوب در شومینه. برعکس اکثریت اتاق ها این اتاق پنجره ی بلندی داشت . درست رو به روی میز. با قدم های آرامی به سمت پنجره رفت و پشت شیشه ی یخ زده ایستاد. انگشت بلند و رنگ پریده اش را روی شیشه کشید.
با صدایی که به سختی شنیده می شد ، گفت:
- زود اومدی.
اسنیپ پوزخندی زد . شر و بدبختی .
کم کم منظره ی پشت شیشه محو شد و اتاق کم کم مملو از گرمای خوشایندی شد...
مخصوصا من باب اینکه من رسما با سر شیرجه زدم تو سوژه که نباید میزدم
و به شدت گند زدم که اونم نباید میزدم و خب بد شد کلا که اونم نباید میشد
درختان همین طور داشتند از هوای پاک لذت میبردند که ناگهان یک نفر با اعتماد به نفس صد درصد داشت میرفت داخل.
به هر حال خشکسالی بود و درخت ها اعصاب نداشتند.
_لنتی! دقیقا از همون صفحهای که من نخوندم سوال پرسیدید. اینو بلد نیستم برو بعدی!
_قاعدتا باید رو دست تو باشه تا رات بدیم.
_نیست که! اسممو چک کن ببین تو لیست نیس. من آدم خیلی معروفیم. من شمام!![]()
_ما؟!![]()
_نه شما!![]()
_کیا؟!![]()
_شما!![]()
_![]()
_لنتی! ایچیکاوا.![]()
_لیست میست نداریم اصلا. اگه علامت شوم نداری برو رد کارت.![]()
_برم؟! من که اینقدر جوجوعم. من که نازم. بزالم بلم؟!![]()
درخت خواست تا جوان جلف را بخورد و از آنجا که هیچ مدرکی بنا بر گیاه خوار بودن درخت نبود توانایی اش هم داشت.
بقیه نطق ایچیکاوا با وضوح بسیار کم از درون دهن درخت بیرون میآمد که خب قاعدتا بعد از چند دقیقه همان هم نیامد.



باتوجه به اینکه تاکید شما روی کوتاهنویسی زیاد بوده، ولی خب حس میکنم بعضی مواقع بیش از حد کوتاه مینویسم دیگه.. مخصوصن که تقریبن اکثر افرادی که رول میزنن طولانیتر از من مینویسن و حس میکنم شبیه وصلهی ناجور شدم و حساس شدم به این موضوع.. چند پست اخیر رو که مینوشتم خودم رو کنترل میکردم طولانی نشه درصورتی که تا چندروز پیش اینجوری نبودم.
حس میکنم بیش از حد از آیکنها استفاده کردم.. یه کم از وقتی نقدتون رو برای آیکن گذاشتن خوندم با خودم فکر میکنم آیا کلا در استفاده ازشون خوب عمل کردم تا حالا یا چی..
-![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سکوتی مرگبار بر فضا حکفرما شد. ناگهان هکتور که از شوک بیرون آمده بود از جای خود بلند شد و خطاب به لرد گفت:
- گوی پیشگوییتون منفجر شد ارباب!![]()
اسنیپ و آرسینوس:![]()
-چند بار گفتیم بعد از کار با معجونها دستهات رو تمیز کن؟! این معجون روی اجسام بلورین اثر انفجاری داره! زدی گوی ما رو به فنا دادی الان چطور بقیه پیشگوییها رو ببینیم ملعون؟!
من نمیدونم چرا وقتی درمورد خودم رول میزنم انقدر برام سخته. هی حس میکنم دارم بد مینویسم یا دارم زیاده روی میکنم و کلی "یا" های دیگه. :|
راه حلش چیه؟ اصلا آدم چجوری باید درمورد شخصیتش بنویسه؟
- نمیخوام! ارباب به من اعتماد دارن نمیتونید با مرگخوارشون این طوری رفتار کنید. این یه توهینه! من این توهینو به چوبدستی پادشاه قبول نمیکنم. حتی این توهینو به رییس کاراگاهان هم قبول نمیکنم. من هیج توهینیو قبول نمیکنم!
میتونست برجستگی نشان شوم رو روی ساعد چپش حس میکرد
یکی از کاج ها با نگاه به همنوع دیگهش به هم نزدیکر شدن و در قصر از دید لایتینا خارج شد.
کاج فرصت سوال پرسیدن رو پیدا نکرد چون در همون لحظه آهنگی تو هدفون پخش شد. درخت حس میکرد آهنگ توی تنهش بالا پایین میپره. صداها باعث میشن شاخههاش تکون میخوره. کاج هرچی تلاش کرد نتونست خودشو ثابت نگه داره پس به طرز دیوونه واری شروع کرد به ویبره_هد زدن.
لایتینا به در بسته که از لولاش تکون نمیخورد نگاه تاسف برانگیزی انداخت تا شاید در ادب شه و بره تو اتاق به کاری که انجام داده فکر کنه اما این اتفاق نیافتاد.
انواع و اقسام وسایل رو از توی کولهاش بیرون آورد. ساعت رو بیرون انداخت، پیچ گوشتی رو بیرون انداخت، تستر رو بیرون انداخت، شاه کلید رو بیرون انداخت!
لایتینا با ذوق به همزن برقی تو دستش نگاه کرد. آستینهاشو بالا زد، بعد سر همزن رو توی قفل کرد و شروع کرد به ور رفتن با اون.
. درخت بعد از یه نگاه به اون یکی کاج، شاخهاش رو توی قفل کرد و با یه حرکت در رو باز کرد.
- خودم بلد بودم.
