هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۴:۱۳ چهارشنبه ۲ آبان ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۵۹:۱۴
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 238
آفلاین
مرگخواران منتظر رهگذرى شدند اما رهگذر نيامد، رفتند و کمى آن طرف تر منتظر رهگذر شدند اما او باز هم نيامد!رفتند و جلوتر ومنتظر رهگذر ايستاندند اما رهگذر هنوز هم نيامد،آمى که ديگه خسته شده بود گفت: از گرسنگى مردم اينجا پرنده هم پر نميزنه،چرا کسى اينجا نيست؟؟

گويل:من جى پى اسمو روشن کردم اينجا جز جادوگرا کسى نميتونه بياد منطقه ممنوع است،بايد از اون کوه بريم بالا داخل اونجا يه روستا هست ميريم اونا وجيب اولين کسى که ديديدم رو ميزنيم.
همه تاييد کردن و به سمت کوه واز آن بالا رفتن بى سروصدا ميفتن که ناگهان لينى گفت: واى بچه ها اولين رهگذر پيداشد، بريم
جيبشو خالى کنيم!

رهگذر پير مردى چوبان بود و باخود چيزى به همرا نداشت جز کمى پول که براى گوسفندانش ميوه وسبزى بخرد،مرگخواران به سمت پيرمرد رفتنو بلاتريکس شروع کرد به حرف زدن:پيرمرد مامرگخواريم و گرسنه يا تمام پولت را بده يا توراميخوريم!

پيرمرد که تعجب کرده بود گفت: من از دار دنيا فقط يه گوسفند دارم زنم سکته کرد و يکى از بچه هام مفعود شد اون يکى هم چند ماه پيش تصادف کرد و مرد يه خونه کوچيک توروستا دارم که تازه بابتش به کدخدا هم پول ميدم اونم پولى که از فروختن شير و لبنيات گوسفندم بدست ميارم مگه يه گوسفند چقدر شير ميده اونوقت شما که از تيپ قيافتون معلومه پولدارين ميخواين از منه بدبخت پول بگيرين؟؟

لينى ،آمى،لايتينا،بلاتريکس ودلفى گريشون گرفته بود ،بيرون هگوارتز چقدر آدم ها بدبخت بودن.
هکتور کمى پول از جيبش بيرون آورد وبه پيرمردداد،

-هروقت معجون زياد شدن شير گوسفند خواستى بهم بگو،مرگخوارا ،بريم ويه رهگذر پولدار تر پيدا کنيم....


تصویر کوچک شده


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۲:۴۰ پنجشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۸:۱۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5561
آفلاین
خلاصه:

آرسینوس به عنوان نماینده وزارتخونه قراره میزان سیاهی مرگخوارا رو بسنجه!
سیاهی مرگخوارا تایید نمی شه و لرد همشونو اخراج می کنه. مرگخوارا که دلشون نمی خواد خانه ریدل ها رو ترک کنن دارن سعی می کنن به کند ترین شکل ممکن وسایلشون رو جمع کنن.

.............

-یاران ما...هنوز جلوی چشم مایید! مایلیم نباشید!
-فس!

لرد سیاه گفت و نجینی تایید کرد.

مرگخواران که دیگر چاره ای نداشتند، بار و بندیلشان را برداشته و در حالی که با چشمانی مملو از اشک به پشت سرشان نگاه می کردند، خانه ریدل ها را ترک گفتند!

رفتند و رفتند و رفتند!

-من گشنمه!

گوینده اهمیت زیادی نداشت...برای این که همه مرگخواران احساس گرسنگی می کردند.

-خب...برگردیم ناهارمونو بخوریم و بعد خونه رو ترک بگوییم.

پیشنهادی بود بسیار بد! برای همین، آمی که یکی از رداهای لرد سیاه را هم کش رفته و همراه خودش آورده بود، پیشنهاد دیگری را مطرح کرد.
-ما مگه مرگخوار نیستیم؟ بریم از یکی باج بگیریم و پول غذامونو تهیه کنیم!

بیشتر مرگخواران، جادوگرانی ثروتمند بودند...ولی چه کسی مایل بود پولش را برای دیگران خرج کند؟

تصمیم گرفتند جلوی اولین رهگذر را گرفته و جیب هایش را خالی کنند!



در زندگی، همواره تلاش کنید که نمیرید!


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۷:۳۱ دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۷

لاديسلاو زاموژسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۳۸:۵۸ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
- امم... نظر شما چیه استاد؟!
- خوبه، فقط اون حس لازم رو منتقل نمی کنه. بیشتر روش کارکن!

چوک!

- اینم کار بیشتر!

رودولف با دیدن سر خونین و گلوی خون پاش استاد، ذوق کرد.
او پس از مدت ها دوری از خانه ریدل ها اکنون یک کلاه یک وره بر سرش گذاشته و هیچ تغییر دیگری نکرده بود.
او یک رودولف بود.

- خب فکر کنم همین خوب باشه.

***



تق تق تق!

- هن ن ن ن ن ن!
- هون ن ن ن ن ن ن!

تق تق تق!

رودولف بی توجه به اصوات هین و هونی که از حیاط خانه ریدل به گوش می رسید، لبخند عریضی به صورت داشت و این هیچ ربطی به بسته ی زیر بغل او نداشت. کسی در را باز نکرده و این از اهمیت وجود او خبر می داد.

تیک

در نبود او خانه ریدل به آیفون مجهز شده بود.
رودولف از آیفون ها متنفر بود.

- ارباب! ارباب! کجایید ارباب؟!
- چیه؟

لرد ولدمورت بی آنکه سر از پنجره به در آورد، جواب رودولف را داده بود.

- ارباب رفتم بیگاری کشیدم!
- اهمیتی نمی دیم.

لرد بدون آنکه از پنجره به بیرون سر به در آورده و به رودولفی که با تابلوی نقاشی اش نگاه بیاندازد این را گفته بود. رودولف ناگهان احساس خستگی و ناامیدی کرد. تابلو را زیر بغل زده و به سمت در خروجی رفت. اما در میانه راه متوقف شد...

- پس حداقل می شه ببخشید؟

لرد تکانی به چوبدستی اش داده و یک «نه!» بزرگ بر فراز خانه ریدل ها ظاهر شد.


নীরবতা


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۶:۳۹ دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۲:۳۳
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 234
آفلاین
هکتور که مدتی بود به داخل خانه آمده بود و حتا آلبوم عکس‌های جنینیِ بانو نجینی رو به همراه کراب پاره کرده بود، پس از گفته‌ی لردسیاه که از آنها خواسته بود بیگاری بکشند که شاید مورد عفو او قرار گیرند، مانند بقیه به گوشه‌ای رفت و مشغول بیگاری کشیدن شد:

-

صدای تق و تق بلند شد. هکتور با چکش به دو ملاقه ای که داشت ضربه میزد. سپس ملاقه‌ها را که شبیه دونات له شده بودند را به پاتیل‌ش متصل کرد. ویبره‌زنان دور پاتیل‌ش می‌چرخید و مشغول بود. که ناگهان چکش را به کناری پرت کرد و به سمت زیرزمین دوید.

نجینی با چندین تکه چسب نواری که به دُم‌ش متصل بود کنار آلبوم عکس‌های جنینی‌اش چنبره زده بود و مشغول چسب زدن عکسهای پاره شده بود.

لردسیاه باابهت و بیتفاوتی از لایتینا دور شد و به سمت نجینی آمد و دست نوازشی بر سر دخترش کشید:

-

لرد درحال جدا کردن تکه‌ای چسب از روب دُم نجینی و دادن آن به انتهای دُم نجینی بود، که صدای گوشخراشی از زیرزمین نزدیک و نزدیکتر میشد.

لحظه‌ای بعد هکتور اومد. و از اتاق تسترالها تسترالی را با خود آورده بود و آن را به پاتیل‌ش بست و توی پاتیل‌ش نشست و به لردسیاه و نجینی نزدیک شد:

- ارباب به کمک این تسترال بالاخره باگاری کشیدم.

-

-

- دور شو هک! دور شو!


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۶:۲۳ سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۷

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۵۹:۲۵ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
- لا.

لایتینا یه گوشه نشسته بود و زانوهاشو بغل کرده بود و بدون هیچ حرکتی به زمین خیره شده بود. و ظاهرا حتی به صدای لردسیاه هم که بالا سرش وایستاده بود، واکنشی نشون نمیداد.

- لا با توییما.
- بله ارباب؟

لایتینا با صدای خیلی آرومی این رو گفت و سرشو کمی بالا آورد. اما این دفعه خبری از هدفونی که بخواد با سیمش ملتو خفنه کنه و یا حتی لپ تاپی که بخواد ازش به عنوان سینی استفاده کنه.
قطعا یه چیزی مشکل داشت. لرد سیاه، ارباب دانایی بود، قطعا میدونست که چه چیزی مشکل داره.
- لا، یه چیزی مشکل داره، بهمون بگو چی مشکل داره.

اما خب لرد باید مطمئن میشد که لایتینا هم از اون مشکل خبر داره!

- ارباب گاری قشنگم رفته. ارباب بهم قول داده بود که تا ابد من فقط باهاش گاری سواری کنم، اما چند روز پیش دیدم که داشت به یکی دیگه گاری سواری میداد!

لایتینا همزمان که اینا رو میگفت، یه مشت عکس سیاه سفید از جیبش بیرون آورد. تو یه دونه‌ش لایتینا توی گاری نشسته بود و دستشو با خوشحالی گردن دسته گاری انداخته بود. تو یه دونه دیگه‌ش لایتینا روی گاری وایستاده و انگار داشت باهاش حرکت میکرد.

- میبینین ارباب؟ ما که خیلی خوشحال بودیم چرا کار من به بیگاری بودن رسیده حالا؟
- ما همیشه میبینیم. اممم... به بیگاری کشیدنت ادامه بده لا.

مثل این که مرگخواران مصمم بودن از راه های مختلف بیگاری بکشن.


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۲:۱۵ یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۷

آمی پاین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۸ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۳:۰۰ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷
از ما هم به جان شنفتن، سرورم.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 31
آفلاین

در اندک زمانی تک تک مرگخواران اعم از لرزنده و ترسنده و چرخنده و زننده حتی، از پیش چشم لرد سیاه ناپدید شدند. چرا که تجربه ثابت کرده بود هر آینه بیم تغییر نظر لرد رفته و از آنجا که حوصله ی ایده پردازی هم ندارد، ممکن است تک تکشان را با اردنگی از خانه ی ریدل ها به بیرون پرتاب کند. مرگخوارها نمی دانستند بیگاری یا باگاری مد نظر لرد نیست، ولی هرکدام به سمتی شتافتند تا شیوه ای مناسب برای باگاری بیابند.

به جز یک نفر.

تق. تق. تق. تق تق تق تق. تق تتق...
- گویل.

گویل همانجا ایستاده و با نشانه های بهجت روحی در صورتش و در حال کوبیدن چند تیر و تخته به هم، به لرد نگاه کرد.
- ارباب! :مفتخر:

لرد لحظه ای فکر کرد. به هر حال او اربابی بسیار فکر کننده بود. لحظه ای فکر کرد که آیا از گویل بپرسد دارد چه غلطی می کند یا درجا از زندگی غم بارش خلاصش کند. و چون اربابی بسیار دل رحم و رئوف هم بود، تصمیم گرفت شانسی دوباره به گویل بدهد.
- داری چیکار می کنی؟
- ارباب، دارم گاری درست می کنم! مگه نگفتین میخواین گاری بکشیم؟!

لرد باز هم فکر کرد. چون هنوز هم بعد از این همه وقت (آلویز) و با وجود فشارهای سخت زمانه، اربابی بسیار فکر کننده بود. لرد خیلی زیاد فکر کرد. چون اربابی بسیار خیلی زیاد فکر کننده بود.
- گویل.
- ارباب! :باد-کرده-از-شدت-افتخار:
- گاهی فکر می کنیم فقط فراست و ذکاوت و وجود ذی جود ماست که قدرت مقابله با بلاهت شما رو داره.

گویل درست متوجه نشد لرد چه گفت، ولی با بیشترین شدتی که می توانست تأیید کرد. لرد دیگر فکر نکرد.
- از جلوی چشم ما دور شید گویل.

بدین ترتیب، گویل اولین مرگخواری بود که با موفقیت پروسه ی باگاری کشیدن و اخراج نشدن از گروه مرگخواران را پشت سر گذاشت (البته اگر می شد این را موفقیت نامید). ولدمورت داشت سراغ مرگخوار دیگری می رفت، با این امید که نفر بعد راه مناسبی برای باگاری کشیدن یافته باشد.

مگر بیشتر از یک گویل در میان مرگخواران وجود دارد؟!


I will keep quiet
You won't even know I'm here
You won't suspect a thing
You won't see me in the mirror
But I crept into your heart
You can't make me disappear
Til I make you


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۲:۵۱ دوشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۷

دلفی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۹ چهارشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۰:۱۶:۵۳ یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۸
از خلوت تنهاییم دور شو شیاد!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 200
آفلاین
همه مرگخوار ها مشغول جمع و جور کردن وسایلشان بودند... حداقل ظاهرا!

-اون جوراب من که کفِش عکس کله زخمی داشت کو؟ اونو گذاشته بودم کنار برای کلکسیونم!
-آی چرا آبپاش منو داری میذاری تو چمدونت؟
-آبپاش خودمه کی گفته مال توئه من هرشب خلوت تنهاییمو باهاش میشورم.
-آی لعنتیا! اون ریمل منه کفاشتونو باهاش واکس نزنید.

لردسیاه از این همه سر و صدا کلافه شده بود.
-یاران مـ... یاران سابق ما ساکت!

اما...
-آاااای از روی خلوت تنهایی من برو کنااااار شصت پات رفته تو گوشش.
-کدوم تسترالی بقچه منو قورت داد همین الان اینجا بود... خودم گذاشتمش!
-بلا اون کبریتی که صبح باهاش شومینه رو روشن کردم،ببین لای موهای توِئه؟ نصفش هنوز نسوخته بود میخواستمش.

لرد سیاه کم کم مرحله کلافگی را رد کرده بود و به مرز های عصبانیت رسیده بود:
-فرمودیم ساکت شید یاران اسبق ما! دارید تسلط ما به اعصابمون رو خدشه دار میکنید!

و باز هم...
-اون آلبوم عکسای سونوگرافی مامان منه دستش نزن!
-نه خیرم مال منه خودم یادمه این جا ژست علامت ویکتوری گرفته بودم
-نه مال منه.
-مال خودمه...

کراب و هکتور هر کدام یک طرف آلبوم را گرفته بودند و میکشیدند تا این که نهایتا... آخرین فریاد لردسیاه که میگفت:"به آلبوم عکس های جنینی فرزند طویل و تنومندمون دست نزنید" همراه شد با:
- خِررررررررر!

و آلبوم به دو قسمت نه چندان مساوی تقسیم شد.

-کسی پاشو از این خونه بیرون نمیزنه همتون رو مجازات میکنیم. بسیار سخت هم مجازات میکنیم....همتون رو توی همین خونه حبس میکنیم. از تک تکتون بیگاری و حتی باگاری خواهیم کشید!
-اربـ...
- . الان اربابی هستیم بسیار عصبی... حوصله ایده پردازی نداریم تا چشممون کار میکنه شروع کنید خودتون از خودتون بیگاری بکشید ما تماشا کنیم تا شاید مورد عفو قرارتون بدیم... اللخصوص شما دوتا موجود لرزنده و آرایش کننده!



تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۰:۴۶ دوشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۱۷:۱۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4732
آفلاین
لرد نگاهشو از بلاتریکس که همچنان زمینو سجده می‌کرد برمی‌داره و به سمت دیگه‌ای می‌دوزه. به جایی که حشره‌ای همچون مجسمه روی میزی جاخوش کرده بود.

- بر ما نیرنگ نزن لینی! می‌دونیم زنده‌ای!

حشره اما با قدرت سرجاش میخکوب وایساده بود و تکون هم نمی‌خورد. لرد دستشو جلوی چشمای پیکسی خشک‌شده حرکت می‌ده، اما دریغ از حتی یک پلک که لینی بزنه. لرد این‌بار انگشتشو جلو میاره و چندین بار به لینی سیخونک می‌زنه، ولی باز هم فایده‌ای نداره. لینی هم‌چون حشرات تاکسیدرمی شده بود!

لرد تسلیم نمی‌شه. همیشه برای هرکاری راه حل داشت.
- می‌خواستیم یادآوری کنیم یادگاریمونو فراموش نکنی برداری. ولی حالا که مردی می‌تونیم بندازیمش دور. مجسمه‌تم به دردمون نمی‌خوره، بذار بیام یهو جفتتونو با هم بندازم دور!

لینی با دو چشمی که به سختی باز نگهش داشته بود تا مبادا پلک بزنه، نزدیک شدن لحظه به لحظه‌ی دستای لرد به خودشو می‌بینه. تا این که لرد از پشت بلندش می‌کنه و سکوت لینی در هم می‌شکنه.
- نه ارباب! نکنین! ماهمو می‌خوام! مال خودمه. به کسی ندینش!

لرد راضی از کرده‌ی خویش، با بی‌میلی حشره رو رها می‌کنه.
- وسایلتو جمع کن و برو!

لینی با چهره‌ای گرفته به سمت ماهش می‌ره و اونو با دقت لای بقچه‌ای می‌پیچه و زیر بغل می‌زنه و می‌ره که بره.

- همه‌ش همین بود؟
- بل. ✋️

به نظر میومد لینی از دار دنیا فقط یک ارباب داشت و یادگاری اربابش...

پس به حرکتش ادامه می‌ده تا جایی رو برای پنهان شدن پیدا کنه. لینی قصد نداشت زودتر از بقیه اونجا رو ترک کنه!




پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱:۰۸ شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۸:۱۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5561
آفلاین
-بیرون! سریع خانه ریدل ها را برای ورود یاران جدید ما تخلیه کنید. نمی خواییم حتی یک چوب کبریت ازتون باقی بمونه.

مرگخواران با اکراه سرگرم جمع کردن وسایلشان شده بودند. ولی برای وقت کشی، اشیای غیر قابل استفاده را هم "وسایل" حساب می کردند.
و لرد سیاه به خوبی متوجه این موضوع شده بود.
-هوریس؟ اون مورچه ها رو برای چی جمع می کنی؟

هوریس پس گردنی ضعیفی به مورچه ای که گازش گرفته بود زد.
-مال خودمن ارباب. لازمشون دارم. خودم آوردمشون که خاک رز رو حاصلخیز کنن. بهشون حقوق می دم. مگه نه؟

مورچه گاز گیرنده با حرکت سر تایید کرد و گاز دیگری از هوریس گرفت.
در گوشه ای دیگر بلاتریکس روی زمین خم شده بود و با دقت زمین را بررسی می کرد.

-بلا...فرمودیم جمع کنین و برین. نفرمودیم زمین خانه ما را عبادت کنید.

بلاتریکس با حالتی سراسیمه و کلافه جواب داد:
-چشم ارباب... می رم. ولی یه تار مو داشتم که یه ماه پیش اینجا افتاده بود. اونو پیدا کنم بعد برم. می خوام بدم سر جاش بکارنش. وقت ریختنش نبود. الان پیداش می کنم. نگران نباشین.


در زندگی، همواره تلاش کنید که نمیرید!


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۵:۲۸ جمعه ۱۰ فروردین ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۳۸:۰۱
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 502
آفلاین
مرگخواران نگاهى با مضمون "حالا چه خاكى بريزيم سرمون؟" به يكديگر انداختند.

-اربـاب؟... بريم؟
-بريد!

-اربـاب از كدوم رفتن ها؟... از اينا كه بريم يه چرخ بزنيم و اعصابتون كه آروم شد برگرديم ديگه؟
-خير! واقعى بريد!

اين بار كار براى مرگخواران از فكر كردن گذشته بود. پس دسته جمعى سراغ گلدان رز رفتند. نفرى يك مشت خاك برداشته و بر سرشان ريختند. سپس رز نيز براى سهولت در كار، سرش را داخل خاكش فرو كرد.
درست در همان لحظه، راه حلى به كاسبرگش خطور كرد.

-باشه اربـاب! هرچى كه شما بگين! من رفتم.

و از سالن خارج شد. اما به جاى رفتن به سمت در خروجى، گلدانش را بالا كشيد و پله ها را تلق تلوق كنان بالا پريد و روى طاقچه راهرو اول، خودش را به "گلدان مصنوعى بودن"، زد.

رز فعلا از جدايى از اربابش و آوارگى نجات پيدا كرده بود. لاكن در طبقه پايين، لرد با قاطعيت منتظر رفتن ساير مرگخواران بودند.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.