آن روز صبح همه چیز در خانه ریدلها عجیب بود.
انگار شب هنوز ادامه داشت و همه در کابوسی مشترک غوطهور شده بودند. اگرچه پردههای آشپزخانه کنار زده شده و نور تمام فضا و میز صبحانه را نورانی کرده بود، باز هم همه چیز تاریک و مرده به نظر میرسید. نانهای تست شده، ظرف مربا، شکر و حتی تخممرغهای عسلی هم به نظر غیرواقعی میرسیدند. گویی طلسمی فلجکننده بر فضا حاکم بود که موجب شده بود همه مرگ خواران همچون مترسکهایی بیجان تنها به روبروی خود خیره شوند و جز نفسهای بریده و نگاههای یواشکی حرکتی نداشته باشند. نه میلی برای خوردن صبحانه بود و نه حتی تلاشی برای فرارکردن از آن کابوس. همگی با زنجیری نامرئی از فرمانبرداری و ترس به صندلیهای کهنه زنجیر شده بود و منتظر اتفاقی شوم بودند که شاید آن صبح عجیب را پایان بخشد. اما عجیبترین و ترسناکترین چیزی که در آن صبح غیرمعمول جاری بود، لرد ولدمورتی بود که در انتهای میز چوبی آشپزخانه نشسته بود و باعلاقه به حرفهای مرگ خوار تازهواردش، سیدنی مگ وایر، گوش میداد.
سیدنی که دختری ۲۱ساله، زیبا و پرشور بود باعلاقه فراوان از خاطرات سفرش به سوئیس برای لرد صحبت میکرد و لرد بدون آنکه چشم از او بردارد در سکوت گوش میکرد و تنها در مواقعی که لازم بود سری تکان میداد و گاهی نیشخند کوچکی به خاطرات احمقانه و کودکانه سیدنی میزد. صدای نرم و لطیف سیدنی تنها صدای جاری در خانه بود و انگار یگانه چیزی در خانه بود که هنوز واقعاً "زنده" بود. بقیه اگرچه جان داشتند؛ ولی هیچکدام زنده نبودند و تاریکی چنان آنها را بلعیده بود که هرگز دیگر جز آدمیان بهحساب نمیآمدند. تنها مرگ خواری که نقاب مرگ بر چهره نداشت، بلاتریکس بود. بلاتریکس با لبخندی مهربان کنار گاز تکیه داده بود و در حالی پنکیکها را آماده میکرد به چهره سیدنی چشم دوخته بود.
اگرچه از دید سیدنی بلاتریکس دوستی تازه بهحساب میآمد؛ بقیه میدانستند که آن لبخند هرگز رنگی از دوستی و محبت ندارد. در چشم آنان که ذات واقعی او را دیده بودند، بلاتریکس مانند عنکبوتی بزرگ بود که آهسته تار میتنید و لبخندش تنها دندانهای نیش تیز و گرسنهاش را نشان میداد و سیدنی شکاری بود که بدون آنکه بفهمد بهدامافتاده بود و مرگ خواران بی نوا تنها شاهدانی خاموش بودند که این نمایش را مینگریستند و مجبور بودند تا رسیدن به پرده آخر و مرگ قهرمان داستان بر صندلیهای خود بنشینند.
بلاتریکس چیزی از حرفهای سیدنی نمیشنید. ذهنش درگیر بود. عمیقاً به سیدنی نگاه میکرد و ناخواسته جزئیات چهره و رفتارش را بهخاطر میسپرد. موهای طلایی خوشحالتش که در انتها فر میخورد و روی شانههایش افتاده بود؛ چشمهای آبیاش؛ گونههایی که از جوانی و سلامت سرخ بودند و دهانی کوچک و زیبا که راسخ و دلربا صحبت میکرد. نگاهش به لرد هم بود. نیمنگاههای لرد را به خودش حس میکرد و میدانست پشت نیشخندهای لرد معنای دیگری نیز نهفته است. او اسباببازی کوچکی بود که لرد اینگونه با او بازی میکرد و بلا این را میدانست. سیدنی عروسک تازهای بود که لرد مقابل چشمانش تکانش میداد. عروسکی که باعث میشد لرد دیگر میلی با بازی با او نداشته باشد. احمقانه بود و در اوج احمقانه بودنش آزارش میداد.
آخرین پنکیک که آماده شد، بشقاب را برداشت و سر میز گذاشت. دستش میلرزید. نمیخواست لرد ضعفش را ببیند. نباید میدید. پس خیلی سریع دستش را کشید و با همان لبخند مهربان و گامهایی که میکوشید خیلی سریع نباشند از آشپزخانه بیرون رفت. با هر قدم که از آشپزخانه دور میشد، دستانش بیشتر لرزیدند و لرزش مانند زمینلرزهای پیش رفت و خودش را به لبهایش رساند. لبخند مصنوعیاش رخت بر بست و بغضی که پنهانش کرده بود خود را به درگاه گلویش رساند. قدمهایش را سریعتر کرد و خود را به یکی از اتاقها رساند. وارد شد، در را پشت سرش بست و به در تکیه داد.
در سکوت و تاریکی اتاق دژ تحملش فروریخت. ابروهایش گره خورد و چشمهایش پر از اشک شد. خشمگین بود و چیزی در درونش درد میکرد. انگار جسم فاسدی که جای قلبش قرار داشت در چنین دقایقی زنده میشد و با هر نفس در سینهاش مچاله میشد. زیر لب به خود گفت:
- دختره احمق...
دوست نداشت چنین بیچاره باشد. لرد را مانند خدایی کوچک دوست داشت و میدانست خدای کوچک او اصلاً مهربان و بخشنده نیست. میدانست لرد عمیقاً به او اهمیتی نمیدهد. میدانست که سرسپردگیاش، وفاداری بی حد و مرزش و حتی خیانت به همسرش برای لرد اهمیتی ندارد. حتی قدرت او، کارهایی که برای لرد و هدفش میکرد هم مهم نبودند. اگر اهمیتی داشت اینگونه با او بازی نمیکرد. به دختری جوان و بهمراتب زیباتر از او اینچنین اهمیت نمیداد.
- این چندمیه؟... سومی؟
بلاتریکس از جا پرید. برای یک ثانیه کنترلش را از دست داد و قطره اشکی ناخواسته خود را از درگاه چشمانش به دار آویخت و بر صورتش جاری شد. با پشتدستش صورتش را پاک کرد و قدمی از در فاصله گرفت. با عصبانیت پرسید:
- تو کدوم خری هستی؟
چوبدستی در هوا تکان خورد و شمعی معلق در هوا روشن شد. شعله درخشید و چهره بارتی کراوچ با لبخند هراسانگیز و چشمانی که برق میزدند، نمایان شد. بلاتریکس لحظهای مکث کرد. بارتی آدمی بدون مرز و کاملاً دیوانه بود و آخرین کسی بود که بلاتریکس میخواست او را در این وضع ببیند.
- اگر بری بیرون و چیزی به کسی بگی...
- میدونی همیشه فکر میکردم چرا اینکارو میکنی... ارباب داره شکنجهات میکنه!... هر بار هم روشش یکیه... یه دختر خوشگل، با استعداد و وفادار... ولی میدونی چی برام جالبه؟ اینکه تو شکنجه تو قبول میکنی... یه جورهایی انگار داری ازش لذت میبری... مثل یه بازیه کوچیکه که شما دوتا دارین با هم بازی میکنین...
بلاتریکس جا خورد. انتظار چنین حرف مستقیمی را نداشت.
- به چه جرئتی...
بارتی که تا آن لحظه روی صندلی ولو شده بود، با یک حرکت برخاست و با گامهای شل به سمت بلاتریکس آمد.
- بلا... بلا... بلا... واقعاً فکر میکنی هیچکس متوجه اش نمیشه؟ شاید نه داد بزنی ونه گریه کنی و نه حتی از درد به التماس کردن بیوفتی... ولی عزیزم... همه میتونن شکنجه شدنت رو تو صورتت ببینن... فکر میکنی لرد متوجه نمیشه... اوه عزیزم...نه! ارباب از زجر کشیدنت لذت میبره عزیزم! البته من درکشون میکنم. اینکه اینقدر روی یک نفر نفوذ داشته باشی، اینکه بتونی اینقدر زجرشون بدی که دیونه شون کنی... عالیه! اونم بدون چوبدستی!... بدون حتی یه ورد ساده... آخ عزیزم... احتمالاً نمی دونی چقدر لذت بخشه...
روبروی بلاتریکس ایستاد و سرش را کمی خم کرد. دستش را بالا آورد و با انگشتانش گونه او را آرام نوازش کرد.
- بلا... اینو بهت میگم چون دلم برات میسوزه... چون این نقص کوچیکت داره تمام قدرتت رو بی فایده میکنه... آه... میدونی کی شکنجهات تموم میشه؟... وقتی که دیگه باهاش بازی نکنی... بذار دخترهای جدید بیان... هیچ کدومشون نمیتونن "تو" باشن... بذار باهاشون بازی کنه و خسته بشه. اون وقت برمیگرده پیشت. وقتی دیگه ببینه نمیتونه شکنجهات کنه... شکنجه تموم میشه.
بلا بیحرکت ایستاد و به چشمان سیاه بارتی زل زد. چیزی درون آن چشمها بود که اذیتش میکرد. مانند هیولایی که پشت پرهای مشکی پنهان شده و پاهایش پیداست. از لمس انگشتان بارتی بر صورتش لرزید و خودش را عقب کشید.
- از جلوی چشمم گمشو.
بارتی دستانش را به نشانه تسلیم بالا برد و لبخند زد. بعد درحالیکه سوت میزد از کنار بلا رد شد و از اتاق بیرون رفت. اما حرفهای عجیب بارتی با بلاتریکس باقی ماند و در تمام طول روز در گوشش نجوا کرد.
شکنجه.
بله این شکنجه او بود. علاقه عجیبش به لرد و وسواس بیمارگونهاش روی هر چیز که به مربوط میشد، واقعاً درد و شکنجهای بیپایان بود. شکنجهای که نمیتوانست متوقفش کند. انگار بخشی از درون او با این درد به وجود آماده بود و انکار و فرار از آن، انکار و فرار از خودش بود. علاقهاش به لرد مانند پیچک سمی بر جانش تنیده بود و چون دردش وصالی نداشت، پیچک بر گلویش سفت شده بود و هر لحظه بیشتر او را خفه میکرد.
او تصمیم گرفته بود تحملش کند. به خود این باور را داده بود که لرد انسانی معمولی نبود که دوستداشتنش نیز معمولی باشد. نیرویی عظیم بود که روح بلا تحملش را نداشت و برای همین تنها زجر را حس میکرد و این خود بلاتریکس بود که مشکل داشت و لرد همانی بود که باید باشد. برای همین هم حرفهای بارتی بیمعنی بود. نمیتوانست از بازی بیرون بیاید. نمیتوانست لرد را رها کند. میدانست که کارش تأسفبرانگیز بود؛ ولی چارهای نداشت. باید این عروسک جدید را از لرد میگرفت که دوباره یاد همبازی قدیمیاش بیفتد.
برای همین هم نجواها، میلها، حسرتها و فکرها نیمهشب او را به جلوی اتاق سیدنی بردند. مانند سه دفعه قبل بود. چیز خاصی جز یک چاقوی بلند آشپزخانه نیاز نداشت. نمیدانست چرا این کارها را چوبدستی تمام نمیکند. شاید؛ چون رفتارش در نظر خودش هم بدویی و پست مینمود، از ابزاری اولیه و ساده استفاده میکرد. شاید هم خشم درونش بود که با یک ورد ساده آرام نمیگرفت و به صحنهای بهمراتب وحشیانهتر و وحشتناکتر نیاز داشت که فرونشیند.
در زد. چند لحظه طول کشید که صدای پاهای سیدنی را بر کف اتاق بشنود و بعد در باز شد.
- عه بلا! س...
بلاتریکس فرصت نداد. با چهرهای بی حس و خالی از هر انسانیتی که روزی در وجودش میزیست، چاقو را بالا آورد و با تمام قدرت در چشم راست سیدنی فروکرد.
کمی آرام گرفت. چشمان آبی دریاییاش بلاتریکس را اذیت میکردند و اکنون که دریای سرخ خون در آنها موج میزد در نظرش زیباتر بودند. به سیدنی که کف زمین افتاده بود و کورمالکورمال به دنبال چوبدستیاش میگشت زل زد. دختر بی نوا از درد ضجه میزد و با تمام وجودش جیغ میکشید. درد چنان زیاد بود که حتی فرصتی برای سؤال یا التماس باقی نمیگذاشت و فریادها چنان بلند بودند که همه اعضای خانه ریدل آن را میشنیدند. سیدنی مانند حیوانی زخمی در خون خودش میغلتید و مغز زخمی تنها چند ثانیه با خونریزی کامل و مرگ فاصله داشت.
بلا نیشخندی زد. حالا درک میکرد که چرا استفاده از چوبدستی را دوست نداشت. میخواست لرد بشنود. میخواست پاره شدن و نابودی عروسک جدیدش را حس کند و بداند همبازی قدیمی اصلاً از بازی جدید خوشش نمیآید. این همبازی قدیمی در سکوت به تماشای مرگ سیدنی نشست. نجواهای ذهنش فروکش کردند و حسهای بدش ناپدید شدند.
سیدنی با چشم سالمش به سقف خیره مانده و مرده بود. لباسخواب صورتی و موهای طلاییاش رنگ قرمز گرفته بودند و دیگر به نظر بلا خواستنی نبودند. او هم به زشتی همه انسانهای دیگر بود. نه خاص بود و نه متفاوت. معمولی و بیفایده و مرده.
بله. سیدنی مرده بود.
بهآرامی در اتاق را بست و به اتاقش برگشت و انگار هرگز چیزی اتفاق نیفتاده به خوابی عمیق فرورفت. خوابی چنان راحت و آسوده که صبح روز بعد را باانرژی فراوان آغاز کرد. به آشپزخانه که رفت، بر سر میز فقط لرد ولدمورت نشسته بود. جلو رفت و پرسید:
- پنکیک براتون درست کنم ارباب؟
لرد جوابی نداد. لبخندی محو و رضایتی عجیب در چهرهاش جاری بود. بلاتریکس مطمئن بود که صدای مرگ سیدنی را شنیده و حتی جنازه او را دیده بود؛ اما چیزی نمیگفت. در مورد دو دختر قبلی هم چیزی نگفته بود. انگار همه آن دخترها موشهای چاقی بودند که لرد را تغذیه ماری که در درون بلاتریکس میزیست آماده کرده بود. انگار آنها آمده بودند که بمیرند.
بلاتریکس لبخند زد. این دور از بازی هم او برده بود. همانطور که بارتی گفته بود این بازی کوچک آنها بود و او همیشه بارتی را میبرد.
با حرکت چوبدستیاش ماهیتابه را بیرون کشید و مشغول شد. این صبحانه پیروزی بود. همانطور که ماهیتابه را داغ میکرد صدای لرد در گوشش پیچید.
- این دفعه بهتر بودی... فکر میکرد شاید بارتی بتونه گولت بزنه؛ ولی دختر کوچولوی من زرنگتر از این حرفهاست... مگه نه؟
بلاتریکس همانطور که ایستاده بود به دیوار روبرویش خیره شد. لبخندش جان باخت. این صبحانه پیروزی نبود. تنها وعده کوچکی بود که در زندان زندگی به او داده بودند که خود را برای جنگ بعدی آماده کند.
شکنجه هنوز ادامه داشت.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] شکنجهگاه
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/03
تولد نقش: 1405/01/03
آخرین ورود: چهارشنبه 31 تیر 1405 01:26
از: گور برخاسته
پستها:
42
افتخارات

جزئیات کاربر

- چجوری باهاش آشنا شدی؟
صدای سالازار همزمان با صدای قطرههایی شد که از سقف ترکخوردهی شکنجهگاه آزکابان، بعد از باران شب گذشته، هنوز آرام و بیوقفه چکه میکردند. اتاق بوی خون، زنگزدگی و رطوبتی قدیمی میداد؛ بویی که انگار سالها در سنگهای دیوار نفوذ کرده بود. زنجیرهای پوسیده از سقف آویزان بودند و نور کمرنگ ماه از پنجرهی باریک بالای دیوار، فقط به اندازهای وارد اتاق میشد که سایهها ترسناکتر به نظر برسند. گوشهی اتاق، مردی افتاده بود که نفسهایش با ریتمی نامنظم بالا میآمدند و پایین میرفتند. بدنش پر از آثار شکنجه بود؛ جای سوختگی، بریدگی و رد طلسمهایی که فقط بلاتریکس لسترنج میتوانست با آن حجم از علاقه روی بدن یک انسان باقی بگذارد. بخشی از انگشتانش دیگر وجود نداشتند، لبهایش ترک خورده بودند و پوست اطراف گردنش از شدت زنجیرها زخم شده بود.
مرد، تفی روی زمین انداخت؛ تفی که بیشتر از خون تشکیل شده بود تا بزاق. مایع دیگری هم میانش دیده میشد، اما قطعاً آب دهان نبود. روزها بود قطرهای آب نصیبش نشده بود. حتی چکههای سقف هم برایش شبیه رویایی دور شده بودند. چند بار تلاش کرده بود خودش را به زیر آن قطرهها برساند، اما هر بار سالازار با ضربهای آرام و بیاحساس او را به گوشهی دیگر اتاق پرتاب کرده بود.
- چرا باید چیزی بهت بگم؟
ادوارد برنارد ، مردی حدوداً چهلساله با صورتی که زمانی احتمالاً جذاب به نظر میرسید، حالا بیشتر شبیه جنازهای نیمهجان بود. موهایش در سالهای طولانی آزکابان و زیر شکنجههای بلاتریکس تقریباً کامل ریخته بودند و پوست براق سرش نور ماه را بازتاب میداد. گونههایش فرو رفته و چشمانش گود افتاده بودند، اما هنوز چیزی در نگاهش باقی مانده بود؛ چیزی که حتی آزکابان هم موفق نشده بود نابودش کند. سالازار بدون تغییر در حالت صورتش به او نگاه کرد.
- چون میتونم برش گردونم.
ادوارد به سختی سرش را بالا آورد. سالها در آزکابان زندانی بود، اما حتی آنجا هم خبر فرمانروایی سالازار بر جهنم به گوش زندانیها رسیده بود. راست میگفت. پشت چشمان سبز سالازار، شعلههای جهنم دیده میشدند؛ مخصوصاً برای کسی مثل ادوارد که سالها در آستانهی مرگ زندگی کرده بود و هر شب در خواب، بارها مسیر زندگی خودش تا جهنم را مرور میکرد.
میتوانست الیزابت را برگرداند. یک فرصت دوباره. خودش میدانست که قرار نیست از آزکابان خارج شود، اما اگر الیزابت میتوانست دوباره زندگی کند… اگر میتوانست دوباره بخندد، دوباره عاشق شود، دوباره زیر نور خورشید قدم بزند… همین کافی بود. فکر اینکه او با مرگ از دنیا رفته، از تمام شکنجههای بلاتریکس دردناکتر بود. چیزی درون سینهاش میسوخت؛ چیزی که باعث میشد حاضر باشد همین شکنجهها را هزار بار دیگر تحمل کند تا فقط الیزابت یک شانس دیگر داشته باشد. سالها از خدا خواسته بود جای او و الیزابت عوض شود و حالا احساس میکرد شاید بالاخره کسی صدایش را شنیده است.
- باشه… ولی چرا میخوای بدونی؟
سالازار پاسخی نداد. نیازی به توضیح نمیدید. موجودی مثل او، خودش را موظف نمیدانست به انسانی نیمهجان در گوشهی آزکابان جواب بدهد. با این حال، چیزی او را تا اینجا کشانده بود؛ تا دل تاریکترین زندان جادوگری، فقط برای شنیدن داستان دو انسان معمولی که حتی اسمشان جایی در تاریخ ثبت نشده بود.
میخواست بفهمد. چه چیزی دو نفر را تا این حد به یکدیگر وابسته میکند؟ چه چیزی باعث میشود انسانی حاضر باشد خودش را برای دیگری نابود کند؟ چرا موجودات زنده، فرد دیگری را بیشتر از بقای خودشان میخواهند؟ ادوارد خیلی زود فهمید پاسخی دریافت نخواهد کرد. در نتیجه، شروع به صحبت کرد.
- اولین بار... توی یه میخونهی کثیف تو جنوب لندن دیدمش. اون موقع زندگی من فقط خلاصه میشد به الکل و شکست و شبهایی که انقدر مینوشیدم تا دیگه هیچی نفهمم. کارم رو از دست داده بودم، خانوادهام ولم کرده بودن... خودمم دیگه امیدی به آینده نداشتم. هر شب میرفتم همون میخونه، همون صندلی ته سالن مینشستم و میخوردم تا مغزم خاموش شه.
ادوارد چند ثانیه ساکت شد. صدای نفسهای بریدهاش با چکههای سقف قاطی شده بود. بعد سرش رو کمی پایین آورد، خونی که داخل دهانش جمع شده بود رو با زحمت قورت داد و تکهای از دندانی شکسته همراهش پایین رفت. صورتش از درد جمع شد، اما انگار دیگه بهش عادت داشت.
- ولی الیزابت... فرق داشت. تو همون میخونه کار میکرد. همه وقتی نگام میکردن یه مرد شکستخورده میدیدن که بوی الکل میده و منتظر مرگه. ولی اون... انگار یه چیز دیگه میدید. یه چیزی که خودمم سالها بود فراموشش کرده بودم.
سرش رو به دیوار پشتش تکیه داد و برای لحظهای چشمهاش رو بست.
- یه شب، درست وقتی خواستم لیوان رو بردارم، دستمو گرفت. فقط... گرفت. بعد منو برد بیرون. ساعتها تو خیابونای خیس لندن راه رفتیم. دربارهی ترس حرف زدیم... دربارهی تنهایی. همون شب، برای اولین بار بعد از چند سال، بدون مست بودن خوابیدم ... بعد همهچی عوض شد. خونه گرفتیم... کوچیک بود، ولی مهم نبود. کار پیدا کردم. دوباره خندیدن یادم اومد. حتی نوشیدن رو کنار گذاشتم. زندگی داشت درست میشد... انگار بالاخره یه دلیل برای بیدار شدن داشتم.
دست لرزانش رو روی صورتش کشید و ناخودآگاه به جای یکی از زخمهای قدیمی روی شکمش رسید. انگار هنوز درد اون شب رو حس میکرد.
- تا اینکه یه شب... یکی از همکارام گفت بعد کار بریم فقط یه نوشیدنی کوتاه بخوریم. با اکراه قبول کردم. به خودم گفتم یه لیوان چیزی رو خراب نمیکنه. همون شب، یه مرگخوار وارد میخونه شد. اولش فقط یه دعوای کوچیک بود. بعد جادوها شروع شدن... جیغ... خون... آتیش... چند دقیقه بیشتر طول نکشید. فرداش که خبر مرگ الیزابت رو شنیدم، همون لحظه فهمیدم زندگی منم تموم شده.
نفسش لرزید.
- دنبالش گشتم... تا جلوی وزارتخونه. حتی یادم نیست چجوری پیداش کردم. فقط یادمه وقتی مردم داشتن جیغ میزدن، من گلومو گرفته بودم و داشتم فشار میدادم... فشار میدادم تا مطمئن شم دیگه هیچوقت اسم الیزابت رو از دهنش بیرون نمیاره. بعدشم آزکابان... بلاتریکس... سالها شکنجه... ولی هیچکدومش به اندازهی این درد نداشت که اون شب کنار الیزابت نبودم. بهش قول داده بودم دیگه سمت نوشیدن نرم... ولی رفتم. فقط یه شب... فقط یه بار.
وقتی داستانش تمام شد، دیگر صورتش کاملاً خیس اشک بود. از درد شکنجه گریه نمیکرد؛ از شرمندگی بود. از اینکه آن شب کنار الیزابت نبود. از اینکه بعد از تمام قولهایی که داده بود، دوباره به سمت نوشیدن برگشته بود. با زحمت سرش را بالا آورد تا به سالازار نگاه کند. اما سالازار دیگر آنجا نبود.
شکنجهگاه خالی بود، قطرههای آب هنوز از سقف میچکیدند و خبری از بازگشت الیزابت هم وجود نداشت.
صدای سالازار همزمان با صدای قطرههایی شد که از سقف ترکخوردهی شکنجهگاه آزکابان، بعد از باران شب گذشته، هنوز آرام و بیوقفه چکه میکردند. اتاق بوی خون، زنگزدگی و رطوبتی قدیمی میداد؛ بویی که انگار سالها در سنگهای دیوار نفوذ کرده بود. زنجیرهای پوسیده از سقف آویزان بودند و نور کمرنگ ماه از پنجرهی باریک بالای دیوار، فقط به اندازهای وارد اتاق میشد که سایهها ترسناکتر به نظر برسند. گوشهی اتاق، مردی افتاده بود که نفسهایش با ریتمی نامنظم بالا میآمدند و پایین میرفتند. بدنش پر از آثار شکنجه بود؛ جای سوختگی، بریدگی و رد طلسمهایی که فقط بلاتریکس لسترنج میتوانست با آن حجم از علاقه روی بدن یک انسان باقی بگذارد. بخشی از انگشتانش دیگر وجود نداشتند، لبهایش ترک خورده بودند و پوست اطراف گردنش از شدت زنجیرها زخم شده بود.
مرد، تفی روی زمین انداخت؛ تفی که بیشتر از خون تشکیل شده بود تا بزاق. مایع دیگری هم میانش دیده میشد، اما قطعاً آب دهان نبود. روزها بود قطرهای آب نصیبش نشده بود. حتی چکههای سقف هم برایش شبیه رویایی دور شده بودند. چند بار تلاش کرده بود خودش را به زیر آن قطرهها برساند، اما هر بار سالازار با ضربهای آرام و بیاحساس او را به گوشهی دیگر اتاق پرتاب کرده بود.
- چرا باید چیزی بهت بگم؟
ادوارد برنارد ، مردی حدوداً چهلساله با صورتی که زمانی احتمالاً جذاب به نظر میرسید، حالا بیشتر شبیه جنازهای نیمهجان بود. موهایش در سالهای طولانی آزکابان و زیر شکنجههای بلاتریکس تقریباً کامل ریخته بودند و پوست براق سرش نور ماه را بازتاب میداد. گونههایش فرو رفته و چشمانش گود افتاده بودند، اما هنوز چیزی در نگاهش باقی مانده بود؛ چیزی که حتی آزکابان هم موفق نشده بود نابودش کند. سالازار بدون تغییر در حالت صورتش به او نگاه کرد.
- چون میتونم برش گردونم.
ادوارد به سختی سرش را بالا آورد. سالها در آزکابان زندانی بود، اما حتی آنجا هم خبر فرمانروایی سالازار بر جهنم به گوش زندانیها رسیده بود. راست میگفت. پشت چشمان سبز سالازار، شعلههای جهنم دیده میشدند؛ مخصوصاً برای کسی مثل ادوارد که سالها در آستانهی مرگ زندگی کرده بود و هر شب در خواب، بارها مسیر زندگی خودش تا جهنم را مرور میکرد.
میتوانست الیزابت را برگرداند. یک فرصت دوباره. خودش میدانست که قرار نیست از آزکابان خارج شود، اما اگر الیزابت میتوانست دوباره زندگی کند… اگر میتوانست دوباره بخندد، دوباره عاشق شود، دوباره زیر نور خورشید قدم بزند… همین کافی بود. فکر اینکه او با مرگ از دنیا رفته، از تمام شکنجههای بلاتریکس دردناکتر بود. چیزی درون سینهاش میسوخت؛ چیزی که باعث میشد حاضر باشد همین شکنجهها را هزار بار دیگر تحمل کند تا فقط الیزابت یک شانس دیگر داشته باشد. سالها از خدا خواسته بود جای او و الیزابت عوض شود و حالا احساس میکرد شاید بالاخره کسی صدایش را شنیده است.
- باشه… ولی چرا میخوای بدونی؟
سالازار پاسخی نداد. نیازی به توضیح نمیدید. موجودی مثل او، خودش را موظف نمیدانست به انسانی نیمهجان در گوشهی آزکابان جواب بدهد. با این حال، چیزی او را تا اینجا کشانده بود؛ تا دل تاریکترین زندان جادوگری، فقط برای شنیدن داستان دو انسان معمولی که حتی اسمشان جایی در تاریخ ثبت نشده بود.
میخواست بفهمد. چه چیزی دو نفر را تا این حد به یکدیگر وابسته میکند؟ چه چیزی باعث میشود انسانی حاضر باشد خودش را برای دیگری نابود کند؟ چرا موجودات زنده، فرد دیگری را بیشتر از بقای خودشان میخواهند؟ ادوارد خیلی زود فهمید پاسخی دریافت نخواهد کرد. در نتیجه، شروع به صحبت کرد.
- اولین بار... توی یه میخونهی کثیف تو جنوب لندن دیدمش. اون موقع زندگی من فقط خلاصه میشد به الکل و شکست و شبهایی که انقدر مینوشیدم تا دیگه هیچی نفهمم. کارم رو از دست داده بودم، خانوادهام ولم کرده بودن... خودمم دیگه امیدی به آینده نداشتم. هر شب میرفتم همون میخونه، همون صندلی ته سالن مینشستم و میخوردم تا مغزم خاموش شه.
ادوارد چند ثانیه ساکت شد. صدای نفسهای بریدهاش با چکههای سقف قاطی شده بود. بعد سرش رو کمی پایین آورد، خونی که داخل دهانش جمع شده بود رو با زحمت قورت داد و تکهای از دندانی شکسته همراهش پایین رفت. صورتش از درد جمع شد، اما انگار دیگه بهش عادت داشت.
- ولی الیزابت... فرق داشت. تو همون میخونه کار میکرد. همه وقتی نگام میکردن یه مرد شکستخورده میدیدن که بوی الکل میده و منتظر مرگه. ولی اون... انگار یه چیز دیگه میدید. یه چیزی که خودمم سالها بود فراموشش کرده بودم.
سرش رو به دیوار پشتش تکیه داد و برای لحظهای چشمهاش رو بست.
- یه شب، درست وقتی خواستم لیوان رو بردارم، دستمو گرفت. فقط... گرفت. بعد منو برد بیرون. ساعتها تو خیابونای خیس لندن راه رفتیم. دربارهی ترس حرف زدیم... دربارهی تنهایی. همون شب، برای اولین بار بعد از چند سال، بدون مست بودن خوابیدم ... بعد همهچی عوض شد. خونه گرفتیم... کوچیک بود، ولی مهم نبود. کار پیدا کردم. دوباره خندیدن یادم اومد. حتی نوشیدن رو کنار گذاشتم. زندگی داشت درست میشد... انگار بالاخره یه دلیل برای بیدار شدن داشتم.
دست لرزانش رو روی صورتش کشید و ناخودآگاه به جای یکی از زخمهای قدیمی روی شکمش رسید. انگار هنوز درد اون شب رو حس میکرد.
- تا اینکه یه شب... یکی از همکارام گفت بعد کار بریم فقط یه نوشیدنی کوتاه بخوریم. با اکراه قبول کردم. به خودم گفتم یه لیوان چیزی رو خراب نمیکنه. همون شب، یه مرگخوار وارد میخونه شد. اولش فقط یه دعوای کوچیک بود. بعد جادوها شروع شدن... جیغ... خون... آتیش... چند دقیقه بیشتر طول نکشید. فرداش که خبر مرگ الیزابت رو شنیدم، همون لحظه فهمیدم زندگی منم تموم شده.
نفسش لرزید.
- دنبالش گشتم... تا جلوی وزارتخونه. حتی یادم نیست چجوری پیداش کردم. فقط یادمه وقتی مردم داشتن جیغ میزدن، من گلومو گرفته بودم و داشتم فشار میدادم... فشار میدادم تا مطمئن شم دیگه هیچوقت اسم الیزابت رو از دهنش بیرون نمیاره. بعدشم آزکابان... بلاتریکس... سالها شکنجه... ولی هیچکدومش به اندازهی این درد نداشت که اون شب کنار الیزابت نبودم. بهش قول داده بودم دیگه سمت نوشیدن نرم... ولی رفتم. فقط یه شب... فقط یه بار.
وقتی داستانش تمام شد، دیگر صورتش کاملاً خیس اشک بود. از درد شکنجه گریه نمیکرد؛ از شرمندگی بود. از اینکه آن شب کنار الیزابت نبود. از اینکه بعد از تمام قولهایی که داده بود، دوباره به سمت نوشیدن برگشته بود. با زحمت سرش را بالا آورد تا به سالازار نگاه کند. اما سالازار دیگر آنجا نبود.
شکنجهگاه خالی بود، قطرههای آب هنوز از سقف میچکیدند و خبری از بازگشت الیزابت هم وجود نداشت.
افرادی که لایک کردند
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
جزئیات کاربر

بلاتریکس در اتاق شکنجهی آزکابان را باز کرد. مانند همیشه لبخندی روی صورتش داشت، لبخندی که گشادتر از همیشه به نظر میرسید. برخلاف معمول لباس سفیدی پوشیده و آرایش نکرده بود. پروندهای در دست داشت و وقتی به میزی که در وسط اتاق بود رسید آن را رویش کوبید. مردی پشت میز نشسته بود. کیسهی مشکیای روی صورتش کشیده شده بود. با صدای برخورد سرش کمی جابهجا شد، بنظر میرسید که سعی میکند واکنشش را کنترل کند.
- سلام مودی قشنگه! بلا جونت اومده.
صدای قهقههی بلا گوش مودی را اذیت میکرد.
- اجازه بده صورت خوشگلتو ببینم.
کیسه سیاه را برداشت و صورت مودی را که سعی داشت به نور عادت کند، مشاهده کرد.
مودی بعد از چند بار پلک زدن پشت سر هم توانست چهرهی استخوانی بلاتریکس را واضح ببیند. چشمانش به او زل زده بودند؛ آن چشمان سیاه. هربار که به آنها نگاه میکرد حس این را داشت که به یک قبرستان متروکه نگاه میکند... قبرستانی که حتی در روز هم نوری ندارد.
- اوه ببین کی اینجاست. معاون وزیر! چه کار خوبی کردم که دیگه شاهد اون گولاخا نیستم و شخص معاون پیشم اومده؟ بالاخره قراره اون "سوالات" ازم پرسیده بشه؟
کنایه میزد.
طبق اعلامیهی شخص بلاتریکس، قرار بود که الستور مودی برای ارائهی توضیحات به آزکابان بیاید و فقط جواب چند سوال را بدهد ولی از زمانی که پایش را در آزکابان گذاشت، خودش را پشت میلهها دید. هر روز به مدت دو ساعت مهمان اتاق شکنجه بود. این را میشد از زخمهایی که برداشته و خون خشکی که روی صورتش بود تشخیص داد.
- دلیلش توی اونه عزیزم!
به پرونده اشاره کرد. دستش را به سمت پرونده دراز کرد و صفحهی اولش را روبهروی الستور مودی گرفت.
- این چه کوفتیه؟
بلاتریکس از بالای پرونده به چشمان الستور نگاه کرد.
- شکنجهها زیاد بوده؟ خوندن و نوشتن هم یادت رفته؟
پرونده را دوباره روی میز گذاشت و با انگشتش به مهری که روی عکس الستور خورده بود اشاره کرد.
- یادم نمیاد مامانم وقتی منو زایید برام تاریخ مصرف تعیین کرده باشه.
نیشخندی زد.
انگشت بلاتریکس لسترنج به کلمهی "expired" اشاره میکرد.
- اوه، تو خیلی بامزهای الستو!. کاش کل شکنجههات با من میبود تا میتونستم به جوکهای بیمزهات وقتی که دارم پوستت رو از گوشتت جدا میکنم، گوش بدم.
لبخند از صورت هردویشان محو شده بود.
- پس بالاخره امروز رسید. بالاخره هلگا کاری کرد که حرفهای من رو تایید میکنه... اون زنیکهی پی...
حرفش با خندهی از ته دل بلاتریکس قطع شد.
- وای... وای الستور! شاید در مورد گوشت تلخ بودنت اشتباه میکردم. یعنی تو هنوزم فکر میکنی هلگا پشت این قضایاست؟ اون احمق که فکر میکنه داره عادلانه رفتار میکنه؟ فکر میکردم باهوشتر از این حرفا باشی مودی.
تقریبا صورتش را به صورت مودی چسبانده بود.
- اون فقط یه عروسکه مودی. یه عروسک که فکر میکنه نقش اصلیه ولی چیزی جز سیاهی لشکر نیست. اون صرفا یه روکش قانونیه برای کارایی که ما میخوایم انجام بدیم. ما آوردیمش بالا در شرایطی که فکر میکرد انتخاب مردمه. ما بهش قدرت دادیم در شرایطی که احساس میکرد اونه که داره همه رو کنترل میکنه. اون فقط یه اسباب بازیه مودی. فقط یه اسباب بازی.
مودی چیزی نمیگفت. از حالت صورتش میشد فهمید که دارد فکر میکند. دارد تیکههای پازل را کنار هم میگذارد. پازلی که تا دقایقی پیش فکر میکرد آن را کامل کرده.
- اون زنیکه فکر میکنه تونسته من و بقیهی مرگخوارا رو تغییر بده. انقدر مغروره که حتی به این فکر نکرده که شاید خودش داره بازیچه میشه! در این حد به خودش اطمینان داره. لرد ولدموردت هم از این حماقت استفاده کرد. ماموریتی به من محول کرد، ماموریتی که برای من سخت بود. باید بلاتریکسی که بودم رو رها میکردم و سعی میکردم مهربون و دلسوز باشم. وای که چقدر بدم میاد از این حالت، ولی خب دستور لرد ولدمورت نسبت به احساسات من ارجعیت داشت. اینجوری شد که من معاون شدم! یک معاون خوب و مهربون که دستورات یک وزیر پیر و فرتوت و چروک و مغرور و ...
دردی که از ناحیهی دست احساس کرد باعث شد از عالمی که در آن داشت مشتهای متعددی به صورت هلگا میزد و گرمای خونش را روی صورتش حس میکرد، خارج شود.
به کف دستش نگاه کرد. رد ناخنش را میتوانست واضح روی آن ببیند.
- چطور نتونستم اینو ببینم؟
بلاتریکس سرش را چرخاند و به الستور مودی نگاه کرد.
- بامزهس وقتی یه آدم که یک چشم نداره اینو میگه.
دوباره لبخند معروفش را تحویل چشمان الستور داد.
- ولی خب مودی. این خم و راست شدنها و بله قربان گفتنها منو به اینجا رسوند. به اینجا که تونستم اعتماد هلگا رو جلب کنم و مدیریت آزکابان رو بدست بگیرم. هلگا هم سرش با وزیر بودنش گرمه و به اینجا سر نمیزنه، برای همین من میتونم هرکاری که دوست دارم اینجا بکنم و کسی نفهمه! میخوای برات مثال بزنم؟
- حالا که نمیخوای بشنوی پس چطوره کاری کنم حسش کنی؟ هوم؟ این باحالتره نه؟ تورو میکنم یکی از مثالهام برای آدمای بعدی.
صحنهی بعدیای که الستور دید کف کفش بلاتریکس بود که به صورتش نزدیک میشد. یک ثانیه بعد نقش بر زمین شده بود و صدایی که از آن متنفر بود را شنید. خندهی بلند بلاتریکس لسترنج!
بلاتریکس مودی را به حالت اولش برگرداند.
- هوووف. خیلی سنگینی مودی. نفسم رو گرفتی.
الستور مودی داشت با دردی که احساس میکرد میجنگید. نمیخواست ضعفی از خودش نشان دهد، برای همین تمام تمرکزش را صرف فریاد نزدن کرده بود و توجهی به بلاتریکس نمیکرد.
- الستور حتما میدونی وقتی یه چیزی تاریخ مصرفش تموم میشه باهاش چیکار میکنن؟
جوابی نشنید.
- هی! دارم با تو حرف میزنم چلاق!
بعد از اینکه بی توجهی دید چاقویش را درآورد، نزدیک الستور شد و آن را مستقیم در ران او فرو کرد.
نباید داد میزد. اگر داد میزد بازی را باخته بود. به بلاتریکس نگاه کرد.
- خب خوبه! الان حواست با منه. سوالم رو تکرار میکنم. وقتی یه چیزی تاریخ مصرفش تموم میشه باهاش چیکار میکنن؟
- دور میندازنش.
سعی کرد وقتی این را میگوید صدایش نلرزد.
بلاتریکس شروع به دست زدن کرد.
- آفرین عزیزم! این اتفاق قراره برای تو هم بیفته.
چاقو را از پایش درآورد. با لباس سفیدش آن را پاک کرد. لرزش را در بدن الستور حس میکرد. ولی اعتنایی به نکرد و شروع کرد به قدم زدن رو میز.
- بذار باهات راحت باشم الستور. تو تموم شدی. قرار نیست از این اتاق زنده بیرون بری. قرار هم نیست کسی بفهمه که تو مردی. ولی خب تا مرگت فاصله هست. قرار نیست راحت بمیری، من مطمئن میشم که اینطور نباشه. قراره ازت لذت ببرم! قراره این لرزشت رو به داد و فریاد تبدیل کنم. کاری کنم التماس کنی که بکشمت. قراره این پوستهی سفتت رو بشکنم. قراره خرد بشی الستور، زیر پاهای من. و من قراره با لبخند این صحنه رو تماشا کنم. ببینم که چطوری خون کثیفت لباس سفید من رو رنگ میکنه. نمیخوام حتی یه قطره رو هم از دست بدم. میخوام همش رو ببینم. میخوام چشم سالمت رو از حدقه در بیارم و با اون چشم مصنوعیت جابهجاش کنم، بعدش پاتو قطع کنم. البته قرار نیست سریع انجامش بدم. قراره از پایین ریز ریزت کنم. ولی قبل از همهی اینکارا میخوام یه کار دیگه کنم الستور.... راستش رو بخوای، صدات رو مخمه. اذیتم میکنه. باعث میشه بخوام بالا بیارم. برای همین اول با نخ و سوزن میخوام لبات رو به هم بدوزم. هربار بخاطر شدت درد خواستی داد بزنی، صدای خفهت رو میشنوم و لذت میبرم. هلگا عروسک اربابه! تو قراره عروسک من باشی الستور و من همیشه دوست داشتم بدونم داخل عروسکام چخبره!
چند ساعت بعد
- هرچی ازش توی این اتاق مونده رو جمع میکنین و یه جا گم و گور میکنین. مطمئن بشین کسی باقی موندهشو پیدا نکنه چون اگه اینجوری بشه باید خودتون رو مثالهای بعدی من بدونین. فهمیدین؟
اتاق را ترک کرد.
- حالا برم به اون پیری گزارش آزادی الستور جونش رو بدم. حالم از این قسمت به هم میخوره.
- سلام مودی قشنگه! بلا جونت اومده.
صدای قهقههی بلا گوش مودی را اذیت میکرد.
- اجازه بده صورت خوشگلتو ببینم.
کیسه سیاه را برداشت و صورت مودی را که سعی داشت به نور عادت کند، مشاهده کرد.
مودی بعد از چند بار پلک زدن پشت سر هم توانست چهرهی استخوانی بلاتریکس را واضح ببیند. چشمانش به او زل زده بودند؛ آن چشمان سیاه. هربار که به آنها نگاه میکرد حس این را داشت که به یک قبرستان متروکه نگاه میکند... قبرستانی که حتی در روز هم نوری ندارد.
- اوه ببین کی اینجاست. معاون وزیر! چه کار خوبی کردم که دیگه شاهد اون گولاخا نیستم و شخص معاون پیشم اومده؟ بالاخره قراره اون "سوالات" ازم پرسیده بشه؟
کنایه میزد.
طبق اعلامیهی شخص بلاتریکس، قرار بود که الستور مودی برای ارائهی توضیحات به آزکابان بیاید و فقط جواب چند سوال را بدهد ولی از زمانی که پایش را در آزکابان گذاشت، خودش را پشت میلهها دید. هر روز به مدت دو ساعت مهمان اتاق شکنجه بود. این را میشد از زخمهایی که برداشته و خون خشکی که روی صورتش بود تشخیص داد.
- دلیلش توی اونه عزیزم!
به پرونده اشاره کرد. دستش را به سمت پرونده دراز کرد و صفحهی اولش را روبهروی الستور مودی گرفت.
- این چه کوفتیه؟
بلاتریکس از بالای پرونده به چشمان الستور نگاه کرد.
- شکنجهها زیاد بوده؟ خوندن و نوشتن هم یادت رفته؟
پرونده را دوباره روی میز گذاشت و با انگشتش به مهری که روی عکس الستور خورده بود اشاره کرد.
- یادم نمیاد مامانم وقتی منو زایید برام تاریخ مصرف تعیین کرده باشه.
نیشخندی زد.
انگشت بلاتریکس لسترنج به کلمهی "expired" اشاره میکرد.
- اوه، تو خیلی بامزهای الستو!. کاش کل شکنجههات با من میبود تا میتونستم به جوکهای بیمزهات وقتی که دارم پوستت رو از گوشتت جدا میکنم، گوش بدم.
لبخند از صورت هردویشان محو شده بود.
- پس بالاخره امروز رسید. بالاخره هلگا کاری کرد که حرفهای من رو تایید میکنه... اون زنیکهی پی...
حرفش با خندهی از ته دل بلاتریکس قطع شد.
- وای... وای الستور! شاید در مورد گوشت تلخ بودنت اشتباه میکردم. یعنی تو هنوزم فکر میکنی هلگا پشت این قضایاست؟ اون احمق که فکر میکنه داره عادلانه رفتار میکنه؟ فکر میکردم باهوشتر از این حرفا باشی مودی.
تقریبا صورتش را به صورت مودی چسبانده بود.
- اون فقط یه عروسکه مودی. یه عروسک که فکر میکنه نقش اصلیه ولی چیزی جز سیاهی لشکر نیست. اون صرفا یه روکش قانونیه برای کارایی که ما میخوایم انجام بدیم. ما آوردیمش بالا در شرایطی که فکر میکرد انتخاب مردمه. ما بهش قدرت دادیم در شرایطی که احساس میکرد اونه که داره همه رو کنترل میکنه. اون فقط یه اسباب بازیه مودی. فقط یه اسباب بازی.
مودی چیزی نمیگفت. از حالت صورتش میشد فهمید که دارد فکر میکند. دارد تیکههای پازل را کنار هم میگذارد. پازلی که تا دقایقی پیش فکر میکرد آن را کامل کرده.
- اون زنیکه فکر میکنه تونسته من و بقیهی مرگخوارا رو تغییر بده. انقدر مغروره که حتی به این فکر نکرده که شاید خودش داره بازیچه میشه! در این حد به خودش اطمینان داره. لرد ولدموردت هم از این حماقت استفاده کرد. ماموریتی به من محول کرد، ماموریتی که برای من سخت بود. باید بلاتریکسی که بودم رو رها میکردم و سعی میکردم مهربون و دلسوز باشم. وای که چقدر بدم میاد از این حالت، ولی خب دستور لرد ولدمورت نسبت به احساسات من ارجعیت داشت. اینجوری شد که من معاون شدم! یک معاون خوب و مهربون که دستورات یک وزیر پیر و فرتوت و چروک و مغرور و ...
دردی که از ناحیهی دست احساس کرد باعث شد از عالمی که در آن داشت مشتهای متعددی به صورت هلگا میزد و گرمای خونش را روی صورتش حس میکرد، خارج شود.
به کف دستش نگاه کرد. رد ناخنش را میتوانست واضح روی آن ببیند.
- چطور نتونستم اینو ببینم؟
بلاتریکس سرش را چرخاند و به الستور مودی نگاه کرد.
- بامزهس وقتی یه آدم که یک چشم نداره اینو میگه.
دوباره لبخند معروفش را تحویل چشمان الستور داد.
- ولی خب مودی. این خم و راست شدنها و بله قربان گفتنها منو به اینجا رسوند. به اینجا که تونستم اعتماد هلگا رو جلب کنم و مدیریت آزکابان رو بدست بگیرم. هلگا هم سرش با وزیر بودنش گرمه و به اینجا سر نمیزنه، برای همین من میتونم هرکاری که دوست دارم اینجا بکنم و کسی نفهمه! میخوای برات مثال بزنم؟
- حالا که نمیخوای بشنوی پس چطوره کاری کنم حسش کنی؟ هوم؟ این باحالتره نه؟ تورو میکنم یکی از مثالهام برای آدمای بعدی.
صحنهی بعدیای که الستور دید کف کفش بلاتریکس بود که به صورتش نزدیک میشد. یک ثانیه بعد نقش بر زمین شده بود و صدایی که از آن متنفر بود را شنید. خندهی بلند بلاتریکس لسترنج!
بلاتریکس مودی را به حالت اولش برگرداند.
- هوووف. خیلی سنگینی مودی. نفسم رو گرفتی.
الستور مودی داشت با دردی که احساس میکرد میجنگید. نمیخواست ضعفی از خودش نشان دهد، برای همین تمام تمرکزش را صرف فریاد نزدن کرده بود و توجهی به بلاتریکس نمیکرد.
- الستور حتما میدونی وقتی یه چیزی تاریخ مصرفش تموم میشه باهاش چیکار میکنن؟
جوابی نشنید.
- هی! دارم با تو حرف میزنم چلاق!
بعد از اینکه بی توجهی دید چاقویش را درآورد، نزدیک الستور شد و آن را مستقیم در ران او فرو کرد.
نباید داد میزد. اگر داد میزد بازی را باخته بود. به بلاتریکس نگاه کرد.
- خب خوبه! الان حواست با منه. سوالم رو تکرار میکنم. وقتی یه چیزی تاریخ مصرفش تموم میشه باهاش چیکار میکنن؟
- دور میندازنش.
سعی کرد وقتی این را میگوید صدایش نلرزد.
بلاتریکس شروع به دست زدن کرد.
- آفرین عزیزم! این اتفاق قراره برای تو هم بیفته.
چاقو را از پایش درآورد. با لباس سفیدش آن را پاک کرد. لرزش را در بدن الستور حس میکرد. ولی اعتنایی به نکرد و شروع کرد به قدم زدن رو میز.
- بذار باهات راحت باشم الستور. تو تموم شدی. قرار نیست از این اتاق زنده بیرون بری. قرار هم نیست کسی بفهمه که تو مردی. ولی خب تا مرگت فاصله هست. قرار نیست راحت بمیری، من مطمئن میشم که اینطور نباشه. قراره ازت لذت ببرم! قراره این لرزشت رو به داد و فریاد تبدیل کنم. کاری کنم التماس کنی که بکشمت. قراره این پوستهی سفتت رو بشکنم. قراره خرد بشی الستور، زیر پاهای من. و من قراره با لبخند این صحنه رو تماشا کنم. ببینم که چطوری خون کثیفت لباس سفید من رو رنگ میکنه. نمیخوام حتی یه قطره رو هم از دست بدم. میخوام همش رو ببینم. میخوام چشم سالمت رو از حدقه در بیارم و با اون چشم مصنوعیت جابهجاش کنم، بعدش پاتو قطع کنم. البته قرار نیست سریع انجامش بدم. قراره از پایین ریز ریزت کنم. ولی قبل از همهی اینکارا میخوام یه کار دیگه کنم الستور.... راستش رو بخوای، صدات رو مخمه. اذیتم میکنه. باعث میشه بخوام بالا بیارم. برای همین اول با نخ و سوزن میخوام لبات رو به هم بدوزم. هربار بخاطر شدت درد خواستی داد بزنی، صدای خفهت رو میشنوم و لذت میبرم. هلگا عروسک اربابه! تو قراره عروسک من باشی الستور و من همیشه دوست داشتم بدونم داخل عروسکام چخبره!
چند ساعت بعد
- هرچی ازش توی این اتاق مونده رو جمع میکنین و یه جا گم و گور میکنین. مطمئن بشین کسی باقی موندهشو پیدا نکنه چون اگه اینجوری بشه باید خودتون رو مثالهای بعدی من بدونین. فهمیدین؟
اتاق را ترک کرد.
- حالا برم به اون پیری گزارش آزادی الستور جونش رو بدم. حالم از این قسمت به هم میخوره.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1401/09/28
تولد نقش: 1401/10/02
آخرین ورود: سهشنبه 1 اردیبهشت 1405 08:05
از: شما به ما چیزی نمی ماسه
پستها:
40

خلاصه:
آریانا هنگام شکنجه زیر دستگاه پرس گیر میکنه و پرس میشه. آریانا پرس شده به دست دامبلدور تو هاگوارتز میرسه. دامبلدور آریانا پرس شده رو میبره دم کلبه و هاگرید. رودولف و هوریس و هاگرید و دامبلدور که تو کلبه بودن تصمیم میگیرن آریانا رو تعمیر کنن و برای اینکار هوریس خودشو تبدیل به تلمبه میکنه تا باد هاگریدو به آریانا پرس شده منتقل کنه اما ناغافل باد زیادی از هاگرید به آریانا منتقل میشه و باعث میشه آرینا بترکه. بعد از انفجار تکه های ترکیده آریانا جمع میشه و برای تعمیر به خانه ریدل ها میبرن و در اونجا رودولف و هوریس و لرد به زیرزمین میرن و با کمک راهنمایی مروپ گانت شروع به خیاطی و تعمیر آریانا و به هم چسبوندن تیکه ها میکنن. دامبلدور هم در طبقه بالا با نجینی حرف میزنه و باعث اعصبانیتش میشه که در نهایت منجر به بلعیده شدن دامبلدور و در نهایت فرایند هضم دامبلدور تو شکم نجینی میشه.
_ببین، من از دم آروم آروم میفرستمش سمتت، تو بکش بیرون.
دامبلدور توسط نجینی بلعیده شده بود و آنچه از قرائن و شواهد برآمده این بود که مزه تازه پوسیدگی و کهنگی، چندان هم به مذاقش بد نیامده است. در واقع نجنینی گوشه عزلتی برگزیده بود و انتظار میکشید تا اسید هایش دامبلدور را بجورند، و داشتند هم میجوریدند ولی مرگخواران چندان از این جوریدن ها راضی نبودند، نه بخاطر سلامت دامبلدور، بلکه بالعکس، آنها میترسیدند به سبب مصرف دامبلدور که به نظرشان تاریخ انقضا گذرانده است مسمومیتی برای نجینی پیش بیاید و بعد هم حساب کارشان با لرد باشد؛ پس به سرعت دست به کار شدند. مروپ گانت که ابتکار عمل خود را در طبقه پایین، بخش مداوا و مرمت نشان داده بود حالا می خواست که توانمندی هایش را در بخش عملیات ویژه امداد و نجات نشان دهد، پس تصمیم گرفت که دامبلدور را از انتها دم به سمت سر هل دهد تا بلاتریکس او را بیرون بکشد. از آنجایی که این عملیات بسیار دشوار بود و همکاری بیشتری میطلبید سدریک دیگوری هم به آنها پیوست و با خوابیدن کنار نجینی سعی داشت حس همزاد پنداری را به او القا کند. کار دشوار و زمان بر بود اما در نهایت نتیجه بخش بود، دامبلدور در نهایت به بیرون کشیده شد، البته با یک ریشی که نصفش را اسید ها جوریده و تناول کرده بودند و قطرات اسیدی که از لباسش میچکید.
_ دیدید بابا جانیان، اینا همش نشانه هست، اینا همش می خواد یه ما یک چیزو بگه؛ قدرت نور، قدرت امید، قدرت روشنایی، اعتقاد به آینده ای
...
مرگخواران قبل از اینکه دامبلدور بخواهد سخنان دیگری بگوید او را گرفتند تصمیم بر این داشتند که هر چه سریعتر او را به همان جای قبلی برگردانند و با شجاعت با عواقبش هم رو به رو شوند اما در همین هنگام فریاد های هوریس آنها را متوقف کرد.
_فرار کنید!
کمی قبل تر، طبقه پایین
کار دوخت و دوز تمام شده بود و تنها یک قدم دیگر باقی مانده بود و آن هم باد کردن دوباره آریانا، ولی اینبار نه به شکل باد کردن با تلنبه، بلکه به صورت اولیه و بهره گیری از نفس های رودولف اینکار انجام میشد.
_بنظرمان که با همانی که اول بوده مو نمیزند.
_دقیقا، عینا همونه، بهتر هم شده تازه.
رودولف نفس زنان به گوشه ای از اتاق افتاده بود و لرد و هوریس هم رو به روی موجودی عجیب الخلقه حضور داشتن که چندان قرابتی با " آریانا" نداشت. پایش جای دستش ، انگشتان دستش بر روی پایش، یک چشم کور و نامتقارن و اساسا هم معلوم نبود اون رویی که رو به رویش بودند رو بود یا پشت، چند تکه هم که مشخصا از پارچه های کهنه بانو مروپ بود کاملا در آناتومیش مشهود بنظر میرسید.
آریانایی که حالا آریاناشتاین تبدیل شده بود، چشم به جهان گشود و چند کلامی نطق پیش از دستور کرد که کاملا برای لرد و هوریس غیر قابل فهم بود و سپس زیر میز خیاطی زد و آن را واژگون ساخت. لرد هم آمد تا چیزی به هوریس بگوید که دید ای دل غافل هوریسی در کار نیست و فلنگ را بسته.
آریانا هنگام شکنجه زیر دستگاه پرس گیر میکنه و پرس میشه. آریانا پرس شده به دست دامبلدور تو هاگوارتز میرسه. دامبلدور آریانا پرس شده رو میبره دم کلبه و هاگرید. رودولف و هوریس و هاگرید و دامبلدور که تو کلبه بودن تصمیم میگیرن آریانا رو تعمیر کنن و برای اینکار هوریس خودشو تبدیل به تلمبه میکنه تا باد هاگریدو به آریانا پرس شده منتقل کنه اما ناغافل باد زیادی از هاگرید به آریانا منتقل میشه و باعث میشه آرینا بترکه. بعد از انفجار تکه های ترکیده آریانا جمع میشه و برای تعمیر به خانه ریدل ها میبرن و در اونجا رودولف و هوریس و لرد به زیرزمین میرن و با کمک راهنمایی مروپ گانت شروع به خیاطی و تعمیر آریانا و به هم چسبوندن تیکه ها میکنن. دامبلدور هم در طبقه بالا با نجینی حرف میزنه و باعث اعصبانیتش میشه که در نهایت منجر به بلعیده شدن دامبلدور و در نهایت فرایند هضم دامبلدور تو شکم نجینی میشه.
_ببین، من از دم آروم آروم میفرستمش سمتت، تو بکش بیرون.
دامبلدور توسط نجینی بلعیده شده بود و آنچه از قرائن و شواهد برآمده این بود که مزه تازه پوسیدگی و کهنگی، چندان هم به مذاقش بد نیامده است. در واقع نجنینی گوشه عزلتی برگزیده بود و انتظار میکشید تا اسید هایش دامبلدور را بجورند، و داشتند هم میجوریدند ولی مرگخواران چندان از این جوریدن ها راضی نبودند، نه بخاطر سلامت دامبلدور، بلکه بالعکس، آنها میترسیدند به سبب مصرف دامبلدور که به نظرشان تاریخ انقضا گذرانده است مسمومیتی برای نجینی پیش بیاید و بعد هم حساب کارشان با لرد باشد؛ پس به سرعت دست به کار شدند. مروپ گانت که ابتکار عمل خود را در طبقه پایین، بخش مداوا و مرمت نشان داده بود حالا می خواست که توانمندی هایش را در بخش عملیات ویژه امداد و نجات نشان دهد، پس تصمیم گرفت که دامبلدور را از انتها دم به سمت سر هل دهد تا بلاتریکس او را بیرون بکشد. از آنجایی که این عملیات بسیار دشوار بود و همکاری بیشتری میطلبید سدریک دیگوری هم به آنها پیوست و با خوابیدن کنار نجینی سعی داشت حس همزاد پنداری را به او القا کند. کار دشوار و زمان بر بود اما در نهایت نتیجه بخش بود، دامبلدور در نهایت به بیرون کشیده شد، البته با یک ریشی که نصفش را اسید ها جوریده و تناول کرده بودند و قطرات اسیدی که از لباسش میچکید.
_ دیدید بابا جانیان، اینا همش نشانه هست، اینا همش می خواد یه ما یک چیزو بگه؛ قدرت نور، قدرت امید، قدرت روشنایی، اعتقاد به آینده ای
...مرگخواران قبل از اینکه دامبلدور بخواهد سخنان دیگری بگوید او را گرفتند تصمیم بر این داشتند که هر چه سریعتر او را به همان جای قبلی برگردانند و با شجاعت با عواقبش هم رو به رو شوند اما در همین هنگام فریاد های هوریس آنها را متوقف کرد.
_فرار کنید!
کمی قبل تر، طبقه پایین
کار دوخت و دوز تمام شده بود و تنها یک قدم دیگر باقی مانده بود و آن هم باد کردن دوباره آریانا، ولی اینبار نه به شکل باد کردن با تلنبه، بلکه به صورت اولیه و بهره گیری از نفس های رودولف اینکار انجام میشد.
_بنظرمان که با همانی که اول بوده مو نمیزند.
_دقیقا، عینا همونه، بهتر هم شده تازه.
رودولف نفس زنان به گوشه ای از اتاق افتاده بود و لرد و هوریس هم رو به روی موجودی عجیب الخلقه حضور داشتن که چندان قرابتی با " آریانا" نداشت. پایش جای دستش ، انگشتان دستش بر روی پایش، یک چشم کور و نامتقارن و اساسا هم معلوم نبود اون رویی که رو به رویش بودند رو بود یا پشت، چند تکه هم که مشخصا از پارچه های کهنه بانو مروپ بود کاملا در آناتومیش مشهود بنظر میرسید.
آریانایی که حالا آریاناشتاین تبدیل شده بود، چشم به جهان گشود و چند کلامی نطق پیش از دستور کرد که کاملا برای لرد و هوریس غیر قابل فهم بود و سپس زیر میز خیاطی زد و آن را واژگون ساخت. لرد هم آمد تا چیزی به هوریس بگوید که دید ای دل غافل هوریسی در کار نیست و فلنگ را بسته.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
شغل
ارشد هافلپاف

-پس مادر جان شما برید طبقه ی بالا و استراحت کنید. بعد از این تدریس و تصحیح کارهای ما حسابی خسته شدین. ما خودمون میدوزیم و میاریم بالا براتون.
-آخ قربون هندونه زمستونی خودم برم من. باشه من میرم استراحت میکنم تموم شد خبرم کنید.
مروپ آرام آرام از پله های زیر زمین بالا رفت. بعد از شنیده شدن صدای در و مطمئن شدن لرد از رفتن مادرش رو به بقیه کرد.
-خب شما ها. سریع بدوزین این آریانارو هزارجور کار باهاش داریم.
-اما ارباب بانو مروپ گفتن که شما...
هوریس و رودولف با نگاه غضبناک لرد ساکت شدند و سراغ باقی مانده های آریانا رفتند. آنها پشت به پشت هم نشستند. رودولف از سمت راستش تکه هارا بر میداشت و بعد از پاره کردن با قمه آن را سمت چپ میگذاشت و هوریس هم از راست خودش برمیداشت و بعد از دوختن سمت چپش میگذاشت. این بازی ساعت ها ادامه داشت و تکه ها اریانا بار ها و بار ها دوخته شدند و باز شکفاته شدند.
طبقه ی بالا، نجینی و دامبلدور
قطره های اسید از سقف معده ی نجینی چکه میکرد و روی کلاه و ریش دامبلدور فرود میامد. دامبلدور هم فقط جاخالی میداد و خودش را میان تکه های کشتی های خردشده و بتن و سیمان و بقیه ی وسایلی که هنوز در شکم نجینی هضم نشده بودند پنهان میکرد. زیاد وقت نداشت و باید روشی برای خارج شدن پیدا میکرد. فقط امیدوار بود که از همان راهی که امده بود بازگردد نه از خروجی دیگر.
-آخ قربون هندونه زمستونی خودم برم من. باشه من میرم استراحت میکنم تموم شد خبرم کنید.
مروپ آرام آرام از پله های زیر زمین بالا رفت. بعد از شنیده شدن صدای در و مطمئن شدن لرد از رفتن مادرش رو به بقیه کرد.
-خب شما ها. سریع بدوزین این آریانارو هزارجور کار باهاش داریم.
-اما ارباب بانو مروپ گفتن که شما...
هوریس و رودولف با نگاه غضبناک لرد ساکت شدند و سراغ باقی مانده های آریانا رفتند. آنها پشت به پشت هم نشستند. رودولف از سمت راستش تکه هارا بر میداشت و بعد از پاره کردن با قمه آن را سمت چپ میگذاشت و هوریس هم از راست خودش برمیداشت و بعد از دوختن سمت چپش میگذاشت. این بازی ساعت ها ادامه داشت و تکه ها اریانا بار ها و بار ها دوخته شدند و باز شکفاته شدند.
طبقه ی بالا، نجینی و دامبلدور
قطره های اسید از سقف معده ی نجینی چکه میکرد و روی کلاه و ریش دامبلدور فرود میامد. دامبلدور هم فقط جاخالی میداد و خودش را میان تکه های کشتی های خردشده و بتن و سیمان و بقیه ی وسایلی که هنوز در شکم نجینی هضم نشده بودند پنهان میکرد. زیاد وقت نداشت و باید روشی برای خارج شدن پیدا میکرد. فقط امیدوار بود که از همان راهی که امده بود بازگردد نه از خروجی دیگر.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!



جزئیات کاربر

لرد باز هم خواست به درگاه مرلین پناه ببرد ولی تا آمد اینکار را کند، دیگر کار از کار گذشته بود و مادرش با منگنه و آستین هایی بالا زده به سمت او می آمد.
- آواکادوی خوش خط و خال مامان! ببین... دِ، خیابون و کوچه رو نه، دست منو ببین...
لرد با ترس و لرز سرش را به سمت مادرش، مروپ بازگرداند.
- خب، اون رو از چهار طرف به میز منگنه می زنیم... فهمیدی انجیر سیاسوخته مامان؟
لرد سرش را به نشانه تایید، حرکت داد و سپس مروپ به سمت صندلی خودش بازگشت تا ادامه کارش را انجام دهد. آستین های مروپ، چه دست راست و چه دست چپ، هردو بالا بود و این اتفاق سبب این می شد که لرد، هوریس و رودولف از نگاه کردن به او اجتناب کنند و هیچ کلامی را به زبان نیاورند مگر اینکه خطاب قرار داده شوند...
- هوریس مامان کوک دهنش رو تموم کردی؟
- بله... بانو...
- سیر تند و بدبوی مامان، تو چطور؟ کوک انگشتاش رو تموم کردی؟
- اِم... خب... راستش تموم کردم مادر، اما انگشتای این ملعون نا مناسبه! ببینین.
و بعد لرد دست آریانا را به مروپ داد. به نظر می آمد که انگشتانش نادرست چیده شده است و عجیب الخلقه است، اما این برای هرکس بود که نمی دانست لرد دست او را دوخته است!
- پیاز گندیده مامان! چرا انگشتاش رو اینطوری کردی؟
- انگشتانش اینگونه بود! به ما تهمت ناروا نزنید!
- که اینطور انگور لهیده مامان!
سپس مروپ دست را گرفت و شروع به کندن از هرجایی که لرد کوک زده بود، کرد. لرد که طاقت دیدن اینکه حاصل دست رنجش از بین برود را نداشت، با حالت "نــه! این کارو نکن!" گفت:
- مادر... عه، مادر! نکنید چرا دارید دوباره باز و تیکه و پارش می کنید؟! مادر نکنید! نـــکـــنید!
اما مروپ این حرف ها را متوجه نبود. او بعد از تکه تکه کردن دوباره آریانا رو به لرد گفت:
- حالا دوباره می دوزی، شلیل پلاسیده مامان!
- اما مادر...
- دِ، اما نداره دیگه! اون موقعا... همون وقتا که تو خونه بابام با داداش مورفین بودیم... اگه سوراخای جوراب بابا رو یه طوری کوک نمی زدم که عین روز اولش بشه، داغ رو دستم میذاشت... آخ، آخ! اون وقت اینارو باش، نه سرعت دارن؛ نه استعداد و نه دقت!
بعد از استیضاح های مروپ، لرد سرخورده شد و جلوی رودولف و هوریس کمی خجالت کشید و رنگ پوست کمی کمرنگ شد! اما الان نباید آن را بروز می داد و اقتدارش را نیست و نابود می کرد! او تصمیم گرفت تا ایده دیگری را عملی کند و یا معلم دیگری پیدا کند؛ اما هیچ چیز به ذهنش نرسید! شاید بهتر بود به جای راه فرار، به نحوه دوخت و دوز فکر می کرد و به دوختن آریانا می پرداخت!
- آواکادوی خوش خط و خال مامان! ببین... دِ، خیابون و کوچه رو نه، دست منو ببین...

لرد با ترس و لرز سرش را به سمت مادرش، مروپ بازگرداند.
- خب، اون رو از چهار طرف به میز منگنه می زنیم... فهمیدی انجیر سیاسوخته مامان؟
لرد سرش را به نشانه تایید، حرکت داد و سپس مروپ به سمت صندلی خودش بازگشت تا ادامه کارش را انجام دهد. آستین های مروپ، چه دست راست و چه دست چپ، هردو بالا بود و این اتفاق سبب این می شد که لرد، هوریس و رودولف از نگاه کردن به او اجتناب کنند و هیچ کلامی را به زبان نیاورند مگر اینکه خطاب قرار داده شوند...
- هوریس مامان کوک دهنش رو تموم کردی؟
- بله... بانو...
- سیر تند و بدبوی مامان، تو چطور؟ کوک انگشتاش رو تموم کردی؟
- اِم... خب... راستش تموم کردم مادر، اما انگشتای این ملعون نا مناسبه! ببینین.
و بعد لرد دست آریانا را به مروپ داد. به نظر می آمد که انگشتانش نادرست چیده شده است و عجیب الخلقه است، اما این برای هرکس بود که نمی دانست لرد دست او را دوخته است!
- پیاز گندیده مامان! چرا انگشتاش رو اینطوری کردی؟

- انگشتانش اینگونه بود! به ما تهمت ناروا نزنید!

- که اینطور انگور لهیده مامان!

سپس مروپ دست را گرفت و شروع به کندن از هرجایی که لرد کوک زده بود، کرد. لرد که طاقت دیدن اینکه حاصل دست رنجش از بین برود را نداشت، با حالت "نــه! این کارو نکن!" گفت:
- مادر... عه، مادر! نکنید چرا دارید دوباره باز و تیکه و پارش می کنید؟! مادر نکنید! نـــکـــنید!
اما مروپ این حرف ها را متوجه نبود. او بعد از تکه تکه کردن دوباره آریانا رو به لرد گفت:
- حالا دوباره می دوزی، شلیل پلاسیده مامان!

- اما مادر...
- دِ، اما نداره دیگه! اون موقعا... همون وقتا که تو خونه بابام با داداش مورفین بودیم... اگه سوراخای جوراب بابا رو یه طوری کوک نمی زدم که عین روز اولش بشه، داغ رو دستم میذاشت... آخ، آخ! اون وقت اینارو باش، نه سرعت دارن؛ نه استعداد و نه دقت!
بعد از استیضاح های مروپ، لرد سرخورده شد و جلوی رودولف و هوریس کمی خجالت کشید و رنگ پوست کمی کمرنگ شد! اما الان نباید آن را بروز می داد و اقتدارش را نیست و نابود می کرد! او تصمیم گرفت تا ایده دیگری را عملی کند و یا معلم دیگری پیدا کند؛ اما هیچ چیز به ذهنش نرسید! شاید بهتر بود به جای راه فرار، به نحوه دوخت و دوز فکر می کرد و به دوختن آریانا می پرداخت!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1400/6/22 17:38:43
اژدها... از جلو نظام!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/28
تولد نقش: 1397/04/12
آخرین ورود: سهشنبه 11 آذر 1404 19:20
از: خواب بیدارم نکن!
پستها:
735

- بده من ببینم پارچهتو!
هوریس تکه پارچهاش را به دست بانو مروپ داد. بانو درحالی که از خیر بالا دادن آستین چپش گذشته بود، پارچهی در حال خرخر را در دست گرفت و سوزن را بالایش نگه داشت.
- ببین هوریس مامان، استثنائا رو پارچه تو یه دهن هست. باید اینو به همون روش یکی زیر، یکی رو که توضیح دادم بدوزی؛ مثل قبلیا، فقط تنها تفاوتش تو اینه که کوک رو یکی از لب پایین و یکی از لب بالا میزنی. یکی پایین... یکی بالا. نگاه کن، اینجوری.
بانو در همان حالی که مشغول کوک زدن و بستن دهان آریانا بود، توضیحات لازم را نیز میداد.
- همهی قسمتا رو باید بدوزی. چون اگه یه جای خالی بمونه، دهن شروع میکنه به حرف زدن و تمرکزتو موقع دوخت میگیره. بخاطر همین باید با دقت کامل بدوزیمش.
اندکی بعد، بانو مروپ که دهان آریانا را نصفه دوخته بود، پارچه را به هوریس پس داد تا بقیهاش را خودش بدوزد. خود نیز به سراغ تکه پارچهاش رفت تا ادامه کارش را بکند که ناگهان یادش افتاد قبل از دوخت دهان آریانا، درحال بالا زدن آستین چپش بوده است.
بنابراین دوباره پارچه را پایین گذاشت و دستش را به سمت آستینش برد. لرد که شاهد این صحنه بود، دوباره با وحشت به او زل زد. باز هم باید چاره دیگری میاندیشید تا مانع این کار مادرش شود.
هوریس تکه پارچهاش را به دست بانو مروپ داد. بانو درحالی که از خیر بالا دادن آستین چپش گذشته بود، پارچهی در حال خرخر را در دست گرفت و سوزن را بالایش نگه داشت.
- ببین هوریس مامان، استثنائا رو پارچه تو یه دهن هست. باید اینو به همون روش یکی زیر، یکی رو که توضیح دادم بدوزی؛ مثل قبلیا، فقط تنها تفاوتش تو اینه که کوک رو یکی از لب پایین و یکی از لب بالا میزنی. یکی پایین... یکی بالا. نگاه کن، اینجوری.
بانو در همان حالی که مشغول کوک زدن و بستن دهان آریانا بود، توضیحات لازم را نیز میداد.
- همهی قسمتا رو باید بدوزی. چون اگه یه جای خالی بمونه، دهن شروع میکنه به حرف زدن و تمرکزتو موقع دوخت میگیره. بخاطر همین باید با دقت کامل بدوزیمش.
اندکی بعد، بانو مروپ که دهان آریانا را نصفه دوخته بود، پارچه را به هوریس پس داد تا بقیهاش را خودش بدوزد. خود نیز به سراغ تکه پارچهاش رفت تا ادامه کارش را بکند که ناگهان یادش افتاد قبل از دوخت دهان آریانا، درحال بالا زدن آستین چپش بوده است.
بنابراین دوباره پارچه را پایین گذاشت و دستش را به سمت آستینش برد. لرد که شاهد این صحنه بود، دوباره با وحشت به او زل زد. باز هم باید چاره دیگری میاندیشید تا مانع این کار مادرش شود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/04/06
تولد نقش: 1396/06/29
آخرین ورود: جمعه 24 آذر 1402 00:00
از: یتیم خانه های شهر
پستها:
206


- بکــــــــــش، محکم تر بکش!

لیسا محکم تر کشید، خیلی محکم تر. ولی نتیجه ای نداشت. آخرین اینچ ریش دامبلدور هم در تاریکی دهان نجینی گم شد.
- متاسفانه ریش رو از دست دادیم لینی.
لینی درمونده به نجینی نگاهی کرد.
- پرنسس، ازتون عاجزانه درخواست دارم دامبلدور رو تف کنید بیرون. باور کنید برای سلامتی خودتون ضرر داره.
- فس!

نجینی قصد نداشت دامبلدور رو تف کنه! بعد از خوردن پیتزاهای فراوان، بلاخره طعم متفاوتی رو چشیده بود. طعم پوسیدگی!
اما دامبلدور همچنان سعی در ارشاد معده نجینی داشت:
- اگه به قدرت نور و روشنایی باور داشته باشید فرزندان من، همیشه پیروز خواهید بود. آخ! فرزندم؟ چرا به من صدمه میزنی؟

در واقع فرزند دامبلدور در اون لحظه اسید معده نجینی بود. فرآیند هضم دامبلدور آغاز شده و اسید خودش رو به پیرمرد رسونده بود!
طبقه پایین
پارچه لرد همچنان تکون میخورد.
- میبینی فرزندم؟ چوب مرلین صدا نداره!
- چه ربطی داشت مادر؟
- منظورم این بود که حتی مرلین هم با جمله آخر من موافقه. باید آستینم رو بالا بزنم.
بانو مروپ آستین دست راست رو بالا زدن. لرد با وحشت مشغول تماشای مادر شد. چون با هر دو دست تیکه ای از آریانا رو نگه داشته بود نمیتونست اقدام موثری رو ترتیب بده و برای اولین بار در دل خواست تا مرلین کمک کنه و مادرشون آستین دست چپ رو هم بالا نزنن!
- خخخر
- بانو؟ تیکه پارچه من حرف میزنه.

مرلین جواب دعاهای لرد رو داده بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/02/25
تولد نقش: 1398/03/01
آخرین ورود: شنبه 6 تیر 1405 14:40
از: دستم حرص نخور!
پستها:
459
شغل
مسئول و داور دوئل

- مادر! هوریس چشم بچه رو کور کرد!

- الهی دامبلدور قربونت بره پسرم! تو از همون اولش هم بچهی بااستعدادی بودی.. از همون بدو تولد.. نه، اصن از همون قبل از تولد..

- از کجا همچین چیزی فهمیدید، مادر؟
- خب... راستش از همون موقع که همهی شیرهی جونمو کشیدی تا به دنیا اومدی فهمیدم پسرم! از همون موقع استعداد آدمکُشیت متولد شد!

لرد هم گویی که مادرش چیزی نگفته، با متانت به دوخت و دوز ادامه داد.
- حتی تو کارای زنونه هم از خودت استعداد نشون میدی کلوچه نخودی مامان!

-

- کوک زدنت حرف نداره هویج مربایی مامان!

-

- دیگه وقتشه واست آستین بالا بزنم کوچولوی گندهی مامان!

-

- چیه..؟

- مادر!

- چی شده..؟

- پارچهمون داره خود به خود تکون میخوره!

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بسوز! شعلهور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: جمعه 22 خرداد 1405 23:59
از: گیل مامان!
پستها:
867

خلاصه:
آریانا حین شکنجه لای دستگاه پرس گیر میکنه و له میشه! دامبلدور و رودولف و هوریس تصمیم می گیرند آریانا رو باد کنند تا به حالت اولش برگرده اما آریانا میترکه و تیکه تیکه میشه! دامبلدور با رودولف و هوریس به خونه ریدل میرند تا لرد آریانا رو تعمیر کنه. زمانی که لرد توی زیر زمین مشغول تعمیر آریاناست، در طبقه بالا نجینی دامبلدور رو می بلعه. حالا برای همین مرگخوارا سرگرم پیدا کردن راهی برای بیرون کشیدن دامبلدور از معده نجینی هستن. لرد هم دنبال یکیه که دوخت و دوزش خوب باشه.
_خب...
_خب به جمالت...دست تو دماغت!
لرد ناگهان بی اراده دستش را روی شکاف هایی که از بینی اش باقی مانده بود، کشید تا مطمئن شود دماغی ندارد.
_ما رو دست میندازی هوری بی قواره!؟ بزنیم از هستی ساقطت کنیم؟
_نه ...اشتباه شد ارباب...نوشیدنی کره ایه زیادی کره ای بود...شرمنده...می فرمودید.
لرد چشم غره ای اربابانه به هوریس رفت اما از آنجایی که تکه پاره های آریانا داشت کپک میزد تصمیم گرفت به مسائل مهم تری بپردازد.
_کی دوخت و دوز بلده؟ چون ما بلد نیس...اهم اهم... ما اربابی هستیم بسیار دانا و توانا در همه امور اما این کارهای حقیرانه در شأن ما نیست!
_ارباب من که با این قمه ها فقط در شکافتن مهارت دارم دوختن در تخصصم نیست.
_منم که...
_تو مهم نیستی هوریس... هنوز توهین چند دقیقه پیش رو فراموش نکردیم...حافظه ما از عقل تو بسیار بیشتر کار می کنه. باید دنبال کسی بگردیم که دوخت و دوز بلد باشه.
_جانم فرزند عزیزم؟
لرد که از یکدفعه نازل شدن مادرش پشت سرش ترسیده بود یک متر از جایش پرید.
_آخه مادر... یه اهمی یه اوهومی! ساندویچ شله زرد و باقالا پلو با سالاد شیرازی و بیف استراگانف نمیخوریم... دست از سر کچلمان بردارید!
_پسر عزیزم اومدم بگم...خوشبختانه من دوخت و دوز بلدم.
نیم ساعت بعد
لرد و هوریس و رودولف هرکدام تکه ای از آریانا را در دست گرفته و سرگرم یاد گرفتن دوخت و دوز بودند، حتی لرد فراموش کرده بود که دقایقی پیش فرموده بود "این کار های حقیرانه در شأنش نیست"!
_سوزنو میبرید زیر بعد بر می گردونیدش رو... دوباره... یکی زیر... یکی رو... آفرین هوریس فرزندم... خیلی خوبه.
لرد بسیار حسود بود و دوست نداشت مادرش از کسی جز خودش تعریف کند؛ پس به هوریس که بادقت سرگرم دوختن بود، تنه زد و هوریس به اشتباه سوزن را فرو کرد در چشم آریانا!
آریانا حین شکنجه لای دستگاه پرس گیر میکنه و له میشه! دامبلدور و رودولف و هوریس تصمیم می گیرند آریانا رو باد کنند تا به حالت اولش برگرده اما آریانا میترکه و تیکه تیکه میشه! دامبلدور با رودولف و هوریس به خونه ریدل میرند تا لرد آریانا رو تعمیر کنه. زمانی که لرد توی زیر زمین مشغول تعمیر آریاناست، در طبقه بالا نجینی دامبلدور رو می بلعه. حالا برای همین مرگخوارا سرگرم پیدا کردن راهی برای بیرون کشیدن دامبلدور از معده نجینی هستن. لرد هم دنبال یکیه که دوخت و دوزش خوب باشه.
* * *
_خب...
_خب به جمالت...دست تو دماغت!
لرد ناگهان بی اراده دستش را روی شکاف هایی که از بینی اش باقی مانده بود، کشید تا مطمئن شود دماغی ندارد.
_ما رو دست میندازی هوری بی قواره!؟ بزنیم از هستی ساقطت کنیم؟
_نه ...اشتباه شد ارباب...نوشیدنی کره ایه زیادی کره ای بود...شرمنده...می فرمودید.
لرد چشم غره ای اربابانه به هوریس رفت اما از آنجایی که تکه پاره های آریانا داشت کپک میزد تصمیم گرفت به مسائل مهم تری بپردازد.
_کی دوخت و دوز بلده؟ چون ما بلد نیس...اهم اهم... ما اربابی هستیم بسیار دانا و توانا در همه امور اما این کارهای حقیرانه در شأن ما نیست!
_ارباب من که با این قمه ها فقط در شکافتن مهارت دارم دوختن در تخصصم نیست.
_منم که...
_تو مهم نیستی هوریس... هنوز توهین چند دقیقه پیش رو فراموش نکردیم...حافظه ما از عقل تو بسیار بیشتر کار می کنه. باید دنبال کسی بگردیم که دوخت و دوز بلد باشه.
_جانم فرزند عزیزم؟
لرد که از یکدفعه نازل شدن مادرش پشت سرش ترسیده بود یک متر از جایش پرید.
_آخه مادر... یه اهمی یه اوهومی! ساندویچ شله زرد و باقالا پلو با سالاد شیرازی و بیف استراگانف نمیخوریم... دست از سر کچلمان بردارید!
_پسر عزیزم اومدم بگم...خوشبختانه من دوخت و دوز بلدم.
نیم ساعت بعد
لرد و هوریس و رودولف هرکدام تکه ای از آریانا را در دست گرفته و سرگرم یاد گرفتن دوخت و دوز بودند، حتی لرد فراموش کرده بود که دقایقی پیش فرموده بود "این کار های حقیرانه در شأنش نیست"!
_سوزنو میبرید زیر بعد بر می گردونیدش رو... دوباره... یکی زیر... یکی رو... آفرین هوریس فرزندم... خیلی خوبه.
لرد بسیار حسود بود و دوست نداشت مادرش از کسی جز خودش تعریف کند؛ پس به هوریس که بادقت سرگرم دوختن بود، تنه زد و هوریس به اشتباه سوزن را فرو کرد در چشم آریانا!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
