هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۲۲:۴۰:۰۳ جمعه ۴ بهمن ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۲۲:۴۵
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 84
آفلاین
از وقتی که خورشید خسته شده و تصمیم گرفته بود بخوابد، ماه جایگزینش شده بود. از همان زمان ستاره ها را نیز با خود به آسمان آورده بود تا در ظلمت شب تنها نباشد. پهنه آسمان بسیار زیبا و صاف بود و حتی یک لکه ابر هم در آن مشاهده نمی شد. دختر مو قهوه ای لبه پشت بام خانه نشسته بود و به آسمان پر ستاره، خیره نگاه می کرد. باد به آرامی میان موهایش پیچید و آن ها را به اهتزاز در آورد. در این لحظه در پشت‌بام باز شد و دختری دیگر درحالی که سینی بزرگی در دست داشت داخل گشت.
- می شه اینجا بشینم اما؟
- بله پنی، بیا اینجا بشین.

پنی آرام کنار اما نشست و سینی را که روی آن لیوان شیر قرار داشت به سمت اما گرفت.
- بفرما اما شیر آوردم واست. بخور تا گرم بشی.
- ممنون نمی خورم.
- باز که تعارف کردی بخور دیگه، برای خودمم آوردم.
- ممنون پنی؛ زحمت شد برات.
- چه زحمتی؟! کاری نکردم که.می خواستم نوشابه بیارم که گفتم الان شیر داغ بیشتر می چسبه... راستی داشتی به چی فکر می کردی اما؟
- به چیز خاصی فکر نمی کردم، داشتم به جواب چند تا سوال فکر می کردم.

پنی با لبخند پرسید: چه سوالی؟
- اینکه آدم ها چه جوری هستن. آدم ها خوبن با عادت های بد، یا بدن با عادت های خوب؟ خوشبختن و احساس بدبختی می کنند یا بدبختن و احساس خوشبختی می کنند؟ خوش اخلاقند و گاهی اوقات بد اخلاق یا بد اخلاقند، گاهی اوقات خوش اخلاق؟ شاد هستند و بعضی وقت ها غمگین، یا غمگین هستند و بعضی وقت ها شاد؟...به نظرت انسان ها کدوم هستند؟
- می تونن هر کدوم رو که می خوان باشن! این بستگی به خودشون داره؛ همیشه خوب هایی هستن که بد اند و بد هایی هستن که خوبن. همه این ها یه چیز کاملا نسبیه.
- آره، حق با توئه پنی! آدم ها می تونن هر کدوم باشن؛ بعضی از اون ها خیلی راحت انتخاب می کنند چی باشن، ولی بعضی ها مجبور می شن بدون انتخاب کردن زندگی کنند... ولی خب این هم تاثیر داره دیگه... .

اما به چیزی که در دست داشت اشاره کرد.
- می بینی چه سرعتی داره! خیلی جالبه... و البته خیلی ناراحت کننده. تا به حال از این زاویه بهش نگاه کردی؟ انگار می خواد مسابقه بده.
- تا به حال اینجوری بهش نگاه نکرده بودم؛ چقدر سریع حرکت می کنه!
- همین چیزی که الان به نظر هر دوی ما خیلی ناچیز و خنده داره، در واقع یه چیز قدرتمنده. می تونه آدم ها رو از هم جدا کنه و یا اون ها رو به هم نزدیک کنه. می تونه از افرادی زندگی رو بگیره و در عین حال می تونه به افرادی زندگی ببخشه. من معتقدم که ما هنوز کامل نشناختیمش؛ هیچکس کامل نشناختتش. انقدر قوی که می تونه سر سخت ترین انسان ها رو هم از پا در بیاره. ولی بعضی از مواقع انقدر آروم می گذره که دیگه کفرت بالا میاد و می گی پس این همه سرعتش چی شد؟...  تو هیچ بازاری پیدا نمی شه و از طلا و گالیون هم با ارزش تره اما ما بلد نیستیم درست ازش استفاده کنیم، به نظرت چرا؟
- نمی دونم. شاید هنوز درک نکردیم که می تونه با سرعت زیادش خیلی راحت و خیلی زود بگذره.

اما شیرش را سر کشید و پس از چند دقیقه سکوت، در حالی که به آسمان چشم دوخته بود گفت:
- می دونی پنی، فقط کافیه با دقت بهش نگاه کنی؛ اون زمان می فهمی چقدر بیهوده هدر ش دادی. حتی بعضی وقت ها به خاطرش حسرت می خوری ولی حیف دیگه بر نمی گرده!... مرورش خیلی مهمه... آخه بعضی از انسان های عاقل به مرور زمان گستاخ شدند و بعضی از انسان های گستاخ  به مرور زمان عاقل شدند. عده ای در مدت کوتاه فهمیدن کی هستن ولی عده ای بعد از این همه مدت هنوز نمی دونن کی هستن.
- من اعتقاد دارم که اونا هم یه روزی می تونن خودشون رو کشف کنند و بفهمن هدفشون از زندگی چیه؛ فقط کافیه به جست و جو ادامه بدن و نا امید نشن!
- ناامید نشن؟ ولی اگه دنیا نا امیدشون کرد چی؟ اگه کسی قبولشون نداشت چی؟... تغییر کردن راحت نیست پنی! هیچ کس نمی تونه به راحتی تغییر کنه؛ تغییر کردن سخت تر از اون چیزی که فکرش رو می کنی؛ مخصوصا اگه زمان زیادی گذشته باشه، تو  به راحتی قبل نمی تونی به خاطر رضایت دیگران خودت رو عوض کنی.
- این که بخوای برای رضایت هر آدمی شخصیتت رو تغییر بدی نه تنها درست نیست بلکه اشتباه محضه!.. لازم نیست اون چیزی که نیستی باشی و برای راضی نگه داشتن دیگران خودت رو به آب و آتش بزنی. تو باید خودت باشی و در طی این مدت سعی کنی نسبت به قبل پیشرفت کنی.
- اینطور فکر می کنی؟ یعنی لازم نیست همه رو از خودمون راضی نگه داریم؟
- نه، به هیچ وجه لازم نیست همه رو از خودمون راضی نگه داریم. آخه سلیقه ها و معیار های افراد با هم فرق داره و اگه قرار باشه همه رو راضی کنیم دیگه ازمون چیزی نمی مونه.
- ولی من...
-ما تو رو همین طوری که هستی دوست داریم اما. من دلیلی برای تغییر در تو نمی بینم.


اما آه عمیقی کشید. می توانست خیلی راحت به حرف های پنی اعتماد کند. پس سعی کرد آرام باشد و قید تغییر کردن را بزند.
- راستی دقت کردی آسمون، امشب چقدر صاف و قشنگه!؟
- آره خیلی قشنگه! آسمون های من همیشه قشنگه.

اما و پنی با لبخند به آسمان خیره شدند.


ویرایش شده توسط اما دابز در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۴ ۲۳:۲۳:۱۳

من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

私の愛する親愛なる

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۲۳:۱۷ پنجشنبه ۷ آذر ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۲۲:۴۵
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 84
آفلاین


سکوت سنگینی بر فضا حکمفرما بود. باد سردی می وزید و فضا را غم انگیزتر از آنچه بود نشان می داد. اواخر فصل پاییز بود و درختان همه عریان. دخترکی تک و تنها روی برگ ها راه قدم می زد، آن هم بدون اینکه حرفی بزند. در دستانش می توانستی دسته گلی از رز های آبی و سیاه را ببینی که تازه چیده شده بودند. او همچنان به راهش ادامه می داد و سعی می کرد جلوی جاری شدن اشک هایش را بگیرد.

- ای کاش همه این ها یک خواب یا یک رویا بود! رویایی که با بیدار شدن به اتمام می رسید... ولی افسوس که اینطور نیست.

آسمان آبی حالت غم انگیزی به خود گرفته و خورشید تابان را زیر ابرها پنهان کرده بود. گویی می خواست باران ببارد ولی هر از چند گاهی خورشید از پشت ابر ها بیرون می آمد....دخترک بالخره توقف کرد. زیرا به جایی که می خواست رسیده بود. نگاهی به سنگ بزرگی که روبه رویش قرار دات انداخت و ناخودآگاه (باخواندن نوشته ای که روی سنگ بود) شروع کرد به گریستن. گریه های بی صدایی که روحش را تکه تکه می کرد.
لحظه ای خورشید از پشت ابر ها بیرون آمد و خیلی راحت پرتوهای نورش را به روی دخترک و سنگ قبرهای قبرستان پاشید. و همه چیز ( به جز دختر) را گرم می کرد زیرا دختر به نیرویی قوی تر از پرتو های خورشید برای گرم شدن احتیاج داشت. او آنقدر از مرگ بهترین دوستش غمگین بود که هر چه سرما و سردی در دنیا وجود داشت در دلش رخت بسته بود. می دانست که دوستش به خاطر او مرده. باری دیگر به سنگ قبر و نامی که روی آن قرار داشت چشم دوخت سپس به آرامی دسته گل را روی قبر گذاشت و خودش گوشه ای نشست.

- سلام دوست خوبم...من اومدم... اومدم تا امروز رو که تعطیله با هم بگذرونیم... درست... درست مثل همیشه. ببین برات گل رز سیاه آوردم... گل مورد علاقه ی تو... حتی... حتی کتاب مورد علاقه ی تو رو هم آوردم... ببین! ببین اینجاست، اینجا. می گم حالا که ... حالا که خودت نمی تونی بخونی، دوست داری من برات بخونمش؟

از هیچ جا صدایی شنیده نشد. البته کسی هم انتظار نداشت که صدایی بشنود، خب آنجا قبرستان بود و اهالی آن انسان هایی بی جان بودند که نه می توانستند حرف بزنند نه آب و غذا بخوردند، نه شادی کنند، نه غمگین شوند. نه... ولی دختر اعتقاد داشت آنها می تواننند بشنوند. او معتقد بود که اگر با هر انسانی که در قلبت جای دارد صحبت کنی، حتما حرف هایت را می شنود. دخترک با آستین لباسش اشک هایش را پاک کرد و با این فکر که دوستش منتظر است داستان را بشنود شروع کرد به خواندن. طولی نکشید که صدای آرامش بخش دختر کل قبرستان را فرا گرفت.
این کارش شده بود. اینکه روز های تعطیل به قبرستان می آمد و کل وقتش را با دختری هم سن و سال خودش که حال دیگر مرده بود می گذراند، روز های معمولی هم زیاد با کسی حرف نمی زند و اگر کسی قصد داشت به او لطفی کند فقط لبخند تلخی تحویلش می داد. لبخندی که تنها حالت بی جانی بر صورتش بود.

-....او می دانست که روزی همه چیز فراموش می شود. بنابراین فقط لبخند زد و بعد از پرداخت پول معجون غیب شد. هیچکس نفهمید که او به کجا رفت. زیرا بعد از آن روز او هرگز دیده نشد. پایان.- امیدوارم لذت برده باشی.

دختر کتاب را داخل کیفش گذاشت. داستانی که می خواند مربوط به مرگ و زندگی بود به نویسندگی یکی از جادوگران بزرگ خیلی وقت پیش.
- به نظر تو اون تونست به جاودانگی دست پیدا کنه؟
- دخترم انسانی نداریم که نامیرا باشه.

دختر ناگهان دستی را روی شانه اش احساس کرد. چرخید تا صاحب آن دست و آن صدا را ببیند که با دیدن مدیر مدرسه جاخورد. سریع و با دستپاچگی ایستاد و سلام کرد.
- لازم نیست بلند بشی دخترم، راحت باش.
- پرفسور دامبلدور شما کی اومدید؟
- اما جان من مدت هاست که اینجا هستم. معمولا وقت های بیکاری به این قبرستان و دیگر قبرستان ها زیاد سر می زنم... بگیر بشین دخترم.

اما به آرامی چشمی گفت و رو به روی پرفسور دامبلدور نشست. پرفسور نگاهی مهربانانه به سنگ قبر انداخت، سپس به سمت اما بازگشت و به او خیره شد.
- دختر خوب و مهربونی بود. از اینکه از دستش دادیم واقعا ناراحتم. شنیدم یکی از دوستای تو هم بود اماجان.
- بله پرفسور. درست شنیدین. اون یکی از بهترین و مهربان ترین دوستان من بود و اگه من مجبورش نکرده بودم... الان زنده بود. اون به خاطر من مرد پرفسور... ای کاش من به جاش می مردم!

اما سرش را پایین انداخت، خاطرات عذابش می داد. می دانست اگر پرفسور برود، حتما گریه می کند.

- راستی می شه بی زحمت اون رمانی که می خوندی رو به من بدی اما جان؟
- البنه پرفسور دامبلدور.

اما سرش را بالا گرفت و کتاب را از داخل کیفش بیرون آورد و به دست پرفسور داد. پرفسور بعد از گرفتن کتاب جلد آن را بر انداز کرد و پس از برسی آن را با لبخند به اما بازگرداند.

- یادم میاد که این کتاب رو در ایام نوجوانی خونده بودم دخترم. بعد از اون زمان دیگه هیچ کجا این کتاب رو پیدا نکردم، فکر می کردم نابود شده ولی امروز فهمیدم که اشتباه می کردم.
- بله این یکی از نسخه های قدیمیه که مادربزرگ دوستم واسه ی کریسمس بهش هدیه داده بود. دیگه از این کتاب ها هیچ کجا پیدا نمی شه.
- که اینطور! به نظر من که داستان جالبی داشت. مگه نه اما جان؟
- بله پرفسور.
- داستانی داشت راجع مرگ و زندگی افراد. داخل این داستان شخصیتی بود که عمری جاودان می خواست. عمری که هرگز به اتمام نرسه و شخصیتی بود که عمری کوتاه می خواست، آرزو داشت که زودتر بمیره ولی نیرویی داشت که هرگز نمی گذاشت کشته بشه. شاید خیلی خوش شانس بود. به نظر تو زندگی کدوم بهتر بود اما جان؟
- به نظر من...شاید بشه گفت هیچ کدوم. چون هیچ یک از آنها زندگی نکرد، یکی که کلا از زندگی گله داشت و به دنبال مرگ بود و دیگری هم با اینکه سال های زیادی عمر کرد ولی هیچ وقت درست زندگی نکرد، همه ش در حسرت عمری جاودان بود و در آخر هم...
- و در آخر هم به جاودانگی دست نیافت! زندگی، هردوی آنها رو به دست فراموشی سپرد. اما جان یادت باشه کسی که هیچ وقت به خوبی زندگی نکنه و در زندگی هدف نداشته باشه، بیهوده زندگی کرده، به همین دلیل هیچ وقت در یاد مردم نمی مونه. پس سرنوشت مرگ و زندگی دست خود آدم نیست. هیچ فردی نمی تونه زمان مرگ خودش رو معلوم کنه. پس بهتره که تا زمانی زنده است، کارهای خوب و با ارزش انجام بده تا زمان مرگ و ناتوانی حسرت خیلی چیز ها رو نخوره.
- درسته پرفسور.
- حالا من یک سوال از تو دارم دخترم.
- بفرمایید پرفسور.
- تو که این مطالب رو به خوبی درک می کنی، پس چرا می گی کاش من به جای دوستم می مردم؟
- آخه پرفسور حق اون نبود که بمیره! من قرار بود بمیرم! اصلا اون نباید... نباید می اومد. می دونم که مقصر اصلی مرگش من هستم.

اما طاقت نیاورد و دیگر نتوانست جلوی ریزش اشک هایش را بگیرد. پرفسور دامبلدور دستش را به سمت اما دراز کرد و آرام مو هایش را نوازش کرد. اما هم سریع اشک هایش را پاک کرد و صاف نشست.

- اما جان می تونی دقیقا تعریف کنی که چه اتفاقی افتاد؟
- بله پرفسور... همه چیز از اون وقتی شروع شد که با هم به گردش رفته بودیم، من مثل همیشه به دنبال سوژه ای واسه نوشتن می گشتم که چشمم به فردی مشکوک افتاد، مردی که یک چیز را داخل دستمال پیچیده بود به سختی وارد یک کوچه باریک شد. من که کنجکاویم گل کرده بود، دلم می خواست از راز چیزی که داخل دستماله سر در بیارم. رو به دوستم کردم و گفتم دنبال من بیا یک مرد مشکوک پیدا کردم سوژه ی خوبیه واسه داستان نویسی. دوستم لبخندی زد و گفت که از بس رمان های آگاتا کریستی(نویسنده ماگل) خوندم، قاطی کردم. به حرفش گوش ندادم و اصرار کردم که بیاد با هم بریم به دنبال مرد، گوش نمی کرد و سعی داشت من رو هم منصرف کنه ولی من سر سخت تر از اون بودم. به حرفش... به حرفش گوش ندادم. حماقت کردم و اون رو هم به دنبال خودم کشوندم. مجبورش کردم که مرد رو تعقیب کنه. اون هم بالخره قبول کرد. اما ای کاش هرگز قبول نمی کرد. شروع کردیم به تعقیب کردن. تا اینکه بالاخره بعد از یک ماجرا کوچیک من به هدف رسیدم. همین که دستمال رو باز کردم گردنبندی دیدم که نظیرش رو هیچ کجا ندیده بودم. دستم رو که به گردنبند زدم. پرتو نارنجی رنگی ازش خارج شد و همین که خواست به من برخورد بکنه، من از مسیر پرتو کنار رفتم! ولی نه به خواست خودم فردی من رو هل داده بود. وقتی بلند شدم فهمیدم که پرتو به جای من به دوستم برخورد کرده. دوستم مرا از مسیر پرتو کنار زده بود و کاری کرده بود که پرتو به جای من با خودش برخورد کند. جلو رفتم، هنوز نفس می کشید ولی زخمی بود و خون همچنلن از بدنش خارج می شد. باید کاری می کردم، به قدری بزرگ نشده بودم که خودم رد غیب کنم و با خارج از هاگوارتز از جادو استفاده کنم. از مردم هم به قدری دور شده بودیم که کسی صدای من رو نمی شنید. باید هر طور که شده بود کمک می آوردم ولی همین که خواستم برگردم و کمک بیارم، نام خودم رو از زبان دوستم شنیدم. جلو رفتم و کنارش نشستم با دیدن چهره ی خونینش اشک در چشمانم جمع شد ولی قدرت حرف زدن نداشتم. او آرام سرش را بلند کرد و بریده بریده گفت:
-اما...خواهشی از تو دارم.
پرسیدم چه خواهشی؟ من در خدمتم! آروم جواب داد: خواهش... می کنم... بعد از من... باز هم... باز هم لبخند بزن!
بعد از گفتن این جمله چشمانش رو بست و دیگه حرفی نزد. زندگی جلوی چشمانم تیره و تار شد. کلمه "بعد از من" برام مفهومی نداشت. با سرعت هرچه تمام به سمت جمعیتی که در دور دست بودند دویدم ولی انگار باز هم دیر رسیدم پرفسور...
- یعنی فکر می کنی...
- فکر می کنم همه چیز تقصیر منه پرفسور! دوستم هم این رو می دونست.
- اشتباه می کنی فرزندم. هیچ چیز تقصیر تو نیست!

اما با تعجب به چشمان آبی پرفسور خیره شد. چشمانی که مهربانی در آن ها موج می زد حالا داشت، کار زشت اما را تکذیب می کرد.
- پرفسور من متوجه منظورتون نشدم. یعنی این همه اتفاق...
- شاید یکم گیج بشی اما جان ولی دوستت فکر می کرد آسیب دیدن تو می تونه تقصیر اون باشه.
- چی!؟
- آره فکر می کرد مقصر اصلی خودشه که از همون اول، با اینکه احتمالا می دونسته داخل دستمال گردنبندی نفرین شده وجود داره جلوی کنجکاوی تو رو نگرفته. بعد که تو می خواستی به گردنبد دست بزنی اون احساس مسئولیت کرده و سعی می کنه تو رو نجات بده و در همون وقتی که زخمی می شه می فهمه که تو با زخمی دیدن اون خیلی بیشتر از قبل نگران می شی، از طرفی به این موضوع پی م بره که زخمش خیلی عمیقه و احتمال زنده موندنش خیلی کمه. اون نمی تونه به طور مستقیم این موضوع رو به تو بگه چون می دونه تو بسیار احساسی هستی و همه چیز رو به گردن می گیری، پس سعی می کنه غیر مستقیم بگه که مرگش نزدیکه و تو نباید با مرگ اون تغییری در خودت و خوبی هات ایجاد کنی! اونم فکر می کرده همه چیز تقصیر خودشه.

پرفسور دامبلدور لبخندی به اما (که مات و مبهوت داشت چیزی را که شنیده بود تجزیه تحلیل می کرد) زد. سپس به آرامی ادامه داد:
- بله اما جان. مرگ در اون لحظه دوست تو رو انتخاب می کنه، نه خود تو رو. این انتخاب مرگه و ما هیچ دستی داخلش نداریم. ما نمی تونیم تاریخ مرگ کسی رو تغییر بدیم یا کسی رو که رفته دوباره به این دنیا برگردونیم. ما فقط می تونیم خوب زندگی کنیم و به آخرین خواسته های یک دوست توجه کنیم. مثلا بعد از مرگ دوستمون باز هم لبخند بزنیم به این دلیل که دنیا هنوز به پایان نرسیده.
- یعنی من دیگه نباید... نباید خودم رو مقصر بدونم؟
- من که اینطور فکر نمی کنم دخترم. شاید تو کنجکاوی کردن کمی افراط کردی ولی این دلیل نمی شه که همیشه بخوای از مردم دوری کنی و زانوی غم بغل بگیری. تو می تونی بنابر گفته دوستت لبخند بزی چون اون فقط لبخند و شادی تو رو می خواد، حتی بعد از مرگش.
- لبخند و شادی من، بعد از مرگش؟
- دقیقا! این جور افراد کم پیدا می شن. افرادی که حاضرن خودشون بمیرند ولی دیگران رو شاد ببینند. پس ما هم باید به خواسته هاشون عمل کنیم تا روحشون شاد بشه. حالا اما جان تو می خوای به گفته دوستت عمل کنی؟

اما با قاطعیت جواب داد بله! او حالا گرمایی را در دلش احساس می کرد. گرمایی که از گفته های پرفسور دامبلدور نشات می گرفت. قطعا و یقینا او می خواست به خوبی دوستش باشد و همه را نجات دهد.

- امم... می گم اما جان اگه زیاد اینجا بشینی سرما می خوری. پاشو باهم بریم داخل قلعه.
- چشم پرفسور دامبلدور.

اما از جا برخاست و بعد از خداحافظی با دوستش با پرفسور با یکدیگر به سمت قلعه حرکت کردند.

- ممنونم که آرومم کردین پرفسور. ممنونم!
- خواهش می کنم اما جان. من که کاری نکردم.
- اینطوری نگید پرفسور. شما عقاید من رو به کلی تغییر دادید. من حالا خیلی چیز ها رو می دونم.
- خوشحالم که حالا خیلی چیز ها رو می دونی.
- منم همینطور. وای اینجا رو نگاه کنید!

دانه های برف به آرامی روی زمین می نشستند و منظره دلگیر گورستان را به منظره ای زیبا تبدیل می کردند.




من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

私の愛する親愛なる

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱:۱۶ پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

جوزفین مونتگومری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۵ چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۱۷:۲۵
از بالای درخت!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 187
آنلاین
خانه‌ی درختی جوزفین-شب هالووین

- خب، اینم از این!

آخرین پیاز کدوتنبلی هالووین هم آماده و کنار کدوتنبل‌های دیگر گذاشته شد.

- جوز! جوزی! باباجان، تموم شد؟
- بعله! آخریش بود!
- هزار آفرین باباجان. می‌گم وین و هافل بیان کدوتنبل‌ها رو بار بزنن ببرن تو.
- چَش!

رهبر سرد و گرم‌ چشیده و پیر محفل، دماغ شکسته‌اش را وارد در کوچک خانه‌ی درختی جوزفین کرده و این سؤال را پرسیده بود.
- باباجان، من هیچ وقت نفهمیدم، تو چرا درت قدر پنجره‌اس، پنجره‎ات قدر دره آخه؟!
- آق بزرگ! خو عبور و مرور از پنجره راحت‌تره که! بعدشم.. این خونه مال اهلشه.. هرکی بتونه از درخت بالا و پایین کنه می‌تونه بیاد تو! این قانون خونمه!
- باباجان، تو هم که همیشه قانون می‌ذاری...
- کی؟! ما!؟ نخیر! کی گفته؟ ما کی باشیم که قانون بذاریم اصلاً!

پیرمرد هم مثل همیشه کوتاه آمد و با «باشه باباجان.» تسلیم‌آمیزی که گفت از روی نردبان پایین رفت.

- آق بزرگ!..
- چیه باباجان؟
-عاممم.. قاشق‌زنی چی شد پَه؟!
- به سوجی و ریموند بگو. پنه لوپه هم هست.
- اون که گف تو خونه می‌مونه به مدعوین نسبتاً محترممون برتی‌بات بپاشه که!
- اوه.. بله.. پیریه دیگه باباجان. مهمونامونو یادم رفت.

جمعی از مرگخوارهای تشنه به خون و آماده‌ی راه‌اندازی رعب و وحشت جلوی خانه‌ی گریمولد بودند.

- پروف اینا..
- خوشامدید باباجان.

یک عدد نیمه‌خفاش، یک عدد بانو مروپ، یک عدد گرگینه، یک عدد کرم کتاب، یک عدد آتش‌زن، یک عدد کچل کله‌آبی، یک عدد بچه، یک عدد مقهور، یک عدد چشم‌چران بی‌ناموس، یک عدد لات آدامس‌خور چماق به دست، یک عدد گربه، یک عدد حشره، یک عدد مست بی‌درد و درمان، یک عدد معجون‌ساز دیوانه و یک عدد کچل ماردوش روبه‌روی در خانه‌ی گریمولد ایستاده بودند.
- سلام.
- سلام تام! حالت چطوره؟ دماغ مماغت چاقه؟
- خودتو مسخره کن پشمک!
- جوزی جان، مهمونا رو به داخل راهنمایی کن.
- من...
- عب نداره باباجان.

جوزفین خودش را جمع و جور کرد و در حالی که داشت پروفسور را چپ‌چپ نگاه می‌کرد، رو به مرگخواران داد زد:
- همگی به دنبال من!
- ما جلو می‌ریم.
-
- یاران ما!.. به صف بشید! معلوم نیست چه تله‌هایی اینجا کار گذاشته باشن!

ملت مرگخوار به پیروی از حرف اربابشان به‌‌صف گشته، چوب‌دستی‌های خویش را آماده در دست گرفته و به متراژ کردن خانه‌ی گریمولد پرداختند.

- مشنگا! خون‌کثیفا! گوربه‌گور شده‌ها! انگلای بی‌اصالتِ بی‌قساوتِ بی‌کثافتِ بی‌بضاعتِ بی‌عرضه‌ی بی‌استعدادِ بی‌مغزِ بی‌همه‌چیزِ بی‌هویتِ بی‌اهمیتِ بی‌مقدارِ جامعه‌ی جادویی! حرومتون شه شیر مادرتون!

- یکی تابلوی ننه‌ی سیریوس رو خفه کنه.

- نامتقارنِ نامتناقض! به سطل کف بهداشتی وزیر تمیز و عزیز مملکت توهین می‌کنی؟! بیام کل پرتره‌ات رو با وایتکس شفاف کنم، تو حلقت جوهرنمک بریزم!؟

و به دنبال این کل‌کل‌ها، یک نفر آدم خیّر بلند شد و رفت قائله را ختم به خیر و صدای مادر سیریوسِ مادر سیریوسی را خفه کرد.

پروفسور دامبلدور با قیافه‌ای خونسرد و لبخند بر لب، گوشه‌ای ایستاده و منتظر بود که قیل و قال‌ها تمام شود.
- خب، تام، چرا تو و مرگخوارات نمیاین بشینین؟ چای و کیک کدوتنبل هالووین هم آماده‌است.
- صد بار گفتیم، ما تام نیستیم! ما لرد ولدمورت کبیریم! البته نمی‌دونیم چی شد که راضی شدیم بیایم اینجا.
- تام! مهم نیست، بیا گذشته‌ها رو فراموش کنیم و با همدیگه هالووین‌‌ رو جشن بگیریم! سالی یه بار بیشتر نیست که!
-

دامبلدور که دید شاگرد سابقش به هیچ سراطی مستقیم نمی‌شود، سرفه‌ای کرد و گفت:
- بسیار خب! برنامه‌ی هالووین امسال اینه که..
- صبر کن! ما برنامه‌ی هالویین امسال رو تأیین می‌کنیم!
- آو، خب اون چیه؟
- ما به سه گروه تقسیم می‌شیم!
- و.. بعدش؟
- مسابقه می‌دیم!
- آهان.. تسترال سواری..؟ یا.. شایدم اون بازی هر کی بیشتر آبنبات تو دماغش جا بده، برنده‌اس؟! هرچی باشه، می‌دونی که من توش برنده می‌شم تام!
- خیر، پیرمرد خرفت! ما هرگز اون بازی خفت‌بار رو انجام نمی‌دیم، اون بازی به درد امثال تو که بینی‌شون گشاده می‌خوره. ما.. ما.. ما تازه دماغمون رو عمل کردیم!
- آو.. جداً؟
- بله، جداً!
- خیله خب تام، حالا اگه مایل باشی، ما..
- ما مایل نیستیم!

دامبلدور پوکر فیس شد.
- ما هنوز حرفمون رو تموم نکردیم! بهت یاد ندادن دامبلدور؟ وسط حرف کسی نپر!
-
- ما مایل به اینیم که تمام افراد، اعم از محفلی و مرگخوار به سه دسته تقسیم بشن و در اقصی نقاط شهر راه بیفتن و مردم رو به هیولاهایی مثل خودشون تبدیل کنن. هر گروهی که بیش‌ترین عضو هیولا رو داشته باشه برنده‌است!
- آهان. اون وقت چطوری باباجان؟
- هکتور!

هکتور لرزان لرزان و یواش یوش با پاتیل محبوبش که معجونی در آن می‌قلید و حباب‌های رویش فرت و فرت می‌ترکیدند به دامبلدور نزدیک شد.

- خب..؟ این الان چی‌کار می‌کنه؟
- هکتور!
- بله! بله! یکی دیگر از تولیدات شرکت هکتور! معجون تغییر شکل هالووین!
-
- می‌خورید، تغییر شکل می‌دید، هیولا می‌شید!
- ینی چی باباجان؟! هیولا؟!
- می‌تونید امتحان کنید!
- نه، ممنون باباجان. تو هم سردت می‌شه. برو کنار شومینه گرم شو.
- ولی می‌دونین، من اصلاً سرمایی نیستم، این لرزش.. از هیجانه!
- چی گفتی باباجان..؟

و قبل از این که پروفسور یا هر کس دیگری بتواند واکنشی نشان دهد، معجون به پروفسور خورانده و تغییرات بلافاصله شروع شد.

رنگ دامبلدور شروع به تغییر کرد.. اول آبی شد...

- عه! اسمورف‌ها!

زرد شد...

- عه مینیون!

سبز شد...

- عه زامبی!

- خررررر!..

- عااااا! کــمــک!

اولین قربانی، تام جاگسن، توسط زامبلدور (زامبی + دامبلدور) به زامبی تبدیل شد.

- وای خدا مرگم بده!
- کمک کنید!
- من نمی‌خوام هیولا بشم!

هکتور به همراه پاتیلش خودش را از معرکه بیرون کشید و گفت:
- هیولا نشید خودم هیولاتون می‌کنم..!

و معجون را بر سر کل جمعیت عصیان‌زده و وحشت‌زده و بعضاً زامبی زده پاشید.

دقایقی بعد

- هووولااااا..
- عاوووووو!
- خررررر..

جمعیت هیولا در حال خروج از خانه و پراکنده شدن در اقصی‌نقاط لندن بودند.

در این بین، هکتور و لرد ولدمورت، تک و تنها در اتاق نشیمن خانه‌ی شماره‌ی دوازده گریمولد نشسته بودند.
- آفرین هکتور!
- ارباااااب! تشه! تشه‌ی هکتور! تشه‌ی تغییر شکل مخصوص هالووین هکتور از معروف هم معروف‌تر می‌شود!
- بله.. این طور فکر می‌کنیم هکتور.

ساعاتی بعد - ساختمان وزارت سحر و جادو

- وزیر! وزیر گابریل دلاکور! گزارش رسیده که سه دسته از زامبی‌ها، گرگینه‌ها و خون‌آشام‌ها در سطح شهر لندن پراکنده شدن و دارن شهروندان رو، اعم از مشنگ و جادوگر تبدیل به هیولا می‌کنن!

وزیر گابریل دلاکور، فنجان چای بدون دسته‎اش را - که در حین شنیدن گزارشات مشغول نوشیدنش بود - به آرامی روی میزش -که از فرط تمیزی، برقش چشم هر مراجعه کننده‌ای را کور می‌کرد- نهاد.
- می‌دونیم، همه چیز کنترل شده‌است، البته تقریباً! ارباب به خودم اطلاع داده بودن که برای هالووین امسال برنامه‌ی ویژه‌ای در پیش داریم.

زیردست وزیر که احساس می‌کرد اسکل شده و ایضاً چند صباحی از قافله‌ی وزیر عقب مانده است، سرش را پایین انداخته و از اتاق بیرون رفت.

صبح روز فردا

وزیر دلاکور در گاهنامه‌ی وزارتش شرح وقایع آن شب را چنین می‌نویسد:
نقل قول:

پیش از فرا رسیدن آخرین شب ِ سرد اکتبر، وزارتخانه شروع به فراهم کردن اقدامات لازم جهت برگزاری یک هالووین باشکوه نمود. پس از غروب خورشید ۳۰ اکتبر سرگروهان ِ سه دسته‌ی زامبی‌ها، خون‌آشام‌ها و گرگینه در خیابان‌ها ریخته و سعی در افزودن به جامعه‌ی کوچک خود داشتند. مراسم هالووین وزارتخانه با استقبال پرشوری روبرو شد و تعداد اعضای زیادی در آن شرکت داشته و به رعب و وحشت کمک نمودند. نکته‌ی قابل توجه اینکه، وزارتخانه توانست تمامی‌ِ گرگینه‌ها را به حمام برده و لباس‌های زامبی‌ها را تعویض نماید. در این میان تعدادی از کارکنان وزارتخانه به فنا رفتند که اصلا مهم نیست.
نهایتا، ماموران وزارتخانه با تلاش فراوان تا صبح روز ۱ نوامبر واکسن ضد هیولایی را به همه ملت فرهیخته هیولا پرور تزریق کردند اما طبق اخبار واصله تنها کسی که وزارتخانه تا کنون موفق به پاک سازی اش نشده فنریر گری بک است. بنابراین به محض رؤیت این زوپس نشین اعظم فاصله خود را حفظ کرده و برای جلوگیری از نوش جان شدن با آبلیمو و نان سنگک فرار را بر قرار ترجیح دهید!


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۶ ۱۵:۳۳:۵۰
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۶ ۱۵:۳۸:۱۰


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۵:۰۳ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۹:۱۱:۱۶
از معدنِ زیر سایه ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 222
آفلاین
ماجرای دوم،این بار در هاگوارتز


امروز در هاگوارتز روز عادی ای نبود. شربتی که جلوی من و چند تا از دانش اموزان دیگر گذاشته بودند، سمی بود. کیک های میز گروه ریونکلا ، همه با معجون ممنوعه پخته شده بودند.یکی از دانش اموزان گروه اسلیترین، چون شیرینی فاسد خورده بود،مسموم شد و مادام پامفری به او معجون ضد مسمومیت داد. من دوست داشتم مجرم را گیر بیاورم؛ تا به پروفسور دامبلدور نشان بدم که توانایی عضویت در محفل ققنوس را دارم.پس در همین فکر ها بودن که ارشد گروه هافلپاف،اقای پرنگ گفت:
_هافلپافی ها به دنبال من!

من هم از ناچار به دنبال دوستانم و همگروهی هایم رفتم.در اشپزخانه شکاکانه به جن اشپز نگاه کردم که انگار تحت کنترل بود.اما دیگر مطمءن شدم کار جن اشپز نیست؛ چون جن هایی که بتوان به انها اعتماد کرد را می اوردند، نه هر جنی را! عصر همچنان در فکر این بودم که یکهو چیزی یادم امد! معجون کنترل! این را از داخل یکی از کتاب های کتابخانه که فقط چون لازم بود(اونم چون امتحان معجون سازی داشتیم)
خوانده بودم.پس به داخل اشپزخانه رفتم و یک معجون کنترل دیدم. از جن پرسیدم:
_تو تحت کنترل هستی؟ (البته سوال خیلی احمقانه ای بود)
_نه،نیستم.

سپس جن شروع کرد به پرتاب ملاقه و چاقو های جادویی و قارچ های سمی. من هم با ورد موبیلیارپوس همه را به طرف دیوار فرستادم.سپس با ورد فولگاری دست و پایش را بستم و چون بلد نبودم کار دیگه ای بکنم به دفتر اقای دامبلدور رفتم و موضوع را به او گفتم.و پروفسور دامبلدور گفت:
_خوب بود وین! پس که اینطور!
_پروفسور ،هنوز نمیتونم عضو محفل ققنوس باشم؟


جوابش رو نفهمیدم؛ چون هنوز بهم جواب نداده بود. و من ماندم و حسرت پیوستن به محفل ققنوس.. .

پیوست:



jpeg  images.jpeg (7.15 KB)
42143_5d401d5ac0c12.jpeg 290X174 px


ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۸ ۱۶:۴۴:۲۴


معدنچی ارباب!

●فقط ارباب●

هافل پاره ی تن منه!



پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۰:۳۹ سه شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۹:۱۱:۱۶
از معدنِ زیر سایه ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 222
آفلاین
ماجرای هاگزمید من و نبردم با یک مرگخوار تغییر شکل یافته:
سلام.من دیروز از هاگوارتز رفته بودم دهکده ی هاگزمید.چون یک نامه ی مشکوک برام فرستاده بودن که متنش این بود:
برای وین هاپکینز،زیرزمین هافلپاف
اقای هاپکینز،ای جادو امور سال اولی!
دوست داری بفهمی من کی هستم؟؟؟خب من تو رو به مبارزه میطلبم.ساعت5:30عصر دهکده ی هاگزمید بیا ساختمان شیون اوارگان!
(م.ف)
وقتی نامه رو خوندم،گفتم شاید یه نامه ی سرکاریه اما من که میخواستم برم هاگزمید،حالا یک سرکی هم به شیون اوارگان میکشم! اما باید ورد هایی که بلدم رو یکبار دیگه تمرین میکردم تا از این (م.ف)شکست نخورم.خب،اول ورد پتریفیکیوس توتالوس را تمرین کردم،بعدش هم ورد کانفرینگو و بعدش انگورجیو رو تمرین کردم.اما تصمیم گرفتم بیشتر از ورد پتریفیکیوس توتالوس استفاده کنم.پس از یکی از معلم های هاگوارتز اجازه گرفتم و با قطار هاگوارتز رفتم دهکده ی هاگزمید.
چه جای بزرگی!چه جای زیبایی! اولین باره که رفته بودم انجا.تا حالا تعریفشو از پدر و مادرم شنیده بودم.پس رفتم یکی از فروشگاه های هاگزمید و برای برادرم،کارل یک بسته لوبیا های برتی بات با طعم همه چیز خریدم.برای خودم هم یک بسته شکلات انفجاری و یک بسته قورباغه ی شکلاتی خریدم.(امیدوار بودم داخلش کارت هلگا هافلپاف باشه!!!)و حالا...وقت مبارزه بود.خب حقیقتش استرس داشتم اما در ساختمان رو باز کردم.ای وای!یه چیزی رو یادم رفت!از ان معلم نپرسیده بودم که ایا کسی صبح به هاگزمید رفته بود یا نه.اما دیگر مهلت فکر کردن نداشتم چون یک توپ بلاچر پرت شد طرفم!پس از ورد کانفرینگو استفاده کردم که توپ را کاملا منفجر کرد.اما بعد از ان کسی را ندیدم بجز...
ماندانگاس فلچر؟؟؟
اما اون که عضو محفل ققنوس بود!یعنی اون خیانت کرده بود؟
پس از ورد پتریفیکیوس توتالوس استفاده کردمو بعدش هم با قطار برگشتم هاگوارتز.داخل راه هاگوارتز پی بردم که اون یه مرگخوار شده بود و هدفش از اسیب رساندن به من این بود که پدرم،یک محفل ققنوسی بود و او فکر میکرد با زندانی کردن من در انجا،میتواند پدرم را به انجا بکشاند و با او مبارزه کند.چون ماندانگاس فلچر پدرم رو خوب میشناخت.البته مادرم هم عضو محفل ققنوس هست.اما چیزی که هنوز برایم سوال بود این است که چرا من رو به شیون اوارگان دعوت کرده بود؟



معدنچی ارباب!

●فقط ارباب●

هافل پاره ی تن منه!



پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۷:۲۵ پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۸

مایکل کرنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۷ سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۹:۲۶ یکشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 13
آفلاین
اون روز رو خیلی خوب یادم میومد...

من مایکل کرنر که سنم بیشتر از 10 سال نبود صبح زود با صدای مادرم بیدار شدم.

_مایکل.مایکل!

_بله مادر?

مادر کمی فکر کرد انگار که داشت با خودش حرف میزد:

_راستش من داشتم فکر میکردم که تو پاییز امسال به هاگوارتز ميرى و باید با خیلی چیز ها آشنا بشی.

_واقعا?

_آره. چون تو امسال وارد محیط جدید تر و تازه تری میشی که شخصیت تو رو تقویت میکنند.اتفاق های خوب و بدی انتظارت رو می کشه مایکل بزرگ که باید باهاشون مقابله کنی و با کسب تجربه از این اتفاق ها آینده خودت رو بسازى.

_آخه...میدونی مامان...من مطمئنم که تو این اتفاق ها رو توی دفترچه خاطرات و...چه میدونم...تو چیز های عادی نشون نمیدی.درسته?

مادرم لبخند معنی داری زد و گفت:
_نه تو چیز های معمولی نشون نمیدم.

نمیخواستم خودم را کنجکاو نشون بدم و با سختی گفتم:
_و اون چیه?

مادرم نفس عمیقی کشیم و گفت:
_ تا حالا اون جام عتیقه که تو اتاقمه رو دیدی?

_همون که نورانیه...با رنگ...آبی?

_آره منظورم همون ظرفه.

_خب اون ظرف چیکار میکنه?

_من رو به خاطرات گذشته ای که داشتم میبره.
ّ
_و تو کس دیگه ای رو هم میتونی با خودت ببری?

تا ته نقشه ی مادرم رو خونده بودم.اون قصد داشت که با استفاده از خاطرات گذشتش من رو به هاگوارتز ببره و من رو با اون آشنا کنه.اگه اون روز بهترین روز زندگیم نبود پس بهترین روز زندگیم کی بود?

_آره میتونم.

با مامان به اتاقش رفتم و جلوی جام وايستاديم.

_خب من باید چیکار کنم?

مادرم به راحتی گفت:
_واردش شو.

یعنی اینقدر راحت بود?اینقدر راحت با هاگوارتز آشنا میشدم?

نفس عمیقی کشیدم،شونه هام رو بالا بردم و وارد ظرف شدم...



پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۴:۵۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸

مایکل کرنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۷ سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۹:۲۶ یکشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 13
آفلاین
اولین روز سومین سال تحصیلی بود و من هم به همراه دوستم ادى توی قطار نشسته بودیم که على پیشنهادی داد...

گفتم:
_فکر نکنم بشه ها!

ادى گفت:
_کار نشد نداره مايکل...

گفتم:
_البته که نشد نداره.ولی مطمئنم که میدونی من برای اصالتم دارم فرار میکنم.

ادى گفت:
_میدونم!!!ولی فکر کنم یادت رفته من مشنگ زاده ام.خوبه حالا دورگه ای.

گفتم:
_بامزه.من شنيدم چند نفر میخواستن فرار کنن ولی نتونستن.

ادى گفت:
_مثلا کیا???

گفتم:
_ادى...آخه چی بگم...کسایی مثل...آها غارتگران.

ادى گفت:
_پاتر و بلک و لوپين و...آها...فکرکنم پتی گرو.

گفتم:
_چه فرقی داره.من که میگم نمیشه از قطار فرار کرد.

ادى گفت:
_میشه.

گفتم:
_نمیشه چون یه دلیلی داره...چه میدونم...باید برم پیش اسلاگهورن...انجمن اسلاگ...

ادى گفت:
_تو???

با بى رحمى اضافه کردم:
_آره دیگه به هر حال دورگه بودن یه مشکلاتی هم داره دیگه.

تونستم براحتی از این تصمیم وحشتناک قسر در برم.




پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۳:۱۳ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

ریموند


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۴۸:۰۷
از اون شاخاش
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
پیام: 224
آفلاین
- نه!
- نه؟ ما با هم قرار گذاشتیم، تو که یادت نرفته؟
همه‎چیز از اون روز صبح شروع شد.

فلش بک - یک ساعت قبل

تق تق تق!
- اوه نه، این موقع صبح؟
تق تق تق!
موجود زشت و خمیده‎ای که نامش صاحبخانه بود، در حالی که هنوز چشم‌بندِ خواب به صورت داشت، به سختی خودش رو از بین آت‎وآشغال های قدیمی و خاک‎خورده‌ی خونه به در رسونده بود و حالا خاکِ روی موهاش رو پاک می‌کرد و سعی می‌کرد تا حد ممکن هم خودش رو مرتب نشون بده و بعد در رو باز کنه.
-اهم..اهم... مگووایر هستم، متخصص تغییر شخصیت...
- ... در یک هفته! وای جناب مگووایر نمی‌دونین چه‌قدر خوشحالم که شما رو می‌بینم! وای خونه‌تون رو! چه‌قدر جذاب و دوست داشتنیه، می‌تونم بیام داخل؟
و همراه با این تعریف غیر منتظره، ریموند بدون درنگ وارد کلبه شد.
- می‌دونین وقتی تبلیغاتتون رو توی پیام امروز دیدم باورم نمی‌شد که تغییر شخصیت ممکن باشه ولی به هر حال، حالا که اینجام، می‌خوام کمکم کنید.
- بله، فقط اینکه شما..
ریموند در حالی که به قاب‎عکس خالی و شکسته‌ای که روی زمین افتاده بود نگاه می‌کرد گفت:
-آره من نیمه‌انسانم، مشکلم هم دقیقا همینجاست که می‌خوام..
- که می‌خوای انسان بشی! یه آدمیزاد..
-نه من می‌خوام یه اسب باشم، چون..
انگار جمله‌های ناتمام تمومی نداشتن، مگووایر دست ریموند رو گرفت و گفت:
- می‌دونی که خرجت زیاد می‌شه؟
- اوه! بله! جناب مگووایر، مهم نیست؛ من فقط می‌خوام یه اسب باشم.
- چه چیزی از اسب برات مهمه؟
- نجابت و وفاداریش، میخوام که..
انگار مگووایر برای هرچه سریع‌تر رسیدن به پول، سر از پا نمی‌شناخت.
- نجابت؟ این که کاری نداره، نجابت رو باید بدزدی.
- بدزدم؟
- آره، چرا که نه، فقط کافیه به اطرافت نگاه کنی، و اون‌وقته که آدمای زیادی رو می‌بینی که به راحتی نجابت بقیه رو می‎دزدن و خودشون رو نجیب نشون می‎دن، انگار این راه اسون تر از اینه که خودت بخوای نجابت رو به دست بیاری.
- پس صداقت چی میشه؟
- صداقت؟ فکر میکنی بقیه دنبال اینن که متوجه بشن تو راست میگی یا نه؟ نه اینطوری نیست، قبل از هر اتفاقی، و بدون کوچیک‌ترین فکری، تو آزادی و کسی که نجابتش رو دزدی محکوم.
- پس عدالت چی میشه؟
- عدالت؟ عدالت خیلی وقته گم شده و کسی دیگه اونو به یاد نمیاره، لازم نیست نگران عدالت باشی، چون حالا واقعا دیگه کسی عدالت رو نمیشناسه.
- پس..
- پس نداره، تو به چیزی که می‌خوای رسیدی؛ یعنی حالا راهش رو بلدی، ده گالیون.

پایان فلش بک

-گفتم که نه، قرارمون این بود که نجابت اسب رو به من بدی نه نجابت کثیف آدما رو. من می‎خواستم مثل یه اسب سفید باشم، همینجوری که این بالا نوشته.
- اسب سفید؟ کجا رو میگی؟
- منظورم عنوان تاپیکه!
- اینجا که فقط نوشته اصل سفید، یا کامل ‎ترش سفید اصیل!
ریموند جدای از اینکه تازه متوجه موضوع تاپیک شده بود، حالا توی قاب‌عکسِ خالی، خودش رو می‌دید و تصمیم داشت به جای نیمه‌انسان، خودش رو نیمه‎گوزن بدونه.




پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۳:۵۸ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸

ویولت بودلر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱:۲۹:۴۱ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1547
آفلاین
وارد زیرشیروونی که شد، هدست‌هاشو گذاشت روی گوشش.
- First things First... I'ma say all the words inside my head...

و با آهنگی که کسی نمی‌شنید، شروع کرد چرخیدن دور خودش. ساحره نبود و چوبدستی نداشت، ولی نیمبوس پیر و عزیزی داشت که حاضر بود برای رضای خاطر اون، پرواز کردن رو بی‌خیال شه و کف زیرشیروونی کثیف و خاک‌گرفته رو جارو بزنه.
- I'm fired up and tired of the way that things have been...

پنجره‌ی رو به آسمون رو باز کرد تا گرد و خاک -و ماگت که داشت پشت سر هم عطسه می‌کرد- بره بیرون. دستاشو تکون داد و قاصدکاشو هم فرستاد بیرون. نمی‌شه با خروار قاصدک تو دست و پاتون زیرشیروونی رو تمیز کنین و تبدیلش کنین به جایی که بشه توش زندگی کرد.
- The way that things have been...!

سطل آبو پاشید کف اتاق و آرزو کرد اتاق کسی زیر اتاقش نباشه. آستیناشو بالا زد و اطرافش رو نگاه کرد. کار زیادی برای انجام دادن نداشت و داشت. زیرشیروونی معمولاً مال هیپوگریف‌ها، غول‌های دورگه، جن‌های خونگی و بقیه فراریا و طردشده‌ها و عجیب‌غریب‌ها بود. دقیقاً همون دسته‌ای که ویولت بودلر حالا بهش تعلق داشت: فراری، طردشده، عجیب‌غریب. نه جادوگر و نه مشنگ و نه فشفشه.
- Second thing second... Don't you tell me what you think that I can be...!

زمین‌شورها رو بست زیر کفشش و دور خودش چرخید. یوهو!
- I'm the one at the sail, I'm the master of my sea... اوی آی آی... آخ!

لیز خورد و نتونست خودشو کنترل کنه. با حرکتی که اگه تو زمین کوییدیچ بود می‌تونست جایزه‌ی پاتِر یک* رو براش ببره، تو هوا بلند شد و با مغز اومد زمین. بدون این که از روی زمین خیس بلند شه خندید و مشتشو تو هوا بلند کرد.
- The master of my sea...! اووووو!
×××

- هوم...

پروفسور دامبلدور چند لحظه‌ای موند چی باید بگه. زیرشیروونی تمیز شده بود. پنجره تمیز بود. دیوارا. کف. پله. حتی نیمبوس و ماگت و چماق هم برق می‌زدن.

فقط ویولت بود که مث جن‌زده‌ها با موهای خیس سیخ‌سیخی و چشم‌بندی که جای چشمش روی پیشونی‌ش بود، احتیاج به نظافت داشت!
- خسته نباشی دوشیزه بودلر.

این بی‌خطرترین حرفی بود که به ذهنش رسید و نیش ویولت هم با شنیدنش باز شد. پروفسور با خودش فکر کرد تصمیم درستی گرفته بود که به ویولت پیشنهاد نداد خودش یا هر جادوگر دیگه‌ای بیان کمکش برای تمیز کردن زیر شیروونی. آخرین جمله‌ای که همه ازش یادشون میومد، این بود که لازم نداره چوبدستی داشته باشه تا جادوگر باشه. اگه کسی برای جادوگر بودنش به چوبدستی احتیاج نداره، دیگه برای چی تو زندگیش ممکنه چوبدستی بخواد؟
- پس، فکر می‌کنم که این بار قراره بمونی؟

دختر چشم‌بندشو کشید و آورد روی چشمش و رفت سمت پنجره، سوت ظریفی زد و نیمبوسش افقی وایساد. ماگت روی جارو پرید و جفتی از پنجره رفتن بیرون. ویولت چماقشو گذاشت رو شونه‌ش و سرشو تکون داد.
- من آدم موندن نیسّم پروف، اومدم تمیزش کنم که بگم جام اینجاس.

برگشت سمت پروفسور و با همون یه چشمی که داشت، خیره شد بهش تا بدونه جدیه.
- ولی اعه چاقوکش خواسّی، کافیه لب تر کنی، من همین دور و ورام.

وقتی روی جاروش پرید، قبل از این که دوباره بره،‌ لبخند زد.
- و این که، دمت پروف لاو. کارت دُرُسّه!

رفت.
حتی اگه دقیقاً به همون زیرشیروونی تعلق داشت.
به فراری‌ها، طردشده‌ها، عجیب‌غریب‌ها.
-------------------------------------
* جایزه‌ی پاتر یک که به افتخار بلعیده شدن گوی زرین توسط هری پاتر در سال اول تحصیلش در هاگوارتز نام‌گذاری شده است، هرساله به عجیب‌ترین حرکتی که منجر به پیروزی تیم شود، اهدا می‌گردد. [دانش‌نامه‌ی ویولت بولدوزر - مدخل کوییدیچ]


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۵:۳۶ شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۸

محفل ققنوس

گادفری میدهرست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۴۲:۴۰
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 115
آفلاین
چادر سیرک در سکوت فرو رفته بود. ماگل های تماشاچی با چهره هایی هیجان زده به صحنه خیره شده بودند. دختری جوان با موهای طلایی روی میزی طویل که بر روی سن قرار داشت، دراز کشیده بود. او می لرزید و آمیزه ای از ترس و نگرانی در صورتش دیده می شد. گادفری که بالای سر دختر ایستاده بود، لبخند اطمینان بخشی به او زد.
- نگران نباش. تو هیچی حس نمی کنی. فقط چشماتو ببند و سعی کن آروم باشی.

شعبده باز این را گفت و بعد اره برقی بزرگی را که در دست راستش نگه داشته بود، بالا آورد و روشن کرد. دختر که لحظاتی پیش چشمانش را بسته بود، با شنیدن صدای اره برقی پلک هایش را به هم فشار داد. گادفری اره را پایین آورد و شکم دختر را هدف قرار داد.

تکه های گوشت و خون به اطراف پاشیده شد. عده ای از تماشاچی ها شروع کردند به جیغ زدن و تعدادی هم چشمانشان را با دست پوشاندند. گادفری نگاهی به چهره های در هم رفته و وحشت زده ی ماگل های تماشاچی انداخت. سپس چشمانش را به صورت دختری که روی میز دراز کشیده بود، دوخت. بر چهره ی دختر جوان که از ترس مثل مرده ها سفید شده بود، قطرات خون دیده می شد. شعبده باز حس می کرد که آندروفین به سرعت در خونش جریان می یابد. احساسات ماگل ها روح او را تغذیه می کرد.

گادفری به اجاق گاز و قابلمه هایی که روی سن قرار داشتند، اشاره کرد و رو به تماشاچیان گفت:
- حالا وقت آشپزیه!

دستش را تا آرنج داخل شکم دختر مو طلایی فرو برد؛ روده های او را بیرون کشید؛ آن ها را داخل یکی از قابلمه ها انداخت و زیرش را روشن کرد. سپس روی دختر را با ملحفه ی سفیدی پوشاند.
- لیدیز اَند جنتلمن! نگاه کنین ... یک، دو، سه.

گادفری ملحفه را با حرکت سریعی برداشت. دختر مو طلایی سالم و بدون ذره ای خراش روی میز دراز کشیده بود. تماشاچی ها همان طور که با حیرت به این صحنه خیره شده بودند، شروع کردند به کف زدن. شعبده باز به آن ها تعظیم کرد.
- امیدوارم که از نمایش لذت برده باشین.

تماشاچیان از جایشان برخاستند و به سمت خروجی رفتند. دختر مو طلایی نیز توسط دستیاران گادفری به خارج از چادر راهنمایی شد تا دستمزدش را بگیرد. دقایقی بعد به جز شعبده باز، تنها یک نفر داخل چادر قرار داشت. او مردی با موهای پلاتینی و چشمانی با رنگ های متمایز بود. مردمک یکی از چشمانش سیاه و دیگری سفید با حلقه ای سرخ به دور آن بود. گادفری با دیدن او حیرت زده شد.
- آقای گریندل والد! شما این جا چی کار می کنین؟

مرد سفید مو از جایش برخاست و به سمت سن آمد.
- نمی تونستم این نمایش جذابو از دست بدم.

او در قابلمه ای را که روده ها در آن مشغول پختن بودند، برداشت و مشغول چشیدن غذا شد.
- نمک ادویه اش کمه.

شعبده باز لحظاتی به روده ها و گریندل والد که با اشتیاق مشغول کندن تکه هایی از آن ها بود، نگاه کرد؛ چیزی در معده اش زیر و رو گشت؛ کنار اجاق گاز خم شد و بالا آورد. جادوگر سفید مو با لحنی تمسخر آمیز گفت:
- نباید کنار قابلمه این کارو می کردی. اصلا بهداشتی نیست.

سپس حالت تمسخر آمیز صدایش جای خود را به لحنی جدی داد.
- می دونی آرامش خیال چاشنی ترسه. اگه روح تماشاچی ها با وحشت خالص پر شه، کم کم نسبت به ترس کرخ و بی حس می شن ... تو هم دیگه کم کم با این نمایش ها قانع نمی شی. یه روز می رسه که می خوای واقعا جنازه ی اونا رو ببینی!

گادفری سرش را به شدت تکان داد.
- نه، نه ... امکان نداره.

بعد با بغض ادامه داد:
- من فقط می خواستم ... می خواستم اونا رو خوشحال کنم.

گریندل والد تکه های روده را داخل قابلمه انداخت. سپس به سمت شعبده باز رفت و مقابل او ایستاد. دستش را بالا آورد؛ کلاه بلند او را برداشت و به کناری انداخت. سپس مشغول نوازش موهای مشکی و مواج او شد. گادفری همان طور که هق هق می کرد، به خودش گفت که باید دست او را کنار بزند، اما نتوانست این کار را بکند. تماس دست گریندل والد با پوست سرش حسی را در او به وجود آورده بود؛ شاید همان حس آرامشی که جادوگر سفید مو لحظاتی پیش داشت راجع به آن حرف می زد. آرامش خیالی که بعد از یک نمایش غریب و کابوس وار نیاز بود.

چند لحظه بعد گریندل والد چانه ی شعبده باز را گرفت و آن را بالا آورد. گادفری طوری که گویا یک دفعه به خود آمده باشد، دست جادوگر را کنار زد و از او فاصله گرفت.

گریندل والد در حالی که می خندید، به سمت خروجی چادر رفت.
- من و تو و آلبوس باید یه مهمونی سه نفره بگیریم. مطمئنم حسابی خوش میگذره ... نگران نباش. چیزی در مورد نمایش کوچولوی خون بارت به آلبوس نمی گم.

جادوگر سفید مو آن جا را ترک کرد؛ گادفری با حالتی مبهوت روی سن نشست و به قابلمه ی محتوی روده ها خیره شد.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.