جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  101 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  113 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  243 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  190 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
ارسال شده در: دوشنبه 28 فروردین 1402 15:55
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد داشت سعی می کرد که با احساس غمی که بر او چیره می شد مقابله کند که صدایی نه چندان آشنا او را به خود آورد.

- تام! تام!
- کی هستی؟ تام کجاست؟
- بعد از این همه سال که با هم بودیم، هنوز منو نشناختی؟ نکنه اسم خودتم یادت رفته!
- ما فقط یک اسم داریم. لرد ولدمو...
- نه! اسم تو تامه! تام مارولو ریدل.
- تو چطور جرئت میکنی منو با اون اسم صدا کنی؟
- من هرکاری دلم بخواد انجام میدم. هر جور که دلم بخواد باهات صحبت میکنم و با هر اسمی که بخوام اینکارو انجام میدم.

دست لرد با حرکتی سریع به سمت چوبدستی اش رفت.

- هیچکاری نمیتونی انجام بدی. چون علاوه بر اینکه منو نمیبینی، حتی نمیدونی من چیم! گذشته از اون این تابوت طلسم شده، نمیتونی توش جادو کنی.

- خب حالا بگو چی هستی؟
- این شد سوال خوب. من وجدانتم.

ذهن لرد زمانی را به خاطر آورد که این صدا درهنگام تصمیم گیری برای کار های مهمش به گوش او میرسید درست قبل از این که با درست کردن هورکراکس ها روحش را تکه تکه کند.

- پس یادت میاد.
- چگونه این را متوجه شدی؟
- من راحت میتونم از افکارت با خبر بشم.
- و الان برای چه کاری اینجا هستی؟
- اگه مرگخواران نتونن تو رو به موقع نجات بدن، برای همیشه به خواب فرو میری؛ خوابی ابدی.

لرد درحالی که داشت در ذهنش نیش باز وجدانش را تصور میکرد، چیزی از درونش درحال پیشرفت بود.
ترس! لرد ولدمورت که دنیای جادو حتی نمیتوانست اسمش را بر زبان بیاورد، به شدت ترسیده بود.

تپه مرگخواران

مرگخواران اندک اندک و با کمک هکتور از جایشان بلند می شدند و قسمت های مختلف بدنشان را سر جایشان قرار می دادند؛ همه به غیر از ایوان که استخوان حلزونی گوشش را پیدا نمیکرد و از این بابت خیلی عصبانی بود.

- باید سریع دست به کار بشیم. ممکنه برای لرد مشکلی پیش بیاد.
- تا استخوان حلزونی گوش من پیدا نشه هیچ جا نمیریم.

هیچکس به ایوان توجه نکرد. مرگخواران باید سریع دست به کار می شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
EVEN IN DEATH MAY I BE TRIUMPHANT

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
ارسال شده در: جمعه 18 فروردین 1402 00:53
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران روی هم سقوط کردند و تپه ای تشکیل دادند.

هکتور دوان دوان از تپه بالا رفت و پرچمی روی آن زد و فتحش کرد.
- نگران نباشین. الان جداسازیتون می کنم. این دست کیه؟

دهان ایوان بالا و پایین پرید.
- من من... مال منه.

تری دستش را عقب کشید.
- چی چیو مال منه! پس چرا وصله به من؟

هکتور پای کت و کلفتی را بلند کرد.
- این مال کیه؟

دهان ایوان هیجان زده جواب داد:
- یه ساعته دارم دنبال پام می گردما...


کمی دورتر!

- سفت است و سخت... و تنفس را برایمان مشکل می کند.

لرد سیاه دیواره های تابوت را لمس کرد.
- سرد نیز هست. این یاران ما چه شدند؟ نکند ما را فراموش کرده و لرد جدید و جالب تری برگزیده اند؟ نکند ما اینجا بمیریم و به اعمالمان رسیدگی شود؟ نکند آن دنیا یقه ما را بگیرند؟ احساس یاس می کنیم!

لرد سیاه غمگین شده بود. محیط تابوت اصلا برای یک ارباب مناسب نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
ارسال شده در: پنجشنبه 24 شهریور 1401 09:41
نمایش جزئیات
آفلاین
ماموران که در فضای بین دو تابوت ایستاده بودند با قیافه‌ای ( ) شکل به مرگ‌خواران زل زده بودند که در آن لحظه داشتند با صدایی ناهنجار که شبیه صدای زنبور بود بالای تابوت لرد پرواز می‌کردند.
ماموری که به نظر می رسید مقامش بالاتر از بقیه باشد پوفی کشید؛ سری به نشانه تأسف رو به مرگ‌خواران پرنده تکان داد، و بعد از صاف کردن گلویش به سمت بلاتریکس رفت که لینی سوراخ شده را در دست گرفته بود و هر دو با قیافه‌ای مثل بقیه‌ی ماموران به مرگ‌خوار ها زل زده بودند.
- اهم... اههههمممم!
مامور بالاخره موفق شد بلاتریکس را از حالت خلسه‌ای که در آن فرو رفته بود خارج کند و بلاتریکس سرش را در حالی که زار می زد بالا آورد.(باور کنین خودمم نمی دونم می خواست فیلم بازی کنه یا واقعا از خنگ بازی مرگ‌خوارا گریه‌اش گرفته بود.)
- بله؟

- خانم محترم این چه وضعیه؟
مراسم تیغ‌پراکنی برگذار کردین، هیچی نگفتیم.
نشستین واسه اربابتون شعر خوندین، بازم هیچی نگفتیم.
اون که نگران عروسیشه!
اون یکی هم که... کوش؟... آها اوناهاش! نگران تابلوی نیمه تمومشه.

مامور داشت با دستش به کتی و پلاکس که در هوا بودند اشاره می کرد.
به نظر می رسید صبر مامور به پایان رسیده.
درست در همان لحظه که بلاتریکس داشت به این فکر می کرد که جواب مامور را چطور بدهد، باد مرگ‌خواران خالی شد و به نوبت شروع به افتادن روی زمین کردند.
تپ... توق... شپلق
- خانم بیاین این رفقاتونو جمع کنین. این دیگه چه شهر شامیه؟
مراسم سقوط بدون چترم داشتین و ما خبر نداشتیم؟
بابا، بیاین اینا رو بگیرین که ما کارمونو انج... آخ!

کلاه سو به شکل فریزبی به پس کله مامور خورده بود و او را بیهوش کرده بود.
بلاتریکس از فرصتی که ایجاد شده بود استفاده کرد و به بالا نگاهی انداخت؛ و تازه متوجه عمق فاجعه شد.
تری، لگدی نثار ایوان کرده بود که باعث فروپاشیَش شده بود و در آن لحظه استخوان های ایوان در چهار جهت جغرافیایی پراکنده شده بودند.
یکی از قمه های رودولف به تام خورده بود و اعضای بدن تام سرنوشتی همچون استخوان های ایوان پیدا کرده بودند.
باقی مرگخواران هم به اشکال مختلف به زمین می ریختند و زمین پر از مرگ‌خوارانی شده بود که یکی یکی سقوط می کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
ارسال شده در: پنجشنبه 7 بهمن 1400 09:05
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس، دستش را به نشانه شروع دراز کرد. انتظار داشت حداقل صدای گریه ای کوچک را بشنود. اما، سکوت بود و سکوت. به سمت مرگخواران برگشت.
دیزی، تلمه ای آلبالویی رنگ را داخل دهان مرگخوران میکرد و پس از باد کردنشان، با نخی لب هایشان را به هم میبست.

- دیزی؟ داری چه غلطی میکنی؟
- بلات... بلاتریکس... اگه میشه ماموریتو یکمی عقب بنداز. یه چیزی... میتونی دوز تلمبمو بالا ببری؟

بلاتریکس، در حال گفتن کلمه ی آورا کادابرا بود، که لینی باد شده، چیزی را به زور روی کاغذ نوشت و دست بلاتریکس داد.
- بلاتریکس، خواهش میکنم زندش بزار. طبق ایدش، قراره با این کار، صدای گریه مون بره بالا.

بلاتریکس، کاغذ را مچاله کرد و با سوزنی که از داخل جیبش یابیده بود، لینی بدبخت را سوراخ کرد.
- دوباره تا سه میشمرم. یک... دو... سه!

دستش را دوباره به نشانه شروع باز کرد، اما باز هم، حرکتی از مرگخواران مشاهده نشد.
- مثل اینکه تنتون میخا...

پیس!
نقشه ی دیزی جواب نداده بود و مرگخوران، مانند بادکنک، در حالی چرخید بالای تابوت لرد سیاه بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
ارسال شده در: پنجشنبه 7 بهمن 1400 00:31
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد ولدمورت در طی یک مسابقه از دامبلدور شکست خورده و طبق شرطی که قبل از مسابقه بسته بودن، لرد باید کشته بشه. مرگخوارا وانمود می کنن که لرد مرده و الان قراره زیرنظر مامورای وزارتخونه دفنش کنن.
مرگخوارا تصمیم می گیرن لرد رو طوری دفن کنن که زنده بمونه که بعدا بتونن برگردن و نجاتش بدن.
یه مراسم عزاداری دیگه هم کنار مراسم لرد در حال برگزاریه.

...............................................


بلاتریکس متوجه تنگی وقت بود. برای همین مرگخواران را دور خودش جمع کرد.
- بیایین جلو. می خوام نقشه رو بهتون بگم. کتی... دست از سر اون تابوت بردار. برای چی داری روش یادگاری می نویسی؟ ضمنا ارباب نمردن که اینجوری زجه می زنی.

کتی، اشک ریزان به بقیه ملحق شد.

بلاتریکس به مراسم دیگر اشاره کرد.
- اون جا رو می بینین؟ اون تابوت دقیقا شبیه تابوت اربابه.

- تابوت ارباب! ارباب... باید می مردم و این کلمات رو نمی شنیدم. اسم شما و تابوت نباید در یک جمله برده بشه. بمیرم براتون که در اوج جوانی از دنیا رفتین. بمیرم که اینقدر مردین که اصلا نمی شه زنده تون کرد. شما الان توی اون تابوت کاملا مرده و بی جان هستین. نفس هم نمی کشین. کسی فکر نکنه می کشین.

فریاد های کتی، علاوه بر لو دادن وضعیت، توجه ماموران را به مرگخواران جلب می کرد و اصلا به نفع ارتش سیاه نبود. برای همین بلاتریکس، پلاکس را مامور کرد که جلوی دهان کتی را بگیرد و خودش شروع به توضیح دادن کرد:
- ما باید تابوت ارباب رو با اون تابوت عوض کنیم. الان سه شماره می شمرم و یهویی همتون شروع کنین به جیغ و داد و گریه و این وسط رو شلوغ کنین که تابوت ها رو با هم عوض کنیم. روشنه؟... خب. آماده. یک... دو... سه... الان!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
ارسال شده در: شنبه 29 آبان 1400 18:27
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:

کتی بل نوشته:
- این همه بدبختی محاله، محاله، محاله!

مرگخواران، شیون کننان این بیت را میخواندند و گریه شان بیشتر میشد.

- ارباب! نموندین عروسی کردنمو ببینین.
- ارباب! تابلوم تازه داشت تموم میشد! همشم در وصف شما بود!

کنار مراسم عزای لرد سیاه، مراسم عزای دیگری بود، که تابوتی دقیقا شبیه تابوت لرد سیاه داشت.
سر بلاتریکس، لحظه ای بالا آمد و پایین رفت. پس از چند ثانیه با بالا آمد و با دقت به تابوت مراسم بغلی خیره شد.

- پیست! کسی اونجاست؟ مارا از این مکان تاریک بیرون بیاورید!

بلاتریکس، گوشش را به تابوت چسباند.
- ارباب! اصلا نگران نشین. قول میدم نقشم اینبار بگیره.



خیلی جالب و کمدی بود من خوشم اومد فعلا حرفه ای نیستم بخوام ایرادی بگیرم و فک نکنم مشکلی داشته باشه😊✨

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Setareh (Hermione)
پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
ارسال شده در: جمعه 28 آبان 1400 00:05
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی که مرگخواران هنوز شیون و فغان می کردند، بلاتریکس لبخند عصبی ای بر لب داشت.
مرگخواران این لبخند او را دیده بودند؛ حتی نه تنها یک بار، بلکه بار ها و بار ها! بخصوص هر زمان که نام لرد را به زبان می آوردند و یا چه بسا به آن فکر می کردند!

_ بلا چرا گریه نمی کنی؟ چرا ناراحتی نمی کنی؟ ارباب ما رو تنها گذاشته، اون وقت تو شادی؟

بلاتریکس، پس از شنیدن حرف مرگخوار نگون بخت، جای لبخند عصبی اش اخم هایی در هم رفته و چشمانی به حالت تهدید آمیز درآمد. این خودش برای مرگخواران یک زنگ خطر بود و مرگخواران چند قدمی از او فاصله گرفتند.

_ احمق! زبونتو گاز بگیر! این یه نقشه اس برای نجات ارباب!

مرگخواران خیالشان راحت شد. اینکه بلاتریکس فقط به داد و هوار بسنده کرده بود و دست به چوبدستی نشده بود، خودش یه موفقیت بزرگ بود.

با فریادی که بلاتریکس سر داد، حواس هر کسی که آنجا بود -حتی ماموران دولت- به او جلب شد.
مرگخواران دوباره نگران شدند و کمی این پا و آن پا کردند و با اضطراب به ماموران دولت زل زدند.

یکی از ماموران که سربازی سبزه و بور بود، با حالت اطاعت مآبانه ای که نشان از عادت به بله چشم گفتن به مافوق هایش بود، گفت:
_ تو چه گفتی، ای سربـــ... خانم؟ راستی شما مجردی؟
سرباز دستی به موهایش می کشد و چشمانش را ریز می کند.

حال فرد دیگری که بسیار خشن تر و قوی تر از سرباز بود، با حالت عصبانی ای رو به سرباز گفت:
_ خفه شو، جک! تو حق نداری جلوی مافوقات حرف بزنی! فک کردی مخ این زن رو بزنی می تونی از سربازی در ری؟ نه! تا من زندم، نه!

جک با بازوانی لرزان به پشت مافوقش رفت.
مافوق چند قدم به سمت بلاتریکس برداشت و دوباره شروع به صحبت کرد.
_ اهم، اهم! شما مجردین احیانا بانو؟

بلاتریکس اخم هایش بیشتر در هم رفت.
گویا سربازان دولت یکی از دیگری پرت تر بود و اصلا متوجه حرفی که بلاتریکس زد، نشده بودند!

_ زود باشین، این تن لشارو متفرق کنین! ممکنه اگه ارباب زیاد تو تابوت باشن اذیت بشن!

مرگخواران با این حرف بلاتریکس به سمت ماموران به راه افتادند. برای نجات لرد باید هر چه زود تر می جنبیدند. تا الان هم وقت را خیلی تلف کرده بودند.
حتی با اینکه لرد بسیار توانا، دانا و صبور بود اما هیچ گاه بازی روزگار مشخص نمی کند که چه بر سر آدم می آورد. در این مورد نیز به همین صورت بود، معلوم نبود که لرد تا کی در تابوت دوام می آورد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مایکل رابینسون در 1400/8/28 0:20:22
ویرایش شده توسط مایکل رابینسون در 1400/8/28 1:27:12
ویرایش شده توسط مایکل رابینسون در 1400/8/28 9:10:24
ویرایش شده توسط مایکل رابینسون در 1400/8/28 9:18:03
ویرایش شده توسط مایکل رابینسون در 1400/8/28 12:40:36
پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
ارسال شده در: یکشنبه 11 مهر 1400 19:36
نمایش جزئیات
آفلاین
- این همه بدبختی محاله، محاله، محاله!

مرگخواران، شیون کننان این بیت را میخواندند و گریه شان بیشتر میشد.

- ارباب! نموندین عروسی کردنمو ببینین.
- ارباب! تابلوم تازه داشت تموم میشد! همشم در وصف شما بود!

کنار مراسم عزای لرد سیاه، مراسم عزای دیگری بود، که تابوتی دقیقا شبیه تابوت لرد سیاه داشت.
سر بلاتریکس، لحظه ای بالا آمد و پایین رفت. پس از چند ثانیه با بالا آمد و با دقت به تابوت مراسم بغلی خیره شد.

- پیست! کسی اونجاست؟ مارا از این مکان تاریک بیرون بیاورید!

بلاتریکس، گوشش را به تابوت چسباند.
- ارباب! اصلا نگران نشین. قول میدم نقشم اینبار بگیره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
ارسال شده در: یکشنبه 11 مهر 1400 12:08
نمایش جزئیات
آفلاین
-اون... اون قبر برای اربابمونه؟

تنها اشاره لینی به قبر برای رعشه کردن بلاتریکس کافی بود. هنگامی که بدن بلاتریکس شروع به لرزیدن کرد، زنگ خطر در سر تمامی مرگخواران فعال شد و در کسری از ثانیه پشت هر چیزی که توانستند پناه گرفتند.
لرزش بلاتریکس بالا گرفت و باعث ایجاد یکی دو ترک شد، سپس یک مرحله ارتقا پیدا کرد: شلیک مو!
موهای بلاتریکس شروع به سیخ شدن کردند و در کسری از ثانیه در چشم و چال هر کسی که در شعاع پنج متری‌اش بود، فرو رفتند.
در این بین، هکتور بار دیگر از خود شجاعت نشان داد و با ملاقه فرق سر او کوبید. زنگ خطرها خاموش شدند و بلاتریکس آرام گرفت.
مرگخواران کم کم به او نزدیک شدند.
-بلا؟ می‌دونی همه چی فرمالیته‌اس؟ می‌دونی قرار نیست بلایی سر ارباب بیاد؟

نگاه بلاتریکس دوخته شد روی مرگخوار گوینده.
-یک خراش... فقط یک خراش روی سر ارباب بیوفته، تو رو قبل از همه رنده می‌کنم. متوجه شدی؟

مرگخوار بخت برگشته متوجه شده بود.

-اهم اهم!

مسئول مراسم کفن و دفن، در حالی که موهای بلاتریکس را از گوش و حلق و بینی‌اش بیرون می‌کشید، به مرگخواران نزدیک شد.
-اگه مراسم تیغ پراکنیتون تموم شده، ما شروع کنیم مراسم رو.

پلاکس صدایش را بغض آلود کرد.
-مرگخواران عزیز... جیغ و داد و فغان کنین که اربابمون رفتن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
ارسال شده در: چهارشنبه 7 مهر 1400 23:15
نمایش جزئیات
آفلاین
نقشه بصورت ناگهانی عوض شده بود!
مرگخواران با دیدن مجسمه بسیار خوشحال شدند.

- خیلی خوبه. سفیده.
- از دفن شدنش خیلی هم خوشحال می شم.
- امیدوارم زودتر بپوسه!
- مجسمه که نمی پوسه!

آلانیس، شادمانی مرگخواران را قطع کرد!

ولی فرصتی برای سرزنش او نبود.

- بعدا سرزنشت می کنیم.
- این کارت خیلی زشت بود.
- ما داشتیم شادمانی می کردیم و تو نذاشتی.
- اون چیه مامورا دارن میارن؟

چیزی که جیسون به آن اشاره می کرد، تابوتی با مهر وزارتخانه بود.

-ای بابا! این که مهر و موم شده. بستنش.

مرگخواران متوجه شدند که نمی توانند مجسمه را با لرد سیاه جایگزین کنند و پلاکس که از لحظه اول چشمش دنبال مجسمه سفید بود، آن را برداشت و قُلی نامید و داخل کوله پشتی اش گذاشت .

مرگخواران گریان و نالان به دنبال تابوت حرکت کردند.

-ارباب... پیست... ارباب... اون تویین؟ نگران نباشین. بعد از این که دفنتون کردن ما بر می گردیم و نجاتتون می دیم. کمی تحمل کنین.


طولی نکشید که به محل برگزاری مراسم گریه و زاری برای لرد سیاه رسیدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!