جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

44 کاربر(ها) آنلاین هستند (36 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
44 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: جمعه 22 دی 1385 19:42
نمایش جزئیات
آفلاین
شواليه در حالي كه دستهايش را به هم گره كرده بود ، متفكرانه به راسل چشم دوخته بود.حتما مسئله ي مهمي در پيش بود كه شواليه هاي شرق را وادار به دعوت از شواليه كرده بود.بسيار كنجكاو شده بود كه از قضيه سر در آورد.
سرانجام در حالي كه خطوط چهره اش نشان از تصميم گيري او مي داد رو به راسل كرد و گفت:
_راسل همينجا بمون.من و آنيتا به داخل قلعه مي ريمو وسايل لازم رو بر مي داريم.
راسل:بروي چشم.
سپس در حالي كه با قدمهاي صاف و استوارش به طرف قلعه پيش مي رفت با دستش به آنيتا اشاره اي كرد.قلعه براي چند ثانيه برابر ديدگانشان ظاهر شد.به قدري عظيم و با شكوه بود كه در همين چند ثانيه نيز چشم هرجانداري را تا دور دست ها در آن صحراي برهوت به خود خيره مي ساخت.

سكوت شواليه مايه ي نگراني آنيتا شده بود.يعني چه چيزي مي توانست او را آن چنان در فكر فرو برد.آنيتا به دنبال شواليه وارد اتاق رزم شد.در حالي كه مي كوشيد لحن صدايش كاملا عادي باشد پرسيد:
_ لازمه بريم اونجا؟
شواليه كه مشغول باز كردن در گنجه اي بود جواب داد:
_حتما خيلي مهمه كه منو صدا كردن.و اين هيچ نشونه ي خوبي نمي تونه باشه.شواليه هاي شرق فقط در صورتي ديگر شواليه ها رو دعوت مي كنن كه مسئله ي خيلي مهمي پيش اومده باشه. بله خيلي مهم.
اين جمله ي آخر زمزمه وار به زبان آورده بود و آنيتا نتوانست از آن چيزي بفهمد.شواليه همچنان مشغول جستجو بود.آنيتا كنجكاوانه به گنجه ي كهنه اي نگاه مي كرد كه شواليه بر روي آن خم شده بود.سطح گنجه بسيار كثيف بود و باريكه ي خورشيد كه از پنجره ي كوچكي كه در بالاي ديوار روبرويشان قرار داشت و به درون قلعه نفوذ كرده بود ، گرد و غبار را به صورت واضح تري نشان مي داد.
_پيدا كردم.
آن گاه شمشير بلند و نقره رنگي را بيرون آورد.سطح آن شمشير برق مي زد و بلورهايي كه در وسط شمشير آن را مزين كرده بود زيبايي شمشير را دوچندان ساخته بود.شواليه شمشير خود را كه در غلافش بود بيرون آورد و آن شمشير زيبا را جايگزين كرد.
اشاره اي به آنيتا كرد و هردو از قلعه بيرون رفتند.راسل در بيرون قلعه منتظرانه بر روي تخته سنگي نشسته بود.
......................



پست قشنگي بود با اين حال که خيلي داستان رو جلو نبرده بودي...
يعني در واقع مي شه گفت که بدون اين پست هم داستان مشکلي پيدا نمي کرد اما از توصيفاتت خوشم اومد...
قشنگ نوشته بودي...مشکل خاصي توش نمي بينم فقط اينکه اول پستت نوشته بودي :
راسل گفت : بروي چشم !
که فکر نمي کنم اين لفظ در اون مکان جاي مناسبي داشته باشه ...
اگه مي گفتي البته و يا حتما بهتر بود! بهرحال پيشرفت خوبي توي اين پستت بود...
ولي پيام هميشگي اينه که همه در هر جايي هم که باشن باز هم جاي پيشرفت دارن!!

4 از 5

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/11/18 21:09:58
[i][size=small][color=3333CC]هيچ وقت نگوييد كه اي كاش زندگي بهتر �
Re: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: دوشنبه 27 آذر 1385 21:14
نمایش جزئیات
آفلاین
آشفتگی و تعجب در نگاه آنیتا موج می زد . پس از لحظاتی این نگاه ها جای خود را به حس نا امنی داد . آنیتا چوب دستیش را به سرعت بیرون کشید و به سمت پسرک گرفت .
پسرک : شوالیه ... دوستات همیشه عادت دارن با غریبه ها اینطوری رفتار کنن ؟ ... کاش مثل همیشه وقتی تنها بودی میومدم سراغت .
شوالیه که تازه از مرتب کردن زین الادان فارغ شده بود ، با متانت و وقار خاصی برگشت و با چشمان نافذش به پسرک خیره شد و گفت :
- از آخرین دیدارمون شش سال می گذره راسل ... باز چه خبر شده که شوالیه های شرق تو رو به اینجا فرستادن ؟

آنیتا که چوب دستیش را در جیب ردایش گذاشته بود ، با تعجب نگاهش را بین راسل و شوالیه جابجا می کرد و سعی می کرد از گفتگوی آنها سر در بیاورد .
راسل : چقدر عجله داری شوالیه ! ... نمی خوای دوستتو به من معرفی کنی ؟
شوالیه لبخند محوی زد و با شیطنت گفت :
- راسل انتظار نداشتم انقدر مشتاق ارتباط با بانوهای زیبا رو باشی !
راسل به صدایی نبستا بلند خندید. به موهایش تابی داد . رو به آنیتا کرد و گفت:
- شوالیه همیشه برای معرفی منو جون به لب می کنه ... من راسل هستم ... و از طرف شوالیه های مشرق زمین به اینجا میام و از طرف اونا برای شوالیه پیغام میارم .

آنیتا همانطور خیره به راسل ایستاده و در حالت بهت زدگی مانده بود . اما پس از لحظاتی با صدای سرفه های عمدی شوالیه به خود آمد و گفت :
- امم ... منم آنیتائم ... از یارای قدیمی قلعه و شوالیه ... ولی من شما رو تا حالا ندیده بودم .
راسل نگاهی به شوالیه انداخت و سپس دوباره سرش را به طرف آنیتا چرخاند و گفت :
- پس بهتون نگفته ... من همیشه وقتی شوالیه تنها بود پیشش میومدم ... ولی ایندفعه دیگه مجال انتظار نبود ... باید زودتر پیغام رو می رسوندم .

شوالیه کف دستهایش را به هم کوبید و با حالتی جدی گفت :
- خب حالا که با هم آشنا شدید ، این پیغام مهم چیه که به خاطرش تو خودتو به آنیتا نشون دادی ؟
راسل به طرف شوالیه برگشت و در حالی که با دست ، موهایش را از روی پیشانیش کنار می زد گفت :
- شوالیه های شرق از من خواستن هر چه سریعتر تو رو نزدشون ببرم ... می خوان یه جلسه فوری تشکیل بدن و تو حتما باید باشی .
شوالیه : اما چرا با این عجله ؟ ... یعنی مسئله انقدر مهمه ؟
راسل : به من هم هیچی نگفتن ... برای فهمیدنش بهتره هر چه سریعتر راه بیفتیم .
..........................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: شنبه 29 مهر 1385 14:12
نمایش جزئیات
آفلاین
در ورای دیوارهای مستحکم قلعه، بر سنگهای هزار ساله دیوار پشتی، پسرکی تکیه داده بود و آوایی دلنشین با خود زمزمه می کرد...چشم به سپیده ای دوخته بود که از بالین ابرها بیرون می آمد و گیتی به چشمش روشن می گشت. پسرک ردای ساده ای داشت، ساده چون گل سرخی که نه چندان دور از او روییده بود. در چشمان سبز زنگش چیز غریبی موج می زد....چیزی که از اصالت جاویدان او خبر میداد...

شوالیه و آنیتا، بیخبر از اتفاقاتی که بیرون دژ مستحکمشان افتاده بود، شاد و خوش در اتاق رزم سیر می کردند. شوالیه وسایل رزم وسطایی را نشانش می داد و آنیتا جذب زره نیم تنه ای شده بود که در گذر سالها بر دیوار آویخته بود.شوالیه گفت:

_ بس کن آنیتا، به اندازه کافی نگاش کردی. ما باید به ماموریتمون برسیم!

آنیتا گفت:

_ماموریت! یادم نبود...جنگلهای گریفینز رو میگی!؟

شوالیه بی هیچ حرفی از اتاق خارج شد. آنیتا به دنبالش روانه گشت تا بلکه جوابش را بگیرد....آخرین باری که حرف از ماموریت زده بودند، 4 سال پیش بود.

شوالیه با سکوت مرموزی که داشت، آنیتا را به دنبال خود از قلعه بیرون کشید. قلعه در برابر دیدگان دشت، ثانیه ای ظاهر شد و بی فوت وقت، دوباره از چشمها پر کشید.

اولین چیزی که آنیتا دید، پسرک بود که بر دیوار نامرئی تکیه داده بود. پسرک نیز با دیدن آنها از جایش برخاست. طره موی سیاهش را از صورتش کنار زد و گفت:

_ سلام دلاوران! به قاصد شوالیه های شرق خوش آمد بگید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/7/29 14:19:52
[b][font=Arial]«I am not worried, Harry,» 
said Dumbledore
, his voice a little stronger despite
the freezing water
. «I am with you.»[/font]  [/b]
Re: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: یکشنبه 26 شهریور 1385 11:47
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو



هر دو با چشمانی آکنده از حرف و خاطره به یکدیگر مینگریستند!... سکوته مبهمی فاصله ی بینشان را پر کرده بود ، آنیتا تکانی به ردای آبی نفتی خود که با قیطون کاریهایی زیبا تزیین شده بود داد و بعد از ادای احترام به شوالیه سفید ، آماده ی نبردی نه چندان سترگ که بیشتر شبیه به آزمونه قدرت بود شدند!

خورشید عالم تاب پرتوهای خویش را بر دشت و دمن تابیده بود ، حتی باریکه ی نوری از پنجره ی تالار ما بین آن دو قرار داشت ، مانند داوری با تجربه!... که میدانست چه کسانی از این زمین را در برابر هم قرار گرفتند تا بار دیگر سپیدی را بر همه جا حکمفرما گردانند!
اشعه ی نور کم رنگ شد ، آنیتا و شوالیه ی سفید در یافتند اکنون وقتش فرا رسیده است!
ملکه ی طبیعت چرخی 45 درجه زد و فریاد زد:
-اکسپلیارموس
اما این وردی نبود که شوالیه ی مشکی پوش با آن خلع صلاح شود ، اینبار شوالیه با صدای رسا تری فریاد زد:
- پتریفیکوس توتالوس
آنیتا خنده ای از سر مستی سر داد و گفت:
- اینا ورد های خیلی ابتدایی هستن بیا مرحله ی بعدی رو اجرا کنیم دوست عزیز!
شوالیه سرش را به علامت تایید تکان داد و موهایش را که با هر حرکت سرش به پروازر در میآمدند از پشت بست و گارد گرفت و چوبدستی خود را تکان داد ، گویا در حال کشیدن چیزی ماءورای فهم باشد کشید و به آرامی و سپس بلند گفت:
- اِفدرا نوادندسیز!
نور نقره ای رنگه غلیظی همراه با غباری بی رنگ از چوبدستی شوالیه خارج شد و به صورت مارپیچ به سمت آنیتا که با چهره ای درهم با وی مینگریست حرکت میکرد ، چند ثانیه سپری شد و آنیتا با هر طلسمی که در ذهن داشت میخواست مانع ورد شود اما نمیتوانست ، نور نقره ای سراپای آنیتا را احاطه کرد بود ، چه اتفاقی در حال وقوع بود ، آیا شوالیه دوست قدیمی خود را مصدوم میکرد ؟؟

- وااااااااای شوالیه ، تو واقعا محشری دختر!
نورها کمرنگ شدند و آنیتا در حالی که گلهای زر و بنفشه مانند تاجی روی سرش حلقه زده بود و روی انگشتانش گلهای پیچک روییده بود ظاهر شد!
شوالیه چشمکی زد و در حالی که دستانش را باز کرده بود به سمت آنیتا رفت و آنها همدیگر را در آغوش کشیدند!
آنیتا که لبخند از چهره اش محو نمیشد گفت:
-من باید این کار رو میکردم !

زمان مثل برق و باد در حال سپری میشد ، خورشید در وسط آسمان خودنمایی میکرد ، پرندگان با شادی آواز سرمیداند و چمن ها و درختان همراه با نسیمه ملایمی که در حال وزیدن بود به این سو و آن سو حرکت میکردند ،و از گرده های آبی که از سوی رودخانه ی در هوا پخش شده بود سیراب میشدند!

شوالیه در حالی که کنار آنیتا روی میز طویلی در تالار اصلی قلعه نشسته بود گفت:
- وقتش رسیده تا دوباره کارمونو شروع کنیم ، ببینم کمکم میکنی؟؟
در همین حال آنیتا شربتی سرخ رنگ را در جام ریخت و گفت:
- با کمال میل!... از همین امروز شروع میکنیم!!
چو:اوهوم!

------------------------------------
wOW...خیلی با داستانش حال کردم، منم هستما!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در 1385/6/26 13:41:06
ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در 1385/6/26 19:01:02
ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در 1385/6/26 20:18:49
Re: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: جمعه 24 شهریور 1385 16:10
نمایش جزئیات
آفلاین
گویا صدها سال است که قلعه میهمان تنهاییست. تارهای عنکبوت بر کنج دیوارها و وسائل خاک گرفته، از آن حکایت داشت که قلعه به فراموشی سپرده شده است.
شوالیه، با گامهای استوارش به سوی تالار مشاوره، جایی که زمانی تصمیم هایی بزرگ برای جنگها می کشیدند، به حرکت افتاد. صدای قدم های سنگین او در سرسرا میپیچید.
به در بزرگ تالار رسید، دستش را به ارامی بر روی در گذاشت و در مثل همیشه، آرام و بی صدا باز شد.
با باز شدن در، ذرات گرد و خاک در پرتوهای مورب خورشید که مثل همیشه بر روی میز طویل مشاوره افتاده بودند، به رقص و پایکوبی پرداختند. چراکه بارگشت دوباره ی شوالیه، خبر از روزگار خوش گذشته را می داد.
لبخندی بر کنج لبهای شوالیه منزل گزید. آرام و بدون هیچ عجله ای به آن سوی تالار پای نهاد و بر سریر قدرت نشست. سریری که یاد آور قد رت او و یارانش بود.
---
احساس میکرد که شوالیه بازگشته است. از جایش برخاست و پنجره را باز کرد، شاید واقعا خبری بود!
عطر خوش نسیم صبحگاهی، به او آرامش می داد. نفس عمیقی کشید و با دقت به منظره ی روبروی خود نگریست. هنوز محو این صحنه ی زیبا بود که به ناگاه باد تندی وزید.
اخمی کرد و سرش را کج کرد، اما زوزه ی باد، چیزی را به او می گفت که باعث شد خوشحالی در نگاهش موج بزند؛ چیزی که سالها بود منتظر شنیدنش بود.
آری! حسش به او درست میگفت، شوالیه سپید واقعا بازگشته بود!
---
پسرک از دیدن آن منظره آنچنان تعجب کرده بود که نایستاد تا شاهد حضور فرد غریب دیگری در آنجا باشد.

دختری سیاه پوش، قدم زنان به سمت قلعه می آمد. اما شنل مشکی و گیسوان به رنگ شبش، در هوا چنان موج میخوردند که گویی سوار بر مرکب باد بود.
لحظه ای نگذشته بود که به قلعه رسید. می دانست که مثل همیشه قلعه ای زیبا در پس ان قلعه ی دروغین بود.

دختر چشمانش را بست و با قدرت فریاد زد:
_ ای شوالیه ی سپید!... آیا میخواهی افتخار دوئل با من را داشته باشی؟!
صدایی مهربان، اما محکم از پس قلعه برآمد که میگفت:
_ کیستی که به خود جرئت طلبیدن من، به دوئل را داده ای؟!
دختر لبخندی زد، دستش را در هوا چرخشی داد و فریاد زد:
_ من، ملکه ی طبیعت!
و دستش را با شتاب به سمت قلعه تکان داد و طوفان کوچکی بر در قلعه خود که صدای آن بر تن دشت، لرزه انداخت.
ناگهان در باز شد و شوالیه ی شپید در آستانه ی آن ظاهر شد و با لبخند گفت:
_ منتظرت بودم، آنیتا! آیا هنوز هم می توانی مرا به ستوه آوری؟!
آنیتا نگاهی به شوالیه انداخت و تنها به تعظیمی بسنده کرد.
---------
ببخشید اگه یه کم بد شد! چون گفته بودی کوتاه بنویسم، کوتاه شد دیگه! برای همین توصیف جنگش رو یکی دیگه بنویسه! عناصر چهار گانه ی طبیعت دست منه و این میتونه خیلی کمکم کنه!
راستی فکر کنم زیادی دیالوگاش حماسی شدن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
قلعه روشنایی-بازگشت شوالیه سفید
ارسال شده در: دوشنبه 20 شهریور 1385 22:10
نمایش جزئیات
آفلاین
! اگه ممکنه اون "عضویت" رو از عنوان تاپیک بردارین بی زحمت!
_______________________

شب بود. آسمان تاریک، بار دیگر میزبان قرص نقره فام ماه شده بود. ستارها گاه و بیگاه پدیدار میشدند و چشمک کم نوری به صحرای برهوت و بی آب و علف می زدند. جانداران کم پیدای صحرا همه خواب بودند...خواب خواب...و چنین بود که هیچ جانوری نزدیک شدن پرشتاب اسب بادپا را حس نکرد، و چشم هیچ انسانی چاک چاک شدن بیرحمانه صحرا را ندید...


صبح نزدیک شده بود. نسیم خنک شب، ساعتها بر سوار زره پوش وزیده بود، و حالا خورشید داشت بالا می آمد. اسب تمام شب را چهارنعل تاخته بود و نیاز به استراحت داشت. کنار چشمه کم آبی، سوار از اسب پیاده شد. در حالی که دست بر یال سپید اسب می کشید، گفت:
_ آه الادان، دیگه چیزی نمونده. صحرا داره تموم میشه...و از این به بعد در دشت سرسبز خواهیم تاخت.
اسب را نوزاش محبت آمیزی کرد و هردو از آّب گوارا نوشیدند و سوار آبی به صورتش زد. چیزی نگذشته بود که هردو دوباره قوی و سرحال، آماده تاخت بی پایان در صحرا بودند.


چند ساعتی از طلوع خورشید نگذشته بود که در افق دور، گرد و خاکی به هوا خاست. پسرک سحرخیزی که در دشت پرگل ملانیر قدم میزد، از افکار خود بیرون آمد و به دوردستها چشم دوخت. چشمانش را تنگ کرد، آن روزها دیدن یک اسب، آن هم اسب سفید در صحرا شگفت انگیز بود، چه برسد به سواری پوشیده از زره بر آن!!
سوار به طرف قلعه قدیمی در نزدیکی کوه سرنادو می تاخت. پسرک او را با نگاهش تعقیب کرد، منتظر بود که سوار از قلعه بگذرد و پیش رود، اما او نه چندان دورتر از قلعه توقف کرد.

و چند لحظه بعد، اسب سپید روی دوپایش برخاست و شیهه کشید، شیهه ای تا دوردستهای آن سرزمین، که یارانش را از خواب خوش بیدار کرد و به سوی خود خواند. و در برابر دیدگان حیرت زده پسرک، قلعه ای بزرگتر، و با شکوهتر در جلوی اسب پدیدار شد. اسب شیهه ای دیگر سرداد، و سوارش را با خود به داخل قلعه تازه پدیدار شده برد، و لحظه ای بعد، قلعه از دیدگان ناپدید گشت، و پسرک حیران را به حال خود گذاشت.


-----------------
خوب، به سلامتی قلعه دوباره راه میفته! پستها به سبک جدی زده میشن ! افرادی که آشنایی قبلیی با قلعه روشنایی ندارن، من براشون یه توضیح کوچولو میدم، ولی برای اطلاعات بیشتر برن پستهای قبلی رو بخونن!
قلعه روشنایی در واقع مکانی بوده برای تجمع افراد سفید.در واقع یه محفل ققنوس دیگه. این قلعه از دید بقیه مخفی هست و فقط در صورتی برای شخص دیده میشه که اون شخص در قلعه دوئل(همین قلعه ای که پسرک بالایی میتونست ببینه و بعد کنارش یه قلعه دیگه ظاهر شد.) یه مبارزه با شوالیه سفید یا نماینده ای از اون کرده باشه. که در صورت اینکه خوب عمل کنه، شوالیه که رازدار قلعه هست، قلعه رو برای اون فرد قابل دیدن میکنه.

سعی کنید کوتاه پست بزنین، و پاراگراف بندی رو هم رعایت کنین. اینجوری پست جذابتر میشه و علاقه به خوندنش بیشتر! من خودم شخصا اگه پست خیلی طولانی باشه یا پاراگراف بندی درست حسابی نداشته باشه خوندنم نمیاد!

لطفا برای شخصیتها، از اعضای سایت استفاده کنین...اینجوری خیلی قشنگتره، البته به جز موارد خاص!

یاران قلعه پراکنده شدن، و این وظیفه شماست که با رولهاتون واسه قلعه چند تا یار جور کنید! سعی کنید فردی مثل دامبلدور کمتر درگیر این قضیه باشه!

من از ناظرا خواهش میکنم که بذارن تو این تاپیک افر اد دیگه ای غیر از محفل هم پست بزنن! حالا اختیار با خودتونه و من نظر شمارو قبول دارم!

هر چند وقت یه بار یدونه خلاصه داستان میزنیم تا مجبور نباشیم واسه یه موضوع کل پستارو بخونیم!

خوب دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه....از تمام یاران قبلی قلعه هم خواهش میکنم پست بزنن! من میمیرم واسه پستای شما! بازم منتظر یاران جدید قلعه هستیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/6/20 22:16:41
[b][font=Arial]«I am not worried, Harry,» 
said Dumbledore
, his voice a little stronger despite
the freezing water
. «I am with you.»[/font]  [/b]
Re: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: دوشنبه 20 شهریور 1385 18:02
نمایش جزئیات
آفلاین
روزی از روزی کارداک دیربون می ره یه رروز نامه می خره روی جلد اون نوشته بود محفل ققنوس عضو می پزیرد اگر طالب هستید
به شماره تلفن 666 زنگ بزنید

او هم زنگ زد وغیره


خسته نباشی استاد!
ولی زمان عضو گیری تموم شده و الانم این تاپیک به این دلیل باز شده تا پست های جدی توش بخوره!

جسی پاتر
- ناظر محفل-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در 1385/6/20 21:27:02
ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در 1385/6/20 23:07:37
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: قلعه ي روشنايي!(عضويت)
ارسال شده در: پنجشنبه 9 شهریور 1385 07:02
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام دوست

با سلام خدمت شما....
از همه ي افرادي كه براي عضويت پست زدن ممنونم ولي همون طور كه گفتم ما تعداد محدودي رو تاييد ميكنيم...از بين افرادي كه پست زدن و در خواست داده بودن افراد زير تاييد شدن و عضو محفل ققنوس به شمار ميروند...

1_ دارن اولیور فلامل
2_ رونان
3_فرانک لانگ باتم
4_ پروفسور اسپروات
5_فرد ویزلی
6_ آرماندو دیپ

اين افراد لطفا تا نقد كردن پستشون در زير پستاشون لطفا صبر نمايند و حركتي انجام ندهند....آن افرادي هم كه تاييد نشدن پستشون نقد ميشه تا متوجه اشتباهاتشون بشن و براي دوره ي بعد آماده تر بشن....

ممنون
استرجس پادمور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در 1385/6/11 20:08:10
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: قلعه ي روشنايي!(عضويت)
ارسال شده در: چهارشنبه 8 شهریور 1385 09:49
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام دوست

سلام بر شما
تاپيك قفل شد...نتايج و افراد تاييد شده هم به زودي اعلام ميشه!!!

ممنون
استرجس پادمور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: قلعه ي روشنايي!(عضويت)
ارسال شده در: دوشنبه 6 شهریور 1385 20:10
نمایش جزئیات
آفلاین
پس از پياده روي فراوان در ميان شاخه هاي تيز و برنده كه حاصل آن چند خراش سطحي و عميق بر روي صورت بچه ها بود ناگهان صدا ي امواج خروشان دريا به گوش جسيكا خورد.جسيكا كه ظاهرا اولين نفري بود كه صداي دريا را مي شنيد در حالي كه مشغول خوردن شكلات بود با دهان و پر و هراسان گفت:
بچههصداي درياميشنيد؟
استرجس كه از طرز حرف زدن جسيكا خنده اش گرفته بود گفت:جسي چيزي گفتي؟
جسي با آخرين سرعتي كه مي توانست شكلاتش را قورت داد.و تكرار كرد:
صداي دريا رو مي شنويد.
با گفتن اين جمله همه از حركت ايستادند و گوش دادند.پس از آنكه جهت صدا شناسايي شد همگي با سرعت به راه افتادند.پس از نيم ساعت حركت ، پهناي بيكران و آبي درياي مگنوليس در حالي كه امواج آن با صداي دلنشين خود پهناي ساحل را خيس مي كرد و شن و ماسه ها ي آن را با خود مي برد در مقابل چشمان خسته ولي تواناي اعضاي محفل پديدار شد.
آنيتا كه سرازپا نمي شناخت با خوشحالي گفت:رسيديم.اينجا درياي مگنوليسه.
كم كم ديگر آفتاب در حال غروب كردن بود و بچه ها در حالي كه بر روي شن و ماسه ها ي ساحل نشسته بودند و صداي امواج دريا گوش هاي آنها را نوازش مي داد ، با چشماني خيره به اين منظره ي زيبا و الهي كه هر روز در افق هاي دور دست آسمان تشكيل مي شد نگاه مي كردند.استرجس در حالي كه خستگي از چشمانش مي باريد گفت:امشبو اينجا استراحت مي كنيم و فردا به جستجو ادامه مي ديم.
و چشمان خسته ي بچه ها در حالي كه در درون كيسه هاي خواب خود دراز كشيده بودند به آرامي بسته شد.
_پاشين ديگه صبح شده.زودباشين تنبلا.
اين صداي مالي ويزلي بود كه مانند هر روز صبح سرحال و شاداب آنها را از خواب بيدار مي كرد.
رون در حالي كه خميازه مي كشيد گفت:مامان من مي خوام بخابم.
خانم ويزلي كه داشت كمكم عصباني مي شد گفت:زود باش رون همين الانشم خيلي دير شده.
همگي بعد از صبحانه كه چند دقيقه اي بيشتر طول نكشيد آماده ي حركت شدند.پس از يكساعت پياده روي بدون وقفه سرانجام غار بزرگي در جلوي چشمان همه پديدار شد كه قطر دهانه ي آن به بيش از سه متر مي رسيد.
همگي با فرمان استرجس به طرف غار حركت كردند.هيچ يك از آنها حتي كوچكترين ترسي براي مقابله با آنچه كه در پيش بود نداشتند و قدمهاي استوار و حالت چهره آنها به خوبي بيانگر اين مطلب بود.
دهانه ي غار پوشيده از تارهاي عنكبوت بود ولي جاي پاهايي كه تازه به نظر مي رسيدند نشان از ورود كسي به درون آن غار مخوف و ترسناك مي داد.
كمي جلوتر رفتند و همه ي آنها با منظره ي عجيبي كه هيچ يك انتظار آن را نداشتند روبرو شدند.يك غول غارنشين بسيار بزرگ در حالي كه خرناس مي كشيد چماق بدست بر روي زمين خوابيده بود و لبخند ابلهانه اي بر لب داشت.كمي آن طرف تر پيكر بيهوش دامبلدور در حالي كه خون سرخ رنگي از لبانش جاري بود با طناب بسته شده بود.
.................................................................................................
خارج از رول:
1.ببخشيد كه هيجان نداشت مجبور بودم داستان رو خيلي پيش ببرم.
2.چون طنز نويسي زياد بلد نيستم جدي نوشتم البته با اجازه ي ناظران عزيز.
3.من تا اومدم بپستم ديدم ليو عزيز پستيدن مال من زياد بي ربط نيست ولي ببخشيد كه ربطي به نامه ي دامبلدور نداره يعني بچه ها بدون نامه درياچه رو پيدا مي كنن.

4.و اما مطلب چهارم ليو عزيز من اسمي از اعضايي كه تا حالا پستيدن تو پستم نياوردم(البته به غير از رون)در نتيجه اسم شما هم تو پستم نيست تا بخوام اونو اشتباه بنويسم فقط در قسمت خارج از رول اسم شما رو آوردم كه فكر نمي كنم درست يا غلط نوشتن ام شما زياد مهم باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دارن الیور فلامل در 1385/6/7 18:33:40
ویرایش شده توسط دارن الیور فلامل در 1385/6/7 18:37:41
ویرایش شده توسط دارن الیور فلامل در 1385/6/7 18:45:16
ویرایش شده توسط دارن الیور فلامل در 1385/6/7 18:50:57
[i][size=small][color=3333CC]هيچ وقت نگوييد كه اي كاش زندگي بهتر �

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.