هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۱۷:۰۱ شنبه ۱ دی ۱۳۹۷
#2

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۶:۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5684
آفلاین
چند روزی از سفید کردن بچه مرگخوار گذشته بود و بارگاه مرلین کاملا خالی به نظر می رسید.
دلیلش این نبود که ملت از مراجع به مرلین وحشت داشتند...چون مرلین به خوبی قضیه را ماستمالی کرده بود!
دلیلش این هم نبود که ملت کلا آرزو یا مشکلی نداشتند...خیلی هم داشتند.

دلیلش چیز دیگری بود!

مرلین روی تخت پادشاهی اش بصورت افقی لم داده بود. در بارگاه باز شد و عصای مرلین سرش را داخل بارگاه کرد.
-شدن چهل و سه نفر...هنوزم وقت ندم بهشون؟ بگم سرت شلوغه؟

مرلین که چرتش پاره شده بود از جا پرید.
-آره...آره...خیلی کار دارم. سرم خیلی شلوغه...مگه نمی بینی؟

عصا، عصا بود...ولی با وجود عصا بودن هم می توانست ببیند که سر مرلین ذره ای شلوغ نیست! برای همین سعی کرد نقش یک منشی خوب را بازی کند.
-بذار یه نفر بیاد تو...اینجوری کم کم اعتمادشون رو نسبت بهت از دست می دنا. همین چند دقیقه پیش یکی سعی کرد به زور وارد بشه، مجبور شدم بزنمش!

مرلین سرش را خاراند.
-بزنیش؟

-آره دیگه...عصا هستم...خوب بلدم بزنم. ولی باز از رو نمی رفت. هی سعی می کرد ازم رد بشه و اوخ...این دیگه چیه؟

دستی عصا را گرفت و به سختی از جلوی در کنار زد.

مرلین سریعا از جا بلند شد و سعی کردن با ابهت به نظر برسد. اولین مراجعه کننده اش به زور هم که شده وارد شده بود. لبخندی زد.
-بیا تو فرزند...بیا ببینم چه مشکل یا آرزویی داری...


gelsennaneesriorabeckmitgidib


بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۰:۳۰ دوشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۷
#1

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۳۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
سوژه جدید

- سه... دو... یک... . مبارک باشه!
دیانا همزمان با تبریک، برف شادی سیاه رنگی را به سمت جمعیت حاضر مرگخواران اسپری کرد. مرگخواران نیز همزمان با این اتفاق، انواع ترقه های موجود را ترکانده و به شادی و خوشحالی پرداختند. لرد ولدمورت با دیدن این صحنه اندکی مکث کرد. با خود فکر می کرد این ها که این همه حقوق بالایی دارند می توانند همیشه در حال خوش گذرانی باشند، پس چرا به گونه ای رفتار می کنند که انگار اولین باری است که به جشنی دعوت شده اند...

- ارباب، تریبون حاضره. می تونین سخنرانی تون رو شروع بکنین.

دیانا با گفتن این حرف، رشته افکار اربابش را پاره کرد، درست چند لحظه قبل از اینکه لرد سیاه به این نتیجه برسد که با اینکه مرگخوارها حقوق بالایی دارند، اما صرفا دارند و چیزی نمی گیرند! لرد پشت تریبون رفت و گلویش را صاف کرد و گفت:
- یاران ما... اوهوم، منظورمون اینه که مرگخواران ما! ما قوی تر از اونی هستیم که یار بخوایم، برای همین شما مرگخوارانمون هستین.

ملت مرگخوار که شیفته وجاهت و زیبایی کلام اربابشان شده بودند، سرشان را به نشانه تایید تکان دادند.
- صحیح است ارباب.
- چه زیبا گفتند ارباب... .
- همینطور دُرّ بیفشانید ارباب!
-
لرد سری تکان داد و گفت:
- همونطوری که داشتیم می فرمودیم... مرگخواران ما! امروز همگی اینجا جمع شدیم تا بازگشایی اولین شعبه و همچنین مهمترین شعبه بارگاه ملکوتی رو جشن بگیریم. البته شما جشن میگیرین. این چیزا برای ما عادیه. صبح تا شب هی از بانک ها و موسسات مالی و اعتباری میخوان بیان اینجا شعبه بزنن.
لرد ولدمورت چند لحظه ای مکث کرد تا از تاثیر خفن بودنش را در مرگخواران ببیند و لذت ببرد. سپس ادامه داد:
- مرلین خودش همینجاست. ما بهش اجازه میدیم تا حرف هایی که قرار بود بزنیم رو خودشون کشف بکنن و به شما بگن. مطمئنیم که از پس این ماموریت خطیر...
- عه ارباب ماموریت؟
- کجا بریم ارباب؟
- بچه ها بیایین ماموریت!
- ساکت باشین!

مرگخوار ها با دیدن چهره اربابشان، ماست ها را کیسه کردند و همگی در آرزوی به دست آوردن کره حیوانی طبیعی و نه از سر ترس، به خود لرزیدند.
- با این وضعیتی که شما دارین؛ ما دیگه حرفی نداریم. مرلین، این افتخار رو به شما میدیم که جایی بایستید که ما ایستاده بودیم.
لرد سیاه لبخند دلبرانه ای زد و به مرلین اشاره کرد. مرلین نیز با خوشحالی خود را به اربابش رساند و بعد از اینکه با او دست داد، به سمت مرگخوار ها برگشت و گفت:
- مفتخرم که به حضورتون اعلام بکنم که شعبه خانه ی ریدل های بارگاه ملکوتی...

قبل از اینکه مرلین بتواند جمله اش را تمام کند، صدای جیغی از یکی از مرگخواران مونث بلند شد. مرگخوار بچه ای که اولین بار بود برف سیاه رنگ میدید، با ذوق به سمت برف ها رفته بود و از آنجایی که هنوز آب نشده بود، مقداری از آن را برداشته بود و برای امتحان کردنش، آن را در دهانش گذاشته بود. اما با توجه به طلسم سیاهی که در آن برف های شادی به کار رفته بود، مرگخواربچه الان کاملا سیاه رنگ شده بود و هیچ تفاوتی با ذغال خاموش توی شومینه نداشت!

- تو رو مرلین کمکم کنین... بچه م چرا اینطوری شده؟ درستش بکنین... دوباره رنگشو سفید بکنین! اینطوری کسی زن بچه م نمیشه!

پیامبر درست لحظه ای که اسمش را شنید، به جلو پرید و دیگر کاری نداشت که مادر بچه چه چیزی می خواست. تنها کلمات مرلین، کمک و سفید برای او بس بود تا اراده ای بکند و اوضاع را سر و سامان بدهد.
- برید کنار... ما همین الان دعای این مادر رو برآورده می کنیم!

مرلین دستانش را به دو طرف باز کرد و زیر لب چیزی را زمزمه کرد. ناگهان نوری تمام محیط اطراف بچه را فراگرفت. مرگخواران از شدت نور چشمانشان را بستند و منتظر شدند تا تمام شود. چند لحظه بعد، همه چیز به حالت قبل خود برگشته بود و وقتی میگوییم به حالت قبل، یعنی دقیقا به حالت قبل برگشته بود!

- پس چرا بچه م هنوز سیاهه؟
- مامان؟
- جانِ مامان عزیزم؟
- اینجا چیکار میکنم من؟
- اینجا خونه مونه پسرم... . خونه ریدل ها! یادت رفته؟
- نه مامان... یادم نرفته! میدونم کجاییم دقیقا. ولی اینجا جای من نیست. بین این همه پلیدی و زشتی و تاریکی و وحشت... من میخوام جایی برم که از این چیزا خبری نباشه! میخوام برم یه جایی که فقط سفیدی و روشنایی و حس های خوب باشه... . آره مامان! من می خوام برم محفلی بشم!

مرگخوار-محفلی بچه این حرف را زد و سوپرمن وارانه به افق خیره شد. اما کسی به ژست او کوچکترین توجهی نداشت. همه نگاه ها به سمت مرلین چرخیده بود.
- ام... چیزه...

==================================

سوژه های این تاپیک دقیقا یه چیزی تو همین مایه ها قراره باشه... مرلین بعد از مدت ها برگشته و پیر فرتوت شده. شعبه بارگاه ملکوتی رو تو خانه ریدل ها زده و اونجا رو اجاره کرده. مرلین تو اینجا آرزوهای مردم رو برآورده می کنه ( یه نمونه ش رو بالا دیدین ) آیه نازل میکنه، با لرد ساخت و پاخت می کنه تا از مرگخوارها کار بکشن و هزار جور کار دیگه. تخیلاتتون رو آزاد بذارین و تعریف کنین که چه اتفاقی قراره بیفته. آیا مرلین میتونه این دست گلی که به آب داده رو درست کنه یا دیگه هیچ راه برگشتی نیست؟ همه چیز با شماست!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.