هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۲۱:۴۲ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۲
#17

مینروا مک گونگالold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۹ پنجشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۱:۵۹ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۲
از کلاس تغییرشکل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 116
آفلاین
ریگولوس که از ترس اینکه دوباره به اون اتاق برگردد از ترس داشت ناخوناش را میجویید به هری گفت:می خوای چه کار کنی.
هری گفت:اگر من تو را فراری بدم الستور من را می کوشه فکر کنم پشیمون شدم باید برگردونم تو را به اتاق.
ریگولوس که کم مونده بود رو پای هری بیوفته گفت: خواهش میکنم من را به اون اتاق برنگردون.
هری که دلش برای ریگولوس سوخته بود گفت:نمی تونم
ناگهان الستور برای خوردن آب وارد آشپزخانه شد.
هری و ریگولوس:
الستور گفت:هری ماموریتی برات دارم این مرگخوار را ببر بزار جلوی خانه ریدل دیگه کم مونده بمیره یک مرگخوار جدید پیدا کردم فردا بیا و در جلسه جدید اتاق خون شرکت کن؟
هری پرسید:حالا این مرگخوار جدید کی هست؟
الستور گفت:فردا می فهمی.


ویرایش شده توسط مینروا مک گونگال در تاریخ ۱۳۹۲/۵/۲۶ ۲۲:۰۸:۱۶

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

نشان سازمان حمایت از ساحره ها =


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۹:۵۳ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۲
#16

الستور مودی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۸ پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۴:۱۵ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷
از دور مراقبتم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 337
آفلاین
آشپزخانه - اندر احوالات مودی

دوباره برگشت! برگشت دورانی که مرگخوارا شب رو نتونن با آرامش سر کنن! تا چند روز دیگه لرد هم امنیت نخواهد داشت!... اما بچه های خودمون... طلسم فرمان... اونا باید با رضایت قلبیشون اینکارو بکنن... من احتیاج به دستیار دارم، نه جن خونگی! چیکار باید بکنم؟!


مالی بی آنکه حرفی بزند در حالت :hyp: غذا را حاضر می کرد. بقیه هم همگی در همان حالت دور میز نشسته بودند. سکوت خانه را دربر گرفته بود. حتی صدای نفس هایشان هم بگوش نمی رسید. هوای خانه رو به خفگی می گذاشت و تنها فرد هوشیار حاضر درحالی که درفکری عمیق فرو رفته بود، مدام خواب آلود تر می شد. چشم جادییش تکان نمی خورد و چشم دیگرش هم کم کم داشت بسته می شد.

- هییـــــــی!

خواب آلودگی او به حدی رسیده بود که در عین هشیاری مداومش! متوجه سایه های روی دیوار نشد. و کم کم...

- خرررر پف! خرررررر پــــــــف!

اگر مودی بیدار بود می توانست دو شبح تیره را ببیند که به او نزدیک و نزدیکتر می شوند. کم کم صورت ریگولس که دستهایش را بالا گرفته بود معلوم شد. لحظاتی بعد هم هری که چوبدستی اش را مستقیم به سمت سر ریگولس گرفته بود نمایان شد.

هردو بیصدا وارد آشپزخانه شدند. ریگولس که از مودی چشم برنمی داشت، با صدایی که به زور به گوش هری می رسید گفت:

- اگه می خوای بهم کمک کنی باید چوبدستیمو بهم پس بدی دیگه!

- کمک کنم؟ من فقط می خوام به دوستام کمک...

اما هری با شنیدن صدای اهن اهنی از مودی ترجیح داد فعلا سکوت کند.

________________

پ. ن: خواب مودی سبکه!

پ.ن2: هشیاری مدوامو فراموش نکنید!


ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۲/۵/۲۴ ۱۹:۵۸:۴۴
ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۲/۵/۲۴ ۲۰:۰۳:۵۱

چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر کوچک شده

×××××

تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱:۰۵ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۲
#15

بیل ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۷ پنجشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۲:۲۰ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۲
از دنیای انتظار
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 165
آفلاین
مودی که رو به روی صندلی شکنجه شماره یک ریگولس نشسته بود با لذت به او که حال نه تنها مژه بلکه گوش هم نداشت نگاه کرد. لبخند رضایت مندانه ای زد.سپس زیرلب زمزمه کرد:
- کاش طلسم فرمان زود باطل نشه!

محفلی ها با دیدن شکنجه هایی که بر سر ریگولوس می آمد، لبخند زدن خالی را کنار گذاشتند و شروع کردند به کف زدن و سوت کشیدن و با هر نحوی که می توانستند، شادی خود را از صحنه ای که در برابرشان بود نشان دادند:
_ آفرین مودی، تو میتونی! کارت خیلی درسته!

_ انتقام ما رو ازش بگیر مودی!

_ باید بابت این اتفاق یه جشن درست و حسابی بگیریم!

مودی با دیدن ابراز احساسات محفلی ها، از قدرت طلسم فرمان خودش مطمئن شد و به سمت ریگولوس برگشت و لبخندی حاکی از پیروزی بر روی لبانش نقش بست! میدانست به تمام خواسته هایش خواهد رسید و دوباره تیره روزی را برای جادوگران سیاهی که اسیرش میشوند، به ارمغان خواهد آورد!

ریگولوس نگاهی حاکی از ناباوری به محفلی ها انداخت؛ نمیتوانست باور کند محفل ققنوس به این روز افتاده باشد و از شکنجه کردن اینگونه لذت ببرد! مطمئن بود که یک جای کار ایراد دارد، ولی نمیتوانست بفهمد کجا.
- محفلی ها هیچوقت از شکنجه کردن اینطوری خوشحال نمیشدند؛ نه تا وقتی که آلبوس دامبلدور بین اون ها بود! فکر کنم پرسی داره اساسی تر با اونها برخورد میکنه. اگه زنده موندم باید به ارباب بگم...

سر رشته ی افکار ریگولوس با فشاری که دستگاه شکنجه روی زانوانش می آورد، از هم گسیخت. بار دیگر آماده شد که شکنجه ی یاران روشنایی را تحمل کند!

ریگولوس نمیتوانست حدس بزند چند ساعت بود که آنجا حضور داشت؛ شکنجه گر هایش مدتی بود که از شکنجه کردن وی دست کشیده و رفته بودند ولی او هنوز نمیتواست از جایش تکان بخورد. مدتی به همان حال از صندلی شکنجه آویزان بود که تابش اولین شعاع نور سپیده دم از پنجره ی روبه رویش همزمان با صدای باز شدن درب اتاق، هوشیاری اش را به وی برگرداند:
- نه تو رو به مرلین؛ همین الان از شکنجه کردن من دست کشیدین! بی رحما!

- آروم باش! من نیومدم شکنجه ت بدم، اومدم زخمات رو خوب کنم، شاید از من خوشت نیاد، ولی مودی واقعی هرگز نفهمید قدرت من در مقابله با طلسم فرمان چقدره!

- پس چرا میخوای بهم کمک کنی پاتر؟

- چون نمیخوام محفلی ها اینطوری شکنجه کردن رو یاد بگیرن!


ویرایش شده توسط بیل ویزلی در تاریخ ۱۳۹۲/۵/۲۴ ۳:۳۰:۲۵

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده

فقط جادوگران است و کسانی که از درکش عاجز هستند!


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۶:۵۹ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۲
#14

دابی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۴ پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۸:۲۱:۱۱ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
از دوستان جانی مشکل توان بریدن!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 150
آفلاین
خلاصه:
الستور بعد از اختصاص دادن یکی از اتاق های محفل ققنوس به عنوان اتاق خون می خواد یکی از شجاع ترین محفلی ها رو به عنوان دستیار خودش برای شکنجه دادن مرگخوارها تعیین کنه. اما مشکل اینه که محفلی ها با فلسفه ی شکنجه مخالفن.
مودی و رون خیلی تلاش می کنند تا محفلی ها به شکنجه ی مرگخوار ها به خصوص ریگولس بلک که الان در محفل ققنوس نزد اون هاست راضی بشن و بفهمن با چه آدم خطرناکی طرف هستن و رضایت بدن تا از اتاق خون استفاده کنن. اما هیچکدوم از تلاش های مودی فایده نداره. محفلی ها به الستور مودی می گن شکنجه و آوردن مرگخوار توی خونه خلاف قوانین محفله و باید تمومش کنی. الستور مودی هم به شدت مظلوم شده و با هدف این که محفلی ها به استفاده از اتاق خون راضی شن، سخنرانی تاثیرگذاری رو نطق می کنه که شما برای تلاش های من ارزش قائل نیستین و هیشکی منو دوست نداره...
-------------------------------------------------

تمام محفلی ها در سالن خانه ی اجدادی بلک ها در میدان گریمولد ایستاده بودند و اشک در چشم های همه حلقه زده بود. مالی و هرمیون با دستمال های گردگیری چشم و بینی شان را پاک می کردند.اشک های رون، پرسی و ریموس هم قِل قِل پایین می ریخت و چاله ی پر از آب( اشک!) کوچکی زیر پایشان ایجاد کرده بود. در گوشه ای دیگر کریچر و دابی که دستکش ظرف شویی به رنگ های صورتی و زرد در دست داشتند همدیگر را بغل کرده و گریه ی سوزناکی را سر داده بودند! بر روی دیوار دم در، مادر سیریوس و ریگولس در تابلو گریه می کرد و مدام به سینه ی خود می کوبید و گفت:
- مودی بیچاره... چرا محفلی های ترسو حتی نمیان تو شکنجه دادن به تو کمک کنن؟آخه چرا....
ادامه ی جیغ های خانم بلک در صدای فین بلند رون گم شد.
مودی که از این همه تحت تاثیر دادن محفلی ها با سخنرانی اش تعجب کرده بود گفت:
- واقعا باور کردین...؟ منظورم اینه که...حالا دیدن من چه قدر حق دارم؟بیاین بریم این ریگولس رو شکنجه کنیم!
ریموس دستی به موهای خاکستری خود کشید و چشم هایش را پاک کرد. سپس گفت:
- الستور، درسته که تو کارهای خوب زیادی کردی و خیلی هم گناه داری و طفلی هستی! ولی همون طور که هرمیون گفت شکنجه خلاف قوانین محفله!
الستور که دیگر امیدوار شده بود محفلی ها را برای شکنجه دادن راضی کرده، ناگهان از خشم خون به صورتش دوید و با دستش اشاره ای به ریگولس کرد و گفت:
- پس این تکلیف این مرگخوار بــــیب! چی میشه؟! می دونین تا حالا چند نفرو کشته؟
رون گفت:
- اما پرفسور مودی.. کریچر می گفت ریگولس آدم خوبیه. اون آخر عمرش تلاش کرده که اسمشونبر رو نابود کنه.
همهمه ی محفلی ها در تایید حرف های رون پیچید.
مودی که رنگ صورتش کبود شده بود و از شدت خشم چشم جادویی اش داشت از جایش بیرون می پرید فریاد زد:
- پس باید بهش جایزه بدیم که اون همه آدم رو کشته؟!
مالی لبخندی زد و گفت:
- نه الستور عزیز.همون طور که آلبوس مرحوم می گفت، باید بهش عشق بورزیم. این جوری اون درس عبرت می گیره و از کارهای بدش پشیمون میشه...
مودی از عصبانیت دیوانه شد!
- شما ها اصن حرف تو کله تون نمی ره! ایمپریو آل!! گوش به فرمان همگی!
تمام محفلی ها:
صدای فریاد مودی در خانه پیچید:
- همه میریم به اتاق خون! همراه با این ریگولس!
همه ی محفلی ها از راه پله ی چوبی به سمت اتاق خون بالا رفتند.

اتاق خون
ریگولس روی صندلی ابداعی مودی نشسته بود. محفلی ها نیز با چهره هایی بی حالت در حالی که خون سرخ تمام سر و صورت و لباس هایشان را قرمز کرده بود دور تا دور مودی و ریگولس را احاطه کرده بودند. هرمیون دکمه ی نارنجی روی صندلی را فشار داد. چنگک هایی از بالای صندلی به سمت چشم های ریگولس پایین آمدند.پایین و پایین تر...
رون با صورتی بی حالت و چشم های بی فروغ گفت:
- کاش چنگک ها چشمشو از کاسه در بیاره!
مالی ویزلی حرفش را رد کرد و گفت:
- نه کاش یهو داغ شه و چشم هاش رو ذوب کنه!
چنگک ها به سمت مژه های ریگولس رفتند. آن ها را در قلاب هایشان گیر انداختند و دانه دانه آن ها را کندند!
ریگولس:
محفلی ها:
مودی که رو به روی صندلی شکنجه شماره یک ریگولس نشسته بود با لذت به او که حال نه تنها مژه بلکه گوش هم نداشت نگاه کرد. لبخند رضایت مندانه ای زد.سپس زیرلب زمزمه کرد:
- کاش طلسم فرمان زود باطل نشه!





پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۲۳:۲۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۲
#13

فلور دلاکورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۴ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۴:۰۵:۳۲ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1024
آفلاین
ریگولس پرسید:خب چیـه؟!چرا این کلی شدین؟!

-ریگول،می بینی چه قد قدر نشناسن؟فک کن من بیست و چهار ساعته با اینا وقت می گذرونم....

ریگولس با تاسف گفت:می بینم...!اخه قدرنشناسی در این حد؟!

مودی چشمانش را پاک کرد و گفت:هعـی زندگیه دیگه چه میشه کرد..نه زن و بچه داریم، نه چیزی زندگیمونو در راه محفل فدا کردیم اما آخرش انجوری باهامون رفتار میشه...!

-واقــعا که...حتی فک کن تو یه بار هم جونتو تو راه محفل فدا کردی!الآن شهید زنده به حساب میای..()اما باز اینا چه می کنن...

مودی که هنوز از روی دور حرف زدن برداشته نشده بود ادامه داد:دقیـقا!هر روز دستپخت مالـیو خوردن...!با پونصد تا ویزلی زندگی کردن..به طوری که حتی توی حمومـم دو سه تا از بچه هاشون می خوابن...اینه دستمزد من؟!آخه این عدالته؟!محفل ققنوس که این همه توش دم از عدالت میزنن اینه؟!فیدی و پاکیشون پس کجا رفته؟!جواب اینه همه تلاش من کو،کجاس؟! :vay:

ریگول پس از تمام شدن سخنرانی تاثیر گذار مودی به پشت او اشاره کرد و ابروهایش را تکان داد.

-درس حرف بزن بفهمم چی میگی! :|

ریگول زمزمه کرد:پشتتو نگا کن دهه!چرا بحث می کنی؟!

مودی برگشت و به محفلی هایی که تحت تاثیر سخنرانی اش اشک می ریختند خیره شد.


بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۲۰:۳۲ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۲
#12

الستور مودی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۸ پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۴:۱۵ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷
از دور مراقبتم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 337
آفلاین

میگم باید سوژه رو... سوژه؟ سوژه؟!... :worry: سوژه کجایی؟!... :worry: بهمین زودی شهیدش کردین؟ ســــــــــوژه کجایی؟

________________________________________________________



- بس کنین دیگه!

این فریاد هرمیون بود که که همه را از جا پراند و فیلم هندی را متوقف کرد. هرمیون وقتی دید که توجه بقیه نسبت به او فراتر از حد انتظارش است، با ذوق ادامه داد:

- الستور، باید تمومش کنی! تو یه اتاق باز کردی که توش اعمالی انجام میگیره که خلاف قوانین محفله! یه مرگخوار و آوردی تو خونه که بازم خلاف قوانین محفله، بدتر از اون، اون مرگخوارو عمدا آزاد کردی! اینطوری نمیشه الستور، باید تمومش کنی.

پس از سخنان های هرمیون، حرف هایی که شامل جملاتی چون «نچ نچ نچ، واقعا که!»، «الستور دیگه داره پیر میشه.»، «بهتره بگی دیگه داره میزنه به سرش...» و «خدا پدر هرمیونو بیامرزه( ) راحتمون کرد.» می شد، بین همه پیچید.

- تمومش کنم؟ میدونی چقدر برای گرفتن مجوز این اتاق زحمت کشیدم؟!

پرسی سینه اش را صاف کرد و پس از سرفه ی کوتاهی گفت:

- راستش تا اونجایی که من یادمه همچین تلاشی هم نکردی الستور.

مالی با صدای جیغ مانندی فریاد کشید:

- عذر بدتر از گناه!

با این حرف مالی و البته صورت های سرشار از مخالفت همه، مودی یک قدم بسمت عقب ورداشت و به مرگخوار نزدیکتر شد. متعاقب آن ریگولس از حالت سایلنت به ویبره تغییر حال داد و با صدای رررررررررررر روی صندلی شروع به لرزش کرد.

مودی با همان اشکی در چشم غیرجادوئیش حلقه زده بود، رو به پرسی کرد گفت:

- من که مرگخوار شکنجه میکنم برات بذارم برم؟

سپس رو کرد به ریموس و گفت:

- من که می خواستم حق قاتل زنتو بزارم کف دستش بذارم برم؟

اما قبل از اینکه ملت کاملا مطمئن شوند الستور خل شده، ریگولس بر ویبره اش غلبه کرد و گفت:

- می تونم یه اظهار نظری داشته باشم؟!

- ؟

- «اتاق خون ، در نگاه اول جالبه ولی هنوز نتونسته فلسفه ی وجودی شکنجه رو در محفل ققنوس حل کنه.»

ملت محفلی و مرگخوار و ماگل و فضایی و غیره:


چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر کوچک شده

×××××

تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۴:۳۰ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۲
#11

مینروا مک گونگالold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۹ پنجشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۱:۵۹ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۲
از کلاس تغییرشکل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 116
آفلاین
ناگهان مودی گفت: وایسا رون دارم به یک نتایجی میرسم ()بله فهمیدم!
رون که انگار رو ویبره بوداز ترس پرسید چی فهمیدی !؟
مودی گفت: مالی اسم ریگولوس تو رو یاد کسی نمی اندازه ؟
مالی وهمه ی محفلی ها که توفکر بودن گفتن نه .
ناگهان هرمیون داد زد فهمیدم وبه مودی رو کرد وگفت :اگر اشتباه نکنم این مرگخوار باید برادر سیریوس بلک باشه .R.A.B
این حرف هرمیون میان مرگخوار ها پچ پچ هایی راه انداخت.
ریگولوس داد زد تمامش کنید واسم اون خائن را پیش من نیارین اون نام خانوادگی ما را به ننگ کشیدومن هیچ وقت اورا نمی بخشم
ناگهان زنگ در به صدا در امد مالی در را باز کرد وسیریوس را پشت در دید که در دستانش پر از وسایل های عجیب وغریب بود او وارد اتاق خون شد و ریگلوس بلک را دید و فیلم هندی شروع شد.
همه داشتن به این صحنه نگاه میکردن
ریگولوس:
سیریوس: برادر
جماعت محفلی:
مودی و رون و هرمیون:


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

نشان سازمان حمایت از ساحره ها =


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۳:۰۱ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۲
#10

ریگولس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۵ یکشنبه ۵ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۲۵ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۲
از ما که گذشت، فقط درگذشتمان مانده!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 416
آفلاین
رون از وحشت اینکه باعث شده بود یک مرگخوار فرار کند ، به گریه افتاده بود. در همین حال ، مالی هرچه بیشتر بر سر مودی فریاد میزد :

_چطور فکر این رون ِ ناقص العقل ، رو قبول کردی و یه مرگخوار رو تو محفل ققنوس رها کردی که برای خودش بچرخه؟!

مودی که تا به حال خانم ویزلی را اینطور عصبانی ندیده بود ، یه قلپ از معجون همیشه همراهش سر کشید و گفت:

_مالی! مالی! اینقدر عصبانی نباش ! من خواستم به این رون کله هویجی ، فرصت خودنمایی نشون بدم... بلاخره باید به یه دردی بخورن این نسل جوون دیگه ! تازه من اون مرگخوار رو با طلسم گیج کنندگی ،گیجش کردم!:zogh:

در این وسط هرمیون که رون را دلداری میداد ، به عنوان دانای کل سعی در پاک کردن گندی شد که رون زده بود:

_ اگه مودی اون رو گیج کرده باشه ، یعنی اون عمل آگاهانه ای انجام نمیده... حالا خودتون رو بذارید جای کسی که به خونه اش برگشته چی کار میکنید؟ کجا میرید؟

ملت محفلی به حالت تفکر بسیار عمیقی فرو رفتند. هرمیون با حالت عاقل اندر سفیه به همه نگاهی کرد و گفت:

_معلومه! میرید اتاق خودتون!

ملت محفلی نتیجه ی هرمیون رو تایید کردند و به سمت اتاق ریگولس در طبقه ی دوم رفتند. مودی با خشانت تمام در اتاق ریگولس را با طلسم ترکاند:

_ماکزیمم منفجروس!

در اتاق شکست و ملت محفل چوبدست به دست وارد اتاق شدند و ریگولس را در حالی که در حال خوردن شکلات های برتی بانز شونصد سال پیش بود ، روی تختش پیدا کردند.



_______

(در اتاق خون)

_شترررررق!

مودی باعصای خودش به روی میزی کوبید که ریگولس پشت آن با غل و زنجیر بسته شده بود.

_که از اتاق خون فرار میکنی؟!

ریگولس که مشخصا دوباره ترسیده بود و اثر طلسم گیج کنندگی ش در حال از بین رفتن بود ، گفت:

_ بابا خودت منو و با اون پسره فرستادی که برم بیرون !

_شترررررق! ... سایلنسیو ! میدونم باهات چی کار کنم... از اونجا که ظاهرا محفلی ها هنوز برای اعمال شکنجه بر روی شما آدمخوارهای دنیای جادوگری آماده نشدن ، مجبورم خودم دست به کار بشم!

و نگاهی شیطانی به سمت شیشه ی آینه ای روی دیوار انداخت. با چشم بابا قوری اش میتونست چهره ی محفلی های نگران و کنجکاو رو ببینه! مودی فریاد زد:

_رون! بپر اون صندوقچه ی لولوخرخره ی من رو از اتاق فرماندهی کارآگاه های من بیار اینجا.

_


ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۲/۵/۱۷ ۱۳:۲۶:۵۳
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۲/۵/۱۷ ۱۳:۲۹:۵۳

اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر کوچک شده


Re: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۲۲:۰۱ سه شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۲
#9

پترووا پورسكوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۹ دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۱:۱۴ پنجشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 6
آفلاین

نقل قول:
جناب مودی جادویی ، من فک میکنم که اگر این مرگخوار رو کمی آزاد بذاریم تا بتونه آزاد بشه و بیاد تو خونه . بقیه محفلی ها میترسن و به این نتیجه میرسن که تنها راه کنترل مرگخوار ها شکنجه کردنشون هست .

من الان ساعت هاست دارم به معنی این عبارت فکر می کنم... خب یعنی چی؟ مگه مودی احمقه که مرگ خوارا رو آزاد بذاره؟ "مرگ خوار رو آزاد بذاریم تا کمی آزاد بشه و بیاد تو خونه" یعنی چی؟ عاقا یکی منو روشن کنه!


نمیدونم حالا ما ادامه میدیم ببینیم چی میشه

-!ریگولوس بلک؟
دود از کله ی رون و خانم ویزلی بلند شد.
خانم ویزلی تغریباً جیغ زد:
-اون این جا چی کار می کنه؟ مودی داره چی کار می کنه؟ چه خبره این جا؟ یعنی چی؟ این چه وعضشه؟؟
رون با عجله سعی کرد مادرش را آرام کند:
-آروم آروم!
مودی همان موقع داخل شد و پرسید:
-این جا خبریه؟؟؟؟ چرا انقدر مالی سرو صدا راه انداخته؟؟؟
مالی با تعجب و با صدای بلند پرسید:
-مودی؟؟؟ این چه کاریه؟ مرگ خوار ملت داره تو قرارگاه محفل راس راس راه میره! پشتش گرم انگار رو آسفالت خوابیده! ( )
همان موقع چند تن از محفلی ها که در خانه بودند وارد آشپزخانه شدند.
چارلی ویزلی پرسید:
-الستور! چه خبره این جا؟ نه واقعاً چه خبره این جا؟
الستور که چشم جادوئی اش دیوانه وار می چرخید گفت:
-هیچی من می خواستم ....
یکدفعه مودی در جایش خشکش زد!
لوپین پرسید:
-مودی چت شد یهو؟؟
مودی با صدای آرامی -انگار که با خودش زمزمه می کند- گفت:
-اون مرگ خوار لعنتی نیست...
بعد یک دفعه با صدای بلند تر فریاد زد:
-اون لعنتی نیست!رون چی کارش کردی ؟ دست تو بود! چرا نیستش؟ تو چقد حواس پرتس آخه؟



پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۲۳:۲۳ دوشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۲
#8

ریگولس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۵ یکشنبه ۵ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۲۵ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۲
از ما که گذشت، فقط درگذشتمان مانده!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 416
آفلاین
رون بعد از مشورت با هرمیون ، دوباره تلپ تلپ به سمت اتاق خون رفت. پشت در ، متوجه شد مودی در حال بازجویی از مرگخوار مورد نظر هست. پشت پنجره ی شیشه ای واستاد و صحنه را تماشا کرد؛

مودی صندلی را پشت میز کشید و پای چلاقش را روش قرار داد و یه قلپ از نوشیدنیش رو خورد. درحالی که با یه چشمش به ابزار شکنجه و با چشم باباقوری اش به مرگخوار نگاه میکرد داد زد:

_ یالا اعتراف کن!

و محکم کوبید رو میز! مرگخوار از جا پرید. یه نگاه به شکنجه جات و یه نگاه به مودی ، آب دهنش رو قورت داد:

_ باشه باشه ! اعتراف میکنم ! به چی اعتراف کنم؟!

مودی که فکرشم رو هم نمیکرد به این زودی به نتیجه برسه گفت: هوم؟! .... هوم؟! اعتراف کن.... که مرگخواری!

مرگخوار مورد نظر : خب مشخصه مرگخوارم دیگه... پس واسه چی منو گرفتی؟

مودی هم واسه اینکه کم نیاره داد زد: پس باید بمیـــــــری !

مرگخوار: نـــــــــــــــــه ! کمــــــــــــک !

در همین لحظه بود که رون دستپاچه پرید تو اتاق خون و جلوی مودی رو گرفت. کشیدش کنار و گفت:

مگه یادت رفته چه قراری داشتیم؟

مودی هم که ظاهرا تازه قرارشون رو یادشون اومده بود اوهوم اوهومی کرد و گفت:

_ هه هه ... معلومه که نه ! فقط یکم داشتم تفریح میکردم!

رون با خودش گفت که این مودی حسابی زده به سرش و این کاراش برای محفل گرون تموم میشه. باید زودتر کاری میکرد. دست مرگخوار رو گرفت و به سمت آشپزخانه رفت.


________

درآشپزخانه:

خانم ویزلی درحال شستن ظرف ها بود که با دیدن رون و مرگخوار ، دستپاچه شد و گفت:

_رون! هنوز نهار آماده نیست و تو مهمون دعوت کردی؟ مگه نمیدونی مهمون دعوت کردن خلاف قوانین محفله؟

رون بازوی مرگخوار را محکمتر فشار داد و با اشاره سعی کرد به مادرش بفهماند که یارو مرگخواره. مرگخوار هم انگار در دنیای دیگه ای سیر میکرد و به دیوارها و اطراف خونه نگاه میکرد. بلاخره خانم ویزلی ، منظور رون رو فهمید .
_ رون! چند بار گفتم از این شوخی های زشت نکنی؟!
رون نا باورانه به مادرش گفت:
_ ولی مامان من شوخی نمیکنم! این یارو مرگخواره ! مودی دستگیرش کرده ... میخواست تو اتاق خون ، شکنجه اش کنه . تقریبا من الان نجاتش دادم! فکر کنم مودی زده به سرش!
جمله ی آخر را آهسته تر گفت تا مرگخوار نشنود ولی حواس مرگخوار بیشتر به خانه بود تا حرفهای آن دو نفر. خانم ویزلی چشم و ابرویی به رون انداخت و با لبخند به مرگخوار گفت:

_ اتاق خون چیه دیگه؟! شکنجه چیه؟! واسا بینم ... ای مرگخـ... مرد جوان! اسمت چیه؟

مرگخوار که انگار تازه وارد بحث شده بود ، با بی حواسی جواب داد:

_ ریگولس... این خونه چقد شبیه خونه ی آبا و اجدادی مونه !

و باز به دور و برش نگاه کرد.


ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۲/۵/۱۴ ۲۳:۲۹:۵۷

اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.