هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۱۴:۱۸ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸

روونا ریونکلاو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۳:۱۱ دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۱
از ل مزل زوزولـه .. گاو حسن سوسولـه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 553
آفلاین
آق میشه ما هم بیایم ؟
جون من !
جون رروی
جون سالی
جون گودی
جون هلی

جون آبر که هی فرت فرت میاد پستارو پاک می کنه !

منم بیام دیگه !
از دور تماشا می کنم !
جون من !


پرسی : میتینگ تموم شده روونای عزیز ! این پست هم نیاز نبود ! پاک میشه بزودی !


ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲ ۱۴:۲۲:۰۳

»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!


Re: مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۱۳:۰۹ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸

مورگانا لی‌فای


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۲ پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۵:۲۸ جمعه ۷ تیر ۱۳۹۸
از یه دنیای دیگه!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 517 | خلاصه ها: 1
آفلاین
حضور دو سه نفر توی این میتینگ، شخص منو وسوسه میکرد بی خیال همه چی بشم و راه بیفتم بیام تهران. ولی به خاطر اینکه مطمئن بودم تدی عزیزم() توی این میتینگ نخواهد بود، جیبمو محکم نگه داشتم و نیومدم.

می ترسیدم به خاطر خسیسی ویژۀ ملت همشهری، از دیدار همون دو سه نفر محروم بمونم که به لطف رودولف، عکساشونو دیدم.

ریموس به همون مهربونی ای هست که تصورشو می کردم. رودولف بازیگوش و دوست داشتنی به نظر می رسه و دامبل () بابا سوسکه. راحت میشه فیتیله کردش.

ما رو باش با چه دامبلدور بانمکی مبارزه می کردیم.

پرسی و مرلینم که تکراری بودن. درمورد مینروا... گمونم انتظار داشتم یه کلاه گنده روی سرش باشه که نبود. (چطوری از اون همه کلاه دل کندی مگی؟)

خوشحالم که به همتون خوش گذشته بود.

پ. ن: رودولف بهتر نیست لینک ها رو پاک کنی؟ اینجوری عکسا در دسترس کسانی که عضو سایت نیستن هم قرار می گیره. درضمن، تاپیک به سمت زدن پست های ارزشی (مث پست خودم) پیش میره.



Re: مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۱۱:۵۸ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸

آلبوس سوروس پاترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۸ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۴:۰۰ دوشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۰
از کنار داوش
گروه:
کاربران عضو
پیام: 683
آفلاین
نقل قول:
والا من شما دو تا رو نديدم ولي من و گابريل و ويولت فك كن چند دقيقه اي شد كه به صورت پاس كاري با اون دره بازي كرديم.البته يه بار گابريل در بطري رو انداخت تو جوب و دومين در بطري رو ميگم كه طول كشيد باهاش بازي كردنمون !

البته من واقعن از نزديك ديدم كه ويولت با چه هيجان و مهارتي شوت ميزد.استعداد نهفته اي درونش وجود داره!

اصن این بازی رو خود ِ من شروع کردم. اون بطری ِ آب‌معدنیه یادته از آرش گرفتی دادی بهم؟‌ D: من همشو خوردم بعد سر بطری رو انداختم رو زمین اومدم شوتش کنم که مهرناز گفت تو رو خدا بده به من و من خیلی دوست دارم و کلی وقته بازی نکردم و این چیزا ... آروم پاس دادم بهش که اونم پاس داد ویولت ... ویولت اومد بزنه که تو چنان از پشت سرش اومدی شوت کردی که من و مهرناز ترسیدیم خودمونو قاطی کنیم و شما سه تا بازی کردید.

--------

در مورد ِ عکس‌هایی که رودولف گذاشته فقط یک چیزو بگم ... شما بزرگتر که بشید کلی چهره‌هاتون تغییر می‌کنه و با عکس‌های ِ الان فرق می‌کنید ... چیزی که مهمه اینه که خود ِ عکس‌ها بسیار قشنگ و هنری گرفته شده. عکاس ماندنی است!




Re: مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۵:۲۳ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸

لودو بگمنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
نقل قول:
من نوشتم:
...و منم چون حدس میزنم هیکلم دوبرابر ریموس باشه...


بنده در همین جا با دیدن عکس ریموس لوپین از گفته خود باز میگردم و به خود امیدوار میشوم


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


Re: مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۴:۵۳ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸

رودولف لسترنجold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۳ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۲:۱۹ جمعه ۳ شهریور ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 72
آفلاین
گزارش نشست (فارسي را پاس بداريم) 30 مرداد 1388


افراد حاضر در ميتينگ

پرسی ویزلی ( آرش )
دورکاس میدوز ( مهرداد )
مینروا مک گونگال ( شهاب )
پرفسور پومانا اسپراوت( مهرناز )
مرلین ( سورنا )
ریموس لوپین ( مهیا )
آلبوس دامبلدور ( مهران )
رودولف لسترنج ( مصطفی )
گابریل دلاکور ( یکتا ) به همراه مادر محترمشون
پیوز ( سهراب )
ویولت ( آرمینا )
آلبوس سوروس پاتر ( پژمان )
حامد ( از اعضای سایت درن شان و جوكر سايت جادوگران! )
حسین ( از اعضای سایت درن شان )


ساعت 4:30 بود كه من و ريموس خودمون رو به پارك ملت رسونديم و تو كف درب اصليش مونده بوديم( كه كدوم طرفه !؟) تصميم گرفتيم قبل از تماس با بچه ها، از ملت سراغشو بگيريم.

-ميبخشيد آقا درب اصلي پارك كدوم طرفه!؟
هركسي يه چيزي ميگفت !
يكي ميگفت: راست، و يكي ديگه ميگفت: چپ.
خلاصه بعد از كلي چپ و راست رفتن و عرق ريختن خسته شديم، و تصميم گرفتيم كه به هدويگ زنگ بزنيم كه ايشون هم بد تر از مردم، با آدرس دادنش ما رو پيچوند ()! بعدش من ديدم اين هدويگه هم پير شده و كلي سوال سخت ميكنه، مجبور شدم شماره آرش رو ازش بگيرم و به اون زنگ بزنم، چون با دفتر توجيهات همه شاداب و سرحال ميمونن .

-كجاييد شما؟
-ما هنوز نرسيديم! يه چند ديقه واستيد الان ميايم.
-ببين! اين درب اصلي پارك ملت كجاست؟
-دربست رو ول كن با تاكسي بيايد.
-بوقي دربست چيه، درب اصلي
-آها (حس كردم اين شكليه) ببين! بيايد به اون دربي كه به سمت خيابون وليعصره.

پس از دقايقي راهپيمايي با گرگينه اي زشت به مكان مورد نظر رسيديم و به سمت چهار عدد جوان كه به شدت تحت تاثير هيكل ريموس قرار گرفته بودن رفتيم!

بعد از كلي سلام و احوال پرسي كه تؤام با معرفي شخصيت بود دو عدد سيفيت به تمام معنا از راه رسيدن، كه بعد از دقايقي متوجه شديم كه آلبوس (البته از نوع بدون ريش ) و دوركاس ميدوز بودن.

همين كه آلبوس رو ديدم به ياد ماموريت ارباب افتادم، ولي با چهره ي خشن ِ، دندون بزي ( ريموس لوپين ) مواجه شدم و بي خيال قضيه شدم.

پس از كلي تماس هاي مشكوك و ارزشي، گروهي چند نفره هم به ما ملحق شدن كه شامل پيوز، آسپ، گابريل و مادرش،‌ پومانا و ويولت بودن.

دقايقي ديگر را با معرفي شخصيت گذرانديم و به سمت تپه اي موسوم به تپه جادوگران حركت كرديم.

سرراه


البوس: زير سايه ي اون درختا جاي خوبي برا توجيه كردنه افراده، مواظب باش توجيهت نكنن.
من: برو باب، من خودم پرسي ويزلي رو هفت، هشت دفه توجيه كردم

پايان سرراه


(البته در اين بين، من حرفهايي رو هم پشت سرم خودم شنيدم كه بماند چي بود )

پس از صعود تپه به سمت ميدون ونك حركت كرديم و در بين راه با پمپ بنزيني مواجه شديم كه بنده و تعداد اندكي را به شدت مشعوف ساخت!

پرسي: آقا ببشخشيد مرلينگاه كدوم طرفيه!؟
يارو: پشت اونجاست.
و ما به سمت پشت اونجا ( ) حركت كرديم ولي از مرلينگاه خبري نبود. پرسي در "پشت اونجا" نردباني را ديد و به صعود ان پرداخت .

من : كجا ميري؟
پرسي: باب يارو گفت اين پشته.
من : خب اين پشته ولي رو پشت بوم كه نيست

من گوشه و اطراف را بررسي كردم و "يارويي" ديگر را ديدم.

-آقا مرلينگاه كجاست؟
-تموم شده،‌ داريم ميبنديم بريم، بستست!

من كه بسي تعجب كرده بودم () رفتم پيش پرسي و وي را در حال بررسي زنجيري كه قفلي برروي ان بود يافتم. (البته قفله باز بود)

پرسي: آها! بيايد اينجاست پيداش كردم!

پس از گفتن اين حرف با كله وارد مرلينگاه شد و دوباره پس از يك ثانيه با كله خارج شد (‌چون تازه يادش افتاده بود كه تعارف نكرده)

پرسي: بيايد اول شما بريد
ريموس: باب اين چه حرفيه
من: همه جا به نوبت.
حسين: من با اين مرلينگاه ها سازگار نيستم!
(در اين ميان حرفهايي به شدت بيناموسي بين من و چند تن رد و بدل شد كه از گفتنش معذوريم)

خلاصه بعد از اينكه ملت رو چند دقيقه الاف كرديم دوباره بهشون پيوستيم.

در بين راه منيره هم بهمون پيوست كه بسي مايه ي خوشحالي بنده شد، چون همچين تر و تميز و سيفيت ميفيت و تپل مپل بود

بعد از دقايقي راه پيمايي به ميدون ونك رسيديم و با بانوان سايت وداع گفتيم و بعد از دقايقي ديگر آقايان نيز از هم جدا شدند كه در پست هاي پيشين با توضيحات كامل اشاره شده.

من و ريموس لوپين هم شب رو پيش هدويگ گذرونديم كه اين امر براي بنده بسيار خطير بود!

نكته ها

1. بنده به دليل خجالتي بودن با خوهران سايت هيچ گونه مراوده اي نداشتم! و همين امر باعث شد كه نتوانم با خواهر، گابريل رابطه اي برقرار كنم و دستور ارباب رو به ايشون برسونم.

2. ارباب وقتي عكس من رو ديد از ريش بنده بسيار تعريف كرد و گفت : قيافت خيلي به شخصيت كتاب نزديكه و من در پوست خود نميگنجيدم

3. بنده ميخواستم از بانوان خوش برو روي پارك دعوت به عمل بيارم كه بيان تو سايت عضو بشن تا با هم بريم ميتينگ ولي بچه ها اجازه ندادن.

4. پرسي ويزلي وقتي صداي اذان را شنيد به شدت شادب گشت، گويي در حال توجيه كردن همه ي اعضاي سايت بود


5. جدا از همه ي اين شوخي ها به من خيلي خوش گذشت‌،‌ و واقعا از ديدن بچه ها خوشحال شدم.

6. شب آن روز هدويگ، لرد سياه رو كچل خطاب كرد و من او را مورد توجيهات خود قرار دادم،‌ البته پس از توجيه كردن وي خود نيز توسط دو عدد موجود زشت توجيه شدم.

7. عكس هاي ميتينگ رو هم كه لينكشون رو اين زير ميبنيد آپلود كردم.

تا تاييد شدن عكس ها توسط سايت عكسارو تو يه سايت ديگه آپلود كردم، پس از تاييد لينكاشو درست ميكنم.

از راست به چپ : مهران ، مهرداد ، مهيا ،خودم، ارش، حسين

از راست به چپ : حامد، شهاب، خودم، مهيا، ارش، حسين

از راست به چپ : سورنا و ....

از راست به چپ : ....


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲ ۴:۵۸:۴۰
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲ ۵:۰۰:۲۹
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲ ۵:۲۱:۲۶
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲ ۵:۲۶:۰۸
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲ ۶:۱۳:۰۳


Re: مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۴:۳۵ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸

لودو بگمنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
مرلین نوشته:

نقل قول:
واو !آسيب ديده تو ميتينگ نداشتيم كه اونم به لطف لودو پيدا كرديم.بعد ببينم خسارتم از طرف گرفتي؟من ساعت 4.30 پارك بودم.احتمالن تو خيلي دور از در اصلي بودي!


بوقی طرف در رفت و الا من برای چی بهش فحش دادم؟ خسارت میگرفتم که فحش نمیدادم خوب!


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


Re: مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۱۸:۱۸ یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸

مرلینold2


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۵ سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲:۵۲ پنجشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۰
از پایان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 221
آفلاین
نقل قول:
واقعا خوشحالم که حداقل مرلین به شوخی گرفته اون اذیت کردن رو و برداشت بدی نکرده چون بنده خدا بیشتر از همه اذیت شد این وسط.


آخه ماجرا اينه كه من پيش خودم فكر كردم اگر من عصبي نشم و يه مقدار تند باهاتون برخورد نكنم‌ و به شوخي بگيرم.شمام به شوخي بگيريد و همينجوري شوخي شوخي نياييد واقعن ! !

و گرنه من خودم پنجشنبه داشتم ميرفتم تولد ،زنگ زدم گفتم من جاي ديگه قرار دارم ميرم اونجا.اونم كلي عصبي شد و فحش داد و اينا !بعد بهش حقيقت رو گفتم بازم كلي فحش داد و اينا ! !

بعد اينكه فك كن ميتينگ نميومدين ... ! !

--------------
نقل قول:
-در پیاده‌روی ِ بین پارک ملت و میدون ونک من، مرلین، ویولت و مهرناز نشون دادیم که به شوت کردنِ سر بطری ِ آب‌معدنی علاقه زیادی داریم و البته مرلین هم ثابت کرد از بچگی نود درصدِ گل‌هایی که تو فوتبال میزده دیواری بوده! D:


والا من شما دو تا رو نديدم ولي من و گابريل و ويولت فك كن چند دقيقه اي شد كه به صورت پاس كاري با اون دره بازي كرديم.البته يه بار گابريل در بطري رو انداخت تو جوب و دومين در بطري رو ميگم كه طول كشيد باهاش بازي كردنمون !

البته من واقعن از نزديك ديدم كه ويولت با چه هيجان و مهارتي شوت ميزد.استعداد نهفته اي درونش وجود داره!

--------------
نقل قول:
من ساعت 4:45 در نزدیکی پارک ملت داشتم خیلی شاد و شنگول از خیابون رد میشدم که یه ماشین بوقی مادر... به من زد. و منم چون حدس میزنم هیکلم دوبرابر ریموس باشه بلایی سرم نیومد و فقط تو درمونگاه همون اطراف از پام عکس گرفتم فهمیدم پای چپم مو ورداشته و در راه میتینگ شهید شده.


واو !آسيب ديده تو ميتينگ نداشتيم كه اونم به لطف لودو پيدا كرديم.بعد ببينم خسارتم از طرف گرفتي؟من ساعت 4.30 پارك بودم.احتمالن تو خيلي دور از در اصلي بودي!


[b][size=medium][color=6600FF][font=Arial][url


Re: مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۱۷:۱۸ یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸

آلبوس سوروس پاترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۸ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۴:۰۰ دوشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۰
از کنار داوش
گروه:
کاربران عضو
پیام: 683
آفلاین
گزارش میتینگِ محرمانه‌ی جادوگران قبل از ورود به پارک ملت! موهاها...

30 مرداد


توضیح: سعی کردم بیشتر اتفاقاتی رو شرح بدم که از قلم پیوز و دیگر دوستان جا مونده یا کامل گفته نشده.

ساعتِ حدودا چهار بود که از هفت تیر تاکسی گرفتم و به سمت میدون ولیعصر حرکت کردم. هوا به شدت گرم بود و این یارو راننده‌هه هم انگار که داشت تو کارتینگ رانندگی می‌کرد!

راس ِ ساعت چهار و ربع به محل قرارم با پیوز رسیدم و اون هنوز نرسیده بود و بعدشم نرسید و حدود بیست دقیقه به معنای واقعی منو کاشت اونجا! تو مدت زمانی که منتظر پیوز بودم یک بنده‌ی خدا که پسری حدودا سیزده چهارده‌ساله بود با قد ِ کوتاه، موهای در هم و صورت سفید که من به طرز عجیبی یادم به بچگی‌ ِ پرسی افتادم اومد طرفِ من!

بنده‌ی خدا: آقا پارک ِ ملت از کدوم طرف میرن؟
من: تاکسی‌های تجریش اون طرف هستن. با اونا میتونی بری.
(تو دلم: با منم میتونی بیای! x:)
بنده‌ی خدا: آها ... ممنون.
(بازم تو دلم: برو پسرم ... برو ... دعا کن تو پارک ملت پرسی نبینه تو رو!)

بنده خدا رفت و سوار یکی از تاکسی‌ها شد و من داشتم حسرت میخوردم که چرا گذاشتم بره که یادم به پیوز افتاد و دوباره عصبانی شدم و یک مسیج فرستادم براش:
-کجایی تو؟ ساعت هشت میرسیم تجریش! :-w

پیش خودم گفتم الان عذرخواهی می‌کنه و میگه تا چند مین دیگه میرسه ... حدود سی ثانیه بعد جواب رسید:
- D:
(نهایتِ محتواست!)

حدود ِ ساعت ِ چهار و چهل دقیقه (دروغ میگه سه و نیم اومده! D:) بود که سر و کله‌ی پیوز بالاخره پیدا شد و من حرمت نون و نمکی رو که با هم توی هافل خورده بودیم نگه داشتیم که یکی نزدم تو گوشش!

در راه ِ تجریش بودیم که پرسی زنگ زد:
-سلام پژمان، کجایید؟
-داریم میایم ، داریم میایم!

چند مین بعد ... ویولت در حال جیغ زدن:
-شما کجایید؟ میدونید کدوم خیابونید؟ میدونید قرارمون ساعت پنج ده کم بوده؟ میدونید من چند وقته اینجام؟ میدونید مرلین از ساعت چهار و نیم پارک ملت بوده؟‌ میدونید تنها بوده و از من خواسته برم پیشش؟ میدونید اگه تا پنج مین دیگه نیاید من میرم؟ میدونید؟ نمیدونید دیگه!

End Call!

پیوز: چی میگفت؟
من:‌ چرت و پرت باب ... عصبی بود!

در هر صورت به دور از چشمان ِ پیوز یک مسیج زدم به ویولت و سعی کردم آرومش کنم و اینا! D:

ساعت پنج رسیدیم میدون تجریش!

من: ما تجریش هستیم ... بانک ِ ملی کجاست؟
ویولت: بانک ملی چیه؟ کفش ملی!
من: همون دیگه ... چه فرقی داره حالا؟ آها ... دیدمش!

به سمت ِ کفش ملی حرکت کردیم و من داشتم از دور سعی می‌کردم بفهمم بین این دو تا دختری که جلوی کفش ملی هستن کدومشون ویولته که یهو سر و کله‌ی ویولت از پشت سرمون (!) پیدا شد و من بارها به پیوز تاکید کردم که این ویولت پارسال قد ِ یک فنچ و خیلی بچه بوده و الان یکم بزرگ‌تر شده!

رفتیم سمت ِ دیگه‌ی تجریش توی سایه ایستادیم و منتظر بقیه بودیم و بعد از چند دقیقه حرف زدن ویولت گفت گابریل و مادرش هم رسیدن و بریم جلوی کفش ملی دنبالشون!

به کفش ملی که رسیدیم ویولت با نهایت ِ روشنفکری و بسیار خردمندانه از کنار یک مادر و دختر رد شد و رفت پشتِ کفش ملی و گفت:
-کو؟ کجان؟ نمی‌بینم که! یک زنگ بزن به گابریل ببین کجان.
-اون پشت میری چرا؟ باب بیا اینور... اینجا هستن... سلام.

و اینجا بود که ما برای اولین بار گابریل و مادرش رو ملاقات کردیم و مادر گابریل هم خانمی بسیار محترم و مهربون بودن که به نظر من یک ساعت حضور ایشون در میتینگ می‌ارزید به کل فعالیت‌های گابریل در جادوگران!

همگی برگشتیم سر جای قبلیمون و منتظر اومدن ِ مهرناز بودیم. گابریل در حال ِ معرفی شناسه‌های ِ ملت به مادرش:
-این آلبوس سو ... چیز ... سخته تلفظش! همون پسر کوچیک هری پاتره ... اون یکی پیوز (بازم اشتباه تلفظ کرد) هست ... همون روح مزاحمه!
ویولت: منم که اصن وجود ندارم!
گابریل: منم پریزاد هستم و اینا!

پرسی دوباره زنگ زد:
-سلام ... کجایید؟
-داریم میایم ، نزدیکیم ، من پارک ملت رو دارم می‌بینم از اینجا!
ملت:

در طول زمانی که ما منتظر مهرناز بودیم، من به دستور ویولت توسط پیوز سر جام بازداشت ِ موقت شده بودم و نمیزاشت یک قدم راه برم که! و سه بار هم خود ِ ویولت به تنهایی رفت جلوی کفش ملی دنبال مهرناز و هربار هم تنها برمیگشت!
ملت:

من: تا وقتی که نزارید خود ِ من برم دنبالش نمیاد ... پارسال که تهران بودم همش اون میومد دنبالم حالا باید جبران کنم. ولم کنید ... عهه!
پیوز: چیکار کنم ویولت؟ ولش کنم؟
ویولت: آره دیگه الان ولش کن ... گناه داره بیچاره!
من: عهه ... اوناها مهرناز ... این بار خودشه دیگه!

و این بار تصمیم گرفتیم همه با هم بریم دنبالش و ویولت جلوتر از همه چنان شیرجه زد بین ماشین‌ها که من یادم به زمان جنگ افتاد که واسه باز شدن راه ِ پوشیده از مین باید یک عده فدا میکردن خودشون رو تا عقبی‌ها راحت رد بشن. متاسفانه (!) ویولت به سلامت از بین ماشین‌ها عبور کرد و چند لحظه بعد همه کنار مهرناز بودیم و پیاده در خیابون ِ ولیعصر شروع به حرکت کردیم و در فکر اجرای بخش ِ اصلی نقشه بودیم که مدیریت ِ معظم مجددا زنگ زد:
-پژمان!!!! کجایید؟
-داریم میایم ، داریم میایم ، چیزه ... نه دیگه نمیایم نمیایم! بزار من یک اعترافی بکنم آرش ... درسته رفیقم هستی و خیلی هم دوستت دارم و اینا ولی خب باید بدونی که هرکس بالاخره یک تاریخ انقضایی داره و تا ابد قرار نیست مدیر میتینگ بمونه و یک زمان دیگه به رسمیت شناخته نمیشه ... الان ویولت و پیوز و گابریل و مادرش و مهرناز با من هستن!

پرسی: چی میگی ...
من: آره دیگه ... برای اینکه بیایم چند تا شرط داریم!
پرسی: چی؟‌ بگو ...
من: اولین شرط اینکه باید به من و ویولت التماس کنی که بیایم میتینگ!

در همین لحظه صدای ملت ِ کنار من به رو به آسمون میره!

-بگو باید برای همه بستنی بخره ...
-بگو سیصد امتیاز به هافلپاف اضافه کنه ...
-من فقط به التماس فکر می‌کنم. بستنی برای خودتون!

در این بین من گوشیم رو میزارم روی اسپیکر و میدم دست ویولت و کلیه‌ی حرف‌های پرسی با کیفیت بسیار مطلوب در خیابون ولیعصر پخش میشه. ویولت هم بارها به پرسی تاکید می‌کنه که فحش نده و فقط باید التماس کنه و بعد از رد و بدل شدن دیالوگ‌هایی که در گزارش آرش هم اومده ارتباط ملت با مدیریت ِ فسیل ِ میتینگ قطع میشه.

ویولت:‌ قبول نکرد، پس ما هم کار خودمونو می‌کنیم. زنگ میزنم به مرلین ... الو مرلین! ما داریم میریم یک جای دیگه، بیا پیش ما!
مرلین: ... (من که نمی‌شنیدم چی میگفت ... چی بگم؟)

من: گوشیو بده به من ...
ویولت: بیا دیگه ... بیا ... گابریل هم هست تازه!
من: بده به من گوشیو ...
ویولت: مااااااااااااع ... هرچی من گفتم نیمدی تا من گفتم گابر هم هست میگی میام؟ اصن نیا!
گابریل:
من: عهه ... گوشیو بده به من ...

و ویولت هم با عصبانیت گوشیشو به دست من میده.

من: داریم میایم داریم میایم ... ها نه ... سلام مرلین! چطوری؟ شناختی منو؟
مرلین: باو از لجهه‌ت مشخصه کی هستی دیگه!
من: یعنی واقعا از لهجه‌م فهمیدی که من پیوز هستم؟
مرلین: آره دیگه ... پیوز هستی!
من: !!!!!! خب ببین ... من به آرش هم گفتم باید به من التماس کنه تا بیایم میتینگ!
مرلین: باب بیخیال ... من به جاش التماس می‌کنم ... پاشید بیاید!

و من گوشی رو به ویولت پس میدم تا سبک سنگین بکنم ببینم التماس پرسی و مرلین چه فرقی میتونن با هم داشته باشن و در آخر هم به نتیجه‌ای نمیرسم. صحبت‌هایی بین بچه‌ها صورت می‌گیره مبنی بر اینکه ملت ِ اونور خیلی زنگ زدن و ممکنه ناراحت بشن و معطل موندن و بهتره تمومش کنیم و اینا ... همگی سوار تاکسی میشیم تا به پارک ِ ملت بریم و منم به راننده‌هه گوشزد می‌کنم که جلوی درب ِ اصلی ما رو پیاده نکنه تا اگه سبک سنگین کردنم نتیجه‌ی منفی داشت فرصت ِ‌ کافی برای خارج شدن از اون منطقه داشته باشیم!

در بین ِ راه من همچنان در حال فکر کردن بودم و یادم نمیاد که دقیقا چه اتفاقی افتاد که یهو کسانی که عقب ماشین نشسته بودن به همراه ِ‌ پیوز که کنارم بود (از کنار خنجر زد ... عهه!) به من حمله کردن و مورد ضرب و شتم قرار دادن منو! به جز سهراب که کنارم بود من حساب کردم چهار ضربه از عقب ِ‌ ماشین به من زده شد و چون مادر گابریل جزو اون افراد نبود در نتیجه به طور حتم یک نفر دو ضربه زده و من از همینجا اعلام می‌کنم هرکس که بوده من روز قیامت و در درگاه ِ‌ خداوند براش تقاضای قصاص می‌کنم و عمرا ببخشمش مگر اینکه بیاد اینجا جلوی همه اعتراف کنه! :-l

چند دقیقه بعد هم همگی وارد پارکِ ملت و به بقیه‌ی دوستان ملحق شدیم و تمام شوخی‌ها و خنده‌های ِ قبل از اون هم به خاطرات پیوست!

نکات ...

-در پیاده‌روی ِ بین پارک ملت و میدون ونک من، مرلین، ویولت و مهرناز نشون دادیم که به شوت کردنِ سر بطری ِ آب‌معدنی علاقه زیادی داریم و البته مرلین هم ثابت کرد از بچگی نود درصدِ گل‌هایی که تو فوتبال میزده دیواری بوده! D:

-کلا هر پنجاه متر بنا به دلایل مختلف یک توقف ِ یک تا پنج دقیقه‌ای داشتیم. یکی از این توقف‌ها کنار یک ایستگاه اتوبوس بود که صندلی‌هاش به سرعت توسط ِ ملت پر شد و یک عده روی میله‌ی پشت به صندلی‌ها نشستن و عده‌ای هم ایستادن و من خیلی نگرانِ این بودم که ریموس و مرلین هم‌زمان روی اون میله‌هه نشینن چون باعثِ فاجعه میشد!!

-پرسی ثابت کرد برای اینکه تا آخر ماه رمضون کارش به بیمارستان کشیده نشه یا باید روزه ‌گرفتن رو کلا بزاره کنار یا سحری بیشتری بخوره که البته من با اولی بیشتر موافقم. مدیر میتینگ داشت از دست میرفت!

-برد ِ شیرین ِ استقلال باعث خوشحالی ِ همه‌ی ما شد و البته فکر کنم اگر یک پرسپولیسی هم توی جمع بوده به خاطر جو شدیدا آبی جرئت نداشته که بگه. تنها یک نفر با شهامت گفت طرفدار استیل آذینه که اونم ... lol

-علاوه بر دیدن ِ دوستان قدیمی‌ و بسیار عزیزم خوشحالم که با کسانی مثل رودولف، دورکاس، مگی، حامد و ... بیشتر آشنا شدم و مخصوصا اون اواخر میتینگ، کنار این دوستان بسیار خوش گذشت!

-حضور مادر گابریل باعث شد که من نه از مدیریتِ عصبانی ِ میتینگ بترسم نه از پلیس نه از لباس‌شخصی و نه هیچکس دیگه! D: بسیار شاد شدیم از دیدن ِ ایشون!



ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱ ۱۷:۳۰:۱۷



Re: مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۱۵:۵۸ یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸

آلبوس سوروس پاترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۸ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۴:۰۰ دوشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۰
از کنار داوش
گروه:
کاربران عضو
پیام: 683
آفلاین
نقل قول:
آسپ هی از من شیرینی میخواست ولی بالاخره بنده موفق شدم بپیچونمش .

برو بخواب بوقی ... همون لحظه که به جمع ملحق شدی اگر یادت باشه من به اون سمت خیابون که یک شیرینی‌فروشی بود اشاره کردم و یادت به شرط و شروطمون افتاد، هم کپ کردی هم رنگت پرید ... من دیدم تازه از راه رسیدی خواستم مراعات حالتو کنم اون لحظه بیخیال شدم. باز دوباره وقتی به ونک رسیدیم من جلوی خودت از ملت پرسیدم شیرینی‌فروشی کجاست و اینبار دیدم صورتت بنفش شد و ملت هم وساطت کردن به خاطر همین تصمیم گرفتم کلا بیخیال بشم وگرنه طبق حرف‌هایی که قبلا تو مسنجر زده بودیم هم خودم و هم خودت فهمیدیم که کی ... هست!

نقل قول:
من سر اين اذيت كردن يه بار تلافي ميكنم.بهتون قول ميدم بدون جواب نذارمش! !

در لحظاتي اينقدر عصبي شده بودم كه يه بدبختي اومد ازم ساعت پرسيد ،چنان بهش خيره شدم كه مرده فكر كرد بدترين و زشت ترين كار دنيا رو انجام داده و با خجالت ازم دور شد ! !



واقعا خوشحالم که حداقل مرلین به شوخی گرفته اون اذیت کردن رو و برداشت بدی نکرده چون بنده خدا بیشتر از همه اذیت شد این وسط. از طرفی من فکر می‌کردم یک عده واقعا ناراحت شدن و فکر کردن ما منظوری داشتیم در حالی که اینطور نبود. این برنامه روز قبل از میتینگ به پیشنهاد من و توسط من و ویولت طراحی شد که در قدم اول هدف این بود که ما اصلا میتینگِ سایت نیایم و مثل پارسال یک سری افراد رو مشخص کنیم و با اون‌ها بریم. به خاطر همین هم بود که هیچ‌کدوم از ما توی سایت اعلام نکرد که به پارکِ ملت میاد و منم جز پرسی به هیچکس نگفتم که قراره به میتینگ سایت بیام. از طرفی تصمیم گرفتیم از همین موقعیت استفاده کنیم و یک سری شرط و شروط برای پرسی بزاریم که برای خود من و ویولت مهم‌ترینش التماس کردن پرسی (!) بود و قرار شد بقیه شرط‌ها بعد از مشورت با بقیه گذاشته بشه! تا اینجا همه‌ی ماجرا مربوط به روز قبل از میتینگ بود.

روز میتینگ هم تا آخرین لحظه قصد نداشتیم به پارک ِ ملت بریم و می‌خواستیم افراد مورد نظر رو به صورت پیشنهاد و تهدید و رشوه و ... از پارک خارج کنیم ولی چون سازمان ِ اطلاعات مدیریت ِ میتینگ بسیار قوی بود و اینا باعث شد که نشه نقشه رو جلوتر برد و اینطوری شد دیگه! جدا از شوخی همونطور که ویولت هم گفت از طرفش نقل‌قول کنم دلیل تمام این کارها سر کار گذشتن ِ ملت بود که البته نشون دادن بسیار باجنبه هستن و به ما در هیجان‌انگیز کردن ِ میتینگ کمک‌های زیادی کردن! :دی در کل هدف ناراحت کردن کسی نبود و فکر می‌کنم یکی دیگه از دلایلی که باعث شده همچین برداشتی بشه گزارش پیوز هست که سوژه رو کامل و با جزئیات اصلی ننوشته و بیشتر از دید ِ کسانی گفته که در تجریش حضور نداشتن تا کسانی که حضور داشتن و خب اینم تقصیر منه که اطلاعات کافی ندادم بهش. انصافا وقت نشد اصلا!

--------

با وجود اینکه سراسر میتینگ خوب بود و خوشحال بودم که کنار دوستانم هستم ولی به نظر من و حتی خود ویولت و مهرناز و پیوز و ... قبل از ورودمون به پارک ِ ملت هرچند مدت زمان ِ کوتاه‌تری بود بیشتر خوش گذشت و دلیلش هم این بود که تعداد کمتر و جو صمیمی‌تر بود و همه یا همدیگرو قبلا دیده بودن یا مدت‌ها دوست بودن. به نظرم بهتره یک گزارش کامل‌تر و دقیق‌تر از جریانات و حواشی ِ قبل از ورود به پارک ملت زده بشه چون هم سوژه‌ی بیشتری داشت و هم اینکه به عنوان‌ ِ یک خاطره‌ی خوب برای همیشه بین ِ من، پیوز، ویولت، مهرناز، گابریل مادر گرامیش باقی بمونه.

پ.ن: گزارش ِ میتینگ رو در پست ِ بعدی میزنم. خیلی طولانی میشه اگه با این بزنم.





Re: مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۲:۰۹ یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸

لودو بگمنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
نکته ای در باب میتینگ:
من ساعت 4:45 در نزدیکی پارک ملت داشتم خیلی شاد و شنگول از خیابون رد میشدم که یه ماشین بوقی مادر... به من زد. و منم چون حدس میزنم هیکلم دوبرابر ریموس باشه بلایی سرم نیومد و فقط تو درمونگاه همون اطراف از پام عکس گرفتم فهمیدم پای چپم مو ورداشته و در راه میتینگ شهید شده.
الانم پام تو گچه و فقط و فقط به خاطر این میتینگ ارزشی بوده.
من در همین جا مدیریت میتینگ رو مقصر اعلام میکنم(دلیل خاصی نداره دلم میخواد) و دیه پامو از حلقومش میکشم بیرون تا حالش جا بیاد.


ویرایش شده توسط لودو بگمن  در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱ ۹:۳۰:۱۵

هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.