هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

لیگ کوییدیچ ۱۳۹۸

برنامه بازی ها

در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۰:۰۶:۵۱ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۸
#63

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۴:۲۵:۱۵
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 315
آفلاین
تف تشت
VS
رابسورولاف



زمان: ساعت 00:00 روز 31 مرداد تا ساعت 23:59:59 روز 6 شهریور

داوران:
بلاتریکس لسترنج
فنریر گری بک

لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۳۱ ۰:۳۲:۴۷



پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹:۳۵ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#62

هافلپاف

ارنى پرنگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۳ دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۹:۳۳:۳۱
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 110
آفلاین
سریع و خشن VS تیم امید رابسورولاف

---

مدیرورزشگاه با لبه ی آستینش بخار روی شیشه اتاق را پاک کرد و از پشت شیشه ناظر تماشاگرانی بود که مانند اسکیمو ها با ژاکت و کلاه و کاپشن روی صندلی خود نشسته بودند و اب دماغشان از روی لب و لوچه و دندانهایی که تلیک تلیک به هم میخورد رد میشد و توی ظرف پفیلا یشان میریخت.

-اهه. این وزیر چی پیش خودش فکر کرده. فرستادن یه زندانی اونم با این همه نگهبان؟ باید عقلشو از دست داده باشه.
-بله جناب رئیس.


معاون رئیس کنار شومینه نشسته بود و هر چند ثانیه تکه چوبی داخل ان می انداخت و حرف های رئیس را تایید میکرد.

-معاون. برو بگو سریع تر بازی رو تموم کنن.
-بازی هنوز شروع نشده قربان.
-پس بگو زودتر شروع کنن زود تر هم تموم کنن. نمیخوام اون زندانی و این نگهبان های کریه المنظر یک لحظه بیشتر رو هم اینجا بمونن.
-بله جناب رئیس.

در همین لحظه دیوانه سازی که گویا راه مرلینخانه را گم کرده بود با شدت هر چه تمام تر خودش را از در رد کرد و داخل شد.

-هودووور!
- :|


صدای جیغ مدیر ورزشگاه و معاونش از داخل اتاق شنیده شد اما حالا دوربین از اتاق رئیس بیرون امد و به سمت کناره ی زمین جایی که بازیکن های دو تیم صف کشیده بودند زوم کرد.

بازیکن ها در صف های مرتب رو به روی هم ایستاده بودند و در حال گرفتن ژس برای دیوانه ساز هایی بودند که میخواستند از آنها امضا بگیرند. اما در این همه بلبشو و اینکه هیچ چیزی جای خودش نبود؛ ماجرایی در انتهای صف دو تیم در حال وقوع بود.

-راب. تو گفتی بچه کجایی؟
-"سیاره زحل قمر در عقرب زاویه به توان X و 2.

امیلا خودش را عقب کشید. "-بالاخره یه جا این ریاضی به درد خورد. اونم الان اینجا باشه؟ ولی زحل! " ابر هایی دور سر املیا پدید امدند. املیا روی سیاره ی راب. اگر راب میتوانست اورا با خودش ببرد عالی میشد.


زززززززززززییییییییییییییییییقققققققققققققققققق


-هی بِبُر صدای سوتتو داور.

همه سردشان شد و مور مور شدند.

-هی. بچه ها بهتره یه کم گرم کنید تا عضلاتتون خشک نشه.

این داور بود که در تنها نقطه ای که نور خورشید، از هزاران دیوانه ساز که سقف ورزشگاه را پوشانده بودند رد میشد، داشت برای گرم شدن و زیاد شدن درجه حرارت بدنش چکش میزد.

بازیکن ها سوار بر جارو ها شدند وشروع به پرواز کردند. هوا سرد تر شده بود آنهم هوایی که همیشه ی خدا گرم بود.
ورزشگاه عرق جبین با وجود سرما و تاریکی که دیوانه ساز ها ایجاد کرده بودند و پاترونوس هایی که به سرعت به هر طرف پرتاب میشد بیشتر شبیه جنگ ستارگان بود و بازیکن ها نمیتوانستند اندکی بدون اینکه دیوانه سازی بخواهد با ان ها روبوسی کند یا پاترونوسی از داخل بدنشان رد شود پرواز کنند.

-این وعضش نیست. تازه کوافل هم بیاد واقعا بازی سخت میشه.
-این ها به خاطر توعه که زندانی هستی. اصلا نمی اومدی مسابقه.
-من کاپیتان تیمم بوقی. بعدم تو منو انداختی زندان.
-باشه تو راست میگی.
-نه تو راست میگی.
-نه دیگه فرمایشات شما صحیح اصلا. بیا بریم سراغ بازی.
-نه!
-چرا؟

ّبازی شروع شده بود اما حال بازی نبود دیوانه خورها همه ی حس و حال هوارا بلعیده بودند. تماشاچیان همه غش کرده بودند و هر چند دقیقه یکی دوتایشان به هوش میامد. کوافل با سرعت زیاد از جلوی دماغ ارنست رد شد و نوک بینی اش را خط انداخت.
بازیکن تیم مقابل که سوار بر جارو بر بالای سر ارنست پرواز میکرد راب بود و از روی جارو فریاد زد:
-ما این بازی برد هست حتمی حتما.
- خوابشو ببینی.

ارنست روی جارو پرید و زین جارو را کشید و جارو صدمتر اوج گرفت.

توپ جمع کن مجازی کوافل دیگری به میانه زمین پرتاب کرد. ارنست و راب هر دو به سمتش رفتند. پاترونوس آریانا صورت دیوانه سازی که توپ را احاطه کرده بود در هوا منفجر کرد و راه برای آن دو باز شد.

دو بازیکن چشم در چشم با هم حرکت کردند. ارسنت به سمت کوافل و راب به سمت سرخگونی که از عقب برایش پاس داده بودند کمی عقب کشید. ارنست کوافل را روی هوا قاپید درجا دور زد و راب را هدف گرفت و محکم ضربه زد. توپ به پشت جاروی راب برخورد کرد و تعادل اورا به هم ریخت. توپ به سمت چپش پرت شد. جایی که آملیا منتظر بود. آملیا به سرعت به سمت حلقه ها حجوم برد و دربازه ی بدون دربازه بان را به راحتی باز کرد. زمین سرد تر شده بود و گویا دربازه بان رابی ها غش کرده بود و سقوط کرده بود. این به سریع و خشن بیست امتیاز داد.
ان طرف تر اسنیپ و بلاتریکس راه فرار به کریستف نمیدادند و با پاسکاری اورا حسابی از گوی زرین دور نگه میداشتند. کوافل پی یاپی به سمت کریستف پرت می شد و کریستف به سختی از ان ها جاخالی میداد.

-باید یه کاری بکنیم. وگرنه همه مون بیهوش میشیم.
ارنست به تماشاچیان نگاه کرد اکثر انها به هوش آمده بودند و ایستاده بودند و انگار همه میدانستند باید چکار کنند.
همه طرفداران و بازیکنان تیم سریع و خشن پاترونوس هایشان را به سمت دیوانه ساز ها گرفته و با نوری عظیم و خیره کننده پاترونوس هایشان را به سمت تیم حریف که اتفاقا ما بین آندو بودند پرتاب کردند. ارتش نورانی آن ها اکثریت دیوانه ساز هارا از بین برد.

نور گرم خورشید به ورزشگاه تابیده شد. زندگی به ورزشگاه برگشت، افتاب خیلی زود یخ چمن ها را باز کرد و خیلی زود هم ان هارا سوزاند. انرژی به زمین برگشت. مدال های زرین روی لباس سریع و خشنی ها که تقریبا همه شان هم هافلپافی بودند درخشید و همین انرژی زیادی به انها داد.

کریستف که تمام مدت اسنیچ را زیر نظر داشت استارت زد و با شتاب به سمت اسنیچ جاخالی داد. رابسورولافی ها که انتظارش را نداشتند. به سمت توپ ها رفتند اما دیر شده بود. کریستف به سمت اسنیچ شیرجه زد و با دهان اسنیچ را قاپید و به سمت زمین سقوط کرد.
جاروی او سریع به سمت او شیرجه زد و اورا نزدیک زمین بلند کرد و کمی جلو تر فرود آورد.

زیییییییییییییییريالق.
-بازی تمومه. تبریک میگم بهتره هر چه زود تر فلنگو ببندیم.

ماموران وزارت خانه حداقل انها که انسان بودند با تعجب به بازیکنان هر دو تیم نگاه میکردند. ارنست به سمت ماموران رفت.
آریانا و املیا هم فرود آمدند و به سمت او دویدند.

-صبر کن.
-ارن؟
-یِپ؟
-سآری! میدونی من دیگه عاشق راب نیستم.
-چی؟
-راستش... یه کیس مناسب تر پیدا کردم. بعد میخوام درسم رو هم ادامه بدم... حالا زوده... .
-چی ؟ تو منو به خاطر این، انداختی آزکابان!

آریانا و ماموران سریع جلوی ارنست را گرفتند که داشت به سمت آملیا میرفت تا به خاطر کار بدش یک هفته از تلسکوپ محرومش کند.

آریانا دستبند های ازکابان را روی ارنست نبست و به ماموران اشاره کرد.
-سریع تر ببرینش.

-خداحافظ ارنست.
-ممنون ارنی.
-میبینمتون. خیلی زود.

بازیکن ها سریع سوار اتوبوس هایشان شدند و زمین در کمتر از چند دقیقه خالی شد.


فردا صبح روزنامه برد سریع و خشن را چاپ کرد. سریع و خشنی ها سر از پا نمیشناختند.
آریانا رو به املیا کرد و گفت:
-میگم امیل. مجازی ها که قفلن تا بازی بعدی میخوای بریم دیدن ارنست؟
-البته.

ارنست، آملیا و آریانا در اتاق بازجویی ازکابان که بیشتر شبیه کافه تریا بود در مورد بازی صحبت کردند و هر سه لبخند به لب داشتند و اشتیاق فراوان برای بازی بعدی.





ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۸ ۰:۲۹:۲۱
ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۸ ۰:۴۱:۵۴
ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۸ ۰:۵۰:۰۷
ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۸ ۹:۵۳:۳۷
ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۸ ۱۶:۰۶:۱۱

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹:۱۷ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#61

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲:۵۸:۰۹
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 174
آفلاین
رابسورولافvsسریع و خشن

پست سوم

شهرداری لندن

اتاق کار رابستن پر شده بود از کله های آبی به علاوه ی تپه ای از مو، بازوان پرتوان، شخصی دست و پا شکسته و شخصیتی روغنی.

هم نوعان رابستن او را با دست نشان می دادن و ارباب ارباب می گفتن و بلاتریکس از این موضوع ناراضی بود...خیلی ناراضی!

بلاتریکس رفت سمت رابستن.
-راب...اگه یک بار دیگه بهت بگن ارباب، کله ی هموتونو می کنم و می زنم به دیوار!

رابستن از جونش ترسید برای همین رو به هم نوعاش گفت:
-سیرازویی ها، من ارباب شما نیستن می شم! دیگه به من گفتن نکنین اینو!
-پس چی گفتن کنیم؟

بچه که روی سر سر رابستن بود، زد روی سر رابستن.
-بابا...بگو بهت گفتن کنن آقا تا من آقا زاده شدن بشم!

بچه همیشه در شرایط سخت، بهترین پیشنهاد ها رو می داد. پیشنهاد هایی که هم به نفع خودش بود هم بقیه.
این پیشنهادش هم به نفع رابستن بود. چون از غر غر های بچه که در مورد وزیر نشدنش بود خلاص می شد.
-سیرازویی ها به من گفتن کنین آقا و بچه هم آقازاده!
-آخ دستم!

مصدومیت الاف داشت فراموش می شد برای همین الاف با این داد و هوار خودشو مرکز توجهات کرد.
اعضای تیم دور الاف جمع شدن و نچ نچ کنان به یکدیگر نگاه می کردن.
-این رو چیکار کردن بشیم؟
-میو میو!
-بچه! چی گفتن می کنه؟
-آتش زنه توی "میو" اول آهی از سر عشق کشیدن کرد تا عشقش به اون گربه وحشی رو ابراز کردن بشه و توی "میو" دوم گفتن کرد که الاف نتونستن می شه بازی کردن بشه باید بریم سراغ داداش دو قلوش!

اعضای تیم نمی دونستن که الاف یه برادر دو قلو داره...البته هیچکس نمی دونست!

الاف با شنیدن این حرف چشماش گشاد شد.
-نه من خوبم! می تونم بازی کنم فقط اونو جلوی چشم من نیارین!

اعضای تیم می دونستن که الاف نمی تونه بازی کنه برای همین رفتن یکم اونور تر و یه حلقه ی مشورت تشکیل دادن.
-چیکار کنیم؟ الاف وقتی سالم بود نمی تونست رو چوب دستی ثابت بمونه! الان که مصدومه می خواد این کارو کنه؟
-نباید بذاریم اون بازی کنه...باید بریم دنبال داداشش! ولی خب چجوری؟
-اون گفتن کرد که نیاوردن کنیم جلوی چشمش! ما هم نیاوردن می کنیم!

رابستن شهردار شده بود ولی این بچه بود که مفهوم سیاست واقعا کثیفه رو فهمیده بود.

سر کوچه ی یه ناکجا آباد

-ای بچه خوشگل! یه سر پیش ما بیا هلو!

سر کوچه نشسته بود و زنجیر می چرخوند و به بقیه تیکه مینداخت!

-هی تو!

دیگه زنجیر نچرخوند و به زنی که اینو گفت نگاه کرد.
-تو فقط بگو "هی تو"!

از کسی که سر کوچه بشینه و تیکه بندازه نباید انتظار قلب قرمز داشت.

رابستن، بلاتریکس رو گرفته بود یوقت نره و زنجیر طرف رو توی کلیه‌اش نکنه.
-بخشیدن کنید اقا...شما داداش الاف بودن می شین؟ ما از طرف ایشون اومدن کردیم.
-داداشم! خب چی می خواین؟
-خواستن می شیم که آمدن کنین و با برای تیم ما کوییدیچ بازی کردن بشین. کردن می شین؟
-آره ولی یه شرطی دارم.
-شرط؟ چه شرطی؟
-داداشم جلوی چشمم نباشه!

رابستن و بلاتریکس به هم نگاه کردن و لبخند شیطانی ای زدن!
-قبول بودن می شه! فقط اسم شما چی بودن می شه؟

داداش الاف با حرکت دست به کاری که داشت می کرد اشاره کرد. هر دوی اون ها فهمیدن اسمش چیه!

شهرداری لندن

-چرا چشمای منو بستین؟ چرا جواب نمی دین؟ آهای! اینجا خیلی کوچیکه!

کریس پشت کمد داشت به حرفای الاف گوش می داد. رو به سوروس گفت:
-حتما باید توی کمد زندانیش می کردیم؟ چیزیش نشه؟
-نترس! چیزی نمی شه...بلاتریکس کارشو خوب بلده!

کریس شونه‌ای بالا انداخت و رفت و روی صندلی نشست!

در باز شد و بلاتریکس و رابستن و داداش الاف وارد شدن!
-چقد شبیه‌شه!
-خیلی شبیه بودن می شه...مو زدن نمی کنه!
-اصلا هم شبیه نیستیم...اون خیلی زشت‌تره!
-خیلی هم شبیه بودن می شین...فقط اسمتون فرق داشتن می شه!
-اسمش چیه راب؟
-خودم اینجام چرا از اون می پرسی...علاف هستم!

رابستن نگاهی اتاق کارش کرد. یه چیزی کم بود.
-سیرازویی ها کجان؟
-رفتن به ورزشگاه برای تماشای بازی ما و سریع و خشن!

بلاتریکس نگاهی به ساعت کرد.
-چرا حواست نبود راب! ی‌ ساعت به بازی مونده!

بلاتریکس کروشیو زنان کل اعضای تیم رو راهی ورزشگاه عرق جبین کرد.

رابستن توی راه داشت با علاف حرف می زد.
-تو از کی داداش الاف بودن می شی؟
-از اولش!
-الانم بودن می شی؟
-اره متاسفانه!
-چرا متاسفانه؟
-بخاطر اون قضیه!

و ابری بالای سر علاف پدید اومد و هر دوشونو بهش نگاه کردن.

-آماده ای داداش!
-آره داداش! بریم.

الاف و علاف وارد خانه ی ریدل ها شدن...اونا می خواستن مرگخوار بشن.

-چی شد؟ تموم شدن شد؟
-آره دیگه!
-خب من هنوز دلیل متاسفاته گفتن شدنتو نفهمیدن شدم.

علاف دوباره ابر رو پدید آورد و زد یکم عقبو بعدش پلی کرد.
-نگاه کن...این داداش من یکم ادب نداره...من از اون بزرگترم ولی اون زودتر از من از در خانه ی ریدل رفت تو...منم از اون موقع تا الان باهاش قهرم!

رابستن واقعا نمی دونست چی بگه برای همین بحث رو عوض کرد.
-تو پرواز کردنت عین الاف بودن می شه؟ آخه اون خیلی افتضاح بودن می شه.
-اون از اولم استعداد کوییدیچ نداشت ولی من...چیزی نمی گم تا خودت ببینی!

ورزشگاه عرق جبین

-سلام سلام سلام...ما دوباره اومدیم...اومدیم با یه بازی مهیج! بهتون قول می دم این بازی یکی از بهترین بازی های این دوره بشه اونم با وجود تیم رابسورولاف، تیمی که کلی پیشرفت داشت...بازیکناش پخته تر شدن و آماده برای شکست دادن!

یوآن وقتی این جملات رو می گفت به جایی نگاه می کرد که قرار بود دمش اونجا باشه.
-و بله اومدن...تیم پرستاره ی رابسورولاف وارد زمین بازی می شه...به به آدم از پرواز اونا لذت می بره...اون پرچم رو ببینید توی دست بلا...چقد جنس اون پرچم خوبه! و بله تیم سریع و خشن هم وارد شد.

دو تیم در زمین های خودشون مستقر شدن و آماده ی بازی بودن.

-شافستن به خافستن بگو که فاشتن بگه که به بقیه بگه همه آقا و آقا زاده رو تشویق کنن!
-بله صدای تشویق ها رو بشنوین...این صدا ها برای سیرازویی ها هستش که برای تشویق رابستن و تیم رابسورولاف به ورزشگاه عرق جبین اومدن.
-آقامون جنتلمنه جنتلمنه...

در میان تشویق های سیرازویی ها و گزارشگری یک طرفه ی یوآن، داور مسابقه توپ هارو رها می کنه!
-بله بازی شروع می شه...تیم رابسورولاف از همین اول بازی داری قدرت خودشو نشون می ده...

کوافل دست آملیا بود ولی یوآن بقیه اعضای بدنشو دوست داشت.
آملیا داشت با مهارت تمام یکی پس از دیگری بازیکنان رو رد می کرد.

بوم!

-اوه خدای من...بلاتریکس با زدن بلاجر به صورت آملیا اون از مسابقه خارج کرد.

بلاتریکس بعد دو بازی تازه به خودش اومده بود.

کوافل افتاد تو دست رابستن. رابستن از کنار به سمت دروازه ی تیم سریع و خشن حمله کرد. ارنست برای جلوگیری از حمله ی رابسورولاف به سمت رابستن حمله کرد. رابستن، ارنست رو دید و برای اینکه مانع گرفتن توپش بشه، توپ رو پاس داد به بچه.
بچه توپ رو می گیره و آریانا جلوی خودش می بینه. بچه نگاهی به مو های بلند آریانا که کف ورزشگاه می رسید کرد و فکری به ذهنش رسید.
کوافل به دست رفت سمت آریانا. آریانا هم شروع که به حرکت به سمت بچه. ناگهان بچه روی جاروش ایستاد و پرید.
آریانا با چشم مسیر حرکت بچه رو دنبال کرد...بچه داشت می رفت سمت موهاش.
بچه مو های آریانا رو گرفت و مثل تارزان از مو های آریانا برای رسوندن خودش به دروازه استفاده کرد.

بچه توپ رو به سمت دروازه پرتاب کرد.
آفتاب پرست، دروازبان تیم سریع و خشن، خیلی ترسو بود برای همین خودشو به رنگ دروازه در آورد.

-و گل! گل برای تیم رابسورولاف...چقد خوبن اسن مدر و دختر...چه تیکیتاکایی...آدم از تماشای این بازی لذت می بره واقعا!

ایندفعه نوبت تیم سریع و خشن بود که حمله کنه...البته با احتیاط بیشتر!

کوافل دست آملیا بود. هیتلر هم از جناح مخالف آملیا حرکت کرد و جلوی سوروس رسید.

هیتلر آدم مودبی بود و به هرکی می رسید سلام می کرد...البته به خودش!
-های هیتلر!

هیتلر با گفتن این جمله دستشو بالا آورد و دستش خورد به فک سوروس و فکشو خورد کرد.

هیتلر یکی از دفاع های تیم رابسورولاف رو از میدون خارج کرد.

بلاتریکس این صحنه رو دید و جوشی شد. بلاجری که سمتش میومد رو زد به سمت هیتلر!

-های هیتلر!

کار هیتلر هم تموم شده بود.

آملیا بچه و رابستن رو جا گذاشته بود و دقیقا جلوی بلاتریکس قرار داشت...آملیا می دونست که نمی تونه بلا رو رد کنه.
ارنست هم می دونست! برای همین به کمک آملیا اومد. آملیا هم با یه حرکت رونالدینیویی چپ و نگاه کرد و به ارنست که سمت راستش بود پاس داد.
بلاتریکس جا مونده بود و ارنست بود و دروازبان!

آتش زنه ارنست رو رو به روش دید.

حرف بچه یادش اومد که گفت اگه می خوای به اون گربه ی آمازونی برسی باید خوب باشی تا پولدار بشه...آتش زنه منتظر ضربه ی ارنست بود.

-بلاتریکس داره به سمت ارنست میاد. ارنست باید سریع تصمیم بگیره...گل می زنه یا پاس می ده به آملیا؟
تصمیمشو گرفت... می خواد گلش کنه...
-میو!
-...اوه مرلین من! آتش زنه توپ رو می گیره! این گربه می تونه بهترین دروازبان کوییدیچ بشه!

آتش زنه بازی رو به جریان انداخت.

بازی داشت بدون گل ادامه پیدا می کرد.
تماشاچی خسته شده بودن.

-واقعا آدم بازی ای که توش رابسورولاف باشه لذت می بره!

یوآن هم خسته بود ولی خب...مجبور بود که نباشه!

-الاف سرش رو خیلی سریع می چرخونه...ینی چیزی دیده؟

علاف اسنیچ رو دیده بود...حالا می تونست مهارت خودش توی بازی رو نشون بده.
به سرعت به سمت اسنیچ رفت...کریستوف هم دنبالش!

کریس وزیر حسودی بود. حتی به اینکه اول اسم کریستوف شبیه اونه هم حسودی می کرد...برای همین به سمتش رفت.

-اوه اوه اوه...کریس بالاخره می خواد خودشو توی بازی نشون بده ولی چجوری؟ اون داره...داره...داره به سمت کریستوف می ره...می خواد چیکار کنه؟ داره به سرعت به سمتش می ره!

شپلق!

کریس محکم می کوبه به کریستوف کلمب و اون از روی جاروش میفته!

حالا فقط علاف مونده بود و اسنیچ!

شهرداری لندن

الاف با کلی پا کوبیدن تونسته بود در کمد رو باز کنه و بیاد بیرون!
-اینا چرا منو زندانی کردن...چرا چشمامو بسته بودن؟

الاف مرد تیزی بود...سریع دو هزاریش افتاد و رفت سمت ورزشگاه!

رختکن رابسورولاف
-ایول علاف...عالی بودن بودی...باورم نشدن می شه که انقد راحت تونستن بشی اسنیچ رو گرفتن کنی!
-گفتم که! من کارم درسته!
-تو اینجا چیکار می کنی؟

انگار قرار بود اعضای تیم برد شیرینی نداشته باشن.

الاف تو رختکن بود.


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۵۵:۳۸
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۵۶:۳۰
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۵۷:۳۵

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷:۵۶ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#60

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

کنت الاف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۶ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۹:۲۶:۱۱
از یتیم خانه های شهر
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
پیام: 174
آفلاین
رابسورلاف VS سریع و خشن

پست دوم


ولی دنبال رابستن گشتن به این راحتی ها هم نبود! چرا؟
برای پاسخ به این پرسش باید به گذشته های دور برید و در زندگی رابستن لسترنج کنکاش کنید! ولی چون میدونم که حوصله این کار رو ندارید، من اینکارو براتون انجام میدم.

سالیان قبل- سیاره سیرازو

دوربین از بیرون جو سیاره، شروع به حرکت کرد تا بتونه نمایی بسته تر از سطح سیاره و ساکنانش رو نشان بده. روشنایی سیاره توسط دو خورشید یا سه خورشید فراهم نمی‌شد. مثل زمین هم یک خورشید نداشت، در واقع تنها نصفی از یک ستاره حیات رو برای سیاره بیگانه به ارمغان می‌آورد. به همین علت، کمبود ویتامین D در افراد ساکن سیاره واضحاً مشخص بود. به طوری که آنها همگی پوست های آبی و کله هایی بزرگ داشتن.

گیاهان نیز اکثراً به رنگ آبی بودن، درختان آبی، حیوانات آبی، جهان کران به کران آبی... . ولی هارمونی رنگ های آبی به شکل عجیبی زیبایی خاصی رو روی سطح سیاره به وجود آورده بود. معماران خلاق، سعی کرده بودن تا ساختمان ها و پیاده رو ها رو به شکلی رنگ آمیزی کنن که مکمل رنگ آبی باشد... باز هم آبی!

- ایلی! ماف مسعاب.
- قکساز ثیمبه سذعب محبعاتد خالسپن؟
- نهغ یبا سیسه بی رابستن!

انتظار ندارید که به زبان انسانی صحبت کنن؟ پس لطفاً مترجم های جیبی خودتون را از جیب در بیارید و دوباره مکالمات رو مرور بخونید.

- ملت! جمع بشید اینجا.
- دوباره چرا معرکه گرفتی خالستن؟
- میخوایم تعیین کنیم تکلیف رابستن!

کم کم، به تعداد کله آبی های حاضر در میدان اصلی شهر اضافه می‌شد. همهمه ها شروع شد و به تدریج، فریاد جای لحن های آرام رو گرفت.

- باید بسوزونیم رابستن.
- چرا همش خشونت؟ چرا باید زنده آتیشش بزنیم؟ اصلاٌ از کجا معلوم تو راست میگی خالسپن؟
- حرف من رو زیر سوال می‌بری فاچستن؟

درگیری ها بر سر تعیین سرنوشت جادوگر نحس و شیطانی سیاره سیرازو ادامه داشت.

خانه جادوگر نحس و شیطانی!


- برو مادر! این جماعت رحم ندارن.
- ولی مادر، من جادوگر نیستم. چرا می‌خوان من رو از سیاره بیرون بندازن؟
- این جماعت این حرفا حالیشون نمیشه، زودتر برو!
- بیا بیرون رابستن!

جماعت حاضر در میدان، حالا به صورت خشمگینانه ای جلوی خونه رابستن و مادر پیرش تجمع کرده بودن. دست بعضی از اونها مشعل های برافروخته بود که به رنگ آبی می‌سوخت.
مادر رابستن دستی به کله بزرگ رابستن کشید و گفت:

- سفینه ات حاضره، من بهترین مقصد رو برات انتخاب کردم. امیدوارم توی زمین موفق باشی پسرم.
- مادر!

رابستن و مادرشبها حالت هندی طوری از همدیگه خداحافظی کردن و راب به سمت حیاط پشتی رفت تا سوار سفینه اش بشه.

- ما میدونیم پسرت اونجاست شافستن!
- از جون ما چی میخوای خالستن؟

جناب مادر که شیرزنی بود برای خودش، دمپایی به دست از خونه بیرون اومد تا با خیل عظیمی از افرادی که جادو رو شیطانی می‌دونستن رو به رو بشه.

- ما از جونت چی میخوایم؟ پسرت چی میخواد؟ خودم دیدم دیروز زیر لب یه چیزی گفت و کرم پیله بدبخت رو تبدیل به یه پروانه بسیار خوشگل و دوست داشتی کرد!
- خب این چه مشکلی داره؟ یه پروانه خوشگل!

مردم شهر و ایضاً در واقع همون سیاره، نگاهی به پیشوای خودشون انداختن که واقعاً مگه چه اشکالی داره تا یه کرم زشت تبدیل به پروانه بشه؟

- جادو، اون جادو کرده.
-وای!
- جادو!
- مرلینستن ما رو تقدیس کنه!

خالستن لحظاتی صبر کرد تا اثر حرفش را ببیند. در این موقع همون دوربین مذکور در ابتدای پست، کلوز شاتی از صورت خالستن گرفت. خالستن ابتدا فریاد کشید:

- و...

سپس با صدایی بسیار آروم ادامه داد:

- اون پروانه قرمز بود!

دیگه جنبنده ای توی اون مکان نبود غیر از اینکه جیغ کشان شروع کنه به دویدن و زدن توی سر خودش و نخواد که رابستن رو آتیش بزنه! حتی مادر رابستن هم وا رفته و زیر لب با خودش تکرار می‌کرد: قرمز... قرمز... قرمز...

سفینه فرار

- خب حالا این دکمه رو میزنم.

رابستن با بغضی زیاد، شروع کرد به راه اندازی سفینه اش. برای آخرین بار نگاهی به سیاره کوچ و دوست داشتی اش کرد و دکمه" پرتاب" رو فشار داد.
هرچند اون از گاز فراموشی و همچنین تخم یک جنین که مادرش توی سفینه قرار داده بود خبر نداشت!

زمان حال- کره زمین

رابستن به آرومی چشماشو باز کرد. روی یک تخت دراز کشیده بود و در اتاقی بزرگ قرار داشت. از در و دیوار اتاق نور آبی بیرون میزد. بالای سر راب، انبوهی از گل های مختلف و هدایای بزرگ و کوچیک قرار داشت.

- اینجا کجا شدن میشه؟ من کجا هستن میشم؟
در اتاق باز و مردی بسیار شبیه رابستن وارد شد.

- تو کی هستن میشی؟

این بار، مرد مجبور شد تا از مترجم جیبی استفاده کنه!

- ارباب رابستن! من هستم خالستن. نوکر و چاکر شما. لطفاً ما رو به خاطر اشتباهات گذشتمون ببخشید.

خالستن، به پای تخت افتاده بود و مشغول گریه و زاری بود و مدام دست و پای رابستن رو میبوسید.

- ول کن شد! من ارباب هیچکس نشدم هستم.

حتی فکر کردن به اینکه خودش جای ارباب رو بگیره، لرزه به اندامش مینداخت.

- من تو رو نشناختن شدم.
- نمیشناسین؟

صد متری اونطرف تر

اعضای تیم با حیرت و دهن هایی باز به سفینه فضایی غول پیکری که توی محوطه شهرداری پارک شده بود خیره شده بودن. و البته دو سه جین موجود شبیه رابستن!

- به نظرت راب اونجاست؟
- نه اصلاً کریس، آخه نه اینکه راب یهویی غیبش زده و جاش یه سفینه فضایی ظاهر شده که هم نوعاش توش هستن، احتمال اینکه راب اونجا باشه زیر یک درصده.
- سیو!

بلاتریکس به عنوان بزرگتر جمع و اینکه نماینده ویژه ارباب بود پیشقدم شد تا رابستن رو از توی سفینه بیرون بکشه. ولی مردم سیزارو جلوی درب سفینه تجمع کرده بودن.

- برید کنار یا یه کروشیو نصیبتون میشه.
- اشان برز ثاندر!

بلاتریکس رو به اعضای تیم برگشت:

- کسی اینجا مترجم جیبی داره؟
- گفتن میشه که تا ارباب اجازه دادن نشه نمیتونید رد شدن بشید!
- ارباب؟ یعنی ارباب هم اونجاست؟

بلاتریکس خونش به جوش اومد.

- سیو و کریس، برید بقیه مرگخوار ها رو خبر کنید. باید ارباب رو نجات بدیم!

داخل سفینه

- ... و ما به این نتیجه رسیدیم که جادو، لازمه حرکت رو به جلو برای ماست ارباب. لطفاً به خونه برگردین؟
- مادرم چی شدن شد؟
- متاسفانه ایشون نتونستن که دوری شما رو تحمل کنن.

رابستن توی چند دقیقه اخیر، بمباران اطلاعاتی شده بود. تا الان فقط اسم سیاره اش رو می‌دونست ولی حالا، اون پدر و مادر داشت، خونه داشت و هم نوعانش رو ملاقات کرده بود. چه چیزی میتونست این حالت رو خراب کنه؟

- ریداکتو!

فریاد بلاتریکس همراه شد با جیغ و داد کله آبی ها، انفجار و هجوم مرگخواران سیاه پوش به داخل سفینه.

- ارباب رو آزاد کنید! ارباب؟ شما کجایید؟
- نه بلاتریکس، اینا دوستان من شدن هستن. قراره توی کوییدیچ کمک شدن بکنن!


ویرایش شده توسط کنت الاف در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۵۵:۳۰

فندک بکشم...


میری هوا!





پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۶:۵۴ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#59

اسلیترین

سوروس اسنیپ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۵ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۲۱:۵۰
از هاگزوارد_تالار اسلیترین
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 92
آفلاین
رابسورولاف VS سریع و خشن
پست اول

- باید بازی بعدی رو ببریم. تا الان دوتا باخت داشتیم و همش رو هم مدیون بی لیاقتی شماییم. بازی دوم هم که برده بودیم به بهانه اینکه گربه دروازه بانه و شانسی اسنیچو گرفته داورا مارو بازنده اعلام کردن. بهتر نیست یکم تمرین کنید؟
- آره منم با بلاتریکس موافقم هر چی باشه من امید وزارتخونه ام! اگر به این شکست ها پایان ندم احتمالا هرگز نمیتونم وزیر خوبی باشم.
-منو بچه که خوب بازی کردن میشیم. ولی چون زن داداش گفتن میشن تلاشمونو بیشتر کردن میشیم!

{شهرداری لندن- اتاق شهردار}

- حرف بزن روباه وحشی، پس چی شد؟ هان؟ مگه قرار نبود کاری کنی داورا ما رو برنده مسابقه اعلام کنن؟ پس چی شد؟ بخاطر نیم نمره؟ ما بازنده ایم؟ باید تقاص بدی! :gtha:
-بلاتریکس آروم باش! اون چوب دستیو اینقدر تو شیکمش فشار نده، الان سوراخ میشه.

بلاتریکس. عصبی تر از قبل عرق پیشونیش رو تمیز کرد و با خشم روبه کریس گفت:

- ساکت شو کریس وگرنه تو رو میکشم! باید تقاص بدی یوان ابرکرومبی. ما الان دیگه لرد رو نداریم و همش بخاطر اینه که یکی برامون توطئه کرده. میکشمت!
- بلاتریکس بچه باهات حرف داشتنش میشه.
- بچه غلط ک... نه وایسا، بچه همیشه راهکار های خشونت بار فوق العاده ای داره! چی میگه؟
و با اشاره سر به الاف گفت پنجه بندی که به دو دست و پا و دم روباه بسته شده رو محکم تر بکشه و زجرش بده.

- دخترم حرفتو گفتن کن.
- من گفتنم که دمش رو کندن کنید باهاش برای خودتون پرچم رابسورولاف درست کردن کنید.
- نه ولم کنید روانیا! شما دیوونه اید!
وسرو صدایی روباه کل اتاق رو پر کرد! بلاتریکس با فشردن چوب دستیش روی قفسه سینه روباه نگاه خشمناکی بهش انداخت.
- چی گفتی روباه؟ کی دیوونست؟
- غلط کردم بلاتریکس منظورم با بچه بود!
- دیگه بد تر، اون شاگرد منه!
- بلا به من رحم کن قول میدم قول میدم بازی بعد جبران کنم!
- فرصتتو از دست دادی.
- نه نه ولم کنید ولم کنید.
- سوروس این روباهو ببر تا بچه بیاد دمشو بچینه!
- جداً؟ من چیدنش کنم؟ هورا!

سوروس با یه اخم و حالت چهره چندش شده، دم روباه را گرفت و به قت..تجزیه گاه برد. تقلاهای یوان هیچ تاثیری روی دل سیاه مرگخوارا نمیگذاشت و فقط لذت بلاتریکس رو بیشتر می‌کرد.
بعد از چند دقیقه و شنیدن چندین صدای نخراشیده از تجزیه گاه، بالاخره بچه با دست و صورت خونی بیرون اومد.

- اینو کی بلده پرچم دوختنش کنه؟
همه بجز بلاتریکس با تهوع به صحنه رو به رو نگاه کردن.

بچه دم به دست!

{رابسورولاف سر تمرین}

-ببین نیم خیز میشی یکم خودتو خم میکنی به جلو، دسته نیمبوس رو بالا میگیری و... .

شَپَلق

- کنت الاف تو هیچ وقت نمیتونی حرفه ای سوار نیمبوس بشی! آخر هم بخار برعکس سوار شدنت داورا بهمون گیر میدن.
- حرف نزن سوروس. تو فکر کردی حالا چون میتونی با نیمبوس و بدون نیمبوس پرواز کنی خیلی خوبی؟ یادت رفته چقدر امتیاز بخاطرت از دست دادیم؟ خیلی شانس آوردی که از سونامی جون سالم به در بردی.
- اصلاً به من چه؟

و در اندکی آن سو تر بچه و آتش زنه گرم گفتگو بودن.

- دیدن کن! من دونستم که عشق گربه آمازونی تو رو بی حال کرده، ولی باید بازی کردن بشی تا تونستن کنی پول دار شدن بشی و دختر مورد علاقتو گرفتن بشی!
- میو میو میو .
- چی میگه؟
- عه کریس کی اومدن کردی؟
- الان! چی میگه؟
- گفتن نمیکنم به تو. رفتن کن بابام صدات کردن شد.
- الحق بچه رابستنی! اه! به جهنم نگو.

و کریس سعی کرد که آتیش فضولیش رو پشت هیبت وزیر بودن قایم کنه!

- واااااای! الان میفتم زمین.
-الاف سرشو بده پایین الان میری توسقف!
-نمیـــــــتونم!

الاف زور زنان تلاش می‌کرد هدایت نیمبوس رو به دست بگیره و فریاد های عصبی سوروس همه رو کلافه کرده بود که ناگهان صدایی توجه همه رو جلب کرد!
و الاف که با نیمبوس به سقف پرس شده بود به زمین پرت شد.

- به حق مرلین بمیری سوروس چیزی نمیبی....
- ای داد بدبخت شدیم الاف بی هوش شد! شایدم مرد!
- چی؟

مرگخوارا و گربه و بچه، الافِ پخش زمین شده رو دوره و برای بیدار کردنش تلاش کردن. غیر از بلاتریکس که خوشحال بود لااقل یه نون خور اضافه برای دقایقی کم شده ولی بعد از اینکه یادش اومد برای بازی کردن نیاز به هر هفت نفر داره، شروع به معاینه الاف کرد.

- بیایید جمع بشید باهاتون کار دارم!

بلاتریکس اینو گفت و دوباره رفت و روی صندلی شهر دار لم داد.

- الاف نمیتونه بیاد!
- اونوقت چرا؟
- اون....پاهاش شکسته! و همچنین دستش.
- چــــی؟
- ینی الان دیگه جستجو گر نداریم؟
- میو!
- گربه گفته باباش مردنه؟
- ساکت شین. داره بو بنزین میاد! نکنه خونریزی کرده؟
- پس کریس و رابستن کجا هستن؟
- بابام رو ندونستن میشم اما کریس رفتن شد دنبال بابام.

صدای کریس توجه بچه رو جلب میکنه.

- بچه این بابات کجاست؟
- ندونستنم.
- پس منو فرستادی دنبال نخود سیاه؟
- آره.
- کریس بیا اینجا کار داریم.
لاتریکس که حالا همه رو غیر از رابستن توی اتاق می‌دید شروع کرد به صحبت کردن:

- نمیتونیم منتظر راب بمونیم! الافم بذارید اونطرف! پس شروع میکنیم. ببینید اول باید از شر این لباسای رودولف خلاص شیم چون ورزشگاه خیلی گرمه و اینا احتمالا خفمون میکنه از گرما! دوم اینکه فردا بازی داریم. سوم هم اینکه...

بلاتریکس پرچم رو بالا میگیره.

-این پرچم تیممونه!

اعضای تیم پارچه ای به شکل پرچم های هاگوارتز رو دیدن که گل دوزی نارنجی از نشان مرگخوارا رو داشت و اسم تیم بزرگ زیرش نوشته شده بود، آویز پایینش توجه اعضا رو بیشتر جلب میکرد.
- این چیه بهش آویزونه؟
- مار خشک شده بهش اویز کردن شدید؟
- گردن مرغه؟
- زنجیره؟
- طلسم پیروزیه؟
- واقعا نفهمیدید چیه؟
- نه خب!

بلاتریکس دیگه از میانگین آی کیو تیمش ناامید شده بود. برای همین خودش توضیح داد:

- خب نخ گلدوزیش موهای دم یوآنه و اونم یکی ازاستخون هاشه!

همه با حالت تهوع روشون رو برگردوندن. بلاتریکس که از طرحش تعریف نشده بود عصبانی شد و فریاد زنان گفت:
-بسه دیگه! حالا هم برید دنبال رابستن تا بعد یه فکری برای الاف کنیم.


ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۵۳:۳۵

مردم قضاوت میکنند چون آسان تر از کشف حقیقت است!
اما تو اگر اینگونه نبود،پس لایق زندگی کردن هستی. انسان های قضاوت گر فقط اسلحه کشتار قلب های ساده هستند!

شاهزاده غلط املایی



پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۱:۵۵:۵۵ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۸
#58

هافلپاف، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

آریانا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۳۱:۱۹
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 364
آفلاین
سریع و خـشن


پست دوم



فلش بک_ چند روز قبل از بازی

آن روز صبح وقتی آملیا از خواب بیدار شد، از دنده ی راست بلند شد. خیلی شاداب و خوشحال بود. موهایش را ستاره ای روی سرش جمع کرد. حرکات نرمشی و ورزشی انجام داد، دوش گرفت و عطری با لایحه ی گل های مریخی را به خودش زد.

به سمت سرسرا رفت تا تابلوی اعلانات مسابقه ی بعدی را ببیند. اگر تیم حریفشان هم خیلی قوی نمی بود، دیگر خوشحالی اش تکمیل می شد.

چیزی نمانده بود به تابلو برسد که یک فرد آبی رنگ ِ کله گلابی هم با او همراه شد.
_ شما هم رفتن کردن می کنید که تابلو رو دیدن کردن کنید؟
_ آره! این چه وضع حرف زدنه؟ شیش تا فعل تو یه جمله! این ماسک آبی چیه گذاشتی سرت؟ تا هالووین که خیلی مونده هنوز!

فرد آبی رنگ که انگار به غرورش برخورده بود، کمی سرعتش را بیشتر کرد.
_ ماسک کدوم بودن؟ این سر من هستن کردن. یعنی تو نمی دونستن که من رابستن لسترنج فضایی هستن!

کلمه ی فضایی طوری با گوش های آملیا گرم و عزیز شنیده شد که گویی هورکراکس است برای ولدمورت، ساحره است برای رودولف، کارهای خانه است برای جن خانگی.

تا آملیا  لذت بودن یک فضایی روی زمین را می برد، رابستن لسترنج به تابلوی اعلانات رسید. آملیا به خودش آمد. یک دسته کاغذ را با چوبدستی اش ظاهر کرد و به سمت رابستن دوید و تا جایی که می توانست محکم خودش را به او کوبید.

در فاصله ی برگشتن رابستن به عقب، برگه های کاغذ روی هوا رقص کردند و چرخ خوردند و پخش زمین شدند. آملیا زل زد در چشم های درشت مرد فضایی.
_ همیشه دوست داشتم اینطوری عاشق شم!

رابستن یک قدم عقب رفت.
_ با رودولف اشتباه گرفتن شدم.

اشتباه نشده بود.
بلاخره یک نفر هم عاشق او شده بود... آملیا فیتلوورت!

رابستن اما به این چیزها عادت نداشت. خجل و با گونه های سرخ، دوان دوان از آنجا دور شد. آملیا اما همچنان با چشم های قلبی به او فکر می کرد.

دفتر مشورت اعضای سریع و خشن

_ چی؟ عاشق یکی از اعضای تیم مقابل شدی؟ دیوونه شدی؟ ما الان باید تمرین کنیم تا اونا رو ببریم اونوقت رفتی عاشق شدی برگشتی؟!

ارنست با صورت سرخ از عصبانیت مدام از این سمت اتاق به آن سمت می رفت. کسی جرعت حرف زدن نداشت.
_ ای بخشکی شانس... اینم از هم تیمی ما!
_ میگم...
_ چیه آریانا؟
_ سر من چرا داد می زنی بوقی. رئیس زندانما. میگم حالا عاشق شده که شده ما که نمی ذاریم به هم برسن.
آملیا:
ارنست:

شب هنگام

آملیا در حالی که ستاره ها را تماشا می کرد فقط عکس رابستن را روی همه ی آن ها می دید. حتی یک لحظه هم از فکر کردن به آن فضایی نمی توانست دست بردارد.

ناگهان فکر خبیثانه ای به ذهنش رسید. حالا که ارنست نمی گذاشت او به فضایی اش برسد، باید ارنست را حذف می کرد.

پایان فلش بک

دفتر زندان

کریس چمبرز پشت میزش نشسته بود و پرونده ی شکایت ها را بررسی می کرد. هر از گاهی پرونده ای را به سمتی شوت می کرد و غر می زد.
_ از خودم شکایت دارم چون امروز خیلی غذا خوردم. حتما چاق می شم. آخه این چه شکایتیه؟

آریانا بی سر و صدا پشت میز خودش نشسته و منتظر موقعیت خوب بود تا حرفش را بگوید. اما انگار آن روز نمی شد چون کریس هر چند دقیقه یک بار فریاد عصبانیت سر می داد.

_ من شکایت دارم چون چرا خورشید می تابه؟ چرا می چرخه زمین...
_ عشق من بگو چرا، تو فقط بگو همین...
_
_ این که شکایت نیست، متن یه آهنگه. یکی خواسته مسخره ت کنه.

کریس پرونده را داخل سطل آشغال پرتاب کرد.
_ از گوش آویزونش می کنم مسخره کننده رو.   تو مگه کار نداری نشستی اینجا؟

آریانا چوبدستی اش را بالا آورد.

_ هی چی کار می کنی؟
_ فقط می خواستم بذارمش رو میز...  دستم عرق کرده.

چوبدستی را روی میز گذاشت.
_ راستش کریس، این آملیا اومد از ارنی شکایت کرد... منم مجبور شدم به خاطر انجام وظیفه ی شرافتمندانه قبول کنم...
_ خب؟
_ خب ما فردا بازی داریم... ارنست کاپیتان تیمه... یه بازیکن هم کم داریم. می فهمی؟

کریس خواست چیزی بگوید که آریانا ادامه داد.
_ ببخشید... کنترلم رو از دست دادم. میشه اجازه بدی ارنی بیاد سر زمین فردا و بعد دوباره برگرده زندان؟
_ نه!
_ خواهش می کنم.
_نه!
_ جون وزارتت.
_نه!
_
_ باشه گریه نکن. فقط به یه شرط...
_ چی؟ هرچی باشه قبوله.
_  چندتا نگهبان هم باهاش می فرستم.

آریانا نفهمید چندتا نگهبان فرستادن چرا باید از این     شکلک ها داشته باشد تا اینکه روز مسابقه فرارسید.

روز مسابقه

بازیکن ها تا جایی که توانسته بودند، لباس های نازک و کوتاه پوشیده بودند تا در ورزشگاه عرق جبین گرمشان نشود.

در این بین آملیا داشت به بازوهای رابستن فکر می کرد. حالا بماند که رابستن با آن شدتی که لاغر بود اصلا بازوی عضلانی ای نداشت.
ارنست که با واسطه گری آریانا به بازی آمده بود، سعی می کرد خیلی به آملیا نزدیک نشود تا این مسابقه بدون دعوا تمام شود.

همه منتظر بودند تا گزارشگر اسم تیمشان را صدا بزند. تیم رابسورولاف به زمین رفته بود و حالا نوبت سریع و خشنی ها بود.
بلاخره لی جردن اسم آن ها را هم گفت.
_ و حالا... تیممممم سریعععع و خشششششن!

بازیکن ها با سرعت تمام به هوا پرواز کردند.
زمین گرم نبود... اصلا گرم نبود!
موج سرما تا مغز و استخوانشان نفوذ کرد. نه یک سرمای عادی، بلکه سرمایی از نوع دیوانه سازها.

به اطراف نگاه کردند. دور تا دور زمین بالای سر تماشاگران، پر بود از دیوانه ساز و هر تماشاگر هم هاله ی پاترونوس خودش را کنارش داشت.

آریانا حالا مفهموم آن شکلک  را می فهمید.


Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۱۵:۵۶:۳۳ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۸
#57

آملیا فیتلوورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۷:۴۲
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
سریــع و خــشن


پست اول

کنار پنجره نشسته بود و به آسمون خیره شده بود. درسته تالارشون توی زیر زمین بود، ولی هلگا هافلپاف، فکر آینده نوادگانش رو کرده بود و پنجره مجازی ساخته بود که هر وقت یکی از فرزندانش، دلش گرفت، کنار یکی از این پنجره ها بشینه و بیرون رو ببینه. محو ستاره ها شده بود. فکرش خیلی درگیر بود. از طرفی، نمیدونست کاری که کرده بود، درسته یا نه؛ از طرف دیگه هم، کمی دلش خنک شده بود. هم نگران بود و هم راضی. تا به حال، اینهمه افکار متناقض رو، یکجا با هم، تجربه نکرده بود. توی احساسات خودش میچرخید و به ستاره ها نگاه میکرد، که صدای در، از عالم خیال خارجش کرد.

- ماتیلدا؟ آگاتا؟ چی... چیکار دارین؟
- دنبال آریانا میگردم.
- آها... آریانا چرا؟
- مگه رئیس آزکابان نیست؟
- چرا پیش من دنبالش میگردی؟
- تو ناظری دیگه، باید بدونی... خب میخوام ببینم این جرالد چرا زیاد درمورد من حرف نمیزنه؟ مگه عاشق من نیست؟ یعنی فقط توی معرفی شخصیتش باشم کافیه؟ باید همون اول که دیدمش، احساس میکردم...

ولی ادامه حرفای ماتیلدا رو نشنید. دوباره برگشت به عالم خیال. به این هم توجه نکرد که ماتیلدا، زیر گوش آگاتا زمزمه کرد:
- این یه چیزیش شده!

اولین بار که دیدش؟ یه فضایی بود. درست همونطور که آرزوش رو داشت. میدونست فضاییا وجود دارن... و حالا به چشم خودش میدید! یادش اومد که همیشه دوست داشت یکی از اونا داشته باشه، که باهم ستاره ها رو نگاه کنن و درموردشون حرف بزنن. اون براش از سیاره های مختلف بگه، از جایی که ازش اومده. همیشه دلش میخواست یه نفر باشه که با هم، حلقه های زحل رو بررسی کنن و هیچوقت از اینکه این موضوع چقدر خسته کننده ست، شکایتی نکنه...
توی همین فکرا بود که صدای ماتیلدا، دوباره رشته افکارش رو پاره کرد.
- کجایی تو؟
- سیرازو... چیز...

ماتیلدا، مثل اینکه جوابشو گرفته باشه، ابرو بالا انداخت، و آگاتا رو به سمت در خروجی هدایت کرد. درحالیکه از اتاق بیرون میرفتن، ماتیلدا برگشت و نگاهی به آملیا انداخت، که دوباره به پنجره مجازی خیره شده بود. زمزمه کرد:
- آره، فهمیدم!
- چی رو فهمیدی؟
- مشکلشو دیگه! طرف عاشق شده!
- چی چی شده؟!

برای آگاتا، غیر قابل باور بود، دختری که غیر از ستاره ها، به هیچی فکر نمیکرد و غیر از تلسکوپش، به هیچ چیزی ابراز علاقه نمیکرد، عاشق شده باشه.
- حالا، از کجا فهمیدی؟!
- من با جرالدم دیگه، میفهمم این چیزا رو.
- خب حالا. عاشق کی شده؟ اینم تونستی بفهمی؟
- کی به نظرت؟ یه فضایی که اهل سیرازوئه!
- اینو که دیگه نمیشه از روی تجربه شخصیت فهمیده باشی!
- نه، از حرفاش فهمیدم!

ماتیلدا خیلی به خودش غره شده بود. دخترا تصمیم گرفتن برن و آملیا رو به حال خودش بذارن. ولی یه چیزی ذهن آگاتا رو به خودش مشغول کرده بود... این میتونست دلیل توطئه دیروز آملیا علیه تیم خودشون باشه؟

فلش بک - روز قبل، آزکابان، دفتر ریاست

- میگم اینو زندانی نکنیم، گناه داره.
- هی میگه گناه داره... یعنی چی گناه داره؟ مرگخواریم خیر سرمون. نباید رحم کنیم.

در دفتر با شدت باز شد و آملیا، با عصبانیتی بی سابقه، در حالیکه یقه ارنی رو محکم چسبیده بود، وارد شد. قیافه ارنی، جوری بود که انگار اصلا از هیچی خبر نداره.

- چه سلامی؟ چه علیکی؟ آقا من شکایت دارم!

و برای اولین بار، مشخص بود که شوخی نداره! رنگ از چهره آریانا پرید. اون مثل کریستف کلمب نبود که فقط به کشف کردن اهمیت میداد و از وقتی کشف کرده بود کوییدیچ چیه، دیگه هیچ تلاشی برای برد نمیکرد. یا مثل هیتلر که فقط به کشتن اهمیت میداد، یا مثل تلسکوپ و آفتاب پرست که کلا هیچ درکی از اطرافشون نداشتن، یا مثل ارنی و آملیا که انگار فقط برای خوش گذرونی کوییدیچ بازی میکردن. برد، برای آریانا خیلی مهم بود، خیلی! هرچی که نباشه، واسش زحمت کشیده بود.

- اهم... چیزه... کسی که سلام نکرد... ولی میشه بگی چرا شکایت داری؟
- من از این ارنی بوقی شکایت دارم. این تو دوتا تیمه. این جاسوس دو جانبه ست. از ما میبره برای زرپاف از اونا هم برای ما. بندازینش زندان این عنصر نامطلوب رو!

چشم غره های آریانا هم توی زدن حرفش، وقفه ایجاد نکرد. نه، واقعا یه مشکلی وجود داشت... این ادبیات آملیا نبود! آریانا دیگه داشت کلافه میشد. آروم، خودش رو به ارنی نزدیک کرد و آروم پرسید:
- میگم... چی بهش گفتی باز؟
- هیچی دخترم، فقط بهش گفتم ناظر کمکیه، تو کارام دخالت نکنه.
- اینو که همیشه بهش میگی... الان یه جوریه...
- نه دخترم، حسودیش میشه، دنبال بهونه میگرده.
- دنبال بهونه میگرده، ولی قضیه حسودی نیست... ام...
- آریانا، بیا ببین این چی میگه! ما کارای وزارتی داریم، خودت بهش برس!

آریانا دلش میخواست رسیدگی نکنه، دلش میخواست جفتشون رو با اردنگی بندازه بیرون تا بفهمن مثل بچه آدم نظارت کردن یعنی چی. خیلی چیزای دیگه هم دلش میخواست، ولی با وجود اون همه آدم که اومده بودن تا به شکایتشون رسیدگی بشه، اون همه ناظر به قضاوت درست، مجبور بود رسیدگی کنه.
- شکایتتون مورد بررسی قرار گرفت. ارنی پرنگ رو به دادگاه می خونیم تا در مدت بیست و چهار ساعت از خودش در تاپیک آیا من مجرم هستم دفاع کنه.

ولی باید کاری میکرد. نباید میذاشت این دونفر با بچه بازیاشون، برنده شدنشون رو به خطر بندازن. نباید میذاشت اون همه شب بیدار موندنا و تمرین کردناش، بی نتیجه بمونن. و یه لحظه، یاد چند روز قبلش افتاد. فهمیده بود مشکل آملیا چیه... حالا که مشکل رو میدونست، شاید میتونست راه حلی ارائه بده. پس رفت که دست به کار بشه...

- آهای! به شکایت ما رسیدگی نمیکنی؟
- ها؟ خب... از کی شکایت داری؟
- چیز... از خودم.
- یعنی چی میاین از خودتون شکایت میکنین؟ خود آزاری دارین مگه؟ اصلا ما دیگه شکایت از خود نمیپذیریم! هر کی از خودش شکایت داره، فورا بره بیرون!

ملت غر غر کردن و در عرض چند ثانیه، کل دفتر خالی شد.

آریانا:

فردای اون شب - قبل از بازی، رختکن تیم سریع و خشن

- خوب شد حالا؟ خیالت راحت شد؟ این چه کاری بود کردی؟ این بود آرمان های هلگا؟

جوابی نشنید. به آملیا نگاه کرد؛ اون فقط نگاهش رو به رداش دوخته بود و با انگشتاش، باهاش بازی میکرد. از این جواب نگرفتن، خونش به جوش اومد و با عصبانیت داد زد:
- با تو ام! اصلا میشنوی من چی میگم؟!

نه، نمیشنید. حواسش جای دیگه ای بود، و با این جیغ و داد آریانا، سرش رو بالا آورد و با قیافه ای حاکی از اینکه "اصلا نمیدونم داری درمورد چی صحبت میکنی؟" به او زل زد. کار کاسه صبر آریانا، از لبریز شدن گذشته بود. صبرش در حال فوران بود!
- میگم، الان چجوری بازی کنیم؟! یه مدافع نداریم! کاپیتان نداریم! میدونی الان با چه تیمی بازی داریم اصلا؟!

نه، نمیدونست. حتی اسم تیم رو هم نمیدونست. تنها چیزی که از تیم مقابل میدونست، این بود که توی ترکیبش، یه نفر قطعا وجود داشت... رابستن لسترنج!


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۶ ۱۶:۰۲:۲۹

کنکور!


پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶:۳۲ چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۸
#56

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۴:۲۵:۱۵
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 315
آفلاین
سریع و خشن
VS
رابسورولاف



زمان: ساعت 00:00 روز 10 مرداد تا ساعت 23:59:59 روز 16 مرداد

داوران:
بلاتریکس لسترنج
اشلی ساندرز

لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.




پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۳:۳۹:۱۵ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸
#55

گریفیندور

آستریکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۳۸:۳۶ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۸
از هرجا که سایه باشه.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 122
آفلاین
پست اول.

گزارشگر ذغال پوستی جلوی دوربین می آید و با صدایی رسا شروع به گزارش می کند:
_ به ورزشگاه عرق جبین خوش اومدین. درحال حاضر اینجا ورزشگاهی رو داریم که به علت فاصله کمش با خورشید در دمای خیلی قابل توجهی به سر میبره. اگه از زاویه خورشید نگاه کنیم یک ورزشگاه معمولی در افریقا را مشاهده می کنیم که پر از تماشاگران و هواداران ذغال پوستی و افریقایی هست. هنوز مدتی برای شروع مسابقه باقی مونده و هواداران درحال جر دادن صدای خود برای شعار دادن هستن و هر دو تیم در رختکن هایشان درحال بحث بر سر تاکتیک یا همچین چرتو پرتایی اند.
اگر نزدیک رختکن تیم اراذل و اوباش گریفیندور شویم ، در ابتدا نماد آن ها که یک شیر قمه بدست و بدنی با زخم های عمیق هست رو مشاهده می کنیم.
وقتی داخل رختکن را مشاهده می کنیم اراذل و اوباش به معنای واقعی را میبنیم.
اول از همه چند دستگاه کولر های گازی مِید این جیبوتی رو مشاهده می کنیم که با وجود آنها دمای هوا تغییری نکرده و پاندایی که بخاطر گرما کوله ای پر از یخ رو به پشتش بسته و کلاهی با پنکه کوچک بر سر دارد. سراغ وی میرویم تا چند کلمه ای مصاحبه کرده باشیم.
_ اقای پاندا...
_پشتم سرده... جلوم گرمه... پشتم سرده... جلوم گرمهه.

دوستان مثل اینکه ایشون فعلا قابلیت مصاحبه رو ندارن.بعد آستریکس خون آشام به چشم میاد که به دلیل حساس بودن بدن وی به نور خورشید وی به یک چادری کاملا سیاه ، یک عینک برای چشم ها و دو عدد کرم ضد آفتاب برای پوشوندن دماغ وی از نور خورشید تجهیز شده است و به همراه کاپیتان ، ادوارد و آرتور تاکتیک مسابقه رو تایین می کنند.
_ آستریکس جان شما حرفی، سخنی، حدیثی، کلومی ...؟
_ فقط خون در بهشت! ، فقط خونمک، گرمهههههه
_نداریم از این چیزا... تو افریقا حرومه داداچ. خب از تاکتیکتون میگین؟
آستریکس به تخته سیاه نیمه شکسته اشاره می کند که نیمه سالم آن هم توسط قیچی های ادوار خط انداخته شدن می کند.
_ ما اینجا از ترکیب هفت.شش.دو + یک استفاده کردیم. که بنظرمان بسی موثر و ترفندی خواهد بود.
_ دلیل استفاده از همچین ترکیبی رو میتونین برامون بگین؟
_ بله. اگه ضرب شن به عدد مقدسی میرسن.

-خب از محاصبه بگذریم میرسیم به عمو قناد که با یک بلوز صورتی رنگ و شلوار پارچه ای همیشگی درحال امضا دادن به هوادارن است و جمله: حاالاا ییهههههههه امضای دیگه حاالاا ییییهههههههه امضای دیگه... را تکرار می کند.
خب ناپلئون هم که درحال تیز کردن شمشیر و برق انداختن چکمه هاش توسط یک ذغال پوست است و غر زنان به عمو قناد نگاه می کند. بهتره که نزدیکش نشیم.
حالا به دو مدافع میرسیم که درحال گفت و گو با کاپیتان هستند. ادوارد دست قیچی که بخاطر بالا بودن حرارت هوا قیچی هاش سرخ و آتشی شدند و همزمان با حرف های استرجس روی تخته سیاه تاکتیک را پیاده می کند. البته آرتور ویزلی رو نباید از یاد برد. پدر معروف و دلسوزی که با یک پیراهن آبی گل گلی ، یک شلوارک تابستانی و یک عینک خوشگل آفتابی با جوراب هایی تا زانو که در حال خاراندن سر خود است. مگه پیک نیکه؟!
استرجس هم که با گوی فلزی سیاهی که به پاش زنجیر شده و همراه لباس آزکابانش طوری که سیبیل های چند سالشو با انگشتاش مورد مالش قرار میده با پوزیشن هیتلر مانند دستورات و نحوه عملکرد رو به ملت می گفت.

خب این از تیم اراذل و اوباش که بسی برای بازی پیش رو خود را چرب و نرم می کنند. حالا به تیم زرپاف میرسیم.
وارد رختکن که میشیم سدریک رو شاهد هستیم که دل حوری های افریقایی رو برده و در حال امضا دادن و انداختن سلفی های بسیار است. در این طرف بقیه بازیکنان رو شاهد هستیم که درحال گوش دادن به عربده کشی و شعار دادن کاپیتان تیمشون هستند و بسی روحیه می گیریند.
و حالا سوت زده میشه و بازیکنان همگی به سمت لباس ها و جارو های کوییدیچ خود شیرجه می روند.
اراذل و اوباش گریف با لباس های قرمز رنگ و صد البته پاره پوره و با حرکات ناشایست و لات مانند خود را آماده وارد شدن به زمین مسابقه می کنند و تیم زرپاف نیز عطر ادکلن زنانه خود را حاضر و اماده اعلام کردند.



پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۳:۳۰:۲۴ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸
#54

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۵۵:۴۲
از جایی که ارباب هست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 82
آفلاین
زرپاف vs اراذل و اوباش گریف

پست آخر

دقیقه ها می گذشت و بازیکنان و داوران به دنبال اسنیچ می گشتند. پس از گذشت بیست دقیقه، درست زمانی که داوران از پیدا کردن اسنیچ ناامید شده و میخواستند اعلام کنند که بازی روز دیگری دوباره برگزار خواهد شد، صدای زیری از داخل سر بلاتریکس شنیده شد:
- ها ها؛ کله پوکای احمق! تمام این مدت من لای موهای داورتون نشسته بودم و استراحت می کردم؛ ولی داورتون از بس تمرکزش رو مدل فریادزدنش بود که یه وقت به هم نخوره و از ریتم خارج نشه، متوجه ورود من نشد!

سطحِ بالایی و نوک بالهای اسنیچ از لا به لای موهای بلاتریکس نمایان بود. همه مات و متحیر به بالای سر بلاتریکس خیره شده بودند.

بلاتریکس با خشم دستش را بالا برد تا اسنیچ را از لای موهایش بیرون بکشد، اما اشلی مانعش شد و با اشاره ای به او فهماند که بهتر است این کار را با آرامش انجام دهد.

بلاتریکس در حالی که چانه اش از شدت خشم می لرزید، نفس عمیقی کشید و سعی کرد خود را آرام کند:
- اسنیچ عزیز! میشه لطف کنی و همین الان از لای موهای من بیای بیرون؟ اینجا همه منتظر حضور گرم توئن!

و هنگامی که در جواب، نهِ قاطعانه ای شنید، با عصبانیت فریاد زد:
- مگه دست توئه؟ اسنیچِ پررو! الان نشونت می دم دربرابر یه دستور باید چطور رفتار کنی!

و وحشیانه دستش را لای موهایش برد و باعث شد اسنیچ وسط تارهای درهم پیچیده ی موهایش گیر کند.
اشلی و ماتیلدا به کمک رفتند و اندکی بعد، اسنیچ کف دست اشلی وول می خورد.

اشلی درحالی که تلاش می کرد لحن آرامی داشته باشد، سرش را رو به اسنیچ خم کرد و گفت:
- می شه لطفا به بازی برگردی؟ تماشاچیا خسته شدن!
- شدن که شدن! به من چه؟ منم خسته شدم؛ مظلوم تر از من گیر نیاوردین؟ خیرِ سرم رفتم تو موهای مسخره ی اون داورتون استراح...

اشلی به صورت بلاتریکس که از خشم قرمز شده بود، نگاهی کرد و متوجه اوضاع وخیم شد؛ سریع حرف اسنیچ را قطع کرد و گفت:
- حالا می شه این دفعه رو کوتاه بیای؟
- نه!
- حقوقتو دوبرابر می کنیم!
- نسبت به زحمتی که من میکشم بازم کمه!
- سه برابر خوبه؟
- نچ.

بلاتریکس در مرز منفجر شدن بود و چیزی نمانده بود که اسنیچ را زیر کفش هایش له کند. اشلی که خطر را احساس کرده بود، فوری حرفش را ادامه داد:
- اصلا حقوق منم مال تو!

اسنیچ که گویی این حرف نظرش را جلب کرده بود، کل هیکل گردش را به نشانه ی تایید تکانی داد:
- این شد یه چیزی! حالا من میام و اون بازی مسخرتونو ادامه می دم و سه برابر حقوق خودم به اضافه ی حقوق تو رو می گیرم!

در این بین، پوست تخمه به آرامی از نیمفادورا پرسید:
- ببینم، مگه توپاعم حقوق میگیرن؟
- سخنگوعاشون آره!

اسنیچ از کف دست اشلی به نرمی پرواز کرد و بالا رفت. هنگامی که همه سرجاهایشان قرار گرفتند، اشلی سوت ادامه ی بازی را به صدا درآورد.

بازیکنان با مشاهده ی رفتار چند دقیقه قبل بلا، اشلی و اسنیچ، دریافته بودند که در این بازی نمی شود هرطور که می خواهند توپ ها را در دست گرفته و هدایت کنند؛ بلکه باید نازشان را بکشند و آنها را راضی کنند تا به حرف آنان گوش دهند.

در همین هنگام، آگاتا موفق شد سرخگونی را راضی کند تا مستقیم به طرف حلقه ی سمت چپِ دروازه ی حریف حرکت کند و از مقابل دستان عموقناد که مدام آن را برای اجرای حرکتِ "بریم ییییه برنامه ببینیم" از چپ به راست می بُرد، بگذرد و ده امتیاز نصیب تیم زرپاف کند.

بلاتریکس در میکروفون فریاد زد:
- ده امتیاز برای زرپاف! آگاتا تراسینگتون موفق می شه یه سرخگونو راضی کنه که گل بشه!

درهمین لحظه، ادوارد که از دست توپ ها که هیچ یک به حرفش گوش نمی دادند، به ستوه آمده بود، در نزدیکی آرتور پرواز کرد و پرسید:
- من نمیفهمم چرا به جای این که نازِ این توپای مسخره رو بکشیم، نمی گیم توپای جدیدی که واقعا توپن و حرف نمی زنن، برامون بیارن؟

آرتور که از دست ادوارد به دلیل پاره کردن رشته ی کلامش با یک بازدارنده، عصبانی بود، نگاه ناجوری به او انداخت و گفت:
- برای این که هر مسابقه سهمیه داره! همینجوری الکی که نیست زنگ بزنیم چهارتا توپ سفارش بدیم! وزارت کوییدیچ بهمون توپ نمی ده و هیچ مسئولیتیم در قبال حرف زدن توپا به عهده نمی گیره؛ چون معتقده ما سهم توپامونو گرفتیم و حق اعتراض نداریم.

و سپس از ادوارد دور شد.

در گوشه ای دیگر از زمین نیمفادورا به نرمی به بازدارنده ای می گفت:
- ببین، اگه همین الان بری و اون استرجسو نقش زمین کنی، قول می دم وقتی مسابقه تموم شد، کمپین حمایت از توپ های سخنگوی بینوا راه بندازم. مسئولا رو مجبور می کنم شمارو یه بار بیشتر دستمال بکشن و برق بندازن. من از حقوقتون دفاع می کنم!

بازدارنده که با علاقه به حرف های دورا گوش میداد، سری تکان داد و سپس به سمت استرجس شیرجه رفت. اما درست در همین لحظه، بازدارنده ی دیگری که توسط ادوارد شیر شده بود، مستقیم به شکم نیمفادورا خورد.

بلاتریکس همچنان در میکروفون گزارش می کرد:
- و حالا یه سرخگون به دستور آستریکس به طرف دروازه ی زرپاف حرکت می کنه و... گل!

سدریک که بخاطر این گلِ خورده از دست سرخگون عصبانی بود، رو به توپ گفت:
- ببینم، این بود قول و قرارمون؟ مگه قرار نبود به طرف دروازه ی من نیای؟

سرخگون چشمانش را به بالا چرخاند و سپس با عشوه ی زیادی گفت:
- چرا، ولی اون یارو، آستریکس قولای بهتری داد. قول داد برای من و زن و بچه هام، یه خونه بگیره!

سدریک که از این حجم از عشوه برای یک توپِ مَرد متعجب شده بود، سعی کرد حواسش را جمع کند تا دیگر گل نخورد.
اما درست چند دقیقه ی بعد، سرخگون دوم وارد دروازه اش شد.

- گل دوم برای گریفیندور! بازی بیست به ده به نفع گریف جلوئه! حالا ارنی رباتی یه سرخگونو به طرف دروازه ی حریف هدایت میکنه و گل میشه! بازی برابر بیست ادامه پیدا میکنه.

زمان زیادی سپری شده و بازیکنان به شدت خسته شده بودند. پای به پای پیش رفتن امتیازات مسابقه نیز به خستگیشان می افزود.

در همین هنگام، بلاتریکس صدایی از بالای سرش شنید. سرش را بالا گرفت تا متوجه منشا صداها شود؛ و در کمال تعجب با ماتیلدا و استرجس مواجه شد که همزمان که سعی در فرود داشتند، موهای یکدیگر را می کشیدند و به صورت هم چنگ می انداختند.

سایر بازیکنان و سپس تماشاچیان نیز متوجه موضوع شدند. اندکی بعد، ماتیلدا و استرجس و سپس بقیه به زمینِ داغ فرود آمدند. دست هردو، جسم طلایی رنگی را گرفته بود؛ ماتیلدا نیمه ای از اسنیچ و استرجس نیمه ی دیگر آن را.

بلاتریکس و اشلی درحالی که بقیه را با دستانشان کنار می راندند، به ماتیلدا و استرجس رسیدند. اشلی پرسید:
- موضوع چیه؟

استرجس با خشم گفت:
- موضوع اینه که من اسنیچو گرفتم ولی ماتیلدا حاضر نیست اینو قبول کنه!
- اسنیچو من اول گرفتم! این تو بودی که بعد از من دستتو دراز کردی و حالا حاضر نیستی ولش کنی.

اشلی به آرامی گفت:
- دعوا لازم نیست! از خودتون خجالت نمی کشین؟ مگه نمی دونین اسنیچ به دست اولین کسی که اونو لمس کرده باشه، واکنش نشون می ده؟

سپس اسنیچ را از دست آن دو گرفت و اول به دست استرجس داد. اسنیچ اندکی لرزید و سپس باز شد. لبخند پیروزمندانه ی بر لبان استرجس نقش بست.

اشلی اسنیچ را از استرجس گرفت. اسنیچ دوباره بسته شد‌. این بار ماتیلدا توپ را در دست گرفت و با همان نتیجه ی قبلی مواجه شد. لبخند بر لبان استر جس خشک شد.

اشلی ناباورانه گفت:
- به هر دوشون واکنش نشون داد! یعنی ممکنه...
اما حرفش با صدای زیر اسنیچ ناتمام ماند:
- اره ممکنه؛ هر دوشون با هم، بدون حتی یک صدم ثانیه اختلاف منو گرفتن. چون من تصمیم گرفتم که با هم منو لمس کنن!

بلاتریکس از خشم منفجر شد:
- تصمیم گرفتی؟ بیخود تصمیم گرفتی! یعنی چی که تصمیم گرفتم با هم منو لمس کنن؟

اسنیچ با بیخیالی جواب داد:
- حوصلم از مسابقه ی مسخرتون سر رفته بود؛ خسته شده بودم. پس تصمیم گرفتم بازیو تموم کنم!
- میشه بگی چرا تصمیم گرفتی بازیو اینجوری تموم کنی؟
- چون از هر دوتاشون خوشم اومده بود؛ جفتشون قولای خوبی بهم داده بودن. و در ضمن، من اسنیچِ عادلیم و وجدانم راضی نمیشد بخاطر خستگی من یه تیم ببازه!

بلاتریکس که حالا صورتش به رنگ سرخگون درآمده بود، با فریاد گوشخراشی گفت:
- مگه ما مسخره ی توئیم؟ نمیشد یه جوری اون وجدان کوفتیتو راضی کنی؟ تسترال بازیِ اولت بس نبود؟

و سپس درحالی که پشت سر هم فحش نثار اسنیچ و تمام توپ های سخنگو می کرد، به طرف سکوی گزارشگری به راه افتاد. با خشم میکروفون را برداشت و اعلام کرد:
- بازی با نتیجه ی مساوی بخاطر تصمیمات مزخرف یه اسنیچِ بدرد نخور، تموم شد و قراره یه بار دیگه برگزار بشه. همه ی شما هم موظفین تو بازی بعدی شرکت کنین، چون وقت شما هم باید مثل ما هدر بره! در غیر این صورت با کروشیوی ارباب طرفین!

سپس میکروفون را به زمین کوبید و آن را به هزاران قسمت نامساوی تقسیم نمود و درحالی که زمین و زمان را به باد لعنت گرفته بود، از ورزشگاه خارج شد.


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۶ ۲۳:۳۹:۴۶
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۶ ۲۳:۵۵:۵۸

هیچ داستانی زنده نمی ماند، مگر اینکه کسی بخواهد به آن گوش کند...
تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.