در همین لحظه، از اون طرفِ باغوحش، جایی که سایههای درختانِ بلند مثل انگشتهای سیاه به سمت آسمان کشیده شده بودند، یک لرزشِ غیرعادی در هوا احساس شد.
آکی که با قدمهای تند و عصبی به سمت خروجی میرفت، ناگهان ایستاد. حسِ عجیبی پشت گردنش را میخراشید. انگار یک بیسیمِ مخفی، چیزی فراتر از یک دستورِ ساده را مخابره کرده بود. او به سمت یک بوتهی انبوه رفت و با بیسیمِ کوچکی که زیر کمربندش پنهان کرده بود، زمزمه کرد:
«بلاتریکس؟ شنیدی؟ محفلیها دارن به سمتِ قفسِ اصلی میرن. اگه میخوای اون تخمِ لعنتی رو قبل از اینکه این محفلیا پیدا کنند، برداری، الان وقتشه.
صدای خشخشی از سمت بیسیم آمد، صدایی که بوی مرگ و چرمِ سوخته میداد. اما قبل از اینکه جواب بیاید، یک صدای بلند از سمت قفسِ اصلی بلند شد:
«بشتنی! من دوباره میگم، بشتنی میخوام، جییییییییییییییییییغغغغ!»

کوین با تمام توان، در حالی که هنوز دستِ ریموس را گرفته بود، شروع کرده بود به جیغ زدن برای اینکه توجه همه را جلب کند. این جیغ، مثل یک سیگنالِ راداری، دقیقاً به هدف خورد.
از میان سایهها، سه نفر با شنلهای سیاه و ماسکهایی که نیمرخِ هیولاها را تداعی میکرد، با سرعت به سمت قفسها دویدند. مرگخوارها! آنها دقیقاً طبق نقشهی آکی، واردِ صحنهی اصلی شده بودند.
تانکس که هنوز داشت به آکی فکر میکرد، ناگهان چشمانش گرد شد. او با دیدنِ آن سیاهپوشها، غریزه و حسِ جنگندگیاش فعال شد، به سمت لوپین برگشت و با صدایی که از شدتِ غافلگیری خشدار شده بود، فریاد زد:
«ریموس! اونها محفلی نیستن! اونها… اونها»
دورا هوا را بو می کشد.
« بویِ جادویِ سیاه میدن!»
ریموس که تا چند لحظه پیش داشت با کلافگی به کوین نگاه میکرد، حالا با چشمهایی که از تعجب باز شده بود، ایستاد ، چوبدستش را محکم در دست گرفت.
آکی از پشت یک درختِ بزرگ، با چشمانی که حالا از هیجان میدرخشید، تماشا میکرد. او میدانست که بازی شروع شده است. او میدانست که اگر مرگخوارها به تخم اوکمی برسند، نه تنها مأموریتِ محفل، بلکه تمامِ نظمِ جادوییِ این دنیا به هم میریزد.
اما یک مشکل بزرگ وجود داشت…
کوین، در اوجِ این درگیریِ مرگبار، فکری به سرش زد.
-خاله دورا ، اگه اون تخمِ اوکمی رو بیارم بهم چندتا بشتنی میدید؟
-معلومه که میدیم! چندتا؟
-دو تا!(در این تاپیک ، همچنان بزرگترین عددی که کوین می شناسد دو است)
و با یک حرکتِ ناگهانی، خودش را بینِ یک مرگخوار و یک قفسِ پرنده پرتاب کرد و فریاد زد:
«اگه اون تخمِ اوکمی هم بشتنیِ شکلاتی باشه، من خودم میگیرمش!»

همزمان، یکی از مرگخوارها که انگار از شنیدنِ صدای کوین به شدت عصبی شده بود، چوب جادوش را بالا برد و با فریادی که بیشتر شبیه جیغِ یک کرگدن بود، به سمت قفسها شلیک کرد. جرقه های بنفش و سیاه، فضای باغوحش را پر کرد و پرندگان با وحشت در قفسها به پرواز درآمدند.
تانکس بدون معطلی، چوبدستش را بیرون کشید ، با یک حرکتِ سریع، بینِ مرگخوار و کوین ایستاد و چوبش را مستقیم به قلبِ مرگخوار نشانه رفت.
«اگه میخوای به این بچه آسیب بزنی، اول باید از روی جنازه من رد بشی!»
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج















!
؟!
!
البته ایراد نداره! یه حیوان به بقیه حیوانات این باغ وحش اضافه میشه.




.