کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
46
نفر همین الان آنلایناند
32 نفر در «انجمن»
1 عضو
45 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین
54 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
باغ وحش هاگزميد
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/24
تولد نقش: 1405/02/26
آخرین ورود: شنبه 25 مهر 1405 22:08
از: کجا تا به کجا؟!
پستها:
209
شغل
نگهبان دروازه هاگوارتز

کوین لبخند خبیثانهای زد که انگار از کتاب«چگونه در عرض ۵ دقیقه یک ریموس لوپین را به فروپاشی روانی بکشانید» برداشته بود
در همین لحظه، از اون طرفِ باغوحش، جایی که سایههای درختانِ بلند مثل انگشتهای سیاه به سمت آسمان کشیده شده بودند، یک لرزشِ غیرعادی در هوا احساس شد.
آکی که با قدمهای تند و عصبی به سمت خروجی میرفت، ناگهان ایستاد. حسِ عجیبی پشت گردنش را میخراشید. انگار یک بیسیمِ مخفی، چیزی فراتر از یک دستورِ ساده را مخابره کرده بود. او به سمت یک بوتهی انبوه رفت و با بیسیمِ کوچکی که زیر کمربندش پنهان کرده بود، زمزمه کرد:
«بلاتریکس؟ شنیدی؟ محفلیها دارن به سمتِ قفسِ اصلی میرن. اگه میخوای اون تخمِ لعنتی رو قبل از اینکه این محفلیا پیدا کنند، برداری، الان وقتشه.
صدای خشخشی از سمت بیسیم آمد، صدایی که بوی مرگ و چرمِ سوخته میداد. اما قبل از اینکه جواب بیاید، یک صدای بلند از سمت قفسِ اصلی بلند شد:
«بشتنی! من دوباره میگم، بشتنی میخوام، جییییییییییییییییییغغغغ!»
کوین با تمام توان، در حالی که هنوز دستِ ریموس را گرفته بود، شروع کرده بود به جیغ زدن برای اینکه توجه همه را جلب کند. این جیغ، مثل یک سیگنالِ راداری، دقیقاً به هدف خورد.
از میان سایهها، سه نفر با شنلهای سیاه و ماسکهایی که نیمرخِ هیولاها را تداعی میکرد، با سرعت به سمت قفسها دویدند. مرگخوارها! آنها دقیقاً طبق نقشهی آکی، واردِ صحنهی اصلی شده بودند.
تانکس که هنوز داشت به آکی فکر میکرد، ناگهان چشمانش گرد شد. او با دیدنِ آن سیاهپوشها، غریزه و حسِ جنگندگیاش فعال شد، به سمت لوپین برگشت و با صدایی که از شدتِ غافلگیری خشدار شده بود، فریاد زد:
«ریموس! اونها محفلی نیستن! اونها… اونها»
دورا هوا را بو می کشد.
« بویِ جادویِ سیاه میدن!»
ریموس که تا چند لحظه پیش داشت با کلافگی به کوین نگاه میکرد، حالا با چشمهایی که از تعجب باز شده بود، ایستاد ، چوبدستش را محکم در دست گرفت.
آکی از پشت یک درختِ بزرگ، با چشمانی که حالا از هیجان میدرخشید، تماشا میکرد. او میدانست که بازی شروع شده است. او میدانست که اگر مرگخوارها به تخم اوکمی برسند، نه تنها مأموریتِ محفل، بلکه تمامِ نظمِ جادوییِ این دنیا به هم میریزد.
اما یک مشکل بزرگ وجود داشت…
کوین، در اوجِ این درگیریِ مرگبار، فکری به سرش زد.
-خاله دورا ، اگه اون تخمِ اوکمی رو بیارم بهم چندتا بشتنی میدید؟
-معلومه که میدیم! چندتا؟
-دو تا!(در این تاپیک ، همچنان بزرگترین عددی که کوین می شناسد دو است)
و با یک حرکتِ ناگهانی، خودش را بینِ یک مرگخوار و یک قفسِ پرنده پرتاب کرد و فریاد زد:
«اگه اون تخمِ اوکمی هم بشتنیِ شکلاتی باشه، من خودم میگیرمش!»
همزمان، یکی از مرگخوارها که انگار از شنیدنِ صدای کوین به شدت عصبی شده بود، چوب جادوش را بالا برد و با فریادی که بیشتر شبیه جیغِ یک کرگدن بود، به سمت قفسها شلیک کرد. جرقه های بنفش و سیاه، فضای باغوحش را پر کرد و پرندگان با وحشت در قفسها به پرواز درآمدند.
تانکس بدون معطلی، چوبدستش را بیرون کشید ، با یک حرکتِ سریع، بینِ مرگخوار و کوین ایستاد و چوبش را مستقیم به قلبِ مرگخوار نشانه رفت.
«اگه میخوای به این بچه آسیب بزنی، اول باید از روی جنازه من رد بشی!»
در همین لحظه، از اون طرفِ باغوحش، جایی که سایههای درختانِ بلند مثل انگشتهای سیاه به سمت آسمان کشیده شده بودند، یک لرزشِ غیرعادی در هوا احساس شد.
آکی که با قدمهای تند و عصبی به سمت خروجی میرفت، ناگهان ایستاد. حسِ عجیبی پشت گردنش را میخراشید. انگار یک بیسیمِ مخفی، چیزی فراتر از یک دستورِ ساده را مخابره کرده بود. او به سمت یک بوتهی انبوه رفت و با بیسیمِ کوچکی که زیر کمربندش پنهان کرده بود، زمزمه کرد:
«بلاتریکس؟ شنیدی؟ محفلیها دارن به سمتِ قفسِ اصلی میرن. اگه میخوای اون تخمِ لعنتی رو قبل از اینکه این محفلیا پیدا کنند، برداری، الان وقتشه.
صدای خشخشی از سمت بیسیم آمد، صدایی که بوی مرگ و چرمِ سوخته میداد. اما قبل از اینکه جواب بیاید، یک صدای بلند از سمت قفسِ اصلی بلند شد:
«بشتنی! من دوباره میگم، بشتنی میخوام، جییییییییییییییییییغغغغ!»

کوین با تمام توان، در حالی که هنوز دستِ ریموس را گرفته بود، شروع کرده بود به جیغ زدن برای اینکه توجه همه را جلب کند. این جیغ، مثل یک سیگنالِ راداری، دقیقاً به هدف خورد.
از میان سایهها، سه نفر با شنلهای سیاه و ماسکهایی که نیمرخِ هیولاها را تداعی میکرد، با سرعت به سمت قفسها دویدند. مرگخوارها! آنها دقیقاً طبق نقشهی آکی، واردِ صحنهی اصلی شده بودند.
تانکس که هنوز داشت به آکی فکر میکرد، ناگهان چشمانش گرد شد. او با دیدنِ آن سیاهپوشها، غریزه و حسِ جنگندگیاش فعال شد، به سمت لوپین برگشت و با صدایی که از شدتِ غافلگیری خشدار شده بود، فریاد زد:
«ریموس! اونها محفلی نیستن! اونها… اونها»
دورا هوا را بو می کشد.
« بویِ جادویِ سیاه میدن!»
ریموس که تا چند لحظه پیش داشت با کلافگی به کوین نگاه میکرد، حالا با چشمهایی که از تعجب باز شده بود، ایستاد ، چوبدستش را محکم در دست گرفت.
آکی از پشت یک درختِ بزرگ، با چشمانی که حالا از هیجان میدرخشید، تماشا میکرد. او میدانست که بازی شروع شده است. او میدانست که اگر مرگخوارها به تخم اوکمی برسند، نه تنها مأموریتِ محفل، بلکه تمامِ نظمِ جادوییِ این دنیا به هم میریزد.
اما یک مشکل بزرگ وجود داشت…
کوین، در اوجِ این درگیریِ مرگبار، فکری به سرش زد.
-خاله دورا ، اگه اون تخمِ اوکمی رو بیارم بهم چندتا بشتنی میدید؟
-معلومه که میدیم! چندتا؟
-دو تا!(در این تاپیک ، همچنان بزرگترین عددی که کوین می شناسد دو است)
و با یک حرکتِ ناگهانی، خودش را بینِ یک مرگخوار و یک قفسِ پرنده پرتاب کرد و فریاد زد:
«اگه اون تخمِ اوکمی هم بشتنیِ شکلاتی باشه، من خودم میگیرمش!»

همزمان، یکی از مرگخوارها که انگار از شنیدنِ صدای کوین به شدت عصبی شده بود، چوب جادوش را بالا برد و با فریادی که بیشتر شبیه جیغِ یک کرگدن بود، به سمت قفسها شلیک کرد. جرقه های بنفش و سیاه، فضای باغوحش را پر کرد و پرندگان با وحشت در قفسها به پرواز درآمدند.
تانکس بدون معطلی، چوبدستش را بیرون کشید ، با یک حرکتِ سریع، بینِ مرگخوار و کوین ایستاد و چوبش را مستقیم به قلبِ مرگخوار نشانه رفت.
«اگه میخوای به این بچه آسیب بزنی، اول باید از روی جنازه من رد بشی!»
افرادی که لایک کردند
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/28
تولد نقش: 1405/01/31
آخرین ورود: چهارشنبه 29 مهر 1405 12:28
از: دنیای قصه ها
پستها:
160

- با خاله م حرف می زدی؟ 
آکی که فکر می کرد همه ی محفلی ها مکان رو ترک کردن از جا پرید. خواست کاتانا رو بالا بیاره و از تانکس یه نیمچه سالاد میوه درست کنه ولی تا کاتانا رو دستش گرفت کاتانا خجالت کشید و تب کرد.
آکی با حس داغی شمشیر اون رو رها کرد تا دستش نسوزه.
- فضولیش به تو نیومده.
- آخه اگه تخم اوکمی رو پیدا کنیم به هر کسی فقط یه مقدار می رسه. تو که نمی خوای سهمت کم شه؟
آکی چند لحظه فکر کرد و بعد پوفی کشید.
-اصلا این تخم اوکمی چی هست؟
دورا خندید.
- یه دلیل بهم بده که بخوام بهت بگم.
سامورایی محبوب به صورت خیلی کلیشه ای چونش رو خاروند اما هیچ دلیلی که ارزش گفتن داشته باشه پیدا نکرد. ناچار به دلایل زرد تانکس پسند قناعت کرد.
-چون تو یه ریزه روم کراش داری؟
تانکس دوباره خندید.
-داری از من می پرسی؟ من از ساموراییای با اعتماد به نفس خوشم میاد.
آکی یه لحظه با خودش فکر کرد ارزشش رو نداره و خواست برگرده از دورا دور شه. ولی فضولیش گل کرده بود و می خواست به لرد اطلاعات درست حسابی بده. پس سرفه کرد و اینبار خبری گفت.
- چون تو روی من کراش داری.
نیمفادورا چشمک زد و بیشتر به سمت آکی خم شد.
- تخم اوکمی ماده ی پایه ی معجون انیماگوس سازه. یه معجون که به صورت موقت می ذاره تبدیل به هر حیوونی که می خوای بشی؛ بدون اینکه بقیه ی قابلیتای جادوییت رو از دست بدی. اینجوری همه جا دووم میاری، به همه شکل می تونی قایم بشی. چوبدستیت رو هم پیشت نگه می داری.
اخم ظریفی بین ابروهای آکی نقش بست که دورا با انگشت سبابش روش کشید تا باز بشه. کاتانا اومد که به سمت تانکس حمله ور شه ولی آکی وسط راه گرفتش و به کمربندش گیر داد.
- شوهرت گرگ میشه براتون بس نبود؟ چه معجون مسخره ایه آخه! منو علاف کردید.
و بعد آکی به تانکس پشت کرد و به سمت خروجی باغ وحش قدم تند کرد.
تانکس مدتی به پشت عضلانی آکی خیره شد و بعد آهی کشید و همون مسیری که محفلیا رفته بودن رو پیش گرفت.
یه قفس اونورتر همه ی اعضا منتظر وایساده بودن و کوین با لب و لوچه ی بستنی ای برای دورا دست تکون می داد. دورا بپر بپر کنان سمت ریموس که دست به سینه بهش چپ چپ نگاه می کرد رفت.
- حتما میان!
ریموس آهی کشید.
- اصلا ازین پرستو بازیات خوشم نمیاد
- منم ازینکه گذاشتی تد سیگاری بشه خوشم نمیاد.
بعد دست کوین رو گرفت و ساقش رو با ساق دست ریموس گره زد. لبخند خبیثانه ای روی لباش نقش بست. وقت، وقت شکار بود.

آکی که فکر می کرد همه ی محفلی ها مکان رو ترک کردن از جا پرید. خواست کاتانا رو بالا بیاره و از تانکس یه نیمچه سالاد میوه درست کنه ولی تا کاتانا رو دستش گرفت کاتانا خجالت کشید و تب کرد.
آکی با حس داغی شمشیر اون رو رها کرد تا دستش نسوزه.
- فضولیش به تو نیومده.

- آخه اگه تخم اوکمی رو پیدا کنیم به هر کسی فقط یه مقدار می رسه. تو که نمی خوای سهمت کم شه؟

آکی چند لحظه فکر کرد و بعد پوفی کشید.
-اصلا این تخم اوکمی چی هست؟

دورا خندید.
- یه دلیل بهم بده که بخوام بهت بگم.

سامورایی محبوب به صورت خیلی کلیشه ای چونش رو خاروند اما هیچ دلیلی که ارزش گفتن داشته باشه پیدا نکرد. ناچار به دلایل زرد تانکس پسند قناعت کرد.
-چون تو یه ریزه روم کراش داری؟

تانکس دوباره خندید.
-داری از من می پرسی؟ من از ساموراییای با اعتماد به نفس خوشم میاد.

آکی یه لحظه با خودش فکر کرد ارزشش رو نداره و خواست برگرده از دورا دور شه. ولی فضولیش گل کرده بود و می خواست به لرد اطلاعات درست حسابی بده. پس سرفه کرد و اینبار خبری گفت.
- چون تو روی من کراش داری.

نیمفادورا چشمک زد و بیشتر به سمت آکی خم شد.
- تخم اوکمی ماده ی پایه ی معجون انیماگوس سازه. یه معجون که به صورت موقت می ذاره تبدیل به هر حیوونی که می خوای بشی؛ بدون اینکه بقیه ی قابلیتای جادوییت رو از دست بدی. اینجوری همه جا دووم میاری، به همه شکل می تونی قایم بشی. چوبدستیت رو هم پیشت نگه می داری.

اخم ظریفی بین ابروهای آکی نقش بست که دورا با انگشت سبابش روش کشید تا باز بشه. کاتانا اومد که به سمت تانکس حمله ور شه ولی آکی وسط راه گرفتش و به کمربندش گیر داد.
- شوهرت گرگ میشه براتون بس نبود؟ چه معجون مسخره ایه آخه! منو علاف کردید.

و بعد آکی به تانکس پشت کرد و به سمت خروجی باغ وحش قدم تند کرد.
تانکس مدتی به پشت عضلانی آکی خیره شد و بعد آهی کشید و همون مسیری که محفلیا رفته بودن رو پیش گرفت.
یه قفس اونورتر همه ی اعضا منتظر وایساده بودن و کوین با لب و لوچه ی بستنی ای برای دورا دست تکون می داد. دورا بپر بپر کنان سمت ریموس که دست به سینه بهش چپ چپ نگاه می کرد رفت.
- حتما میان!

ریموس آهی کشید.
- اصلا ازین پرستو بازیات خوشم نمیاد

- منم ازینکه گذاشتی تد سیگاری بشه خوشم نمیاد.

بعد دست کوین رو گرفت و ساقش رو با ساق دست ریموس گره زد. لبخند خبیثانه ای روی لباش نقش بست. وقت، وقت شکار بود.
افرادی که لایک کردند
یکی بود، یکی نبود؛ زیر گنبد کبود
هر چی که شد هر چی که بود...
همه از نگاه تو شروع شد.
هر چی که شد هر چی که بود...
همه از نگاه تو شروع شد.
جزئیات کاربر
شغل
معاون مدرسه هاگوارتز

ـ بیا عمو جان! این بستنی تقدیم بهت!
چشمان کوین برق زد. نگاهش از بستنی به عمو آکی و از عمو آکی به بستنی بر می گشت. لبخندی کل صورت کوچکش را در بر گرفت.
ـ آخ جون بشتنی! مرشی عمو آکی سان!
ـ
!
ـ چی میگی تو؟!
کاتانا حسودی می کرد. چه دلیلی داشت آکی برای کودک خردسالی محفل بستنی بگیرد اما برای او که هم به نوعی پسر او و جدیدا در تلاش برای کسب جایگاه همسری او نیز بود کاری نکند؟
ـ بهش فکر نکن!
ـ
؟!
ـ تسترال خودتی! تو فقط جای پسر نداشته منی!
ـ
!
ـ باز شروع نکن کاتانا! ادامه بدی میدم برگو زنده به گورت کنه!
ـ دروغ نمی گه که! خیلی به هم میاین!
ـ ببین آکی جان، شوهرم راست میگه. با اینکه یه کراش ریزی روت دارم ولی بازم کاتانا گزینه مناسبیه برات! یه کام اوت سامورایی و کاتاناییتون نشه ؟
ـ ابدا!
از نظر سوگیاما جوان اوضاع خیلی شیر تو شیر بود. چه دلیلی داشت علاوه بر هم جبههای های خودش ، جبهه مخالف هم به کاپل او و کاتانا علاقه مند باشند؟ برای پیچوندن اوضاع و تمام شدن این حواشی هم که شده باید کاری می کرد.
ـ بانو تانکس خبر دارید که امشب ماه کامله! همسر گرامی تون که مرلین نکرده قرار نیست بره روی گرگ مود؟!
البته ایراد نداره! یه حیوان به بقیه حیوانات این باغ وحش اضافه میشه.
ـ دیشب تو آب نمک خوابیدی؟!
بر خلاف چهره اخمو ریموس،بقیه محفلیون به زور جلو خنده خود را گرفته بودند.اکنون اوضاع برای ریموس، آن گرگ تنهای شب کاملا شیر تو شیر بود. دستان کوین را گرفت و رو به بقیه اعضای محفل کرد.
ـ جمع کنید بریم! هنوز تخم اوکمی پیدا... چیزه... هنوز باغ وحش رو کامل نگشتیم!
ریموس سوتی داده بود، بد هم سوتی هم داده بود. اکنون اوضاع دیگر نه تنها برای او شیر تو شیر نبود، بلکه کاملا ماست در ماست بود. آن گرگ تنهای شب که دیگر مجال را مناسب نمی داد، دست کوین را کشید و به صورت میگ میگ طور در پس زمینه افق محو شد.
ـ از سامورایی محبوب به کروشیو زن قهار... از سامورایی محبوب به کروشیو زن قهار...
ـ چیه آکی؟! کروشیو زن قهار کیه؟ مثل آدم حرف بزن!
ـ خودتی بلا... خودتی!
سه دیالوگ بالا گفت و گو محرمانه و سری با بیسیم بین دو مرگخوار بود. شاید از نظر شما سری نباشه ولی آیا نظر شما مهمه؟! خیر.
میپرسید چرا مهم نیست و چطوری ؟... منم خوبم، شما چطوری ؟!
ـ بلا این محفلیا مشکوک میزنن! دنبال یه تخم اوکمی می گردن! منم نمی دونم تخم اوکمی چیه ولی می دونم جای ما تو سوژه خالیه! بر و بچ رو بردار بیا باغ وحش!

چشمان کوین برق زد. نگاهش از بستنی به عمو آکی و از عمو آکی به بستنی بر می گشت. لبخندی کل صورت کوچکش را در بر گرفت.
ـ آخ جون بشتنی! مرشی عمو آکی سان!
ـ
!ـ چی میگی تو؟!
کاتانا حسودی می کرد. چه دلیلی داشت آکی برای کودک خردسالی محفل بستنی بگیرد اما برای او که هم به نوعی پسر او و جدیدا در تلاش برای کسب جایگاه همسری او نیز بود کاری نکند؟
ـ بهش فکر نکن!
ـ
؟!ـ تسترال خودتی! تو فقط جای پسر نداشته منی!

ـ
!ـ باز شروع نکن کاتانا! ادامه بدی میدم برگو زنده به گورت کنه!
ـ دروغ نمی گه که! خیلی به هم میاین!
ـ ببین آکی جان، شوهرم راست میگه. با اینکه یه کراش ریزی روت دارم ولی بازم کاتانا گزینه مناسبیه برات! یه کام اوت سامورایی و کاتاناییتون نشه ؟
ـ ابدا!
از نظر سوگیاما جوان اوضاع خیلی شیر تو شیر بود. چه دلیلی داشت علاوه بر هم جبههای های خودش ، جبهه مخالف هم به کاپل او و کاتانا علاقه مند باشند؟ برای پیچوندن اوضاع و تمام شدن این حواشی هم که شده باید کاری می کرد.
ـ بانو تانکس خبر دارید که امشب ماه کامله! همسر گرامی تون که مرلین نکرده قرار نیست بره روی گرگ مود؟!
البته ایراد نداره! یه حیوان به بقیه حیوانات این باغ وحش اضافه میشه.
ـ دیشب تو آب نمک خوابیدی؟!
بر خلاف چهره اخمو ریموس،بقیه محفلیون به زور جلو خنده خود را گرفته بودند.اکنون اوضاع برای ریموس، آن گرگ تنهای شب کاملا شیر تو شیر بود. دستان کوین را گرفت و رو به بقیه اعضای محفل کرد.
ـ جمع کنید بریم! هنوز تخم اوکمی پیدا... چیزه... هنوز باغ وحش رو کامل نگشتیم!
ریموس سوتی داده بود، بد هم سوتی هم داده بود. اکنون اوضاع دیگر نه تنها برای او شیر تو شیر نبود، بلکه کاملا ماست در ماست بود. آن گرگ تنهای شب که دیگر مجال را مناسب نمی داد، دست کوین را کشید و به صورت میگ میگ طور در پس زمینه افق محو شد.
ـ از سامورایی محبوب به کروشیو زن قهار... از سامورایی محبوب به کروشیو زن قهار...
ـ چیه آکی؟! کروشیو زن قهار کیه؟ مثل آدم حرف بزن!
ـ خودتی بلا... خودتی!
سه دیالوگ بالا گفت و گو محرمانه و سری با بیسیم بین دو مرگخوار بود. شاید از نظر شما سری نباشه ولی آیا نظر شما مهمه؟! خیر.
میپرسید چرا مهم نیست و چطوری ؟... منم خوبم، شما چطوری ؟!
ـ بلا این محفلیا مشکوک میزنن! دنبال یه تخم اوکمی می گردن! منم نمی دونم تخم اوکمی چیه ولی می دونم جای ما تو سوژه خالیه! بر و بچ رو بردار بیا باغ وحش!
افرادی که لایک کردند
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟! 

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!
جزئیات کاربر

ریموس زیر لب، با لحنی که بیشتر به التماس شبیه بود تا حرف زدن عادی، گفت.
-کوین… جانِ ریموس… ترو ریش مرلین..:فقط ده دقیقه دیگه صبر کن.
کوین با اخمی که برای صورت کوچکش زیادی جدی بود، دستهایش را مشت کرد و پایش را به زمین کوبید.
-نه! بشتنی میخوام!
ریموس یک لحظه چشمهایش را بست؛ صبرش دیگر سر آمده بود و دست به پیژامه ی مرلین شده بود.
کوین این بار بلندتر گفت.
-بشتنی میخوام!
یکی از محفلیها که دلش به حال ریموس سوخته بود، سریع جلو آمد و از کیفش یک بسته شکلات قورباغه ای بیرون کشید.
-اینو بگیر. خیلی خوشمزهست. من خودم برای مواقع ضروری نگهش داشته بودم.
کوین حتی زحمت نکرد به بسته نگاه کند.
-اینم بشتنی نیست.
محفلی دیگری که معلوم بود تحمل جیغ بچه را ندارد، با عجله جیبهای ردایش را گشت، یک مشت کشمش، و چیزی که احتمالاً روزی شکلات بوده بیرون آورد و همه را مثل گنج کف دستش چید.
-خب از اینا یکی رو انتخاب کن.
کوین به کف دست او خیره شد. بعد صورتش درهم رفت، طوری که انگار بزرگترین توهین عمرش را دیده.
-اینا اصلاً به بشتنی ربط ندارن.
روزالین با امیدی احمقانه گفت:
-اگر کوین تا اخر مسیر گریه نکرد.روزالین به کوین قربان قول داد برای کوین قربان دوتا بستنی خرید.
کوین فوراً اشکهایش را با آستینش پاک کرد و با سوءظنی عمیق پرسید.
-قول میدی؟
-اره.روزالین به کوین قربان قول داد.
-قولِ واقعنی؟
-روزالین به کوین قربان قول واقعنی داد.
کوین چند ثانیه با تردید نگاهش کرد. همه نفسشان را حبس کردند. حتی ریموس احساس کرد نور امیدی دوردست در دل تاریکی درخشیده. اما بعد کوین لبهایش را جمع کرد و حکم نهایی را صادر کرد:
-پس الان یکیشو بده، یکیشو بعداً.
-؛کوین قربان یه کتک حسابی خواست.روزالین نباید خشونت به خرج داد؛روزالین بد...روزالین بد
دو نفر از محفلیها بیاختیار خندهشان گرفت و فوراً سرفه کردند که لو نروند. ریموس سرش را انداخت پایین. این بچه نهتنها لجوج بود، بلکه از نظر منطقی هم بیش از حد خطرناک بود.در همین لحظه، هرپو که تا آن موقع فقط با اخم به این مذاکرات حساس نگاه میکرد، ناگهان گفت.
-چی میخواد؟ شستنی؟
ریموس بدون اینکه حتی زحمت نگاه کردن به او را به خودش بدهد، جواب داد.
-بستنی، هرپو. بستنی.
هرپو با انزجاری عمیق، طوری که انگار کسی پیشنهاد کرده باشد در لجنزار غلت بزند، یک قدم عقب رفت.
-اه. شستنی؟ نه. نه، اصلاً.از همین حالا میگم، من حموم نمیرم. دست و صورتمم نمیشورم. این توطئهست. اول میگن شستنی، بعد آدمو میبرن زیر آب.
ریموس دستش را روی صورتش کشید.
-هرپو، هیچکس نمیخواد تو رو بشوره.
هرپو با بدبینی گفت:
-آره، شما همیشه اول همینو میگین.
کوین که تا آن لحظه وسط گریههایش حواسش به هرپو پرت شده بود، با تعجب به او نگاه کرد.
-منم حموم نمیخوام. بشتنی میخوام.
-کوین… جانِ ریموس… ترو ریش مرلین..:فقط ده دقیقه دیگه صبر کن.
کوین با اخمی که برای صورت کوچکش زیادی جدی بود، دستهایش را مشت کرد و پایش را به زمین کوبید.
-نه! بشتنی میخوام!
ریموس یک لحظه چشمهایش را بست؛ صبرش دیگر سر آمده بود و دست به پیژامه ی مرلین شده بود.
کوین این بار بلندتر گفت.
-بشتنی میخوام!
یکی از محفلیها که دلش به حال ریموس سوخته بود، سریع جلو آمد و از کیفش یک بسته شکلات قورباغه ای بیرون کشید.
-اینو بگیر. خیلی خوشمزهست. من خودم برای مواقع ضروری نگهش داشته بودم.
کوین حتی زحمت نکرد به بسته نگاه کند.
-اینم بشتنی نیست.
محفلی دیگری که معلوم بود تحمل جیغ بچه را ندارد، با عجله جیبهای ردایش را گشت، یک مشت کشمش، و چیزی که احتمالاً روزی شکلات بوده بیرون آورد و همه را مثل گنج کف دستش چید.
-خب از اینا یکی رو انتخاب کن.
کوین به کف دست او خیره شد. بعد صورتش درهم رفت، طوری که انگار بزرگترین توهین عمرش را دیده.
-اینا اصلاً به بشتنی ربط ندارن.
روزالین با امیدی احمقانه گفت:
-اگر کوین تا اخر مسیر گریه نکرد.روزالین به کوین قربان قول داد برای کوین قربان دوتا بستنی خرید.
کوین فوراً اشکهایش را با آستینش پاک کرد و با سوءظنی عمیق پرسید.
-قول میدی؟
-اره.روزالین به کوین قربان قول داد.
-قولِ واقعنی؟
-روزالین به کوین قربان قول واقعنی داد.
کوین چند ثانیه با تردید نگاهش کرد. همه نفسشان را حبس کردند. حتی ریموس احساس کرد نور امیدی دوردست در دل تاریکی درخشیده. اما بعد کوین لبهایش را جمع کرد و حکم نهایی را صادر کرد:
-پس الان یکیشو بده، یکیشو بعداً.
-؛کوین قربان یه کتک حسابی خواست.روزالین نباید خشونت به خرج داد؛روزالین بد...روزالین بد

دو نفر از محفلیها بیاختیار خندهشان گرفت و فوراً سرفه کردند که لو نروند. ریموس سرش را انداخت پایین. این بچه نهتنها لجوج بود، بلکه از نظر منطقی هم بیش از حد خطرناک بود.در همین لحظه، هرپو که تا آن موقع فقط با اخم به این مذاکرات حساس نگاه میکرد، ناگهان گفت.
-چی میخواد؟ شستنی؟
ریموس بدون اینکه حتی زحمت نگاه کردن به او را به خودش بدهد، جواب داد.
-بستنی، هرپو. بستنی.
هرپو با انزجاری عمیق، طوری که انگار کسی پیشنهاد کرده باشد در لجنزار غلت بزند، یک قدم عقب رفت.
-اه. شستنی؟ نه. نه، اصلاً.از همین حالا میگم، من حموم نمیرم. دست و صورتمم نمیشورم. این توطئهست. اول میگن شستنی، بعد آدمو میبرن زیر آب.
ریموس دستش را روی صورتش کشید.
-هرپو، هیچکس نمیخواد تو رو بشوره.
هرپو با بدبینی گفت:
-آره، شما همیشه اول همینو میگین.
کوین که تا آن لحظه وسط گریههایش حواسش به هرپو پرت شده بود، با تعجب به او نگاه کرد.
-منم حموم نمیخوام. بشتنی میخوام.
افرادی که لایک کردند
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: چهارشنبه 15 مهر 1405 14:52
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
529
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، بانکدار گرینگوتز

خلاصه: محفلیها برای گردش به باغوحش هاگزمید اومدن.
- من بشتنی میخوام.
ریموس شکلاتی رو از جیبش درمیاره و به کوین میده. لبخند بزرگی میزنه و میگه:
- بیا این شکلات رو بخور. از بستنی خوشمزهتره!
کوین شکلات رو نزدیک دهنش میکنه. اما یهو پرتابش میکنه و جیغ میکشه.
- شکلات بوی بد میده!
ریموس این حرف رو توهین به شکلاتهاش برداشت میکنه. اما قبل از اینکه فرصت قهر کردن و ناراحتی رو داشته باشه، هرپو از کنارش رد میشه. ریموس آهی میکشه و به میکروبهایی که روی زمینی که هرپو روش راه رفته، باقی مونده بودن نگاه میکنه.
- با اینکه داشتیم میومدیم اینجا باز هم نتونستم راضیش کنم که ببرمش حموم...
هرپو که شاد و خرم درحال قدم زدن بود، به یه نفر تنه میزنه. اون فرد درحالیکه سعی میکرد به آلودگیهایی که روی آستین لباسش بهجا مونده توجه نکنه، داد میزنه.
- اوی پیرمرد! جلوت ببین!
- خودت برو بمیر!
- میگم جلوت رو ببین!
- میگم خودت برو بمیر!
جادوگر که قدرت شنوایی هرپو رو میبینه، میگه:
- ولش کن بابا. بیخیال.
- به من گفتی بیمار؟ الان بیمارت میکنم.
محفلیها به سختی جلوی هرپو رو میگیرن تا به اون جادوگر بدبخت حمله نکنه و باعث شروع موج جدیدی از بیماریهای واگیردار نشه. اما هرپو که هنوزم جوون بود و بهجز گوش کر و چشم کور و کمر درد و پا درد و... هیچ مشکلی نداشت، هنوز توی هوا دست و پا میزد.
- بشتنی!
همه با صدای جیغ کوین به اون توجه میکنن که ریموس توی دعوا اون رو روی زمین گذاشته بود. هرپو سرش رو میخارونه و میگه:
- شستنی؟
کوین با انگشتش به یه دکهی خوراکی فروشی اشاره میکنه که اونور باغوحش بود. ریموس به سمت کوین میره و میخواد دوباره بغلش بگیره که کوین نمیذاره.
- بشتنی میخوام!
- الان میخوایم بریم که حیوونهای جدید ببینیم و باهاشون آشنا بشیم. وقتی داشتیم برمیگشتیم برات بستنی هم میگیریم. باشه؟
- نه!
ریموس به سمت بقیه برمیگرده. حالا اونا باید چیکار میکردن؟ اونهمه راه رو برای بستنی خریدن برای کوین میرفتن یا بهش بیتوجهی میکردن و به مسیرشون ادامه میدادن؟
- من بشتنی میخوام.
ریموس شکلاتی رو از جیبش درمیاره و به کوین میده. لبخند بزرگی میزنه و میگه:
- بیا این شکلات رو بخور. از بستنی خوشمزهتره!

کوین شکلات رو نزدیک دهنش میکنه. اما یهو پرتابش میکنه و جیغ میکشه.
- شکلات بوی بد میده!
ریموس این حرف رو توهین به شکلاتهاش برداشت میکنه. اما قبل از اینکه فرصت قهر کردن و ناراحتی رو داشته باشه، هرپو از کنارش رد میشه. ریموس آهی میکشه و به میکروبهایی که روی زمینی که هرپو روش راه رفته، باقی مونده بودن نگاه میکنه.
- با اینکه داشتیم میومدیم اینجا باز هم نتونستم راضیش کنم که ببرمش حموم...
هرپو که شاد و خرم درحال قدم زدن بود، به یه نفر تنه میزنه. اون فرد درحالیکه سعی میکرد به آلودگیهایی که روی آستین لباسش بهجا مونده توجه نکنه، داد میزنه.
- اوی پیرمرد! جلوت ببین!
- خودت برو بمیر!
- میگم جلوت رو ببین!
- میگم خودت برو بمیر!
جادوگر که قدرت شنوایی هرپو رو میبینه، میگه:
- ولش کن بابا. بیخیال.
- به من گفتی بیمار؟ الان بیمارت میکنم.
محفلیها به سختی جلوی هرپو رو میگیرن تا به اون جادوگر بدبخت حمله نکنه و باعث شروع موج جدیدی از بیماریهای واگیردار نشه. اما هرپو که هنوزم جوون بود و بهجز گوش کر و چشم کور و کمر درد و پا درد و... هیچ مشکلی نداشت، هنوز توی هوا دست و پا میزد.
- بشتنی!
همه با صدای جیغ کوین به اون توجه میکنن که ریموس توی دعوا اون رو روی زمین گذاشته بود. هرپو سرش رو میخارونه و میگه:
- شستنی؟
کوین با انگشتش به یه دکهی خوراکی فروشی اشاره میکنه که اونور باغوحش بود. ریموس به سمت کوین میره و میخواد دوباره بغلش بگیره که کوین نمیذاره.
- بشتنی میخوام!

- الان میخوایم بریم که حیوونهای جدید ببینیم و باهاشون آشنا بشیم. وقتی داشتیم برمیگشتیم برات بستنی هم میگیریم. باشه؟

- نه!
ریموس به سمت بقیه برمیگرده. حالا اونا باید چیکار میکردن؟ اونهمه راه رو برای بستنی خریدن برای کوین میرفتن یا بهش بیتوجهی میکردن و به مسیرشون ادامه میدادن؟
افرادی که لایک کردند
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!

جزئیات کاربر

نقل قول:
مدیر باغوحش با این حجم از اطلاعات جدید، نزدیک بود سر به بیابون بذاره. یهدفعه از ۱۲ شهریور سال پیش تا الان، وزیر جدیدی به اسم هلگا هافلپاف منصوب شده بود، دهخدای هاگزمید به سیبل تریلانی تغییر پیدا کرده بود و سالازار اسلیترین به عنوان کارآگاه، برای پیدا کردن تخم اوکمی گمشده داشت میاومد سمت باغوحش. جدا از همهی این تغییرات، این سه نفر جزو بالاترین مقامات جامعهی جادوگری بودن؛ یعنی مدیر مدرسهی هاگوارتز، وزیر سحر و جادو، و رئیس فدراسیون کوییدیچ... که خب جمع شدن هر سهتاشون تو یه مکان، هم عجیب بود هم کمی مشکوک.
در هر صورت، فشار فکری و استرس روی مدیر باغوحش نهتنها کم نشد، بلکه شاید بیشترم شد و دیگه نمیتونست تحمل کنه. کمکم به سمت بستنیفروشی باغوحش رفت تا استرسش رو توی دریایی از شکر غرق کنه و با یهکم دوپامین، شرایط رو کنترل کنه. همینطوری داشت آرومآروم به بستنیفروشی نزدیک میشد که یهدفعه دستی روی شونهش گذاشته شد. دست با اینکه انگشان استخونی داشت، ولی انگار قدرت یه خورشید رو با خودش داشت و رئیس باغوحش رو با فشار زیادی به طرف زمین هل میداد. کمکم داشت پاهاش توی زمین آسفالتشدهی باغوحش فرو میرفت که بالاخره فردی جلوش ظاهر شد و باعث شد فشار دست از روی شونهش برداشته بشه. بله... رئیس باغوحش گمنام ما (که احتمالاً تو پستهای بعدی تبدیل به یه شخصیت مستعد و فعال سایت میشه)، بین دو تا از مؤسسان قدیمی هاگوارتز، رئیس فعلی مدرسه، و وزیر فعلی سحر و جادو قرار گرفته بود.
سالازار بهآرومی از پشت قدم برداشت و به سمت هلگا رفت:
- اگه فکر کردی میتونی تخم اوکمی رو ازم بدزدی و ببری، کور خوندی... با گودریک نقشه ریختین نه؟ نکنه روونا هم پشت این ماجراست؟
- اونا که اصلا زنده نیستن.
- اگه فکر کردی اینقدر راحت گول شما سهتا رو میخورم، کور خوندی... نگاه کن اون جیبتو... معلوم نیست واسه وزیر شدن چند نفر دستشون تو جیبت رفته که اینقدر گشاد شده!
- این تهمتها به من نمیاد سالازار، همه میدونن من وزیر مردمی جامعهی جادوگریام!
- هر چی میخوای باش... هزار سال پیش قرار گذاشتیم و حیوانهامون رو انتخاب کردیم. این تخم اوکمی با من برمیگرده هاگوارتز.
به نظر میرسه بهترین جا برای یه اوکمی جوون، همون هاگوارتزه، کنار سالازار اسلیترین که میتونه باهاش حرف بزنه. اما باید دید هلگا و سیبل، و شاید بقیهی آدمهای حاضر توی باغوحش، با این حیوون چه کاری دارن؟
تخم اوکمی چیست؟ اوکامی (Occamy) یکی از موجودات جادویی نیمهافسانهای در دنیای جادوگران است که ظاهری شبیه به مار دارد اما دارای بالهایی پهن و پرگونه است، شبیه به بالهای پرندگان.
مدیر باغوحش با این حجم از اطلاعات جدید، نزدیک بود سر به بیابون بذاره. یهدفعه از ۱۲ شهریور سال پیش تا الان، وزیر جدیدی به اسم هلگا هافلپاف منصوب شده بود، دهخدای هاگزمید به سیبل تریلانی تغییر پیدا کرده بود و سالازار اسلیترین به عنوان کارآگاه، برای پیدا کردن تخم اوکمی گمشده داشت میاومد سمت باغوحش. جدا از همهی این تغییرات، این سه نفر جزو بالاترین مقامات جامعهی جادوگری بودن؛ یعنی مدیر مدرسهی هاگوارتز، وزیر سحر و جادو، و رئیس فدراسیون کوییدیچ... که خب جمع شدن هر سهتاشون تو یه مکان، هم عجیب بود هم کمی مشکوک.
در هر صورت، فشار فکری و استرس روی مدیر باغوحش نهتنها کم نشد، بلکه شاید بیشترم شد و دیگه نمیتونست تحمل کنه. کمکم به سمت بستنیفروشی باغوحش رفت تا استرسش رو توی دریایی از شکر غرق کنه و با یهکم دوپامین، شرایط رو کنترل کنه. همینطوری داشت آرومآروم به بستنیفروشی نزدیک میشد که یهدفعه دستی روی شونهش گذاشته شد. دست با اینکه انگشان استخونی داشت، ولی انگار قدرت یه خورشید رو با خودش داشت و رئیس باغوحش رو با فشار زیادی به طرف زمین هل میداد. کمکم داشت پاهاش توی زمین آسفالتشدهی باغوحش فرو میرفت که بالاخره فردی جلوش ظاهر شد و باعث شد فشار دست از روی شونهش برداشته بشه. بله... رئیس باغوحش گمنام ما (که احتمالاً تو پستهای بعدی تبدیل به یه شخصیت مستعد و فعال سایت میشه)، بین دو تا از مؤسسان قدیمی هاگوارتز، رئیس فعلی مدرسه، و وزیر فعلی سحر و جادو قرار گرفته بود.
سالازار بهآرومی از پشت قدم برداشت و به سمت هلگا رفت:
- اگه فکر کردی میتونی تخم اوکمی رو ازم بدزدی و ببری، کور خوندی... با گودریک نقشه ریختین نه؟ نکنه روونا هم پشت این ماجراست؟
- اونا که اصلا زنده نیستن.
- اگه فکر کردی اینقدر راحت گول شما سهتا رو میخورم، کور خوندی... نگاه کن اون جیبتو... معلوم نیست واسه وزیر شدن چند نفر دستشون تو جیبت رفته که اینقدر گشاد شده!
- این تهمتها به من نمیاد سالازار، همه میدونن من وزیر مردمی جامعهی جادوگریام!
- هر چی میخوای باش... هزار سال پیش قرار گذاشتیم و حیوانهامون رو انتخاب کردیم. این تخم اوکمی با من برمیگرده هاگوارتز.
به نظر میرسه بهترین جا برای یه اوکمی جوون، همون هاگوارتزه، کنار سالازار اسلیترین که میتونه باهاش حرف بزنه. اما باید دید هلگا و سیبل، و شاید بقیهی آدمهای حاضر توی باغوحش، با این حیوون چه کاری دارن؟
افرادی که لایک کردند
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/10
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: امروز ساعت 15:37
از: گوی پیشگویی!
پستها:
277
شغل
مدیر ایفای دیوان جادوگران، وزیر سحر و جادو

خلاصه:
ریموس برای جشن گرفتن ورود تازه وارد هاشون اعضای محفل رو میبره باغ وحش هاگزمید. بعد از مقداری گردش از بلندگوی باغ وحش اعلام میشه که یه تخم اوکمی دزدیده شده. جعفر به عنوان کدخدای هاگزمید، پاتریشیا رو برای پیدا کردن تخم به مدیر باغ وحش پیشنهاد میکنه. ولی پاتریشیا حتی نمیدونه تخم اوکمی ها نامرئی هستن. بقیه محفلی ها هم رفتن رستوران باغ وحش. ریموس هم یادش رفته امشب ماه کامله و علت حال بدشو نمیدونه.
جعفر و پاتریشیا چندین بار دیگه آب دهنشونو قورت میدن ولی به نتیجه خاصی نمیرسن. کاسهی صبر مدیر هم دیگه داشت سر میرفت. وقتی دیگه این کاسه لب به لپ پر شده بود و دیگه حتی جا برای یک قطره صبر دیگه هم نداشت، درست قبل از چکه کردنش، پنجره با صدای هوشـــتی باز شد و یک گورکن مشکی و نقره ای با نشان هلگا وسط پیشونیش اومد تو.
- جناب جعفر، بانو پاتریشیا! به ما اطلاع دادن شما جزو شناسه های بسته شده هستین و حق حضور در این مکان رو ندارین. دسترسی شما تا چند ثانیه دیگه گرفته میشه.
از قیافهی جعفر و پاتریشیا و حتی مدیر کاملا مشخص بود که حتی یک کلمه از حرف های این گورکن رو نفهمیده بود. در واقع داشتن فکر میکردن این دیگه کدوم تسترالیه که گیرش افتادیم. جعفر پشتش رو به گورکن میکنه تا با بی توجهی با همون قورت دادن آب دهنش به راه حل جدیدی برای پیدا کردن اوکمی برسه. اما خب اون چند ثانیه ای که گورکن ازش حرف میزدن خیلی زودتر از اینکه فکرش رو بکنه از راه رسیدن و جعفر و پاتریشیا با صدای پـــــاق بلندی ناپدید شدن. حالا ازشون فقط کمی دود به جا مونده بود و البته دهن باز مدیر که به جای خالیشون خیره شده بود!
- جناب مدیر تصمیم وزیر جدید سحر و جادو بر اینه که شما در سمت خودتون باقی بمونید. سیبل تریلانی جایگزین جناب جعفر شده و کدخدای هاگزمیده. به عنوان کارآگاه هم سالازار اسلیترین به زودی میاد اینجا. باهاش همکاری های لازم رو به جا بیارید. در ضمن ایشون به همه چیز و همه مشکوکن. حتی شما دوست عزیز!
بعد از گفتن این جمله گورکن پشتش رو به مدیر میکنه و چهار نعل از پنجره بیرون میره و مدیر رو با این حجم از اتفاقات و سالازار اسلیترینی که در راه بود تنها میذاره!
ریموس برای جشن گرفتن ورود تازه وارد هاشون اعضای محفل رو میبره باغ وحش هاگزمید. بعد از مقداری گردش از بلندگوی باغ وحش اعلام میشه که یه تخم اوکمی دزدیده شده. جعفر به عنوان کدخدای هاگزمید، پاتریشیا رو برای پیدا کردن تخم به مدیر باغ وحش پیشنهاد میکنه. ولی پاتریشیا حتی نمیدونه تخم اوکمی ها نامرئی هستن. بقیه محفلی ها هم رفتن رستوران باغ وحش. ریموس هم یادش رفته امشب ماه کامله و علت حال بدشو نمیدونه.
جعفر و پاتریشیا چندین بار دیگه آب دهنشونو قورت میدن ولی به نتیجه خاصی نمیرسن. کاسهی صبر مدیر هم دیگه داشت سر میرفت. وقتی دیگه این کاسه لب به لپ پر شده بود و دیگه حتی جا برای یک قطره صبر دیگه هم نداشت، درست قبل از چکه کردنش، پنجره با صدای هوشـــتی باز شد و یک گورکن مشکی و نقره ای با نشان هلگا وسط پیشونیش اومد تو.
- جناب جعفر، بانو پاتریشیا! به ما اطلاع دادن شما جزو شناسه های بسته شده هستین و حق حضور در این مکان رو ندارین. دسترسی شما تا چند ثانیه دیگه گرفته میشه.
از قیافهی جعفر و پاتریشیا و حتی مدیر کاملا مشخص بود که حتی یک کلمه از حرف های این گورکن رو نفهمیده بود. در واقع داشتن فکر میکردن این دیگه کدوم تسترالیه که گیرش افتادیم. جعفر پشتش رو به گورکن میکنه تا با بی توجهی با همون قورت دادن آب دهنش به راه حل جدیدی برای پیدا کردن اوکمی برسه. اما خب اون چند ثانیه ای که گورکن ازش حرف میزدن خیلی زودتر از اینکه فکرش رو بکنه از راه رسیدن و جعفر و پاتریشیا با صدای پـــــاق بلندی ناپدید شدن. حالا ازشون فقط کمی دود به جا مونده بود و البته دهن باز مدیر که به جای خالیشون خیره شده بود!
- جناب مدیر تصمیم وزیر جدید سحر و جادو بر اینه که شما در سمت خودتون باقی بمونید. سیبل تریلانی جایگزین جناب جعفر شده و کدخدای هاگزمیده. به عنوان کارآگاه هم سالازار اسلیترین به زودی میاد اینجا. باهاش همکاری های لازم رو به جا بیارید. در ضمن ایشون به همه چیز و همه مشکوکن. حتی شما دوست عزیز!
بعد از گفتن این جمله گورکن پشتش رو به مدیر میکنه و چهار نعل از پنجره بیرون میره و مدیر رو با این حجم از اتفاقات و سالازار اسلیترینی که در راه بود تنها میذاره!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
338

مدیر باغ وحش با تردید به پاتریشیا نگاه کرد و گفت:
- ایشون رو نمیشناسم! مطمعنین از پسش برمیان؟
جعفر سرش را با افتخار بالا گرفت و بازوی پاتریشا را کشید و او را جلو انداخت.
- اختیار دارین جناب مدیر! ایشون یک کارآگاه زبده هستن! پیدا کردن تخم اوکمی دیگه براش کاری نداره که!
مدیر که انگار هنوز خیالش راحت نشده بود، چند لحظه به پاتریشا خیره شد و سرتا پای او را برانداز کرد. آخر سر آه کشید و بعد خم شد و کشوی میزش را باز کرد. یک سنگ بلورین شفاف که به اندازه کف دستش بود، بیرون آورد و به سمت پاتریشیا دراز کرد.
- گمون نمیکنم با خودتون اوکمی یاب داشته باشین... اینو بگیرین خانم وینتربورن... ولی مواظب باشین نشکنه... فقط دو تا ازش داریم! یکیش دست شما باشه و از سمت شرقی باغ وحش شروع کنین... منم از سمت غربی شروع میکنم و هرکی زودتر تخم رو پیدا کرد، به اون یکی اطلاع میده! قبوله؟
پاتریشیا و جعفر اول نگاهی پرسش آمیزی بهم انداختند و بعد هر دو با تعجب به مدیر خیره شدند. دست مدیر که سنگ را در هوا نگه داشته بود، پایین آمد و با بی حوصلگی پرسید:
- مشکلی وجود داره؟ من تا خودم کمک نکنم خیالم راحت نمیشه! اینجوری زودتر هم میتونیم پیداش کنیم!
پاتریشیا که به سنگ نگاه میکرد، من من کنان گفت:
-اممم... مشکل کمک شما نیست... راستش نمیدونم این سنگه چیه؟ اصلا چرا اوکمی یاب میخواییم؟ خوب بگین چه شکلیه، خودمون میگردیم دنبالش!
چشمهای مدیر گشاد شد و بعد با چنان قیافه پوکری به جعفر و پاتریشیا خیره شد که آن دو جدا نگران عملکرد عضلات صورتش شدند. چند دقیقه گذشت و مدیر فقط با نگاه پوکر به آنها خیره شده بود.
بلاخره صبر جعفر تمام شد و کمی جلو رفت. روبروی صورت مدیر خم شد و بشکنی زد، بعد با نگاهی پرسشگر گفت:
- آقای مدیر؟ مردی؟
مدیر کمی به خودش آمد ولی بدون آنکه حالت پوکرش تغییر کند، با صدای بی حسی گفت:
-تخم اوکمی ها نامرئی ان... بدون اوکمی یاب نمیتونین پیداش کنین...آقای جعفر! این بود کارآگاهتون؟
جعفر و پاتریشیا آب دهانشان را قورت دادند. این کار خیلی سخت به نظر میرسید.
همان موقع در راه رسیدن به رستوران
لوپین به همراه بقیه به سمت رستوران میرفت و سر و صدای اعضای محفل حسابی کلافه اش کرده بود. کمی سر درد داشت که فکر میکرد احتمالا به علت شلوغی و گردش آن روز است و کاملا فراموش کرده بود که آن شب ماه کامل میشود.
- ایشون رو نمیشناسم! مطمعنین از پسش برمیان؟
جعفر سرش را با افتخار بالا گرفت و بازوی پاتریشا را کشید و او را جلو انداخت.
- اختیار دارین جناب مدیر! ایشون یک کارآگاه زبده هستن! پیدا کردن تخم اوکمی دیگه براش کاری نداره که!
مدیر که انگار هنوز خیالش راحت نشده بود، چند لحظه به پاتریشا خیره شد و سرتا پای او را برانداز کرد. آخر سر آه کشید و بعد خم شد و کشوی میزش را باز کرد. یک سنگ بلورین شفاف که به اندازه کف دستش بود، بیرون آورد و به سمت پاتریشیا دراز کرد.
- گمون نمیکنم با خودتون اوکمی یاب داشته باشین... اینو بگیرین خانم وینتربورن... ولی مواظب باشین نشکنه... فقط دو تا ازش داریم! یکیش دست شما باشه و از سمت شرقی باغ وحش شروع کنین... منم از سمت غربی شروع میکنم و هرکی زودتر تخم رو پیدا کرد، به اون یکی اطلاع میده! قبوله؟
پاتریشیا و جعفر اول نگاهی پرسش آمیزی بهم انداختند و بعد هر دو با تعجب به مدیر خیره شدند. دست مدیر که سنگ را در هوا نگه داشته بود، پایین آمد و با بی حوصلگی پرسید:
- مشکلی وجود داره؟ من تا خودم کمک نکنم خیالم راحت نمیشه! اینجوری زودتر هم میتونیم پیداش کنیم!
پاتریشیا که به سنگ نگاه میکرد، من من کنان گفت:
-اممم... مشکل کمک شما نیست... راستش نمیدونم این سنگه چیه؟ اصلا چرا اوکمی یاب میخواییم؟ خوب بگین چه شکلیه، خودمون میگردیم دنبالش!
چشمهای مدیر گشاد شد و بعد با چنان قیافه پوکری به جعفر و پاتریشیا خیره شد که آن دو جدا نگران عملکرد عضلات صورتش شدند. چند دقیقه گذشت و مدیر فقط با نگاه پوکر به آنها خیره شده بود.
بلاخره صبر جعفر تمام شد و کمی جلو رفت. روبروی صورت مدیر خم شد و بشکنی زد، بعد با نگاهی پرسشگر گفت:
- آقای مدیر؟ مردی؟
مدیر کمی به خودش آمد ولی بدون آنکه حالت پوکرش تغییر کند، با صدای بی حسی گفت:
-تخم اوکمی ها نامرئی ان... بدون اوکمی یاب نمیتونین پیداش کنین...آقای جعفر! این بود کارآگاهتون؟
جعفر و پاتریشیا آب دهانشان را قورت دادند. این کار خیلی سخت به نظر میرسید.
همان موقع در راه رسیدن به رستوران
لوپین به همراه بقیه به سمت رستوران میرفت و سر و صدای اعضای محفل حسابی کلافه اش کرده بود. کمی سر درد داشت که فکر میکرد احتمالا به علت شلوغی و گردش آن روز است و کاملا فراموش کرده بود که آن شب ماه کامل میشود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/10/11
تولد نقش: 1402/10/13
آخرین ورود: دوشنبه 19 شهریور 1403 12:23
از: خلافکارا متنفرم!
پستها:
266

- وای نه! آخه اینطوری که تا ناهار نمیرسیم خونه!
- بیچاره اون اوکمی شمالیای که تخمش رو دزدیدهن! حتما خیلی ناراحته!
- پاتریشیا تو میتونی این پرونده رو برای باغ وحش حل کنی؟
این حرف جعفر باعث شد همه به پاتریشیا نگاه کنند. بعد وقتی که جعفر به حرفش ادامه داد، همه به او نگاه کردند.
- تو یه کارآگاهى و خیلی میتونی به ما کمک کنی. من مطمئنم میتونم مدیر باغ وحش رو راضی کنم استخدامت کنه، اما باید هردومون با هم بریم به دفترش. باشه؟
دوباره نگاه همه به پاتریشیا دوخته شد. پاتریشیا گفت:
- باشه، قبوله!
پاتریشیا به طرف جعفر رفت. جعفر گفت:
- عالیه! بقیه هم میتونن تا ما میآیم برن به رستوران باغ وحش. اونجا غذاهای خیلی خوشمزهای داره.
همانطور که بقیهى اعضای محفل به طرف رستوران میرفتند، جعفر پاتریشیا را به طرف دفتر مدیر باغ وحش راهنمایی کرد. آنجا اتاقی با پنجرههای بزرگ و پردههای ابریشمی بود که میزی بزرگ از چوب براق انتهایش به چشم میخورد. پشت آن میز صندلیای ماهاگونی بود که مدیر باغ وحش رویش نشسته بود.
- اوه، جناب کدخدا! چندوقت بود ندیده بودمتون!
جعفر گفت:
- سلام آقای مدیر. میخواستم دربارهی اون تخم اوکمی شمالی مفقود شده حرف بزنم. من یه کارآگاه خوب برای حل این پرونده دارم.
آقای مدیر سراسیمه پرسید:
- کی؟
- پاتریشیا وینتربورن!
- بیچاره اون اوکمی شمالیای که تخمش رو دزدیدهن! حتما خیلی ناراحته!
- پاتریشیا تو میتونی این پرونده رو برای باغ وحش حل کنی؟
این حرف جعفر باعث شد همه به پاتریشیا نگاه کنند. بعد وقتی که جعفر به حرفش ادامه داد، همه به او نگاه کردند.
- تو یه کارآگاهى و خیلی میتونی به ما کمک کنی. من مطمئنم میتونم مدیر باغ وحش رو راضی کنم استخدامت کنه، اما باید هردومون با هم بریم به دفترش. باشه؟
دوباره نگاه همه به پاتریشیا دوخته شد. پاتریشیا گفت:
- باشه، قبوله!
پاتریشیا به طرف جعفر رفت. جعفر گفت:
- عالیه! بقیه هم میتونن تا ما میآیم برن به رستوران باغ وحش. اونجا غذاهای خیلی خوشمزهای داره.
همانطور که بقیهى اعضای محفل به طرف رستوران میرفتند، جعفر پاتریشیا را به طرف دفتر مدیر باغ وحش راهنمایی کرد. آنجا اتاقی با پنجرههای بزرگ و پردههای ابریشمی بود که میزی بزرگ از چوب براق انتهایش به چشم میخورد. پشت آن میز صندلیای ماهاگونی بود که مدیر باغ وحش رویش نشسته بود.
- اوه، جناب کدخدا! چندوقت بود ندیده بودمتون!
جعفر گفت:
- سلام آقای مدیر. میخواستم دربارهی اون تخم اوکمی شمالی مفقود شده حرف بزنم. من یه کارآگاه خوب برای حل این پرونده دارم.
آقای مدیر سراسیمه پرسید:
- کی؟
- پاتریشیا وینتربورن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب میشه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/09/24
تولد نقش: 1399/09/28
آخرین ورود: سهشنبه 9 تیر 1405 23:27
از: دست این آدما!
پستها:
380
شغل
قاضی آزکابان

- ایول باغ وحش!
- جونمی جون!
- وایسا ببینم، منظورت چی بود که گفتی "دعوتین"؟ تو باهامون نمیآی؟
سیریوس به نکته خوبی اشاره کرد، که باعث شد خوشحالی بقیه فروکش کنه.
- یکی باید حواسش به خونه باشه
.
- برو بابا جان، من هستم.
ریموس برگشت تا با پروفسور دامبلدوری که پشت سرش ظاهر شده بود مواجه بشه.
- ولی من برات بلیط گرفتم آلبوس!
- خب، اون حالا بلیط توئه. کارای نیمه تمومی تو خونه دارم. گلرت رو هم دعوت کردم به صرف چای.
- گلرت؟ چای؟
- اون جوری هم نگام نکن ریموس.
- سیروسعلی آخه؟
- گفتم بسه دیگه عه.
ریموس بس کرد و در حالی که داشت پیشبندش رو درمیآورد گفت:
- خب، مثل اینکه خودم باید ببرمتون. پاشین. پاشین آماده شین که زود بریم و برای ناهار خونه باشیم.
همگی، حتی جعفری که دوتا نون تافتون کامل تو دهنش چپونده بود، از سر میز به سمت اتاقهاشون شلیک شدن.
بعد از چالشهای بسیار و فریادهای "چی بپوشم؟!" از اتاقای روندا، آلنیس، پاتریشیا، گابریل و جوزفین، بالاخره همه دم شومینه حاضر شدن تا به باغ وحش برن. دونه دونه با پودر پرواز به باغ وحش منتقل شدن و وقتی بالاخره آخرین نفر یعنی خود ریموس هم رسید، با حالت نمایشیای تعظیم کرد و گفت:
- به اولین و مجهزترین باغ وحش هاگزمید خوش اومدین!
جعفر که به عنوان کدخدای هاگزمید بابت این جاذبه گردشگری احساس غرور میکرد، بادی به غبغب انداخت.
- اینجا با بیش از 200 گونه جانوری، یکی از بزرگترین باغ وحشهای دنیای جادوگریه!
- پشمام!
- نگو پشمام، بگو چه جالب!
- پشمام چه جالب!
دخترا در حال ذوق بودن و پشت سر تور لیدرشون حرکت میکردن و گادفری هم از توی سایه دنبالشون میکرد تا عقب نمونه. جعفر هم همینطور تو مسیرشون به بعضی کارکنا تذکر میداد. این وسط، پوسترهای نمایش تسترالها توجه الستور رو جلب کردن، و به سایهاش گفت که یادش بندازه برای نمایش، نیمه شب حتما سری به باغ وحش بزنه. سایه الستور هم لایکی نشون داد و یکی از پوسترها رو تو جیب کت سایهایش گذاشت.
اول از همه سراغ بخش سمندرها رفتن که با استقبال خوبی مواجه نشد. البته، جز آلن و گابریل که سعی داشتن با بچه سمندرهای یخی حرف بزنن؛ که نتیجهاش شد قیافه پوکر جونورای بیچاره و درنهایت پرتاب قندیلهای یخی به سمت اون دوتا تا دست از سرشون بردارن.
مقصد بعدی، قفس رنگینکها بود. این دفعه تقریبا همه واکنش مثبتی نشون دادن؛ حتی سایه الستور دستش رو دراز کرد تا یکی از اونا رو ناز کنه، که با ضربه ناگهانی الستور پشت دستش، تو خودش جمع شد و سر جاش برگشت. فقط اون بود که گوشهای وایساده و منتظر بود تا کار بقیه با این پرندههای زیادی ملوس تموم شه.
- پروفسور؟ کی میریم پیش تکشاخا؟
- اینجا ققنوس هم دارن؟ میشه اونا رم ببینیم؟
ریموس در جواب اشتیاق و عجله اونا تکخندهای کرد.
- هی! قدم به قدم. فکر کردم شاید بهتر باشه اونا رو برای آخر کار نگه داریم. اینجوری بیشتر مزه میده، نه؟
قیافه بقیه، نشون میداد که روی این قضیه باهاش اتفاق نظر ندارن. ریموس سقلمهای نثار پهلوی سیریوس کرد.
- آخ! چیز- درسته، حق با اونه. شاید حتی بعدش بریم و یکم هله هوله بخوریم، هوم؟
ریموس چشماشو تو حدقه چرخوند؛ ولی با تکون دادن سرش موافقتش رو اعلام کرد. بقیه با سوت و جیغ، دور ریموس حلقه زدن و دوباره همه با هم راهی شدن.
حدود یه ساعت از حضورشون توی باغ وحش میگذشت که صدایی از بلندگوها توجه همهشون رو جلب کرد.
- بازدیدکنندگان گرامی، توجه بفرمایید. یک عدد تخم اوکمی شمالی مفقود شده. ضمن عذرخواهی بابت موقعیت پیش اومده، درهای خروجی از همین لحظه برای بررسی و پیدا کردن این گونه ارزشمند و کمیاب بسته خواهند شد. در صورت مشاهده سارق، به حراست اطلاع بدید و لطفا با مسئولین باغ وحش همکاری کنید. از صبر و شکیبایی شما ممنونیم.
- جونمی جون!
- وایسا ببینم، منظورت چی بود که گفتی "دعوتین"؟ تو باهامون نمیآی؟
سیریوس به نکته خوبی اشاره کرد، که باعث شد خوشحالی بقیه فروکش کنه.
- یکی باید حواسش به خونه باشه
.- برو بابا جان، من هستم.
ریموس برگشت تا با پروفسور دامبلدوری که پشت سرش ظاهر شده بود مواجه بشه.
- ولی من برات بلیط گرفتم آلبوس!
- خب، اون حالا بلیط توئه. کارای نیمه تمومی تو خونه دارم. گلرت رو هم دعوت کردم به صرف چای.
- گلرت؟ چای؟
- اون جوری هم نگام نکن ریموس.
- سیروسعلی آخه؟
- گفتم بسه دیگه عه.
ریموس بس کرد و در حالی که داشت پیشبندش رو درمیآورد گفت:
- خب، مثل اینکه خودم باید ببرمتون. پاشین. پاشین آماده شین که زود بریم و برای ناهار خونه باشیم.
همگی، حتی جعفری که دوتا نون تافتون کامل تو دهنش چپونده بود، از سر میز به سمت اتاقهاشون شلیک شدن.
***
بعد از چالشهای بسیار و فریادهای "چی بپوشم؟!" از اتاقای روندا، آلنیس، پاتریشیا، گابریل و جوزفین، بالاخره همه دم شومینه حاضر شدن تا به باغ وحش برن. دونه دونه با پودر پرواز به باغ وحش منتقل شدن و وقتی بالاخره آخرین نفر یعنی خود ریموس هم رسید، با حالت نمایشیای تعظیم کرد و گفت:
- به اولین و مجهزترین باغ وحش هاگزمید خوش اومدین!
جعفر که به عنوان کدخدای هاگزمید بابت این جاذبه گردشگری احساس غرور میکرد، بادی به غبغب انداخت.
- اینجا با بیش از 200 گونه جانوری، یکی از بزرگترین باغ وحشهای دنیای جادوگریه!
- پشمام!
- نگو پشمام، بگو چه جالب!
- پشمام چه جالب!
دخترا در حال ذوق بودن و پشت سر تور لیدرشون حرکت میکردن و گادفری هم از توی سایه دنبالشون میکرد تا عقب نمونه. جعفر هم همینطور تو مسیرشون به بعضی کارکنا تذکر میداد. این وسط، پوسترهای نمایش تسترالها توجه الستور رو جلب کردن، و به سایهاش گفت که یادش بندازه برای نمایش، نیمه شب حتما سری به باغ وحش بزنه. سایه الستور هم لایکی نشون داد و یکی از پوسترها رو تو جیب کت سایهایش گذاشت.
اول از همه سراغ بخش سمندرها رفتن که با استقبال خوبی مواجه نشد. البته، جز آلن و گابریل که سعی داشتن با بچه سمندرهای یخی حرف بزنن؛ که نتیجهاش شد قیافه پوکر جونورای بیچاره و درنهایت پرتاب قندیلهای یخی به سمت اون دوتا تا دست از سرشون بردارن.
مقصد بعدی، قفس رنگینکها بود. این دفعه تقریبا همه واکنش مثبتی نشون دادن؛ حتی سایه الستور دستش رو دراز کرد تا یکی از اونا رو ناز کنه، که با ضربه ناگهانی الستور پشت دستش، تو خودش جمع شد و سر جاش برگشت. فقط اون بود که گوشهای وایساده و منتظر بود تا کار بقیه با این پرندههای زیادی ملوس تموم شه.
- پروفسور؟ کی میریم پیش تکشاخا؟
- اینجا ققنوس هم دارن؟ میشه اونا رم ببینیم؟
ریموس در جواب اشتیاق و عجله اونا تکخندهای کرد.
- هی! قدم به قدم. فکر کردم شاید بهتر باشه اونا رو برای آخر کار نگه داریم. اینجوری بیشتر مزه میده، نه؟
قیافه بقیه، نشون میداد که روی این قضیه باهاش اتفاق نظر ندارن. ریموس سقلمهای نثار پهلوی سیریوس کرد.
- آخ! چیز- درسته، حق با اونه. شاید حتی بعدش بریم و یکم هله هوله بخوریم، هوم؟
ریموس چشماشو تو حدقه چرخوند؛ ولی با تکون دادن سرش موافقتش رو اعلام کرد. بقیه با سوت و جیغ، دور ریموس حلقه زدن و دوباره همه با هم راهی شدن.
حدود یه ساعت از حضورشون توی باغ وحش میگذشت که صدایی از بلندگوها توجه همهشون رو جلب کرد.
- بازدیدکنندگان گرامی، توجه بفرمایید. یک عدد تخم اوکمی شمالی مفقود شده. ضمن عذرخواهی بابت موقعیت پیش اومده، درهای خروجی از همین لحظه برای بررسی و پیدا کردن این گونه ارزشمند و کمیاب بسته خواهند شد. در صورت مشاهده سارق، به حراست اطلاع بدید و لطفا با مسئولین باغ وحش همکاری کنید. از صبر و شکیبایی شما ممنونیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!
Hell is empty
And all the devils are here
William Shakespeare
And all the devils are here
William Shakespeare
