کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
113
نفر همین الان آنلایناند
40 نفر در «انجمن»
0 عضو
113 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
آرشیو گالری 58
-
انجمن 40
-
اتاق خبر 6
-
بخشهای دیگر 9
اعضای آنلاین
فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمانها.
49 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
ضروريات محفل
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: امروز ساعت 01:42
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
691
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران، ارشد هافلپاف

خلاصه:
بدن مرگخوارا و محفلیا با همدیگه جا به جا شده و دامبلدور همراه محفلیا برای حل این موضوع به خانه ریدلها اومده...
نکته: تا الان هکتور و لرد، مالی و بلاتریکس، یوآن و دامبلدور کسایی هستن که میدونیم با هم جا به جا شدن.
~~~~~~~~~~~~
دامبلدور یوآننما با تعجب به هکتوری نگاه میکنه که به دلیل حضور لرد در بدنش اختیار از کف داده بود و ویبرهای چند برابر همیشه میرفت. همین باعث میشه به فکر فرو بره و به این نتیجه برسه گودریک رو شکر شانس آورده که بدنش با یوآن جا به جا شده.
لرد هکتورنما که همینطوریشم نمیدونست چطور مرگخوارای جا به جا شده رو آروم نگه داره، حالا با دیدن جمعیت محفلی و در صدرشون دامبلدور، بیش از پیش خشمگین میشه.
- ما مشکلاتمون کم بود که حالا باید شما ملعونها رو هم تحمل کنیم؟
- بله لطفا مزاحم نشین که من دارم با یارانم بیعت میکنم.
لرد هکتورنما میخواست کروشیوی نثار هکتور لردنما کنه، اما به یاد میاره هکتور تو بدن مقدس و با شکوه خودش رفته و دیدن شکنجه شدن جسم لرد حتی اگه خود لرد تو بدنش نباشه، زشته و بده و نباید. پس تصمیم میگیره خشمشو سر محفلیا خالی کنه.
- شماها! ما در حالت عادیشم تحمل ریختتونو نداریم چه برسه به الان که آشفتهبازاره. یا از اینجا میرین یا به مرگخوارام میسپرم کروشیوی نثار تکتکتون کنن تا عقدههاشون خالی بشه.
یوآن دامبلدورنما که گویا حضور در بدن دامبلدور باعث شده بود کمی از خرد دامبلدور بهش منتقل بشه، سریعا مداخله میکنه.
- ببین میتونیا، ولی دقت کن که نمیدونی اونی که داره شکنجه میشه مرگخوار خودته تو بدن یه محفلی، یا واقعا یک محفلیه! در واقع خب... شاید که خودی رو بزنین.
حق با یوآن بود. اما لرد هنوز هم لرد بود چه در بدن خودش باشه چه در بدن هکتور، و کوتاه اومدن تو کارش نبود.
- این چه مصیبتی بود که بر ما و ارتشمان نازل شد؟ یکی بگه چی شد که این شد؟ اصلا چطوری باید برگردیم به حالت عادی؟
لرد سوالهای بسیار خوبی مطرح میکنه که موجب میشه برای لحظهای همه دست از گیس و چوبدستیکشی بردارن و به فکر فرو برن.
بدن مرگخوارا و محفلیا با همدیگه جا به جا شده و دامبلدور همراه محفلیا برای حل این موضوع به خانه ریدلها اومده...
نکته: تا الان هکتور و لرد، مالی و بلاتریکس، یوآن و دامبلدور کسایی هستن که میدونیم با هم جا به جا شدن.
~~~~~~~~~~~~
دامبلدور یوآننما با تعجب به هکتوری نگاه میکنه که به دلیل حضور لرد در بدنش اختیار از کف داده بود و ویبرهای چند برابر همیشه میرفت. همین باعث میشه به فکر فرو بره و به این نتیجه برسه گودریک رو شکر شانس آورده که بدنش با یوآن جا به جا شده.
لرد هکتورنما که همینطوریشم نمیدونست چطور مرگخوارای جا به جا شده رو آروم نگه داره، حالا با دیدن جمعیت محفلی و در صدرشون دامبلدور، بیش از پیش خشمگین میشه.
- ما مشکلاتمون کم بود که حالا باید شما ملعونها رو هم تحمل کنیم؟

- بله لطفا مزاحم نشین که من دارم با یارانم بیعت میکنم.

لرد هکتورنما میخواست کروشیوی نثار هکتور لردنما کنه، اما به یاد میاره هکتور تو بدن مقدس و با شکوه خودش رفته و دیدن شکنجه شدن جسم لرد حتی اگه خود لرد تو بدنش نباشه، زشته و بده و نباید. پس تصمیم میگیره خشمشو سر محفلیا خالی کنه.
- شماها! ما در حالت عادیشم تحمل ریختتونو نداریم چه برسه به الان که آشفتهبازاره. یا از اینجا میرین یا به مرگخوارام میسپرم کروشیوی نثار تکتکتون کنن تا عقدههاشون خالی بشه.

یوآن دامبلدورنما که گویا حضور در بدن دامبلدور باعث شده بود کمی از خرد دامبلدور بهش منتقل بشه، سریعا مداخله میکنه.
- ببین میتونیا، ولی دقت کن که نمیدونی اونی که داره شکنجه میشه مرگخوار خودته تو بدن یه محفلی، یا واقعا یک محفلیه! در واقع خب... شاید که خودی رو بزنین.

حق با یوآن بود. اما لرد هنوز هم لرد بود چه در بدن خودش باشه چه در بدن هکتور، و کوتاه اومدن تو کارش نبود.
- این چه مصیبتی بود که بر ما و ارتشمان نازل شد؟ یکی بگه چی شد که این شد؟ اصلا چطوری باید برگردیم به حالت عادی؟

لرد سوالهای بسیار خوبی مطرح میکنه که موجب میشه برای لحظهای همه دست از گیس و چوبدستیکشی بردارن و به فکر فرو برن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 1 مهر 1405 22:11
از: ایستگاه رادیویی
پستها:
313
شغل
داور دوئل

مرگخوارای محفلینما و دامبلدور یوآن نما و یوآن دامبلدور نما و پلاکس جرمی نما هم به همدیگه نگاه کردن و تصمیم گرفتن بلاتریکس مالی نما رو دنبال کنن. در اون لحظه منطقیترین کار این بود که زودتر برن به خانه ریدلها و اوضاع رو درست کنن. البته با وجود شک و شبهاتی که در مورد روش سفرشون وجود داشت، دیگه چارهای نداشتن چون بلاتریکس مالی نما در حالی که ردی از گرد و خاک پشتش به جا مونده بود، هنوز داشت با تمام سرعت میدوید. در نتیجه بقیه هم دویدن.
ملت ساکن خانه شماره دوازده گریمولد انقدر دویدن تا تونستن برسن به خانه ریدلها که غرق در آشوب شده بود و ملت با هم درگیر بودن و همدیگه رو از پنجره و در و دیوار مینداختن بیرون و کشتی میگرفتن حتی.
دامبلدور یوآن نما که خیس عرق شده بود و نفسش شدیدا گرفته بود که نشون میداد یوآن اصلا روباه زبر و زرنگی نیست و فقط به فکر خوردن و خوابیدنه و حتی اضافه وزن داره. اما یوآن دامبلدورنما که هدبند ورزشی و رکابی و شلوار گرمکن پوشیدهبود، هنوز کاملا تازه نفس بود.
- خب فرزندان روشنایی و فرزندان روشنایی که هنوز نمیدونید فرزندان روشنایی هستید و فکر میکنید فرزندان تاریکی هستید، بالاخره رسیدیم! یک مقداری نفس تازه کنیم و بعدش میریم در میزنیم.
- پروفسور، نیازی به نفس تازه کردن نیست. شکلات انرژیزا به اندازه همه آوردم.
بعد ریموس کتش رو باز کرد و دهها جیب داخلی رو نمایش داد که همهشون پر از شکلاتهای انرژیزا بودن. و البته که به سرعت مورد هجوم ملت خسته قرار گرفت و تمام جیبهاش خالی شد و حتی کتش هم مورد گاز گرفتن توسط ملت قرار گرفت در چندین نقطه.
دامبلدور یوآننما یک قدم به سمت در خانه ریدلها نزدیک شد، که همونلحظه صدای شکستن شیشه یکی از پنجرههای خونه شنیده شد و لرد سیاه هکتورنما مقابل پاش به زمین افتاد.
- ما نمیتونیم ویبره این ملعون رو کنترل کنیم! هکتور!
- ارباب بالاخره میخواید باهام به عنوان لرد جدید بیعت کنید؟
هکتور لرد سیاهنما به شدت فرصت طلب بود. ولی لرد سیاه در اون لحظه با دیدن پاهای یک روباه مقابلش چندان اهمیتی به این موضوع نمیداد و بیشتر از هرچیزی از بودن در اون وضعیت عصبانی بود.
- شماها اینجا چه غلطی میکنید؟!
- تام؟!
ملت ساکن خانه شماره دوازده گریمولد انقدر دویدن تا تونستن برسن به خانه ریدلها که غرق در آشوب شده بود و ملت با هم درگیر بودن و همدیگه رو از پنجره و در و دیوار مینداختن بیرون و کشتی میگرفتن حتی.
دامبلدور یوآن نما که خیس عرق شده بود و نفسش شدیدا گرفته بود که نشون میداد یوآن اصلا روباه زبر و زرنگی نیست و فقط به فکر خوردن و خوابیدنه و حتی اضافه وزن داره. اما یوآن دامبلدورنما که هدبند ورزشی و رکابی و شلوار گرمکن پوشیدهبود، هنوز کاملا تازه نفس بود.
- خب فرزندان روشنایی و فرزندان روشنایی که هنوز نمیدونید فرزندان روشنایی هستید و فکر میکنید فرزندان تاریکی هستید، بالاخره رسیدیم! یک مقداری نفس تازه کنیم و بعدش میریم در میزنیم.

- پروفسور، نیازی به نفس تازه کردن نیست. شکلات انرژیزا به اندازه همه آوردم.
بعد ریموس کتش رو باز کرد و دهها جیب داخلی رو نمایش داد که همهشون پر از شکلاتهای انرژیزا بودن. و البته که به سرعت مورد هجوم ملت خسته قرار گرفت و تمام جیبهاش خالی شد و حتی کتش هم مورد گاز گرفتن توسط ملت قرار گرفت در چندین نقطه.
دامبلدور یوآننما یک قدم به سمت در خانه ریدلها نزدیک شد، که همونلحظه صدای شکستن شیشه یکی از پنجرههای خونه شنیده شد و لرد سیاه هکتورنما مقابل پاش به زمین افتاد.
- ما نمیتونیم ویبره این ملعون رو کنترل کنیم! هکتور!

- ارباب بالاخره میخواید باهام به عنوان لرد جدید بیعت کنید؟

هکتور لرد سیاهنما به شدت فرصت طلب بود. ولی لرد سیاه در اون لحظه با دیدن پاهای یک روباه مقابلش چندان اهمیتی به این موضوع نمیداد و بیشتر از هرچیزی از بودن در اون وضعیت عصبانی بود.
- شماها اینجا چه غلطی میکنید؟!

- تام؟!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
The things I did back then were high school
But now I'm going for my degree
But now I'm going for my degree
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/04
تولد نقش: 1399/05/06
آخرین ورود: پنجشنبه 24 اردیبهشت 1405 17:01
از: کی دات کام
پستها:
202

بلاتریکس مالینما، قاشقی چوبی از روی میز برداشت و نوک آن را به سمت جماعت محفلی گرفت.
- همین الان میگین با ارباب چیکار کردین یا کروشیو نصیبتون کنم؟
سپس گابریل را که دم دستی ترین گزینه موجود بود به پیش خود کشید. با یک دست او را محکم نگه داشت و با دست دیگر، چاقوی کرهخوری را از روی میز برداشت و آن را جلوی گلوی دخترک گرفت. کم مانده بود چشمانش از حدقه بیرون بزند. با همان صدای جیغجیغو فریاد کشید:
- ای کثیفهای پستفطرت! میگین یا سوینی تاد بازی دربیارم؟
دخترک کتاب «رشد و پرورش پیاز» را کنار گذاشت. با آستینش، صورت سرشار از تفهای مالیساز شدهاش را پاک کرد.
- حاله بلا شمایین؟
نگاهی به خود انداخت. موهای شهلا و چشمان پلنگی... به آینه دیواری نگاه کرد و گفت:
- How you doin'?
گویا اثرات همنشینی با رودولف میخواستند خود را به نمایش بگذارند.
بلا-مالی که در زندگی خود تنها پاچه ولدمورت را خورده بود، تنها شپش و شوره استشمام کرده و به بوی پیاز عادت نداشت، دچار زوال عقل شد؛ جفتکی نثار میز غذاخوری کرد. سپس جیغکشان روی یوآن پرید و ریشش را کشید. یوآن با لحن جدی دامبلدوری گفت:
- بیا با دمم بازی کن.
دامبلدور که میدید با این وضع آبی از کسی گرم نمیشود، به سمت آبگرمکن رفت.
جماعت محفلی-مرگخوار زور میزدند تا بفهمند کی به کی بود. البته با توجه به یبوست برخی، از زور زدن چندان پاسخ مناسبی حاصل نشد. یوآن نیز در میان این خود درگیری، آهنگ وات د خاک پخش کرده بود.
پس از مقداری گیسکشی بین افرادی که برخی مجدد دچار بحران هویت شده بودند، یوآن عقلش را به کار گرفت و دامبلدور بازی درآورد.
- Silence!
ناگهان ویبره رز خاموش شد. همگی زبان به کام گرفتند و رو به یوآمبلدور کردند. مثل بچههای چندساله که مچشان گرفته شده، به یکدیگر اشاره کرده و تقصیر را گردن هم انداختند.
- آخه من نه منم، نه من منم!
- گردنگیرها هم که خرابه.
فرزندانم، چارهای اندیشیدن باید کرد. نظری دارین؟ 
- آم... معجون پیاز؟
- صدات نمیاد بابا جان!نخوندمت.
به عقیده بنده باید بریم خونه ریدل و ازشون به صورت مسالمتآمیز درخواست کنیم باباجانیان ما رو پس بدن و کره بزهای خودشون رو بگیرن. فقط دیگه تاکید نکنم، به صورت مسالم...
پیش از به پایان رسیدن صحبت دامبلدور، بلاتریکس در را شکست و عربدهکشان خانه ریدل را مقصد گزید.
- همین الان میگین با ارباب چیکار کردین یا کروشیو نصیبتون کنم؟

سپس گابریل را که دم دستی ترین گزینه موجود بود به پیش خود کشید. با یک دست او را محکم نگه داشت و با دست دیگر، چاقوی کرهخوری را از روی میز برداشت و آن را جلوی گلوی دخترک گرفت. کم مانده بود چشمانش از حدقه بیرون بزند. با همان صدای جیغجیغو فریاد کشید:
- ای کثیفهای پستفطرت! میگین یا سوینی تاد بازی دربیارم؟
دخترک کتاب «رشد و پرورش پیاز» را کنار گذاشت. با آستینش، صورت سرشار از تفهای مالیساز شدهاش را پاک کرد.
- حاله بلا شمایین؟
نگاهی به خود انداخت. موهای شهلا و چشمان پلنگی... به آینه دیواری نگاه کرد و گفت:
- How you doin'?

گویا اثرات همنشینی با رودولف میخواستند خود را به نمایش بگذارند.
بلا-مالی که در زندگی خود تنها پاچه ولدمورت را خورده بود، تنها شپش و شوره استشمام کرده و به بوی پیاز عادت نداشت، دچار زوال عقل شد؛ جفتکی نثار میز غذاخوری کرد. سپس جیغکشان روی یوآن پرید و ریشش را کشید. یوآن با لحن جدی دامبلدوری گفت:
- بیا با دمم بازی کن.

دامبلدور که میدید با این وضع آبی از کسی گرم نمیشود، به سمت آبگرمکن رفت.
جماعت محفلی-مرگخوار زور میزدند تا بفهمند کی به کی بود. البته با توجه به یبوست برخی، از زور زدن چندان پاسخ مناسبی حاصل نشد. یوآن نیز در میان این خود درگیری، آهنگ وات د خاک پخش کرده بود.
پس از مقداری گیسکشی بین افرادی که برخی مجدد دچار بحران هویت شده بودند، یوآن عقلش را به کار گرفت و دامبلدور بازی درآورد.
- Silence!
ناگهان ویبره رز خاموش شد. همگی زبان به کام گرفتند و رو به یوآمبلدور کردند. مثل بچههای چندساله که مچشان گرفته شده، به یکدیگر اشاره کرده و تقصیر را گردن هم انداختند.
- آخه من نه منم، نه من منم!
- گردنگیرها هم که خرابه.
فرزندانم، چارهای اندیشیدن باید کرد. نظری دارین؟ 
- آم... معجون پیاز؟

- صدات نمیاد بابا جان!
پیش از به پایان رسیدن صحبت دامبلدور، بلاتریکس در را شکست و عربدهکشان خانه ریدل را مقصد گزید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 20:51
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
438
شغل
تاریخنگار دیوان جادوگران

جرمی چشمانش را بسته بود و در حال خواندن دعا و راز و نیاز با مرلین بود که ناگهان احساس کرد کسی آرام روی شانه اش می زند.
با ترس و لرز چرخید و با پیرمردی عصا به دست مواجه شد.
- یا مرلین کبیر! شما دیگه کی هستین؟
- ما مرلین کبیریم
داشتیم این اطراف قدم می زدیم، شنیدیم داری صدامون می زنی اومدیم پیشت.
از لحن جدی پیرمرد معلوم بود اصلا شوخی ندارد و دارد حقیقت را می گوید.
وجود مرلین آن هم انقدر نزدیک باعث، دلگرمی جرمی بود.
-مرلینا می خوای کاری کنی که پروفسور دامبلدور و بقیه سریعا به کمکم بیان؟
- خیر.
- چرا اون وقت؟!
-چون ملت به سوژه های جا به جا شدن شخصیت ها خیلی علاقه دارن. خودت، نگاه کن!
نظر جرمی عوض شد. وجود مرلین هیچ هم مایه ی دلگرمی نبود! آن هم مرلینی که خودش مرگخوار بود و سابقه داشت.
تازه آن قدیم ندیم ها هم کنت اولاف بود و خانه ی مردم را به آتش می کشید. به هرحال پسرک باید جور دیگری خود را نجات میداد.
- آقا حالا من باید چی کار کنم؟
- فقط بنشین و تماشا کن.
بعد از این جمله، هر دو نفر به روبه رویشان خیره شدند و دعوای مرگخواران را تماشا کردند.
خانه ی گریمولد
ملت غرق تماشای پلاکس جرمی بودند که ناگهان با صدای بچه ویزلی ای به خود آمدند.
- آخ! مامان کورم کردی!
- مامان دیگه کیه؟ اینجا کدوم جهنم دریه ایه؟
مالی ویزلی که تا چند دقیقه ی پیش سعی می کرد چشم های فرزندانش را ببندد و گوش هایشان را بپوشاند تا این تفاقات بد را نبینند و نشنوند؛ حالا انگشتانش را داخل چشم یکی از بچه ها فرو کرده بود .
_من کجام؟ ارباب کجاست؟
محفیلیان خیلی سریع فهمیدند که فرد مقابلشان مالی نیست. در واقع او بلاتریکسی بود در جسم مالی.
اوضاع اصلا خوب به نظر نمی رسید.
با ترس و لرز چرخید و با پیرمردی عصا به دست مواجه شد.
- یا مرلین کبیر! شما دیگه کی هستین؟

- ما مرلین کبیریم
داشتیم این اطراف قدم می زدیم، شنیدیم داری صدامون می زنی اومدیم پیشت.از لحن جدی پیرمرد معلوم بود اصلا شوخی ندارد و دارد حقیقت را می گوید.
وجود مرلین آن هم انقدر نزدیک باعث، دلگرمی جرمی بود.
-مرلینا می خوای کاری کنی که پروفسور دامبلدور و بقیه سریعا به کمکم بیان؟

- خیر.

- چرا اون وقت؟!

-چون ملت به سوژه های جا به جا شدن شخصیت ها خیلی علاقه دارن. خودت، نگاه کن!

نظر جرمی عوض شد. وجود مرلین هیچ هم مایه ی دلگرمی نبود! آن هم مرلینی که خودش مرگخوار بود و سابقه داشت.
- آقا حالا من باید چی کار کنم؟

- فقط بنشین و تماشا کن.

بعد از این جمله، هر دو نفر به روبه رویشان خیره شدند و دعوای مرگخواران را تماشا کردند.
خانه ی گریمولد
ملت غرق تماشای پلاکس جرمی بودند که ناگهان با صدای بچه ویزلی ای به خود آمدند.
- آخ! مامان کورم کردی!

- مامان دیگه کیه؟ اینجا کدوم جهنم دریه ایه؟
مالی ویزلی که تا چند دقیقه ی پیش سعی می کرد چشم های فرزندانش را ببندد و گوش هایشان را بپوشاند تا این تفاقات بد را نبینند و نشنوند؛ حالا انگشتانش را داخل چشم یکی از بچه ها فرو کرده بود .
_من کجام؟ ارباب کجاست؟
محفیلیان خیلی سریع فهمیدند که فرد مقابلشان مالی نیست. در واقع او بلاتریکسی بود در جسم مالی.
اوضاع اصلا خوب به نظر نمی رسید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1402/5/27 7:46:10
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1401/03/08
تولد نقش: 1401/03/09
آخرین ورود: پنجشنبه 22 مرداد 1405 21:58
از: جیب ریموس!
پستها:
41

محفلیون، هاج و واج به همدیگه و بعد به پلاکس - جرمی نگاه میکردن، به جز دامبلدور که همچنان با افسوس به لیستش نگاه میکرد. نمیشد با این قیافه به ملاقات لرد بره. پس باید ملاقات رو کنسل میکرد. اول باید به مشکلات محفل رسیدگی میکرد و بدن هر کس رو به خودش بر میگردوند...
ولی اگه این فقط مشکل محفل نبود چی؟ نگاه دامبلدور روی پلاکس-جرمی خیره موند.
همون زمان - خونه ریدل
- گفتیم برید کنار، تا ندادیم نجینی همهتان را یک لقمه کند!
- هکتور، تا دست به چوبدستی نشدم، تمومش کن.
- هکتور کیه؟ گفتیم راه رو باز کنید، باید بریم با اون پیرمرد خرفت مذاکره کنیم!
- تمومش نمیکنی، نه؟
- چی رو تمام کنیم؟ هکتور کیه؟ این ماییم! لرد ول...
نگاه لرد روی جسم خودش خیره شد که کمی دورتر، با تعجب و وحشت بهش نگاه میکرد. ولی قبل از اینکه بتونه بگه که بدنش با هکتور عوض شده، با خشم بلاتریکس و سایر مرگخوارا روبرو شد. سایر مرگخوارا، به جز پلاکس که کمی دور تر، با دیدن این صحنه ها، فشارش افتاده بود. پلاکس که در واقع، جرمی بود در جسم پلاکس، و جرمی یه محفلی بود، تحمل دیدن این صحنه ها رو نداشت. سعی کرد قبل از این که لو بره، خونسردی خودش رو حفظ کنه، و از مرلین خواست سریعا دامبلدور و بقیه رو به کمکش بفرسته.
ولی اگه این فقط مشکل محفل نبود چی؟ نگاه دامبلدور روی پلاکس-جرمی خیره موند.
همون زمان - خونه ریدل
- گفتیم برید کنار، تا ندادیم نجینی همهتان را یک لقمه کند!
- هکتور، تا دست به چوبدستی نشدم، تمومش کن.
- هکتور کیه؟ گفتیم راه رو باز کنید، باید بریم با اون پیرمرد خرفت مذاکره کنیم!
- تمومش نمیکنی، نه؟
- چی رو تمام کنیم؟ هکتور کیه؟ این ماییم! لرد ول...
نگاه لرد روی جسم خودش خیره شد که کمی دورتر، با تعجب و وحشت بهش نگاه میکرد. ولی قبل از اینکه بتونه بگه که بدنش با هکتور عوض شده، با خشم بلاتریکس و سایر مرگخوارا روبرو شد. سایر مرگخوارا، به جز پلاکس که کمی دور تر، با دیدن این صحنه ها، فشارش افتاده بود. پلاکس که در واقع، جرمی بود در جسم پلاکس، و جرمی یه محفلی بود، تحمل دیدن این صحنه ها رو نداشت. سعی کرد قبل از این که لو بره، خونسردی خودش رو حفظ کنه، و از مرلین خواست سریعا دامبلدور و بقیه رو به کمکش بفرسته.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیکت در 1401/4/13 0:39:45
یه بوتراکلِ جذاب 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/01/02
تولد نقش: 1400/01/02
آخرین ورود: دوشنبه 18 مهر 1401 23:41
از: سایهها نترس، تو فانوسی بابا جان!
پستها:
18

خلاصه تا پایان این پست: بدلایلی دامبلدور و یوآن بدن ها و چهره هاشون باهمدیگه جابجا شده، اما دامبلدور اون روز با لرد قرار مذاکره داره و نمیتونه با بدن یوآن بره. وقتی محفل رو جمع میکنن که ازشون کمک بگیرن، میبینن محفلی ها هم همه با همدیگه یا با مرگخوارا جابجا شدن، مثلا جرمی با پلاکس.
_میگم که، من دیگه تو این بدن دمم به باسنم وصل نیست، بجاش روی چونهمه!
از میان افرادی که به دستور یوآن دامبلدور نما به صحنهی جرم دعوت شده بودند تا خبر مهم را بشنوند کسی نخندید، بجز یکی دو تا تازه وارد که هنوز به یوآن عادت نداشتند. بقیه فقط با وحشت خیره شدند، دهان ها باز و چشم ها خالی، ماه در دهانشان هزار تکه، چرا که این جفنگیات از دهان دامبلدور داشت در می آمد؛ دامبلدوری که در آن لحظه ایستاده بود و باسنش را در حرکات دورانی به سمت جمعیت تکان میداد تا اثبات کند دم ندارد. ملت محفل انواع سبک بازی ها را در طول این سالها از دامبلدور دیده بودند، اما بخاطر خدا، پیرمرد داشت ردایش را بالا میزد باسنش را نشان جمعیت بدهد.
آن سوی اتاق، پیرمرد بینوایی که در بدن عنتر و منترِ یوآن گیر افتاده بود، با نگرانی سررسیدش را چک میکرد. نگاهش در صفحه ی تاریخِ آن روز از روی گزینه های "به ریشم روغن بچه بزنم" و "کرم موبر جدید رو امتحان کنم شاید اثر داد" و "بابت اینکه چرا یوآن وجود داره گریه کنم" گذشت و با وحشتی فزاینده روی گزینه ی "با لرد جهت برقراری صلح مذاکره کنم" متوقف شد. دامبلدور نمیتوانست با دم و گوش نارنجی برود پیش لرد. اینجوری صلح هیچوقت برقرار نمیشد. دیگر نمیتوانست پیشنهاد بدهد یوآن را جهت شکنجه و آزمایش های انسانی/حیوانی به مرگخواران تحویل بدهند تا صلح برقرار شود، چون یوآن... آه. دامبلدور حتا نمیخواست در فکرش هم قضیه را به زبان بیاورد.
آن سوی اتاق، دامبلدوری که سخنرانی اش را به پایان برده بود، آخرین نمک هایش را هم ریخت.
_آره دیگه خلاصتا... ما ایجور شدیم. ممنون میشیم یه دستی برسونید... یا شایدم پایی!
اتاق در سکوت مطلق فرو رفت. البته عمده دلیلش این بود که محفل کلا چهار تا عضو هم نداشت و چندان همهمه ای نمیتوانست شکل بگیرد. چند ثانیه ای طول کشید تا کسی سکوت را بشکند.
_محفل چه سوت و کور شده!
این دیالوگ به خودی خود موردی نداشت، اما چیزی که بعد از آن از زبان گوینده، که کسی نبود جز جرمی در آمد، بیش از پیش به وحشت دامبلدور و یوآن افزود. جرمی دستش را به موهایش کشید، انگار بخواهد فر های نداشته اش را بخواباند، و گفت:
_از جماعت سفید اصلا انتظار نداشتم.
دامبلدور از پشت شیشه های نیم دایره ای عینکش به معاون و دست راستش نگاه کرد که توسط یک مرگخوار تسخیر شده بود، مرگخواری نقاش که اصلا با او سر صلح نداشت.
_میگم که، من دیگه تو این بدن دمم به باسنم وصل نیست، بجاش روی چونهمه!
از میان افرادی که به دستور یوآن دامبلدور نما به صحنهی جرم دعوت شده بودند تا خبر مهم را بشنوند کسی نخندید، بجز یکی دو تا تازه وارد که هنوز به یوآن عادت نداشتند. بقیه فقط با وحشت خیره شدند، دهان ها باز و چشم ها خالی، ماه در دهانشان هزار تکه، چرا که این جفنگیات از دهان دامبلدور داشت در می آمد؛ دامبلدوری که در آن لحظه ایستاده بود و باسنش را در حرکات دورانی به سمت جمعیت تکان میداد تا اثبات کند دم ندارد. ملت محفل انواع سبک بازی ها را در طول این سالها از دامبلدور دیده بودند، اما بخاطر خدا، پیرمرد داشت ردایش را بالا میزد باسنش را نشان جمعیت بدهد.
آن سوی اتاق، پیرمرد بینوایی که در بدن عنتر و منترِ یوآن گیر افتاده بود، با نگرانی سررسیدش را چک میکرد. نگاهش در صفحه ی تاریخِ آن روز از روی گزینه های "به ریشم روغن بچه بزنم" و "کرم موبر جدید رو امتحان کنم شاید اثر داد" و "بابت اینکه چرا یوآن وجود داره گریه کنم" گذشت و با وحشتی فزاینده روی گزینه ی "با لرد جهت برقراری صلح مذاکره کنم" متوقف شد. دامبلدور نمیتوانست با دم و گوش نارنجی برود پیش لرد. اینجوری صلح هیچوقت برقرار نمیشد. دیگر نمیتوانست پیشنهاد بدهد یوآن را جهت شکنجه و آزمایش های انسانی/حیوانی به مرگخواران تحویل بدهند تا صلح برقرار شود، چون یوآن... آه. دامبلدور حتا نمیخواست در فکرش هم قضیه را به زبان بیاورد.
آن سوی اتاق، دامبلدوری که سخنرانی اش را به پایان برده بود، آخرین نمک هایش را هم ریخت.
_آره دیگه خلاصتا... ما ایجور شدیم. ممنون میشیم یه دستی برسونید... یا شایدم پایی!
اتاق در سکوت مطلق فرو رفت. البته عمده دلیلش این بود که محفل کلا چهار تا عضو هم نداشت و چندان همهمه ای نمیتوانست شکل بگیرد. چند ثانیه ای طول کشید تا کسی سکوت را بشکند.
_محفل چه سوت و کور شده!
این دیالوگ به خودی خود موردی نداشت، اما چیزی که بعد از آن از زبان گوینده، که کسی نبود جز جرمی در آمد، بیش از پیش به وحشت دامبلدور و یوآن افزود. جرمی دستش را به موهایش کشید، انگار بخواهد فر های نداشته اش را بخواباند، و گفت:
_از جماعت سفید اصلا انتظار نداشتم.

دامبلدور از پشت شیشه های نیم دایره ای عینکش به معاون و دست راستش نگاه کرد که توسط یک مرگخوار تسخیر شده بود، مرگخواری نقاش که اصلا با او سر صلح نداشت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
برید کنار پیری نشید!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/01/06
تولد نقش: 1398/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 28 خرداد 1405 23:22
از: تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
پستها:
646

باباجانیان چه کسانی بودند؟ آیا قاتلانی بودند که زن و بچه داشتند؟
قطعاً اگر یک یوآن باشید همچین افکاری به ذهنتان خطور خواهد کرد. به واقع در ذهن یک یوآن، چیزی جز چنین افکاری اجازه خطور ندارند.
همۀ ما در زندگیمان یوآنهایی داریم.
گاهی نقشِ پیرمردی ماستفروش را دارند که از او میپرسید: «آقا ماست دارید؟» و در جواب میگوید: «پَ نَ پَ ماست منو داره.
».
گاهی نقشِ شوهرعمهای را بازی میکنند که یکهو سر سفرۀ ناهار شوخیِ یخی کرده و جهتِ گرفتنِ واکنش از شما به کمرتان میزند و محتویاتِ گلویتان را رویِ ردا و سفرهتان تخلیه میکند و هار هار میخندد.
و در نهایت، گاهی این یوآنیسم در خودِ یوآن اثر میکند و اینجاست که به کمال رسیده و پیشنهاد ما فقط دور شدن است.
اما از اینها که بگذریم، یوآن اکنون کار مهمتری از شوخی یوآنی کردن داشت. جسمش را از دست داده بود. این شد که برای اولین بار در زندگیاش موقعیتشناسی داشته و تصمیم گرفت منطقی برخورد کند.
- الان شما با بدنِ من بخواین بگین که تهش لنگ دمپایی نصیبتون میشه... من برم بگم؟
- موافقم باباجان... سوال اینجاست که چطور میخوای بگی فرزند؟
سوال ما هم بود.
قطعاً اگر یک یوآن باشید همچین افکاری به ذهنتان خطور خواهد کرد. به واقع در ذهن یک یوآن، چیزی جز چنین افکاری اجازه خطور ندارند.
همۀ ما در زندگیمان یوآنهایی داریم.
گاهی نقشِ پیرمردی ماستفروش را دارند که از او میپرسید: «آقا ماست دارید؟» و در جواب میگوید: «پَ نَ پَ ماست منو داره.
».گاهی نقشِ شوهرعمهای را بازی میکنند که یکهو سر سفرۀ ناهار شوخیِ یخی کرده و جهتِ گرفتنِ واکنش از شما به کمرتان میزند و محتویاتِ گلویتان را رویِ ردا و سفرهتان تخلیه میکند و هار هار میخندد.
و در نهایت، گاهی این یوآنیسم در خودِ یوآن اثر میکند و اینجاست که به کمال رسیده و پیشنهاد ما فقط دور شدن است.
اما از اینها که بگذریم، یوآن اکنون کار مهمتری از شوخی یوآنی کردن داشت. جسمش را از دست داده بود. این شد که برای اولین بار در زندگیاش موقعیتشناسی داشته و تصمیم گرفت منطقی برخورد کند.
- الان شما با بدنِ من بخواین بگین که تهش لنگ دمپایی نصیبتون میشه... من برم بگم؟

- موافقم باباجان... سوال اینجاست که چطور میخوای بگی فرزند؟

سوال ما هم بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/08/29
تولد نقش: 1399/08/30
آخرین ورود: پنجشنبه 15 مهر 1400 11:46
از: بچم فاصله بگیر!
پستها:
88

ولی یوآن بیدی نبود که به این بادها بلرزه. یوآن برای خودش یه پا بید کتک زن بود. مدرک رسمی ش رو هم از خود بید کتک زن توی هاگوارتز گرفته بود، به طوریکه دکتر بهش گفته بود تا مدت ها نمیتونه از دم آسیب دیده ش استفاده کنه.
با یاد آوری این قضیه،چشماش پر اشک شد، ولی برای این که به خواننده اثبات کنه حرف های نویسنده درستن، بلند شد و سرپا ایستاد. جسم دامبلدور و جسم خودش چه فرقی داشتن؟ دامبلدور همیشه میتونست راه حل مناسب، هر چند عجیب و غریبی، برای مشکلات پیدا کنه. پس یه قدم به جلو برداشت و...
بوم!
با مخ زمین خورد. ظاهرا بدن دامبلدور با ریش بلند و پاهای لاغر و استخونی، زیاد هم شباهتی به بدن خوش فرم و خوش هیکل خودش نداشت. ریش دور پاهاش پیچ خورده بود و امکان هر گونه حرکتی رو ازش گرفته بود.
بوم!
با چشمای اشک آلود، به سمت صدا برگشت و دامبلدور رو دیده بود که روی زمین افتاده و دم نازنین یوآن، دور پاهاش پیچ خورده بود. نگاه یوآن، روی دمش و نگاه دامبلدور، روی ریش نازنینش بود.
ظاهرا هنوز توجه یوآن به اون همه آبنبات لیمویی و انواع و اقسام شیرینی و شکلاتی که توی ریش مخفی شده بودن، جلب نشده بود. هنوز فرصت داشت به بدنش برگرده و آبنباتاش رو نجات بده. با همه زورش، به سمت یوآن که توی بدن خودش بود، چرخید.
- باباجان، باید باباجانیان را جمع نموده، درخواست کمک بنماییم.
- موافقم پروف.
با یاد آوری این قضیه،چشماش پر اشک شد، ولی برای این که به خواننده اثبات کنه حرف های نویسنده درستن، بلند شد و سرپا ایستاد. جسم دامبلدور و جسم خودش چه فرقی داشتن؟ دامبلدور همیشه میتونست راه حل مناسب، هر چند عجیب و غریبی، برای مشکلات پیدا کنه. پس یه قدم به جلو برداشت و...
بوم!
با مخ زمین خورد. ظاهرا بدن دامبلدور با ریش بلند و پاهای لاغر و استخونی، زیاد هم شباهتی به بدن خوش فرم و خوش هیکل خودش نداشت. ریش دور پاهاش پیچ خورده بود و امکان هر گونه حرکتی رو ازش گرفته بود.
بوم!
با چشمای اشک آلود، به سمت صدا برگشت و دامبلدور رو دیده بود که روی زمین افتاده و دم نازنین یوآن، دور پاهاش پیچ خورده بود. نگاه یوآن، روی دمش و نگاه دامبلدور، روی ریش نازنینش بود.
ظاهرا هنوز توجه یوآن به اون همه آبنبات لیمویی و انواع و اقسام شیرینی و شکلاتی که توی ریش مخفی شده بودن، جلب نشده بود. هنوز فرصت داشت به بدنش برگرده و آبنباتاش رو نجات بده. با همه زورش، به سمت یوآن که توی بدن خودش بود، چرخید.
- باباجان، باید باباجانیان را جمع نموده، درخواست کمک بنماییم.
- موافقم پروف.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
گاد آو دوئل 


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/06/21
تولد نقش: 1405/07/14
آخرین ورود: دیروز ساعت 21:27
از: خونِ جوانان محفل لاله دمیده...
پستها:
682
شغل
مدیر فنی دیوان جادوگران

خلاصه تا پایان این پست:
یوآن و لادیسلاو سر اتاقشون داخل محفل دعواشون میشه و میخوان همدیگه رو بیرون کنن. کار به مبارزه تن به تن کشیده میشه. توی راند دوم مبارزه، لادیسلاو برای همیشه به جهان انیمهها منتقل میشه. روح یوآن و پروفسور دامبلدور هم این وسط به صورت اتفاقی جابجا میشه ...
در راند دوم مبارزه ناگهان صحنه و زاویه فیلمبرداری از مبارزه تغییر کرد. همه چیز دو بعدی شد. در بالای راست و چپ صفحه دو خط قرمز وجود داشت که نشانگر جون مبارزان بود. لادیسلاو انیمهای آلبوسنما در برابر یوآن مقلب به روباه حنجره طلایی قرار گرفته بود. با صدای رعد و برقی از آسمان، راند دوم آغاز شد!
- ایندفعه کارت تمومه لادیسلاو!
- با مشت آهنینمان دو نصف خواهی شد روبهک!
لادیسلاو به قصد استفاده از نیروی ماورائی مشت آهنین خود به سمت یوآن حمله ور شد. اجرای فرمول مشت آهنین به شدت دشوار بود. باید پلیر مورد نظر روی دسته کنسول خود همزمان هشت کلید را فشار میداد تا این مشت اجرا شود! مسئله اینجا بود که اگر یک دکمه را اشتباه میفشرد، دسته کنسول فرمان دیگری را اجرا میکرد.
از طرفی یوآن هم اینبار قویتر از راند اول ظاهر شده بود. وقتی دید آواز همایون شجریان کارساز نیست، دست به دامان متالیکا شد. بعد از اخذ حق کپی رایت از شرکت برادران هتفیلد به جز جوادشون، دست به سوی حنجرهاش برد تا تنظیمات آن را تغییر دهد. همزمان با حمله جادوئی لادیسلاو، یوآن هم آماده اجرای فن متالیکایی خود بود.
در همین لحظاتی که لادیسلاو با مشت آهنین خود روی هوا قرار داشت و به سمت یوآن حمله ور شده بود و یوآن دهانش را به اندازه چندبرابر کله هاگرید برای خواندن متالیکا باز کرده بود، دامبلدور بعد از یک غیبت طولانی از راه رسید.
- چه میکنید فرزندانم؟
اما کار از کار گذشته بود. مشت لادیسلاو به صورت یوآن برخورد کرد و همزمان یوآن متن موسیقی متالیکا را فریاد میکشید.
- Annnnnd nothinnng elseeee mattersssss...
یوآن پخش بر زمین شد. اما گویا لادیسلاو از شدت امواج صوتی یوآن حنجره طلایی یا اشتباه وارد نمودن دکمه های فن مشت آهنین در دسته کنسول خود، ناپدید شده بود. آری! او به جهان انیمهها انتقال یافته بود. شاید تا به ابد! حالا شاید بپرسید چرا در جهان انیمهها و اصلا از کجا معلوم که دو قدم آنطرفتر پرت نشده باشد؟ نویسنده نیز خودش هیچ ایدهای ندارد. به هرحال باید دست تقدیر و سرنوشت را هم باید درنظر گرفت.
کمی گذشت تا آنکه یوآن به هوش آمد. همزمان با یوآن، پروفسور دامبلدور هم به صورت ناخودآگاه غش کرده بود. گویا دکمههای اشتباهی لادیسلاو مصیبت دیگری هم به بار آورده بود!
- پروفسور، من چرا شما شدم؟
- و همچنین من نیز چرا یوآن گشته ام؟
یوآن و لادیسلاو سر اتاقشون داخل محفل دعواشون میشه و میخوان همدیگه رو بیرون کنن. کار به مبارزه تن به تن کشیده میشه. توی راند دوم مبارزه، لادیسلاو برای همیشه به جهان انیمهها منتقل میشه. روح یوآن و پروفسور دامبلدور هم این وسط به صورت اتفاقی جابجا میشه ...
!Round 2... Fight
در راند دوم مبارزه ناگهان صحنه و زاویه فیلمبرداری از مبارزه تغییر کرد. همه چیز دو بعدی شد. در بالای راست و چپ صفحه دو خط قرمز وجود داشت که نشانگر جون مبارزان بود. لادیسلاو انیمهای آلبوسنما در برابر یوآن مقلب به روباه حنجره طلایی قرار گرفته بود. با صدای رعد و برقی از آسمان، راند دوم آغاز شد!
- ایندفعه کارت تمومه لادیسلاو!
- با مشت آهنینمان دو نصف خواهی شد روبهک!

لادیسلاو به قصد استفاده از نیروی ماورائی مشت آهنین خود به سمت یوآن حمله ور شد. اجرای فرمول مشت آهنین به شدت دشوار بود. باید پلیر مورد نظر روی دسته کنسول خود همزمان هشت کلید را فشار میداد تا این مشت اجرا شود! مسئله اینجا بود که اگر یک دکمه را اشتباه میفشرد، دسته کنسول فرمان دیگری را اجرا میکرد.
از طرفی یوآن هم اینبار قویتر از راند اول ظاهر شده بود. وقتی دید آواز همایون شجریان کارساز نیست، دست به دامان متالیکا شد. بعد از اخذ حق کپی رایت از شرکت برادران هتفیلد به جز جوادشون، دست به سوی حنجرهاش برد تا تنظیمات آن را تغییر دهد. همزمان با حمله جادوئی لادیسلاو، یوآن هم آماده اجرای فن متالیکایی خود بود.
در همین لحظاتی که لادیسلاو با مشت آهنین خود روی هوا قرار داشت و به سمت یوآن حمله ور شده بود و یوآن دهانش را به اندازه چندبرابر کله هاگرید برای خواندن متالیکا باز کرده بود، دامبلدور بعد از یک غیبت طولانی از راه رسید.
- چه میکنید فرزندانم؟
اما کار از کار گذشته بود. مشت لادیسلاو به صورت یوآن برخورد کرد و همزمان یوآن متن موسیقی متالیکا را فریاد میکشید.
- Annnnnd nothinnng elseeee mattersssss...
یوآن پخش بر زمین شد. اما گویا لادیسلاو از شدت امواج صوتی یوآن حنجره طلایی یا اشتباه وارد نمودن دکمه های فن مشت آهنین در دسته کنسول خود، ناپدید شده بود. آری! او به جهان انیمهها انتقال یافته بود. شاید تا به ابد! حالا شاید بپرسید چرا در جهان انیمهها و اصلا از کجا معلوم که دو قدم آنطرفتر پرت نشده باشد؟ نویسنده نیز خودش هیچ ایدهای ندارد. به هرحال باید دست تقدیر و سرنوشت را هم باید درنظر گرفت.

کمی گذشت تا آنکه یوآن به هوش آمد. همزمان با یوآن، پروفسور دامبلدور هم به صورت ناخودآگاه غش کرده بود. گویا دکمههای اشتباهی لادیسلاو مصیبت دیگری هم به بار آورده بود!
- پروفسور، من چرا شما شدم؟

- و همچنین من نیز چرا یوآن گشته ام؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1399/8/25 3:14:39
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1399/8/25 22:56:33
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1399/8/25 22:56:33
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/03/19
تولد نقش: 1398/03/19
آخرین ورود: یکشنبه 5 مهر 1405 20:18
از: دست شما
پستها:
529
شغل
رهبر محفل ققنوس

- با من صنمااااا!
یوآن در برابر لادیسبوس فریاد میکشید و امواج صوتش ریش و موهای جدید روییده مرد را به اهتزاز در آورده بود.
- همهاش همین میبود روبهاکآ؟!
- آآآآآآآآآآآآآ!
یوآن از عمق بیشتری از وجودش فریاد کشیده بود.
- همللل للللل لویلیولوهه؟!
امواج صوت یوآن لب و لوچه مرد را تکان تکان داده و سخنانش شبیه به پرت و پلا میشدند.
-
- عااااااااااا!
- ای دنگِ دینگ جان ابوی، کناری رو و جنابمان را مذغول ننمای.
زاموژسدور تصور میکرد فجیعتر جیغ کشیدن یوآن به دلیل دیدن آن حشره سیه چرده بود. سرش را از جریان اصوات کنار آورده و به حشره تذکر داده بود.
وی درست تصور میکرد.
- آ! ...
در پس دود و گرد غبار یوآن پس از رها کردن آخرین موج صوتیاش روی زانو افتاده و نفس نفس زده و از دیدن پیرمردی که همه موهای سر و ریشش سیخ گشته بودند، احساس غرور کرده و بعد آماده شد پس از زدن ضربه، ضربهای نوش کند.

یوآن در برابر لادیسبوس فریاد میکشید و امواج صوتش ریش و موهای جدید روییده مرد را به اهتزاز در آورده بود.
- همهاش همین میبود روبهاکآ؟!
- آآآآآآآآآآآآآ!

یوآن از عمق بیشتری از وجودش فریاد کشیده بود.
- همللل للللل لویلیولوهه؟!
امواج صوت یوآن لب و لوچه مرد را تکان تکان داده و سخنانش شبیه به پرت و پلا میشدند.
-
- عااااااااااا!

- ای دنگِ دینگ جان ابوی، کناری رو و جنابمان را مذغول ننمای.
زاموژسدور تصور میکرد فجیعتر جیغ کشیدن یوآن به دلیل دیدن آن حشره سیه چرده بود. سرش را از جریان اصوات کنار آورده و به حشره تذکر داده بود.
وی درست تصور میکرد.
- آ! ...
در پس دود و گرد غبار یوآن پس از رها کردن آخرین موج صوتیاش روی زانو افتاده و نفس نفس زده و از دیدن پیرمردی که همه موهای سر و ریشش سیخ گشته بودند، احساس غرور کرده و بعد آماده شد پس از زدن ضربه، ضربهای نوش کند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خیلی خب... از اوّل!

