سلام آقو گرلت. به نظر میرسه به دنبال راه اندازی تفرقه و دشمنی بین اعضا هستید. یا شایدم برعکس... به دنبال دوستی و صفای بیشتر که بعد از مشت و کتک کاری پدید میاد، هستید؟ به هرحال من که میدونم شما دلتون نمیاد اعضا رو به جون هم بندازین.
حالا منم که دلقکی بیش نیستم، این نظرات قلمبه بهم نمیاد. فقط داشتیم با اهالی سیرک از لندن عبور میکردیم (نمایشمون توی لندن تازه تموم شده) که یهو اعلامیه های طفره زن همه جا به چشممون خورد. منم خواستم به پاس زحماتی که لندنی ها کشیدن و اومدن نمایش هامون رو دیدن و جیبمون رو پر از پول کردن، تو این مجله شرکت کنم. باشد که جیب شما هم پر پول شود.
و همونطور که قبلا هم خدمتتون عرض کردم و تکلیف روشن شد، هر سه پست من از یک شخص واحد انتخاب شده. اون شخص هم خودِ شمایی اگر جسارت نیست.
پست شماره 385 تاپیک ″همانند یک سفید اصیل بنویسید″
داشتم فکر میکردم که اگه یه لقب مثل افغانی ها دارن که هی تکرار میکنن، چرا اصلا تو پست شما اون لقب تکرار نشده؟ یکم شک و شبهه داره. مثلا نگاری؟ نگارسی؟ نمیدونم. به هرحال به لقبشون احترام بذارین و ازش استفاده کنین آقو گرلت... البته امیدوارم که کلمات رکیک مد نظرتون نبوده باشه و این قسمت هم کنایه به نگاری ها نبوده باشه.
در ضمن؛
نقل قول:
همانند یک سفید اصیل مینویسم!
شما که سفید نیستی. سیاهِ اصیلی. نکنه گرگ در لباس گوسفند شدین؟ نکنه میخواین سر جامعه سفیدیون رو شیره بمالین؟ در این صورت که واویلا.
نقل قول:
مردمانی بس پرزور و پرفایده بودند.
پر فایده یعنی چی؟ گوشت بدنشون قابل خوردن بود و حاضر بودن به شما بفروشنش آقو گرلت؟
نقل قول:
ما سفیدهای اصیل نمیتوانستیم از این فرصت بینظیر بگذریم و در نتیجه تصمیم گرفتیم تعدادی از آنها را در کنار خود داشته باشیم تا اصالت و سفید بودنمان بهتر دیده شود.
میخواستین گوشتشون رو بخورین؟ خجالت نمیکشین در راه رضای مرلین؟ این چه وضعشه؟ به مامی هلگامون که داره وزیر میشه بگم بیاد دستگیرتون کنه؟
نقل قول:
اولین جنسهایی که به جادوگران اروپا میفروختیم خوب از آب درآمدند و همین باعث شد کارمان رونق بگیرد. به خاطر دارم عکس یکی از مدلهای اهل نگارستان را به دوست سفید خود نشان دادم. آن مدل در آن عکس داشت عینک آفتابی زیبایی که به چشم داشت را تبلیغ میکرد.
مگه برای تبلیغ عینک حتما باید به چشم بزنی و عکس بگیری از خودت آقو گرلت؟ من این بی احترامی رو نسبت به نگارستان بر نمیتابما. وا.
نقل قول:
برای اینکه قیمت دستم بیاید به دوست سفیدم گفتم قیمتش 10 گالیون میشود، برایت ارزش خرید دارد؟ او هم جواب داد بله، به نظرم سرمایهگذاری بسیار خوبی میشود. عینک هم فروشیست یا اشانتیون میدهید؟
.... یعنی چی که عینک فروشیست یا اشانتیون؟ مگه اصلا اصل فروشتون عینک نبود؟ این بود آرمان های مرلین جناب گرلت؟ این بود؟ حقوق ملتِ نگارستان چی میشه پس. اونا قیام نمیکنن ولی دلیل نمیشه ما هم قیام نکنیم! نفرین مرلین بر دو پهلو نویسی باد.
نقل قول:
خوشبختانه اهالی نگارستان دوران تازهی خود را پذیرفتند و ما توانستیم هر روز اصالتمان را در چشم جهانیان فرو کنیم. بعد کم کم به سراغ مناطق دیگری هم رفتیم و بر هر کدام اسمی نهادیم. ما سفید خالص بودیم و بقیه رنگی. ما سفید اصیل بودیم و دیگران درجه دو و غیراصیل. زرد و سرخ و سیاه، همه زیر پرچم سفید بودند.
نژاد پرستی..؟ سفید پرستی مقابل دو جفت چشمای خودِ خود من؟ من الان فهمیدم که این مجله طفره زن برا ایجاد دشمنی یا دوستی نیست، بلکه برای پیدا کردنِ گرگای با نقابِ گوسفنده! شما یه سر بعد از تموم شدنِ پستم بیا بریم کلانتری به نظرم.
پست شماره 90 تاپیکِ ماجراهای شهر لندننقل قول:
چشم باز کرد. از قبل نمیدانست با نوشیدن معجون هزار و یک شب، کالبد کدام یک از انسانهای کرهی خاکی میزبان روحش خواهد شد. نمیتوانست حدس بزند این بار در کدام جبهه خواهد بود، در چه عصر و زمانی پا خواهد گذاشت و عشق را از پنجرهی نگاه کدام موجود تجربه خواهد کرد.
نکنه این عشقتون هم مثل عشق پست قبلیتونه؟
نقل قول:
پیش از آنکه جام لبالب پر از معجون را لاجرعه سر بکشد، کوچکترین ایدهای نداشت که قرار است از کجا سر در بیاورد. تنها چیزی که روشن بود این حقیقت بود که معجون را خداوندگاری برایش فرستاده بود که جز خیر و صلاحش چیزی نمیخواست.
خداوندگار؟ مگه شما آتئیست نیستین آقو گرلت؟
نقل قول:
حداقل پدرش چنین اعتقادی داشت.
بله میدونستم آتئیست تشریف دارین شما. همهی این نقشه ها زیر سر والدینه.
نقل قول:
پیش از آنکه بتواند از روزنهی نگاهش محیط اطراف را درک کند، سرمای سوزان بود که خود را به پوست رنگپریدهاش رسانده بود و به او میفهماند قرار نیست لذتی در کار باشد.
سرمای سوزان لذت نیست؟ ببینین، الان تو اوج گرمای تابستون قرار داریم و همه له له میزنن که اون سرمای سوزان رو حس کنن و شما توی این پستت نامردی کردی آقو. قبول نیست.
نقل قول:
در برابر قلعهای ایستاده بود به ظاهر محکم و استوار اما پر از ویرانی. جماعتی در برابرش ایستاده بودند و جماعت دیگری نیز پشت سرش بودند، گویی که رهبرشان باشد و از او دستور بگیرند. برگشت و به آنها خیره شد. خشن بودند و سیاهی دلشان در چهره پیدا بود. عدهای با تحسین او را نگاه میکردند و عدهای بهوضوح از او میترسیدند.
مگه شما سفید اصیل نبودی؟ دیدی گفتم گرگِ در لباس گوسفند؟ بازم مدرک.
نقل قول:
دوباره برگشت و به جمعیتی نگاه کرد که روبرویش بودند. بیشترشان نوجوانانی قد و نیمقد و چندین نفرشان نیز بزرگسالانی زخمی و آسیبدیده بودند. همگی با ترکیبی از نفرت و ناامیدی مستقیم به او زل زده بودند. احساس میکرد دیری نمیپاید که از این همه هجوم حس تنفر از حال برود. مگر او که بود و چه کرده بود؟
گرگِ در لباس گوسفند بود و جنایت ها کرده بود حتما.
نقل قول:
به دستان خودش نگاه کرد و چوبدستی بلندی را به دست راست خود دید. در لحظه جادو را سر انگشتانش حس کرد. آن جسد، قربانی خودش بود. امیدی بود که به دست او کشته شد. لکهی ننگی بود که خودش پاک کرده بود. مانعی بود که از سر راه کنار زده بود. پسری بود که زنده ماند تا او سقوط کند. پسری بود که سالهای عمرش را بیپناه و بدون پدر و مادر گذراند و در نهایت مثل گوسفندی قربانی جانش را تقدیم کرد.
ضجهی دختری از میان جماعت ناامید او را به خود آورد. مویهای بود که انگار درد دل همه را فریاد میزد.
حقیقتش قبل از نقد های افراطی و الکی که میگیرم، مرلین وکیلی اینجا رو قشنگ نوشتی. توصیفات قشنگ و به جا، عالی. خسته نباشی.
اما دیدین تهشم رفتین دنبال گوسفند قربانی؟
نقل قول:
پشت سرش چند نفر خندیدند. خودش هم شروع به خندیدن کرد. تمام عضلات بدنش به او فشار میآوردند تا بخندد و جملهای را که مدتها در ذهنش مرور کرده بود فریاد بزند و بگوید: «هری پاتر مُرده!»
... آقو گرلت دیگه این دنیاهای تاریک و ترسناک رو رها کنین دیگه. همین دیروز بود منو هری پاتر داشتیم شطرنج بازی میکردیم. نگین به منو هری پاتر نمیاد باهم شطرنج بازی کنیم که بهم برمیخوره. یه چند هفتهای هست باهم دوست شدیم.
نقل قول:
به خودش آمد و دید که همین کار را کرده است.
وحشیانه میخندید و جنازهی بیحرکتی را که غول کوچک بغل گرفته بود به جماعت نشان میداد.
از خودش بیزار بود. از این جهنم بیزار بود. از گیر افتادن در آن کالبد شوم بیزار بود.
باید کاری میکرد. هر کاری. هر کاری که بتواند حتی ذرهای از پلیدیاش را پاک کند، اما نمیتوانست. روحش داشت آلوده میشد. روحش داشت با کالبد جدید خو میگرفت. او داشت آن میشد و آن داشت او میشد.
یعنی الان شما اویی و آن هم شمایی؟ یعنی الان من پستای یه شخص واحد رو نمیخونم، بلکه پستای چند نفر رو که یه نفر شدن میخونم؟
نقل قول:
لرد ولدمورت بازی را برده بود.
ای وای.
پست شماره 377 تاپیکِ ″همانند یک سفید اصیل بنویس″خب بازم برگشتیم سر این تاپیک. انگار علاقه زیادی به این تاپیک دارین شما. درسته؟ نکنه میخواین بلایی که سر نگارستان آوردین رو سر این تاپیک هم بیارین؟
نقل قول:
محوطهی هاگوارتز در دل تاریکی شب غرق شده بود. برج و باروهای بلند و با ابهت هاگوارتز همزمان حس امنیت و ترس را در انسان برمیانگیخت. آن شب شاید یکی از آرامترین شبهای پاییزی هاگوارتز بود.
مگه نمیدونین که اصولا شب های پاییزی هاگوارتز هیچوقت آروم نیستن؟ همیشه پر از سر و صدا و آدم و جادو آموزه. پس شما یحتمل خواب دیدین آقو گرلت.
نقل قول:
هنوز وقت زیادی تا سپیدهدم مانده بود و هیاهوی همیشگی دانشآموزان پرشور و اشتیاق آن دیده یا شنیده نمیشد.
یه سند دیگه که ثابت میکنه خواب دیدین. این هیاهو حتی وسط نیمه شب و صبح و ظهر و عصر و همه وقت و بی وقت شنیده میشه. حداقل تو هافلپاف که شنیده میشد! به خصوص وقتایی که ابولولو... ابولولو رو میشناسین دیگه؟ میمون دست آموزمه. و بله خلاصه به خصوص وقتایی که ابولولو از کلاهک بیرون میومد و شروع به هو هو کشیدنای میمون طورش میکرد. بعدش همه میریختن بیرون با داد و بیداد که چرا باز میمون آزاردهندهم رو تو تالار رها کردم. یادش بخیر...
نقل قول:
بر بلندترین برج قلعه، یعنی برج اخترشناسی، پیکری به چشم میخورد. بلندی قامتش با ریش و موهای نقرهایرنگش از نظر پنهان میماند. ردای بنفشرنگ او به زحمت از فاصلهی دور دیده میشد، اما رشتهی افکارش را میشد از فرسنگها آنطرفتر حدس زد.
غیب گویی چیزی هستی آقو گرلت؟ یادم میاد یه اسطوره اسکاندیناوی داشتیم به اسم هایمدال که از 9 تا مادر به دنیا اومده بود. هایمدال هم میتونست از فرسنگ ها و مایل ها و حتی از این طرف کره زمین، صدای حرکت مورچه تو اون طرف کره زمین رو بشنوه. شنیدن افکار که دیگه براش کاری نداشت. نکنه شما همون هایمدالی و من نمیدونستم؟ آره؟
نقل قول:
خب تعریف کن ما هم آگاه شیم دیگه.
نقل قول:
نگاه نافذش را از دوردست برگرفت و به دست راستش زل زد که سیاه و خشک شده بود. اهمیتی نداشت این نفرین قرار بود جان او را بگیرد. بیشتر از اینها را بر خودش روا میداشت. آریانا به خاطر جاهطلبیهای او جانش را از دست داد. این عذاب و مرگی که انتظارش را میکشید، کمترین هزینهای بود که برای نجات دنیا باید متحمل میشد.
ای بابا چه خواب کابوس مانندی داشتین میدیدین.
نقل قول:
«اگر هر کسی این رو ندونه، تو خیلی خوب میدونی دلیل بیخوابیهای من چیه، سهوروس.»
سهوروس از کجا اومد یهو. سهوروس اصلا آدمه یا یه نوع سس؟!
نقل قول:
سهوروس اسنیپ لب ورچید و در سکوت در کنار آلبوس قرار گرفت.
آره انگار آدمه.
نقل قول:
مشاهدهی آلبوس دامبلدور در کنار وفادارترین یارش در محفل ققنوس، در کنار کسی که تبدیل شدن به یکی از نابغهترین جادوگران سیاه تاریخ را به باد فراموشی سپرد تا در خدمت قدرتمندترین و باهوشترین جادوگر سفید باشد، چیزی نبود که گلرت را خوشحال کند.
این قسمت هم خیلی دوپهلو و تو در تو بود. مثل یه هزارتو نوشته شده! پس نفهمیدم چی به چیه که بخوام طفره زنی کنم.
نقل قول:
گریندلوالد در حاشیهی تاریک جنگل ممنوعه ایستاده بود و چشم از دامبلدور پیر برنمیداشت. زیر لب با خودش گفت: «برای از بین بردن تام ریدل از جان خودت گذشتی مرد. واقعاً ارزشش رو داره؟ ... اگر میدونستی چه نقشههایی برای آیندهی دنیا دارم، هیچوقت خودت رو باهاش درنمیانداختی.»
چه نقشه هایی برای آینده داری؟ ما (منو ابولولو) اینجا گوش به داستانِ شماییم.
نقل قول:
«ما بارها دربارهی این موضوع صحبت کردیم سهوروس. رستگاری من و تو درست در همین نقطه...»
عجب کلیشهای. رستگاریِ چه کشکی؟ با پست نگارستانتون بیشتر حال کردم.
نقل قول:
«برای من مثل پسری هستی که هرگز نداشتم. و این آخرین خواستهی منه که باید برآورده کنی. بار سنگینی به دوش میکشی، ولی مطمئنم که ادامهی این مسیر رو به دست مطمئنی سپردم.»
خب... میتونم بگم هم این قسمت هم یکم قبل ترش تاثیر گذار شد بالاخره. آفرین آقو گرلت.
نقل قول:
سهوروس اسنیپ آه معناداری کشید. چند دقیقه همانجا ایستادند و هر دو به دوردستها خیره شدند. سپس راهشان را گرفتند و از نظر پنهان شدند.
نمیدونم چرا ″ایستادند″ اینجا یه جوری به نظرم میاد. چرا از نظر پنهان میشن حالا؟ کار پنهانی دارن و ما نباید بدونیم؟
نقل قول:
گریندلوالد اما تا طلوع خورشید از جایش تکان نخورد.
عاخی.
نقل قول:
آلبوس دامبلدور برایش مهم بود. گلرت خوب میدانست نقش بر آب کردن نقشههای آلبوس برای ولدمورت خیانتی بود که دامبلدور هرگز در هیچ یک از دنیاهای موازی قادر به بخشیدنش نبود. اما کاری بود که باید انجام میشد.
«متأسفم آلبوس. برای هیچ مُردی...»
ای بابا. چه آدم بدی هستی آقو گرلت. به هرحال اگه آلبوس انقد برات مهمه، نظرت چیه یه بار بیای ببرمت پیشش که باهم آشتی کنین؟ بعضی وقتا که با هری شطرنج بازی میکنیم، آلبوس هم میاد تماشا. میتونم شمارو هم دعوت کنم که بیای باهاش حرف بزنی.
خب اینم از این. میدونم سر جمع هیچ چیزِ درست حسابی و به درد بخوری نگفتم. مگه اصلا آقو گرلت بزرگ نیازی داره به جمله های به درد بخور؟ صرفا اومدیم کنار هم یه سه تا پست قشنگ و بامزه رو خونده باشیم. چیزی از به دل نگیرینا. و امیدوارم به نظرتون خیلی اعصاب خرد کن نباشم چون همش میخندم
پس دیگه با اجازه تو کلانتری منتظرتونم.