شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
پرسی و ایگور همانطور غرق در شگفتی آنجا ایستادند. و ایستادند. و حتی باز هم ایستادند! ایگور و پرسی آنقدر آنجا ایستادند که حتی سال ها گذشت. بر اثر گذشت سال ها، زیر پایشان علف سبز شد. علف های سبز شده نیز رشد کردند و تبدیل به درخت شدند. مدیریت هاگوارتز هم که دچار فساد مالی شده بود، آنها را قطع کرد و چوبشان را فروخت. اما ایگور و پرسی همچنان ایستادند!
آنها آنقدر ایستادند که حتی خود کلمه "ایستادن" به سراغشان آمد. - تکون نمیخورید شماها، نه؟ - نه! - نه!
و "ایستادن" که نمیتوانست جلوی آنها کم بیاورد، گفت: - پس منم وایمیسم و وایخواهمساد!
و او هم ایستاد. و آن سه سالها ایستادند، تا اینکه بالاخره ایگور بر اثر کهولت سن، تبدیل شد به شناسه های بسته شده. حتی خود "ایستادن" هم بالاخره خسته شد و از صحنه محو شد.
اما پرسی ایستاد و تبدیل شد به مجسمه و حتی شروع کرد به پخ کردن دانش آموزان و پیشت کردن گربه فیلچ تا شاید رستگاری را پیدا کند.
- دارن میان الفیاس، ولی شانس آورم! پرسی میخواست منو توجیه کنه واسه مراسم ورودش!
- میرفتی دیگه! اینطوری یکمی معطل میشدش! ای بابا، زود باشین دیگه، اوهوی تو، یکمی کار کن، یا میخوای بری تو لیست توجیهی ها؟
- نه نه نه! غلط کردم! الان همه ی تالار رو تمیز میکنم برات فقط اسم منو ننویس تو لیست!: :worry:
نیم ساعت بعد:
- ایگور، خیلی دلم برای گریف تنگ شده، هنوزم استرجس اینا هستن تو تالار ؟
- آره، هنوز هستش، یکی دو نفر هم از وقتی که رفتی اومدن توی گریف! راستی، بیا بریم اون قسمتی رو که توی حیاط تازگی ها اضافه کردیم رو ببین! خیلی خوب شده!
داخل مخیلات پرسی: - به به! استر و چند نفر دیگه! باید ایگور رو بپیچونم! بیرون مخیلات پرسی: - ایگور، خیلی خسته شدم، یه احساس تهی بودن دارم تو کمرم! بهتره برم یکمی تو گریف استراحت کنم!
- باشه برو!
در لحظه ی خداحافظی پرسی، یوهویی یه صدایی شبیه صدای آبرفورث مرحوم توی راهرو میپیچه:
- فقط دیالوگ! فضا سازی باید داشته باشه! وگرنه ....
پرسی و ایگور با خوشحالی به سمتِ هم دوییدن و فیلم هندی وارانه همدیگه رو بغل و بوس و تنفس و مصنوعی ( :bigkiss: ) و اینها کردند و به مناسبتِ وصالشون بعد از مدت ها ، ایگور دستِ پرسی رو میگیره و به اتاق خوابِ مدیر که در پشتِ مجسمه ی عقاب طلایی قرار داره اشاره میکنه و با هم به اتاقِ ایگور میرن که جشن بگیرن و تا ساعت ها اونجا میمونن و همینطوری هی جشن میگیرن و راز و نیاز میکنن و خوش میگذرونن .
پرسی که از اینهمه جشن و سرور خسته شده بود ، دستی بر روی بالش ِ ایگور کشید و پرسید : راستی ببینم ایگور ، توی این مدتی که من نیستم ، یعنی از اون موقع که من نیستم تا امروز ، چند نفر رو توجیه کردی ؟
ایگور که ملافه های روی تخت را مرتب میکرد ، بدونِ اینکه به پرسی نگاه کند ، پرسید : تا امروز ؟ یا امروز ؟ :zogh:
یک ساعت بعد
خب پرسی ، فک کنم دیگه خسته شدی از دفتر مدیریت و اینا ، بیا بریم یه کم توی محوطه ی هاگوارتز و تالار ِ گروه ها و سرسرای اصلی و اینا بگردیم ، من یه کم دانش آموزای جدید و اینا رو بهت معرفی کنم یه تنوعی بشه ، موافقی ؟
پرسی :
کمی آن طرف تر در تالار گریفیندور جنب و جوش بسیاری دیده میشد ...
ایگور لب پنجره نشسته بود و پرونده های مختلف رو بررسی میکرد .بعد از غیبت طولانی مدتش ، کارهای زیادی براش باقی مونده بود . از لب پنجره به بیرون نگاهی انداخت و 2 دختر ترم هفتمی رو دید بر روی چمن های نشسته و در حال حرف زدن هستن. دلش میخواست که کارها رو ول کنه و به جمع اونها بپیونده ولی نسبت به هاگوارتز احساس مسوولیت میکرد .
از لب پنجره پایین اومد ، به طرف میز کارش رفت . چند مدل معروف خارجی از اتاق خواب دفتر مدیریت بیرون اومدن و چشمکی به ایگور زده و از دفتر خارج شدن . تو ذهنش تصویرهای شب قبل رو گذروند و لبخندی ناخودآگاه بر دهانش نشست .
تق تق
صدای در افکار شیرین ایگور رو پاره کرد . خودش رو جمع و جور کرد و با بی حوصلگی گفت :
-بفرمایید
منشی در رو باز کرد و وارد شد . رو به ایگور کرد و گفت :
-ببخشید جناب مدیر ، شخصی به نام پرس ...
پرسی از پشت منشی وارد دفتر شد و با لبخند به ایگور خیره شد . سکوت سنگینی حاکم شده بود ، هیچکس حرف نمیزد ، منشی که جرات نمیکرد سکوت رو بشکنه ، به آهستگی خارج شد و پشت سرش در رو بست .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !
پرسی با بی میلی در سالن های و طبقاتِ مختلف هاگوارتز قدم میزد و خاطراتِش با دانش آموزان و اساتید و داوران و همه ی اشخاصی که زمانی به هاگوارتز پا گذاشته بودند را از نظر میگذارند . شنیده بود که هاگوارتز به روالِ سابق ِ خودش بازگشته و دانش آموزان و اساتید ، برای مشکلات و صحبت هایشان با مدیر جدید هاگوارتز به دفتر مدیریت مراجعه میکنند ، همانطور که در این فکر ها بود ، تابلوی بزرگی که در انتهای راهرو آویزان شده بود ، توجهش را جلب کرد : دفتر مدیریت هاگوارتز
غرولندی کرد و با گام های بلندتری به سمتِ آنجا حرکت کرد . واردِ دفتر مدیریت که شد ، دانش آموزانی که با عصبانیت در موردِ اساتید و نمره هایشان صحبت میکردند و اساتیدی که در راستای شکایت کردن از دانش آموزان برای ورود به دفتر مدیر به تب و تاب افتاده بودند و منشی ِ دفتر که با بی میلی به برگه هایی که روی میزش قرار گرفته بود نگاه میکرد ، را مشاهده کرد . به سمتِ میز منشی حرکت کرد ، دستش را روی میز گذاشت ، کمی خم شد و گفت : میتونم جنابِ مدیر رو ببینم !؟
منشی بدونِ اینکه سرش را از روی برگه ها بلند کند ، با دست به حاضرین اشاره کرد و گفت : همه ی اینایی که اینجا ان ، میخوان پروفسور کارکاروف رو ببینن !
پرسی با اصرار بیشتری گفت : امکانش هست اطلاع بدید که من اومدم !؟ برای توجیه ِ دانش آموزا و اساتید !
منشی با بی میلی سرش را از روی برگه ها بلند کرد و گفت : بگم چه کسی میخواد ملاقاتشون کنه ؟!
پرسی که به یکی از دانش آموزانِی که به نظر میرسید سال اولی باشد ، لبخند میزد ، گفت : بگید پرسی اینجاس ، پرسی ویزلی
قرار بود با نظر معاون هاگوارتز مقدار زیادی از هافلپاف کم بشه ، که دو امتیاز کم شد ! قرار بود سه امتیاز هم از گریفیندور کم شه ، که من کردمش دو امتیاز ، تابلوی شنی رو هم ویرایش کردم !
در مورد پستِ زاخاریاس هم ، من تشخیص دادم که هر دو تیم به اندازه کافی تلاش کردن و حالا مشکلات داوری و غیره باعث شد نتونن به حقشون برسن ، در نتیجه هر دو تیم با هم قهرمان هستند .
موفق باشید
ممنون از همه دانش آموزانی که در این ترم مارو یاری کردن و فعالیت کردند ... اسم دفتر توجیهات عالیه دوباره مثل قبل شد ... خواهشی که از مدیر بعدی دارم این هست اسم اینجا رو تغییر نده و با دفتر مدیریت ادغامش نکنه ، اگر نخواست هم از اینجا استفاده کنه ، همینطوری قفلش کنه