جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  127 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  209 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: سرسرای عمومی هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 12 تیر 1404 15:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گناه اول


- بیا توهم بخور مامی! برای همه‌تون پختم...
- یکم زیادی نپختین مامی جان؟ خیلی خوردم من، دیگه نمی‌تونم!
- زیادی چیه مامی جان؟ اینا اول صبح ده پونزده برابر چیزی بودن که الان هستن! ولی نمیدونم چرا الان تقریبا سه چهارمشون نیست؟

هلگا این رو گفت و با تعجب و کمی سردرگمی به سینی کوکی‌هاش نگاه کرد. امروز صبح زود با انرژی بلند شده بود و مقدار خیلی زیاد و غیر قابل شماری کوکی درست کرده بود. قدرت جادویی و شگفت انگیز هلگا هافلپاف با تلاشگری مثال زدنیش به کمکش اومده بودن و هلگا کلی کوکی درست کرده بود. حتی با این حساب هم بیکار ننشسته بود و خودش یه چادر پیچوند دور خودش و ته مونده چادر رو به دندون گرفت و باز هم به صورت دستی کوکی پخت. اما بیشتر کوکی‌ها به ناگهان غیب شده بودن.
- خورده شدن! من مطمئنم خورده شدن!
- بله مامی جان، خورده شدن!

متاسفانه مامی هلگا توقع این حجم از ضرر و زیان رو نداشت و از دیدن اینکه حاصل زحماتش یهو جلوی چشماش دزدیده شدن و دیگه جلوی چشماش نبودن، آرام و قرار از دست داده بود و روح و روانش دچار شکست و فروپاشی شده بود و درخواست داده بود هرچه سریعتر یه‌جا بستریش کنن و هیچ شفاخانه‌ای هم گردن نمی‌گرفت هلگا رو و هلگا هم این حرفا حالیش نبود و هرجا که می‌رسید می‌گفت من حالم خوب نیست منو بستری کنین و در نهایت در خانه سالمندان استقرار پیدا کرد.

اما هلگا بادی نبود که این بیدهارو بلرزونه. پس به خودش اومد و گفت که یعنی چه؟ من یکی از چهار بنیان گذار بزرگ هاگوارتزم! چیم از اون پیرمرد جهنم نشین کمتره؟ اصلا بره به جهنم! و بعد اومد که به سرعت و هندی‌وار از روی صندلی بلند شه و بره و جامه بدره و به همه بگه هلگا یعنی چی! ولی ناگهان نتونست تعادل خودش رو حفظ کنه و پفش خوابید و فهمید نه تنها از اون پیرمرد چیزی کم نداره، بلکه خودش هم بسیار پیرزنه. پس از همون بالا به شدت به زمین گرم خورد.

سالازار هم با دیدن این صحنه بابت انتقال موفق و عالی گرمایش جهنم به زمین خانه سالمندان، به هرکدوم از پرسنل خانه مقدار زیادی گناه چرب و نرم و یک دستگاه باسیلیسک مینی سوپر لوکس اهدا کرد و تمام پرسنل رو در گناه کامل فرو برد و حیثیت و شرف تک تکشون رو برد. هلگا هم که دید حریف سالازار نمیشه، برگشت تا باقی‌مونده کوکی هاش رو بین بقیه افراد هاگوارتز پخش کنه.

- کوکی! کوکی میخوام! کوکی!

فلش بک- صبح خیلی زود همان روز، دفتر دامبلدور

دامبلدور درحالی‌که تق و تق از این سر اتاق دفترش به اون سر اتاق دفترش می‌رفت، از عصبانیت زیر لب فحش و ناسزا می‌گفت.
- فحش و ناسزا!

دامبلدور به‌عنوان یکی از سپیدترین و فداکارترین و بزرگترین جادوگران تاریخ، یه الگوی مناسب برای کودکان و همچنین خواهر کوچولوی خودش محسوب می‌شد. پس به همین خاطر سعی می‌کرد که از کمترین میزان بی‌ادبی در طول زندگی خودش استفاده کنه. به هرحال الگو بودن سخته و بسیار دردناک! باور ندارید می‌تونید از روزنامه‌های باطله بپرسید که همیشه الگو‌ئن و خودشون رو فدا می‌کنن.

کلاه گروهبندی هم مثل همیشه از اون بالا شاهد دامبلدور خوری دامبلدور بود. گفت‌وگوهای دامبلدور که همیشه خودش با خودش درباره خودش صحبت می‌کرد، یه شاهد هم داشت که دامبلدور چه می‌خواست چه نمی‌خواست این کلاه مثل یه کلاه مداربسته همیشه وارد عمل می‌شد. این‌بار هم می‌خواست وارد عمل بشه، ولی بدلیل سوء سابقه و همچنین ترس از برخورد با عوامل ذی صلاح از عواقب عمل خودش ترسید و فقط سعی کرد خیلی ملو خودش رو مجلوب به توجه کنه.
- میگما. خیلی زیادی داری خودت رو اذیت می‌کنی.
- فحش و ناسزا! اعصابم خورده! همچی به‌هم ریخته و از کنترل من خارج شده. به‌غیر از چندین مورد کوچیک اصلا سابقه نداشته اوضاع اینطوری از کنترل من خارج بشه.

کلاه با شنیدن "چندین مورد کوچیک" به سیری و سلوکی در میان خاطرات گذشته رفت که چندین مورد کوچیک رو به یاد بیاره. اما خیلی بیشتر از چندین مورد کوچیک به یاد آورد و اون موارد کوچیک تبدیل به مواردی بزرگ شدن و کلاه چرماش فر خوردن و چروک شدن و بعد خواستن بریزن که طی معجزه‌ای کلاه دست در آورد و با دستش چرماش رو گرفت که نریزن. ولی چرم‌ها دوست داشتن که دولتی خود مختار باشن و از دموکراسی استفاده کنن و دهانی محکم بر مشت کلاه دیکتاتور بزنن. پس توجه نکردن و نخوندم وار ریختن.

کلاه دید که اینطوری نه میشه نه میتونه. پس دست به کار شد که خودش یه حرکتی بزنه. ولی نمی‌شد. چون ابتدای همین پاراگراف گفتیم که نه میشه نه میتونه. پس کلاه خیلی تلاش کرد و تمام چارچوب‌ها رو به‌هم ریخت و تونست. تونست که بالاخره پیشنهاد خودش رو بده.
- میگم که چرا نمیری یه‌چیزی بخوری؟! میگن خوردن خیلی میتونه کمک کننده باشه‌ها...

آلبوس ناگهان ایست کرد. یه نگاه به کلاه گروهبندی انداخت. یه نگاهش خیلی طولانی شد و کلاه ناگهان فکر کرد که آلبوس از شدت عجیب بودن پیشنهادش دعوت مرلین رو لبیک گفته. بالاخره آلبوس پیر بود و نمی‌تونست یکسری چیزارو تحمل کنه. کلاه توی همین فکرا بود که ناگهان با صدای آلبوس که فحش و ناسزایی گفت از جا جهید. از دقایقی پیش بوی بسیار مطبوعی از آشپزخانه بلند شده بود و معلوم بود شخصی در حال پخت کوکی های خوشمزه هست. پس آلبوس فحش و ناسزا گویان رد بوی کوکی رو گرفت و به سمت آشپزخونه روانه شد.

به دم در آشپزخونه که رسید، گونی گونی کوکی های دستچین و مرتب چیده شده‌ی کنار ورودی آشپزخونه رو دید. بدون جلب توجه اولین گونی رو به سمت خودش کشید و یکی از کوکی‌های داخل گونی رو برداشت و به دهنش گذاشت. بلافاصله پس از لحظه‌ای که زبان آلبوس با کوکی برخورد کرد و زبان کوکی رو لمس کرد، حسگر های چشایی دامبلدور از طعم و مزه جادویی کوکی به تعجب و شگفتی واداشتیده شدن و پس از برق لذتی که ناگهانی تمام وجودشون رو گرفت، از کار افتادن.

دامبلدور برای تجربه‌ی دوباره لذت خوردن کوکی گاز دیگه‌ای به کوکی زد. غافل از اینکه حسگرهای چشایی دامبلدور از کار افتاده بودن. پس دامبلدور برای اینکه مزه رو بفهمه با ولع کامل کوکی های داخل گونی رو خورد. ولی چیزی نفهمید. پس گونی بعدی رو هم خورد!
ولی چیزی نفهمید.
پس تصمیم گرفت بره سراغ بعدی...
ولی نه!
و بعدی...
و بعدی...
و بعدی...
تا اینکه دامبلدور تبدیل به زامبی کوکی خوری شده بود که چون از کوکی ها زیاد خوشش اومده بود، حسگر های چشاییش از کار افتاده بودن و نمی‌تونست چیزی از طعم کوکی‌ها بفهمه.

فلش فوروارد- زمان حال

هلگا و بقیه دانش‌آموزان و اساتید به دسته‌گل جدید هلگا نگاه می‌کردن. دامبلدور زامبی کوکی خور که هی تند تند درخواست کوکی می‌کرد و به هرکسی که مقداری خورده کوکی روی لباس یا سر و صورتش بود حمله می‌کرد. هلگا هیچوقت فکرش رو نمی‌کرد که یک نفر انقد از کوکی‌هاش خوشش بیاد. فکر می‌کرد که تا به یه نفر پیام بده که سایت از کوکی‌ استفاده می‌کنه، اون یه نفر بلافاصله پیام رو ببنده و توجهی نکنه. اما دامبلدور نه تنها نبسته بود و توجه کرده بود، بلکه کوکی‌هارو کامل خورده بود و حس چشاییش از کار افتاده بود. هرچی سنگه، مال پای لنگه! نچ نچ نچ...

هلگا که دید کسی جز خودش نمی‌تونه که دسته‌گل خودش رو درست کنه، پس تصمیم گرفت به دامبلدور زامبی کوکی خور کمک کنه و بره و براش پاد کوکی درست کنه که دامبلدور بخوره و حس چشاییش برگرده. کلاه هم خوشحال از اینکه تونسته اعصاب خوردی دامبلدور رو حل کنه و کاری کنه که دامبلدور دیگه فحش و ناسزا نده، به خودش می‌بالید. غافل از اینکه یه بلای دیگه به سر دامبلدور آورده بود.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/4/12 18:26:28
پاسخ: سرسرای عمومی هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 26 اردیبهشت 1404 23:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مسابقه جام آتش | ماموریت شجاعت.




لیسا از پله‌های خوابگاه بدو بدو پایین اومد و به سمت آستریکس که روی مبلِ کنار شومینه نشسته بود رفت و کنارش نشست. با هیجان خاصی به آستریکس نگاه کرد و گفت:
- آستریکس حالا نوبت توعه که با سالازار دوئل کنی. هم ارشد تالار هستی، هم خودت داوطلب شدی. بقیه ازت کلی انتظار دارن.

آستریکس با بی‌میلی روی مبل لم داد و از بی‌حوصلگی یه آه کشید، لیوان قهوه ای که دستش بود روی میز کناری گذاشت و نامه‌ای که اونیکی دستش داشت رو محکم گرفت و با حالتی که انگار کارنامهء دوران مدرسه‌اشه نگاهش کرد.
- میدونی لیسا... تو چُس تِرمی، اون قدیما هرکی میخواست با سالازار دوئل کنه میرفت توی لوله و فاضلاب هاگوارتز دوئل میکرد، ولی الان باید کل این راه رو به قعر جهنم بریم صرفا چون توی سوژه پادشاه جهنم رفت و لوسیفر رو شکست داد و خودش حالا پادشاه جهنم شده!
میتونست بیاد بهم بگه و خودم براش یک دفتر تو کوچه دیاگون اجاره میکردم تا کاراشو انجام بده. تازه الان زمستون هم که نیست، کدوم تسترالی این وقت سال میره جهنم برای دوئل! 

لیسا که شیک توت فرنگیش رو دو دستی بغل کرده بود و مشغول خوردنش بود لبخند زد و با هیجان گفت:
- اما آستریکس، جهنم هم میتونه باحال باشه تصور کن توی خونه خودش زمین گیرش کنی. 
- لیسا... من قرار نیست مثل لرد ولدمورت برم و جلوش چاقوکشی کنم. در واقع، اصلا راه جهنم از کدوم وره؟ گوگول مپ هرچی میزنم نمیاره!  اسنپ هم کد تخفیف نداده، تپسی بگیرم؟ نکنه تو گوگول نمیارتش چون قند شکن نزدم! عجیبه که تنها چیزی که برام فرستادن همین کاغذ پوستیه.

آستریکس با اخم به کاغذ پوستی نگاه کرد. چیزی جز نوشته‌هایی با خط جهنمی و یک لوگوی شیطانی در انتهای آن وجود نداشت. او که همچنان مشغول بررسی نامه و فکر کردن به اینکه چطور قراره وارد اون دنیا بشه بود. بطور اتفاقی انگشتش روی لوگویی  که یک پنتاگرام با یک مار دور آن بود برخورد کرد و بلافاصله ناپدید شد.

گرم بود... خیلی گرم! زمین زیر پای آستریکس پر از از سنگ‌های سیاه و داغ بود که انگار تنفس می‌کردند. آسمان جهنم سرخ بود، نه از غروب، بلکه از دود و خون. و بوی گوگرد مثل مشت به صورتش کوبیده می‌شد.
آستریکس نفس زنان به اطراف نگاه میکرد...
- لعنتی... لعنت بهش... قهوه‌ام رو میز جا موند. نامه کوفتی!

صدای شیاطین شکنجه‌گر و ناله‌های شکنجه‌شوندگان از دور به گوشش میرسید. در نقطه‌ای نه چندان دور قصر و تالار بزرگی روبروی آستریکس قرار داشت.
- بعداً میگن چرا گاز نداریم، صدا و سیما هی میگه بخاری رو زیاد نکن دَم به دماش نده، باید گزارش بدم روزی دو ساعت گاز اینجارم قطع کنن،... حداقل تهویه هوایی چیزی میزاشتین، الان شاخص آلودگی هوا بالا میره باز مدارس تعطیل میشه.

با لنگی که مشخص بود از یکی از راننده پیکان ماگلی‌ها کش رفته بود عرق پیشونیش رو پاک میکنه و دوباره میندازه دور گردنش به سمت تالار سالازار راه میوفته، یه تالار بزرگ و باشکوه با سنگ‌هایی که آتش از لا به لاش بیرون میزد، از سقفش دود سرخ خارج میشد و یه راه‌پله طولانیه جلوی در ورودی برای آستریکس قد علم کرده بود.
- خیرِ سرش مدیره! اون همه قالیون به جیب میزنه معلوم هم نیست چقدرشم مخفیانه اختلاس میکنه، بعد این همه پله گذاشته جلوی تالارش که چی مثلا! یدونه آسانسور مگه چقدر هزینه داشت. معلوم نیست تالار پادشاه جهنمه یا باشگاه کوه نوردی! 

آستریکس که نفس‌نفس‌زنان با یک دست روی کمر و یک دست دیگه مشغول پاک کردن عرق پیشانیش با لنگ بود، رو به مجسمه‌های ترسناک شیاطین که جلوی ورودی پله ها بودند کرد و همچنان به غر زدن ادامه داد...
- تو قرن یازدهمیما اصلاً فکر طراحی داخلی نبودین، نه؟ اسباب‌بازی‌های لوگو کوین از اینا خفن ترن. حتی مجسمه گارگویل روی طاقچه خونهء مادربزرگم از اینا بهتر تراش خوردن.

نه تنها غر زدن های آستریکس تموم نمیشدن! بلکه با بالا رفتن از پله‌ها بیشتر هم می‌شد.
او با ناله و غرغر، از پله‌ها بالا رفت. دو بار خورد زمین، یک بار هم انگشت کوچیک پاش به لبه استخوانی خورد و گفتنی نیست چه فحشایی نثارش شد. اما بالاخره به دروازه رسید.
درها خود به خود باز شدند.
- اوه، چه عجب! خرج آسانسور نمیکنن ولی خرج ریموت کنترل میکنن. خودم باید بعد تموم شدن دوئل و این مسابقه براش یک مدیر تنظیم بودجه و دارایی پیدا کنم.
وقتی آستریکس وارد تالار شد. در انتهای آن تخت باشکوهی قرار داشت که یک شخص خاص جلوش جا خوش کرده بود. سالازار اسلیترین، پادشاه جهنم.
آن‌جا ایستاده بود؛ بلند، باشکوه، با ردایی از سایه‌ها و چشمانی که برق آتش و نفرت را با هم داشت. پشت سرش، تالاری بی‌انتها، که شعله‌های آتش از دیواراش بیرون میزد.
- آستریکس خون‌آشام... اون بالا زیاد توی چشم نیستی، و همین باعث شده اسمت رو زیاد نشنوم و شناخت کافی ازت نداشته باشم...
- اشکال نداره. منم تا همین چند وقت پیش فکر میکردم سالاد سزار فقط یه سالادی بود که سزار روم دوست داشت بخوره.
- این درست نیست...
- میدونم، میدونم... بعدا فهمیدم سالاد سزار غذای مکزیکیه نه ایتالیایی.
- چطور جرأت میکنی وسط حرف پادشاه جهنم بپری! درست نیست چون من سالازار هستم. نه اون اسم مزخرفی که از دهنت بیرون پرید! اسمم رو درست تلفظ کن. احترام، اینجا حرف اول منه.
- به مرلین که برات سجده شکر میکردم اگه بجای اون پله‌ها آسانسور میزاشتی. ولی حیف هرچی احترام برات داشتم رو دونه دونه سر اون پله ها از دست دادم.

سالازار از این حجم از گستاخی که آستریکس مقابلش نشون داده بود حسابی عصبانی شده بود. مشخص نبود چقدر دیگه تاب تحمل حرفای آستریکس رو داشت ولی هنوز خونسردیش رو حفظ کرد و به سمت اون چند قدمی برداشت.
- خون‌آشام کوچولو هیچ خبر داری چه کسایی رو شخصا توی این جهنمِ داغ...
- داغ؟ تو اصلا میدونی من از کجا میام؟ جایی که من توش بدنیا اومدم تو هوای گرم‌تر از اینجا دور هم جمع میشیم بهم چایی تعارف...

حرف آستریکس با کشیده شدن چوبدستی سالازار ناتمام ماند. سالازار که دیگه تحمل شنیدن تیکه‌انداختنای آستریکس رو نداشت بلافاصله با چوب دستی خود به او حمله ور شد. اما استریکس به لطف قدرت خون‌آشامی که داشت تونست جا خالی بده و پشت یکی از ستون ها پناه بگیره.
- مرد حسابی تازه داشتیم سر صحبت رو باز میکردیم. با کلاس که نیستی دستگاه اسپرسو داشته باشی... حداقل آدم به مهمونش چایی، چیزی تعارف میکنه...

آتشی به رنگ سبز از نوک چوب‌دستی سالازار بیرون جهید و با غرش به سمت ستون سنگی برخورد کرد. ستون متلاشی شد. آستریکس با یک غلت به بیرون پرید، لباسش سوخته، صورتش خاکی، اما نگاهش برق داشت. ماسک روی صورتش سوخته و پاره شده بود. حالا لبخند و دندون‌های نیشش کاملا مشخص بود.
- Confundo Flamae!

شعله‌هایی ارغوانی به سمت سالازار هجوم بردند، اما او بی‌حرکت ایستاد، چوب‌دستی‌اش را چرخاند و با یک زمزمه...
- Morsus Umbrae!

جای حضرت موسی خالی، شعله‌ها تبدیل به مارهایی سیاه شدند که از میان شعله‌ی ارغوانی بیرون زدند و به سمت آستریکس خیز برداشتند. اون جاخالی داد، اما یکی از مارها بازویش را گرفت. فریادی زد. خون روی زمین داغ چکید و بخار شد.

- واقعاً؟ مار سایه‌ای؟ چرا همیشه مار؟ یه بار هم خفاش سایه‌ای، یا حتی یه اسب بالدار یا تکشاخ ... یه کم تنوع بده! خیر سرت الان پادشاه جهنمی... مدیر دیوان هستی مثلا!

کم‌کم کُری خوندن‌ها، دوئل و رقص چوبدستی‌ بینشون به اوج خودش رسید. آتش در اطرافشان بالا می‌رفت، تالار به لرزه افتاده بود، تکه‌هایی از سقف فرو می‌ریختند و زمین نفس می‌کشید. سالازار با تمام خشم خود حمله میکرد.
آستریکس درحالی که از کنار ستونی رد می‌شد، ایستاد. نفس‌نفس می‌زد. صورتش زخم برداشته بود، یکی از چشمانش خون‌آلود شده بود. اما لبخندش هنوز سر جایش بود.
- می‌دونی فرق بین ما چیه، سالازار؟ تو اینجا وایستادی، هرچی طلسم خفن بلدی داری رو میکنی، اسمتم که صد تا تریلی نمی‌کشه، ... ولی من؟ من فقط یه خون‌آشام با کمی لج‌بازی اضافه و همین لج‌بازیه که باعث میشه هنوز وایساده باشم! اشتباه فکر نکن. لج‌بازی من مقابل تو نیست! لج‌بازی من فقط در مقابل روبرو شدن با سرنوشته.

سالازار چند قدم جلو اومد. صدای قدم‌هاش، مثل کوبش طبل در دل زمین پیچید. چوب‌دستیشو رو به پایین گرفت، بعد ناگهان، صاف رو به آستریکس بلندش کرد...
- پس بمان ای خون‌آشام. بمان تا زانو بزنی. چون پادشاه جهنم، به شجاعتت احترام نمی‌گذارد... بلکه فقط خاکسترت را می‌خواهد!

طلسمی به رنگ سیاه با رگه‌های سرخ از چوب‌دستی‌اش بیرون زد. صدایی مثل خرد شدن استخوان‌ها در فضا پیچید آستریکس دو ثانیه زل زد... و ناگهان خودش را پرت کرد. طلسم فقط لبه ردایش را گرفت و دیوار پشتش را به غبار تبدیل کرد. اون روی زمین افتاد. زخمی، خون‌آلود، و نفس‌تنگ.
چند لحظه سکوت. فقط صدای سوختن و تق‌تق آتش را میشد شنید. آستریکس، دستش را روی زمین گذاشت، بلند شد. میلرزید... اما ایستاد.
- حالا نوبت منه!... Fulgaris Ruptum!

طلسمی از نور سفید از نوک چوب‌دستیش شلیک شد و به شکلی غیرمنتظره، سالازار را وادار کرد گامی عقب برود. برای اولین بار، یک لبخند سرد بر لب سالازار نقش بست.
- پس... فقط شجاع نیستی. سرسختی هم هستی.

آستریکس با زبونش خون دور دهانش را تمیز کرد و رو به سالازار جواب داد...
- سرسخت؟ رفیق، مارو دست کم نگیر من روزی سه بار از فروپاشی ذهنی رد می‌شم و برمی‌گردم. حالا حالاها مهمونِ دم پله‌هاتم...

موج بعدی طلسم‌ها از سمت سالازار فرود اومد. آستریکس با آخرین انرژی‌اش یک سپر ناقص ایجاد کرد. بیشتر ضربه رد شد و اون رو پرت کرد عقب، خورد به دیوار سیاه گداخته‌ی جهنم. نفسش بند اومد.
سالازار با قدم‌های سنگین جلو اومد. چهره‌اش همچنان یخ‌زده، اما در عمق چشم‌هاش... چیزی مثل تعجب، یا حتی احترام.
- دیگه بسه. این مبارزه تموم شده. یه قدم دیگه بردارم، قلبت از کار می‌افته.
- قلب؟ نکنه منظورت منم؟ رفیق این رمانتیک بازیا به من نیومده. میدونستی هم گروهیام سیگما بوی صدام میکنن؟

سالازار چوب‌دستی‌اش رو بالا گرفت. آتش و تاریکی اطرافش پیچید. صدای جهنم در خودش فرو رفت، سکوتی مطلق همه‌جا رو گرفت. لحظه‌ای ایستاد، بعد...
قسمتی از دیوار تالار ریخته بود. چند تا از ستون های کناری کاملا نابود شده بودند... بدن خون‌آلود آستریکس روی زمین افتاده بود. مشخص بود هنوز زندست. ولی به زورِ نفس‌هایی که به آرومی میتونست بکشه زنده بود... سالازار چوب دستی‌اش رو پایین اورد. لباس های خاکی و ردای پاره شده اش روی زمین کشیده میشد. با اینکه اسیب آنچنانی نخورده بود، اما قطعا مطمعن بود دوئل سختی رو پشت سر گذاشته.
- تسلیم شو. دیگه نمیتونی ادامه بدی! من نه فقط شکستت دادم. بلکه نابودت کردم. اگه بخوای میتونیم این رو تا آخر دنیا ادامه بدیم. ولی هر دومون میدونیم فقط با یک حالت میتونه تموم شه.

آستریکس هنوز زنده بود... کف دست زخم خورده‌اش را روی زمین تکیه کرد. دردی که توی وجودش بود قابل انکار نبود... به‌ زور و در حالی که بدنش میلرزید نیم خیز شد و به سالازار نگاه کرد. موهای بلندش کامل روی صورتش پخش شده بود... به آرومی، تمام توانش رو جمع کرد و دست دیگه اش که آزاد بود، انگشت خاص اش بالا اورد و به سمت سالازار گرفت...
- من هنوز زندم لعنتی!

افرادی که لایک کردند

Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: سرسرای عمومی هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 26 اردیبهشت 1404 18:50
نمایش جزئیات
آفلاین
تق تق تق...


صدای قدم هایی آرام ولی با تردید در سالن اکو میشد. سالنی بزرگ و طویل، سرد و پر از وهم. سالن، همچون استخوانی فراموش‌شده در شکم غاری بی‌زمان، بوی خاک و زمان می‌داد. دیوارها را ریشه‌هایی نورانی، همچون رگ‌های خفته، پوشانده بودند و صدای قطرات چکیده از سقف، چون تپش قلبِ تاریخ، فضا را پر کرده بود. چرا که فردی با ابهت در انتهای آن بر تختی سنگی تکیه زده بود. بزرگترین جادوگر سیاه تاریخ و بنیانگذار اسلیترین، سالازار اسلیترین. نفسی عمیق کشید و به آرامی چشمانش را به مرد مشنگ زاده ای که مقابلش بود دوخت. پدر و داماد نواده هایش یعنی تام ریدل سینیور.

این رویایی نهایی آنها بود که با دعوت سالازار از پیش تعیین شده بود. تام تا یک متری جایگاه سالازار به پیش رفت و سپس ایستاد. پیش از سخن گفتن مدتی تعلل کرد تا به حرف هایی که میخواست بزند بیشتر بیاندیشد. و سپس آهی عمیق کشید.
- شما که میدونید من نمیتونم جادو کنم این نامه ی دوئل رو برای چی برام فرستادین؟

سالازار لحظه ای سکوت کرد.
- نمیدانستی و با اینحال، اینجایی؟! دست کم یکم دل و جرعت داری.

تام اخمی کرد. نمی‌توانست علت این کار های عجیب سالازار را درک کند.
- جواب منو هنوز ندادین...میدونم ازم متنفرین چون همیشه با باسیلیسک و جادوی سیاه یا درحال شکنجه م بودین یا تهدید، میدونم بعد از این همه سال همچنان جامعه ی جادوگری دل خوشی از من نداره، میدونم از این که همسر نواده تونم ناراحتید ولی چیزی که تمام این مدت باعث تعجبم شد این بود که با تمام قدرت و عزمتتون، بازهم من رو با اینکه میتونستید نکشتید! ولی حالا یهویی یه نامه ی دوئل برام میفرستید درحالیکه از ماگل بودنم آگاهین.

-تام؟
-بله؟
- از کی تاحالا ما برای بقیه خصوصا ماگلی مثل تو خودمان را توجیه کردیم؟
تام متوجه شد با این حرف، سالازار قصد ندارد در آخر جواب سوالات بی پاسخش را بدهد‌.
- هیچ وقت جد بزرگ...و امروز هم قطعا استثنا نخواهد بود...متوجه شدم.

لبخند رضایت بخش محوی در صورت سالازار نقش بست.
- خوبه پس حالا خوب گوش کن. همه ی چیزا هایی که گفتی درسته! از تو خوشمان نمی‌آید و میتوانستم بکشمت، ولی زنده نگهت داشتم! ولی حالا که هستی نمیخواهم یک مشنگ زاده ی بی عرضه را توی خاندان مان ببینم. برایمان غیر قابل تحمل است. بنابراین نه به خاطر تو بلکه برای حفظ آبروی خاندان با اهدای قربانی به نیروی تاریکی دست پیدا کردم که میخواهم آن را به تو ببخشم...اگر به قدر کافی لایق باشی بعد از اینکه به تو آن را اهدا کنم در دوئل تمرینی امروز نتیجه قابل توجهی خواهی گرفت، وگرنه، به قیمت جونت تمام خواهدشد. این تهدید نیست، بلکه بهایی است، بابت پس زده شدن از طرف قدرت تاريکی.

تام در سکوت ایستاد. نمی‌ترسید. نه از مرگ، نه از شکست. اما نمی‌دانست چرا قلبش این‌چنین می‌تپد... شاید چون برای اولین بار، قرار نبود عقل یا جسارت تصمیم بگیرد. بلکه، چیزی دورتر و پنهان‌تر... سرنوشت؟ خون؟

و در سکوت تالار سنگی، نفس‌ها در هم پیچیدند، تاریکی لرزید، و دو مرد... از دو جهان، از دو باور...برای رویارویی که هیچ‌گاه از تاریخ پاک نمی‌شد، روبه‌روی هم ایستادند...

سالازار قدمی به جلو برداشت. با حرکتی عصایش صدای فلز بر سنگ را در فضا انداخت. به نرمی، چیزی را از آستین ردایش بیرون کشید؛ مهره‌ای سیاه، براق، پیچیده در تار موهایی خاکستری و طلسمی فراموش‌شده.
-این، قلب نیروییه که به دست آوردم. از خون اژدها، سایه‌ی باسیلیسک، و نفرین نسل‌های قبل. فقط یه بار می‌توانی لمسش کنی. اگه پذیرفته بشی، قدرتش با تو درمی‌آمیزه. وگرنه، زهرش با رگ‌هات.

تام قدمی عقب رفت. سعی کرد با آشوبی که در دل و ذهنش بود بجنگد.
-می‌پذیرم. نه برای شما، نه حتی برای قدرت. بلکه برای اینکه بدونم کی هستم و چقدر می‌تونم دور بشم از تصویری که شما از من ساختین. ولی...میدونید که من جادوگر نیستم...
-این دوئل، درون توست نه با چوب دستی. یا آتش درونت بیدار می‌شود، یا خاموش می‌مانی... برای همیشه.

با ضربه‌ی عصا، جادوی تاریکی همچون بخار سیاه از زمین بالا آمد. تام لرزید؛ حس می‌کرد چیزی درونش، صدایی قدیمی، از عمق روحش بیدار می‌شود. گویی صدایی از دل تاریخ...حرف های خاندان های با اصالت که همیشه او را دست کم گرفتند. لحظه‌ای صدایی مبهم در گوش تام پیچید. «تو، بیشتر از اونی که دیگران گفتند نیستی...»

چشم‌های تام درخشید. با دستان خالی، در برابر موج جادوی سیاه ایستاد. نه برای اثبات به سالازار، بلکه برای اولین‌بار در عمرش، برای خودش. برای انسانی که همیشه نادیده گرفته شده بود.

سالازار، با چشمانی برافروخته از شعله‌های تاریک، طلسمی شبیه به مار عظیمی از دود و آتش را به‌سوی تام فرستاد. مار از زمین به بالا خزید، با فشاری همچون بار یک نسل خشمگین.

تام با دستانی عاجز، اما با اراداه مقابل آتش ایستاد. تک تک سلول هایش در مقابل آتش فریاد میزد اما باز هم پا پس نکشید. این بار نه! و ناگهان جرقه ای در میان تلاقی دو نیرو اینجاد شد و موجی عظیم هر دو را به عقب راند.

سالن لرزید. سالازار، برای لحظه‌ای، مکث کرد. چشمان پیر و بی‌رحمش، نرم شدند. لبخندی مرموز بر لبش نشست. عصایش را آهسته پایین آورد.
-تو... چیزی داری که خیلی‌ها نداشتند. نه قدرت، بلکه اراده. جرئتِ ایستادن.

سالازار خندید. صدایی که چون برخورد دو شمشیر، سخت و پاک بود.
-درسته تو... واقعاً نواده‌ی من نیستی، ولی... از جنس منی.

سالن فرو ریخت. دود، تاریکی، صداها...همه ناپدید شدند. تام روی زمین افتاده بود. اما این‌بار، زمین سرد نبود. تنش می‌سوخت. نه از جادوی تاریک، بلکه از جرقه‌ای تازه درون وجودش.

و از میان غبار، صدایی آمد:

-تو لایقِ خودت شدی، تام ریدل...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S

پاسخ: سرسرای عمومی هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 اردیبهشت 1404 18:47
نمایش جزئیات
آفلاین
مأموریت شجاعت | دوئل با سالازار اسلیترین

در سرسرای عمومی هاگوارتز، نور کم‌سوی شمع‌ها بر دیوارهای سنگی و سرد می‌تابید و سایه‌ها در گوشه و کنار سرسرا رقص می‌کردند. نارسیسا بلک،‌ با چشمان تیز و موهای بلوندش که همچون نوری در تاریکی می‌درخشید، در مرکز سرسرا ایستاده بود. او با نگاهی پر از اعتماد به نفس به سالازار اسلیترین، که با چهره‌ای جدی و مغرور در مقابلش ایستاده بود، خیره شد.

سالازار با لبخندی شیطانی گفت:

_فکر کردی کی هستی، بلک؟

نارسیسا با صدای محکم پاسخ داد:

من به اندازه کافی شجاعم، سالازار بیا ببینیم کی قوی‌تره!

فضای دوئل پر از تنش و هیجان بود. دانش‌آموزان دور تا دور ایستاده بودند و با اشتیاق به تماشای این دوئل می‌نگریستند. قلب نارسیسا به تندی می‌زد، اما او نمی‌خواست تسلیم شود. اما فرد روبه روی او یکی ازبنیان گذاران هاگوارتز بود.
دستش را به سمت چوبدستی‌اش برد و با صدای بلند فریاد زد:

_ اکسپلیارموس!

چوبدستی سالازار به سرعت به سمت او چرخید و با یک حرکت سریع جواب داد:
_ پتریفیکوس توتالوس!

نارسیسا با چابکی از جایش جست و از جادوگری که به سمتش می‌آمد، دور شد. او می‌دانست که این دوئل نه تنها آزمونی برای قدرتش، بلکه فرصتی برای اثبات شجاعتش در برابر تاریخ بود. با تمام قدرتش جادو را به سمت سالازار پرتاب کرد:
_آکسیو!

سالازار به سرعت چوبدستی‌اش را بالا برد و با یک حرکت، جادو را بازگرداند:
_همین! بیشتر تمرین کن، بلک!

نارسیسا با لبخندی شیطانی گفت:
_شاید تو باید بیشتر از من بترسی!

و دوباره به سمت او حمله کرد. این بار، او جادو را با دقت بیشتری هدف قرار داد و با قدرت بیشتری به سمت سالازار پرتاب کرد.

فضا پر از جادو و انرژی بود. هر دو نفر به شدت در تلاش بودند تا بر دیگری غلبه کنند. احساسات در چهره نارسیسا نمایان بود؛ او می‌خواست نشان دهد که شجاعت و قدرت در خون بلک‌ها جاری است.

سالازار با نگاهی تحقیرآمیز گفت:
_ فکر می‌کنی می‌تونی بر من پیروز شی؟

نارسیسا با صدای محکم پاسخ داد:
_معلومه، من می‌تونم!

و با تمام قدرتش جادو را به سمت او پرتاب کرد.

دوئل ادامه داشت و هر دو نفر به شدت در تلاش بودند تا بر دیگری غلبه کنند. در نهایت، با یک حرکت ناگهانی و غیرمنتظره، نارسیسا توانست سالازار را به زمین بیندازد. او با صدای پیروزمندانه و چشمانی درخشان گفت:
_ دیدی! تموم شد،تو زمین خوردی!

فضای سرسرا پر از تشویق و هیجان بود. نارسیسا با لبخندی بر لب، به جمعیت نگاه کرد و احساس شجاعت و قدرت را در دلش حس کرد. این دوئل نه تنها یک مبارزه، بلکه یک نمایش از شجاعت و اراده بود که در تاریخ هاگوارتز به یادگار خواهد ماند. او به خوبی می‌دانست که این لحظه، نقطه عطفی در زندگی‌اش خواهد بود؛ لحظه‌ای که نشان می‌داد بلک‌ها نه تنها در قدرت، بلکه در شجاعت نیز بی‌نظیرند.

در این میان، نارسیسا با نگاهی به سالازار گفت:
_ جناب سالازار، بابت اجرای ورد روی شما عذر میخوام؛ اما باید شجاعتم رو ثابت میکردم!

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
...
پاسخ: سرسرای عمومی هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 21 اردیبهشت 1404 14:42
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مسابقات جام آتش

🔴 مأموریت شجاعت | دوئل با سالازار اسلیترین


عقب رفت و به پشتی صندلی‌اش تکیه داد. نگاهش روی شعله‌های آرام شومینه گره خورد و لحظاتی بی‌صدا در فکر فرو رفت. این قضیه واقعاً داشت از حد معمول پیچیده‌تر می‌شد. سکوت اتاق فقط با صدای ضعیف ترک‌خوردن چوب‌ها در آتش شکسته می‌شد. دقایقی همان‌طور ماند و بی‌شتاب از جامی که در دست داشت نوشید. همیشه وقتی ذهنش گره می‌خورد، مشورت با جن‌های خونگی برایش مثل پنجره‌ای رو به هوای تازه بود. حالا هم فرق نداشت.
اما هرچه بیشتر تحلیل می‌کرد، بیشتر به نتیجه‌ای می‌رسید که سال‌ها مثل سایه دنبالش بود؛ همون چیزی که همیشه ازش می‌ترسید: حقیقتی که اگه زمانی از راه برسه، همه چیز رو می‌بلعه.

آخرین جرعه رو که نوشید، یکی از جن‌های خونگی با گوش‌های آویزون و قیافه‌ای پر از تردید نزدیک شد. جام خالی رو از دستش گرفت، اما توی نگاه درشت و خیسی که به هلگا دوخته بود، حرفی دیده نمی‌شد.

– اگه می‌خوای چیزی بگی، راحت باش بیپو. تو همیشه پیشنهادات خوبی بهم دادی.

جن خونگی پیر دستی به روبالشتی کهنه‌ای کشید که مثل تکه‌ای از گذشته‌ی فراموش‌شده روی تنش افتاده بود. بعد با تردید و شمرده‌ شمرده شروع به حرف زدن کرد:

– بانو به بیپو لطف داشت... بیپو فکر کرد بانو دونست کار درست چیه... اما بانو ترسید! ترسید که اگه بانو خواست کار درست رو کرد، همه‌ی تلاشی که این سال‌ها کرده بود بی‌ارزش شد...

هلگا لحظه‌ای سکوت کرد. نه از تعجب، که از تلخی حرفی که از دهان این موجود ساده‌دل بیرون اومده بود. واقعاً انگار بیپو ذهنش رو خونده بود.

– درست می‌گی بیپو... اما واقعاً نمی‌دونم باید چی‌کار کنم. من کارایی توی این مدت کردم برای یه هدف. برای یه باور. الان اما... نمی‌تونم برگردم. نمی‌تونم برعکس اون چیزی رو انجام بدم که این همه مدت بهش باور داشتم. کارایی کردم که به بعضی‌هاش اصلاً افتخار نمی‌کنم... ولی پیش خودم می‌گفتم دارم اشتباه‌هایی رو انجام می‌دم، برای رسیدن به یه چیز درست. اما اگه اون هدف هم از اول درست نبوده باشه، اون‌وقت من چی‌ام بیپو؟ یه هیولا؟

بیپو لبخند آرومی زد. هم‌زمان مهربون و تلخ.

– بانو اشتباه کرد، اما اون موقع فکر کرد لازمه. و انجامش داد. نتیجه‌ش این شد که بانو و بیپو و بقیه هنوز هستن. اما الان شرایط فرق کرده بانو! اگه الان بانو کاری نکنه، اون چیزی که براش این‌همه جنگید، خیلی زود از بین می‌ره...

هلگا نفس عمیقی کشید. بارها بهش گفتن که مشورت کردن با جن‌های خونگی احمقانه‌ست. اما تا حالا، حتی یه بار هم ازش پشیمون نشده بود. لبخند کوچیکی به بیپو زد. بعد از جاش بلند شد، پیشبند آشپزیش رو درآورد، و محکم با گیره به قلابی کنار در آویزون کرد.
قدم‌هاش به سمت خروجی سنگین اما محکم بودن. می‌دونست کجا باید بره. می‌دونست چه چیزی منتظرشه.

درهای سرسرای عمومی با صدایی بلند باز شدن. هلگا با نگاهی قاطع وارد شد. نگاهش از روی جمعیت و دکورهای نیمه‌کاره عبور کرد. هاگوارتز بازسازی شده بود؛ پر از رنگ، نور، و تدارک. مسابقات جام آتش رو به پایان بود و حال‌و‌هوای جشن به هوا آویزون شده بود. استادها و دانش‌آموزها با راهنمایی گابریلا و الستور مشغول آماده‌سازی سالن بودن.

اما نگاه هلگا فقط دنبال یک چیز بود. یک نفر.

چند لحظه طول کشید تا اون رو پیدا کنه. اما وقتی دیدش، تردیدی نکرد.

سالازار اسلیترین، روی صندلی بزرگ مخصوصش نشسته بود؛ بلند، با غرور، با همان ابهت همیشگی. چشمانش مستقیم به هلگا دوخته شده بود. نه از روی تعجب، نه خشم. فقط نگاه. سرد. حساب‌شده.

هلگا به سمتش رفت. بی‌لبخند. بی‌حرف. بی‌تردید. از گوشه‌ی چشم دید که گابریلا و الستور از بین جمعیت جدا شدن و آهسته به سمت صحنه حرکت می‌کنن. شاید بویی از تنش برده بودن، یا شاید فقط می‌خواستن کار رو هماهنگ کنن. هرچی بود، مهم نبود.

به یک‌قدمی صندلی رسید. همه‌چیز در سرسرا متوقف شد. نه دستی تکون خورد، نه صدایی بلند شد. همه‌چیز منجمد بود.
هلگا نفس عمیقی کشید و شروع به حرف زدن کرد:

– می‌خوام یه چیزایی رو بگم که نه تو، نه هیچ‌کس دیگه‌ای ازش خبر نداره. توی همه‌ی این سال‌ها، هر کاری از دستم برمی‌اومد برای حفظ هاگوارتز کردم. اون وقتی که هر کدومتون تصمیم گرفتین فقط به گروه خودتون درس بدین، من رفتم سراغ اونایی که جا موندن. وقتی با گادریک و روونا درگیر شدی، من سعی کردم وسط وایسم، شاید بتونم جلوی پاشیدن مدرسه رو بگیرم. وقتی رفتی و اونا فقط یه قدم تا کشف تالار اسرار فاصله داشتن... من جلوی اونا وایسادم. چون باور داشتم هاگوارتز باید همه‌مون رو داشته باشه، حتی تو رو.

– بسه دیگه! حالا که چی؟ باشه فهمیدیم هلگا خیلی فداکاره و همیشه فکر همه رو می‌کنه! می‌خوای جام آتش رو بدیم بهت؟! بگو چی می‌خوای و برو! من اینجا نمی‌شینم به این چرت و پرتا گوش بدم!

صدای سالازار مثل شلاق توی سکوت پیچید. دست‌هاش رو مشت کرده بود و چشماش از خشم می‌درخشید. هیچ‌چیز بیشتر از این آزارش نمی‌داد که کسی موفقیت‌هاش رو با حرف‌های اخلاقی زیر سوال ببره.

هلگا پوزخند زد. نرم اما سنگین.

– هیچی. من چیزی نمی‌خوام. فقط اومدم بگم که دیگه ساکت نمی‌مونم. دیگه با تو با نرمی و ملاحظه برخورد نمی‌کنم. من می‌خوام هاگوارتز رو پس بگیرم!

سالازار با تحقیر به گابریلا و الستور نگاه کرد و بعد با صدای بلندی که تهش خنده داشت گفت:

– وای تو چقدر بامزه‌ای هلگا! نمی‌دونم کی چی بهت گفته که فکر کردی می‌تونی برای جایگاه من دندون تیز کنی. هلگای صلح‌طلب... توی جنگ؟ واقعاً؟

هلگا بدون اینکه پلک بزنه، سرد نگاهش کرد.

– این تصمیمیه که خودم گرفتم. از امروز، تو دشمن درجه یک منی. تا وقتی که هاگوارتز رو ترک نکنی، من نمی‌رم. بی‌خیال نمی‌شم.

الستور که حالا دیگه صورتش سرخ شده بود، با صدای خشن گفت:

– خیلی پاتو از گلیم‌ت دراز کردی. اصلاً معلوم نیست چرا سالازار گذاشت بمونی اینجا. مثل اون دوتای دیگه‌تون، تو هم اینجا جایی نداری.

گابریلا سعی کرد فضا رو نرم‌تر کنه. صدای آرومش اما، به‌وضوح قاطع بود:

– ببین هلگا، همه‌مون می‌دونیم که الان سالازار قوی‌ترین جادوگر زنده‌ست. شاید حتی قوی‌ترین در تاریخ. تو نه می‌تونی و نه واقعاً می‌خوای که جلوش وایسی.

هلگا چرخید. نگاه تیزش گابریلا رو نشونه رفت.

– چنان جلوش می‌ایستم که همه ببینن حتی قوی‌ترین‌ها هم یه روزی به زانو در میان.

کــــافـــیـــه!

فریاد سالازار، با قدرت از ته وجودش بیرون پرید. از جا بلند شد، چوب‌دستیش رو بیرون کشید و با چشمای برافروخته به هلگا زل زد.

– این مزخرفات رو بس کن! همین‌جا، همین حالا، جلوی همه با من دوئل می‌کنی! هر کی زنده بمونه، راهش رو ادامه می‌ده!

هلگا چند قدم جلو اومد. لبخند تلخی زد. صورتش به چند سانتی‌متری صورت سالازار رسید. زیر لب، شمرده گفت:

– آخی... سالازار بیچاره! تو همه‌چیز رو فقط توی قدرت و دوئل می‌بینی. اما نمی‌فهمی که مشروعیت برای یه مدیر خیلی مهم‌تر از قدرته. من باهات دوئل می‌کنم، ولی نه اینجا... و نه با چوب‌دستی.

بعد صدای خودش رو بالا برد، رو به همه:

– از امروز، هر کسی که با راه و روش سالازار اسلیترین «کبیر(!)» مخالفه، می‌دونه من کجا هستم. ما قراره هر روز زیاد و زیادتر بشیم. و اون موقعست که سالازار هیچ جایی بین ما و هیچ قدرتی در برابر ما نداره!

بعد دوباره صداش رو پایین آورد و به گوش سالازار نجوا کرد:

– این آخرین اخطار دوستانه‌مه. از این به بعد فقط منتظر جنگ باش. خیلی زود اطرافت خالی می‌شه. حتی اون دوتا عروسک خیمه‌شب‌بازیت هم که الان پشتت ایستادن، بهت شک می‌کنن.

چند لحظه‌ سکوتِ سنگینی سرسرا رو در بر گرفت. سکوتی که از اون جنس نبود که زود بگذره. نه صدای قدمی می‌اومد، نه صدای جادویی، نه حتی زمزمه‌ای. همه مات و مبهوت به صحنه‌ی مقابلشون خیره شده بودن.

چشمای سالازار هنوز به هلگا دوخته شده بودن. بی‌حرکت، اما پر از آتیشی که انگار فقط با شعله‌ی یه نبرد خاموش می‌شد. انگشتاش دور چوب‌دستیش سفت‌تر شدن. رگ‌های گردنش از فشار حرف‌های هلگا برجسته شده بودن، ولی چیزی نمی‌گفت. چون فهمیده بود که اون چیزی که باید گفته بشه، گفته شده.

الستور با عصبانیتی که به زور کنترلش می‌کرد نگاهش رو از صورت هلگا گرفت و به اطراف سرسرا دوخت. دنبال چهره‌هایی می‌گشت که هنوز وفادار به نظم باشن. گابریلا، هنوز کنار سالازار ایستاده بود. ساکت. اما نگاهش با دقت روی چهره‌ی حاضران می‌چرخید. انگار داشت وزن هر سکوتی رو اندازه می‌گرفت.

هلگا برگشت. دیگه نیازی نبود چیزی بگه. نه به سالازار، نه به اون دو نفر، نه حتی به جمعیتی که حالا زمزمه‌هایی از توشون به گوش می‌رسید.

اولین قدمش روی سنگ‌فرش سرسرا صدای خاصی داشت. نه سنگین، نه شتاب‌زده. فقط مطمئن. بعد قدم دوم. سوم. پشتش رو به صندلی بزرگ مدیر مدرسه کرد، به جادوی عظیمی که حالا مقابلش ایستاده بود نه تسلیم شده بود، نه عقب کشیده بود.

همین‌طور که از بین جمعیت عبور می‌کرد، نگاه‌هایی که تا چند لحظه پیش پر از تردید بودن، حالا جور دیگه بهش نگاه می‌کردن. هیچکس فکر نمی‌کرد که روزی کسی بتونه جلوی سالازار اسلیترین ابراز وجود کنه، اما الان اولی خط دفاعی شکسته شده بود.

هلگا به در سرسرا رسید. همون دری که چند دقیقه پیش ازش وارد شده بود. همون در، حالا شده بود مرز بین دو دنیا.

برای لحظه‌ای ایستاد. نفس عمیقی کشید. بعد در رو هل داد و از سرسرا خارج شد.

همین‌که در بسته شد، صدای زمزمه‌ها بالا گرفت. انگار نفس جمعیت تازه آزاد شده بود. اما از اون طرف، یه چیز تازه شروع شده بود.

یک دوئل بزرگ!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: سرسرای عمومی هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 21 اردیبهشت 1404 00:05
نمایش جزئیات
آفلاین
بالاخره آن روز فرا رسیده بود.

هفت سال از اولین باری که گابریلا در کودکی به همراه سالازار اسلیترین به جهنم آمده بود می‌گذشت و حالا که تبدیل به دختری نوجوان شده بود، آماده بود تا در آخرین آزمون، بخشی از آن‌چه در این هفت سال آموخته بود را به همگان نشان دهد.

تقریبا کل اهالی جهنم گرد هم آمده بودند تا شاهد نبرد بین پادشاه و فرزند جهنم باشند. نبردی که هرچند دوستانه بود، اما نه سالازار و نه گابریلا هیچ یک قصد نداشتند تا در آن کم‌کاری کنند. سالازار به ساخته‌ی خود ایمان داشت و می‌خواست نهایت قدرت او را بیرون بکشد و لازمه‌ی آن، جدی بودن در نبرد پیش رو بود.

هیاهو و هلهله‌ای که میان تماشاگران شیطانی جهنم در جریان بود، خبر از این می‌داد که آن‌ها نه برای سرگرمی، بلکه برای چیزی فراتر از آن آمده بودند. گابریلا در میان آن‌ها رشد کرده بود و آن‌ها شاهد پیشرفت روز افزون دخترک بودند. با این که دو آموزگار اصلی‌ گابریلا پادشاه جهنم، سالازار اسلیترین و شیطان رادیویی یعنی الستور مون بودند، اما گابریلا هر روزش در این هفت سال را در میان این شیاطین سپری کرده بود و از تک‌تک آن‌ها موارد کوچک و بزرگ بسیاری را آموخته بود.

گابریلا ناخواسته قلب یکایک آن‌ها را تصاحب کرده بود. چه زمانی که کودکی یازده‌ساله بود و دنیای رنگارنگی احاطه‌اش کرده بود، چه حالا که نوجوانی هجده‌ساله شده بود و همه چیز این دنیا را در لذت خود می‌دید. او تنها انسان زنده‌ای بود (سالازار چیزی فراتر از انسان بود) که این همه سال را در جهنم سپری کرده بود و این برای شیاطین مسئله جالبی بود.

در واقع گابریلا در میان همین شیاطین پرورش یافته بود و برای آن‌ها آن روز، همانند روزی بود که ثمره‌ی تلاش‌های خود را می‌دیدند. هرچقدر هم که سهمشان در آموزه‌های فرزند جهنم کوچک یا بزرگ بوده باشد. علت دریافت این لقب نیز همین بود. جهنم در عمق وجود گابریلا نفوذ کرده بود و درونش زبانه می‌کشید.

با درخشش موهای آبی رنگ گابریلا در میان آتش سرخ‌رنگ جهنم که تناقض زیبایی را تداعی می‌کرد، شیاطین برای لحظه‌ای به احترام ورود گابریلا سکوت پیشه می‌کنند، اما دست‌های مشتاق گابریلا که در هوا پرواز می‌کند، آن‌ها را دوباره به وجد می‌آورد و سکوت به همان سرعتی که برقرار شده بود، شکسته می‌شود.

شاید اگر هرکس دیگری در این موقعیت قرار داشت، هرچقدر هم که نبرد دوستانه باشد، اندکی استرس در وجودش می‌جوشید. زیرا زمانی بود که تمام توانایی‌هایش جلوی اهالی جهنم برای آخرین بار سنجیده می‌شد. نبردی که نتیجه‌ی آن حکم فارغ‌التحصیلی از آموزشگاه جهنم را به دنبال داشت. البته که گابریلا هنوز راه درازی در پیش داشت و هرگز از آموختن از سالازار دست برنمی‌داشت، اما این قدم بزرگی برای نشان دادن آن بود که آماده است تا وارد دنیای بی‌رحم شود.

با همه‌ی این‌ها، قضیه برای گابریلا این‌چنین نبود و استرس برایش معنایی نداشت. تنها احساسی که در سرتاسر وجودش موج می‌زد، فقط هیجان بود و هیجان. احتمالا گابریلا را می‌شد در آن دسته از ریونکلاوی‌های نادر گذاشت که گاهی برای امتحان نیز هیجان داشتند. چرا که دوست داشت آموخته‌هایش به چالش کشیده شوند. البته این که به لطف سالازار یاد گرفته بود که به خودش و توانایی‌هایش ایمان داشته باشد نیز بی‌تاثیر نبود.

این‌بار نوبت سالازار بود تا از سوی مخالف وارد میدان نبرد شود. میدانی که از همه سو طلسم شده بود تا جادویی از محوطه‌ی بیضی‌شکل آن خارج نشود. همه‌ی این‌ها نشان از نبردی سهمگین می‌داد که احتمال آسیب رسیدن به تماشاگران را در آن پیشگویی کرده بودند و راهکارش را پیاده.

سکوتی که به احترام ورود سالازار به اهتزاز در می‌آید، برای مدتی بسیار طولانی‌تر و غیر قابل مقایسه نسبت به گابریلا باقی می‌ماند. او پادشاه جهنم بود و لیاقت خود را برای دریافت این احترام همواره ثابت کرده بود. سالازار فقط وقتی دستش را به نشانه‌ی پایان سکوت بالا می‌آورد که به میانه‌ی میدان رسیده بود و گابریلا را در مقابلش داشت.

دو گودال بی‌پایانی از دود و سیاهی که نمایانگر چشم‌های سالازار بودند، مستقیما روی گابریلا متمرکز شده بودند. سالازار نیز همان هیجانی را داشت که گابریلا در حال تجربه کردنش بود. برای سالازار، گابریلا هم‌چون دخترش بود که چندین سال برای تربیت و آموزشش وقت گذاشته بود و حالا، زمانی بود که نتیجه زحماتش را می‌توانست درو کند.

سالازار با شناختی که از گابریلا پیدا کرده بود، مطمئن بود که او مهر قبولی را در این نبرد کسب می‌کند. هیجانش به این خاطر بود که می‌خواست واکنش‌ها و به کارگیری آموزه‌های گابریلا را این‌بار در مقابل خودش مشاهده کند. آن‌ها قبل از این نیز چندین بار با یکدیگر دوئل‌های دوستانه انجام داده بودند، اما این یکی از نوع دیگری بود. این نبرد پایانی بود و برخلاف همیشه، سالازار می‌خواست چشمه‌ی بیشتری از قدرتش را در مقابل گابریلا به کار گیرد.

- آماده‌ای؟

پاسخش را به خوبی حدس می‌زد. اما دوست داشت زمانی که گابریلا بیانش می‌کند را بشنود. آن نشانی از اعتماد به نفس که با هر کلمه‌ای که گابریلا بر زبانش جاری می‌ساخت، برای جهنمیان فریاد زده می‌شد. دختری که او ساخته بود.

- آماده‌تر از همیشه!

هر دو لبخندی به یکدیگر می‌زنند. به مانند پدر و دختر؛ و همان لحظه است که سالازار بال‌هایش را می‌گستراند و در آسمان اوج می‌گیرد.

این حرکت برای همه کمی شوک‌برانگیز بود. انتظار نداشتند که سالازار از همان ابتدای کار این روش را برگزیند، در واقع اصلا انتظار نداشتند که او در هیچ مرحله‌ای بال‌هایش را بگشاید و به آسمان منطقه تحت حکومتش بپیوندد. اما سالازار می‌خواست گابریلا را از هر جهت بسنجد و عنصر غافلگیری، همیشه بهترین سلاح است، حتی اگر قدرتمندترین موجود جهان در مقابل یک نیمه پریزاد-ساحره‌ی هجده‌ساله باشی.

با این حال اثری از نگرانی در چهره‌ی گابریلا دیده نمی‌شود. برعکس، درست همانند کودکی‌اش، لذت از قدرت و شکوه پادشاه جهنم است که در چشم‌هایش جاری می‌شود. او هرگز از مشاهده‌ی سالازار و ابهتش سیر نمی‌شد. او عاشق تک‌تک کلاس‌های آموزشی‌ای که با سالازار داشت بود. سالازار هیچ‌وقت او را ناامید نمی‌کرد، چرا که همیشه آموزه‌ی جدیدی در اختیار داشت که گابریلا را درست همانند اولین‌بار به وجد می‌آورد.

در این لحظه شاید این همان چیزی بود که سالازار می‌خواست بعنوان نقطه‌ضعف از آن استفاده کند. گابریلا را غرق شکوهش کند و اولین ضربه را در حین حواس‌پرتی او وارد کند.

بنابراین سالازار تکانی به بال‌هایش می‌دهد که موجی قدرتمند از انرژی را به سمت گابریلا روانه می‌کند. گابریلا فرصتی برای پاسخگویی با چوبدستی پیدا نمی‌کند و تنها با پرشی به سوی دیگر، از مسیر موج ایجاد شده کنار می‌رود. سالازار بدون معطلی آتشی که هم‌چون اژدها به سمت گابریلا خیز برمی‌دارد تا او را در برگیرد، ایجاد می‌کند. گابریلا این‌بار تکانی به چوبدستی‌اش می‌دهد و حلقه‌ای هم‌چون یک سیاه‌چاله‌ی کوچک بوجود می‌آورد تا اژدهای آتشین را در خود ببلعد.

گابریلا که در پشت سیاه‌چاله‌اش از چشم سالازار پنهان گشته بود، به محض فروکش کردن آتش، به کمک سنگ بزرگی که کنارش قرار داشت با پرشی از روی سیاه‌چاله که حالا رو به بسته شدن بود عبور می‌کند و همزمان یخ‌هایی به تیزیِ قندیل را به سمت سالازار شلیک می‌کند.

سالازار حتی نیاز نداشت تا تلاشی برای مهار کردن یخ‌ها کند. او از جنس آتش بود و مقدار این یخ‌ها آن‌قدر کم بود تا با نزدیک شدن به او در حرارتی که از وجودش ساطع می‌شد ذوب شوند. با این حال در آخرین لحظاتِ برخورد، سالازار تنها با بشکنی، هاله‌ای دفع‌کننده در اطراف خود ایجاد می‌کند. گابریلا در میان یخ‌ها، قلوه سنگ‌هایی را همراه کرده بود تا سالازار را گول بزند. اما سالازار گابریلا را به خوبی می‌شناخت و از طرفی، فردی نبود که به این راحتی گرفتار حیله شود.

در ادامه چندین حرکت پیاپی رخ می‌دهد که شامل اجرای افسون‌هایی رنگارنگ از جانب دو طرف بود. گابریلا تعدادی را با جادو و تعدادی را با جاخالی دادن دفع می‌کند. برخی دیگر را نیز با استفاده از خنجرهایی که در گوشه و کنار لباسش پنهان کرده بود به سمت سالازار بازتاب می‌دهد.

مهارت‌های غیر جادویی‌ای که گابریلا کسب کرده بود و قدرت بدنی و چابکی‌اش را بالا برده بود، به لطف شیاطین جهنم بود. او کار با بسیاری از ابزارآلات جنگی ماگل‌ها از جمله خنجر را به خوبی از طریق آن‌ها آموخته بود که حتی بدون جادو نیز قادر به دفاع از خود باشد.

سالازار بعد از به راه انداختن سمفونی متنوعی از طلسم‌ها، راهکار دیگری را در پیش می‌گیرد. زنجیری از جنس آتش در یکی از دستانش ظاهر می‌شود و بلافاصله برای حلقه زدن به دور دست گابریلا هدایتش می‌کند. گابریلا که همزمان پدیدار شدن زنجیر دوم از جنس تاریکی را در دست دیگر سالازار دیده بود، فرصتی برای دفع هر دو نمی‌بیند. می‌دانست اگر از اولی به طور کامل جاخالی دهد، در چنگال دومی می‌افتد. بنابراین تنها به گونه‌ای حرکتی مارپیچی انجام می‌دهد که زنجیر آتشین صورتش را با سوزشی نوازش کند و زنجیر تاریکی مچ پایش را گرفتار خود کند. انتخابش در این لحظه این بود که به دست‌هایش بیش از پاهایش نیاز دارد.

گابریلا از پشت بر روی زمین می‌افتد و سعی می‌کند اولین طلسمی که برای پاره کردن زنجیر تاریکی به ذهنش خطور می‌کند را اجرا کند. طلسمی که او بر زبان می‌راند به سادگی ایجاد نور بود، تنها یک لوموس. او آموخته بود که جواب همیشه در پیچیده‌ترین تفکرات و جادوها قرار نگرفته است، بلکه گاهی درست جلوی چشمانمان است و چه بسیار پاسخ‌هایی که به خاطر ساده‌انگاشته شدنشان هرگز بدست نیامدند و موجب شکست شدند.

چوبدستی نورانی، تاریکیِ زنجیر را در می‌نوردد. اما دو تکه شدن زنجیر تاریکی همزمان می‌شود با حمله‌ی دوباره‌ی زنجیر آتشین.

گابریلا بر روی زمین غلت می‌زند و بدون این که فرصتی برای برخاستن از زمین پیدا کند، ضربه‌ی بعدی او را هدف می‌گیرد. گابریلا به جای دفاع، تصمیم به حمله می‌گیرد تا با مشغول کردن سالازار خودش را از چنگال حملات زنجیر آتشین رها کند. اما مگر در مقابل پادشاه جهنم چقدر توانِ مشغول کردن داشت؟

سالازار در این نبرد کم نگذاشته بود، اما نهایت قدرتش را نیز به رخ نکشیده بود. هرچه باشد او پادشاه جهنم بود با قدمت و تجربه‌ای چند هزار ساله، در حالی که گابریلا حتی با تمام آموزش‌هایی که دیده بود، باز هم یک دختر نوجوان بود و باید رعایت حالش را می‌کرد.

آتش بزرگی که گابریلا به قصد مشغول کردن سالازار به سویش می‌فرستد، تنها باعث می‌شود سالازار با آغوشی باز پذیرایش باشد و آتش را تبدیل به بخشی از خود کند.

- ده دقیقه به پایان رسید!

گابریلا که به تازگی از روی زمین برخاسته بود و به شدت در حال نفس‌نفس زدن به خاطر حرکت‌های مداوم برای کنار رفتن از سر راه زنجیرهای آتشین و تاریکی بود، فریاد می‌زند:
- ای بابا. تازه داشت جالب می‌شدا!

سالازار بال‌هایش را می‌بندد و با چنان قدرتی بر روی زمین فرود می‌آید که گابریلا به سختی تعادلش را برای بر زمین نیفتادن حفظ می‌کند؛ و همین برای سالازار کافی بود.
- نبرد خوبی بود گابریلا.
- ولی نباید یه نبرد 10 دقیقه‌ای ترتیب می‌دادیم. چی می‌شد اگه یکم زمانش بیشتر می‌بود؟

سالازار نگاهش را از لباس‌های گابریلا که اثر نبرد را با بریدگی‌ها و سوختگی‌هایی حمل می‌کرد برمی‌دارد و به زخمی که زنجیر آتشین بر روی صورتش ایجاد کرده بود می‌اندازد. زنجیر تاریکی نیز حلقه‌ای سیاه‌رنگ بر روی مچ پای او از خود برجای گذاشته بود. هرچند آسیب‌هایی که گابریلا دیده بود کم بودند، ولی آیا همین نباید برای خوش‌حال بودن از پایان نبرد کافی می‌بود؟

برای گابریلا مطمئنا جواب خیر بود و سالازار نیز این را به خوبی می‌دانست. برای همین هم نبرد را تنها به ده دقیقه محدود کرده بود. با این که خودش هم دوست داشت تا شاهد تلاش‌های گابریلا و توانایی‌هایش باشد، اما بخشی از آموزه‌ها نیز باید نگه‌داری می‌شدند تا زمانی که فرصتش برسد.

سالازار آدرنالینی که در رگ‌های گابریلا به جریان افتاده بود و می‌خواست که بیشتر به جلو بتازد را از قبل دیده و پیش‌بینی کرده بود. این همان چیزی بود که در مورد گابریلا بیش از همه چیز دوست داشت. جسارتی که او برای جنگیدن کسب کرده بود.
- گابریلا، فرزند جهنمی ما. همین‌قدر برای ما کافی بود تا قدرت‌های تو را بسنجیم و این را بگوییم که...

حالا تمام جهنم در هیجانی وصف‌ناپذیر فرو رفته بود. این همان لحظه‌ای بود که سالازار مهر تایید یا رد را بر آزمون نهایی گابریلا می‌کوبید. چشم‌ها دروغ نمی‌گفتند و همه شاهد مبارزه‌ی با شکوه آن دو بودند. حدس نتیجه تقریبا برای همه آسان بود. تنها کافی بود تا سالازار نیز آن را بر زبان براند.

- از نظر ما تو کاملا آماده هستی.

با طنین انداختن این حرف، در میان شیاطین چنان غوغایی برپا می‌شود که گویا بمبی در آن‌جا رها شده باشد. سالازار در حالی میدان نبرد را ترک می‌کند که شیاطین در حال خیز برداشتن به داخل آن برای تبریک گفتن به گابریلا بودند. سالازار پیش از خروج، برمی‌گردد و نگاهی به گابریلا که بر روی دستان شیاطین به هوا پیوسته بود می‌کند.

گابریلا آماده بود و سالازار از آن‌چه ساخته بود راضی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: سرسرای عمومی هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 19 اردیبهشت 1404 23:17
نمایش جزئیات
آفلاین
مسابقات جام آتش

ماموریت شجاعت:
دوئل با سالازار اسلیترین


هنگام خواندن، گوش کنید.

فیلیا، بیابانی گسترده و خالی از آب‌وعلف بود. چنان خشک بود که رؤیای باران، افسانه‌ای ناممکن و دور به نظر می‌رسید. زمینش نحس و هوایش مسموم بود. هرگز رنگ آبادانی و حکمت را ندیده بود و در آن گستره بی‌انتها که افق نداشت، تنها شر حکومت می‌کرد.

در عمق دره‌های فیلیا، آتش جهنم شعله می‌کشید و از این آتش اولیس‌ها پدید می‌آمدند. اولیس‌ها، موجوداتی کریه و وحشتناک بودند که چهره مشخص نداشتند و پوست سیاهشان، چروک و پر مو بود. مانند تمام متولدین تاریکی، هیچ زیبایی در خلقتشان نبود و گاهی کامل نیز نبودند و یک چشم؛ یک گوش یا حتی یک دست ‌و یک پا نداشتند. گرسنه به دنیا می‌آمدند و در تمام وجودشان حرص سیری‌ناپذیری جاری بود. در میان اولیس‌ها زن نبود، چون طفل نداشتند و به شکل سربازی جنگی از پیله‌ای لزج و آمیخته به آتش زاده می‌شدند. شعور و درک برایشان بی‌معنا بود و جز چندین فرمانده از میانشان، بقیه به‌مانند خوک‌هایی وحشی و آماده‌به‌حمله می‌مانستند.
اولیس‌ها همه چیز می‌خوردند. در وجودشان رحم، خانواده و هم‌نوع معنایی نداشت و درصورتی‌که طعمه‌ای نمی‌یافتند، از یکدیگر تغذیه می‌کردند. آن موجودات فراتر از وحشی بودند و اگر آزیل، فرمانده بزرگ اولیس‌ها نبود، احتمالاً بر سر غذا یا برتری‌جویی‌های بدوی یکدیگر را نابود ساخته بودند.

فیلیا تپه‌ها و صخره‌های زیادی داشت و آزیل معمولاً روی بزرگ‌ترین صخره می‌ایستاد. در چشم او، اولیس‌ها مانند هزاران سوسک بی‌وقفه متولد می‌شدند، در هم می‌لولیدند و از هم تغذیه می‌کردند. اما آزیل با آنها فرق داشت. او زاده فیلیا نبود. او از آتش اصلی آفریده شده بود. آتشی که فراتر از فیلیا زبانه می‌کشید و آزیل می‌توانست سایه کم‌رنگی از آن را همچنان در وجود خود حس کند. آتش جایی فراتر از مرزهای فیلیا بود و توسط خود "او" کنترل می‌شد. "او" که ارباب آزیل و تمام اولیس‌ها بود. او بود که فیلیا را آفریده بود و آتش تولد اولیس‌ها را شعله‌ور نگاه می‌داشت. او ارباب کل فیلیا بود. اربابی که آزیل هرگز به چشم ندیده بود.

زندگی اولیس‌ها در درگیری و خشونت خلاصه می‌شد و خواب به معنای واقعی خود برایشان معنا نداشت. آنها تنها به خلسه‌ای کوتاه فرومی‌رفتند که معمولاً با درگیری و دعوای دو تن از آنان پایان می‌یافت. اما خلسه‌های آزیل متفاوت و دردناک بودند. آزیل در میان خلسه‌هایش به روح "او" وصل می‌شد و درد، غم و شادی را حس می‌کرد. اما در گذر از همه این احساسات؛ چیزی که در انتها می‌ماند تنها ترس بود که مانند زرپوشی محکم به تن و ذهن آزیل دوخته می‌شد. او حتی نمی‌توانست وحشتی را که در او رخنه می‌کرد با کسی در میان بگذارد؛ چون انگار باقی اولیس‌ها درکی از این احساسات نداشتند. به وجود آمده بودند که بکشند و کشته شوند و آزیل تنها وجود متفاوت در میانشان بود.

در آن روز خلسه آزیل دردناک‌تر از همیشه بود. صدای "او" را شنید که در گوشش زمزمه کرد:
- ارتشمو جمع کن... دارم میام...

آزیل با فریادی از جا پرید. وحشتش چندین برابر همیشه بود. فریاد چنان بلندی زد که اولیس‌هایی که در دامنه صخره بودند، برگشتند و به او خیره شدند. صدایش را بالاتر برد و فرمان نظم داد.
اولیس‌ها موجودات جالبی بودند. با آن که ذره‌ای از تفکر و استدلال بهره نبرده بودند و کلمه شخصیت و عصاره وجود با وجودشان بیگانه بود، اما معنی نظم را می‌دانستند. انگار که روح کهنه سربازی بی‌تمدن را در درونشان حمل می‌کردند. با آن بدن‌های بزرگ و بی‌شکل، لخ‌لخ‌کنان و گاهی با جست‌وخیز درون صفوفی بی‌انتها مرتب شدند. آزیل نفس‌زنان همچنان فریاد می‌زد و دستور می‌داد. بی‌قرار بود. چیزی عظیم فیلیا را فرامی‌گرفت و آزیل حسش می‌کرد. انگار شبی بود بی‌پایان و بی‌ستاره که هرگز طلوعی نداشت و هر آن آزیل و سایر اولیس‌ها را در خود می‌بلعید.

ناگهان اتفاق افتاد.

چیزی فراتر از ظاهرشدن معمول بود. انگار زمان، امکان و موجودیت شکافته می‌شد و دوباره شکل می‌گرفت. آزیل به ناگاه، بدون آنکه کسی به او گفته باشد، روی زانوهایش سقوط کرد و پیشانی به خاک گذاشت و بعد به دنبال او تمام اولیس‌ها نیز زانو زدند. بالاخره چرخید و شکل گرفت. آزیل حسش کرد و سرش را بالا گرفت.

موجودی لاغر و قدبلند در ردایی سیاه از جنس تاریکی مطلق بود. مویی نداشت و چشمان قرمزش با صورت بدون بینی‌اش همخوانی ترسناکی داشت. او لرد بود. همان لردی که آزیل و سایر اولیس‌ها در سایه ابهت او و به میل پرقدرتش آفریده شده بودند.

- خب... فکر می‌کنم به‌اندازه کافی زیاد شدین... دیگه آماده‌ایم که بریم...

آزیل می‌خواست در جا اطاعت کند؛ اما مکث کرد. نمی‌دانست این خدای ترسناک را چگونه خطاب کند و برای حرف‌زدن تردید داشت.

لرد خندید و گفت:
- موجود احمق... به من میگی ارباب... فهمیدی؟

آزیل پیشانی به خاک مالید و فریاد زد:
- دستور، دستور شماست ارباب!
و بعد تمام فیلیا همین را فریاد زدند و اطاعت کردند.

بعد لرد چوب‌دستی‌اش را بیرون کشید و به سمت آسمان گرفت. نوری قرمزرنگ از چوب‌دستی‌اش بیرون زد و به آسمان رسید. صدای مهیبی به گوش رسید و نور قرمز به هزار جرقه کوچک تبدیل شد و به زمین بارید. جرقه‌ها هوا را شکافتند و فیلیا مانند نقاشی ترشده بنا بر فروریختن نهاد. همه رنگ‌ها سر خوردند و نابود شدند. انگار محیط اطرافشان توهمی بیش نبود. فضای پوچی بود و اکنون دوباره به پوچی می‌گرایید.

همه چیز پاک می‌شد و به نیستی مبدل می‌گردید. آزیل وحشت کرده بود. دندان‌هایش محکم به هم می‌خورد و تنش به لرزه افتاده بود. به لرد نگاه کرد. او همچنان باصلابت چوب‌دستی‌اش را به سمت آسمان نگاه داشته بود و حتی پلک نمی‌زد. آن‌قدر قدرتمند به نظر می‌رسید که آزیل ناخواسته یک‌قدم به او نزدیک شد. او خدای فیلیا بود و اگر فیلیایی باقی نمی‌ماند، بازهم به او آسیبی نمی‌رسید.

نیستی، مانند رودی جاری شد و تمام فیلیا را در برگرفت. دیگر نه سنگی بود، نه خاکی و نه حتی صخره‌ای. نه خورشیدی می‌درخشید و نه گرمای روز حس می‌شد. همه‌چیز نابود شده بود. فقط اولیس‌ها باقی مانده بودند.
لرد نگاهی به موجودات بیچاره انداخت که شاید برای اولین‌بار در زندگی فلاکت‌بارشان ساکت شده بودند. نیشخندی زد. چوب‌دستی‌اش را کمی پایین آورد و این بار قلب نیستی را نشانه گرفت. چیزی زمزمه کرد و نور سیاه‌رنگ عجیبی از نوک چوب‌دستی در فضا پخش شد. نور کم‌کم به مِهی سیاه تبدیل شد و تمام وجود اولیس‌ها و لرد را در برگرفت. بعد ناگهان ناپدید شد.
اینک در جلوی روی اولیس‌ها و لرد تصویری تازه جان گرفته بود. تمام نیستی اطرافشان شکل گرفته بود و اکنون رنگ و حضور و جان داشت. آزیل نفسش را در سینه حبس کرد. فضای روبرویش بی‌نهایت آشنا بود. او به خانه برگشته بود.

لرد با دیدن چهره بهت‌زده آزیل قهقهه‌ای زد و گفت:
- تعجب کردی نه؟... خب آزیل... به جهنم خوش اومدی!

روبرویشان سرزمین آتش گسترده بود. تل‌های آتش و گداخته در هر سو دیده می‌شد و بوی گوشت سوخته‌ای هوا را پرکرده بود. در میان دود و آتش، پیکرهای برهنه و زخم‌خورده‌ای به زمین زنجیر شده بود. صورت‌های تکیده و بدن‌های لاغرشان به مردگان می‌مانست و تنها فریادهای دردناکشان آن را زنده می‌نمود. آتش گوشتشان را می‌سوزاند و بعد ترمیم می‎کرد و دوباره می‌سوزاند و زجر می‌داد. عقرب‌ها و سوسک‌ها و مارها نیز بر روی زمین می‌خزیدند و از گوشت زندانیان آتش تغذیه می‌کردند و بر عذاب می‌افزودند.
بر فراز زندانیان، برج بلندی به چشم می‌خورد. سراسر سیاه بود و پنجره‌ای نداشت. در بالای برج چشم بسیار بزرگی می‌درخشید. او نیز از جنس آتش بود و مدام در حدقه می‌چرخید و به هر طرف تکان می‌خورد. چشم ناگهان روی لرد ایستاد و شعله‌ورتر شد.

لرد فریاد زد:
- سالازار! دوست قدیمی! نمی خوای بهم خوش آمد بگی؟

چشم ناگهان به شعله‌ای رقصان تبدیل شد و بعد سالازار اسلیترین بود که روبروی لرد ایستاده بود. چنان به‌یک‌باره ظاهر شده بود که آزیل جا خورد. پایش را روی ساق دست یکی از زندانیان جهنم گذاشت و آزیل صدای خورد شدن استخوان‌هایش را شنید که با صدای فریاد موجود بی نوا همراه شد.

سالازار لباسی از جنس آتش به تن داشت که بر خلاف آتش محیط اطرافش به رنگ سبز می‌سوخت. دوشاخ بزرگ و پیچ‌خورده بر سر داشت که نمی‌شد فهمید از وجود خود اوست و یا ادامه لباس آتشین سبزی است که به تن دارد. پوزخندی زد و یک قدم جلو آمد. به چشمان لرد نگاه کرد و با صدای بم گفت:
- لرد... تو زنده‌ای؟...باورم نمی‌شه!... ولی این لشکر برای چیه؟ یا اصلاً اینا... چی هستن؟

لرد با صدایی که لحن سردش جهنم را نیز خاموش می‌کرد جواب داد:
- پدربزرگ عزیز ما!... فکر کردی از شرم خلاص شدی، نه؟... تو بهم خیانت کردی!

- لرد عزیزم! در مورد چی حرف می‌زنی! من فکر کردم تو مردی!

- تو خوب می‌دونی در مورد چی حرف می‌زنم! تو منو فرستادی که لوسیفر رو نابود کنم و خودت بتونی حاکم جهنم بشی! جهنمی که قول دادی با هم اداره‌اش می‌کنیم!... ولی تو می‌دونستی که این کار غیرممکنه! منو فرستادی که به دست لوسیفر بمیرم! واقعاً که پیرمرد احمقی هستی! نقشه بی‌معنی‌ات همین بود؟

همه چیز به یکباره در سکوت فرورفت. نه صدای ناله‌ای شنیده شد و نه حتی صدای سوختن به گوش می‌رسید. انگار زمان در جهنم متوقف شده بود. چشم‌های سالازار گُر گرفته بود و به رنگ لباسش می‌سوخت.

- فکر کردی کی هستی که با من این‌طوری حرف می‌زنی؟... من دنیایی که تو حتی توش وجود نداشتی رو ساختم! هرچه که داری، هاگوارتز... اسلیترین... زبون مارها... و حتی قدرتت رو از من داری! الان با این موجودات مسخره اومدی که منو بترسونی و سهمتو از جهنم بگیری؟ فکر کردی من به شریک‌شدن با یتیم‌های کوچولویی مثل تو احتیاج دارم؟... فکر می‌کردم واقعاً باهوش‌تر از اینها باشی! ولی خب اگر این چیزیه که تو می‌خوای... چرا که نه!... بیا سهمتو از جهنم بگیر! اگر می‌تونی!

لرد با عصبانیت جواب داد:
- نه... دیگه سهمی از اینجا نمی‌خوام... فقط نمی‌تونم خیانت تو رو ببخشم سالازار! تو باید بهاش رو بدی! بهای پشت‌کردن به من و پیمانمون!

سالازار هیچ جوابی نداد.دستش را بالا برد و مشت کرد. زمین به لرزش افتاد و بعد هزاران موجود از خاک سربلند کردند. تن‌های زشت و لاغری بودند که سرهایشان تنها به دهانی خونخوار متصل بود. نه چشم، نه گوش و نه صورتی داشتند. برهنه و خاکی بودند و دندان‌های تیزشان با ولع به هم می‌خورد. همگی پشت سر سالازار ردیف شدند.
صحنه نفس گیری بود. در یک سمت سالازار اسلیترین به همراه ارتش جهنمی‌اش ایستاده بود و در سمت دیگر لرد سیاه قد علم کرده بود و اولیس‌هایی که انگار همان خشم لرد در وجودشان شعله می‌کشید و بی‌قرارشان می‌کرد. نگاه لرد و سالازار بهم دوخته شده بود. هر دو باصلابت و قدرت به روح یکدیگر خیره شده بودند و هیچ‌کدام در مقابل تاریکی‌های وجود دیگری کرنش نمی‌کرد. صدای فریادها، نعره‌ها و تهدیدهای دو لشکر بلند بود. هر دو گرسنه خون، بی‌رحم و آماده کشتن بودند. هر دو از نابودی ساخته شده بودند و با درد و ترس بیگانه بودند. جهنم، همان جهنمی که بعد از مرگ معنا پیدا می‌کرد، قرار بود مدفن هزاران هیولا باشد. دستوری نیاز نبود. لرد لبخند زد و سالازار سرش را کج کرد.

و این‌گونه جنگ آغاز شد.

اولیس‌ها با تمام وحشی‌گری که در وجودشان آفریده بود، به لشکر سالازار حمله کردند. هیچ سلاحی در کار نبود، تنها نیروی خالص وجود اولیس‌ها بود که آن‌ها را در جنگ همراهی می‌کرد. فریاد می‌زدند و مانند تشنگان خون به سمت دشمن می‌دویدند. از آن سو، آن هیولاهای بی‌چهره نیز آماده نبرد بودند. دهان‌هایشان را بازکرده و با دندان‌هایی تیز و بزاقی که از گوشه لب‌هایشان آویزان بود، منتظر طعمه‌هایشان بودند. دست‌هایشان در هوا برای شکار اولیس‌ها به پرواز درآمده بود و حرص و ولعشان برای پیروزی نمایان بود.
در میانه جنگ، نبرد عجیبی بین دو اسطوره دنیای جادوگری برپا بود.
سالازار لبخند کجی زد و گفت:
- می‌دونی که قوانین دنیای زنده‌ها اینجا کاربرد ندارن دیگه؟... اینجا نمی‌تونی جادو کنی... حالا لرد کوچولوی من می‌خواد چیکار کنه؟

صورت باعظمت لرد کوچک‌ترین تغییری نکرد. دستش را داخل ردایش برد و یک چوب‌دستی متفاوت از چوب‌دستی همیشگی‌اش را بیرون کشید. چوب‌دستی کاملاً به رنگ سفید بود که چندین رگه قرمز در آن به چشم می‌خورد. بلندتر از چوب‌دستی معمولی بود و بسیار صاف و صیقلی می‌نمود.

- فکر کردی می‌تونستم بدون کشتن لوسیفر اینجا باشم؟... نه اصلاً. برای کشتن لوسیفر، باید هسته درونیش رو نابود می‌کردم! لوسیفر از آتش نبود... یه فرشته بود که قبل از رفتن به جهنم، اسمش عزازیل بود. وجودش از جنس نور بود و من باید نور وجودشو خاموش می‌کردم... کاری که غیرممکن بود!... من می‌دونم چرا ازم خواستی لوسیفر رو من بکشم...

لبخند سالازار محو شد و با چهره‌ای جدی به لرد خیره شد. لرد ادامه داد:
- ما قرار گذاشته بودیم که جهنمو با هم اداره کنیم؛ ولی تو طمع کردی! بهم خیانت کردی و سعی کردی من و لوسیفر رو مقابل هم قرار بدی! اون وقت هرچی می شد به نفع تو بود! اگر من می‌مردم، تو لوسیفر رو می‌کشتی و مالک کل جهنم می‌شدی... و اگر من لوسیفر رو می‌کشتم... یه فرشته رو کشته بودم و این‌قدر باید جادوی بزرگی استفاده می‌کردم که در ازاش همه روحم از بین می‌رفت...

این بار قیافه سالازار کمی ‌نگران شد و این چیزی بود که فقط لرد می‌فهمید. گوشه چشمش کمی چروک شده بود و لب‌هایش را بهم فشار می‌داد. حالا نوبت لرد بود که پوزخند بزند. چوب‌دستی عجیب را به سمت سالازار گرفت و بعد نور خیره‌کننده‌ای از آن به سمت سالازار پرتاب شد.

اگر سالازار در لحظه جاخالی نداده بود، نور مستقیم به او برخورد می‌کرد اما با حرکت سالازار، نور به چند سرباز پشت سرش خورد و آنها را در لحظه ذوب کرد. فریادهای زجرآورشان در گوش سالازار زنگ زد و تکه‌های بدنشان جلوی پای سالازار افتاد. در همین لحظه سالازار متوجه پشت سرش شد و بهت‌زده در جایش ایستاد. جنگ آن‌طور نبود که او تصور می‌کرد. لشکر او از دل نابودی زاده شده بودند. آنها بودند که جاودان و حتی قبل از او در جهنم می‌زیستند و عذاب گرانی بودند که از ابتدای زمان به جهنم خدمت می‌کردند. آن‌قدر قوی و بی‌رحم بودند که خود سالازار نیز از عصاره وجودشان تعجب می‌کرد. اما همین موجودات استثنائی، همین بی‌چهرگان عجیب، در دست اولیس‌ها سلاخی شده بودند. نه آتش جهنم که در هر گوشه‌وکنار شعله‌ور بود و نه دندان‌ها و چنگال‌های بی‌چهرگان جلودارشان نبود. چنان بدن دشمنان را در هم می‌دریدند که انگار کاغذهای بی‌جانی هستند که در هوا شناورند. اولیس‌ها غالب ماجرا بودند و چیزی به نابودی کامل لشکر سالازار نمانده بود.

سالازار با قیافه کاملاً بهت‌زده به سمت لرد برگشت.
- آتش جهنم همه چی رو می سوزونه و جهنمی‌ها میتونن هرچیزی رو نابود کنن... هرچیزی رو... مگر اینکه...

لبخند لرد عریض شد و جمله سالازار را کامل کرد.
- مگر اینکه چیزی باشه که از خود جهنم اومده باشه... اره اولیسها رو از آتش خود جهنم درست کردم... آتشی که لوسیفر بهم داد.

سالازار دستش را بالا برد و توپ آتشین سبزرنگی بلافاصله در دستش شکل گرفت و آن را به سمت لرد پرتاب کرد. لرد به‌راحتی چوب‌دستی‌اش را تکان داد و نور سفید، شعله را در هوا خنثی کرد.

چشمهای سالازار گشاد شده بود و صورتش عرق کرده بود.
- این نور فرشته است! اینو... اینو از کجا...

لرد چوبدستی‌اش را به سمت قلب سالازار نشانه گرفت و یک قدم جلو آمد.
- می‌دونی وقتی رفتم لوسیفر رو بکشم، اون بهم حقیقت رو نشون داد... و حاضر شد دستشو برای برگشتن به جهنم بهم بده. این چوبدستی از استخوان دست لوسیفر درست شده... و عنصر وجودیش، یعنی نور فرشته‌ها رو داخلش داره... او یک دستشو بهم داد که بتونم باهاش چوبدستی درست کنم! چوبدستی که تونستم باهاش اولیسها رو درست کنم...سالازار احمق... آفرینش فقط مال فرشته‌هاست... نیروش از اون بالاها میاد... چطور متوجه نشدی؟

یک قدم جلوتر آمد.

- نمی‌دونم چطوری لوسیفر رو از تختش پایین کشیدی و جهنمی‌ها رو راضی کردی بهت خدمت کنن... ولی فکر اینجاشو نکردی که من به جای لوسیفر برای انتقام برگردم، نه؟... نترس... مثل یک جادوگر می‌کشمت... با چوبدستی!

چشمهای سالازار برق زد و از عصبانیت فریاد کشید. دست‌هایش را بالای سرش برد و گردابی آتیش بالای سرش درست کرد. گرداب چرخید و با سرعتی عجیب به سمت لرد حرکت کرد. گرداب به لرد رسید و او را در برگرفت؛ اما آتش به محض رسیدن به بدن لرد خاموش می‌شد و انگار نمی‌توانست او را بسوزاند.
لرد چرخید و چوبدستی‌اش هم با خودش چرخاند. آتش به رنگ آبی درآمد و در هوا محو شد.

- سالازار!... واقعاً نمی‌فهمی نه؟ من قدرت فرشته‌ها رو دارم! نور همیشه به آتش تو غلبه می‌کنه! تو نمی‌تونی در مقابل این نیرو مقاومت کنی!

چهره سالازار قرمز شده بود و بسیار عصبانی‌تر از قبل به نظر می‌رسید. فریاد زد:
- نه! هیچی نمی‌تونه آتش منو خاموش کنه!

بعد دستش را به سمت یکی از جهنمیان دراز کرد. موجود جهنمی فریاد خفه‌ای کشید و بعد بدنش بزرگ‌تر و بزرگ‌تر شد. دستانش چنگال بزرگی شد و دهانش به غاری بزرگ بدل گردید. پاهایش خم شدند و زیر دهان بزرگش جمع شدند. وحشتناک‌ترین هیولایی بود که کسی می‌توانست تصور کند.

هیولا مانند عنکبوتی عظیم به سمت لرد حرکت کرد و دهانش را برای بلعیدن او کاملاً باز کرد. لرد حالت حمله‌گونه‌ای گرفت و چوبدستی را به سمت دهان بزرگ نشانه رفت. نور بلافاصله تابیدن گرفت و دهان هیولا را روشن کرد. هیولا چند قدم عقب‌تر رفت اما نابود نشد. لرد با تمام نیرویش چوبدستی را نگاه‌ داشته بود و نور درخشان او را به هیولا وصل می‌کرد. هیولا کمی در جای خود ماند و انگار نور را تاب آورد و دوباره به سمت جلو حرکت کرد و اما این بار سرعتش بسیار آهسته بود.

لرد فریاد زد:
- آزیل!

آزیل که مشغول جنگ بود، در جایش خبردار ایستاد و بعد با تمام سرعت به سمت هیولا دوید. این لحظه او بود. لحظه‌ای که برای لردش فدا شود. لحظه‌ای که برایش زاده شده بود.
به جانور رسید و بدون لحظه‌ای تعلل در دهانش پرید. بدون آنکه به نور بخورد، به مخاط لزج دهانش چسبید و مشغول پاره‌کردن و دریدنش شد. هیولا فریاد کشید و دهانش را بست. تمام توانش را برای مقابله با نور داده بود و حمله آزیل برایش دردناک‌تر از هرچیزی بود. دهان بزرگ بسته شد و آن دندان‌های عظیم در بدن آزیل فرورفتند. اما او متوقف نشد و به دریدن و از هم گسستن وجود هیولا ادامه داد. نور با بسته‌شدن دهان عظیم به پاهای خم‌شده خورد و پاها شروع به ذوب‌شدن کردند. هیولا سکندری خورد و به زمین افتاد. لرد همچنان چوبدستی را به سمت هیولا نگاه‌ داشته بود و این بار نور داشت دهان بزرگ را ذوب می‌نمود.
آزیل مرگ را حس می‌کرد. بدنش شرحه‌شرحه شده بود و نور داشت به او نیز می‌رسید. آخرین چیزی که حس کرد، صدای لرد بود که در سرش پیچید.

- آزیل... تو بهترین همراهی بود که می‌تونستم داشته باشم.

آزیل لبخند زد. اولین‌بار بود که لبخند زده بود و بعد نور او را همراه با هیولا سوزاند و نابود کرد.

سالازار حقیقتاً ترسیده بود. هیولایش نابود شده بود و دیگر نمی‌دانست چه کند. ناگهان لرد روبرویش ظاهر شد. سالازار که وحشت کرده بود تنها برای یک ثانیه فلج شد و همین یک ثانیه برای لرد کافی بود. چوب‌دستی را چرخاند و مانند خنجری در دست گرفت. بدون اتلاف وقت جلو آمد و خنجر را در قلب سالازار فرود آورد.
چوب‌دستی سراسر نور شد و بدن سالازار را روشن کرد. سالازار از درد فریاد کشید و عقب رفت و از لرد دور شد. سعی کرد چوب‌دستی را بیرون بکشد؛ اما نور دستش را سوزاند و فریادش را دردناک‌تر کرد. روی زانوهایش فرود آمد. نور شدیدتر شد و شعله‌های سبزرنگ وجودش را خاموش کرد. دیگر فریاد نمی‌زد. نگاهی به لرد انداخت. لرد می‌توانست آخرین ذره‌های روحش را در آن نگاه ببیند. دیگر حاکم جهنم نبود و تنها پیرمردی فرتوت بود که چوبدستی داشت روحش را می‌بلعید. ناگهان فروغ از چشمانش رفت و چوبدستی نیز خاموش شد. به زمین افتاد.

تنها شمار اندکی از جهنمی‌ها که باقی‌مانده بودند، دست از جنگیدن برداشتند. لرد نگاهی به اولیس‌ها انداخت و آنان نیز متوقف شدند. جهنمیان به‌دور سالازار جمع شدند. ناگهان بدنش را به دندان گرفتند و با خود به سمت عمق جهنم رفتند.

لرد به پاهای سالازار که بر روی خاک جهنم کشیده می‌شد نگاه کرد. جنگ تمام شده بود. او بود که برنده شده بود. اما بهای این پیروزی مرگ یکی از دوستانش بود. دوستی که خیانت کرده بود و لرد نمی‌توانست خیانتش را ببخشد. او دیگر برای لرد دوست نبود. سالازار در همان لحظه که خیانت کرده بود، برای لرد مرده بود.

چشم‌هایش را بست. وقتش بود به زمین برگردد. جایی که جادوی عزیزش منتظرش بود. صدای بال‌هایی پشت سرش به گوش رسید. چشم‌هایش را باز نکرد. نیازی نبود.

پادشاه اصلی جهنم بازگشته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: سرسرای عمومی هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 15 اردیبهشت 1404 16:32
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مسابقات جام اتش
ماموریت شجاعتIدوئل با سالازار اسلیترین
اروم اروم قدم برمیداشتم. پاهایم از استرس میلرزیدند و در مغزم بر خودم نفرین میفرستادم که چرا در این دوئل شرکت کردم. سالن هاگوارتز پربود از جادواموزانی که امده بودند به دوئل لیسا تورپین و سالازار اسلیترین، موسس هاگوارتز، را ببینند.
_سر یک لجبازی و حاضرجوابی بچه گانه باید الان مقابل مدیر و موسس مدرسه دوئل بکنم. لعنت به من
همزمان با نفرین کردن خودم توی سالن بزرگ راه میرفتم. قسمت بزرگی از سالن خالی شده بود برای ما. سالن از قبل تاریک تر شده بود، انگار که شمع ها هم چشم دیدن ضایع شدن من را نداشتند. به دلیل اینکه اینکه سالازار اسلیترین من را بخاطر باختم در دوئل مقابل لوسیوس مالفوی مسخره کرد عصبانی شدم و گفتم که من میتونم شما رو در یک دوئل ببرم. و حالا، اینجا دارم از استرس به خودم میپیچم. انگار که تمام اعضای بدنم در تکاپو افتادند. با دیدن سالازار اسلیترین با ان ردای سبز لجنی و چوب دستی اش که با تمام غرور رو به روی من ایستاده حالت تهوع گرفتم. اخر با خودم چه فکری میکردم که با کسی که چندین برابر من سن داره دوئل برگزار کردم. سالازار اسلیترین که حالت صورت من را دید پوزخندی زد و گفت:
_براش یک اب قند بیارید.
یکی از اسلیترینی ها گفت:
_این با دیدن جبروت شما اینجوری شده معلوم نیست موقع دوئل چه بلایی سرش بیاد

همه میخندیدند و به من تیکه می انداختند اما دیگر چیزی نمی شنیدم. عصبانیت مثل اتشی در جنگل که همه جنگل را به سرعت در بر میگیرد در من نفوذ کرد. چوب دستی ام را محکم تر گرفتم و دندان های نیشم را نشان دادم. اخمی کردم و به حالت اماده باش ایستادم.

_هر دو جادوگر اماده...شروع کنید
با صدای پروفسور اسنیپ هردو چوب دستی هایمان را رو به هم گرفتیم اما هیچکدوم وردی نخواند. همانطور در یک دایره فرضی دور هم میچرخیدیم و با تهدید به هم نگاه میکردیم. مدت زمان زیادی دور هم میچرخیدیم و این کار باعث شد صدای کل کل های بین دو گروه و تویق هایشان بخوابد. مثل اینکه سالازار اسلیترین هم مثل من علاقه داشت شروعش در سکوت اما کشنده باشد. صدایی توی سرم میگفت که (تو نمیتونی برنده بشی. اون از تو بیشتر سابقه داره. تو یک جادو اموز سال دومی هستی.)
که باعث میشد استرس بگیرم و حتی فکر جا زدن هم به سرم خطور کند ام صدای دیگری هم بود که در جواب ان میگفت(خفه شو و بزار کارش رو بکنه) و با شنیدن صدای او انرژی دوباره توی بدنم برمی گشت.

_اکسپلیارموس
با صدای سالازار اسلیترین به خودم امدم. ورد خلع سلاح را خواند و با صدایش، صدای تشویق های اسلیترینی ها هم دوباره بلند شد.
از جلویش جا خالی دادم و منتظر حرکت بعدی بودم. صدای آریانا دامبلدور و بچه های گریفیندور را میشندیم که به من امیدواری میدادند و میگفتند که وردی بخوانم. هرکس پیشنهادی میداد، اما من نقشه دیگری داشتم.

_سرپنسورتیا
مارها به سمتم می امدند و من دونه دونه ازشان جاخالی میدادم.

_استوپفای
باز هم از شلیکش جا خالی داده بودم. هر دو خسته شده بودیم و من بهترین زمان برای عملی کردن نقشه ام را همین الان دانستم.
_ابسکیورو
و من نامرئی شدم. قبل از امدن به دوئل چندین کتاب ورد های دوئل خواندم و با کمک پروفسور مودی چند ورد برای دوئل را یاد گرفتم. سالازار اسلیترین همینطور به دنبال من نامرئی میگشت و من با راه رفتن روی نوک پا به پشت سرش رفتم و بعد...
_اگوامنتی
سالازار اسلیترین با حس پاشیده شدن اب بر رویش از جا پرید. دوباره مرئی شدم. صدای تشویق گریفیندوری ها گوش سالن را کر کرد. از حواس پرتی سالازار اسلیترین استفاده کردم و وردی برای خلع سلاح کردنش خواندم
_اکسپلیارموس
با خلع سلاح شدنش برای پایان کارم وردی که پروفسور مودی بهم محض احتیاط یاد داد را اجرا کردم.
_اینکارسروس
سالازار اسلیترین که تا الان در شوک بود با بسته شدنش به خودش امد و اخمی کرد. گریفیندوری ها حالا بالا و پایین می پریدند و فریاد شادی سر می دادند و اسلیترینی ها هم نا امید هو میکشیدند و بعضی هایشان با اخم و ناراحتی به سمت خوابگاه هایشان میرفتند.

_افرین لیسا تورپین، من تورو دست کم گرفته بودم
به سمت سالازار اسلیترین برگشتم. باورم نمیشد که او همچین حرفی زده باشد. پوزخندی روی لبش بود اما در چشم هایش لبخند دیده میشد.
_من هم متشکرم که با من دوئل کردید
لبخندی زدم و طناب ها را باز کردم و با خوشحالی به سمت دوستانم دویدم و بغلشان کردم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: سرسرای عمومی هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 12 اردیبهشت 1404 22:25
نمایش جزئیات
آفلاین
مسابقات جام آتش


مأموریت شجاعت | دوئل با سالازار اسلیترین


مه، همچون پتویی بنفش، میان انگشتان لوسیوس می‌خزید. نه مهی از جنس شب یا ترس، که بویی چون جادوی کهنه و گندیده در خود داشت. بوی نیرنگ‌های فراموش‌شده، سوگندهایی شکسته، جادویی که زمانی درخشان بود و حالا مثل استخوانی پوسیده در خاک نفرین‌شده فرو رفته بود.

جلوتر، سایه‌ی قلعه‌ای شناور در بی‌زمانی نمایان شد. هاگوارتز، اما در شکلی شکسته و درهم. برج‌ها واژگون، میزهای تالار بزرگ در آسمان معلق، و نورهایی که از زوایای غیرممکن به اطراف می‌تابیدند.

لوسیوس قدم برداشت. با عصای نقره‌ای‌اش مه را می‌شکافت، اما هر گام، تصویری لرزان در فضا می‌زایید: مارهایی حلقه‌زن، دانش‌آموزانی بی‌چهره، و خودش — آینه‌ای از آینده‌ای که هنوز اتفاق نیفتاده بود.

او این‌جا نبود تا بجنگد. آمده بود تا پاسخ بگیرد. آمده بود تا... او را ببیند.

صدای خند‌ه‌ای در تاریکی پیچید. صدایی سنگین، کهن، و بی‌رحم:

«لوسیوس مالفوی... هنوز از پوست دراکو بیرون نیامده‌ای؟»

لوسیوس ایستاد. صدا، از دل مه بیرون جهید، و با آن، او نیز ظاهر شد: سالازار اسلیترین، نه آن مؤسس با ردای سبز، که اکنون شبیه افسانه‌ای خاموش از دل جهنم.

چشمانش، دو حلقه‌ی شعله و خاطره بودند. نه از جنس زمان حال، بلکه از پیش‌گویی‌هایی که هرگز گفته نشده‌اند. لوسیوس، بی‌اراده، نفس حبس کرد. نه از ترس، بلکه از شناخت.

او همیشه فکر می‌کرد با سالازار متحد است. اما حالا... با نگاه اول فهمید.

او دشمن است.

دوئل آغاز نشده بود، اما جادو در فضا می‌لرزید. سالازار جلو آمد، نه با قدم، بلکه با اراده. واژگانی بی‌صدا در ذهن لوسیوس پچ‌پچ می‌کردند: می‌خواهی وارث باشی؟ پس بهای وارث بودن را بده.

عصای لوسیوس جرقه زد. طلسمی نقره‌ای از نوک آن جهید. اما به هدف نرسید. مارهایی از مه بالا آمدند و طلسم را بلعیدند.
–تو هنوز باور داری که در بازی قدرت، انتخابی برایت مانده؟

لوسیوس لبخندی سرد زد. صدایش را نرم، اما محکم بیرون داد:
–من نه وارثم، نه شاگرد. من کسی‌ام که جرئت کرده نگاهت کند، بی‌آنکه بترسد.

سکوتی کوتاه. سپس، انفجار. دو جادو، چون موج‌هایی همزمان، در میانه‌ی میدان برخورد کردند. زمین زیر پایشان چون آئینه ترک برداشت. حافظه‌ها، خاطره‌ها، آینده‌ها، در هوا معلق شدند.

لوسیوس از درون لرزید. اما چیزی درونش بود—نه افتخار، نه شجاعت، بلکه نوعی پافشاری مغرورانه. همان چیزی که سال‌ها پیش، وقتی مقابل ولدمورت ایستاده بود، در چشمانش بود.

سالازار عصای پیچ‌خورده‌اش را بالا برد. حلقه‌ای از آتش مارگونه گرداگرد او چرخید. صدایش در فضا کوبیده شد:
–تو هرگز نخواهی توانست مرا بشکنی.

لوسیوس، با گامی آرام اما مطمئن جلو آمد. انگشتانش، همچون آهنی سفید، روی دسته‌ی عصا فشرده شد.
–من نمی‌خواهم تو را بشکنم. می‌خواهم بپذیری که دیگر تنها تو صاحب آینده‌ی اسلیترین نیستی.

سکوت.
در این لحظه، دو شعله با هم تلاقی کردند—نه برای نابودی، که برای شکل دادن چیزی تازه. واقعیت اطرافشان فرو ریخت، و در میان خلأیی از نور و سایه، دو نگاه در هم گره خورد: نه دشمن، نه متحد.

بلکه وارث و بنیان‌گذار...
هر دو، بخشی از افسانه‌ای ناتمام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«قدرت نه در فریاد، که در سکوتی‌ست که دیگران را وادار به اطاعت می‌کند...»
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]
پاسخ: سرسرای عمومی هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 11 اردیبهشت 1404 00:21
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مسابقات جام آتش


مأموریت شجاعت | دوئل با سالازار اسلیترین


آتش و آینده


پاهایش در مهی بنفش و سنگین فرو می‌رفتند؛ نه آن مهی که از دریا برمی‌خیزد یا از اعماق جنگل. این یکی، بوی سوختگی می‌داد. بوی جادویی که زمانی شکل داشته، معنا داشته، اما حالا در دل شکست زمان، فاسد شده بود. سیبل تریلانی نفس عمیقی کشید. بوی مرگ، بوی رؤیاهای پوسیده، بوی آینده‌هایی که هرگز اتفاق نیفتاده بودند.
هاگوارتز نبود. یا شاید هم بود... دیوارها و برج‌ها به چشم می‌آمدند، اما کج و فروریخته، معلق در فضایی بی‌ثبات. بخشی از سقف تالار بزرگ در آسمان می‌چرخید، همان‌طور که میز ریونکلاو بی‌وزن از کنار گوشش گذشت. نور، اگر می‌شد نامش را گذاشت، از جهات اشتباهی می‌تابید و سایه‌ی او را به شکل‌هایی دراز و لرزان در هوا پخش می‌کرد.
درون او، آتش کوچکی شعله‌ور بود—نه از جنس ترس، بلکه نوعی انتظار تاریک. حسی قدیمی، مانند دیدن صحنه‌ای که سال‌ها پیش در خواب دیده باشی.
با خودش فکر کرد .
چند بار این لحظه را دیده‌ام؟ چند بار در ته فنجانی از برگ چای، یا میان شکستگی‌های شیشه‌ی بلور؟
صدایی در سرش پیچید. آهسته و زمزمه‌گر. نه گفتنی، نه شنیدنی. یک حضور بود. سایه‌ای از جنس شعله، بیرون از محدوده‌ی دیدش اما نه غریبه.
او آمده بود.
سیبل عصای بلند و کجش را محکم در دست فشرد. هنوز فرصت نداشت بپرسد چرا اینجا بود، یا چه کسی احضارش کرده. تنها چیزی که می‌دانست این بود که این مکان، این لحظه، به پایان تعلق داشت. پایانی که شاید قرن‌ها پیش وعده‌اش داده شده بود.
قدم برداشت. هر گام، تصویری لرزان در اطرافش را دگرگون می‌کرد: شمایلی از یک مار عظیم که به دور قلعه پیچیده، شاگردی بی‌چهره طلسمی بی‌صدا را زمزمه می‌کند، چهره‌ی خودش—خود دیگری‌اش—که چشمانی سوزان دارد.
در دوردست، در میانه‌ی گودالی از آتش و سنگ شناور، او ایستاده بود. بی‌حرکت. چون اسطوره‌ای که از کتاب‌ها بیرون خزیده باشد. نه پیر، نه جوان. نه انسان، نه هیولا. و با هر ثانیه، حضورش مانند گرانشی سرد، سیبل را به سمت خود می‌کشید.
او دشمن بود.
یا دست‌کم، سیبل این‌طور فکر می‌کرد.

سیبل قدمی دیگر برداشت و در همان لحظه، زمین زیر پایش به لرزه افتاد. این‌جا دیگر زمین نبود. یک لایه‌ی ناپایدار از جادو و زمان بود که در آن هر چیزی ممکن بود به شکلی بی‌رحمانه تغییر کند. ناگهان صدای خندهای خش‌دار از دوردست به گوش رسید. خنده‌ای که انگار در فضا و زمان پیچیده بود. صدای مردی آشنا، ترسناک و مرموز.
- سیبل تریلانی... از پیشگویی‌هایت بهتر از این انتظار می‌رفت.
او بود. صدایش، همان صدای کهنه و گسسته‌ای که هیچ‌وقت نمی‌توانستی با آن کنار بیایی. چشم‌هایش؛ آن گودال‌های دود و سیاهی، دقیقاً همان‌طور که سیبل انتظار داشت، به سیبل دوخته شده بود. چشمان سالازار اسلیترین، نه آن سبز خالص گذشته، که اکنون از درون شعله‌ها زبانه می‌کشید. آن‌ها نگاهش را به عمق ذهنش فرو بردند. در آن لحظه، یک سایه‌ی سنگین در ذهن سیبل نشست.
- چگونه می‌خواهی در برابر من ایستادگی کنی؟
کلماتش همچون فشار دستان نامرئی بر روحش فرود آمدند، همان‌طور که درختی به ساقه‌ی خود می‌چسبد. هیچ کلمه‌ای نمی‌توانست از دهان سیبل بیرون بیاید. او هر چه سعی می‌کرد، در دلش نمی‌توانست پاسخی به این پرسش دهد.
- آیا فکر می‌کنی که می‌توانی با من رقابت کنی؟
صدای سالازار دوباره پیچید.
سیبل یک قدم به جلو برداشت، چشمانش در چشمان او گره خورد، اما سکوتی سنگین در فضا پر شده بود. جادوهای روانی که سالازار روی او تحمیل کرده بود، فشار می‌آوردند، می‌کوشیدند از درون ذهن او گذر کنند، در لایه‌های حافظه و احساساتش نفوذ کنند. اما سیبل چیزی داشت که سالازار نمی‌توانست به آن دست یابد. یک پیشگویی. یک دیدگاه.

صدای خودش در ذهنش طنین انداخت.
می‌توانم آن را شکسته و دوباره بسازم. می‌توانم مانع شوم.
سیبل با تکان دادن سرش از درون این سرزنش‌ها بیرون آمد. دستی بلند کرد و با دقت اشاره‌ای به سمت زمین کرد. انفجار کوچکی از جادو شعله‌ور شد، اما پیش از آنکه به هدف برسد، شعله‌ای از جهنم در دستان سالازار پدیدار شد و طلسمش را بر باد داد.
- چیزی بیشتر از این نمی‌توانی بسازی، تریلانی.
سالازار این را گفت و حرکتش به سرعت شبیه یک مار در حال حمله شد.
جادو به شدت در فضا پیچید. زمین زیر پاهای سیبل ترک خورد، و از هر گوشه‌ی این دنیای بی‌زمان، انبوهی از جادوهای تاریک به سمت او شلیک می‌شد. فشار آن‌ها در بدنش حس می‌شد، هر کلمه، هر طلسم، به‌طور فزاینده‌ای در هم می‌آمیختند تا او را خرد کنند.
اما او ایستاده بود.
سیبل در حالی که خود را از فشار جادوی سالازار آزاد می‌کرد، ذهنش را به سمت آینده کشاند. چیزی باید در این نبرد تغییر می‌کرد. چیزی بیشتر از این بازی مرگ و زندگی.
- این نبرد تمام نخواهد شد، سالازار.
سیبل این را به سختی از میان لب‌هایش بیرون آورد.
- تو برای پیروزی از من چیزی نمی‌خواهی. تو می‌خواهی من شکست بخورم. اما این تنها شروع است.
با این کلمات، طوفانی از جادو از درون سیبل برخاست. جادوهای آینده، جادوهای نه از جنس زمان، بلکه از جنس گذشته و آینده‌ای گسسته، با یک صدا در فضا پخش شدند. اما جادوی سیبل، هنوز در همان دنیای بی‌زمان گیر کرده بود.
دور دیگری در حال شروع بود.

باد از میان شیارهای تاریکی عبور می‌کرد؛ بادی از جنس خاکستر، که نه از آسمان می‌آمد، نه از زمین. این باد، حاصل برخورد دو قطب بود؛ دو موجود که هر دو، چیزی فراتر از انسان، اما هنوز به طرز دردناکی، انسانی باقی مانده بودند.
سالازار دیگر چیزی شبیه جادوگر نبود. بال‌های شعله‌ور، در پشتش گسترده بودند و با هر ضربه‌شان، فضا در هم می‌پیچید. او اکنون همان خشم آتشین جهنم بود، زنده و پرغرش.
در سوی دیگر، سیبل تریلانی – با موهایی که در هوا شناور بود، چشمانی سفید و بی‌حدقه، و صدایی که از درون زمان می‌آمد – زمزمه می‌کرد. نه وردهایی برای حمله، بلکه دعاهایی برای کشف. زمین زیر پایش به آرامی از شکل می‌افتاد. واقعیت اطرافش مانند نقاشی‌ای در حال ذوب شدن بود.
سالازار با فریادی که صدای آن همزمان از زمین و آسمان به گوش می‌رسید، ضربه‌ای زد. نیزه‌ای از آتش جهنمی پدیدار شد و به سمت سیبل جهید.
اما او آنجا نبود.
زمان برای یک لحظه مکث کرد.
سیبل تکه‌ای از آینده را ربوده بود.
او چند قدم آن‌سوتر ظاهر شد، پشت سر سالازار. صدایش از اعماق فضا می‌پیچید.
- تو می‌خوای من رو بشکنی، اما فراموش کردی، سالازار؛ آینده هنوز ننوشته‌ست.
دستش را بالا آورد و چاقویش درخشش آبی و سردی در میان گرمای جهنمی اطرافش داشت. چاقوی رؤیاها – یک ابزار پیشگویی؟ یک سلاح؟ هیچ‌کس نمی‌دانست.
با فشاریی نرم، ضربه‌ای به شانه‌ی سالازار زد؛ اما نه بر گوشت، بلکه بر خاطره‌ای از یک گناه قدیمی.
سالازار لحظه‌ای از حرکت ایستاد. در ذهنش، صحنه‌ای درخشید.
کودکی، در زیرزمین خالی هاگوارتز، در حال زمزمه‌ی وردی ممنوعه، صدای گریفیندور در پس‌زمینه، خشمگین و سرخورده، و بعد سکوت.
سیبل عقب پرید، عرق‌ریزان و تلو‌تلوخوران، چاقو را محکم گرفته بود.
- تو... چطور جرات کردی؟ خاطره‌هام...
- صدای سالازار دیگر پژواک نداشت؛ یک لحظه صدایش تنها صدای یک مرد شد.
اما فقط یک لحظه.
در انفجاری از خشم، تاریکی گرد آمد. زمین زیر پای سیبل شکافت. شعله‌هایی از مارهای برافروخته از دل زمین برخاستند. یکی‌شان به دور پایش پیچید، دیگری گلوگاهش را نشانه رفت.
درست در لحظه‌ی خفگی، صدای سوم به میدان آمد.
نه صدای سیبل بود، نه صدای سالازار.
یک صدای مشترک. یکی که به زبان آمده بود، اما در ذهن هر دو طنین انداخت:
شما دو نیمه‌ی یک توازن هستید. یکی نمی‌تواند بدون دیگری باقی بماند.
همزمان، هر دو به لرزه افتادند. سیبل، انگار از درون، تکه‌ای از وجودش به نقطه‌ای تاریک کشیده شد. سالازار، انگار در عمق تاریکی‌اش، نوری پیدا کرده بود که زخم می‌زد.
چشمانشان برای نخستین بار واقعاً در هم گره خورد. نه با خشم، نه با تحقیر.
با سکوتی تلخ.
هر دو به عقب رفتند. هر دو نفس‌نفس‌زنان، با بدنی لرزان و ذهنی متزلزل.
چیزی در حال شکستن بود. و چیزی دیگر، در حال ساخته شدن.

زمین زیر پایشان هنوز از تپش جادویی دوئل می‌لرزید. در آسمانی که حالا میان آتش و مه نقره‌ای درهم تنیده شده بود، سکوتی نادر برقرار شد. سکوتی که نه آرامش داشت، نه امید — تنها درنگی تلخ پیش از تصمیمی عظیم.
سیبل روی زانو افتاده بود. چشم‌هایش دیگر سفید نبودند؛ رنگی تیره به خود گرفته بودند، انگار چیزی را دیده بود که نباید. چیزی فراتر از آینده.
صدای درونی‌ای، زمزمه‌ای که از لایه‌های زیرین هستی برمی‌خاست، با او سخن می‌گفت:
اگر او سقوط کند... تو هم خواهی افتاد.
سالازار چند قدم دورتر، دستانش در هوا مانده بودند، میان دو حرکت: نابودی یا عقب‌نشینی. بخارهایی از شعله‌ی سرد از نوک انگشتانش به آسمان می‌رفت. او هرگز به چنین مکثی عادت نداشت. او فرمانروا بود. فرمان نابودی را صادر می‌کرد، نه اینکه به آن فکر کند.
اما آن نگاه... آن نگاه سیبل. در آن نه نفرت بود، نه ترحم. بلکه بازتاب خودش را دید. نه سالازاری که حالا بود؛ بلکه آن‌که پیش از تخت جهنم بود. پیش از باسیلیسک.
- تو چی هستی؟
صدایش این بار انسانی بود. خشک، خسته، بی‌پشتوانه. سیبل برخاست. در چشم‌هایش نوری لرزان می‌درخشید.
- من، ‌کسی‌ام که نمی‌فهمه چرا آینده‌ی خودش با آینده‌ی تو گره خورده.
سکوت...

- و تو؟ واقعاً می‌دونی چی شدی؟ یا فقط با سایه‌هات زندگی می‌کنی؟
بادی سرد از میان وجودشان گذشت. ناگهان چیزی در زیر پای هر دو پدیدار شد؛ حلقه‌ای جادویی از نور و تاریکی درهم‌آمیخته. نشانی از جادویی کهنه‌تر از هر دو نفرشان. یک نشانه‌ی اتصال. پیش‌گویی‌ای که هرگز به زبان نیامده بود، اکنون از دل خاک سخن می‌گفت.
مرگ یکی، گره بازشده‌ای در تار و پود دیگری است.
سیبل چاقو را بالا آورد. سالازار تاج آتش را لمس کرد.
در همان لحظه، هر دو می‌توانستند انتخاب کنند: ضربه‌ی نهایی را بزنند - یا کنار بکشند.
قلب سیبل می‌تپید. نه از ترس، که از آگاهی. او دید، اگر سالازار بمیرد، چیزی درون خودش خواهد سوخت؛ یک تار، یک ریشه، یک پیوند. و او... آماده‌ی چنین زخمی نبود.
سالازار، برای نخستین بار در هزار سال، دستش را پایین آورد. شعله‌ها خاموش نشدند — اما دیگر نمی‌سوزاندند.
- من... نمی‌دانم چرا. اما می‌فهمم که هنوز تمام نشده‌ایم.
سیبل، نفس عمیقی کشید و چاقو را در غلاف پنهانی ردای کهنه‌اش فرو برد.
- نه. ما هنوز زنده‌ایم. و زنده موندن، شاید شجاعانه‌تر از جنگیدن باشه.
آن دو، پشت به هم ایستادند. نه به‌عنوان دشمن. نه به‌عنوان متحد. بلکه به‌عنوان دو تکه‌ی جداشده‌ی حقیقت.
دو نیروی در تعادل... برای زمانی دیگر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!