مسابقات جام آتش
ماموریت شجاعت:
دوئل با سالازار اسلیترین
هنگام خواندن، گوش کنید.فیلیا، بیابانی گسترده و خالی از آبوعلف بود. چنان خشک بود که رؤیای باران، افسانهای ناممکن و دور به نظر میرسید. زمینش نحس و هوایش مسموم بود. هرگز رنگ آبادانی و حکمت را ندیده بود و در آن گستره بیانتها که افق نداشت، تنها شر حکومت میکرد.
در عمق درههای فیلیا، آتش جهنم شعله میکشید و از این آتش اولیسها پدید میآمدند. اولیسها، موجوداتی کریه و وحشتناک بودند که چهره مشخص نداشتند و پوست سیاهشان، چروک و پر مو بود. مانند تمام متولدین تاریکی، هیچ زیبایی در خلقتشان نبود و گاهی کامل نیز نبودند و یک چشم؛ یک گوش یا حتی یک دست و یک پا نداشتند. گرسنه به دنیا میآمدند و در تمام وجودشان حرص سیریناپذیری جاری بود. در میان اولیسها زن نبود، چون طفل نداشتند و به شکل سربازی جنگی از پیلهای لزج و آمیخته به آتش زاده میشدند. شعور و درک برایشان بیمعنا بود و جز چندین فرمانده از میانشان، بقیه بهمانند خوکهایی وحشی و آمادهبهحمله میمانستند.
اولیسها همه چیز میخوردند. در وجودشان رحم، خانواده و همنوع معنایی نداشت و درصورتیکه طعمهای نمییافتند، از یکدیگر تغذیه میکردند. آن موجودات فراتر از وحشی بودند و اگر آزیل، فرمانده بزرگ اولیسها نبود، احتمالاً بر سر غذا یا برتریجوییهای بدوی یکدیگر را نابود ساخته بودند.
فیلیا تپهها و صخرههای زیادی داشت و آزیل معمولاً روی بزرگترین صخره میایستاد. در چشم او، اولیسها مانند هزاران سوسک بیوقفه متولد میشدند، در هم میلولیدند و از هم تغذیه میکردند. اما آزیل با آنها فرق داشت. او زاده فیلیا نبود. او از آتش اصلی آفریده شده بود. آتشی که فراتر از فیلیا زبانه میکشید و آزیل میتوانست سایه کمرنگی از آن را همچنان در وجود خود حس کند. آتش جایی فراتر از مرزهای فیلیا بود و توسط خود "او" کنترل میشد. "او" که ارباب آزیل و تمام اولیسها بود. او بود که فیلیا را آفریده بود و آتش تولد اولیسها را شعلهور نگاه میداشت. او ارباب کل فیلیا بود. اربابی که آزیل هرگز به چشم ندیده بود.
زندگی اولیسها در درگیری و خشونت خلاصه میشد و خواب به معنای واقعی خود برایشان معنا نداشت. آنها تنها به خلسهای کوتاه فرومیرفتند که معمولاً با درگیری و دعوای دو تن از آنان پایان مییافت. اما خلسههای آزیل متفاوت و دردناک بودند. آزیل در میان خلسههایش به روح "او" وصل میشد و درد، غم و شادی را حس میکرد. اما در گذر از همه این احساسات؛ چیزی که در انتها میماند تنها ترس بود که مانند زرپوشی محکم به تن و ذهن آزیل دوخته میشد. او حتی نمیتوانست وحشتی را که در او رخنه میکرد با کسی در میان بگذارد؛ چون انگار باقی اولیسها درکی از این احساسات نداشتند. به وجود آمده بودند که بکشند و کشته شوند و آزیل تنها وجود متفاوت در میانشان بود.
در آن روز خلسه آزیل دردناکتر از همیشه بود. صدای "او" را شنید که در گوشش زمزمه کرد:
- ارتشمو جمع کن... دارم میام...آزیل با فریادی از جا پرید. وحشتش چندین برابر همیشه بود. فریاد چنان بلندی زد که اولیسهایی که در دامنه صخره بودند، برگشتند و به او خیره شدند. صدایش را بالاتر برد و فرمان نظم داد.
اولیسها موجودات جالبی بودند. با آن که ذرهای از تفکر و استدلال بهره نبرده بودند و کلمه شخصیت و عصاره وجود با وجودشان بیگانه بود، اما معنی نظم را میدانستند. انگار که روح کهنه سربازی بیتمدن را در درونشان حمل میکردند. با آن بدنهای بزرگ و بیشکل، لخلخکنان و گاهی با جستوخیز درون صفوفی بیانتها مرتب شدند. آزیل نفسزنان همچنان فریاد میزد و دستور میداد. بیقرار بود. چیزی عظیم فیلیا را فرامیگرفت و آزیل حسش میکرد. انگار شبی بود بیپایان و بیستاره که هرگز طلوعی نداشت و هر آن آزیل و سایر اولیسها را در خود میبلعید.
ناگهان اتفاق افتاد.چیزی فراتر از ظاهرشدن معمول بود. انگار زمان، امکان و موجودیت شکافته میشد و دوباره شکل میگرفت. آزیل به ناگاه، بدون آنکه کسی به او گفته باشد، روی زانوهایش سقوط کرد و پیشانی به خاک گذاشت و بعد به دنبال او تمام اولیسها نیز زانو زدند. بالاخره چرخید و شکل گرفت. آزیل حسش کرد و سرش را بالا گرفت.
موجودی لاغر و قدبلند در ردایی سیاه از جنس تاریکی مطلق بود. مویی نداشت و چشمان قرمزش با صورت بدون بینیاش همخوانی ترسناکی داشت. او لرد بود. همان لردی که آزیل و سایر اولیسها در سایه ابهت او و به میل پرقدرتش آفریده شده بودند.
- خب... فکر میکنم بهاندازه کافی زیاد شدین... دیگه آمادهایم که بریم...
آزیل میخواست در جا اطاعت کند؛ اما مکث کرد. نمیدانست این خدای ترسناک را چگونه خطاب کند و برای حرفزدن تردید داشت.
لرد خندید و گفت:
- موجود احمق... به من میگی ارباب... فهمیدی؟
آزیل پیشانی به خاک مالید و فریاد زد:
- دستور، دستور شماست ارباب!
و بعد تمام فیلیا همین را فریاد زدند و اطاعت کردند.
بعد لرد چوبدستیاش را بیرون کشید و به سمت آسمان گرفت. نوری قرمزرنگ از چوبدستیاش بیرون زد و به آسمان رسید. صدای مهیبی به گوش رسید و نور قرمز به هزار جرقه کوچک تبدیل شد و به زمین بارید. جرقهها هوا را شکافتند و فیلیا مانند نقاشی ترشده بنا بر فروریختن نهاد. همه رنگها سر خوردند و نابود شدند. انگار محیط اطرافشان توهمی بیش نبود. فضای پوچی بود و اکنون دوباره به پوچی میگرایید.
همه چیز پاک میشد و به نیستی مبدل میگردید. آزیل وحشت کرده بود. دندانهایش محکم به هم میخورد و تنش به لرزه افتاده بود. به لرد نگاه کرد. او همچنان باصلابت چوبدستیاش را به سمت آسمان نگاه داشته بود و حتی پلک نمیزد. آنقدر قدرتمند به نظر میرسید که آزیل ناخواسته یکقدم به او نزدیک شد. او خدای فیلیا بود و اگر فیلیایی باقی نمیماند، بازهم به او آسیبی نمیرسید.
نیستی، مانند رودی جاری شد و تمام فیلیا را در برگرفت. دیگر نه سنگی بود، نه خاکی و نه حتی صخرهای. نه خورشیدی میدرخشید و نه گرمای روز حس میشد. همهچیز نابود شده بود. فقط اولیسها باقی مانده بودند.
لرد نگاهی به موجودات بیچاره انداخت که شاید برای اولینبار در زندگی فلاکتبارشان ساکت شده بودند. نیشخندی زد. چوبدستیاش را کمی پایین آورد و این بار قلب نیستی را نشانه گرفت. چیزی زمزمه کرد و نور سیاهرنگ عجیبی از نوک چوبدستی در فضا پخش شد. نور کمکم به مِهی سیاه تبدیل شد و تمام وجود اولیسها و لرد را در برگرفت. بعد ناگهان ناپدید شد.
اینک در جلوی روی اولیسها و لرد تصویری تازه جان گرفته بود. تمام نیستی اطرافشان شکل گرفته بود و اکنون رنگ و حضور و جان داشت. آزیل نفسش را در سینه حبس کرد. فضای روبرویش بینهایت آشنا بود. او به خانه برگشته بود.
لرد با دیدن چهره بهتزده آزیل قهقههای زد و گفت:
- تعجب کردی نه؟... خب آزیل... به جهنم خوش اومدی!
روبرویشان سرزمین آتش گسترده بود. تلهای آتش و گداخته در هر سو دیده میشد و بوی گوشت سوختهای هوا را پرکرده بود. در میان دود و آتش، پیکرهای برهنه و زخمخوردهای به زمین زنجیر شده بود. صورتهای تکیده و بدنهای لاغرشان به مردگان میمانست و تنها فریادهای دردناکشان آن را زنده مینمود. آتش گوشتشان را میسوزاند و بعد ترمیم میکرد و دوباره میسوزاند و زجر میداد. عقربها و سوسکها و مارها نیز بر روی زمین میخزیدند و از گوشت زندانیان آتش تغذیه میکردند و بر عذاب میافزودند.
بر فراز زندانیان، برج بلندی به چشم میخورد. سراسر سیاه بود و پنجرهای نداشت. در بالای برج چشم بسیار بزرگی میدرخشید. او نیز از جنس آتش بود و مدام در حدقه میچرخید و به هر طرف تکان میخورد. چشم ناگهان روی لرد ایستاد و شعلهورتر شد.
لرد فریاد زد:
- سالازار! دوست قدیمی! نمی خوای بهم خوش آمد بگی؟
چشم ناگهان به شعلهای رقصان تبدیل شد و بعد سالازار اسلیترین بود که روبروی لرد ایستاده بود. چنان بهیکباره ظاهر شده بود که آزیل جا خورد. پایش را روی ساق دست یکی از زندانیان جهنم گذاشت و آزیل صدای خورد شدن استخوانهایش را شنید که با صدای فریاد موجود بی نوا همراه شد.
سالازار لباسی از جنس آتش به تن داشت که بر خلاف آتش محیط اطرافش به رنگ سبز میسوخت. دوشاخ بزرگ و پیچخورده بر سر داشت که نمیشد فهمید از وجود خود اوست و یا ادامه لباس آتشین سبزی است که به تن دارد. پوزخندی زد و یک قدم جلو آمد. به چشمان لرد نگاه کرد و با صدای بم گفت:
- لرد... تو زندهای؟...باورم نمیشه!... ولی این لشکر برای چیه؟ یا اصلاً اینا... چی هستن؟
لرد با صدایی که لحن سردش جهنم را نیز خاموش میکرد جواب داد:
- پدربزرگ عزیز ما!... فکر کردی از شرم خلاص شدی، نه؟... تو بهم خیانت کردی!
- لرد عزیزم! در مورد چی حرف میزنی! من فکر کردم تو مردی!
- تو خوب میدونی در مورد چی حرف میزنم! تو منو فرستادی که لوسیفر رو نابود کنم و خودت بتونی حاکم جهنم بشی! جهنمی که قول دادی با هم ادارهاش میکنیم!... ولی تو میدونستی که این کار غیرممکنه! منو فرستادی که به دست لوسیفر بمیرم! واقعاً که پیرمرد احمقی هستی! نقشه بیمعنیات همین بود؟
همه چیز به یکباره در سکوت فرورفت. نه صدای نالهای شنیده شد و نه حتی صدای سوختن به گوش میرسید. انگار زمان در جهنم متوقف شده بود. چشمهای سالازار گُر گرفته بود و به رنگ لباسش میسوخت.
- فکر کردی کی هستی که با من اینطوری حرف میزنی؟... من دنیایی که تو حتی توش وجود نداشتی رو ساختم! هرچه که داری، هاگوارتز... اسلیترین... زبون مارها... و حتی قدرتت رو از من داری! الان با این موجودات مسخره اومدی که منو بترسونی و سهمتو از جهنم بگیری؟ فکر کردی من به شریکشدن با یتیمهای کوچولویی مثل تو احتیاج دارم؟... فکر میکردم واقعاً باهوشتر از اینها باشی! ولی خب اگر این چیزیه که تو میخوای... چرا که نه!... بیا سهمتو از جهنم بگیر! اگر میتونی!
لرد با عصبانیت جواب داد:
- نه... دیگه سهمی از اینجا نمیخوام... فقط نمیتونم خیانت تو رو ببخشم سالازار! تو باید بهاش رو بدی! بهای پشتکردن به من و پیمانمون!
سالازار هیچ جوابی نداد.دستش را بالا برد و مشت کرد. زمین به لرزش افتاد و بعد هزاران موجود از خاک سربلند کردند. تنهای زشت و لاغری بودند که سرهایشان تنها به دهانی خونخوار متصل بود. نه چشم، نه گوش و نه صورتی داشتند. برهنه و خاکی بودند و دندانهای تیزشان با ولع به هم میخورد. همگی پشت سر سالازار ردیف شدند.
صحنه نفس گیری بود. در یک سمت سالازار اسلیترین به همراه ارتش جهنمیاش ایستاده بود و در سمت دیگر لرد سیاه قد علم کرده بود و اولیسهایی که انگار همان خشم لرد در وجودشان شعله میکشید و بیقرارشان میکرد. نگاه لرد و سالازار بهم دوخته شده بود. هر دو باصلابت و قدرت به روح یکدیگر خیره شده بودند و هیچکدام در مقابل تاریکیهای وجود دیگری کرنش نمیکرد. صدای فریادها، نعرهها و تهدیدهای دو لشکر بلند بود. هر دو گرسنه خون، بیرحم و آماده کشتن بودند. هر دو از نابودی ساخته شده بودند و با درد و ترس بیگانه بودند. جهنم، همان جهنمی که بعد از مرگ معنا پیدا میکرد، قرار بود مدفن هزاران هیولا باشد. دستوری نیاز نبود. لرد لبخند زد و سالازار سرش را کج کرد.
و اینگونه جنگ آغاز شد.
اولیسها با تمام وحشیگری که در وجودشان آفریده بود، به لشکر سالازار حمله کردند. هیچ سلاحی در کار نبود، تنها نیروی خالص وجود اولیسها بود که آنها را در جنگ همراهی میکرد. فریاد میزدند و مانند تشنگان خون به سمت دشمن میدویدند. از آن سو، آن هیولاهای بیچهره نیز آماده نبرد بودند. دهانهایشان را بازکرده و با دندانهایی تیز و بزاقی که از گوشه لبهایشان آویزان بود، منتظر طعمههایشان بودند. دستهایشان در هوا برای شکار اولیسها به پرواز درآمده بود و حرص و ولعشان برای پیروزی نمایان بود.
در میانه جنگ، نبرد عجیبی بین دو اسطوره دنیای جادوگری برپا بود.
سالازار لبخند کجی زد و گفت:
- میدونی که قوانین دنیای زندهها اینجا کاربرد ندارن دیگه؟... اینجا نمیتونی جادو کنی... حالا لرد کوچولوی من میخواد چیکار کنه؟
صورت باعظمت لرد کوچکترین تغییری نکرد. دستش را داخل ردایش برد و یک چوبدستی متفاوت از چوبدستی همیشگیاش را بیرون کشید. چوبدستی کاملاً به رنگ سفید بود که چندین رگه قرمز در آن به چشم میخورد. بلندتر از چوبدستی معمولی بود و بسیار صاف و صیقلی مینمود.
- فکر کردی میتونستم بدون کشتن لوسیفر اینجا باشم؟... نه اصلاً. برای کشتن لوسیفر، باید هسته درونیش رو نابود میکردم! لوسیفر از آتش نبود... یه فرشته بود که قبل از رفتن به جهنم، اسمش عزازیل بود. وجودش از جنس نور بود و من باید نور وجودشو خاموش میکردم... کاری که غیرممکن بود!... من میدونم چرا ازم خواستی لوسیفر رو من بکشم...
لبخند سالازار محو شد و با چهرهای جدی به لرد خیره شد. لرد ادامه داد:
- ما قرار گذاشته بودیم که جهنمو با هم اداره کنیم؛ ولی تو طمع کردی! بهم خیانت کردی و سعی کردی من و لوسیفر رو مقابل هم قرار بدی! اون وقت هرچی می شد به نفع تو بود! اگر من میمردم، تو لوسیفر رو میکشتی و مالک کل جهنم میشدی... و اگر من لوسیفر رو میکشتم... یه فرشته رو کشته بودم و اینقدر باید جادوی بزرگی استفاده میکردم که در ازاش همه روحم از بین میرفت...
این بار قیافه سالازار کمی نگران شد و این چیزی بود که فقط لرد میفهمید. گوشه چشمش کمی چروک شده بود و لبهایش را بهم فشار میداد. حالا نوبت لرد بود که پوزخند بزند. چوبدستی عجیب را به سمت سالازار گرفت و بعد نور خیرهکنندهای از آن به سمت سالازار پرتاب شد.
اگر سالازار در لحظه جاخالی نداده بود، نور مستقیم به او برخورد میکرد اما با حرکت سالازار، نور به چند سرباز پشت سرش خورد و آنها را در لحظه ذوب کرد. فریادهای زجرآورشان در گوش سالازار زنگ زد و تکههای بدنشان جلوی پای سالازار افتاد. در همین لحظه سالازار متوجه پشت سرش شد و بهتزده در جایش ایستاد. جنگ آنطور نبود که او تصور میکرد. لشکر او از دل نابودی زاده شده بودند. آنها بودند که جاودان و حتی قبل از او در جهنم میزیستند و عذاب گرانی بودند که از ابتدای زمان به جهنم خدمت میکردند. آنقدر قوی و بیرحم بودند که خود سالازار نیز از عصاره وجودشان تعجب میکرد. اما همین موجودات استثنائی، همین بیچهرگان عجیب، در دست اولیسها سلاخی شده بودند. نه آتش جهنم که در هر گوشهوکنار شعلهور بود و نه دندانها و چنگالهای بیچهرگان جلودارشان نبود. چنان بدن دشمنان را در هم میدریدند که انگار کاغذهای بیجانی هستند که در هوا شناورند. اولیسها غالب ماجرا بودند و چیزی به نابودی کامل لشکر سالازار نمانده بود.
سالازار با قیافه کاملاً بهتزده به سمت لرد برگشت.
- آتش جهنم همه چی رو می سوزونه و جهنمیها میتونن هرچیزی رو نابود کنن... هرچیزی رو... مگر اینکه...
لبخند لرد عریض شد و جمله سالازار را کامل کرد.
- مگر اینکه چیزی باشه که از خود جهنم اومده باشه... اره اولیسها رو از آتش خود جهنم درست کردم... آتشی که لوسیفر بهم داد.
سالازار دستش را بالا برد و توپ آتشین سبزرنگی بلافاصله در دستش شکل گرفت و آن را به سمت لرد پرتاب کرد. لرد بهراحتی چوبدستیاش را تکان داد و نور سفید، شعله را در هوا خنثی کرد.
چشمهای سالازار گشاد شده بود و صورتش عرق کرده بود.
- این نور فرشته است! اینو... اینو از کجا...
لرد چوبدستیاش را به سمت قلب سالازار نشانه گرفت و یک قدم جلو آمد.
- میدونی وقتی رفتم لوسیفر رو بکشم، اون بهم حقیقت رو نشون داد... و حاضر شد دستشو برای برگشتن به جهنم بهم بده. این چوبدستی از استخوان دست لوسیفر درست شده... و عنصر وجودیش، یعنی نور فرشتهها رو داخلش داره... او یک دستشو بهم داد که بتونم باهاش چوبدستی درست کنم! چوبدستی که تونستم باهاش اولیسها رو درست کنم...سالازار احمق... آفرینش فقط مال فرشتههاست... نیروش از اون بالاها میاد... چطور متوجه نشدی؟
یک قدم جلوتر آمد.
- نمیدونم چطوری لوسیفر رو از تختش پایین کشیدی و جهنمیها رو راضی کردی بهت خدمت کنن... ولی فکر اینجاشو نکردی که من به جای لوسیفر برای انتقام برگردم، نه؟... نترس... مثل یک جادوگر میکشمت... با چوبدستی!
چشمهای سالازار برق زد و از عصبانیت فریاد کشید. دستهایش را بالای سرش برد و گردابی آتیش بالای سرش درست کرد. گرداب چرخید و با سرعتی عجیب به سمت لرد حرکت کرد. گرداب به لرد رسید و او را در برگرفت؛ اما آتش به محض رسیدن به بدن لرد خاموش میشد و انگار نمیتوانست او را بسوزاند.
لرد چرخید و چوبدستیاش هم با خودش چرخاند. آتش به رنگ آبی درآمد و در هوا محو شد.
- سالازار!... واقعاً نمیفهمی نه؟ من قدرت فرشتهها رو دارم! نور همیشه به آتش تو غلبه میکنه! تو نمیتونی در مقابل این نیرو مقاومت کنی!
چهره سالازار قرمز شده بود و بسیار عصبانیتر از قبل به نظر میرسید. فریاد زد:
- نه! هیچی نمیتونه آتش منو خاموش کنه!
بعد دستش را به سمت یکی از جهنمیان دراز کرد. موجود جهنمی فریاد خفهای کشید و بعد بدنش بزرگتر و بزرگتر شد. دستانش چنگال بزرگی شد و دهانش به غاری بزرگ بدل گردید. پاهایش خم شدند و زیر دهان بزرگش جمع شدند. وحشتناکترین هیولایی بود که کسی میتوانست تصور کند.
هیولا مانند عنکبوتی عظیم به سمت لرد حرکت کرد و دهانش را برای بلعیدن او کاملاً باز کرد. لرد حالت حملهگونهای گرفت و چوبدستی را به سمت دهان بزرگ نشانه رفت. نور بلافاصله تابیدن گرفت و دهان هیولا را روشن کرد. هیولا چند قدم عقبتر رفت اما نابود نشد. لرد با تمام نیرویش چوبدستی را نگاه داشته بود و نور درخشان او را به هیولا وصل میکرد. هیولا کمی در جای خود ماند و انگار نور را تاب آورد و دوباره به سمت جلو حرکت کرد و اما این بار سرعتش بسیار آهسته بود.
لرد فریاد زد:
- آزیل!
آزیل که مشغول جنگ بود، در جایش خبردار ایستاد و بعد با تمام سرعت به سمت هیولا دوید. این لحظه او بود. لحظهای که برای لردش فدا شود. لحظهای که برایش زاده شده بود.
به جانور رسید و بدون لحظهای تعلل در دهانش پرید. بدون آنکه به نور بخورد، به مخاط لزج دهانش چسبید و مشغول پارهکردن و دریدنش شد. هیولا فریاد کشید و دهانش را بست. تمام توانش را برای مقابله با نور داده بود و حمله آزیل برایش دردناکتر از هرچیزی بود. دهان بزرگ بسته شد و آن دندانهای عظیم در بدن آزیل فرورفتند. اما او متوقف نشد و به دریدن و از هم گسستن وجود هیولا ادامه داد. نور با بستهشدن دهان عظیم به پاهای خمشده خورد و پاها شروع به ذوبشدن کردند. هیولا سکندری خورد و به زمین افتاد. لرد همچنان چوبدستی را به سمت هیولا نگاه داشته بود و این بار نور داشت دهان بزرگ را ذوب مینمود.
آزیل مرگ را حس میکرد. بدنش شرحهشرحه شده بود و نور داشت به او نیز میرسید. آخرین چیزی که حس کرد، صدای لرد بود که در سرش پیچید.
- آزیل... تو بهترین همراهی بود که میتونستم داشته باشم.آزیل لبخند زد. اولینبار بود که لبخند زده بود و بعد نور او را همراه با هیولا سوزاند و نابود کرد.
سالازار حقیقتاً ترسیده بود. هیولایش نابود شده بود و دیگر نمیدانست چه کند. ناگهان لرد روبرویش ظاهر شد. سالازار که وحشت کرده بود تنها برای یک ثانیه فلج شد و همین یک ثانیه برای لرد کافی بود. چوبدستی را چرخاند و مانند خنجری در دست گرفت. بدون اتلاف وقت جلو آمد و خنجر را در قلب سالازار فرود آورد.
چوبدستی سراسر نور شد و بدن سالازار را روشن کرد. سالازار از درد فریاد کشید و عقب رفت و از لرد دور شد. سعی کرد چوبدستی را بیرون بکشد؛ اما نور دستش را سوزاند و فریادش را دردناکتر کرد. روی زانوهایش فرود آمد. نور شدیدتر شد و شعلههای سبزرنگ وجودش را خاموش کرد. دیگر فریاد نمیزد. نگاهی به لرد انداخت. لرد میتوانست آخرین ذرههای روحش را در آن نگاه ببیند. دیگر حاکم جهنم نبود و تنها پیرمردی فرتوت بود که چوبدستی داشت روحش را میبلعید. ناگهان فروغ از چشمانش رفت و چوبدستی نیز خاموش شد. به زمین افتاد.
تنها شمار اندکی از جهنمیها که باقیمانده بودند، دست از جنگیدن برداشتند. لرد نگاهی به اولیسها انداخت و آنان نیز متوقف شدند. جهنمیان بهدور سالازار جمع شدند. ناگهان بدنش را به دندان گرفتند و با خود به سمت عمق جهنم رفتند.
لرد به پاهای سالازار که بر روی خاک جهنم کشیده میشد نگاه کرد. جنگ تمام شده بود. او بود که برنده شده بود. اما بهای این پیروزی مرگ یکی از دوستانش بود. دوستی که خیانت کرده بود و لرد نمیتوانست خیانتش را ببخشد. او دیگر برای لرد دوست نبود. سالازار در همان لحظه که خیانت کرده بود، برای لرد مرده بود.
چشمهایش را بست. وقتش بود به زمین برگردد. جایی که جادوی عزیزش منتظرش بود. صدای بالهایی پشت سرش به گوش رسید. چشمهایش را باز نکرد. نیازی نبود.
پادشاه اصلی جهنم بازگشته بود.