توجه: اگه برای زمانتون ارزش قائلید، پیشنهاد میکنم این دو پارت رول منو نخونین.
پارت اول
نوادگان هلگا هافلپاف!
صدای موسیقی از همهی سوراخ سمبه های تالار شنیده میشد. انقدری صداش بلند بود که مبلای داخلِ سرسرا رو جا به جا میکرد... و شدتش حتی سوسکهای زیرزمینی رو هم فراری داده بود. دیگه چه برسه به هافلی های بیچاره که زورشون به لیلیث نمیرسید! زمان از دست همشون در رفته بود... دو روز بود؟ سه روز یا شاید حتی چهار روز؟ ضبطِ قوی و فرا صوت لیلیث درست وسطِ تالار رها شده بود و مدام یه اهنگ تکراری رو پخش میکرد. هافلپافی ها از همون موقعی که لیلیث رو میشناختن، اون ضبط رو هم میشناختن. تازه صدها بار هم صدای گوش خراشِ آهنگا رو از تو اون جعبهی بزرگ شنیده بودن. اما اگه میدونستن که این بار وقتی اون دستگاه به کار بیفته دیگه قطع نمیشه، قطعا میدزدیدنش. حتی اگه به معنایِ به خطر افتادن جونشون باشه!
- 
این چهرهای که این بالا میبینین، چهرهی لیلیثه که توی مرکز سر و صدا ایستاده و به آهنگش گوش میکنه. لیلیث از فرط هیجان بدنش ویبرهای شده بود و حتی حرف هم نمیزد! و این "
" قیافهی هافلی هاست که با عصبانیت توی گوش هاشون پنبه فرو کرده بودن و از کنجِ تالار لیلیث رو تماشا میکردن.
البته هافلی ها از لیلیث نمیترسیدن... لیلیث که آزارش به کسی جز بچه ها نمیرسید! هافلی ها هم بچه نبودن. اما خب از طرفی، اونا نه بلد بودن اون ظبط رو خاموش کنن... نه لیلیث باهاشون حرف میزد که بتونن راضیش کنن که اون ضبط رو خاموش کنه.
-من یه ذره دیگه اون آهنگ مسخره رو بشنوم، دیوونه میشم.
-اصلا کی این آهنگو به لیلیث معرفی کرده؟
-کسی معرفی نکرده که... تو یه سریال ماگلی شنیدتش. سریال هم که چی بگم. یه کارتون عجیب غریبی بود که طرفدارای ماگلیش بهش معرفی کرده بودن. ندیدینش مگه؟
-حالا هرچی! الان برای نجاتِ تالارمون یه راه بیشتر نداریم...
-مرلین رو شکر! من فکر کردم اصلا راهی نیست. بگو چه راهیه، هرچی باشه همگی باهم انجامش میدیم.
-باید سوپ بچه درست کنیم.
گروگان بچه خوار نبود، درسته که یکم شرور بود یا شایدم یکم بیشتر از یکم شرور بود اما دلیلی نداشت که بخواد بچه ها رو بخوره! اون فقط میدونست که اگه بخواد همچین رایحه و عطری رو توی تالار راه بندازه، لیلیث بالاخره از این حالتِ هیپنوتیزمش درمیاد و به خاطر سوپ بچه، بیخیالِ آهنگش میشه.
-نه! نه نه نه. نه! 
اینم آیلین بود که توی دیالوگِ نه گیر کرده بود و تازه از اونجایی که صدای فرا صوتِ ضبط به گوشاش آسیب زده بود، همهی دیالوگاشو با داد بیان میکرد.
-تا وقتی میشه با گفت و گو حلش کرد، نباید خونِ بچه ریخت! تا وقتی من اینجا ارشدم، خونِ هیچ بچهای ریخته نمیشه. 
بله، گروگان شاید بچه خوار نبود اما شرارتش بهش اجازهی بچه کشی رو میداد. و آیلین؟ آیلین نه بچه خوار بود و نه شرور، بلکه حامی حمایت از کودکان هم بود! از اونجایی که خودش دوتا پسر دسته گل داشت، نمیتونست به همین آسونیا راضی بشه که بچه مردم رو به خاطر اهداف شخصی تالارش تبدیل به سوپ بکنه.
-من خودم میرم باهاش حرف میزنم... هرطوری که شده راضیش میکنم! گروگان، توعم باهام میای.
درسته که گروگان هم از آیلین نمیترسید، اما این لحنِ دستوری که آیلین ازش استفاده کرده بود... ناخوداگاه حسِ سابمسیو درونِ گروگان رو که علاقه به گروگان گرفته شدن داشت، برانگیخته بود. بنابراین خیلی یهویی از دستش در رفت و با همون تنِ صدای بلندِ آیلین داد زد؛
-بله ارباب! بریم. 
و اینگونه شد که آیلین و گروگان از جمعِ هافلیون جدا، و به لیلیث نزدیک شدن. لیلیث همچنان با هیجان به آهنگش گوش میکرد... انقدری با هیجان که حتی متوجهِ اومدنِ گروگان و آیلین نشد. اما اونا قرار بود تلاششون رو بکنن، پس بی توجه به بی توجهی لیلیث شروع به حرف زدن کردن.
-لیلیث... میدونی؟ من فکر میکنم تو خبر نداری که این تالار برای هممونه و ما هممون به آرامش احتیاج داریم. 
-
-برای همین اومدم تا باهات حرف بزنم و بگم که اون ضبط رو خاموش کنی؟ 
-
-اینطوری نمیشه. ببین لیلیث! اگه این آهنگو دوست داری، یه جا نشستن و گوش دادن بهش که دردی رو دوا نمیکنه. باید یه جور دیگه هیجانت رو تخلیه کنی.
-آفرین گروگان! حتما یه راه دیگه برای تخلیهی هیجان وجود داره. نه؟ لیلیث خودش بهتر از ما میدونه.
درسته که لیلیث جوابی نمیداد، اما میتونست بشنوه و فکر کنه! هرچند که تا جای ممکن سعی میکرد نشنوه و فکر نکنه تا هیچی مزاحمِ گوش دادن به موسیقیش نشه اما متاسفانه میتونست صدای گروگان و آیلین رو بشنوه و بهشون فکر کنه. اولش حرفای گروگان به نظرش چرت و پرت بودن، اما با این حال بیشتر بهشون فکر کرد. همزمان بین فکر کردناش هم، یهو چشماش به گروگان خورد. و دیدنِ چشمای گروگان همانا و سرریز شدنِ فکرای جدید همانا!
-فهمیدم!
جملهی لیلیث مصادف با قطع شدنِ صدای ضبط بود. هافلی ها (به ویژه نیوت) به محض خاموش شدنِ ضبط پتو و بالشتاشونو زیر بغلشون زدن (اول از همه نیوت) و به سمت تخت خواباشون روانه شدن تا نخوابیدنای این چند روز رو جبران کنن. حتی مرگی که نباید بخوابه هم رفت روی تختش و داسشو بغل گرفت و خوابید. آیلین و گروگان هم میخواستن همینکارو بکنن... براشون مهم نبود لیلیث چی فهمیده، مهم این بود که دیگه صدایی وجود نداره! و البته آیلین با موفقیت همینکارو کرد. اما وقتی گروگان هم اومد که بره سمتِ تختش، لیلیث با چهرهی همچنان هیجان زدهاش جلوشو گرفت.
-گروگان، تاحالا مار دیدی؟ 
-یه نجینی دیدم! چطور؟ 
-ازشون میترسی؟ 
-از مار؟ نه بابا. 
-تاحالا دلت خواسته مار بودنو امتحان کنی؟ 
-نه...؟ 
دو ساعت بعد، زیرزمین هافلپاف
-این از فلس مارِ جهنمی، این از زهرِ افعیِ سه سر، اینم از عصارهی شاخِ تک شاخِ ماده... دیگه چی بود؟ آها، اینم از قطره اشکِ اژدهای سخنگو.
لیلیث مقابلِ دیگ ایستاده بود و همینطوری که اسم مواد رو میخوند، اونارو توی دیگِ آبِ جوشان میریخت. و گروگان درحالی که با اجبارِ لیلیث به زیرزمین اومده بود، با چهرهای سرشار از سوال به دیگ خیره شده بود.
-میشه همزمان که داری اینکارو میکنی، یه توضیحی هم به من بدی؟ 
-توضیح؟ چی میخوای بدونی که نمیدونی گروگی؟ 
-اینکه من اینجا چیکار میکنم؟ اون معجون دقیقا برای چیه و برای کیه؟ 
-تو اینجایی تا باهمدیگه جاسپلی کنیم. اون معجون هم معجونِ تغییر چهره به ماره و برای توعه. 
گروگان نپرسید که جاسپلی یعنی چی. چون میدونست که حتی اگه بپرسه هم قرار نیست بفهمه یعنی چی! اما چون شما خواننده ها گناه دارین، من بهتون میگم یعنی چی! جاسپلی کلمهی تغییر یافتهی کاسپلیعه و به معنای تقلیدِ چهرهی یه کرکتر خیالیه. حالا مطمئنم که کلی سوال تو ذهنتون شکل گرفته... اما جریان انقدرام که فکر میکنین، پیچیده نیست! درواقع لیلیث فقط هیجان زدهست چون یه سریال ماگلی به اسم هزبین هتل تماشا کرده و این آهنگی که این چند روز مشغولِ گوش دادن بهش بود هم یکی از آهنگای همون سریال ماگلیه!
-درسته که هیچی نمیفهمم، اما چیزی که بیشتر از همه نمیفهمم اینه که هدفت از تبدیل کردنِ من به مار چیه. و چیزی که حتی خیلی خیلی بیشتر از این نمیفهمم اینه که چرا فکر کردی من به همین راحتی قراره این معجونو بخورم؟ 
-ببین گروگی، این مسئله خیلی سادهست! یا به حرفای من گوش میدی، یا منم برمیگردم تو تالار و دوباره ضبطمو روشن میکنم. 
-صبر کن ببینم! منو تهدید میکنی؟ اصلا این چه وضعشه! مگه اسیر گیر آوردی؟ البته... شایدم اسیر گیر آورد_ نه! اسیر گیر نیاوردی! 
-بیخیال دیگه گروگی. به توعم خوش میگذره. من میشم اون دختره بمبی و تو هم میشی پنشس. بعد با همدیگه میرقصیم و آهنگشونو میخونیم. میدونی چند نفر قراره تماشامون کنن؟ من همین الانشم یه کنسرت گنده براش رزرو کردم. 
-نه! عمرا اگه اینکارو بکنم و خودمو مسخره عام و خاص کنم! 