کاتسوجی یامازاکی
از کیوتو
- تولد نقش
- 1405/04/21
- آخرین ورود
- جمعه 17 مهر 1405 21:18
- عضویت
- 1405/04/20
- پستها
- 59
برادر کوچکم، کاتسوجی!
اول از همه، بگو ببینم، دست از اصرار بر نابود کردن خودت برداشتهای یا نه؟ باور کن با کندن موهای بینوایت و تا سحرگاهان خیره به صفحات کتابها و مقالهها ماندن، به نجات گیتی کمکی نمیکنی.
حال همسرت چهطور است؟ واژگان نامهی پیشینت به من میگفتند دلواپس حال و اوضاعش هستی. امیدوارم بهتر شده باشد.
جدای از این سخنان متداول و احوالپرسیهای همیشگی، قلم به دست گرفتم تا سوالی به سویت بفرستم. اگر میل داری، میتوانی پاسخی ندهی و رقعهام را روانهی شومینه کنی؛ لیکن من باید برایت بنویسم.
میدانی، در میان افراد رنگارنگ این محفل ادبی که از شکسپیرهای نوین تا قلمفرسایان سوار بر جریان باد و از خشکروحان تا آزادگان هستند، مردی وجود دارد که نمیدانم او را در کدام قشر جای بدهم.
خود این آقا اکنون موضوع بحث ما نیست؛ بلکه بخشی از داستانی که ارائه کرد(و میگوید وامدار کتاب "مرشد و مارگاریتا" است) مرا به اندیشه واداشته. خواهش میکنم مرا سرزنش نکن که بهر چه راز دل دیگری را میگشایم؛ داستان منتشرشده در مجله، دیگر نامش راز دل نیست؛ آن هم در مجلهی بزرگی مثل هاروکایوشیدا.
در قصهای او بر قلم آورده، سردبیر محترمی که در بیمارستان بستری شده، از رویاروییاش با فردی با دیدگان طلایی میگوید. این آقای تمامعیار، در راه بازگشت از یک مجلس رقص با جوانکی رو به رو میشود که ردای ارغوانی روشن و همانطور که گفتم، چشمان غیرطبیعی داشته.
آقای سردبیر آنقدر عقل سلیم دارد که بگوید حتما این جوان دیوانه است و رنگ نامعمول چشمانش هم چیزی جز پیامد شیوهی خاص تابش نور چراغ نیست؛ اما جوانک چیزی بر زبان میراند که باعث میشود مرد قصهی ما بر خود بلرزد. او میگوید:
- میخواهید چیزی را که نمیدانید به شما نشان دهم، قربان؟
آقای سردبیر نزد پرستاران قسم میخورد که چشمان مرد آن لحظه نقرهای شده بودند و علاوه بر آن، بیش از پیش میدرخشیدند.
کجا بودم؟ آهان، سردبیر به ناگاه آینهای پیش رویش میبیند که نه خودش، بلکه مردی عبوس را با رخساری ترکخورده نشان میدهد. موهای این آقا، در آینه ژولیده بودند و لباسهایش مانند پسر نوجوانی که تازه خودش را از خوابی عمیق بیرون کشیده.
هنوز مجال نیافتهام بقیهاش را بخوانم. نمیدانم این مرد موجودی ماورائی است؛ آقای محترم درگیر وهم بوده یا چندین احتمال دیگر رخ دادهاند؛ لیکن هنگامی که به خواب رفتم، در عالم رویا دیدم مردی آینهای جلویم گرفته. دقیق خاطرم نیست که چه بر زبان راند یا در آیینه چه رخساری داشتم؛ لیکن خاطرم هست که چهرهی خودم نیز زخمی داشت که مرهمی آن را پوشانده بود.
نه...فراموشش کن. میدانی که من وقتی قلم به دست میگیرم، مجنون میشوم. لطفا فقط نظرت دربارهی داستان را بگو.
با محبت،
یامازاکی هیروشی.
اول از همه، بگو ببینم، دست از اصرار بر نابود کردن خودت برداشتهای یا نه؟ باور کن با کندن موهای بینوایت و تا سحرگاهان خیره به صفحات کتابها و مقالهها ماندن، به نجات گیتی کمکی نمیکنی.
حال همسرت چهطور است؟ واژگان نامهی پیشینت به من میگفتند دلواپس حال و اوضاعش هستی. امیدوارم بهتر شده باشد.
جدای از این سخنان متداول و احوالپرسیهای همیشگی، قلم به دست گرفتم تا سوالی به سویت بفرستم. اگر میل داری، میتوانی پاسخی ندهی و رقعهام را روانهی شومینه کنی؛ لیکن من باید برایت بنویسم.
میدانی، در میان افراد رنگارنگ این محفل ادبی که از شکسپیرهای نوین تا قلمفرسایان سوار بر جریان باد و از خشکروحان تا آزادگان هستند، مردی وجود دارد که نمیدانم او را در کدام قشر جای بدهم.
خود این آقا اکنون موضوع بحث ما نیست؛ بلکه بخشی از داستانی که ارائه کرد(و میگوید وامدار کتاب "مرشد و مارگاریتا" است) مرا به اندیشه واداشته. خواهش میکنم مرا سرزنش نکن که بهر چه راز دل دیگری را میگشایم؛ داستان منتشرشده در مجله، دیگر نامش راز دل نیست؛ آن هم در مجلهی بزرگی مثل هاروکایوشیدا.
در قصهای او بر قلم آورده، سردبیر محترمی که در بیمارستان بستری شده، از رویاروییاش با فردی با دیدگان طلایی میگوید. این آقای تمامعیار، در راه بازگشت از یک مجلس رقص با جوانکی رو به رو میشود که ردای ارغوانی روشن و همانطور که گفتم، چشمان غیرطبیعی داشته.
آقای سردبیر آنقدر عقل سلیم دارد که بگوید حتما این جوان دیوانه است و رنگ نامعمول چشمانش هم چیزی جز پیامد شیوهی خاص تابش نور چراغ نیست؛ اما جوانک چیزی بر زبان میراند که باعث میشود مرد قصهی ما بر خود بلرزد. او میگوید:
- میخواهید چیزی را که نمیدانید به شما نشان دهم، قربان؟
آقای سردبیر نزد پرستاران قسم میخورد که چشمان مرد آن لحظه نقرهای شده بودند و علاوه بر آن، بیش از پیش میدرخشیدند.
کجا بودم؟ آهان، سردبیر به ناگاه آینهای پیش رویش میبیند که نه خودش، بلکه مردی عبوس را با رخساری ترکخورده نشان میدهد. موهای این آقا، در آینه ژولیده بودند و لباسهایش مانند پسر نوجوانی که تازه خودش را از خوابی عمیق بیرون کشیده.
هنوز مجال نیافتهام بقیهاش را بخوانم. نمیدانم این مرد موجودی ماورائی است؛ آقای محترم درگیر وهم بوده یا چندین احتمال دیگر رخ دادهاند؛ لیکن هنگامی که به خواب رفتم، در عالم رویا دیدم مردی آینهای جلویم گرفته. دقیق خاطرم نیست که چه بر زبان راند یا در آیینه چه رخساری داشتم؛ لیکن خاطرم هست که چهرهی خودم نیز زخمی داشت که مرهمی آن را پوشانده بود.
نه...فراموشش کن. میدانی که من وقتی قلم به دست میگیرم، مجنون میشوم. لطفا فقط نظرت دربارهی داستان را بگو.
با محبت،
یامازاکی هیروشی.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/11 12:52:25
اگر آدمی میتوانست به کمال برسد، این زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.


داشتم میگفتم، آیلین پرینس و شوهرش که اسمشو یادم نمیاد؟
حالا، نیوت اسکمندر؟





" قیافهی هافلی هاست که با عصبانیت توی گوش هاشون پنبه فرو کرده بودن و از کنجِ تالار لیلیث رو تماشا میکردن.















