هدیهی نفرین شده!
اون شب، شبِ عجیبی بود. البته اگه صحبت از آقای تال باشه، همهی شب ها عجیبه. اما خب، اینبار فقط صحبت از آقای تال نیست. این بار صحبت از یه جن خونگیه. و نه هر جن خونگی! جنی که برخلاف باقی جن ها، واسه خودش کسیه و همش به بلک ها نچسبیده. جنی که آزاده و در عین حال میخواد در بند باشه تا احساس آزادی بیشتری بکنه! بله، شاید در ظاهر طوری به نظر بیاد که انگار یه تختهی مغزش کمه اما درواقع از هوش زیادشه که انقدر به جایگاهش افتخار میکنه. انقدری که در بند بودن رو، آزادی مطلق میبینه.
درسته، همهی آدما که نباید رئیس و وزیر باشن... اما وقتی هم که وزیر و رئیس نیستن، باید قبطه بخورن و جایگاه پایینشون رو مخفی کنن. واسه همینه که وقتی یه جن خونگی از وزیر و رئیس نبودنش ناخشنود نیست و بلکه از اسارت خودش خوشش هم میاد، عجیب پنداشته میشه. و تا اینجا هم که حتما اینو فهمیدین؛ آقای تال از آدمای عجیب خوشش میاد! شاید طوری به نظر برسه که آقای تال آدمای به ظاهر عجیب رو دوست داره اما همینطوری که همهی آدما نمیتونن رئیس و وزیر باشن، همهی آدمای عجیب هم نباید حتما یه ویژگی ظاهری عجیب داشته باشن. دابی جزوِ استثناهایی بود که از عمق وجودش عجیب پنداشته میشد. و این شگفت انگیز بود! این دلیلی بود که آقای تال رو وادار میکرد که با دابی شرط ببنده... که فقط بتونه اونو توی سیرک خودش داشته باشه.
بله، مشخصا خیلی جذاب به نظر میرسه. اما مشکلی که به چشم آقای تال میومد، از چشم خیلی های دیگه پنهان مونده بود. اگه اون دابی رو به چالش میکشید و باهاش شرط میبست که اگر توی اون چالش ببره، دابی باید عضوی از سیرک عجایب بشه، اون وقت یعنی دابی رو به اجبار واردِ سیرکش کرده بود. توی مرام و معرفت آقای تال که از این حرفا نبود! زور؟ اجبار؟ اقای تال از صد فرسخی این کلمات هم رد نمیشه! چون میدونه که زور، فاجعه و ویرانی رو به همراه داره. و باز هم برای چندمین بار (البته توی پست های مختلف) باید بگم که شاید آقای تال فاجعه رو دوست داشته باشه، اما نه توی سیرک عجایبِ خودش!
و اینگونه بود که آقای تال ساعت ها به یه گوشه زل زده بود و فکر میکرد. اون دابی رو میخواست. اما نمیتونست بگه که ″مهم نیست چطور!″ چون مهم بود. خیلیم مهم بود. اون دلش میخواست دابی با ارادهی خودش به سیرک خدمت کنه. پس در نتیجه بعد از کلی فکر و تفکر، به این نتیجه رسید که باید دابی رو آزاد کنه. مگه اینطوری نیست که همهی جن های خونگی از همون بدو تولد، متعلق به شخصی هستن؟ و مگه اینطوری نیست که اگه یه هدیه بگیرن، از دستِ اون فرد آزاد میشن؟ پس کار سختی نبود اگه آقای تال یه طلسم اجرا میکرد که نتیجه رو برعکس کنه. یعنی به جای اینکه دابی رو آزاد کنه، در بندِ آقای تال بکنه!
شاید با خودتون بگین این روش که زور و اجبار بیشتری نسبت به روش قبل داره! مگه آقای تال نبود که از زور و اجبار خوشش نمیومد؟ اما اشتباه نکنین خواننده های عزیز! درسته که در ظاهر این روش یه نوع زور و اجبار به نظر میرسه، اما درواقع دابی از در بند بودن خوشش میاد و اصلا بخاطر همینه که آقای تال هم دنبالشه. پس الآنم قرار نیست زوری پیش بیاد اگه یه ارباب پیدا کنه! و در نهایت چی میشه؟ دابی یکی از عجایبِ سیرک میشه.
آقای تال به محض اینکه این ایدهی ناب به ذهنش رسید، دست به کار شد. اول از همه باید به شکلِ اربابِ دابی تغییر چهره میداد تا میتونست به عنوانِ ارباب دابی، بهش هدیه بده. اما آقای تال که نمیدونست ارباب دابی کیه! این اولین مشکلی بود که باهاش مواجه شد... اما همونطوری که میگن آدم توی سختی ها و مشکلات بیشتر رشد میکنه، آقای تال هم با وجود مشکلات، پر و بال بیشتری به ایدهی خودش داد. و برای تحقق همین ایده بود که آقای تال شال و کلاه کرد و یه جعبه شیرینی هم خرید و به دیدن دابی رفت.
- دابی خیلی از جعبه شیرینی خوشحال شد ارباب تال. اما دابی نتونست قبولش کرد! دابی لیاقتش رو نداشت. دابی جن بد.
- ای بابا دابی. کی گفته این حرفا رو؟ معلومه که لیاقتش رو داری. تازه میدونستی اگه بیای توی سیرک من، میتونی هرروز از این شکلاتا بخوری و هرروز هم لیاقتشونو داری دابی؟
- دابی اینو نمیدونست! اما دابی نتونست بیاد توی سیرک.
- چرا؟ خیلی قشنگه اونجا، شهر فرنگه اونجا!
- دابی اونجا باید کار کنه؟ هی ظرف تلمبار کنه؟ رخت بشوره پهن کنه، رو سرش آوار کنه؟
- نه! حالا میای میبینی. چه جای نازنینی. برات غذا میارن، گل به سرت میکارن. از صبح تا شب بخوابی، باهات کاری ندارن.
- نه، دابی نیومد ارباب تال. دابی از صبح تا شب نتونست خوابید.
- آره میدونم! حالا شما نخواب خب. شما کار کن... اصلا بیخیال این حرفا.
دابی با شک و تردید به آقای تال نگاه میکرد. یه کاسهای زیر نیم کاسه بود! دابی میتونست اینو به وضوح ببینه اما نمیتونست بفهمه که اون کاسهی زیر نیم کاسه چیه.
- دابی نفهمید. ارباب تال چرا میخواست دابی رو ببینه؟
- میخواستم به یه چالش دعوتت کنم! نظرت راجع به شطرنج چیه؟ میتونیم باهم شطرنج بازی کنیم و سرش هم شرط ببندیم.
- چه شرطی؟
- خب... اگه من بردم، باید برای یک ماه توی سیرک عجایب کار کنی. اگه تو بردی، من یه هدیه بهت میدم.
- دابی هدیه میخواست چیکار؟
- مگه برای جن خونگی ها این هدیه نشانهای از آزادیشون نیست؟ مثلا اگه از اربابشون هدیه بگیرن، آزاد میشن. البته درسته که من اربابت نیستم، اما همینطوری هدیه دادن هم بد نیست که.
بله، این بود نقشهی آقای تال! فقط کافی بود از عمد ببازه و هدیهای که روش طلسم زده رو به دابی بده. و بعدش دابی میشد جن خونگیِ آقای تال.
- اما دابی که شطرنج بلد نیست!
- کاری نداره که. بیا، بیا بشین تا هم بازی کنیم هم یادت بدم.
به محض اینکه هردوشون پشت میز شطرنج نشستن، آقای تال مهره های هردو طرف رو چید و از اونجایی که خودش مهره های سفید رو برداشته بود، بدترین حرکت ممکن رو زد. بعدشم به دابی یاد داد تا بهترین حرکت ممکن رو بره، و بعد بازم خودش بدترین حرکت رو زد! تا جایی که بازی بعد از فقط دو دقیقه و چند حرکت کوتاه، تموم شد. دابی برنده شد! نقشهی بکرِ آقای تال اثر کرده بود.
- تبریک میگم دابی! برنده شدی!
دابی با اینکه هم از هیجان آقای تال و هم از سرعت بردش تعجب کرده بود، اما بازم طبق عادتش از روی صندلیش بلند شد و شروع کرد به کوبیدن سرش به دیوار.
- دابی بد! دابی ارباب تال رو شکست داد. دابی جن بد! دابی باید مرد!
- نه نه. ای بابا این کارا چیه. بیا فعلا هدیهت رو بهت بدم.
و اونجا بود که باز هم آقای تال با همون اشتیاق سابق، یه پر از روی کلاهش چید و سمت دابی گرفت. پر به رنگ های مختلفی میدرخشید. مشخص نبود که پرِ چه موجودیه، اصلا رنگهای روش طبیعیه یا نه! اون پر، دقیقا مثلِ خودِ آقای تال عجیب بود.
- اینو بزن به لباست. میشه هدیهی من به تو.
- دابی واقعا لایقشه؟
- آره! دابی واقعا لایقشه.
- پس ارباب تال میتونه اینو به لباس دابی وصل کنه تا اون لیاقت بیشتر به چشم بیاد؟
- البته که میتونه.
آقای تال جلو رفت. لحظهی حساسی بود، لحظهی سرنوشت سازی بود! فقط چند دقیقه مونده بود تا وقتی که اون پرِ طلسم شده به لباس دابی بچسبه و دابی برای همیشه اسیرِ آقای تال بشه... اما دقیقا در همون لحظهی آخر بود که همه جا گرم شد. و به طور کاملا ناگهانی، شعله های آتش جلوی چشم های آقای تال سبز شد. دابی جیغ زد و عقب رفت، اما آقای تال عقب نرفت. بلکه ایستاد و سوختنِ پرِ نازنینِ طلسم شدهش رو تماشا کرد. بله، آقای تال انقدر هیجان داشت... انقدر مشتاق و خوشحال بود که انرژی جادوییش بیشتر از حد معمول توی دستاش جمع شده بودن. و این انرژی به پر هم منتقل شده بود و پر رو سوزونده بود! همهی نقشه هاش نقش بر آب شد. اما آقای تال همچنان با لبخند به دابی زل زده بود... هرچند که دیگه چیزی نمیگفت و لبخندش هم بیشتر مثلِ ″خنده میزنم بر لب، کس نداند درد من!″ بود.
- عیب نداره ارباب تال... دابی ندونست که چرا این اتفاق افتاد، اما ارباب تال هنوزم پر های زیادی روی کلاهش داره.
و بعد دابی به سمت کلاهِ آقای تال که روی دستاش بود خم شد و یه پر دیگه ازش درآورد. اینبار دیگه از آقای تال نخواست که پر رو روی لباسش بذاره... بلکه خودش اونو به لباسش چسبوند و سریع فرار کرد. چون قیافهی لبخندزنِ آقای تال کم کم داشت ترسناک میشد. خیلی ترسناک!