جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] تالار محکومین (ریونکلاو)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تالار محکومین
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 تیر 1390 15:40
نمایش جزئیات
آفلاین
شاکی : شخصی

متهم : همه

قاضی : حضرت حق

.....................................

روزی شخصی از احوالات زندگی برا شفت و به یکباره به درگاه حضرت حق درامد .. پریشان حوال و ناله کنان رو به درگاه خداوند کرد :
- خداوندا دست مرا بگیر که سخت از این چرخ بازیگر ، بیزارم !

ندا امد : تو را چه شده ؟

- از چندو چون کار به تنگ امده ام .. دهنم صاف بگردیده است!
- احوالاتت را با ما باز گو کن ...

شخص شروع به شرح حکایت کرد :

در کودکی ما را می گفتند:

شیطونی نکن
دست تو دماغت نکن
مامانت و اذیت نکن
شب تو جات جیش نکن
اسباب بازی رو تو دهنت نکن
با دختر همسایه امپول بازی نکن
زیر دامن خانومارو نگاه نکن
دماغت رو توی لوله جارو برقی نکن
پات رو تو جامیز نکن
مداد توی دهنت نکن

در جوانی ما را پند می دادند:

تو حموم معطل نکن
تقلب نکن
دختر بازی نکن
معلمت رو اسکل نکن
عکس لختی نگاه نکن
چشم چرونی نکن
دختر مردومو بدبخت نکن
چراق قرمز رو عشقی رد نکن
موهات رو بلند نکن
روت و زیاد نکن

در میان سالی نیز ادامه داشت:

با زنت شوخی نکن
زنت و هی دس مالی نکن
زنتو با دختر خانوم همسایه مقایسه نکن
الواتی نکن
موبایلت رو قایم نکن
غیر از زنت به هیچی فک نکن
بچه رو به کدک زدن دختر همسایه تشویق نکن
بچه رو از جنس مخالف دور نکن
انگش به همجای بچت نکن
تو خونه تنهایی به دختر شمسی خانوم فک نکن

در کهن سوالی نیز ما اقای خود نشدیم:

نوه هات رو لوس نکن
با پیر زن های دیگه معاشرت نکن
به خاتراتت فک نکن
هوس جوونی نکن
غیر از اخرت به هیچی فک نکن
کنار منقل و گاز کثافت کاری نکن
تو وصیعت نامه هیچکس و فراموش نکن
به هرکی رسیدی نصیحت نکن
حاج خانوم رو شبا مجبور به کارای بد نکن
به مرگ فکر نکن

شخص دیدگان خونبارش را بگشود و فریاد از دل براورد که :
- خداوندا پس من کی بکنم!؟

ندای حضرت حق بیامد که :
- ای بنده ، همکنون به تو حالی خواهیم داد !

و شخص در جا جان داد و تلف شد .. روح از کالبدش پر کشید و به کنار حضرت حق رفت ، از سر تحییر نگاهیی به خداوند انداخت سپس ناله کرد :
- این چگونه حالی بود .. به راستی که ما را نفله کردی !

حضرت تبسمی فرمود و گفت : دوران نکردن ها به غایت رسید .. حال هر غلطی می خواهی بکن !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
arAm EsSa
Re: تالار محکومین
ارسال شده در: شنبه 6 تیر 1388 19:48
نمایش جزئیات
آفلاین
شاکی: ملت ریون!

متهم: آلفرد بلک!

قاضی: ققنوس!

×××××××××××××××

ققنوس محکم با چکش قاضی گونه ی خود به میزش کوفت و بعد از آنکه ملت خاموش شدند گفت: یکیتون بلند شه ماجرارو کامل توضیح بده.

گابر و لینی همزمان بلند شدند و گفتند: من میام!

ققنوس با خود فکر کرد: « هوووم اگه گابرو بشونم با یه گابر چماغ به دست مواجه میشم ، اگرم لینی رو بشونم استکبارشو رو سرم خالی میکنه ... »

بنابراین با صدای بلند گفت: اوکی هردوتون با هم توضیح بدین.

گابر و لینی هر دو در جایگاه خود ایستادند و شروع به تعریف کردند.

فلش بک!

( این الان مثل هموناس که مثلا تعریف میکنه ، ولی ما فقط تصویری میبینم! )

بیدل خواب آلود به خوابگاه پسران رفت تا طبق گفته ی بقیه ی بادراد را بیدار کند و نزد آن ها ببرد. بنابراین به سمت تخت بادراد رفت و گفت: هوی بادراد بلند شو ... بادراد؟ بادراد؟

اما پس از آنکه نتیجه ای نیافت دستش را دراز کرد و او را تکان داد. بعد از چند لحظه فردی که زیر پتو فرو رفته بود ، چرخشی کرد و با یک حرکت تند بر روی کله ی بیدل فرود آمد و ...

- دااااااااااااااااااااد ( پسره جیغ نمیزنه! )

آن سوی تالار

گابر بلافاصله از روی مبل بلند شد و گفت: صدای چی بود؟

لیسا با ترس و لرز گفت: از خوابگاه پسرا اومد.

همه ی افراد حاضر سرهارا چرخاندند و به در خوابگاه پسران خیره شدند.

کمی اونور تر:

لینی نفس عمیقی کشید و جلوتر از همه در را باز کرد و وارد خوابگاه پسران شد. فردی سیه پوش در تاریکی اتاق ایستاده بود ، کسی که خونین پشت سرش نقش زمین شده بود کسی نبود جز ... بیدل!

لونا نگاهی به فرد سیه پوش و سپس چاقویی که در دست داشت کرد و بلند گفت: خودتو نشون بده بوقی!

مرد سیه پوش از میان تاریکی بیرون آمد و چهره ی آلفرد در آن میان ظاهر شد.

پایان فلش بک!

گابر و لینی به قاضی خیره شدند و با اشاره ی او دوباره سرجایشان نشستند.

لونا بلافاصله اضافه کرد: الانم بیدل و بادراد بیهوشن!

ققنوس دوباره نگاهی به آلفرد کرد و گفت: چه جوابی داره؟

آلفرد هیجان زده از اینکه نوبت صحبت او شده بود بلند شد و شروع به تعریف کرد.

فلش بک تو!

بیدل به سمت تخت بادراد رفت و گفت: هوی بادراد بلند شو ... بادراد؟ بادراد؟

اما پس از آنکه نتیجه ای نیافت دستش را دراز کرد و او را تکان داد. بعد از چند لحظه فردی که زیر پتو فرو رفته بود ، چرخشی کرد و با یک حرکت تند بر روی کله ی بیدل فرود آمد و ...

- دااااااااااااااااااااد ( پسره جیغ نمیزنه! )

آلفرد بلافاصله از تخت پایین پرید و گفت: اوووخ واقعا ببخشید ... حالا چرا داد میزنی؟

بیدل عقب عقب رفت و محکم بر روی تیزی تخت فرود آمد و خون از بازویش فوران زد.

آلفرد کنار بیدل زانو زد و گفت: هی؟ چت شد تو؟ بوقی ... اگه میدونستم این قدر ترسویی هرگز این کارو نمیکردم!

از جایش بلند شد و به سمت تختش رفت ، کشوی آن را باز کرد و چاقویی را از آن بیرون آورد. از روی بیدل پرید تا باندهایی را از درون چمدانش بردارد که ناگهان در باز شد و ...

پایان فلش بک تو!

لونا دوباره برخاست و گفت: نخیر داره دروغ میگه! پس قضیه بادرادو میخوای چی بگی؟ هان؟

فلش بک تیری!

- خــــر ... پــــــف ... خــــر ... پــــــف

- اه خفه شو دیگه!

آلفرد بالشتی را بر روی سرش گذاشت و محکم فشار داد اما صدای خر و پف بادراد ذره ای کم نشد. بنابراین از جایش برخاست ، پارچه ای قلمبه را برداشت و محکم در دهان بادراد فرو کرد.

پایان فلش بک تیری!

- ولی اون بیهوشه الان!

فلش بک فر!

بادراد به دور از دیگران ، به سمت گنجینه ای در کنار شومینه رفت و معجونی را از درون آن بیرون آورد و خورد. در همین زمان آلفرد که از پشت شاهد این ماجرا بود بی توجه به این موضوع برای خواب به خوابگاه رفت.

پایان فلش بک فر!

ققنوس کمی فکر کرد و گفت: حرفات قابل قبول نمیتونن باشن حتی اگر حقیقت باشن. شاهد داری؟

- بیدل و بادراد!

ساعتی بعد بادراد و بیدل به هوش آمدند و همه چیز روشن شد و آلفرد رها شد!

××××××××××××××

نمونه ی کامل خز بازی! چرت به تمام معنا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار محکومین
ارسال شده در: شنبه 6 تیر 1388 11:16
نمایش جزئیات
آفلاین
شاکی: مردی تنها...

متهم : دنیا

قاضی : خداوند


سکوت تنها حکمران آن اتاق وسیع و تاریک بود.
مرد در حالیکه رو به روی قاضی که در عرش نشسته و از چهره اش چیزی جز هاله ای نور دیده نمی شد ایستاده بود.
پالتوی بلندی که پوشیده بود جلوی صورتش را گرفته بود ولی می شد فهمید مردیست که از اعتکاف دنیا را رها کرده است.ولی...

مرد با صدایی لرزان شروع به صحبت کرد.
- خداوند! کار دنیا به کجا رسیده است که من باید از آن شکایت کنم؟آنهم به درگاه تو...؟

جوابی از قاضی شنیده نشد. یعنی نباید شنیده می شد و مرد هم آن را می دانست پس ادامه داد.
- به راستی به کجا می رویم؟ به دره ای بی انتها در دنیای کثیفی که حتی به آدمیانش رحم نمی کند؟ دنیا را چه شده است؟ غیر قابل تحمل ، بی رحم و بی انتها...! به کجا... به کجا؟

زانو زد...
این بار گویی عرش تکان می خورد.
اتاق روشن شد...
مرد روی زمین افتاده و با پرواز روحش تا بی کران جواب خود را یافت.
او غم دنیا را نداشت، غم آدمیان را داشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
Re: تالار محکومین
ارسال شده در: دوشنبه 1 تیر 1388 20:52
نمایش جزئیات
آفلاین
از این به بعد برای زدن پست در این تاپیک باید این موارد رو ذکر کنید! در ضمن ما تاپیک رول ادامه دار به اندازه کاقی داریم پس این تاپیک رول تک پستی توش میخوره از این به بعد!

شاکی:

متهم:

قاضی:

این برای این بود که پستاتون گنگ نباشه و معلوم باشه کی خلاف کرده و اینا!

تنکس فُر آل آف د ِم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار محکومین
ارسال شده در: یکشنبه 9 تیر 1387 20:37
نمایش جزئیات
آفلاین
اين تاپيك هم تاپيكه جالبيه! از اسمش مشخصه! شما افراد تالار يا سايت رو به دادگاه ميبريد!

ميتونه پستتون جدي يا طنز، واقعي و شوخي باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جي.كي رولينگ نقاش مصري قرن پنجم هجريه
Re: تالار محکومین
ارسال شده در: شنبه 28 اردیبهشت 1387 16:46
نمایش جزئیات
آفلاین
شق!!

کریچر که در حال گریه کردن بود ، از زیر دست اسکاور خودش رو خلاص میکنه.
- کریچر کاری نکرد که شما اون رو زد !
اسکی : تو آدم نمیشی ؟ میگم بگو من!
کریچر : کریچر !
- بگو من !
- کریچر !

اسکی تا خرخره داغ میکنه و محکم دوباره و شاید برای بار هزارم ، در سر کریچر میکوبه.

خوابگاه پسران
-اوخ!! .. صدای چیه که میاد؟ من نمیتونم جایی رو ببینم..آخ! این چیز تیزه چیه؟
صدای برخورد چند شی پشت سر هم به گوش میرسه و کل اتاق رو پرهایی قرمز رنگ و زرد رنگ میپوشونه. در اتاق هم همه ای شروع میشه. صدای داد و فریاد و افتادن تخت ها پشت سر هم! صدای واق واق سگ، رد شدن قطار از روی ریل (!) و صدای امواج دریا!

ققی: فنگ اگر اشتباه نکنم شصت پات توی دهن منه تو این طور احساس نمیکنی عزیزم ؟
فنگ: ها؟ چرا ولی من احساس میکنم که شصت پام قطع شد.. یه لحظه.. مگه سگ هم شصت پا داره؟
ققی: نمیدونم شاید.. اگه شصت پات نبود پس چی بود ؟

از بیرون از اتاق صدای شق شق ها ادامه پیدا میکنه.. ققی متوجه میشه که با شنیدن صدای شق !! شق !! ها از خواب ناز بیدار شده و با عجله از روی فنگ ، آلفرد و سرژ میپره. به اون سمت اتاق میرسه و با دراز کردن دست که همون بالش میشه در رو باز میکنه و با صحنه ای مواجه میشه..

سرژ: آخ جون صحنه..
و به سوی در میاد. اسکی به شدت کنترل خودش رو از دست داده و کریچر کاملا تسلیم شده و با آخرین قدرت فریاد میزنه:
- بابا من! من من من !
در همون لحظه در تالار باز میشه.
- این سرو صداها چیه؟ جن آزاری!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: تالار محکومین
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 آبان 1385 17:43
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان آوی پیداش میشه و با دیدن شمعهای آب شده روی زمین ضجه کنان میگه:
-شماها هیچی نوفهمین!انقدر اذیتش کردین که از دست رفت!شماها قدر اونو ندونستین...حالا میرم یه ادی دیگه براتون میارم که انقدر بهتون سختگیری کنه تا جونتون درآد!(تیریپ یه معلم جدید براتون میارم که انقد تمرین اضافه حل کنه تا جونتون درآد!)
آوی،گفت و گفت،ناله سر داد و زاری کرد،از ناله های او چشم مردمان پرژاله شد...
ناگهان یکی میپره وسط و با صدایی تو مایه های صدای سحرناز میگه:ژاله کیه...ها ها ها؟؟؟
نویسنده:ژاله دوستمه...عشقمه!خوشم میاد تو رول ازش استفاده کنم!حرفیه؟!
طرف:نه!ادامه بده!
آوی از شدت درد و آه،بر زمین افتاد و از هوش برفت و چون باز به هوش آمد،بار دیگر نالید و زارید تا باز هم از هوش برفت!!و چون باز به هوش آمد،جوراب ادی را در بر گرفت و چشم و روی را بر سر و روی جوراب مالید...
گهی بوسه زد بر سرش گه به روی
ز خون زیر پاش(پایش)همی راند جوی
ز خون مژه خاک را کرد لعل
همی روی مالید بر جوراب و بر بوی گند!!(دیدم مد شده همه از این رستم و سهراب استفاده میکنن...گفتم منم یکم به لرزوندن تن فردوسی کمک کنم )
شمعای آب شده کمی رو زمین میمونن و آوی همچنان کولی بازی درمیاره،تا اینکه سرانجام شمعای مایع دوباره خشک میشن و شمع جدیدی به وجود میاد،به عبارتی؛ادی جدیدی به وجود میاد!
ادی جدید با یک عدد چوب در دستش،میاد بالای سر قاضی که همون کاچاره،روبه کاچار میکنه و نعره ای بر میاره که وی به سرزمینی دوردست پرتاب میشه!!
آوی:دیدین گفتم یه ادی جدید براتون میارم که انقد سختگیری کنه تا جونتون درآد؟!
و بدین شکل،الک که میبینه نمیتونه با ادی مقابله کنه شکایتش رو پس میگیره و میره پی کارش!

چند روز بعد:
ملت ریون در تالار عمومی جمع شدن و همگی رو زمین بر روی یک مدار نشستن،فردوسی در میان حلقه ایستاده و در حال انجام حرکات موزونه!!وی همونطور که حرکات موزون انجام میده،شاهنامه رو که به عربی ترجمه شده از حفظ میخونه!
بعد از اجرای مراسم،همه جمع میشن دورش تا ازش امضا بگیرن!
-ببخشید استاد شما خودتون رقص عربی رو از کجا آموختید؟!
-والا بنده دو استاد گرانقدر داشتم به نامهای بهاران جوووون و کیمیا جووووون! اونا با زحمات بسیار و دلسوزی بیش از حد بطوریکه بارها هنگام آموزش آب شدن،رقص عربی رو بهم آموزش دادن!البته دقت کنید اوایل سعی میکردن تن منو تو قبر بلرزونن!اما بنده هم خوب استعدادکی داشتم و از قبر بیرون اومدم،شاهنامه رو به عربی ترجمه کردم،سپس با کمک و راهنمایی بهاران جوووون و کیمیا جوووون، این رقص رو آموختم!*
-پیامی ندارید واسه جوونا؟!
-نه!برن خوش باشن!
پایان!
________________________
*:اشاره به رولایی که اخیرا توسط الکسا و رزی نوشته شده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار محکومین
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 آبان 1385 09:18
نمایش جزئیات
آفلاین
کریچ:اوکی! اعتراض وارده! فردا هم دوباره یه فرجام می ذاریم و از افراد هیئت منصفه(عبارت افراد هیئت منصفه را دو سه بار با غرور تکرار کرد، چون فکر کرد_حق هم داشت_ کمتر دختر بچه یی در سن و سال او پیدا می شود که اصلا معنی اش را بداند. به هر حال اعضای هیئت منصفه هم همان معنی را می داد.*از کتاب ماجراهای آلیس در سرزمین عجایب، نوشته ی لوئیس کارول، مترجم زویا پیرزاد*) درخواست می کنیم که نظرشون رو در مورد این مساله اظهار کنن!

(جمله ی آخرش چقدر پربار بود واقعا!)
و بعد کریچ زل زد به قیافه ی اعضای هیئت منصفه!اعضا : یکی رفته بود توی حس و داشت با مداد روی صورتش رو خط خطی میکرد و زل زده به جدولی که روی مچ پاش بود و سعی میکرد نوشته هاش رو برای تعیین میزان درصد بیناییش بخونه!(چقدر در فشاره)
اون یکی داره با موبایلش حرف میزنه! اون یکی ای که با قبلی فرق داشت در حال پرواز بود! یکی هم داشت گریه میکرد!
کریچ با دیدن این صحنه آخر دلش به رحم میاد: چی شده؟چرا زر میزنی؟!
عضو مزبور: یاد خاطراتم افتادم!
کریچ:خوب جمع کن این حرکاتو!درخواست می کنیم که نظرشون رو در مورد این مساله اظهار کنن!(صدا گیرا تر از قبل)

کریچ:اون هیئت نه!اون یکی
هیئت منصفه: یه نگاه به کریچر! یه نگاه به الک! و یه نگاه با چرخش 180 درجه ی سر به ادی!ادی از این توجه زیاد خجالت میکشهو قطره قطره مانند معلمی که همچون شمع سوزانه آب میشه و میره توی زمین!
هیئت منصفه بالاخره زبون باز میکنه: تو راست میگی! (همه با هم اینو تکرار میکنن در حالی که هرکدوم از اونا به یه نفر دارن نگاه میکنن)
کریچ:کی راست میگی؟
اعضا:تو راست میگی!(همون نکته بالا مطالعه شود)
کریچ:میدونستم! خوب اینا هم موافقن!
الک:با چی؟!
کریچ:با این که هر دو مجازات بشین دیگه!
الکسا:نهههههههههههههههه! من نمیخوام! من بیگناهم!خودت بهشون یه چیزی بگو! (در مورد مخاطب این جمله اطلاعاتی در دست نمیباشد) من هیچ کاری نکردم! آخه من جز بستنی چی خواستم؟!هان؟هان؟هان؟ تازه پاییز شده دیگه بستنی هم خز شده! البته من هنوزم میپذیرم!
مک:من اعتراض دارم!
کریچ:وارده!
مک:همین طوری خواستم بگم هستم!
کریچ:اوکی! حالا باید با ادی حرف بزنیم آیا راضیه با خرید بستنی دل یه جوون رو بدست بیاره و خودش رو در اجهان(ج جهان(سازمان ثبت جمعهای مکسر تازه ثبت شده) رستگار بکنه!ادی؟
همه ی سرها به سمت جایگاه ادی برمیگرده! همه چشما از جا درمیاد برای دین ادی اما...صندلی خالیه!کسی یادش نبود که اون آب شده و رفته توی زمین....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه چیز همینه...
Only Raven
Re: تالار محکومین
ارسال شده در: پنجشنبه 27 مهر 1385 23:25
نمایش جزئیات
آفلاین
شاکی: الکسا بردلی
متهم:ادی لاوین(ماکای سابق) ملقب به مرگخوار جورابشور! ارزشی ترین و پاچه گیر! کسی که دیگران بهش محبت می کنن اما خودش حالیش نیست! کسی که دیگران او را آدم حساب می نمایند اما او خود را حساب نمی نماید!
شاهد پرونده: کل اعضای تالار!
قاضی:کریچ
وکیل مدافع متهم: مک!
موضوع پرونده: بستنی و پیتزا!

کریچ:(مثلا داره با اون چکشه می زنه رو میز!) متهم رو وارد کنید! متهم و شاکی در جایگاه مخصوص خودشون قرار بگیرن!
و برمی گرده و به پشت سرش نگاه می کنه!
وینکی پشت یکی از میزا قایم شده و با چشمانی پر از احساس به کریچ نگاه می کنه: وای وای کریچ! این جا رو عالی بیان کردی! لحنت واقعا با صلابت بود! خیلی باوقار بودی! اوه کریچ...دوست دارم!
کریچ برای وینکی بوس می فرسته و دوباره برمی گرده به جایگاه قضاوت.(حال می کنی چقد لغت قلمبه سلمبه بلدم؟!) :هوووی! متهم! د کره خر بیا دیگه! مستر جورابشور! بابا دو دییقه اون آوریل بدبختو ول کن بذار نفس بکشه! هی شیرموز شیرموز می کنه!!! ول کن این بدبختو!
ادی بالاخره آوریل رو ول می کنه و آوی روی زمین می افته و غش می کنه! ازون ور ادویل میاد آوی رو باد می زنه!

کریچ: اهم اهم! شما متهم هستید به گیر دادن زیادی به دوشیزه الکسا بردلی! باز هم گیر دادن بیشتر! و حتی هنگامی که ایشون در دفاع از خودشون یه رول زدن توی تولد بروبکس! اقدام به ضرب و شتم ایشان در مسنجر نمودید و ایشان را تهدید نمودید و تا سرحدّ مرگ ترسانده اید! سپس در زمانی که ایشان معتاد به گیزر های شما شده اند تزریق گیزر را به این شخص قطع نموده اید به طوری که شاهدان گواهی می دهند ایشان دچار نوعی تشنج و تب به همراه عرق سرد شده اند و در طول این حرکت مدام کلمه های بستنی و پیتزا را فریاد می زنند! آیا این اتهام را نفی می نمایید!؟
ادی:دروغ میگه بوقی!
کریچ: سرکار خانم الکسا بردلی! آیا گواهی می دهید که تمام این اتهامات بدون ذره ای مبالغه و 100% حقیقی و بدون هیچ منظوری زده شده؟!؟
الک:وا! خب حرفا می زنی! منظور داشتم دیگه! اگه منظور نداشتم مگه مرض داشتم اومدم شکایت کردم؟؟
کریچ: نه خب! منظورم اینه که ازین منظورتون منظوری داشتین!؟
الک:خب من به منظور منظورم، منظورم رو انجام دادم!
کریچ:... و منظور شما از منظوری که به منظور منظورتون منظور کردین چی بوده؟
الک: والا منظور من از منظوری که به منظورم منظور کردم و باعث منظور شدن این منظور شده اینه که 1- آقا من معتاد شدم! 2-اینم گفتم دور هم باشیم!
کریچ:ای انگل جامعه! ای بوق! ای کثافت! اعدامش کنید! ای آشغال! ای نکبت!...
آوریل:هووووو این نکبت لقب منه ها الک جون به نام من به ثبت رسوند!(این حرکت رو برای لقبش انجام داده!)
ادی: آره بابا این از اول عملی بود! همین بوقی بود که منو گرتی کرد دیگه! ای انگل! ای نقطه ضعف جامعه! ای ایدز!
الک:صبر کن صبر کن صبر کن! چرا مسائل رو با هم قاطی می کنی؟؟؟ ایدز من به خاطر تزریقات نیست! یعنی هست...اما نه اونجور که شما فکر می کنین...
کریچ: بی ناموسی تو تالار من؟؟؟؟؟ اعدامش کنید!
فنگ: آقا تکلیف من که بیجه م چی میشه؟؟
کریچ: هوم مسئله ی شما مربوط به حوزه ی ما نمیشه چون خارج از تالار بوده مسئله مربوط به قوه ی قضاییه ی پاکدشت میشه که به ما ربطی نداره!
الکسا: تازه شم داره خالی می بنده این بیجه که اعدام شده من خودم توی چلچراغ هفته ی قبل خوندم!
مک: چه عجب تو بالاخره یه چیزی فهمیدی!!
کریچ: آقا حاشیه نرین ادی زود تند سریع بگو چرا همچین حرکاتی انجام دادی؟؟
مک:من اعتراض دارم!
کریچ:اعتراض وارد نیست!(بازم داره با اون چکشه می کوبه!)
مک: اما من وکیلشم!
کریچ: عجب...پس اعتراض وارده!(رجوع شود به بالا!)
مک:هووم شما از کجا می فهمین که این راست گفته؟؟؟ بابا این آدم رنده!* نگاه به این ظاهر معصومش(!) نکن! یَک آدم بوق، بوق و بوقیه که اون سرش ناپیداس!
ادی: اینو خوب اومدی!
مک:مرسی عزیزم! اهم! خلاصه اینکه داره دروغ میگه مثه بوق!
کریچ: من نمی دونم در هر حال ادی گناهکار شناخته شده و محکومه که تا یک سال دست به جوراب نزنه!
ادی:نههههههههه!! من نمی تونم! این کارو با من نکنین! خیلی نامردیه...
و صورت خود را می خراشد!
مک:من تقاضای فرجام دارم!
کریچ:اوکی! اعتراض وارده! فردا هم دوباره یه فرجام می ذاریم و از افراد هیئت منصفه(عبارت افراد هیئت منصفه را دو سه بار با غرور تکرار کرد، چون فکر کرد_حق هم داشت_ کمتر دختر بچه یی در سن و سال او پیدا می شود که اصلا معنی اش را بداند. به هر حال اعضای هیئت منصفه هم همان معنی را می داد.*از کتاب ماجراهای آلیس در سرزمین عجایب، نوشته ی لوئیس کارول، مترجم زویا پیرزاد*) درخواست می کنیم که نظرشون رو در مورد این مساله اظهار کنن!


_________
*رند:مکار، حیله گر

آیا در این محاکمه ادی پیروز می شود؟ آیا الک پیروز می شود؟ آیا هر دو کنف می شوند؟ ادامه ی این داستان را در پست بعدی توسط نویسنده ی بعدی بخوانید!"ادامه بدین دیگه! خب؟؟"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][siz
Re: تالار محکومین
ارسال شده در: دوشنبه 20 شهریور 1385 12:37
نمایش جزئیات
آفلاین
مک با کت و شلوار بسیار زیباش،که به رنگهای آبی، زرد و فسفری و بنفشه (سعی داشته یه جنتلمن بشه! از رنگهایی که چو دوست داشته در لباسی که پوشیده استفاده کرده)دستشو به سمت یه گل رز میبره ولی سریعا دستشو می کشه و زیر چونه پشمالوشو می خارونه .
مکی : باید چو رو غافلگیر کنم ... یه گل معمولی اصلا حال نمی ده ... باید یه چیز جدید باشه ... یه چیزی مثل ...
بنگ(صدای لامپ روشن شدن بالا سر مک بون !)
مکی : آره خودشه ... چو بگیر که اومدم !

***راهروی تالار محکومین***

از توی تالار صدا میاد ... ملت دارن شادی و سرور می کنن و کلی واسه خودشون خوشن ! ... مکی هم پشت در واستاده و داره سورپریزی که برای چو آماده کرده رو نگاه می کنه تا مشکلی نداشته باشه ... آب دهنشو قورت می ده و درو آروم باز می کنه .

همه داخل تالار دست از کاراشون بر میدارن و به مک نگاه می کنن ... چو با دیدن مک سریعا بهش پشت می کنه و همونجا رو زمین می شینه .

مک مستقیم به سمت چو می ره و از رو سرش می پره و یه ملق هم رو هوا می زنه و صاف جلو چو پایین میاد !!!
مک : سلام چو ... حال کردی ؟ ... همون حرکتیه که دو سه روز پیش بهم یاد دادی ! ... کلی تمرین کردم تا یاد گرفتمش !
چو نگاهی به مک بون می اندازه و بعد سرشو به حالت قهر اونوری می کنه !
مک : ببین چو ... من یه چیزی برات گرفتم که اگه ببینی از خوشحالی بال در میاری !
چو سرشو یه خورده می چرخونه و به گونی ای نگاه می کنه که دست مک بونه .
مک بون گونی رو روی زمین می زاره و گره سرشو باز می کنه ... در گونی باز می شه و یه شعله آتیش ازش بیرون می زنه ! ... یه اژدهای کوچولو موچولو ی خوشگل آبی رنگ با فلسای بنفش از گونی بیرون میاد ... با چشمای درشت و نازش به چو نگاهی می کنه و می گه :
_Mommy !!!!!
چو با چشمای گرد شده به مک بون نگاه می کنه .
مک : خودت همیشه می گفتی دوست داری یه بچه اژدها داشته باشی ... همیشه می گفتی دوست دارم یه بچه اژدهای خوشگل داشته باشم ... این بچه اژدهای به رنگ مورد علاقته چو ... قشنگ نیست ؟!
بچه اژدها سرفه ای می کنه که باعث می شه یه شعله کوچیک آتیش از دهنش زبونه بکشه ... چو دستاشو به سمت بچه اژدها می بره و نازش می کنه ... بالاخره به حرف میاد و به مک بون می گه :
_اسمش چیه ؟
مک بون دهنشو باز می کنه تا حرف بزنه ، ولی بچه اژدها می پره وسط حرفش و شروع می کنه به حرف زدن:
_سلام مامانی ... بابای که اومد منو بخره باهاش حرف نزدم اصلا ... خیلی پشمالوئه خوشم نیومد ... مامان جون چقدر چشمای جاپونیت خوشگله ! قربونت برم الهی ... من یه اژدهای یتیمم ... بابا نورممدم دو ماهم که بود منو برد گذاشت در کلبه هاگرید ... هاگرید هم وقتی بزرگ شدم منو فروخت به یه غریبه ... اونم منو ول کرد پرورشگاهیا منو پیدا کردن ... الانم که پیش مامان بابای جدیدمم !
چو : هی هی هی یه خورده آرومتر ... صبر کن ببینم ... گفتی اسم بابات نورممده ؟! ... اسم خودت چیه ؟
چو اینو می گه و رو به مک بون می کنه و می گه:
_این چقدر پر حرفه !
بچه اژدها : آره ... بابا نورممد بوقی من یه روز قایمکی اومد با مامان ترابرت من که اژدها بود بوووووووووووووووووووق(سانسوریسم!) ، بعدشم من به دنیا اومدم ... یه چیز جالب ... نام پدر : نورممد ، نام مادر : ترابرت ... نام پدر + نام مادر : نوربرت !
چو : پس اسمت نوربرته آره ؟!
نوربرت : آره مامان جونم ... بغلم می کنی ؟!
چو نوربرتو به آرومی بغل می کنه و در حالی که لبخندی گوشه لبش نشسته نگاهی معنی دار و زیبا به مک می کنه و بلند می شه بره به بچش شیر بده !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ای حقیران ! بر حذر باشید از نفس این اژدها !