- نرو آرنولد وایسا !
- آرنولد قهرمان ، امروز رو اینجا بمان !
- ولم نکنین! بذارین نرم! وای چه گیری نیفتادم!
آرنولد همینطور با ملت مشغول بود که رون رسید.
- به به! گربه محفل اینجا چیکار میکنه؟
- رون ! چقدر خوب شد که نیومدی ! میدونم اینا چی شون شده !؟ منو نجات نده!
ناگهان فکری به ذهن رون رسید
:- خب صبر کن ببینم آرنولد ... همه میخوان با تو عکس بگیرن؟
- میدونم.
- کسی میخواد با آرنولد عکس بگیره؟
-
رون با صدایی بلند گفت :
- بیا اینور بازار که حراجش کردما... هر عکس دسته جمعی با آرنولد پنج گالیون ، عکس تکی ده گالیون. بیا اینو بازار.
- چیکار داری نمیکنی رون ؟
- دارم محفل رو ثروتمند میکنم.
ملت هم سریع گالیون ها رو آوردن بالا و مشغول گرفتن عکس با دوربینی که رون از کالین کش رفته بود ، شدند.
ولی وای از حال و روز گویل
گویل بیچاره که فکر میکرد با اینکار میتونه مرگخوارا رو بیشتر کنه ، اینبار هم به نتیجه نرسید( اصلا بار کج به منزل نمیرسه ). اون همینطور در افکار خودش غرق بود که
با صدایی بلند فریاد زد :
- آهان فهمیدم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج






















گرررگ؟سال دیگه به اوپا سونگی من نگی بیاداااا!