تنظیمات نمایش
ورود
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] زير نور ماه! (ریونکلاو)


میگن بیداری سر آغاز همه چیزه. پذیرفتن هر چیزی با آگاهی، باعث میشه گناهش هم پای خودت باشه. موافقی؟
تبدیل شدن سه مرحله دار...
درد استخونها و عضلات.
از دست دادن تدریجی هوشیاری.
گرفتن قیافه هیولاگونه و تغییر هویت.
اینبار که ماه رو دیدم و عضلاتم شروع کرد به درد گرفتن، دیگه نترسیدم... فرار نکردم... مقاومت خاصی انجام ندادم... همهی اینا باعث شد هیولای درونم رو بپذیرم. همهی اینا باعث شد با لذت تغییر رو قبول کنم حتی اگه پر درد باشه. همهی اینا باعث شد هوشیاریمو از دست ندم.
وقتی یه گرگینه شدم حافظم سرجاش بود. میدونستم کیام. الانم میدونم کیام و با زوزه سرخوشانه اعلامش میکنم. با بلندترین صدای ممکن رو به آسمون فریاد میکشم تا تموم جنبندههای روی زمین بشنونش! تا همهی جادوگرایی که مسخرم میکردن از ترس به خودشون بلرزن!
تصور نگاههای وحشتزدهشون واقعا حالمو خوب میکنه. اون احمقایی که همیشه فکر میکنن کنترل هرچیزی دست خودشونه، یهو زیر نگاه های یه گرگینه به التماس و گریه میافتن. با تمنا و خواهش ازم میخوان که کاری به کارشون نداشته باشم اما... هه!
تصورش هم جنون بر انگیزه!
با ذوقی که ناشی از یکی شدن با تاریکیهامه به سمت قلعه هاگوارتز راه میافتم. مدرسه جادوگری مسخره که به فشفشهها اهمیت نمیده ولی خودش رو اسطورهی دنیای جادوگری میدونه!
با دانش آموزاش کاری ندارم. اما دلم میخواد دونه دونه استادا رو پیدا کنم و بهشون دردمو بفهمونم. دردی که یه عمر تحمل کردم اما جای اینکه هوامو داشته باشن بابتش مسخرم کردن. بعد سراغ بقیهی آدمایی که ازشون متنفرم میرم و یکی یکی کارشونو میسازم.
همونطور که تو جنگل میدوئم، یاد زنی میافتم که وقتی جادوآموز هاگوارتز بود از تو چاله بیرون کشیده بودمش. اون زمان حواسش نبود موقع جنگل گردی افتاده بود تو چاله. من پیداش کردم و بیرون کشیدمش. کم کم رابطهمون گرم و صمیمی شد. شب و روز با هم رویا بافتیم و زمانی که بزرگ شدیم، تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیم. اما تا بهش گفتم گرگینه هستم ازم فرار کرد!
اولین بارم نبود یکی ازم فرار میکرد ولی انتظار نداشتم عشقم همچین کاری کنه. تازه فکر میکرد فریبش دادم و باید تقاص پس بدم... از اینجور دوستیها زیاد داشتم. حالا که فکرشو میکنم همه جادوگرا همینن. همه شون افتضاحن و باید درد بکشن تا حالیشون شه قضاوت نکنن!
مشتمو گره میکنم و به در قلعه خیره میشم. ناخود آگاه آب از دهنم جاری میشه. وقتشه به همه همون دردی رو هدیه بدم که خودم کشیدم.
افرادی که لایک کردند
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!





قدمهایش را به آرامی و با دقت برمیداشت، انگار که با هر قدمش، نقشی بر زمین ببندد و پاک کردن آن کار هر کسی نباشد. پیش میرفت و به همهمه دور و برش نگاه میکرد. نظاره کردن، مدت زیادی بود که نظاره میکرد. اگر مدت زمانی طولانی تنها بزیستی، به درازای زمانِ عبور کرده، نظاره کردن را خواهی آموخت.
دستهایش را پناه چشمهایش کرده بود، نه برای آفتاب، نه برای دودههایی که معلوم نبود از کجا و چرا بر سر و رویش میریختند، برای اینکه فراسوی دامنهی دیدش را بپوشاند. نمیخواست پرچمهای برافراشته اقلیتهای مختلف را ببیند که با جمع همنوعانشان در حال قیام بودند. هر کدام در سر قیامی داشتند و سرهایشان در کنار یکدیگر قیام بزرگی را پدید میآورد که جامعه جادوگری توان مقابله با آن را نداشت. کجول به این موضوع آگاه بود. نوع خودش، نمونهی زندهای از این مسئله بود. یک برگ، هیچوقت نمیتواند به تنهایی درخت شود. او یک برگ بود، یک برگ که نمیتوانست به تنهایی درخت شود.
آه کشید و به پیش پایش نگاهی انداخت. آیینهای در این هیاهو، از خودِ کاملش بودن دست کشیده بود و تکههای شکستهاش روی زمین خودنمایی میکردند. بزرگترین تکه را برداشت و در آن خیره شد. به خودش، برگهای آویزان از شاخههایش، صورت تکیدهاش، لبهایش که انگار هیچوقت رنگ لبخند به خودشان ندیده بودند. تکه آیینه را با احتیاط به گوشهای تکیه داد. آنهایی که اکنون قیام را در دست داشتند، بیشتر از او درخت بودند.
کجول از همان ابتدا که همهچیز سخت شد، شروع کرد به شمردن سالها، بعد از آن شمردن دههها را پیش گرفت، و بعد آن قرنها را. زمانی رسید که از شمردن خسته شد، آنچه درونش میسوخت و روشن نگهش میداشت خاموش شد، و او را مجاب کرد که دست از تنها نبودن بردارد.
دستش را در جیبش فرو برد و چیزی را حس کرد. تکه کاغذ مچاله شده را از جیبش بیرون آورد و سعی کرد در حد توان صافش کند. اعلامیه بود، از همان اعلامیههای احمقانهای که روزها و شبها در برف و باران پخش میکرد. انگار که بار اولش باشد، آنچه روی اعلامیه بود را با صدای بلند برای خودش خواند.
- شما هم میتوانید به جمع درختسانها بپیوندید و از جامعهی درختی محافظت کنید.
صدایش در فریادهای معترضانهی اقلیتها گم میشد و به گوشش نمیرسید آنچه میخواند، بلکه به قلبش میرسید و همانجا نهان میشد. تلاش برای زنده نگه داشتن آرمانهای خانوادهاش و درختسانها اکنون دیگر او را فرسوده کرده بود. کاغذ را روی زمین انداخت و قدمهایش را از سر گرفت.
سخت است درخت باشی، درختی با دستهای گُشاده و ریشههایی در زمین. سخت است نتوانی ریشه از خاک بیرون بیاوری و از آنجا بروی، نه اینکه نتوانی! تمام معنی درخت بودن در همین نهفته است. تو در خاک آرمانها و ارزشهایت ریشه داری، رها کردن سخت است، و گاه غیرممکن، مثل درختها، که اگر خاک را ترک کنند خواهند مُرد.
او، همین بود، درختی که اگرچه در خاک نمیزیست، اما بسیار در خاک آرمانهایش ریشه دوانده و یاد خانواده و همنوعانش را زنده نگه میداشت.
حالا او تنها درختسان باقی مانده در دنیا بود.
افرادی که لایک کردند


)چندین ساعت از لحظهی شورشمان برعلیه جادوگران و ساحرگان گذشته است و کلمهی "شکار" بیش از پیش به معنای حقیقی خود نزدیک میشود. حالا دیگر تنها بازماندگانی که در گوشه و کنار قلعه به آرامی میخزند تا توسط اقلیتها شکار نشوند باقی ماندهاند. با این که تا همین الان هم تکتک لحظههای شورش برایم سرشار از هیجان بوده است، اما لذت این یکی برایم از جنس دیگری است. عدهی کثیری سیراب از نتایج فوقالعادهی آن شب، به جشن و سرور رو آورده بودند. اما من و تعدادی دیگر از گونههای اقلیتی مختلف، همچنان در راهروهای قلعه در حرکت هستیم تا بازماندگان را شکار کنیم.
من و کای با گوشهای تیز شده در حال قدم زدن هستیم که ناگهان صدایی توجهمان را به خود جلب میکند. هر دو نگاهی به یکدیگر میاندازیم و به سمت منبع صدا تغییر جهت میدهیم. با پیچیدن در راهرو، از دور دختری را میبینیم که روی زمین نشسته است و چشمان جستجوگرش به دنبال جایی برای پنهان شدن میگردد که ناگهان نگاهش با ما برخورد میکند. بالاخره آنچه را میخواستیم پیدا کردیم. ناخودآگاه لبخندی بر لبانم نقش میبندد.
- به به. اونجا رو داشته باش! یکی دیگه آماده برای تبدیل شدن به خونآشام!
کای به دنبال حرف من خندهای شیطانی سر میدهد. خیال میکردم دخترک درجا بلند میشود و تلاش بیفایدهای برای فرار کردن از دستمان را پیش میگیرد. اما برخلاف انتظارم دختر هیچ تلاشی برای فرار کردن کورکورانه نمیکند. حتی سرجایش نیز نمیایستد. در حالی که همچنان سرجایش نشسته است، چوبدستیاش را بلند کرده و به سمت ما نشانه میگیرد. یعنی آسیب جسمی دیده است؟
- اکسپلیارموس!
تنها جرقههای ضعیفی از انتهای چوبدستیاش خارج میشود که باعث میشود خندههای شیطانیمان به قصد تمسخر بلند شود. به نظر یک جادوآموز سالبالایی میآمد. پس چطور ممکن بود قادر به اجرای سادهترین طلسم نباشد؟ حیرتم از دیدن این صحنه قابل بیان نیست.
- یا خود دراکولا! تو هم دیدی؟ اون نتونست جادو کنه؟
- به نظر نمیاد سالپایینی باشه. به نظرت از ما ترسیده یا کلا بیاستعداده؟
با خود میگویم چه طعمهی سادهای! این چیزی نبود که به دنبالش بوده باشم. پس هیجانش کجاست؟ سرجایمان میایستیم بلکه بتوانیم کمی هیجان به این واقعهی بیچالش بیفزاییم. با پوزخند و لحنی تحقیرآمیز رو به دختر میگویم:
- نترس. ما عجلهای نداریم. بهت اجازه میدیم یکم دیگه تلاش کنی. شاید اونوقت بتونی اون جادوی کوچولوتو به کار بگیری.
چوبدستیاش در دستانش میلرزد. برخلاف سایر جادوگران که بیمهابا به شلیک طلسم رو میآورند، او عجلهای برای اجرای طلسمهای بیحاصلش ندارد. درست در لحظهای که میخواهم به الکس بگویم از این قربانی، هیجان بیرون نمیآید، اتفاقی که انتظارش را میکشیدم رخ میدهد.
- بومباردا!
طلسم سرخرنگی از انتهای چوبدستی دختر خارج شده و بعد از برخورد با سقف، موجب فرو ریختن آن با صدای مهیبی میشود که مانعی بین ما و دخترک ایجاد میکند. همهجا را چنان گرد و خاکی فرا میگیرد که بیاختیار شروع به سرفه کردن میکنیم. هیجانی که به دنبال آن بودم بالاخره در وجودم زبانه میکشد. شاید آنقدرها هم که فکر میکردم ساحرهی بیاستعدادی نبود. شاید زیادی باهوش بود.
با هیجان کای را که از شدت سرفه روی زمین زانو زده بود بلند میکنم و او را به کنار زدن آواری که روی زمین ریخته بود تشویق میکنم.
- زود باش. نباید بذاریم فرار کنه.
- اوهو... نگران نباش، ته اینجا راهپلهایه که... اوهو... به تالار خصوصی ریونکلاو میره. راه فراری نداره.
با شنیدن این حرف احساس هیجان بیشتری میکنم و بلافاصله رو به دختر فریاد میزنم:
- فکر کردی میتونی از دست ما فرار کنی؟ اینطوری فقط داری همه چیو هیجانانگیزتر میکنی!
با این که نمیدانم کای این اطلاعات را از کجا آورده است، اما وقتم را برای پرسیدن این سوال هدر نمیدهم و به کنار زدن آوار ادامه میدهم تا بتوانم شکار را از سر گیرم. طولی نمیکشد که مسیر برای عبورمان باز میشود و کای جلوتر از من به حرکت در میآید. حق با او بود، راهپلهی خرابهای ظاهر میشود که با چماقی که در وسط دیوارش گیر کرده بود، مشخص بود تحت حملهی غولهای غارنشین آوار شده است. در انتهایش نیز درِ عقابنشانی قرار داشت که میشد حدس زد ورودی تالار خصوصی ریونکلاو است.
راهپله را پشت سر گذاشته و شروع به باز کردن در میکنم که با صدای قیژی ورود ما به تالار را لو میدهد. به محض ورود بوی خون است که تمام بویاییام را به خود اختصاص میدهد. در آن تالار به وضوح نبرد خونینی به راه افتاده بود. با این حال تنها یک رد بو بود که از بدن یک انسان زنده جاری بود و جای دخترک را به وضوح لو میداد، پشت کاناپهای کنار پنجره! چطور میتوانست در مقابل دو خونآشام اینقدر بیفکر باشد که از شر خونریزی بدنش خلاص نشده باشد؟
به کای اشارهای میکنم تا مرا در بازی جدیدم همراهی کند و به جای حرکت به سمت دخترک، به سویی دیگر که چندین جسد بر روی زمین افتاده بود حرکت میکنم.
- حیف! گرگینهها واقعا قدرنشناس هستن نه؟
در حالی که کنار دختری خم شدهام، موهایش را کنار میزنم تا بهتر صورتش را ببینم. زیبا بود و اگر من جای گرگینهها بودم حاضر بودم در مبارزه با دخترک زخم بردارم اما شانس تبدیل کردن او به یکی از خودمان را از دست ندهم. دو انگشتم را بر روی خونی که روی زمین ریخته بود میکشم و خون جاری شدهی دخترک را بر لبانم میکشم. خوشمزه بود اگر که با طعم مرگ آمیخته نشده بود.
- هی آروم باش الکس. یه وقت صداتو بشنون! فراموش کردی؟ ما الان با اونا تو یه جبهه هستیم.
- فراموش نکردم. ولی فقط یه ابله میتونه اینو بپذیره کای. ما فقط موقتا برای اهداف بالاتر آتش بس کردیم.
شروع به لیس زدن انگشتانم میکنم که صدای کای دوباره بلند میشود.
- تا تو با خون مردگان خودتو سرگرم میکنی، من میرم تا یه زندهشو برای خوردن پیدا کنم!
به سمت کای برمیگردم که در حال حرکت به سمت خروجی تالار ریونکلاو بود. قرار نبود به تغذیه کردن از خون مردگان مشغول شوم، آن هم زمانی که آن شب به اندازهی یک عمر از زندگان نوشیده بودم و حالا یک طعمهی دیگر منتظر شکار شدن بود. با اخم میگویم:
- فقط داشتم تست میکردم خب؟ اون دخترهی مو قرمز هنوز اینجاستها!
- اون فقط یک نفره و ما دو نفریم و فکر کنم ترجیح میدی تبدیلش کنی تا خون بدنشو خالی کنی نه؟ پس به دوتامون نمیرسه.
کای با گفتن این حرف از آنجا خارج میشود. حق با او بود و من ترجیح میدادم دخترک را با کسی شریک نشوم، پس تلاشی برای متوقف کردن کای انجام نمیدهم. شانهام را بالا میاندازم تا هیجان بازیای را که از لحظهی ورود به تالار خصوصی ریونکلاو آغاز کرده بودم، بالاتر ببرم. رویم را دقیقا به سمت کاناپهای میچرخانم که دخترک مو قرمز پشت آن پناه گرفته بود که پس کشیدن سرش را میبینم.
- خب دختر کوچولو... حالا فقط خودم و خودت موندیم!
با هیجان به سمت او حرکت میکنم. وقتش بود تا به او بفهمانم چطور تا این لحظه به بازی گرفته شده است.
- اگه فکر میکنی فرق خون یه آدم زنده رو از مرده تشخیص نمیدم، باید بگم در اشتباهی!
افرادی که لایک کردند

بند های ردای مشکی اش را به دور خودش محکم کرد و کلاهش را به سرش انداخت. کلاه موهایش را که از ترس نقره ای شده بودند پوشاند تا در تاریکی جایش را لو ندهد. هرچه بیشتر سعی می کرد بفهمد چه خبر شده، بیشتر گیج می شد.
به همین سادگی امنیتشان به باد رفته بود؟ نگهبانان قلعه کجا بودند؟ اساتید ماهر و جادوهای باستانی هاگوارتز... هیچکدام نتوانسته بودند جلوی این کابوس شبانه را بگیرند؟
ملانی به بی صدایی یک روح در سایه های راهروها پیش می رفت و همزمان فکر می کرد. باید قبل از موجوداتی که خونخواری و درندگی شان را به چشم دیده بود به برج گریفیندور می رسید.
با بیشترین سرعتی که می توانست، بی صدا می دوید. از میانبرهایی که می شناخت می گذشت و با هر صدایی، هر جنبشی، کاملا هوشیار می ایستاد.
فقط یک بی احتیاطی کافی بود تا نتواند به دوستانش خبر بدهد و همگی غافلگیر شوند.
ساعتی پیش یک تصادف باعث شده بود آن شب به حمام ارشدها برود و از شورشی که در راه بود خبردار شود. صدای سرد مرد غریبه که مانند تیغ برنده بود، در گوشش زنگ می زد.
-تا وقتی قلعه بیدار بشه ارتش ما دوبرابر شده و اونایی که ضعیف هستن هم کشته شدن...
صورت ملانی از اضطراب ناشی از یادآوری گفتگوهایی که شنیده بود درهم رفت.
-لطفا همه خواب باشید، لطفا لطفا لطفا... بعد از این راهرو... بانوی چاق رو میبینم که توی تابلوش خوابیده. هنوز اتفاق بدی نیفتاده... هنوز...
هیکل تاریکی از پشت ملانی رد شد و او فورا به دیوار چسبید. آنها هرکسی که بودند نقشه شان را با سرعت و دقت به اجرا در می آوردند. باید عجله می کرد.
بانوی چاق در تابلویش خروپف می کرد و خواب آلود و غرغرکنان حفره را برای ملانی که عرق ریزان و خسته جلویش ایستاده بود باز کرد.
-تو زیاده از حد کار میکنی ملانی... یه ارشد...
ملانی نایستاد که حرف هایش را گوش دهد. خودش را از حفره بالا کشید و با دیدن تالار خالی گریفیندور نفس راحتی کشید. لحظه ای بعد در راه پله خوابگاه دختران می دوید.
ملانی همین که در خوابگاه را باز کرد روزالین را دید که طبق معمول خوابش نمی برد و لب پنجره نشسته بود.
-مرلین رو شکر که در حال گشت و گذار نیستی. بدو رز، اصلا وقت نداریم.
ملانی به طرف تک تک دخترهای خواب آلود رفت و آنها را با شدت تکان داد.
-بجنبید دخترا، اینجا امن نیست. فقط ردا و چوبدستی تون رو بردارید، جونتون در خطره!
-ملانی چی شده؟
-نکنه هنوز خوابم؟
-ای کاش خواب بودی فلور. یه دسته جادوگر وحشی داخل قلعه ان و دارن به دانش اموزا حمله میکنن. هرچه سریعتر باید از اینجا برید.
ملانی دستش را به پهلویش گرفت. پهلویش تیر می کشید و نفسش بعد از اینهمه دویدن و عجله گرفته بود. درونش از فشار و ناباوری و بیخیالی دوستانش مچاله شده بود. اما باید خونسردی اش را حفظ می کرد.
-من... من یه ارشد هافلپاف رو دیدم که جلوی حموم ارشدها افتاده بود و زخم های عمیقی داشت. چندنفر بالا سرش بودن و داشتن درمورد نقشه هاشون حرف می زدن... الان وقت ندارم توضیح بدم بچه ها. فقط بهم اعتماد کنید. لیسا، از میونبری که هردومون میدونیم بچه ها رو ببر به شیون آوارگان. کسی نمیدونه اونجایید و منم بزودی بهتون ملحق میشم. هرچی که شد از اونجا بیرون نزنید و به فکر ماجراجویی هم نیفتید.
ملانی جمله ی آخر را رو به روزالین گفت که چشمانش می درخشید.
-پس تو چی؟
-من اول باید مطمئن شم همتون جاتون امنه، بعد میام پیشتون. لورا، میشه بری به پسرا هم بگی؟
پاهایش دیگر توان نداشتند. روی اولین تختی که دید افتاد. لورا به سرعت از خوابگاه بیرون رفت.
-یعنی چی که دارن حمله میکنن؟ پس استادا...
-نمیدونم کجان... اصلا خبر دارن یا نه... اونا هم احتمالا هدفشون اینه از همین غافلگیری استفاده کنن. شما چرا هنوز اینجایید؟
دخترا با فریاد ملانی رداهایشان را روی لباس های خوابشان پوشیدند و گیج و ترسیده پشت سر لیسا از خوابگاه بیرون رفتند.
-رز، تو بزرگتری. مراقبشون باش... این کیف کمک های اولیه رو بگیر و این دوتا چیز رو هم از خودت جدا نکن.
ملانی یک دندان نیمه پوسیده که به بندی آویزان بود و یک خنجر نقره ای را درون دستان روزالین چپاند.
-اینا...
-گرگینه ها از نقره می ترسن و این دندون گرگینه هم برای خون آشام ها مرگ آوره.
-گرگینه و خون...
-وقت نداریم. اگه سایه ای دیدید قایم شید. اگه مجبور شدید بجنگید ازشون استفاده کن. مراقب لیسا هم باش... برو.
بعد از رفتن روزالین، ملانی دوباره روی تخت نشست. خوابگاه دختران بعد از آنهمه جنب و جوش در سکوت فرو رفته بود. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود و وضعیت اضطراری ای هم در پیش نبود.
ملانی گوش داد. لحافی از سکوتی مرگبار و آرامشی خیانت پیشه بر روی قلعه افتاده بود.
آرام به سمت پنجره رفت. همه جا در تاریکی فرو رفته بود. اگر کمی با دقت نگاه می کردی سایه های شتابزده ای را می دیدی که در محوطه قلعه به طرف بید کتک زن می دوند. اگر فقط تا صبح دوام می آوردند...
صداهای مبهمی از پایین پله ها بلند شد و او را از افکارش بیرون آورد. شاید آستریکس از شکار شبانه اش برگشته بود. آستریکس با سرعت و مهارتی که داشت کمک خیلی بزرگی بود.
ملانی با جانی تازه از جایش بلند شد و از خوابگاه دختران بیرون زد. پله ها را دوتا یکی پایین آمد و همانطور که صداها بلند و بلندتر به گوشش می رسیدند فکر می کرد.
-صداها بیشتر از یه نفره. پس آستریکس کجاست؟
دستش را در جیب ردایش کرد تا مطمئن شود چوبدستی و وسایلش سر جایشان هستند. درست وقتی به پایین پله ها رسید چیز دیگری هم به ذهنش خطور کرد و دلش هُری پایین ریخت. آستریکس هم خونآشام بود.
-یعنی ممکنه...
-شب بخیر مل، بچه ها کجان؟
آستریکس پشت به شومینه ایستاده بود و آتش شومینه باعث شده بود صورت و هیکلش در تاریکی فرو برود. چند فرد غریبه در اطراف تالار ایستاده بودند. کنار حفره ی ورودی، کنار در خوابگاه پسران، کنار شومینه، خیلی زیاد بودند. صدای آستریکس خونسرد و بی احساس بود.
-لطفا دستتو از جیب ردات بیار بیرون و کار احمقانه ای نکن.
ملانی صدای خنده ی بلند خودش را شنید. باید اضطرابش را پنهان می کرد و راه فراری پیدا می کرد.
-احمقانه؟ امشب همه چی احمقانه ست!
افرادی که لایک کردند



من و کای پا به پای پنج گرگینهای که در راهروها به دنبال قربانیان بعدی بودند میدویم. آنها با دیدن ملحق شدن ما به خودشان حتی خم به ابرو هم نمیآورند. اتحادی که شاید هیچکس حتی در بهترین رویاهایش هم نمیتوانست آن را تصور کند، حالا محقق شده بود. دویدن در کنار گرگینهها حس متفاوتی داشت. برایم شبیه به سگهای دستآموزی میماندند که در کنار صاحبانشان که من و کای بودیم در حرکت بودند. چقدر خوب که آنها قدرت ذهنخوانی نداشتند، وگرنه همانجا برمیگشتند و مرا بعنوان قربانی بعدی خود انتخاب میکردند!
همان موقع عبور طلسم زرد رنگی را میبینم و به دنبال آن صدای نالهی یکی از گرگینهها که به زمین میخورد به هوا بلند میشود. همگی متوقف میشویم و نگاه پر از خشممان را به جلو میدوزیم. اینبار به نظر شش تا از جادوآموزان سال آخر هاگوارتز را در مقابل خود داشتیم. با خوشحالی لبخند گشادی میزنم تا مطمئن شوم دندانهای نیشم به اندازهی کافی به نمایش در میآیند.
- بالاخره رقبای ارزشمند!
به دنبال این حرفم انبوه طلسمهای رنگارنگ است که به سمتمان روانه میشود. در حالی که چهار تا از گرگینهها مستقیم به سمت جادوآموزان میتازند، من و کای گرگینهی پنجم را از مسیر خارج کرده و پشت مجسمهی غولپیکر زرهپوشی که در کنار راهرو بود میبریم. یکی از طلسمها باعث میشود سر سرباز منفجر شود و بارانی از سازههایش بر سرمان بریزد. به خاطر گردی که بر لباسم مینشیند زیر لب ناسزایی میگویم.
بعد از آن همراه کای از پشت مجسمه بیرون میآییم و با جاخالی دادن از چندتای آن، به جمع گرگینههایی ملحق میشویم که همین حالا هم دو تن را از پای در آورده بودند و چند گاز نصیبشان کرده بودند. با ناامیدی نگاهم را از دو جادوآموزی که فرصت تبدیلشان به خونآشام از دست رفته بود میگیرم و به سمت نزدیکترین جادوآموز خیز برمیدارم که طلسمی از سمت دیگر به بازویم نشانه میرود و باعث میشود به عقب پرتاب شوم. خرد شدن چندین آجر از دیواری که با آن برخورد کرده بودم را در کمرم حس میکنم. اما به محض این که بر روی زمین میافتم از جایم برمیخیزم و چنان با سرعت به سمت جادوآموزی که این کار را با من کرده بود حرکت میکنم که او فرصتی برای اجرای طلسم مجدد پیدا نمیکند. با پرش بلندی خودم را بر رویش میاندازم.
چشمانش که از ترس گشاد شده بود همان لذتی بود که به دنبالش بودم. نگاهی که یک ثانیه پیش پیروزمندانه عقب راندن مرا تماشا کرده بود، حالا تنها به وحشت بدل شده بود. اکنون او بر کف زمین افتاده بود در حالی که من بالای سرش بودم. از متوقف شدن طلسمها در میابم که باقی جادوآموزان نیز زمینگیر شدهاند. بنابراین با آرامش چوبدستی دختر را از روی زمین برمیدارم و جلوی چشمانش از وسط به دو نصف تقسیم میکنم. در چشمانش میبینم که خرد شدن چوبدستی برایش همانند آن بود که بخشی از وجودش را از او گرفته باشم.
- منتظر چی هستی؟ زودباش تمومش کن.
- هه. واقعا فکر کردی ما برای کشتن شما به اینجا اومدیم؟
صدای خندهی کای از سوی دیگر بلند میشود. دیگر حتی گرگینهها هم بعد از آن که گازهایشان را نصیب چهار نفرشان کرده بودند آرام گرفته بودند. چشمهای دختر را میبینم که یکی یکی بر روی دوستان بر زمین افتادهاش حرکت میکند. هیچکدام کشته نشده بودند، بلکه به جز خودش و دیگری که گرفتار کای بود، باقی زنده رها شده بودند تا مراحل تبدیل شدن به گرگینه را طی کنند.
گرگینهها راضی از کردهی خویش، سری برای من و کای تکان میدهند و از آنجا دور میشوند تا به نبرد بعدی بپیوندند. من و کای اما هنوز کار نیمهتماممان برای تبدیل دو دختر باقیمانده را در پیش داشتیم.
- نمیدونم ترجیح میدادی گرگینه بشی یا خونآشام، ولی فعلا که گیر من افتادی!
و همزمان با دندانهای نیشم که در گردن دختر فرو میرود، صدای فریادش به هوا بلند میشود.
افرادی که لایک کردند

باران همچنان بیرحمانه بر سقف قصر مالفوی میکوبید، گویی آسمان نیز به تماشای سقوط یکی از اشرافترین خاندانهای جادوگری نشسته بود.
دردی که در رگهای لوسیوس جاری شده بود، دیگر قابل توصیف با کلمات انسانی نبود. زهر گرگینه مثل اسیدی سوزان در خونش میدويد و هر سلول بدنش را مجبور به تسلیم میکرد. او روی کف مرمر سرد سالن پذیرایی به زانو افتاده بود، دستش را روی گردن زخمیاش فشار میداد، اما خون گرم و غلیظ بین انگشتانش فواره میزد.
«نه... نه!»
صدایش که قبلاً همیشه سرد و فرماندهنده بود، حالا شکسته و خشن از گلویش بیرون میآمد.
استخوانهای بازوهایش با صدای وحشتناکِ ترکخوردن، در حال تغییر شکل بودند.
شانهاش که چنگال گرگینه در آن فرو رفته بود، باد میکرد و عضلاتش به شکل غیرطبیعی متورم میشدند.
موهای بلند و بلوندش یکییکی میریختند و به جایشان موهای زمخت، خاکستری-سفید و ضخیم روی پوستش جوانه میزدند. ناخنهای ظریف و مرتبش به چنگالهای بلند و سیاه تبدیل شدند؛ چنگالهایی که قبلاً برای تحقیر دیگران به کار میرفتند، حالا علیه خودش بودند.
لوسیوس با تمام وجودی که ازش باقی مانده بود، سعی کرد مقاومت کند. ذهنش پر از تصاویر بود:
تصویر خودش در لباسهای سیاه و نقرهای، در حال قدم زدن در سالن وزارتخانه.
نگاه تحقیرآمیز به آرتور ویزلی.
لبخند رضایت وقتی کتاب تام ریدل را به جینی ویزلی داده بود.
همه چیزهایی که او را «لوسیوس مالفوی» کرده بودند.
و حالا... حالا یکی از همان موجوداتی که همیشه «پست»، «کثیف» و « درجه دو» میدانست، داشت او را به خودش تبدیل میکرد.
«من... برترم...»
غرغری حیوانی از دهانش خارج شد.
دندانهایش در حال دراز شدن بودند و لثههایش خونریزی کرده بود.
«من... مالفویام... من...»
گرگینه خاکستری که او را گاز گرفته بود، حالا چند قدم عقبتر ایستاده بود و با چشمان زردش، تماشایش میکرد. انگار لذت میبرد از تماشای سقوط این اشرافزاده مغرور.
در همان لحظه، نارسیسا از پلهها پایین دوید. چهرهاش سفیدتر از همیشه بود.
+لوسیوس!
فریادش پر از وحشت بود.
+لوسیوس، نه! دراکو، عقب بکش!
دراکو با چوبدستی لرزان در دست، مقابل پدرش ایستاده بود. اشک خشم و ترس در چشمانش جمع شده بود.
+پدر! مبارزه کن! تو همیشه میگفتی ما مالفویها تسلیم نمیشویم!
اما لوسیوس دیگر نمیتوانست پاسخ دهد.
بدنش به شدت تکان میخورد. کمرش خم شد، پاهایش تغییر شکل دادند و او به چهار دست و پا افتاد. ردایی مشکی-نقرهایاش پارهپاره روی بدن در حال تغییرش کشیده شده بود. چشمان نقرهایاش کاملاً زرد شد و مردمکها به شکل کشیده و حیوانی درآمدند.
آخرین باری که هنوز تکهای از ذهن انسانیاش باقی مانده بود، به سمت دراکو و نارسیسا نگاه کرد. در آن نگاه، ترکیبی از خشم بیپایان، تحقیر از خودش، و ترسی عمیق موج میزد.
+دراکو... فرار...
این آخرین کلمهای بود که به شکل انسانی از دهانش خارج شد.
سپس غرشی وحشی و بلند از گلویش بیرون آمد؛ غرشی که قصر مالفوی را لرزاند. بدنش کاملاً تبدیل شد. گرگینهای بزرگ، عضلانی، با پشم خاکستری-نقرهای (رنگ یادگار موهای سابقش) و چشمانی پر از خشم و سردرگمی.
گرگینهای که قبلاً لوسیوس مالفوی بود، سرش را به عقب خم کرد و زوزهای طولانی و پر از خشم کشید؛ زوزهای که با زوزههای دیگر گرگینههای بیرون قصر یکی شد.
باران همچنان میبارید.
و یکی از قدرتمندترین نمادهای برتری خون خالص، حالا به همان چیزی تبدیل شده بود که همیشه از آن متنفر بود.
اما در عمق ذهن این گرگینه جدید، هنوز جرقهای کوچک از غرور شکسته لوسیوس مالفوی شعلهور بود... و تشنه انتقام.
افرادی که لایک کردند
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]


وارد قلعهی با شکوه هاگوارتز میشوم. پیش از این تنها آوازهی آن را شنیده بودم و در شکارهای شبانهام در دهکده هاگزمید، قلعه را از دور دیده بودم. حتی از دور و خود نمای بیرونیاش نیز هرکسی را به خودش جذب میکرد، چه رسد حالا که بر روی سنگفرشهایش قدم میگذاشتم و در راهروهایش در حرکت بودم. یعنی از فردا قرار بود این مدرسه جایی برای آموزش گونههایی شود که از این تاریخ به قبل اقلیت بودند و بزودی تبدیل به اکثریت میشدند؟
حتی فکرش نیز هیجان را در وجودم بالا میبرد. این قلعه بزودی برای ما میشد. جایی که فرزندان تاریکی میتوانستند با غرور در آن عبور و مرور کنند و با پذیرفتن حقیقت وجودشان، با افتخار نهایت پتانسیل قدرتشان را فعال کنند.
بوی خونی که راهش را به مشامم پیدا میکند، مرا از این خیالات شیرین بیرون میآورد. مسئلهای که باعث خوشنودیم میشود. به اندازهی کافی برای لذت بردن از دستاوردهای آینده فرصت داشتم. الان باید لذتِ زمان حال را ببرم و نقش خودم را در این واقعهی تاریخی ایفا کنم. البته نه این که تاریخ یا ثبت شدن در آن برایم اهمیتی داشته باشد، بلکه آزادیای که در کشتار و تبدیل، آن شب میتوانست نصیبم شود را میخواستم.
به همین زودی صدای جیغ و فریاد سرتاسر قلعه را در برگرفته بود و جویبارهای خونی در گوشه و کنار به راه افتاده بود. از ابتدا حدس میزدم که گروه پیشگام بیشتر از این که بتوانند فرصتی برای تبدیل کردن داشته باشند، مجبور به کشتار باشند. حالا نوبت من و همراهانم بود تا به جشن شکار جادوگران و ساحرگان بپیوندیم. خیلی زود به دستهی کوچکی از آنها میرسیم که به خیال خودشان راهی برای گریز پیدا کرده بودند. چه خیال خامی!
- بچهها، شکار!
این را با صدای بلند فریاد میزنم و نگاه گذرایی به پنج خونآشام همراهم میاندازم. با حرف من، دندانهای نیششان را با تهدید بیشتری به نمایش میگذارند. دستهای که به آنها رسیده بودیم جادوآموزان کم سن و سالی بودند که مشخص بود سالپایینی هستند. با این حال تلاششان را برای دفاع از خود میکنند و چندین طلسم به سمتمان شلیک میکنند که همگی به راحتی از آن جاخالی میدهیم و خیلی زود، خودمان را به پشت سر آنها میرسانیم و یکی یکی خلع سلاحشان میکنیم.
پسر تپل بانمکی نصیب من میشود که بسیار مرا خوشنود میکند. تقلای زیادی نمیکند. اما ترس در سر تا پای وجودش آشکار است.
- نه، خواهش میکنم. منو نخور!
خندهای میکنم. معلوم است اگر یک پسر شکمو باشی به جای منو "نکش" از فعل "نخور" استفاده میکنی. به چشمهایش خیره میشوم تا چیزی که میخواستم را به او تلقین کنم.
- نگران نباش. بزودی یکی از ما میشی.
و ترس پسرک شروع به کاهش میکند و همزمان دندانهای نیش من بر گردن گوشتیاش فرود میآید. مشخص بود آن شب حسابی خوراکیهای خوشمزهای نوش جان کرده بود که حالا طعم شیرین خونش نصیب من شده بود. چه شروع خوبی! این شب زیبا بهتر از این نمیتوانست برای من آغاز گردد. وقتی به اندازه کافی از خونش مینوشم، نوبت آن فرا میرسد تا او را با خون خودم تغذیه کنم.
- دشت اول خوبی بود!
با چابکی بر روی دو پایم میایستم و دستهایم را از خوشحالی به هم میکوبم. بعضی از همراهانم هنوز در مرحلهی نوشیدن خون قربانیشان بودند. با خود فکر میکنم چرا قدر زمان را نمیدانند؟ کمی سرعت بخشیدن به نفع خودشان بود تا بتوانند به سراغ قربانی بعدی رفته و این چرخه را تکرار کنند.
نزدیک کای میشوم و ضربهای به کمرش وارد میکنم.
- هی پسر زودباش بریم. نمیخوام از باقی مهمونی جا بمونم!
کای دست از خوردن خون دختر کوچکی که در بازوانش گرفته بود برمیدارد و اینبار خون خود را به او میدهد. همزمان با بلند شدن او، تعدادی از گرگینهها با بدنی خونآلود از کنارمان عبور میکنند. کای دستم را میگیرد و مرا با خود به دنبال گرگینهها میکشد. ابتدا با اخم به دنبالش میروم چرا که در نهایت گرگینهها دشمن ما محسوب میشدند. اما به هر حال تجربهی منحصر بفردی میتوانست باشد که پایاپای آنها پیش برویم و وحشت آن که قربانیانمان با خود فکر کنند یعنی در نهایت به کدام گونه قرار است تبدیل شوند را در دلشان بیندازیم. بنابراین خیلی زود قدمهای بیرغبتم به دویدنی پر از هیجان بدل میگردد.
به نظر دشت دوم قرار بود با همراهی گرگینهها باشد!
افرادی که لایک کردند

2
No Turning Back
قدمهای ارتش وقتی به شیب سنگیِ منتهی به دروازه رسیدند، صدایی متفاوت پیدا کردند؛ ضرباهنگی خشک و کوبنده که در دل شب طنین میانداخت. باران هنوز نمیبارید، اما هوا بوی باران میداد. بوی فلز خیس، سنگ سرد و جادویی که در هوا معلق بود. قلعه، همانطور که در دوردست دیده میشد، حالا عظیمتر و سنگینتر بر فراز زمین ایستاده بود؛ برجها مثل نیزههایی سیاه در دل آسمان فرو رفته بودند و پنجرهها با نورهایی لرزان روشن بودند. جایی در آن بالا، زندگی هنوز ادامه داشت. و همین، همهچیز را واقعیتر میکرد.
هیچکس فریاد نزد. هیچ پرچمی بالا نرفت. تنها صدایی که شنیده میشد، ضرباهنگ یکنواخت گامها بود. قدمها، همزمان و بیتردید. مه زیر پایشان کنار میرفت، گویی خودش هم جرأت ایستادن در برابر این حرکت را نداشت. آذرخش، آسمان را شکافت و برای لحظهای کوتاه، دروازهی عظیم قلعه در نور سفید و سرد غرق شد.
و آنجا بودند...
جادوگران در صفی فشرده، درست مقابل دروازه ایستاده بودند. ردایشان در باد میلرزید و نور چوبدستیهاشان مثل ستارههایی کوچک در تاریکی میدرخشید. پشت سرشان، دروازهی سنگی عظیم بسته بود؛ همان دروازهای که روزی نشانهی امنیت بود، حالا مثل سپری بود که باید شکسته میشد.
ارتش اقلیتها آرام ایستاد. گامها قطع شد. سکوتی سنگینتر از هر فریادی روی دشت نشست.
نه فرمانی صادر شد و نه فریادی بلند شد؛ تنها سکوت، همان سکوتی که پیش از نخستین ضربهی طبل جنگ حاکم میشود. خونآشامها در ردیفهایی منظم ایستاده بودند، ردای تیرهشان در باد شبانه میرقصید. گرگینهها در نیمهدگرگونی، شانههایشان را خم کرده بودند و نفسهایشان بخار سردی در هوا میساخت. دمنتورها بالاتر از زمین شناور بودند؛ سایههایی بیوزن که نور را میبلعیدند. و پشت سرشان، غولها، چون کوههایی متحرک، بیصدا ایستاده بودند.
در برابرشان، دروازهی عظیم قلعه.
و پیش از دروازه، جادوگران.
نور چوبدستیهایشان در تاریکی چون ستارگانی لرزان میدرخشید. صفی فشرده و خاموش. برخی جوان، برخی سالخورده، برخی با ردایی رسمی، برخی با زرههای جادویی. همه یک چیز مشترک داشتند، برای دفاع ایستاده بودند.
در میان ارتش تاریکی، آستریکس چند قدم جلو رفت. نه عجله داشت، نه مکث. تنها قدمی آرام، اما آنقدر سنگین که انگار زمین زیر پایش واکنش نشان میداد. ردای سیاهش در باد پیچید و چشمان سرخش در تاریکی شعله کشید.
در صف جادوگران حرکتی ایجاد شد. نورها کنار رفتند و در میانشان، درخششی متفاوت پدیدار شد؛ نوری آبی، شفاف، مانند انعکاس ماه روی آب یخزده. هلنا ریونکلاو پیش آمد. روحی آرام، باشکوه و غمگین. ردایش بیوزن در هوا شناور بود و چهرهاش، با آن آرامش اندوهگین، هنوز یادآور دانشی بود که قرنها در این دیوارها نفس کشیده بود.
او قدمی جلو آمد و دستش را بالا آورد. چوبدستی نداشت؛ هرگز نداشت. اما جادو، در ذات او جریان داشت. صدایش نرم بود، اما وقتی سخن گفت، گویی سنگها نیز گوش سپردند...
- پییرتوتم لوکوموتور!
کلمات، آرام ادا شدند، لحظهای هیچ اتفاقی نیفتاد. اما ناگهان قلعه واکنش نشان داد. سپس زمین لرزید. صدای ترک خوردن سنگ، از دل دیوارها برخاست. از برجها، از پلهها. از هر گوشهای که قرنها بیحرکت ایستاده بود.
مجسمههای شوالیه بیدار شدند. اولین مجسمه، از کنار دروازه، حرکت کرد. سنگ روی سنگ ساییده شد و صدایی عمیق و کهن در فضا پیچید. سرش آهسته چرخید، شمشیر سنگیاش را بالا آورد و قدمی برداشت. زمین زیر پایش لرزید. سپس دیگری... و دیگری.
دهها مجسمه از دل قلعه جدا شدند، از دیوارها پایین آمدند، از ستونها جدا شدند و از پلکانها فرود آمدند. شوالیههایی عظیم، با سپرهای سنگی و شمشیرهایی که قرنها منتظر این لحظه بودند. نور آذرخش بر زرههای سنگیشان تابید و آنها را همچون ارتشی از غولهای خاموش نشان داد.
هلنا، با صدایی که حالا قدرت بیشتری داشت، گفت:
- هاگوارتز همیشه از شاگردانش محافظت کرده... امروز، شاگردانش از او محافظت میکنند.
شوالیهها در صفی منظم کنار جادوگران ایستادند. سپرهایشان بالا آمد. شمشیرها در هوا ثابت شد. ارتش در برابر ارتش قرار گرفت و سکوت دوباره در محوطه حکم فرماشد.
هلنا نگاهش روی چهرهی آستریکس ثابت ماند. برای چند ثانیه، هیچکس حرکت نکرد. نه جادوگران. نه موجودات تاریکی. حتی باد هم انگار آرامتر شد.
- هرگز فکر نمیکردم روزی تو را در این سوی دروازه ببینم.
هلنا صدایش اندوهی عمیق داشت، اندوهی که در پس قرنها سکوت پنهان شده بود. آستریکس پاسخ نداد. فقط نگاهش کرد. هلنا وقتی سکوت آستریکس را دید ادامه داد:
- تو زمانی از این خانه محافظت میکردی. از این دیوارها. از این جادوآموزان.
لبخند محوی بر لبان آستریکس نشست؛ لبخندی که گرما نداشت.
- خانه؟
کلمه را آرام تکرار کرد، انگار طعمش را میچشید. چند قدم جلوتر آمد. حالا فاصله بینشان کوتاهتر شده بود.
- خانه جایی است که وقتی سقوط میکنی، دستت را میگیرند.
نگاه آستریکس حالا سختتر شد. صدایش آرام بود، اما در هر واژهاش چیزی سنگین جریان داشت.
- نه جایی که در را پشت سرت میبندند و فراموشت میکنند.
هلنا آهسته گفت:
- هنوز هم دیر نشده. هنوز هم میتوانی برگردی.
چشمان سرخ آستریکس در تاریکی درخشید و گفت:
- حتی زمانبرگردان هم نمیتواند گذشته را جبران کند. دیگه خیلی دیره. هیچ چیزی نمیتواند متوقفم کند...
هلنا برای لحظاتی سرش را به نشانه نامیدی پایین انداخت.
- فقط پیروان تاریکیاند که دنیا را سیاه و سفید میبینند.
نفس عمیقی کشید و سپس به سمت آستریکس نگاهش را تیزتر کرد و با لحنی جدی گفت:
- و منم مجبورم کاری را انجام بدهم که باید انجام دهم!
آستریکس بیدرنگ پاسخ داد:
- تو فقط تلاش خواهی کرد.
و سپس بدون هشداری آستریکس دستش را بالا آورد. جادویی سیاه، مثل سایهای فشرده، از انگشتانش جاری شد و پیش از آنکه کسی واکنش نشان دهد، دور گردن روح آبی حلقه زد. چند نفر از جادوگران فریاد زدند. چشمان هلنا برای لحظهای از ناباوری گشاد شد. او روح بود. لمسناپذیر. غیرمادی، اما این جادو، متفاوت بود؛ انگار سایهها او را نگه داشته بودند.
- غیرممکنه...
آستریکس آرام جلو آمد. دستش در هوا بسته بود، و هر قدمی که برمیداشت، هلنا ناخواسته به عقب کشیده میشد.
- تو فکر میکردی دیگر کسی نمیتواند لمست کند... اما تاریکی... قدرت و قوانین خودش را دارد.
نور آبی وجود هلنا لرزید. برای نخستین بار، چیزی شبیه ترس در نگاهش دیده شد.
- آستریکس...
نامش را آرام گفت. نه بهعنوان دشمن. بلکه بهعنوان کسی که زمانی میشناخت. لحظهای کوتاه، سکوت میانشان افتاد. و سپس، با حرکتی ناگهانی، آستریکس دستش را رها کرد. نیرویی نامرئی، روح را به عقب پرتاب کرد. هلنا چند متر دورتر، میان جادوگران روی زمین افتاد؛ نورش برای لحظهای لرزید و کمسو شد.
باد سردی در حیاط سنگی قلعه میپیچید و مه کمکم میان دو سپاه میخزید؛ مهی که گویی مرز میان گذشته و آنچه قرار بود از این لحظه آغاز شود را محو میکرد. در یک سوی میدان، جادوگران و شوالیههای سنگی صف کشیده بودند؛ سپرهای سنگی بالا آمده و چوبدستیها در مشتهایی محکم میدرخشیدند. در سوی دیگر، ارتش اقلیتها چون دیواری از سایه و سکوت ایستاده بود. و در قلب آن سکوت، آستریکس قدمی آهسته به جلو برداشت.
چوبدستیاش را بالا آورد، بیهیچ شتابی؛ حرکتی که بیشتر شبیه فرمانی بیکلام بود تا آغاز حمله. همان لحظه، دمنتورها در آسمان پایین لغزیدند و موجی از سرمای مرگ را بر میدان پخش کردند. چند جادوگر بیاختیار لرزیدند و سپرهایشان که برای مقابله با دمنتورها ایجاد کرده بودند، سوسو زد. هلنا در میان مدافعان شناور بود؛ نور آبیاش در تاریکی میدرخشید و صدایش میان طنین طوفان پیچید که به جادوگران فرمان دفاع میداد. طلسمهای طلایی و آبی از صف جادوگران برخاست و نخستین طلسمها میدان را شکافت.
نبرد با انفجاری از نور آغاز شد. طلسمها در میانهی میدان با یکدیگر برخورد کردند و جرقههایی همچون باران آتش فرو ریخت. شوالیههای سنگی با گامهایی سنگین به پیش آمدند، سپرهایشان را چون دیواری شکستناپذیر بالا بردند و نخستین موج گرگینهها را عقب راندند. صدای برخورد سنگ و گوشت، فلز و جادو، در فضای حیاط پیچید. اما ارتش مهاجم متوقف نشد. خونآشامها همچون سایه از شکافهای میان سپرها بالا رفتند و با سرعتی غیرانسانی به قلب صف مدافعان یورش بردند.
آستریکس هنوز در خط مقدم نمیجنگید؛ او میدان را هدایت میکرد. با حرکاتی کوتاه و دقیق، موجهایی از جادوی سرخ از چوبدستیاش رها میشد و هر بار تعدادی از جادوگران روی زمین میافتاد. طلسمی از او برخاست و زمین زیر پای چند شوالیه لرزید؛ ترکهایی عمیق میان سنگفرشها دوید و تعادل چند مجسمه برای لحظهای بر هم خورد. همان لحظه، غولها سنگهای عظیم را از زمین کندند و به سوی صف شوالیهها پرتاب کردند. یکی از مجسمهها با صدایی مهیب از کمر شکست و فرو افتاد؛ صدایی که همچون شکستن استخوانهای یک ارتش در میدان پیچید.
هلنا از میان نورهای درهم میگذشت، با صدایی استوار فرمان میداد و طلسمهای دفاعی را تقویت میکرد. با کمک او سپرهای جادویی تازهای در برابر دروازه شکل گرفتند؛ گنبدی از نور که آخرین سد میان مهاجمان و ورودی قلعه بود. اما آستریکس این بار مستقیم به سوی همان سد گام برداشت. برق صاعقه آسمان را شکافت و چشمان سرخش در روشنایی درخشید. او چوبدستیاش را با هر دو دست گرفت و طلسمی طولانی و تاریک را زمزمه کرد؛ جادویی که همچون موجی فشرده و سنگین در هوا جمع شد.
پرتویی سرخ و تیرهای با ضربهای سهمگین به سپر برخورد کرد. نور سپر لرزید، سپس ترک برداشت. جادوگران فریاد زدند و طلسمهایشان را تقویت کردند، اما آستریکس گامی دیگر به جلو برداشت و طلسم دوم را رها کرد؛ موجی قویتر، خشمگینتر. سپر جادویی شکست و موج انفجار، مدافعان نزدیک دروازه را به عقب پرتاب کرد.
در همین لحظه، غولها به دروازه رسیدند. مشتهای سنگینشان بر چوب و آهن کوبیده شد و لولاهای عظیم با نالهای دردناک لرزیدند. آستریکس چوبدستیاش را به سوی دروازه نشانه رفت و ضربهای نهایی از جادوی سرخ رها کرد. انفجار حاصل، همچون رعدی در قلب قلعه پیچید. یکی از لنگههای دروازه از جا کنده شد و با صدایی مهیب به درون سقوط کرد.
مه و گردوغبار در هوا پیچید. هلنا برای لحظهای در برابر ورودی شناور ماند، نوری لرزان در اطرافش موج میزد. او نگاهی کوتاه به میدان انداخت؛ به شوالیههای فرو افتاده، به جادوگرانی که خسته و پراکنده عقب میرفتند، و به موج تاریکی که بیوقفه پیش میآمد. سپس با صدایی که هنوز استوار بود، فرمان عقبنشینی داد.
جادوگران، قدمبهقدم، به درون قلعه بازگشتند و نور طلسمهایشان آخرین بار در آستانهی ورودی درخشید. هلنا آخرین روحی بود که از آستانه گذشت؛ پیش از آنکه تاریکی میدان را پشت سر بگذارد و دروازههای شکسته، راه را برای ورود ارتش اقلیتها به قلب قلعه بگشایند.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط آستریکس در 1405/2/21 20:53:58
ویرایش شده توسط آستریکس در 1405/2/21 21:00:58


در حالی که بارانی نازکی به تن دارم و کلاهش را بر سر انداختهام، در سایههای به جا مانده از نقاط دور از دسترس نور، همراه با باقی خونآشامها حرکت میکنم. حرکت در سایهها تقریبا تبدیل به یک عادت برای گونهی ما شده بود تا از دیدهها پنهان بمانیم و کمتر به خاطر طبیعتمان زخم زبان بخوریم.
اما بالاخره روز موعود فرا رسیده است. روزی که از آن پس اگر حرکت در سایهها را برگزینیم، به انتخاب خودمان است و نه به اجبار برای دیده نشدن.
باران شدید همچون تازیانهی شلاق بر بدنم فرود میآید. اما حتی اگر یک خونآشام نبودم تا درد برایم معنای کمتری نسبت به یک انسان فانی داشته باشد، باز هم برایم مهم نبود. این آخرین شب سخت ماست و بعد از آن، دنیا از آن ما خواهد بود. ما حکمرانان دنیایی خواهیم شد که دیگر از ما بعنوان اقلیت یاد نخواهد کرد. از فردا این ما هستیم که اکثریت جامعه را تشکیل میدهیم. دیگر خبری از تحقیر شدن نخواهد بود...
هرچند برایم غیر قابل درک است که چرا باید در چشم کسی، خونآشام بودن یک عیب باشد و نه مزیت. قویتر شدن، سرعت بالا، قدرت ترمیم و مهمتر از آن، جاودانگی. آیا اینها دقیقا تمام چیزهایی نیستند که انسانها در تمام طول عمر خود به دنبال آن هستند؟ سالهای سال خیال میکردم این حسادت است که آنها را از جامعهی ما رانده است. اما بعدها فهمیدم این کد اخلاقیشان است که مانع از آن میشود تا آنچه را تمام عمر به دنبالش میدوند، نپذیرند.
عجب احمقهایی هستند!
- به نظر خیلی هیجانزده میای.
نگاهم را به سمت کای برمیگردانم. خونآشامی که سالهای طولانی است او را میشناسم. دقیقا از روزی که تبدیل به یکی از آنها شدم. او حقیقت وجودیاش را پذیرفته است، اما نه به اندازهی من. نه به اندازهی منی که میدانم خونآشام شدن هیچچیز نیست جز یک موهبت. به هر حال همراه خوبی است. چه خونهایی که با یکدیگر گوارای وجودمان نکردیم. موهای قهوهای رنگش به خاطر باران مشکی به نظر میرسد. با خوشحالی پاسخ میدهم:
- معلومه که هیجانزدهم! این بهترین شب عمرمه و قراره نهایت استفاده رو ازش ببرم.
چند خونآشام دیگر که در اطرافم جای گرفته بودند هم به هیجان میآیند و شروع به تایید سخنانم میکنند. ما همگی در حلقهی دوم حمله به هاگوارتز بودیم. نمیخواستم پیشگام باشم تا به مبارزه با افرادی مشغول شوم که هنوز خبر ندارند چه بر سرشان نازل شده است. نه به این دلیل که دنبال مبارزهای عادلانه هستم نه، آخرین چیزی که برای من اهمیت دارد اخلاقیات مسخرهی آدمیان است. بلکه به این دلیل که دلم چالش میخواهد. میخواهم ببینم که چطور امیدوارانه برای زندگی بیارزششان میجنگند. میخواهم ببینند که شانسی در مقابل قدرت من ندارند و وقتی آنها را وادار به شکست میکنم و ناامیدی بر آنها چیره میشود، چطور زندگی جدیدی بهشان تقدیم میکنم که باید سپاسگزار آن باشند.
سپاسگزار من!
صدای فریادهای دردآلودی که از گوشه و کنار شروع به بلند شدن میکند، باعث میشود ناخودآگاه لبخندی بر لبم نقش بندد و دندانهای نیشم به نمایش در آیند. نیمهشب رسیده بود و گرگینهها در حال تبدیل شدن بودند. این همان شیپوری بود که خبر از آغاز جنگ میداد. بارانیام را در میآورم و به نشانهی زنجیری که بالاخره از آن رها شدهام در آسمان پرتاب میکنم.
به دنبال صدای زوزههای گرگینهها که به هوا بلند میشود، فریاد شوق بلندی میکشم و به جلو خیز برمیدارم. شورش آغاز شده بود.
افرادی که لایک کردند

خواهم فهمید
از زبان گادفری
عمارت مارکیز مالخازار. اما نه آنکه اکنون در آن می زی اد. زنی که برایم غریبه است، اما می دانم سلستیاست. دخترانی کوچک که در حیاط به دنبال هم می دوند و بازی می کنند.
و من؟ فقط یک خون آشام که بر لبه ی دیوار نشسته و نگاه می کند. با دردی در قلبم. چون از آن ها جدا افتاده ام. من مثل آن ها نیستم. چون یک انسان نیستم؟
اما در همین لحظه چهره ی زن تغییر می کند و به شکل ایزابل درمی آید. و چشمان دخترکان با میلی وحشی پر می شود و دهانشان کف می کند و غرشی از گلویشان بیرون می زند. ایزابل گردن یک خدمتکار را که در نزدیکی اش ایستاده می گیرد و او را از پنجره داخل حیاط پرت می کند. خدمتکار بر زمین فرود می آید، با جمجمه ای که شکسته و خون از آن جاری شده. دخترکان به سمت او هجوم می آورند، خودشان را بر او می اندازند و نیش در او فرو می کنند و می نوشند.
ایزابل نگاهش را به من می دوزد.
"می بینی، گادفری؟ حالا دیگر همه چیز رو به راه است. سرورت، مالخازار به آرامش رسیده. او به خانه اش برمی گردد. دیگر کسی او را در میانه ی راه نخواهد ربود."
و درب عمارت باز می شود و مارکیز مالخازار وارد حیاط می شود. او با دست برای ایزابل بوسه می فرستد و به سمت کودکانش می رود و آن ها را که مانند زالو به جان خدمتکار افتاده اند، می بوسد. بعد داخل ساختمان می شود و به سمت ایزابل می رود و او را در آغوش می کشد و ایزابل همان طور که دستانش را دور او حلقه کرده، نیش در گردنش فرو می کند و شروع می کند به نوشیدن.
از خواب می پرم. درپوش تابوت را کنار می زنم و نیم خیر می شوم و می نشینم. به ایزابل فکر می کنم. به اینکه چگونه روزگارش را در این عمارت سپری می کند. تمرین هایش با تازه بدل شدگان. اینکه چگونه ترس، خشم و اندوه آن ها را می گیرد و شکل می دهد و به ابزاری برای اهداف مارکیز مالخازار بدل می کند. اینکه چگونه هر چند شب یک بار به اتاق مالخازار می رود و نیش در او فرو می کند و از خونش می نوشد.
می دانم که چیزی درست نیست. اما جرات ندارم بفهمم که آن چیست. حس می کنم که ایزابل دارد می جنگد و حریفش عبادتگران نیستند. چیزی دارد می کوشد او را از پا دربیاورد که نه روشن و سپید است و نه تاریک و سیاه. خاکستریست. خود خاکستر است و بر خون می نشیند و می خشکاند.
و من فقط می توانم نگاه کنم و بگذارم که او در شب های این عمارت به رقص آید. با موسیقی ای که هم بیدار می کند و هم می خواباند. و بر زمینی که هم سفت است و هم لغزان مثل ریسمانی باریک.
درپوش تابوتش کنار می رود و او با چشمانی اندک پف آلود اما لبخندی بر لب از آن بیرون می آید. با دیدنش ناخودآگاه لبخند می زنم. شاید نباید بترسم. از اینکه نمی دانم این توده ی در هم رفته ای که زمانی روحش بود، چیست. من خواهم فهمید. هنگامی که خون از کابوس هایم رخت بسته باشد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
