پست شروع ایونت سایه مرگ!
همیشه بفرماییدها، بفرمایید ساده نیستن! گاهی بفرمایید کنجدی هستن. گاهی بفرمایید با سس اضافه هستن. گاهی بفرمایید دو نونه هستن. حتی گاهی بفرمایید بگ هستن و خیلی گله گشاد به نظر میان. خلاصه که این بفرمایید، بفرمایید ساده نبود. یه بفرمایید ناساده بود.
معجون درون پاتیل که به رنگ بنفش خوش رنگ در اومده بود، خیلی زود تغییر رنگ داد. اما کسی متوجه نشد. سبز خوش رنگ شد. کسی متوجه نشد. زرد خوش رنگ شد. کسی متوجه نشد. طلایی خوش رنگ شد. اما باز؟! آفرین! بلدیا... کلک! کسی متوجه نشد. اما وقتی به سیاه خوش رنگ تبدیل شد، همه متوجه شدن. چون بالاتر از سیاهی رنگی نیست.
- عه... ارباب؟!

مشکی همیشه رنگ عشق نیست. مثل رنگ چشای مهربونت! مشکی گاهی اوقات رنگ خطره! مثل رنگ پیشونی پتونیا- هکتور! معجون توی پاتیل که سیاه خوش رنگ شده بود، شروع کرد به قلیدن و قل قل کرد و بالا اومد و کوسه خورده فاز تن ماهی گرفت و لپ چند نفر رو کشید و به چند نفر تیکه انداخت و بالاتر رفت و رفت و رفت و رفت و... انقد رفت که نه تنها بالاتر از سیاهی رنگی نبود، که دیگه کلا هیچی نبود. و بعد...
بوم!ترکید!
آره دیگه... ترکید! به همین سادگی! بعد از اینکه ترکید و همهی مرگخوارا و محفلیا رو به اینور و اونور پرت کرد و همهشون به جاهایی رفتن که روز از نو، سوژه از نو! اونموقع بود که پاتیلی که معجون توش بود زوزه کشان و درحالیکه از تهش دودی سیاه رنگ بیرون میزد توی هوا چرخید و چرخید و دود هاش تشکیل یهچیزی توی آسمون دادن شبیه:
پایان سوژه!
و بعد پاتیل همینطور زوزه کشان به سمت پایین زمین سقوط میکرد و انقد با سرعت میرفت که آتیش گرفت و بعد آبی شد و بعد سبز شد و بعد قرمز شد و همینطور که سقوط میکرد، توی آسمون شبیه ستاره دنبالهدار شد و چشمکی زد و یکسری پیر و جوون با دیدنش آرزو کردن و چون اون پاتیل هکتور بود و ستاره آرزو نبود، آرزوها قاطی شدن و ناگهان یه خانوم خیلی جوون و موجه افتاد روی یه پسر و پسر دچار چندین شکستگی درجه دو و سه شد و پیرمردی با دوچرخه ویوا نمره ۲۶ به ته دره سقوط کرد.
همزمان با صدای فریاد سقوط پیرمرد، پاتیل هم زوزه کشان با نقطهای از زمین برخورد کرد و انفجاری مهیب رخ داد و دود انفجار به آسمون رفت و یهچیزی توی آسمون شکل داد شبیه به:
سوژه جدید!
نویسنده که از خلاقیت خودش خیلی خوشش اومده بود و حال کرده بود و خوش خوشانش شده بود که تونسته بود توی یه پست، هم سوژه قبل رو ببنده و هم سوژه جدید بده، دیگه نتونست و نشست و مغزشو از توی سرش درآورد و کلی ماچ مالیش کرد و مغز خفنش رو اهدا کرد به موزه و چون دیگه مغز نداشت، نتونست درست تایپ کنه و ینیویجنجبوی قنصشنسجوفحلبتیجثنینیحثث...
و بعد یهو فهمید که اینجوری دیگه اصلا نمیتونه و برگشت و مغزش رو گرفت و گذاشت سرجاش و تصمیم گرفت یه خلاق ساده باشه، نه یه خلاق کنجدی!
مرگ که گروه مستندسازی خودش رو تشکیل داده بود و به محله پریوت درایو آورده بود تا از حیات وحش پریوت درایو، یه راز بقای ملس در بیاره، شاهد همه این ماجراها نبود و اصلا از چیزی خبر نداشت و دنبال چیزای سرگرم کننده نبود و هرکی گفته که اون لحظه ارواح عمه مرگ از کنار کادر رد میشده واقعا چقد بیتربیته و حقشه بدیمش دادلی گازش بگیره و شوتش کنیم تو اتاقش و فیلم جشن بلوغش رو براش پخش کنیم و بذاریمش رو دور تند!
- خب خب خب! حالا اینجاییم تا مستندمون رو بسازیم و مشخصا همه چیمون روی برنامهس و تا سالها برنامه رو بستیم. پس اول یکی بیاد بگه سناریو چیه؟ کارگردان کیه؟ فیلمبردار کیه و از کجا شروع کنیم؟

و بعد مرگ که کلاه کارگردانی رو روی سرش گذاشته بود و مرگردان شده بود، به جمعیت حاضر و گیج و منگ نگاه کرد و منتظر بود یکی بیاد جلو و حرف بزنه.