هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۱۷:۲۱:۵۷ دوشنبه ۴ تیر ۱۴۰۳

ریونکلاو، محفل ققنوس، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۰:۰۲ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۱۶:۳۴
از اعماق خیالات 🦄🌈
گروه:
جـادوگـر
مرگخوار
محفل ققنوس
شـاغـل
جادوآموخته هاگوارتز
ریونکلاو
مدیر دیوان جادوگران
پیام: 216
آفلاین
هکتور-پتونیا به سرعت به سمت آشپزخونه حرکت می‌کنه تا پاتیلی بر روی اجاق گاز قرار بده. در این لحظه اگه یکی از همسایه‌های فضول سرشو از پنجره‌ش بیرون میاورد و به داخل خونه دورسلیا سرک می‌کشید، خیال می‌کرد پتونیا در حال بار گذاشتن غذایی مفصل برای تعداد زیادی از مهمانان هست.

اما از این خبرا نبود!

هکتور-پتونیا مستقیما گابریل-دادلی رو هدف قرار داده بود و با این که تنها یک نفر خورنده‌ی معجونش بود، اما هیکل غلط انداز و تو پرُِ دادلی، باعث شده بود هکتور پاتیلی در ابعادی بسیار بزرگ رو براش در نظر بگیره. در حالی که هکتور به سرعت از تو جیبش انواع و اقسام مواد اولیه عجیب معجون‌های مختلف رو بیرون می‌کشید و به پاتیل اضافه می‌کرد، گابریل-دادلی هنوز در حال شکلات‌خوری بود.

این وسط هر از گاهی دست ریموس که از سوراخ سنبه‌های آشپزخونه راهی به داخل پیدا می‌کرد، به اشتباه شکلاتی داخل پاتیل می‌نداخت و می‌رفت! به نظر نمیومد هکتور هم اعتراضی به اضافه شدن شکلات‌ها به معجونش داشته باشه...

لرد-ورونون از وضعیت موجود راضی نبود. بنابراین غرولندکنان به آشپزخونه میاد.
- چی کار می‌کنی هک؟ فقط قراره یه نفر از اون معجون بخوره واسه چی پاتیل به این بزرگی بار گذاشتی؟

هکتور چشم وزغی رو با اشتیاق به پاتیل اضافه می‌کنه و پاسخ می‌ده:
- ارباب یه نگاه به هیکلش بندازین! اگه کم به خوردش بدیم اثر نمی‌کنه.
- یه کلمه بگو معجونات کیفیت ندارن و فقط کمیت دارن و خلاصمون کن.

ولی هکتور پرروتر از این حرفا بود که به چنین چیزهایی اعتراف کنه. به جاش در حالی که یکی می‌زنه پس دست ریموسی که قصد افزودن شکلات دیگری به داخل پاتیل داشت، لحن غرورآمیزی به خود می‌گیره.
- ارباب فقط پنج دقیقه دیگه صبر کنین و ببینین که چطور معجون من همه مشکلات رو براتون در یک چشم به هم زدن حل می‌کنه!


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

🦅 Only Raven 🦅


پاسخ به: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۲۱:۴۱:۴۷ یکشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۳

هافلپاف، محفل ققنوس

رزالین دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۶:۴۲ دوشنبه ۶ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۳۱:۱۴
از دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
گروه:
جـادوگـر
هافلپاف
جادوآموخته هاگوارتز
محفل ققنوس
پیام: 52
آفلاین
- من یه فکری دارم.

تمام سرها با شنیدن این جمله، به طرف هکتور-پتونیا برگشت. با وجود این که در شرایط عادی، کسی علاقه ای به ایده های هکتور نشان نمی داد، ولي اکنون شرایط عادی نبود و حتی ایده های فضایی هکتور، می توانستند نجات بخش باشند.

- بگو، ولی اگر ایده ات کارآمد نبود، خودت را در آن پاتیلت می اندازیم تا با معجونت بپزی.
- به من اعتماد کنین ارباب، تا حالا شده من ایده بدی داشته باشم؟

قطعا تعداد ایده های بد هکتور کم نبود، در واقع حتی از تعداد تارهای موی بلاتریکس هم بیشتر بود. اما خب، گابریل-دادلی همچنان شکلات می خورد و علاوه بر خطر بیرون زدن بیشتر و بیشتر دست های ریموس، ممکن بود دیابت بگیرد و هزاران خرج روی دست مرگخواران بگذارد.

- نظر من اینه که بذارین یه معجونی چیزی براش درست کنم، بلکه این شکلات خوردن از سرش بیفته.

لرد فکر کرد که درخواست هکتور را بپذیرد یا نه. آنقدر فکر کرد که از کله کچلش بخار بلند شد، مرگخواران به اندازه کافی طعم معجون های هکتور را چشیده بودند، ولی به نظر نمی رسید راه دیگری موجود باشد. هکتور که سکوت لرد را نشانه رضا تلقی کرده بود، بساطش را برپا کرد و گفت:
- پس با اجازه من کارمو شروع کنم.


تصویر کوچک شده

اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر
تصویر کوچک شده


پاسخ به: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۱۳:۳۷:۵۸ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۳

گریفیندور، محفل ققنوس، مرگخواران

الستور مون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۹:۵۳ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۳۴:۵۰
از ایستگاه رادیویی
گروه:
مدیر دیوان جادوگران
شـاغـل
جـادوگـر
گریفیندور
جادوآموخته هاگوارتز
مرگخوار
محفل ققنوس
پیام: 192
آفلاین
بعضی وقتا، بهای برنده شدن، خودش یک شکست کامله.
و این زمان، از همونا بود. همون‌طور که زمان مثل آدامس چسبیده به کف کفش، کش اومده بود و مرگخوارا در حال شیرجه زدن بودن و شکلات در حال نزدیک شدن به دهان گابریل و دستای ریموس در حال تشویق گابریل و بای بای کردن با شکلات، لرد سیاه فهمید که حتی اگر شکلات از دست گابریل گرفته می‌شد، مرگخوارا موقع شیرجه زدن وقارشون رو از دست داده بودن و مثل انسان‌های غارنشین که به سمت شکارشون شیرجه می‌زدن، شده بودن. لرد سیاه نمی‌تونست این رو بربتابه.

بنابراین نفس عمیقی کشید، چشماش رو بست، دستاش رو به سرش کشید، و روی صندلی نشست و به فکر فرو رفت، لرد سیاه انقدر خفن بود که اسلوموشن شدن زمان روش تاثیری نداشت و کاملا عادی حرکت می‌کرد. چند دقیقه به مرگخواراش که در حال شیرجه زدن بودن نگاه کرد، و همین‌طور به شکلاتی که هر ثانیه به دهان گابریل نزدیک‌تر می‌شد.

لرد سیاه پیشونیش رو ماساژ داد تا تنشی که توی ابروهاش جمع شده بود و ممکن بود در آینده پوستش رو چروک کنه، جلوگیری کنه. و بعد، تصمیم گرفت سرنوشت رو قبول کنه و چشماشو بست.
زمان به حالت عادی برگشت، و گابریل دقیقا لحظه‌ای قبل از اینکه مرگخوارا دور و برش فرود بیان، شکلات رو گاز زد و جوید و قورت داد.

- شماها هم شکلات بخورید! خیلی خوشمزه‌س!

لرد سیاه چشمای سرخ و عصبانیش رو باز کرد و به مرگخوارا که داشتن سعی می‌کردن خودشون رو از روی زمین جمع و جور کنن نگاه کرد.
- ببندیدش به جارو، ازش برای دور کردن دستای این مردک لوپین استفاده کنید، درس عبرت بشه برای بقیه‌تون.
- من خیلی دوست دارم درس عبرت بشم!

گابریل که احتمالاً نمی‌دونست معنی درس عبرت شدن چیه، گفت. و البته که خودش زحمت کشید طناب و جارویی که دورسلی‌ها ازش یک زمان برای بستن و کتک زدن هری استفاده می‌کردن رو آورد و حتی تلاش کرد خودش رو به جارو ببنده، که البته ناموفق بود و مرگخوارا مجبور شدن بهش کمک کنن.

و چندثانیه بعد، مرگخوارا داشتن با گابریل بسته شده به جارو، دستای لوپین رو که از هر سوراخ سمبه‌ای همراه شکلات وارد می‌شدن، دور می‌کردن. و البته گابریل - دادلی هم همین‌طور شکلات‌ها رو می‌گرفت و می‌بلعید.

- صبر کنید ببینیم! ما می‌خواستیم این تنبیه شه شکلات نخوره. این که همینطوری داره شکلات می‌خوره! هی تو! بگیر اون شکلاتو از دست این بچه!

لرد سیاه عصبانی بود. مرگخوارا باید راه دیگه‌ای برای تنبیه گابریل و جلوگیری از شکلات خوردنش پیدا می‌کردن!


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

Smile my dear, you're never fully dressed without one


پاسخ به: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۱:۲۵:۱۶ یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۳

ریونکلاو، محفل ققنوس، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۰:۰۲ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۱۶:۳۴
از اعماق خیالات 🦄🌈
گروه:
جـادوگـر
مرگخوار
محفل ققنوس
شـاغـل
جادوآموخته هاگوارتز
ریونکلاو
مدیر دیوان جادوگران
پیام: 216
آفلاین
- بله ارباب!

مرگخوارا هرکدوم به سمت یه سوراخی از خونه حرکت می‌کنن که دست ریموس ازش بیرون زده بود یا احتمال بیرون زدنش بود.

الستور جلوی یکی از دستا وایساده بود و عصاشو هم‌چون ارکسترهایی که جمعیت زیادی رو رهبری می‌کنن تکون می‌داد. دست ریموس با هر حرکت عصا انگار که برق می‌گرفتش و شکلات تو دستش آب که نه، بلکه بخار می‌شد. اما نه الستور کوتاه بیا بود و نه دست ریموس. چرا که دست به سرعت با شکلاتی دیگه برمی‌گشت و الستور هم‌چنان با خیالی آسوده چشماشو بسته بود و از ارکستی که به راه انداخته بود لذت می‌برد.

مروپ هم سراغ دستی که از شیر ظرفشویی بیرون زده بود رفته بود و یکی پس از دیگری با ملاقه، قابلمه، ماهی‌تابه و هر وسیله‌ی دیگه‌ای که به دستش می‌رسید یکی می‌کوبید رو دست ریموس. این حرکت باعث می‌شد شکلات از دست ریموس رها بشه و روی زمین بیفته. ولی ریموس با شکلاتی دیگه برمی‌گشت اونم در حالی که اونقد کپه‌ی شکلات‌ها زیاد شده بود که مروپ کم کم داشت به سقف آشپزخونه می‌رسید.

همینطور که مرگخوارا هر کدوم به شیوه‌ای درگیر "نه" گفتن به تعارف شکلاتیِ دست ریموس بودن، ناگهان چشمان تیزبین لرد صحنه‌ای رو می‌بینه که نباید می‌دید! گابریل-دادلی چون موفق شده بود تو نون بیار کباب ببر از دست ریموس ببره، بعنوان جایزه شکلاتی بهش تقدیم می‌شه و البته که گابریل ساده‌تر از اون بود که دست رد بهش بزنه.
- وای مرسی از محبتت!
- یارانمان! جلوی گابریلو بگیرین!

بله، گابریل شکلات رو تحویل می‌گیره و شاهد صحنه‌ای اسلوموشن هستیم که دست گابریل شکلات رو لحظه به لحظه به دهنش نزدیک می‌کنه و سایر مرگخوارا که دست‌ها رو رها کرده و به سمت گابریل یورش میارن و هر لحظه بهش نزدیک‌تر می‌شن. به این شکل!

برنده چه کسی خواهد بود؟ شکلات یا مرگخواران؟


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

🦅 Only Raven 🦅


پاسخ به: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۲۲:۰۲:۲۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۳

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۲۰:۲۳ جمعه ۲۲ تیر ۱۴۰۳
از گیل مامان!
گروه:
مرگخوار
جـادوگـر
شـاغـل
جادوآموخته هاگوارتز
اسلیترین
مدیر دیوان جادوگران
پیام: 587
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا دورسلیا رو کشتن و وارد خونشون شدن. محفلیا هم بخاطر کمبود بودجه اومدن خونه ی دورسلیا. برای همین لرد خودشو به شکل آقای دورسلی، مروپ خانم دورسلی و گابریل دادلی و بقیه مرگخوارا هم وسایل خونه شدن!
لرد از اقامت محفلیا ناراضیه برای همین اونارو به بهانه فردا امتحان داشتن دادلی از خونه بیرون انداخته.
_______________

هنوز مرگخواران اولین نفس راحت را نکشیده بودند که دست ریموس لوپین از پنجره خانه شماره چهار پریوت درایو به داخل آمد.
-شکلات بدم؟!

لرد با خشم نفس عمیقی کشید. سبیل پرپشت ورنونی اش با نگرانی لرزید.
-خیر شکلات نمی‌خواهیم... ممنون!

کلمه آخر را با بی میلی به زبان آورد و در حالی که دست ریموس با یک بسته شکلات هنوز از پنجره بیرون نرفته بود، پنجره را محکم بست.
-خودمان را شکر که نجاتتان دادیم.
-مطمئنین شکلات نمی خواین؟

چشم اهالی خانه به دستی که از شومینه بیرون آمده بود افتاد.

-مگر دستت آن طرف لای پنجره نماند؟! چگونه آن یکی دستت این همه دراز است که از شومینه مان بیرون زده است؟!
-عزیز مامان یه دستم از شیر ظرفشویی زده بیرون و به مامان پیشنهاد شکلات داده!

همان لحظه گابریل در حالی که با یکی از دست های شکلات به دست ریموس، نون بیار کباب ببر بازی میکرد. از جلوی لرد و مروپ رد شد.

-یاران ما...دست های شکلاتی ریموس، مارا احاطه کرده اند و قصد دارند راهی برای ورود دوباره محفلی ها به این خانه پیدا کنند. با تمام توان مانع دست ها شوید. وای به حالتان اگر ببینیم از آن شکلات ها خورده اید!


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

Don't ask me why I still can't leave
This is where I feel at home
This is where my heart always belonged


پاسخ به: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۲۲:۱۱ شنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۱

ریونکلاو

ورنون دورسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۸ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۱۱ شنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۱
از جادو جمبل حرفی نباشه!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 8
آفلاین
- حواست باشه الان پسرمی‌ها رودولف! دلت می‌خواد مامانی واست معجونای خوشمزه بپزه تو حلقت بریزه؟

- دو دقیقه زبان به دهان بگیرید! ببینید می‌توانید جلوی این بی‌سروپاها نقشه ظریف و دقیق ما را لو بدهید؟! اگر الان وسط حرف‌های صد من یک غاز شما برگردند داخل اتاق و ...

ورود ناگهانی سیل محفلی‌ها به داخل اتاق، صحبت لرد را نیمه تمام گذشت.

- خوب جناب آقای دورسلی! باید ما رو ببخشید که بهتون زحمت دادیم. خیلی از مهمان‌نوازی گرم شما و خانواده محترم سپاسگزار هستیم. اگر اجازه بدید ما دیگه کم کم از حضورتون مرخص بشیم. ...

- با کمال میـ...

هکتور-پتونیا توی حرف شوهرش لرد-ورنون پرید:

- شام تشریف داشتید!

نگاهی که تنها با گفتن کروشیو پایان می‌پذیرفت، از سوی لرد نثار هکتور شد. اما خیلی زود، صدای دامبلدور این ارتباط چشمی را به هم زد.

- نه دیگه! بچه‌ها درس دارن! آرتورم صبح باید بره سر کار. با اجازه.

در کمال ناباوری، مرگخوارها از شر ایل و تبار محفل خلاص شدند! البته پس از طی فرآیند طولانی دست دادن مرگخوارها با تک تک آنان که شامل فرزندان پرشمار خانواده ویزلی هم می‌شد و مقداری «خیلی خوشحال شدیم ... زحمت دادیم ... دست شما درد نکنه ... خوش گذشت ... ایشالا گریمولد در خدمتتون باشیم ... بازم این طرفا تشریف بیارین ... این دفعه نوبت شماست ... حالا مدرسه بچه‌ها تموم شه بیشتر قرار میذاریم همو ببینیم ... کاش حداقل شام میکشیدم میبردین» تحویل همدیگر دادن و جلسه‌ی سرپایی جهت جمع‌بندی غیبت‌ها و حرف‌های خاله‌زنکی بین ساحره‌ها بیرون از خانه و در مقابل در؛ که این جلسه از صحبت‌های داخل مهمانی هم بیشتر طول می‌کشد.

کلیک! (افکت بسته شدن چفت درب)

- هوووووف!

مرگخوارها نفس راحت صداداری کشیدند و از آرایش جنگی خارج شدند.


پایان ســو ...


مهندس دورسلی، کارشناس مدیریت دریلی از دانشگاه پیام نور اسکاتلند با معدل 19.32 و مدیر شرکت «آریا مته گستران سبز فردا»


پاسخ به: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۱۵:۴۹ دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۸

آملیا فیتلوورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۹:۲۱ شنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۱
از پشت بوم محفل!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 503
آفلاین
- هدف؟ هدف کجایـ...

قبل از اینکه این مرگخوار، گند همه چی رو بالا بیاره، رودولف - دادلی دهنش رو، به طور نامحسوسی گرفت، و روش رو از مبلی که تقریبا لو شون داده بود، به محفلیایی برگردوند که بهش خیره شده بودن.
- چیز... من بودم! هدف! هدف کجایی؟ ای وای، هدفم گم شد! ای داد، هدفم گم شد!
- نه، نه، گریه نکن پسرم! معجون گر...
- ای وای، هدفم!

رودولف - دادلی مجبور شده بود برای اینکه ادامه حرف هکتور - خانم دورسلی شنیده نشه، با صدای بلندتری داد بزنه. لرد - دورسلی هم که دید اگه نجنبه، ممکنه مرگخواراش کار دستش بدن، تصمیم گرفت خودش هم یه حرکتی بکنه.
- پسر ما همیشه هدفشو گم میکنه، هی ما باید بگردیم پیداش کنیم. اتاقو خالی کنید هدف پسرمونو پیدا کنیم.

و لرد - دورسلی، محفلی ها رو به اتاق دیگه ای راهنمایی کرد. رودولف - دادلی و هکتور - خانم دورسلی، نفس راحتی کشیدن.

- هکتور، اینجوری چقد با کمالاتی!



ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۷ ۱۶:۳۲:۴۵
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۷ ۱۸:۴۵:۱۴
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۷ ۲۰:۲۵:۱۵
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۷ ۲۰:۲۵:۵۹
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۷ ۲۱:۱۵:۱۷


پاسخ به: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۱۵:۰۶ دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۸

رابستن لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۱۳ چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۰
از سیرازو
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 265
آفلاین
خلاصه:
مرگخوارا دورسلیا رو کشتن و وارد خونشون شدن. محفلیا هم بخاطر کمبود بودجه اومدن خونه ی دورسلیا. برای همین لرد خودشونو به شکل آقای دورسلی، هکتور خانوم دورسلی ، رودولف دادلی و بقیه مرگخوارا هم وسایل خونه در آوردن!
لرد از اقامت محفلیا عصبی میشه. برای همین سو ایده ی آزار دادن محفلیا رو میده.
تا الان رون، سیریوس و دامبلدور مورد آزار قرار گرفتن.
*****


دامبلدور، بیرون از خونه با ولع تمام آبنبات های سمی رو می خورد.

بعد از دقایقی حس عجیبی بهش دست داد...سرش سنگین شد...سرش گیج رفت...ولی از هوش نرفت. بلکه تموم موهای بدنش ریخت!

دامبلدور دیگه دامبلدور سابق نبود.

دامبلدور بی مو دوباره وارد خونه شد.

-وای آقای دورسلی دزد!

محفلیا همه با هم این رو گفتن.

-دزد چیه فرزندان روشنایی ام...منم دامبلدور!

محفلیا انقدر دامبلدور رو با مو دیده بودن که دیگه چهره ی بی موی اون رو نمی شناختن.

لرد ولدمورت که در قالب آقای دورسلی بود از این فرصت استفاده کرد و دامبلدور رو تا می خورد زد و از خونه پرتش کرد بیرون.
-تموم شد. می تونین راحت باشین!

سو، سه نفر رو به تنهایی مورد آزار قرار داده بود.

مرگخوارا از اینکه سو، مرگخوار مورد علاقه ی لرد بشه می ترسیدن. برای همین دنبال هدف گشتن!



تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۱۴:۴۱ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸

ریچارد اسکای


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۲ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۵۸ سه شنبه ۱۳ دی ۱۴۰۱
از اون بالا بالا ها
گروه:
مـاگـل
پیام: 61
آفلاین
مرگخوارا که می خواستن عرصه را بر محفلیون تنگ بنمایند ، عرصه بر خودشان نیز تنگ‌شده بود.
فنریر گری بک که بجای بو گیری در کنار خانه بود خیلی وقت بود که چیزی نخورده بود و به جای جذب بو های بد خود نیز بو هایی از دهانش خارج میشد؛ در گوشه دیگری از اتاق لرد _ دورسلی بود که جلوی یکی از محفلی نشسته بود که ناگهان بوی نا مطبوعی در آن وضعیت اضافه شد.
لرد_دورسلی خواست بحث را عوض کند پس به میزی که در بغل دست آن بود اشاره کرد و کمی با آن ور رفت.
_این دیگه همه میزاشون خرابه، پایشم لق میزنه .
_آره یه بویی هم میاد.
_احتمالا عطر من با عطر شما قاطی شده واکنش شیمیایی رخ داده...

و بعد با تاکید ادامه داد.
_من هیچوقت از این علمم برای ساخت بمب های شیمیایی استفاده نمیکنم.
_من بدم بیرون یه هوایی بخورم.

بعد از اینکه محفلی دور شد لرد شروع به صحبت کردن کرد خطاب به دورا ویلیامز که در گوشه ای از اتاق نقش چراغی را بازی میکرد که خاموش و روشن میشد.
_مرلین لعنتت کند دورا .
_چرا ما ارباب؟
_چیزی گفتی؟این روزها گوش هایمان کمی نمیشنود!

دورا تصمیم گرفت دهنش را ببندد و بکار خودش برسد.
آن طرف تر سو در حالی که آبنبات های لیمویی و جورابی نرم و قرمز و براق دستش‌ بود جلوی دامبلدور که مو های جلوی سرش ناپدید شده بود و ریش هایش شبیه بز شده بود مانور میداد.
_عجب آبنبات های لیمویی خوشمزه ای به به ، ولی من دیگه این طمع را دوست ندارم ، میزارم بیرون هرکی اومد ور داره ؛این جورابه هم دیگه نمی خوام دلمو زده .

و در یک حرکت ناگهانی جوراب را به بیرون پرت کرد.
دامبلدور خیلی سعی کرد جلوی خود را بگیرد اما نتوانست بر خود غلبه کند؛ یواش به گونه ای که کسی آن را نبیند به بیرون رفت و دو لوپی آبنبات ها را خورد و مقداری هم در مقدار ریش باقی مانده اش گذاشت ، غافل از آنکه تمام آن آبنبات ها سمی هستند.
لرد ولدمورت از پشت پنجره خنده ای کرد و از آنکه با یک تیر چند نشان زده بود خوشحال بود.




شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور



پاسخ به: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۲۳:۴۵ پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
جـادوگـر
اسلیترین
شـاغـل
مرگخوار
جادوآموخته هاگوارتز
پیام: 6961
آفلاین
سو خوشحال بود. رون ویزلی مشوش را می دید که با دو دست گوشه های ردایش را بالا گرفته و "عنکبووووت، عنکبوووووت" گویان از یک مبل روی مبل دیگر می پرد.

سو به راهش در سطح خانه ادامه داد...تا این که به هدف بعدی رسید.
- هی...هدف!

سیریوس اهمیتی به سیخونک های سو نداد. قلم پری در دست داشت و سرگرم خط خطی کردن شجره نامه خانوادگی اش بود.
-اینم خط...این ضربدر...بعدا به جاش عکس خودمو می کشم...این یکی هم خط...اینم سوراخ می کنم...اینم می سوزونم...اینم می سایم...اینم مخدوش می کنم...

عملا چیزی از شجره نامه باقی نمانده بود که متوجه شیء سفید رنگی شد که سو لای انگشتانش می چرخاند.
کمی دقت کرد...
-اون...استخونه؟

سو لبخندی زد.
-استخون ساق مانتیکور. تازه و نرم! می خواییش؟

سیریوس خیلی سعی کرد خودش را کنترل کند و رفتاری انسانی از خود به نمایش بگذارد. درست بود که او روزهای زیادی را به شکل سگ گذرانده بود، ولی به هر حال یک انسان عاقل و بالغ و بسیار منطقی و کاملا تحت کنترل بود...

ولی وقتی سو با یک حرکت ناگهانی، استخوان را با سرعت زیادی از پنجره به بیرون پرت کرد، همه افکارش به هم ریخت و کنترل و منطق را زیر پا گذاشت و سراسیمه و چهار دست و پا به دنبال آن از پنجره به بیرون پرید.

گرفتن استخوان قبل از رسیدنش به زمین سه امتیاز داشت...

و مرگخواران در سطح خانه به دنبال هدف جدیدی برای اذیت کردن می گشتند!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.