مرگ نمیخواست سر و تهش زده بشه. چون مرگ سر و ته نداشت. و طبیعتا برای اون مادر مردهای که میخواست سر و ته مرگ رو بزنه، خیلی بدبختی داشت که سر و ته چیزی که سر و ته نداره رو بزنه. پس طبیعتا مرگ هم بیخیال سر و ته زدن شد و تصمیم گرفت که ثابت کنه که هنوز که هنوزه مرگه و پر قدرت، اقلیت ترین اقلیت باقی میمونه. تک، تنها، بینظیر و بیبدیل.
البته این چیزا برای جک و جونوراش خیلی چیزای مهمی نبودن. اونا الان دوتا قربانی داشتن که باید به قربانی داخل کلبهشون اضافه میکردن. یعنی سه تا قربانی! یا حتی شاید سه تا گروگان!
قــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر!
ولی با صدای مهیبی که از شکم مرگ و ترزا بلند شد، مشخص شد که مثل اینکه سه تا گرسنه داشتن برای سیر کردن. و خب گرفتن تعداد زیادی اسلحه بهروی مرگ برای کشتن مرگ و یا حتی تهدید کردنش خیلی کار معقولی نبود و حتی تهدید دوست و رفقای مرگ هم به مرگ کار منطقیای نبود. چون بالاخره مرگ فقط یه وظیفه داره و نمیشه توی وظیفهی کسی که کلا یه وظیفه داره، اختلال ایجاد کرد.
- منو میشناسین؟

- یه دو سه بار دیدمت. جلوی گورستون داشتی تابلوی "کشتار روز!" نصب میکردی!

- خب پس به نظرت بهتر نیست اسلحههاتونو بذارین کنار؟

به نظرشون بهتر بود. حتی خجالت هم کشیدن. حتی عرق هم کردن از خجالت. و چون خجالت میکشیدن که از خجالت، عرقای خجالتشونو پاک کنن همچنان داشتن عرق میکردن. پس کل هیکلشون خیس شد. و بعد گریهشون گرفت. و بعد باز کل هیکلشون خیس شد. ایندفعه از گریه.
- خیلی زود و آسون تموم شد. من سخت ترش رو میخوام.
ترزا حالا دیگه داشت از اینکه اینهمه زود و آسون مشکلشون حل شده ناراحت میشد و نزدیک بود که قهر کنه و کلا بذاره بره.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







