جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  101 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  113 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  243 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  190 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
پاسخ: شوالیه‌های سپید
ارسال شده در: شنبه 23 اسفند 1404 07:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ماندانگاس از دوبعدی شدن محفلی‌ها، فرصتی کاسب شده بود. ماندانگاس کاسب خوبی به شمار می‌آمد؛ مخصوصا درباره‌ی فرصت‌ها.
- ببین هاگرید، اینا میگن من دامبلدور رو دزدیدم؛ ولی مرلینی من فقط...

پیش از آن که ماندانگاس جمله‌اش را تمام کند، هاگرید او را از یقه بلند کرد. گویا دانگ چندان کاسب فرصت خوبی نبود.
- هرگز جلوی من راجع به دزدیدن پروفسور دامبلدور صحبت نکن!

ماندانگاس تکانی مذبوحانه به خودش داد؛ اما قدرت نیمه‌غول کجا و یک انسان ریزنقش کجا!
- آخه راجع به دزدیدن پروفسور دامبلدور حرف نزنم؛چه‌طور باهاس بهت حالی کنم که اینا چرا ریختن روم؟

هاگرید اندیشید. بیشتر اندیشید. آن‌قدر اندیشید که کم مانده بود از لای موهای انبوه سیاهش، بخار بیرون بزند.
- پس دعوای جرره‌ای نبود؟

ماندانگاس آه تلخی کشید که معنایش این میشد: مرلین، مرا پاتیل کن. هاگرید ماندانگاس را مانند پرچم تکان داد.
- مهم نیس، به هر حال، هیچ کس حق نداره جلوی من پروفسور دامبلدور رو تهدید کنه!

ماندانگاس دیگر از اثبات این که نه به "پروفسور دامبلدور" توهین کرده و نه دست به تهدیدش زده، ناامید شده بود؛ فقط کوشید خودش را نجات دهد؛ اما زهی خیال باطل! با خودش اندیشید که اگر دامبلدور واقعی آن‌جا بود، با مبلغی ناز و نوازش و "باباجان" و "فرزند روشنایی"، هاگرید را قانع می‌کرد رهایش کند. دامبلدور کجا بود که یادش به‌خیر!

هاگرید با استشمام بوی کیک از آشپزخانه، به سوی محبوبش یا همان کیک شتافت و محفلی‌های از حالت دوبعدی در آمده را با ماندانگاس تنها گذاشت.
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1404/12/23 7:59:15
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1404/12/23 8:10:09
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: شوالیه‌های سپید
ارسال شده در: شنبه 23 اسفند 1404 03:19
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هاگرید که اصلا شناسه‌اش باز نبود اما تازگی‌ها توی تمام سوژه‌ها سر و کلّه‌اش پیدا می‌شد، در همان لحظه درب خانه گریمولد را باز کرد و وارد شد. احتمالا بابت گوشنگی و در جست‌وجوی کمی سوپ پیاز مالی‌پز یا اصلا سگ خورد، فلافل دابی‌ساز. اما هاگرید ADHD داشت. پس همین که نگاهش به جمعیت محفلی افتاد که داشتن شیرجه می‌زدند روی ماندانگاس، فراموش کرد برای چه به خانه گریمولد آمده و به جمعیت پیوست.

- آخ جون دعوای جرره‌ای! [جَرَره = بَرَره‌ی جادویی]

هاگرید دوید و دوید و دوید و دوید و ... پرید!

همان هنگام - خانه‌ی نمودارپذیر همسایه‌های مشنگ


- این صدای گرومب گرومب گرومب گرومب چیه؟
- چیزی نیست خانم نترس... پدافند فعال شده باز!

[گرومب گرومب...]

- پدافند نیستا... خیلی صداش شدیدتره. فک کنم دارن بمبارونمون می‌کنن.
- نخیر خانم! باز تو شروع کردی منفی بافی؟! مگه نشنیدی جینترنشنال چی می‌گه؟ فقط جاهای نظامی رو می‌زنن. ما که مسکونی هستیم. پس کاریمون ندارن.

[گرومب گرومب...]

- خوب این همه خونه که دور و برمون ترکیده چیه پس؟
- خوب حتما یک جاسدار پدرسوخته‌ای چیزی تو اون خونه‌هه بوده می‌خواستن ترورش کنن.

[گرومب گرومب...]

- خوب اگه تو همسایه‌های ساختمون ما هم یک جاسداری چیزی باشه بخوان ترورش کنن چی؟
- بکنن! بهتر! همه‌شونو ترور کنن آزاد شیم!

[گرومب گرومب...]

- خوب اون موقع که خودمون هم...
- چقدر منفی بافی می‌کنی خانم! می‌گم پدافنده دیگه! بگو پدافنده تا پدافند باشه. بگو من پولدار میشم تا پولدار شی. بگو ما با بمب و موشک آزاد میشیم تا بشیم. کائنات صدات رو می‌شنوه.

[بــــــــــــــــــــــــــــوم!]

- دیدی بمب بود! موج انفجارش شیشه‌هامونو خورد کرد!
- آخ جون!

مرد مشنگ دوان دوان سمت پنجره رفت و از بین شیشه‌های شکسته سرش را بیرون برد.

- پناه بر مرلین! ببین چقدر بمباشون پیشرفته است! هیچ اثری از دود و آتیش نداره. صاف خورده به همون‌جایی که باید و یکیشونو گور به گور کرده! واویلا... واویلا... بزن یکی دیگه!

سپس برگشت رو به همسرش.

- راستی گفته بودی دلت برای خواهرت اینا تنگ شده... یه شمالمون نشه؟

همان هنگام - خانه نمودارناپذیر گریمولد


هاگرید با صدای مهیبی بر سر محفلی‌ها سقوط کرد و یک یک آن‌ها را مثل برگ کاغذ، دوبعدی کرد. یک یکشان را مرلین شاهده.

- ای مادر غارنشین!

خانم بلک اصالت هاگرید را به او یادآوری کرد.
ویرایش شده توسط دابی در 1404/12/23 3:26:04
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: شوالیه‌های سپید
ارسال شده در: جمعه 22 اسفند 1404 23:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بعد این حرف بانو بلک، چشمان همه اعضای محفل به‌طور ناگهانی برق زد و تقریبا همزمان سرشان را به سمت جایی چرخاندند که ماندانگاس فلچر تلاش می کرد نور را از زاویه مناسبی به درون قوطی کنسرو بتاباند و همه جایش را خوب بررسی کند.

ماندانگاس که حسابی مشغول برسی و در آوردن ته توی قوطی کنسرو بود، اول متوجه نشد همه مثل بز به او زل زدند جغد روی او فوکوس کرده اند. اما بعد که احساس سنگینی زیر بار نگاه ها به او فشار آورد، سرش را بلند کرد و با چند جفت چشم مواجه شد.
- یا مرلین کبیر! چرا اونجوری نیگا می کنین!؟

- یعنی تو نمی دونی؟

- بابا درسته دزدم ولی دامبلدور که نمی دزدم! تهمت نزنین!

- نه به خاطر اون زل نزده بودیم بهت... ولی بی‌راه هم نمی‌گیا! از کجا معلوم تو واقعا پروفسور رو نزدیده باشیش؟


دزد محفل که احساس خطر کرده بود، چند قدمی عقب رفت و سعی کرد جمله آخر لیلی را نادیده بگیرد.
- واسه چی زل زدین بهم پس؟

- سرنخی که از وسط کتت بیرون زده!

انگشت هرمیون درست کت ماندانگاس را نشانه رفته بود که از گوشه اش چیزی با پرهای نارنجی بیرون زده بود. خود کت هم بر آمده شده و موجودی زیرش وول می خورد.
- آها اینو می گید؟ به مرلین من فاوکسو ندزدیدم!

- والا آدم نمی‌دونه قسم روباه رو باور کنه یا دم خروس رو ببینه. ... ولی در کل منظورمون اون سر نخ نبود، اون یکی بود که از اونورت زده بیرون‌.

دانگ مثل توله سگی که دم خود را دنبال می کند، یک دور دور خودش زد تا ببیند این بار چه چیزی از کجایش بیرون زده و نقشه هایش را لو داده، اما فقط متوجه تکه نخی ساده شد که در اثر گیر کردن لباسش به جایی ایجاد شده بود و اهمیت آنچنانی نداشت...

- این اولین سر نخمونه! همه دانگ رو بگیرین تا نتونه فرار کنه!

گویا برای محفلی ها خیلی هم اهمیت داشت!
همه دسته جمعی خود را روی او انداختند.
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1404/12/23 0:24:15
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ: شوالیه‌های سپید
ارسال شده در: جمعه 22 اسفند 1404 22:45
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی



سوژه جدید:




- اینجا نیست!
- اینجا هم نیست!
- اینجا هم نبود. دابی نیابنده بد!

خانه شماره دوازده گریمولد شلوغ و به هم ریخته بود،کشوها از جا درآمده، در کمدها و گنجه ها باز و محتوایشان پخش زمین شده و هریک از محفلیون در گوشه ای با سراسیمگی مشغول تشدید این آشوب بودند.

- اینژا هم نیش.

کوین قندان خالی را بالا گرفت تا همه ببینند چیزی جز قندهای لیمویی درش نیست.

- من اَ اینتو یه صدایی می شنفم، به گمونم خودش باشه.

جوزفین این را گفت و با چاقویش به جان کاغذ دیواری افتاد تا کامل راهش را به خانه موش های عیالوار دیوارهای گریمولد باز نکرد و با جیرجیرهای اعتراضی آن ها مواجه نشد، متوقف نشد.
- معذرت... اشتب شد.

- کسی اینجا رو چک کرده؟
- نــــع!

محفلی ها نتوانستند به موقع بانو پرینس را که قصد برداشتن پرده ی روی تابلوی مادر سیریوس را داشت متوقف کنند.
- بی همه چیزای گرگوریِ عقب افتادهِ مشنگ پرست...!

در همان لحظه دابی که خودش را نسبت به حقوق حمایت از کودکان متعهد می دید به سرعت به سمت کوین رفت و دستانش را روی گوش هایش گذاشت تا جهان کودکانه بچه مردم با الفاظ ناشایست و بزرگسالانه آن بانوی گرامی آلوده نشود. کوین هم که چیزی از آن حرف ها نشنید و خیال کرد خانم بلک در حال اعتراض مسالمت آمیز و به دور از خشونت لفظیست، قندان را به سمت ایشان گرفته و به درونش اشاره کرد:
- نیشت!

- [عباراتی در خصوص روابط خانوادگی پیچیده و متداخل که از بیان آن ها عاجزیم]... چی نیست؟

خانم بلک که زنی مترقی و تحصیل کرده بود حتی در آن حال پر از خشم و در مقابل دیدگاه مخالف همواره گوشش را برای کلام منطقی باز نگه می داشت، فحاشی خود را متوقف کرده و سوالی که احتمالا خوانندگان گرامی نیز تا این لحظه داشتند را مطرح کرده بود.

- پلوفوسول.

خانم بلک نگاهی به اطرافش انداخت و تنها دیدن ماندانگس فلچر که تلاش می کرد نور را از زاویه مناسبی به درون قوطی کنسرو بتاباند و همه جایش را خوب بررسی کند باعث می شد که بخواهد پرده اش را روی خودش بکشد و به این فکر کند که خانه و زندگی اش دست چه کسانی افتاده، ولی او که همواره بار مسئولیت اجتماعی را بر شانه های خودش حس کرده بود، نتوانست بی تفاوت باشد، پس آهی کشید و گفت:
- اون تو دنبال دامبلدور می گردین؟ اصلا مگه اون تو جا می شه؟

همه به علامت نفی سرشان را به دو طرف تکان دادند.

- پس چرا اونجا دنبالش می گردین [صفت هایی خیلی خیلی بد]ها؟
- نیشتش!

دابی هنوز گوش های کوین را نگه داشته و او در جریان گفت و گو قرار نگرفته بود.

- پس کجا دنبالش بگردیم؟

خانم بلک که حالا خودش را در موقعیت نادری می دید که به او اجازه می داد، دیالوگی غیر از «گندزاده» و «توله تسترالای عقب افتاده» و امثالهم به زبان بیاورد، صدایش را صاف کرد و با لحنی که امید داشت عمیق و تاثیر گذار باشد گفت:
- دنبال سرنخ ها بگردین!
Io sempre per te...


#بیا_بنویسیم
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: جمعه 9 اسفند 1398 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی


سر کادوگان و همراهان به سمت تابلویی میرفتن که به طور عجیبی سر سبز و زیبا بود طوری که ذهن هر کسی با دیدن اون منظره باز میشد.

-فسم مثل این که رفته فس کنه
-سوتک تو یه نظر بده همرزم!
- چرا نمیای شمشیرتو احضار کنی؟
-همرزم مگه می شه؟
- آره چرا نشه این تابلو های خونه ریدل همشون طلسم احضار دارن!
-همرزم چنبر زده نشدی؟
-نه تو صدا بزن.
-شمشیر بیا!

زره سر کادوگان شروع به لرزش کرد طوری که به ظاهر انگار داشت رقص بندری میرفت.

-این حرکات چیه؟ حالت خوبه؟
-نمیدونیم سوتک احساس میکنیم یه چیزی تو زرهمون وول میزنه.

نجینی رفت داخل زره تا ببینه حدسش درست بوده یا نه.
-چه میکنی چنبر؟ به حریم خصوصیمون چیکار داری؟ بیا بیرون ببینم اونجا اتاقمه! بیا بیرون خیار چنبر آبزیرکاه!
-اتاق؟
-سوتک تو هم مغزت چنبری شده؟
-
- مگه خونه تو کجاست؟
-معلومه تو تابلو طوطی های مترجم!
-یعنی الان همرات نیست ؟
- نه!
-سوتک مشکلی با خونه همراه داری؟ به خیار چنبر تبدیلت کنیم؟
-خونت تو زرهت جا شد؟

نجینی بیرون اومد و باعث قطع گفت و گو شد؛ شمشیر بود که با خودش بیرون میآورد.
-تمام این مدت دنبال شمشیری فس میکردیم که همرات بود؟
-آره! فقط به همرزمان سفیدمان نگین ها زحمت کشیدن برا پیدا کردنش!
-قبل از رسیدن به محفل خودم فس فست میکنم!

یه چیزی محکم خورد تو سر سر کادوگان نگاه که کرد دید سر نوشابه است! انگار خبر به محفل رسیده بود و پنه لوپه با کمال میل سلاح های نوشابه ایشو به بچه های محفل داده بود! آخرین چیزی که سر کادوگان از اون روز یادشه باران در های نوشابه بود! و این شد که ضرب المثل« شمشیر طلب کرده کتک های خورده» در بین جادوگران رواج یافت.
پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در 1398/12/9 1:44:53
به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: چهارشنبه 7 اسفند 1398 19:42
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سرکادوگان دل بر کف و جان بر کف و دریا کف و کف در کف با چنبر و طوطی پرحرف و یاران مخلّف از وسط تابلوهای صحرا و بیابان‎های بی‌آب و علف و دریاهای مملؤ از صدف و مزارع کاشت کنف و مردمان مکلّف و گاو و گوسپندان خوش‌علف و پدران و پسران سَلَف و شاهان و شاهزادگان بی‌شرف و باشرف و لعل و دُرّ درون خزف در جستجوی هدفش با سرعت گذشت، اما هرچی با سرعت پیش می‌رفت و تابلوها رو رد می‌کرد بازم چشمش به شمشیرش نمی‌افتاد. در نتیجه بَک ران زد و رفت که جستجوش رو از همون نقطه‌‌ی شروع با دقت بیش‌تری شروع کنه.

- اینجا به جز شغال صحرایی و یه مشت خار و خاشاک مدفون شده لای شن و ماسه هیچی پیدا نمی‌شه چنبر! عقابم پر نمی‌زنه! فقط کرکس‌ها منتظرمونن!
- فس! اینجا فس‌تر از فسیه که توش فسی که دنبالشی فس بشه!
- همرزم ما هم که همینو فس کردیم!
- فس.. فس! ولی آیا فس می‌دونی که جواب خیلی از فس‌ها همون‌جاهایی‌ان که فس نمی‌کردی باشن؟! اگه فس‌ات همینجایی که فس نمی‌کردی فس باشه، فس باشه چی؟! فس کرده بودی بهش تا حالا؟
- خیر، همرزم. فس نکرده بودیم.
- فسه! از اونجایی که من پرنفِس پاپای محبوب و معروف‌ام و خیلی هم پرنفِس فسی هستم و تو هم خیلی شووالیه‌ی فسی هستی، علی‌رغم یا رغم میل خودم که نه، براساس فسی که ادب و فس بودن فس می‌کنه و مثل داستان‌هایی که توشون پرنفِس‌های فسی مثل من بودن، می‌خوام بهت تو فس کردن فسِت فس کنم.

- از همون لحظه‌ی اول که دیدیمت می‌دونستیم چه پرنسس فسی هستی چنبر! پرنسس فسی که به شووالیه‌ی دلیر فرز و چابک و مبارزه‌طلبی چون ما که نامردانه شمشیرش رو ازش ربودن کمک می‌کنه، همرزم. از بس ما پهلوان پُردل و جربزه و دلاورمرد فسی بودیم جرأت نداشتن وقتی مسلح بودیم بهمون حمله کنن همرزم! اون خیارهای مفت‌خور بزدل و ترسوی جبون بی‌غیرت اصلاً جیگرشو نداشتن با درخشش تیغه‌ی شمشیرمون زمانی که تو دستمون بود مواجه شن چنبرک! ما و شمشیرمون رو از هم جدا کردن، به خیال خامشون می‌تونن منو شکست بدن! یه مرد همیشه می‌جنگه! چه با شمشیرش و چه بدون اون!
- تو می‌دونستی که من خیلی پیتزا فس دارم؟
- نه همرزم، چطور؟
- خب فس دیگه! اگه فس‌ات رو تونستیم فس کنیم باید بهم فس بدی!
- باشه همرزم! خب از کجا شروع کنیم؟
- فسسس.. خب من این دور و برا فس‌تا آشنا دارم که کل اینجا رو مث فس‌شون بلدن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1398/12/7 19:45:19
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1398/12/7 22:06:12
بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: دوشنبه 5 اسفند 1398 00:48
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در حال گذر از پرتره بودند؛ نجینی نگاه پر از مهر و محبتش را به تصویر لرد دوخته بود و سر کادوگان و کوتوله خان با حالی گرفته نوبتی گازهای ریزی به یک تکه پیتزا می‌زدند؛ گازهای ریز کوتوله خان خیلی هم ریز نبودند.

- یا پشمای مرلین!


موجودی دهشتناک، با دست و پاهای دراز و عجیب و بینی بسیار بزرگی که زوایای بسیار تندی داشت و چشم‌های باباقوری‌اش منعکس کننده لبخندی ابلهانه بود که دو ردیف دندان تیز را به نمایش می‌گذاشت که از حجم انبوهی از موهای فر و ترسناک بیرون زده بودند، با دست‌هایی از هم گشوده، شتابان به سمت آنان می آمد.

- ثلللااااام!
- پیشته! دور شو! این... این رو نگاه کن، برو دنبالش.

موجود پیتزایی که سر پرتاب کرده را با نگاه دنبال کرد. پیتزا به طرف دیگر تابلو خورده و با صدای "تالاپ" بر محور افقی تصویر فرود آمد.

- منو نثناختید؟

سِر که حال نجینی از ترس چوب شده را مثل شمشیر بین خودش و هیولا گرفته بود، یکی از ابروهایش را بالا داد.

- ارّه؟
- هان؟
- توی فیلم‌هاش بودی همرزم؟
- نه باباشان... منم تامپلثور.

کادوگان همچنان با بی‌اعتمادی به موجود نگاه می‌‌کرد.

- ما تاملثور نمی‌شناسیم... برو... خدا بده.

شوالیه اسبش را هِی کرده و هر دو به آرامی از کنار تصویر می‌رفتند.

- بابا، منم، پولوفوثول تامپلثور...

موجود دستانش را در میان موهایش فرو کرده مشغول خاراندن شد و خیلی زود دستانش دوباره کنار بدنش آویزان شد، با لایه‌ای از خون و پوست که زیر ناخن های تیره‌اش شکل گرفته بود.

- کالیکاطولشم!

سِر و سایرین دیگر رفته بودند.
کاریکاتور روی دو زانو سقوط کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1398/12/5 2:15:42
Io sempre per te...


#بیا_بنویسیم
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: جمعه 2 اسفند 1398 18:45
نمایش جزئیات
آفلاین
سر کادوگان با دوربین یه چشمِ کج و کوله اش به دور دست های تصاویر خانه ریدل نگاه میکرد!

اون دور دست ها چیز درخشانی برق برق میزد!
-همرزمان یافتیم! برق شمشیرمان است! حملههههه...

پشت سر کادوگان و کوتوله خان اسب سر کادوگان، نجینی و طوطی نفهمیدند کادوگان با این شتاب به کجا شتافته بود، از طرفی بوی تابلوی پیتزایی که به تازگی در خانه ی ریدل ها به تصویر دراومده بود، برای پرتره ی نجینی جذاب تر مینمود تا اینکه دنبال پیرمرد پر حرف و اسبش بدوه!

کمی اون سو تر، کادوگان و کوتوله گرد و خاک کنان به تصویر برق زن نزدیک و نزدیک تر میشدن!

از برق شدیدی که از تصویر بلند میشد چشم های کادوگان ذوق ذوق میکرد و کوتوله کورمال کورمال میتاخت!

-ایستتتت همرزم! رسیدیم!

کادوگان اما... چیزی نمیدید!
-کوتوله ما چیزی نمیبینیم تدبیری بیندیش!
-عررررر...

خیر جواب مورد نظر مد نظر نبود!

کادوگان حیرون شده بود و به جواب عررر های کوتوله فکر میکرد! شاید چیزی میفهمید!

-فسسسس!

در همین حین، نجینی برگشته بود و دو جین پیتزا رو توی خورجین های کوتوله جا میداد!

-فرزند، فکر کردیم گم ات کردیم!
حالا بگو ببینیم این چیز درخشان شمشیر ماست؟ دسته اش کجاست! برش داریم بریم؟!

نجینی دست کوچیک و فر فری اش رو بدرون جیب عمیقی فرو برد و بعد از کلی گشت و گذار ما بین خرت و پرت های جیبش، ماسک جوشکاری ای درآورد و جلوی صورت خود و کادوگان گرفت!

-زرشککک...
-فسسسس!

برق درخشنده از تصویر سر تاس لرد ولدمورت بلند میشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموند در 1398/12/2 18:49:20
ویرایش شده توسط ریموند در 1398/12/3 12:34:38
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: چهارشنبه 30 بهمن 1398 22:19
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- سلام... همرزمان.

سرکادوگان با لپ‌هایی گل انداخته و لبخندی خجولانه با تعداد زیادی ساحره که خیلی گرمشان بود خودش را رو در رو دید.

- سلاااااام عشقم!
- واه چه جیگر قندوعسلی! می‌شه لپتو بکشم نمکدون؟

ساحرگان بدون اینکه به سمت سر برگردند با او حرف می‌زدند.

- خجالتم ندین... ولی خب حالا اصرار می‌کنید و همرزمید یه خورده.
- فس فس!
- می‌گه خجالت بکش و سنگین باش.
-بهش بگو سرش به کار خودش باشه.

سر کادوگان به طوطی اهمیت چندانی نداده و خودش نجینی را دو دور دور سرش چرخانده به بالا پرتاب کرد.

- فیـــــــــــــسسسسسس!

نجینی از بالای کادر خارج شد.
در همان زمان یکی از ساحرگان رویش را به سمت سر برگرداند.

- ایییش! تو اینجا چی‌ می‌خوای؟
- همرزم خودت گفتی می‌خوای لپمو بکشی...

ساحره خودش را جمع کرده و به دور از سر کشیده و چیزی راجع به ایکبیری یا همچین چیزی زیرلب گفت.

- هوی کادوگان!

سر رودولف از میان ساحرگان بیرون زد.

- برو بیرون ببینم... اینا ساحره‌های خودمن، پیشته!

تالاپ!

نجینی بر روی سَر سِر افتاده و هر دو با بغضی در گلو تصویر را ترک کردند.
طوطی هیز چشم هم سوت زنان به دنبالشان رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Io sempre per te...


#بیا_بنویسیم
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: جمعه 18 بهمن 1398 15:14
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
شخص در حال ورود به اتاق، وارد اتاق شد.
- پیففف.. پیف.. هیچ کس تابلوهای اینجا رو گردگیری نمی‌کنه که.

گابریلِ ماسک زده همچنان که سرش را به نشانه‌ی تأسف تکان می‌داد، ابزار گردگیری را از داخل سطلش بیرون آورده و برای ساکنان خانه‌ی ریدل آرزوی وصال به پاکیزگی می‌کرد.

در آنسوی تابلو، سرکادوگان و کوتوله بودند که خیره مانده بودند به گابریل که قدم به قدم به آن‌ها نزدیک‌تر می‌شد.
- لو رفتیم همرزم! صاحابش اومد!
- فس!
- یه مبارز هیچوقت به شمشیرش پشت نمی‌کنه همرزم! بیا بریم تو کارش!
- فس!
- چی می‌گی چنبر؟ سپاه دشمن چون خانه‌ی عنکبوت سست است همرزم! فقط سرای عشقه که نه خش برمی‌داره، نه آب می‌ره توش!
- فس!
- همرزمان! می‌گم حالا که صحبتش شد، سپاه گربه‌ای‌مون کجاست اصلاً؟
-

همرزمان جوابی نداشتند.

- ظاهراً جا گذاشتیمشون همرزم! باری، زمان نبرد است و تأخیر جایز نیست! یاران بازمانده به پیش!

قبل از اینکه کار به جاهای باریک بکشد، نجینی نوک شمشیر سرکادوگان را گرفت و مسیر حمله‌ را به تابلوی بعدی تغییر دادند.

- همرزم! چه می‌گنی همرزم! ساحره‌ی عفریت پاکیزه اون طرف بود!
- فسسسس!
- هر چی تو بگی همرزم.

بلوپ بلوپ بلوپ

- همرزمان! ما چیزی نمی‌بینیم! ولیکن راه ترس بر ما بسته است! می‌ریم بیرون از اینجا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1398/11/18 15:21:32
بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...

تصویر تغییر اندازه داده شده