جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!) (تیم برتوانا)
ارسال شده در: شنبه 11 مرداد 1404 00:25
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

سری اول دومین دوره لیگالیون کوییدیچ
بازی اول


پایان مسابقه.

با تشکر و خسته نباشید به بازیکنان دو تیم برتوانا و اسم نداره.

نتیجه این مسابقه نهایتا تا تاریخ سه‌ شنبه ۱۴ مرداد ماه در تاپیک بیلبورد امتیازات ارسال می‌شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/5/31 7:04:13
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/5/31 7:05:09
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/5/31 7:05:41
پاسخ: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!) (تیم برتوانا)
ارسال شده در: جمعه 10 مرداد 1404 23:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


وقت شامه!


برتوانا

VS

اسم نداره


~سرنوشت شوم~

پست اول




آستریکس نفس نفس زنان روی جارو کوییدیچش کنار زمین بازی وایساد. عرق کرده بود و با دستمالی مشغول پاک کردن عرق پیشونیش شد. همزمان نگاهش به سوسک بالدار هم افتاد که درست اون طرف زمین داشت عرق پیشونیش رو با دستمال توالتی که از چند شب پیش توی جیبش باقی مونده بود و از ظاهرش هم مشخصا چند بار موقع مرلینگاه رفتنی و فین کردنی استفاده کرده بود، پاک می‌کرد. مشخصا او به صرفه‌جویی اهمیت زیادی می‌داد.

آستریکس بعد از گذاشتن دستمال توی جیب کتش، نگاهی به ساعت ماگلی که پدر زن مرحوم ماگلی نداشتش تو تصوراتش بهش هدیه داده بود می‌کنه. ساعت تقریبا نزدیک شب رو نشون می‌داد. با اینکه هوا هنوز روشن بود، ماه از اونور آسمون گنده لات وارانه جلوی خورشید وایساده بود تا بالاخره گورشو گم کنه و ماه توی جای خودش وایسته.

سایه ها هی بیشتر و بیشتر رو زمین بازی ورزشگاه نقش جهان پخش می‌شدند. اعضای تیم برتوانا با تمام توانشون داشتن آخرین تمرین قبل مسابقه رو انجام می‌دادند. تمرین و بازی سریعشون در حدی بود که انگار سایه‌هاشون روی زمین بندری می‌زدن.
چند روزی بود که تیم بدون استراحت با فشار زیادی مشغول تمرین بود. حتی کار به جایی رسیده بود که دامبلدور هم برگزاری بازی ها رو ول کرده بود و مشغول تمرین شده بود. البته به لطف خواهرش آریانا، ریشاشو بافته بود و بعد از مدت‌ها شکل و شمایل درست حسابی عین آدمیزاد‌های دنیای امروزی به خودش گرفته بود. با کفش‌های کالج مخصوص مسابقه که پوشیده بود راحت‌تر می‌تونست با جاروش ویراژ بده و دور پلیسی بزنه. دیگه ریش از دو متری قبلش زیر دست و پای ملت گیر نمی‌کرد. یا موقع پرواز از توش جک و جوونور که از مدت‌ها پیش توش لونه کرده بودن روی بازیکنا نمی‌افتادن.

کاپیتان تیم آستریکس هم بازی بازیکنان رو زیر نظر گرفته بود. همین روز پیش بود که برای بار آخر برای ملت استراتژی بازی رو توضیح داده بود. از اینکه ملت به خوبی سر جلسه نشسته بودن و با علاقه و تمرکز کامل به توضیحاتش گوش میدادند قطع به یقین اون رو برای بازی فردا امیدوارتر میکرد.

فلش بک یک روز قبل. جلسه توضیح استراتژی بازی.

- دندون اینقد ماتحت بلابی رو گاز گاز نکن سرجات بشین! آریانا هنوز بافندگی ریشای داداشیت تموم نشد؟ وقت نداریما من میخوام توضیح بدما.
- چی؟ توضیح؟ نه بابا... هنوز روتین پوستی داداشیم مونده. ببین باید اول پاکسازیش کنم، بعد میسلار واتر بزنم، بعد با ژل شستشو بشورمش، بعد لایه برداریش کنم، بعد اسکراب بذارم رو صورتش، بعد دوباره از تونر لایه بردار استفاده کنم، بعدش نوبت سرم ویتامین و چیزای دیگه بزنم، بعد مرطوب کننده بزنمو ضد آفتاب هم که نباید یادم بره...
- آریانا میخوایم فردا کوییدیچ بازی کنیم. مراسم مد فشن فرانسه دعوت نیستیم که...
- یعنی میخوای داداشیم به صورتش نرسه و پیر بشه؟ تو میخوای داداشیمو پیر کنی...
- نه من همچین چیزی منظورم... بلابی! اون دندون از تو خودت درش بیار! تفش کن بیرون ببینم... آقای تال! بشین سرجات دیگه. چند بار بگم خوشم نمیاد وقتی دارم برنامه رو توضیح میدم ملت سرپا وایسن.
- کاپیتان ولی ما نشستیم که...
- اصلا تاب گردونه چرا اینجا نیست؟
- کاپیتان اون توی اتاق جا نمیشد... برای همین رفته بیرون داره بچه بازی میکنه.
- جان؟ چشمم روشن! بچه بازی میکنه؟ من همچین بازیکنی...
- کاپیتان اون بچه بازی نه... بچه‌هارو نشونده رو تاب هاش، بچه ها دارن بازی میکنن.
- آقای تال! حواست به جلو پات باشه داری پای سوسکه رو لگد میکنی!
- کاپیتان ولی پاش رو لگد میکردم نه خودش رو که.

سوسک که مشخص بود حرف آقای تال بهش برخورده بال هاشو باز کرد و پرواز کنان رفت و توی بغل آریانا نشست و شروع کرد با موهای آریانا بازی بازی کردن. آریانا هم که همیشه قلب مهربون و احساسی داشت یک آهی از ته دلش برای سوسکه کشید و از کله سفت و سخت و سیاه سوسک یک ماچی کرد تا بلکه سوسکه به دل نگیره.
- تو چقد نازی قربونت برم من.


بازگشت به زمان حال.


دیگه خورشید گورشو گم کرده و ماه با پررویی تو آسمون وایساده بود. هوا نسبتا هنوز روشن بود ولی دیر یا زود بالاخره اونم برقاشو قطع میکردن و همه جا تاریک میشد. برای همین آستریکس چوب دستیش رو روی گلوش نگه داشت و سوت آرومی زد که از طریق چوبدستیش تو کل زمین بازی پخش شد.
- خب دیگه تمرین برای امشب کافیه. همگی دور هم جمع بشید.

با قطع شدن صدای آستریکس هر کی با جاروی خودش به سمتش به حرکت افتاد. دامبلدور که یاد دوران اوج جوونیش افتاده بود با عینک پلیسی و دستی کشی و فرمون دادن دریفت کشان دور آستریکس ویراژ می‌داد. آریانا هم خودش رو بلافاصله به داداشیش رسوند و با نگاه های داوشمی به مولا گاز بده که صدا گازتو قربون‌طوری به آلبوس نگاه می‌کرد.

با اومدن آقای تال گردن آستریکس چند درجه‌ای به عقب خم شد تا بتونه توی چشمای اون نگاه کنه. همینطور بقیه اعضای جک و جونور و دمو دستگاه های عضو تیم هم با روش خودشون پیش آستریکس رسیدن و وایسادن.

- خب تیم حواستون به من باشه. این آخرین تمرینمون بود. فردا اولین و سخت‌ترین بازیمون رو داریم. اگه طبق همین تمرین هایی که امروز تمرین کردیم پیش بریم مطمئنم که میتونیم فردا موفق بشیم. به تک تکتون ایمان دارم. میدونم که می‌تونیم. حالا همگی دستاتون بیارید جلو. بذاریدشون روی هم. همگی یک صدا اسم تیمو می‌گیم.
-بر، توا، نا!

همه ملت با صدای بلند اسم تیم رو عین جوگیرا فریاد زدن و دستاشون بردن بالا. تاب گردونه سمت آستریکس وایستاد و شروع به چرخیدن کرد. تاب هیچوقت زبون آدمیزاد نداشت و با چرخیدنش بود که بقیه می‌فهمیدن داره چیزی میگه. اما توی تیم تنها یک نفر بود که زبون تاب رو می‌فهمید. آستریکس هم معطل نکرده و به سمت بلابی ژله‌ای که آریانا داشت از بدنش برای ریش های بافته شده آلبوس پاپیون درست می‌کرد رو کرد و پرسید...
- هی بلابی! میتونی بهم بگی تاب چی میگه؟ انگار یچیزی می‌خواد...
- بلاب بلاب بلاب بلا، بلابی، بلاب بلابی!

قطعا آستریکس هم چیزی از بلاب بلاب کردنای بلابی سردر نمی‌اورد. پس پوکرفیس‌وارانه سمت سوسک بالدار کرد...
- هی سوسکی! این بلابی چی میگه تو زبونشو میفهمی.

سوسک هم بلافاصله شروع به تکون دادن شاخکاش کرد و صدای ضعیف و عجیبی از خودش در اورد. آستریکس مشخصا بازم هیچی از حرکات سوسکه نفهمیده بود، برای همین بازم پوکرفیس‌وارانه سمت آقای تال چرخید...
- آقای تال! این سوسک زبون بسته چی می‌خواد بگه؟
- میگه که... چیزه... تمرین آخر بود. فرداهم بازی داریم. بریم یه شام بزنیم به بدن؟

بعد حرف آقای تال بطور عجیبی تاب گردونه، بلابی و سوسک صدا و رفتارای عجیبی از خودشون در اوردن. حتی سوسکه یه دمپایی هم سمت صورتش پرت کرد که تا دمپایی بره و به صورت بلند آقای تال برسه به خاطر قد بلندی که داشت، جاذبه زمین دمپایی رو انداخت زمین.
- کاپیتان یه شاممون نشه؟

سوسک که مشخص نبود چرا ولی حسابی ناراحت به نظر میرسید و سریع پرواز کنان به سمت بغل آریانا رفت و خودش رو توی بغلش جا داد. آریانا هم با دو دستش نگهش داشت و سعی میکرد آرومش کنه...
- اوه... عزیزم، اشکال نداره ناراحت نباش... قربونت برم من... نازی نازی...
- خب... اگه همگی همین نظرو داشته باشین چرا که نه. قبل بازی میتونیم دور هم یه شام مفصل بخوریم. کسی نظری داره شام چی باشه؟
- فرزندانم پاستا چیکن الفردو با سالاد سالازارا چیز... یعنی سالاد سزار میتونه گزینه مناسبی باشه.
- داداشییی... من کله پاچه میخوااام. یه کله پاچه چرب و نرم و گوشتی... با یه کله گنده. جفت چشماش و زبون و مغز و پاچه هاش هم کنارش. آبشم میتونیم بدیم تریلانی بخوره. آستریکس... تو خون‌آشامی دیگه، بیا بگو که تو هم همینو میخوای تا داداشیم قبول کنه...
- عام... چیزه آخه... من وجیترینم.
- میتونیم پیتزا بخوریم.
- پیتزا عالیه. پیتزا مقدسه. پیتزا عشقه. تا پیتزا توی رگ ماست، هدیه به... چیزه... یعنی ما هم با پیتزا موافقیم.
- آستریکس تو مگه نگفتی وجیترینی هستی؟
- خب... چیزه اخه... پیتزا وجیترینی میخوریم دیگه ما. روش سبزی و نون مربا اینا هست.

بلابی یهویی شروع به تکون خوردن کرد و صدای بلاب بلابی از خودش دراورد که توجه ملت رو به خودش جلب کرد.
- خب... اقا سوسکه بلابی چی گفت؟

همچنان سوسک با تکون دادن شاخک هاش واکنش نشون داد که باز هم آستریکس پوکرفیس‌وارانه سمت آقای تال چرخید و پرسید...
- سوسکه چی گفت؟
- گفت بلابی میگه چرا هرکی غذای مورد علاقه خودش رو درست نکنه و بخوره؟

دمپایی سوسکه که پشت سر آقای تال بالا بود بعد از تموم کردن حرف آقای تال به نشان رضایت آروم پایین اومد.

- خیلی فکر خوبیه. باعث میشه در عین حال هم مستقل هم استقلالی هم پرسپولیسی... چیز یعنی همون مستقل بار بیاید. الان زمونه درست حسابی نیست که همه نمی‌تونن مزدوج شن و انتظار داشته باشن وقتی اومدن خونه بوی خوب برنج دم کرده و قرمه سبزی به دماغشون بخوره...

اعضا که دیدن دامبلدور باز گرم صحبت گرفته، هرکی یه گوشه‌ای روی چمن ها نشست. چون مشخص نبود این نصیحت‌های دامبلدور کی تموم می‌شن.

- خود منو می‌بینین؟ خود من تاحالا شونصد بار خواستگاری اومدن ولی بخاطر نبودن شرایط و جهیزیه نتونستم قبول کنم. وگرنه کلی دکتر مهندس از پشت در خونمون برگشتن. حتی همین سیبیل می‌بینید؟ الان باهم داریم کوییدیچ راه میندازیم؛ یبار با اون سیبیلاش اومد دم پنجرمون چند تا تیکه سنگ به پنجرمون انداخت تا من بیام دم پنجره و ببینمش. قشنگ یادم میاد اون موقع سیبیلاش پشمکی تر از الانش بود. اوج جوونیش بود. یه لنگ انداخته روی گردنش. یه پیراهن صورتی دکمه تا نصفه باز پوشیده بود که پشمکای پر ابهتش روی سینه‌ش برق میزدن... یه شلوار کلاسیک با کمربند چرم گنده... کفشای چرم ورنیش... آه، مای گاد... حتی اون آهنگی که اون موقع رو جارو پیکان جوانانش با کاست پخش میکرد... آی...سیییی... رددددد...

آستریکس که دید قضیه خاطرات دامبلدور داره به جاهای باریکی کشیده می‌شه، برای حفظ شئونات خانوادگی تیم بهتره یه حرکتی بزنه...

- اهوم اهوم... آلبوس می‌خواستیم شام بخوریم.
- اهوم... بله... خلاصه که مستقل باشید تا کامروا شوید.

بعد از تموم شدن سخنرانی دامبلدور ملت همگی به سمت رختکن برگشتند تا لوازم مورد نیاز برای پختن غذای مورد علاقه خودشون رو بیارن...
- لعنتی! پس این پنیر پارمیزان من کو؟
- سوسیس پپرونی هامم نمیتونم پیدا کنم!
- این پنه های من کوشن پس؟
- من چند تا تخم تسترال پیدا کردم به درد کسی می‌خوره؟
- آریانا؟
- آریانا؟
- یا روح مرلین... آریانااا!

آلبوس خاک بر سرم گویان بدو بدو به سمت آریانا که داشت یه گوسفندی که معلوم نبود از کجا گیر اورده و یه چاقو هم زیر گردنش گذاشته بود و درحال خنثی کردن تقلا های گوسفند زبون بسته بود تا سرشو پخ پخ کنه رفت تا چاقو رو ازش بگیره...
- لیمویی، عزیزم این چه کاریه دیگه... آدم به حیوون مرلین زبون بسته اینجوری رفتار میکنه؟ بیا این پشت ببینم... صد بار گفتم جلو بقیه اینکارو نکن تصورشون ازت بهم میریزه!
- آقا پس این لوازم آشپزی ما کو؟ مواد اولیمون کو؟
- یعنی هیچی نمی‌تونیم بپزیم بخوریم؟
- چرا. من شیشه خونمو دارم. کسی میل داره؟
- آستریکس تو که گفته بودی وجیترینی!
- خب... چیزه اینم... خون گیاهیه دیگه. از یه درخت مونث صد و شصت و شش سانتی که چربی خیلی کمی داشت و حسابی ورزشکار هم بود گرفتمش.

ملت حسابی رختکن رو زیر و رو کردن ولی خبری از مواد غذایی آنچنانی نبود. فقط چند تا تخم تسترال و رب گوجه و نمک و اینجور چیزا تونستن پیدا کنن. همگی ناراحت و برخی پوکرفیس جلوی رختکن جمع شدن تا ببینن چه خاکی به سرشون میتونن بریزن...
- خب الان چه خاکی میتونیم به سرمون بریزیم؟
- چاره نداریم انگار. باید همون تخم تسترالا رو بزنیم تو تابه و املت درست کنیم دیگه...
- من یه فکری دارم. اگه نمی‌تونیم غذای مورد علاقمون رو درست کنیم و بخوریم؛ چرا همین املت رو تو مکان مورد علاقمون نخوریم؟

ملت سر تایید برای حرف آستریکس تکون دادن. فکر خوبی بود تو این شرایط. حداقل یک چیزی مورد علاقه ملت میشد اینطوری.
- ورزشگاه... برامون یه مکان غذا خوردن خفن درست میکنی؟

بلافاصله چمنای وسط زمین کوییدیچ تبدیل به یک سفره شد و چندتا متکا که دور سفره قرار داشتن...
- نه ورزشگاه خنگ، منظورم مکان بود. یعنی مارو ببری به یجای خفن که اونجا شام بخوریم.

ورزشگاه چند لحظه ای مکث کرد... چند لحظه بیشتر مکث کرد... حتی چند لحظه بیشتر تر... اما بالاخره درو دیوارای ورزشگاه شروع به صدا دادن کردن. نور ها خاموش شد و آسمون اطراف دور ورزشگاه شروع به چرخیدن کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!) (تیم برتوانا)
ارسال شده در: جمعه 10 مرداد 1404 23:14
نمایش جزئیات
آفلاین
اسم نداره! Vs برتوانا
سوژه: سرنوشت شوم

پست سوم


ساعتی قبل از مسابقه - ساختمان داوران

لرد جلوی آینه‌ای قدی وایساده بود و سرگرم برق انداختن کله‌ش بود تا در این ظهر گرم تابستونی و زیر نور خورشید، از هر فاصله‌ای توسط تماشاچیا در داخل زمین قابل تشخیص باشه که ناگهان کوبیده شدن محکمِ در به دیوار پشت سرش، باعث می‌شه فرچه‌ای که دستش بود ناخودآگاه روی یه بخش از سرش بیشتر کشیده بشه و قرینه بودن درخشش کله‌ش با مشکل مواجه بشه و افراد وسواسی رو دچار وسواس‌های بدی کنه.
- تو اون محفل کوفتی به شما ادب یاد ندادن که اول در بزنین بعد وارد بشین وزیر حسابی؟
- آخه خبر مهمی دار... عــــــــاو چه نورانی شدی امـ...

سیریوس که با دیدن کله‌ی درخشان لرد داشت به حاشیه می‌رفت، سرشو تکون می‌ده تا افکار مزاحم از ذهنش خارج شن و دوباره رو موضوعی که باید متمرکز شه.
- بدبخت شدیم لرد!

ساعتی بعد - ورزشگاه نقش جهان

نقش جهان این‌بار تصمیم گرفته بود ورزشگاهی در دل سواحل هاوایی باشه تا ملت حسابی بتونن از نور خورشیدی که مستقیم بهشون می‌تابید استفاده کرده و خودشونو برنزه کنن. بالاخره وقتی مسابقه 12 ظهر باشه و تو هم ورزشگاهی سرپوشیده نباشی، باید انتظار نق‌نق‌های تماشاچیا رو داشته باشی. اما باهوش که باشی، از تهدیدها فرصت خلق می‌کنی و این می‌شه که حتی به جای صندلی‌های با پشتی عمود، صندلی‌های درازکش گذاشته بودن تا عملیات آفتاب‌گیری به نحو احسن انجام بشه. تازه جن‌های خونگی‌ای هم استخدام شده بودن تا کِرِم‌های لازم رو به مشتریان نیازمند بفروشن. خلاصه که خیلی همه چیز جور بود تا به جای مسابقه، بخوای به خودت یا محیط اطراف توجه نشون بدی.

بازیکنان تیم برتوانا با نزدیک شدن به زمان آغاز مسابقه، از رختکن خارج شده و به میونه‌ی زمین و جایی که داورها حضور داشتن میان. به جای سوسک بزرگ بالدار دمپایی‌دار، آریانا دامبلدور در صف بازیکنان برتوانا دیده می‌شه که به آستین ردای برادرش چنگ زده بود.
- داداشی پس تیم رقیب کجاست؟

آستریکس سوال رو مستقیما به داوران حواله می‌ده.
- داداشیا پس تیم رقیب کجاست؟

و دستشو سایه‌بون چشماش می‌کنه تا به جایی که باید رختکن تیم رقیب می‌بود نگاه کنه. ولی اثری از خروج بازیکنی از رختکن دیده نمی‌شه اونم در حالی که ساعت ورزشگاه، ساعت 11:58 رو نشون می‌داد. همین‌جا نویسنده اشاره می‌کنه خون‌آشام مذکور الهام گرفته از سریال خاطرات یک خون‌آشام، حلقه جادویی به دستش کرده بود تا بتونه زیر نور آفتاب جولون بده بدون این که تبدیل به یه تل خاکستر بشه.

حتی در صفحات تاریخی که الان داره رقم می‌خوره اما آیندگان مطالعه خواهند کرد اومده که قصد تیم برتوانا از این که فیلم میاد تیم رقیبو نمی‌بینه این بوده که آستریکس موقعیت پیدا کنه اینطوری دستشو بالا ببره و برق درخشان نگین انگشترش، از کله‌ی لرد نورانی‌تر بشه و اونو کوچیک بشمره. واقعا که کارای بد بد. نچ نچ نچ.

از بخت خوب آستریکس، لرد و سیریوس به قدری درگیر نقشه‌های دیگه بودن که لرد متوجه بالا رفتن میزان درخشش نگین از درخشش کله‌ی خودش نمی‌شه. به جاش جفتشون با قیافه‌هایی آغشته از تعجب نگاهی به هم می‌ندازن و می‌گن:
- اونا که همین‌جان!
- چه کلکی می‌خواین سوار کنین؟

و هر دو فضایی در جهت مخالف بازیکنان تیم برتوانا رو نشون می‌دن.

- گرفتین ما رو؟ اونجا که کسی نیست!

سیریوس چنان ابروش رو بالا می‌ده که از مرز صورتش بیرون می‌زنه و در فضای خالی بالای سرش معلق در هوا می‌ایسته.
- حالتون خوبه؟ ما وقت واسه این مسخره بازیا نداریم.

بعد به سمت تیم اسم نداره برمی‌گرده و می‌گه:
- لطفا کاپیتان‌ها با هم دست بدن که بزودی بازی شروع می‌شه.

سیریوس با دیدن آستریکس که مات و مبهوت به فضایی که تیم اسم نداره بود خیره مونده، جلو میاد و به زور یه دستشو بلند می‌کنه تا به کاپیتان سیبلِ تیم رقیب دست بده و زیر لب، اما به قدری بلند که بازیکنان تیم برتوانا بشنون زمزمه می‌کنه:
- معلوم نیست دیشب چی کشیدن که الان متوهم شدن.

دندون مصنوعی که از خشم داشت بالاش به پایینش برخورد می‌کرد، رو به دامبلدور فریاد می‌زنه:
- آلبوس، نمی‌خوای چیزی بگی؟
- من به همه‌شون اعتماد دارم.

با صدای سوت دو داور، بازیکنان تیم برتوانا که نمی‌دونستن چی داره می‌شه، با تکیه بر اعتماد آلبوس به آسمون ملحق می‌شن. اما همچنان اثری از تیم رقیب نه بر روی زمین و نه در آسمون نمی‌بینن. آستریکس برای بار آخر شانسش رو امتحان می‌کنه و رو به داوران می‌پرسه:
- تیم رقیب قرار نیست بیاد؟

لرد با خشم به معنای توقف در روند بازی در سوتش می‌دمه و با چهره‌ای عصبانی به سمت آستریکس میاد.
- 50 امتیاز به نفع تیم اسم نداره به خاطر تلاش بر غیر عادی جلوه دادن اوضاع توسط تیم شما. این چه نقشه‌ایه که کشیدین؟ این که شما کورین یا چیزی مصرف کردین که دنیای عادی براتون دگرگون شده مگه تقصیر ماست؟ صدای تماشاچیا و گزارشگرو نمی‌شنوین؟

چهره‌ی خشمگین لرد ناگهان به تغییر پیدا می‌کنه و صدای گزارشگر هم به همون ناگهانی در ورزشگاه طنین‌انداز می‌شه.
- تیم اسم نداره که از این‌چنین نادیده گرفته شدنشون توسط تیم برتوانا شاکی هستن، با گرفتن 50 امتیاز از طرف داور، حالا چهره‌های ناراضیشون به بشاش تبدیل می‌شه. حقا که تصمیمات پدرخونده‌م برای کنترل اوضاع عالیه.

هری پاتر که در نقش گزارشگر ظاهر شده بود، ضمن گفتن این حرف چشمکی به سیریوس می‌زنه که هرچند دیدنش از اون فاصله ممکن نبود، اما سیریوس با ارتباطی قلبی می‌فهمدش و چشمک بَکی تحویل پسرخونده‌ش می‌ده. لرد با دیدن لاس‌هایی که هری و سیریوس با هم می‌زدن، تیم برتوانا رو به فراموشی می‌سپاره.
- این ایده‌ی بکر ناگهانی ما بود نه سیریوس، ابله. این پاتر همیشه دستاوردای دیگرانو به نام خودش ثبت می‌کنه.

لرد دوباره در سوتش می‌دمه و بازیکنان گیج برتوانا با دستپاچگی کوافل رو می‌قاپن.
- داداشی چطوری قراره خودمون با خودمون مسابقه بدیم؟

این حرفی بود که به مذاق سایر بازیکنان تیم برتوانا خوش میاد. چرا باید نگرانِ نبودنِ تیم رقیب می‌بودن؟ اگه قرار بود همه وانمود کنن تیم اسم نداره تو زمین بازی حضور داره و مسابقه می‌ده در حالی که حقیقت نداره، به نفعشون نبود؟ یه زمین باز بدون بازیکنانی مزاحم که همه چیو براشون راحت می‌کرد. یه مسابقه‌ی بی‌دردسر!

پس دست از غر زدن برمی‌دارن و بالاخره حقیقتی که قرار بود به خوردشون داده بشه رو خودشون دو لپی قورت می‌دن.
- اوه راست می‌گین. الان دیدمشون. فکر کنم اثر چیزها پرید.

لرد و سیریوس که انتظار رخ دادن چنین اتفاقی رو نداشتن با تردید می‌پرسن:
- مطمئنین؟ یعنی یهویی متحول شدین و دیگه قرار نیست مغز ما رو با خزعبلاتتون بخورین؟
- البته که دیگه قرار نیست! اوه برم که کوافل افتاده دست کتری.

آستریکس کوافلی که آلبوس به سمتش پاس داده بود و مثلا از کتری کش رفته بود رو می‌گیره. بعدش با خیال آسوده، انگار که در حال سفری شگفت‌انگیز با جاروئه و نه یک مسابقه‌ی حرفه‌ای کوییدیچ، به سمت دروازه‌ی تیم اسم نداره اوج می‌گیره.

- آستریکس کوافل به دست به دروازه حریف نزدیک شده. دو مهاجم تیم اسم نداره یعنی گاز پیکنیکی و کتری به طرز خطرناکی بهش نزدیک شدن و الانه که با آب جوشی پذیرایی بشه.

آستریکس با شنیدن این حرف وحشت می‌کنه. اگه داورا راست می‌گفتن و مشکل از چشمای اعضای تیم برتوانا بود چی؟ بالاخره هرچی که بود به ریسکش نمی‌ارزید که دچار سوختگی بشه! پس کوافلو بی‌دقت به سمت دیگه‌ای پاس می‌ده تا خودش بتونه از آب جوشی که نمی‌دید ولی هری می‌گفت که وجود داره، جاخالی بده. کوافل در میونه‌ی راه، ناگهان مسیر مستقیمی رو به سمت دروازه برتوانا پیش می‌گیره.

- چی شد؟ کی داره اون کوافلو حرکت می‌ده؟

پاسخ آستریکس ناخودآگاه با گزارشگریِ دقیقِ پسر برگزیده داده می‌شه.
- اسنیپ سیاه سر می‌رسه و نمی‌ذاره کوافل به بلابی ژله‌ای برسه و حالا مستقیما به سمت دروازه برتوانا می‌ره. مهاجمان تیم برتوانا جا خوردن و نمی‌دونن چطوری باید اسنیپ سیاه رو مهار کنن. آریانا با دیدن آشفتگی خط هجومی تیمش، دست به کار می‌شه و بلاجری رو محکم به سمت اسنیپ سیاه شلیک می‌کنه. آخ... وای... داره خونریزی می‌کنه! منو بگو فکر می‌کردم فقط بابام نژاد پرسته که اسنیپ سیاه رو بولی می‌کنه و مامانم که حاضر نشد با اسنیپ چون سیاهه ازدواج کنه. نگو خاندان دامبلدور هم آره.

سیریوس با شنیدن این حرف در سوتش می‌دمه و برای کنترل اوضاع جلو می‌ره.
- وای چه خونریزی شدیدی. دختر، داداشیت قوانین کوییدیچ رو بهت توضیح نداده که نباید اینطوری ملتو هدف بگیری؟
- شایدم که قوانینو توضیح داده اما خانوادگی نژادپرستن. اگه اسنیپ سفید بود هم با همین شدت می‌زدیش؟

آریانا با شنیدن این حرفا می‌زنه زیر گریه و آلبوس سریعا خودشو به اونا می‌رسونه تا کنترل اوضاع رو به دست بگیره.
- آقایون داور، من بعنوان رئیس فدراسیون کویی...
- رئیس کیلو چنده؟ باز محتوای قراردادمون رو فراموش کردی پیرمرد؟ نوشته تو هر بازی‌ای که یکی از رئسا بازیکن تیم شرکت‌کننده باشن، تمام حق و حقوق ریاستشون ازشون سلب می‌شه و به داورا واگذار می‌شه تا مبادا به نفع تیم خودشون کاری انجام بدن که خب... این می‌شه چی سیریوس؟
- تمام بازیا به جز دو تا ما رئیسیم.
- همین که همکارم فرمودن. حالام یه پنالتی نوش جان تیم اسم نداره.

قبل از این که بازیکنان تیم برتوانا بخوان اعتراضی بکنن، صدای سوت داور به هوا بلند می‌شه و در یک چشم به هم زدن کوافل پرتاب می‌شه. قبل از این که از سرنوشت کوافل پرتابی بگم، بذارین براتون از آقای تال بگم. اون خیلی دراز بود. شاید شما فکر کنین آدم دراز فقط قدش درازه، اما اگه یکم دقت به خرج بدین می‌بینین کلا همه‌جاش درازه! بنابراین هیبرنیوس حتی نیازی به تکون دادن به خودش نداشت تا جلوی کوافل رو بگیره و کوافل مستقیما به دستیش که به سمت کوافل دراز شده بود برخورد می‌کنه و مهار می‌شه.

- کوافل دوباره به دست تیم برتوانا افتاده و چنان با سرعت توپ بینشون جا به جا می‌شه که حتی نمی‌تونم بگم کی به کیه! این‌بار تیم اسم نداره هست که تکاپوهاشون برای بازپس‌گیری کوافل بی‌نتیجه مونده و گـــــــل! اولین گل رسمی بازی رو کاپیتان آستریکس به ثمر می‌رسونه. نتیجه 50 به 10 به نفع تیم اسم نداره!

بازیکنان برتوانا فرصتی برای شادی پیدا نمی‌کنن، چون کوافل در اقدام بعدی، معلق در هوا به سویی پاس داده می‌شه و بدون صاحبی که توسط اعضای تیم برتوانا قابل دیدن باشه، دوباره به دیگری پاس داده می‌شه و به دروازه تیمشون نزدیک می‌شه. اما این‌بار نوبت اعضای تیم برتوانا بود که کوافل‌ربایی کنن.

- مهاجمان تیم برتوانا دیوار دفاعی جلوی کوافل می‌سازن و اسنیپ سیاه برای این که باهاشون برخورد نکنه، کوافل رو به گاز پیکنیکی پاس می‌ده. اما پاسش به مقصد نمی‌رسه و وسط راه لو می‌ره. حالا آلبوس توپ رو داره. کتری برای گرفتن کوافل بهش نزدیک می‌شه اما آلبوس بلافاصله به آستریکس پاس می‌ده، جایی که پیکنیک گازی انتظارشو می‌کشه. اما پیکنیک موفق نمی‌شه و آستریکس به محض دریافت کوافل برای زدن گل دوم می‌ره و... اوه گل نمی‌شه.

صدای خنده‌ای پشت میکروفون بلند می‌شه.
- ها ها ها. باورم نمی‌شه آستریکس کوافلو دقیقا جایی پرت کرد که دروازه‌بان اسم نداره یعنی بم وایساده بود. کوری حقیقتا که بد دردیه.

آستریکس اعتراض‌کنان با هر دو دست به دروازه‌ی خالی اشاره می‌کنه.
- بابا این که خالیه! قرار بود کوییدیچمون بدون حضور تیم رقیب ایزی پیزی بشه نه سخت‌تر که! اینا دارن تقلب می‌کـ...
- چیزی گفتی؟

از منظر آستریکس صحنه به این شکل بود که با وجود این که دقایقی بود زیر آفتاب سوزان مشغول کوییدیچ بازی کردن بود، اما حالا سایه‌ای بالای سرش شکل گرفته بود و هم‌چون چتر، راه نور رو سد کرده بود. در حالت عادی قاعدتا از این بخت خوبی که بهش رو آورده بود استقبال می‌کنه تا خودشو خنک کنه. اما در این شرایط سوزان می‌دونست که این اتفاق بیشتر شبیه سرنوشت شومه تا بخت خوب. بنابراین آستریکس نگاهی به بالا می‌ندازه و لرد خشمگین رو می‌بینه که چشماش سرخ‌تر از همیشه بود.

- به پیژامه‌ی مرلین که کازینوشو زدن منظور خاصی نداشتم.

لرد حرفی نمی‌زنه. به جاش دو انگشتش رو بالا می‌بره و هرکدوم رو جلوی یکی از چشماش قرار می‌ده، بعد همونو تهدیدکنان به سمت آستریکس می‌بره که یعنی حواسم بهت هست. بعد تکونی به جاروش می‌ده و به دوردست‌ها می‌ره.

آلبوس با کوافل توی دستش در ارتفاعی زیاد به سمت دروازه‌ی تیم اسم نداره می‌ره. هیچ بازیکنی جلوش نیست و انگار کل نیمه‌ی زمین در اختیارشه. در یک لحظه، بادی خنک که انتظارشو نداشت و خلاف جهت وزش معمول بود، جاروشو یه تکون کوچولو می‌ده.

چی بود؟ نمی‌دونه!

آلبوس اینقد تو فکر فرو می‌ره و دچار ابهام می‌شه که آیا واقعا تیم اسم نداره نیست یا خودشون توهم زدن که ناخودآگاه دستش شل می‌شه و کوافل رها می‌شه. به هر حال پیریه و ضعف بدن.

کوافل کمی پایین میاد و ناگهان معلق می‌مونه. بدون این که کسی از تیم برتوانا ببینه کی گرفتدش، تغییر جهت می‌ده و می‌ره سمت دروازه‌ی خودشون.

- وای... گاز پیکنیکی با چرخشی عجیب کوافل رو قاپید! کسی فکرشو می‌کرد یه گاز پیکنیکی بتونه اینقد چابک باشه؟ اصلا از کجا اینقد سریع خودشو رسوند؟ کسی دید؟

تماشاچیا با شنیدن حرفای هری به وجد میان و آره آره‌ای سر می‌دن. اما با از دست رفتن کوافل و افتادنش به دست تیم بازیکنان برتوانا، صدای "هو هو هو" کردنی بلند می‌شه و شعارهاشون ورزشگاهو به لرزه در میاره.
- این تیم که اسم نداره، اما لباسای شیک که داره!

نه نویسنده و نه خواننده و نه هیچ‌کس نمی‌فهمه سود این شعار برای تیم اسم نداره چیه، اما باعث که می‌شه گفتگویی مشکوک بین بازیکنان تیم برتوانا شکل بگیره! و این دقیقا همون چیزی بود که نویسنده می‌خواست.

- به نظرتون به طرز عجیبی تعداد تماشاچیای ما کم و تعداد تماشاچیای اسم نداره زیاد نیست؟ خیر سرمون میزبانیم!
- بگو چی امروز عادیه که این دومیش باشه.

لرد و سیریوس که متوجه جیک تو پیک شدن بازیکنای برتوانا می‌شن، دوباره تو سوتشون می‌دمن تا به جریان افتادن بازی رو به اطلاعشون برسونن. اما هری پاتر پسری نبود که بذاره لرد یا حتی سیریوس گوی سبقت رو ازش برباین. باید برگزیده می‌موند و اون می‌بود که این بازی شگفت‌انگیز رو به پایان می‌رسوند. پس دست به کار می‌شه!
- اسنیچ! به طرز عجیبی داره به سمت خاصی کشیده می‌شه انگار که...

هری کمی وانمود می‌کنه که مثلا داره فکر می‌کنه و در نهایت تکمیل می‌کنه:
- انگار که سیاهچاله داره اونو به خودش جذب می‌کنه!

تیم برتوانا تا میاد به خودش بیاد و دندون مصنوعی رو پرت کنه تا اسنیچو گاز بگیره و خودشون برنده مسابقه بشن، اسنیچ که واقعا داشت به سویی کشیده می‌شد، ناگهان دیگه کشیده نمی‌شه و یهو ناپدید می‌شه!

- بـــــــلــــــه! سیاهچاله اسنیچ رو تو خودش می‌کشه و بازی 200 به 10 به نفع تیم اسم نداره به پایان می‌رسه. تبریک می‌گم و... بای!

و هری واقعا به همون سرعتی که بای گفته بود، دمشو می‌ذاره رو کولش و فرار می‌کنه. داوران مسابقه هم همین‌طور! دنبال چیز بیشتر نگردین. با پایان یافتن بازی همه می‌زنن به چاک و تیم برتوانای سردرگم می‌مونه و دامبلدور سردرگم‌تر از خودشون!
- من به همه‌تون اعتماد دارم.

فلش‌بک

- بدبخت شدیم لرد!

لرد در اون لحظه به جای تمرکز بر واژه‌ی "بدبخت شدیم"، توجهش به موهای بلند، پریشون و پرپشت سیریوس جلب می‌شه. چیه؟ فکر کردین حسودیش می‌شه یا نقشه‌های شوم می‌کشه که موهاشو کش بره و رو سر خودش بکاره؟ نخیرم. به جاش با خودش می‌گه بدا به حال سیریوس که نمی‌تونه مثل خودش ویتامینِ مفیدِ دِ رو با پس کله‌ش برای وجود پر برکتش جذب کنه.

همه اینا رو گفتم که بگم لرد هم داشت از اصل ماجرا دور می‌شد پس نویسنده به صورت زوری این‌بار لردو وادار می‌کنه تکونی به سرش بده تا این افکار جاشونو به موقعیتی که نیاز به توجه داشت بدن.
- امیدواریم حرفت ارزش بر هم خوردن قرینگی درخشش پس کله‌مون رو داشته باشه.
- تیم اسم نداره پیام داده که تیمشون دچار چنان سرنوشت شومی شده که نمی‌تونن تو این مسابقه شرکت کنن!
- چــــــــــــــــــی گفتـــــــــــــی؟

تمام پرندگان و چرندگانی که در نزدیکی ساختمون داوران سرگرم پریدن و چریدن بودن، به سرعت پراکنده شده و محل رو ترک می‌کنن طوری که تا کیلومترها هیچ جنبنده‌ای در اطراف ساختمون دیده نمی‌شه.

- ما قبول نکردیم داور بشیم که بازی اولمون کنسل بشه‌ها.
- آره اینطوری می‌گن لرد حتی تو داوری هم سرنوشت شومی داشت.

گوش‌های لرد با شنیدن این حرف تیز می‌شه و لب‌هاش به سرعت تصمیم‌گیری جدید مغز رو اعلام می‌کنه.
- ما نمی‌ذاریم در تاریخ این‌گونه از ما یاد بشه. بازی برگزار می‌شه و حالا که اینطوره تیم اسم نداره هم می‌بره!
- خرابکاری از سمت تیم اسم نداره‌ست نه برتواناها. اگه قراره نیومدنشون رو ماست‌مالی کنی فکر نمی‌کنی حداقل بهتره که برتوانا ببره؟
- نه!
- چرا؟
- چون همه فکر می‌کنن حالا که اینطوره برتوانا باید ببره ولی چون پیشگویی کردن ممنوعه اما سرنوشت شوم اصله، پس خلاف تصورات جلو می‌ریم و تیم برتوانا رو دچار سرنوشتی شوم می‌کنیم.
- فکر کنم شکلکت اشتباهی شد لرد.
- نشد! ... نه چیزه، شد.

سیریوس تصمیم می‌گیره خیلی راجع به این که کی می‌بره و کی می‌بازه بحث نکنه و نکته مهم‌تری که قبلش وجود داشت رو پیش بکشه.
- دقیقا چطوری می‌خوای بازیو بدون حضور یه تیم برگزار کنی؟
- اونا چیزی رو می‌بینن که ما بهشون خواهیم گفت و اگه هم نمی‌بینن مشکل از خودشونه! یه پاترونوس برای پسرخونده‌ت و فداییانش بفرست بلکه یه جا به درد بخوره. قراره برای تیم اسم نداره طرفدار به هم بزنیم که با جادو بازی رو کنترل کنن.

پایان فلش‌بک

و شد آن چه شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!) (تیم برتوانا)
ارسال شده در: جمعه 10 مرداد 1404 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


نمکا کو؟!


برتوانا

VS

اسم نداره


~سرنوشت شوم~

پست دوم


نقشِ جهان، ورزشگاهِ بدی نبود. به حرف صاحبش گوش می‌کرد و بدخلقی هم نمی‌کرد! برای همین، به محض این‌ که بحث از انتقال و شام و رستوران افتاد، به سرعت چمدونشو جمع کرد و حتی صندلی‌هاشو تا زد که ناگهان توی حمل و نقل، آسیب نبینن. اما نمی‌شد که به همین راحتی، اون چیزی که بقیه می‌خوان رو انجام بده! پس شیطنتش کجا بود؟ پس عشق و حالش چی می‌شد؟ اگه می‌خواست همینطوری خودشو با برتوانا به یه رستوران شیک و مجلسی انتقال بده، دیگه اصلا عشق و حالی شکل نمی‌گرفت! مثل این بود که غذایی رو بدونِ چاشنی و نمک، سرو کرده باشن یا اینکه مثلِ ورزشگاه ماگلی عمل کرده باشه. البته شک داشت که ورزشگاه‌های ماگلی بتونن جا‌به‌جا بشن یا نه، اما به هر حال به عنوان ″نقش جهان″، باید حتی با باقی ورزشگاه‌های جادویی هم متفاوت عمل می‌کرد. برای همین چمدوناشو زمین گذاشت و دوباره نشست تا فکر کنه.

گزینه‌های زیادی برای شیطنت وجود داشت. می‌تونست غذاهای رستوران رو شور‌ یا بی‌نمک کنه، یا به یه رستورانِ تسخیر شده وسطِ کویر و بیابون نقل مکان کنه. یا حتی کاری کنه که توی رستوران بارون بباره و غذاها خراب بشه، اما هیچ کدومشون به اندازه کافی خوب نبودن. برای نقش جهان عیب داشت که بخواد همچین استراتژی‌های کوچه بازاری و بچگانه‌ای رو پیاده کنه! اما چی می‌شد اگه به طور کل، مبحث شام رو رعایت نمی‌کرد؟ چی می‌شد اگه مکان رو از رستوران، به یه جای دیگه تغییر می‌داد؟ مثلا به طور خیلی اتفاقی و شانسی، شام رو شوم می‌شنید و به جای رستوران، همشون رو به یه مکان شوم منتقل می‌کرد! گزینه‌ های قبلی هیجان کافی رو برای اون عشق و حال نداشتن، اما اینکه تعجب رو توی صورتِ اعضای یه ورزشگاه ببینه در حالی که به یه مکان شوم و عجیب منتقل شدن و دیگه نمی‌تونن شام مجللشون رو داشته باشن، همون عشق و حالی بود که نقش جهان به دنبالش می‌گشت.

قطعا هرکسی هم جای نقش جهان بود، همین گزینه رو انتخاب می‌کرد! اونوقت به راحتی می‌تونست هرجا که می‌خواد نقل مکان کنه و هیچ‌کس هم نمی‌تونست چیزی بهش بگه. چون تصمیم گرفته بود خیلی اتفاقی، شام رو ″شوم″ بشنوه. اما حقیقت چیز دیگه‌ای بود. معلومه که کاملا اتفاقی نبود. اصلا اگه اتفاقی باشه عجیبه! یعنی نقش جهان با اون ابهت و شکوهش، گوشاش ضعیف شده باشه؟ اونم انقد ضعیف که شام رو شوم بشنوه؟ چنین چیزی امکان نداره... مگه اینکه خودش دلش بخواد گوشاش مشکل داشته باشن. اما خب، ما که نمی‌تونیم بگیم نقش جهان داشته بهانه تراشی می‌کرده. هیچ‌کس نمی‌تونه با نقش جهان اینطوری رفتار کنه! فرض کنین، فقط فرض کنین به عنوان یه جادوگر یا ساحره که در بلند قدترین حالتِ ممکن می‌شه آقای تال، بخواد جلوی ورزشگاهی که حداقل بیست متر ارتفاع داره بایسته و بگه تو داری بهانه تراشی می‌کنی! چنین چیزی امکان نداره.

و اینگونه شد که ورزشگاه به همراهِ همه‌ی اعضای برتوانا، به قبرستون تلپورت کردن. البته نمی‌شه این موضوع رو نادیده گرفت که هیچ‌کدوم از اعضا، تا قبل از اینکه خودشونو توی یه قبرستونِ شوم و متروکه پیدا کنن، خبر نداشتن که ورزشگاهشون تصمیم گرفته شام رو شوم بشنوه. و بله، قطعا تنها گزینه برای یه مکانِ شوم که از قضا می‌تونه یه سرنوشت شوم هم در بر داشته باشه و به اندازه کافی هم عشق و حال داره، یه قبرستونه!

- آخه... آخه قبرستون؟ چجوری می‌شه رستوران رو با قبرستون اشتباه گرفت؟
- خیلی هم بد نیستا. آستریکس طی این یک هفته همش داشت داستان ارواح رو تعریف می‌کرد برامون. اما هنوز یه دونه روح واقعی هم نشونمون نداده. مگه نه آستریکس؟
- درسته! اگه شانس بیاریم و اینجا قبرستونِ ماگلا نباشه، شاید بتونیم یکی دوتا روحِ خبیث هم پیدا کنیم.

آریانا، آقای تال و آستریکس اولین افرادی بودن که از رختکن بیرون اومده و جلوی قبرایی ایستاده بودن که توی تاریکی، به شدت دلهره‌آور و ترسناک به نظر می‌اومدن. هرچند که آقای تال همچنان لبخندِ گشادش رو حفظ کرده و آستریکس هم به لطف ماسکش تونسته بود هیجانش رو پنهان کنه، اما آریانا می‌ترسید. نه اینکه بترسه ها، اما خب می‌دونست که قطعا ارواح قرار نیست مثل داداشیش بهش شکلات لیمویی بدن!

- دیدی؟ شام امشبمونم از غیب جور شد. هم خاصه هم خوشمزه! از الان بگم که من به ارواحی که کمتر از صد سال از مرگشون گذشته باشه راضی نمی‌شما.
- صد ساله؟ توقعت رو ببر بالا! به قیافه‌ی قبرستون می‌خوره ارواح دو هزار ساله هم داشته باشه حتی.
- صبر کنین ببینم. شما دوتا چرا اینطوری شدین؟ عمو تال؟ من از ارواح می‌ترسم... تو رو... مرلین بیاین برگردیم.
- ترس نداره که عزیزم. ارواح باید از ما بترسن.
- نه! نمی‌خوام. اصلا داداشی کجاست؟ داداشی... داداشی؟

آلبوس درحالی که قاشق و چنگالِ مخصوص خودشو از چمدونش‌ درآورده بود، با صدای دادِ آریانا، به همراه دندون مصنوعی از رختکن بیرون اومد.

- چی شده لیمویی؟ غذا رو دارن سرو می‌کنن؟ دندون مصنوعی یکی از دندونای عقلشو گم کرده بود، منم نمی‌تونستم چنگالمو پیدا کنـ... صبر کنین ببینم. اینجا که رستوران نیست.
- آره دیگه! اینجا قبرستونه.
- خب این‌که گریه نداره لیموییِ داداشی. همه ممکنه اشتباه کنن! نقش جهان هم حتما یه کوچولو توی جا‌به‌جایی اشتباه کرده. الان بهش می‌گم ما رو برگردونه به یه رستوران. نقش جهان؟ عزیزم؟
-
- نقش جهان؟

نقش جهان صدای آلبوس رو می‌شنید. خیلی هم خوب می‌شنید! اما حالا دیگه هیچ دلیلی نداشت که بخواد جوابشو بده... درسته که پا نداشت که بخواد بکنه توی یه کفش، اما هر دو تا پایه‌هاشو کرده بود توی یه قبر و می‌خواست همون جا بمونه!

- انگار دلش نمی‌خواد برگرده.
- داداشی!
- چاره‌ای نیست لیمویی... برید زیر انداز رو بیارید، همینجا شاممون رو می‌خوریم.
- پس همون ارواح رو می‌خوریم؟
- نه، معلومه که نه! املت می‌زنیم.

درسته که مواد غذایی‌شون تکمیل نبود و قبرستون هم جای خوبی برای اتراق نبود، اما هیچ چیز نمی‌تونست اونا رو از املت قبل از مسابقه‌شون منصرف کنه. البته اگر علاقه‌ی آستریکس و آقای تال رو نسبت به خوردن مرده‌نا، و بی‌ارزشی املت در کنار باقی غذاهای مجلل رو نادیده بگیریم! اما خب، نمی‌شه توقعی به جز املت از یه بچه، یه پیرمرد، یه خون آشام و یه دلقک داشت! چه برسه به ژله و باقی اعضا! هرچند که ژله به اصرار، خودش رو توی سفره‌ی غذا جا کرده بود تا همه دور هم یه لقمه ازش بزنن و سوسک هم داخلِ طبقه های ژله جا خوش کرده بود و تا جایی که شکمش در توان داشت، ژله‌ها رو با ولع قورت می‌داد. با این حال سوسک هیچ دانش و آگاهی موثقی در رابطه با طعم‌ها نداشت و ژله هم خبر نداشت که چه بدنه‌ی بدمزه‌ای داره!

- کسی دید ژله بعد از تمرینمون بره حموم؟ طعمِ عرق میده.
- جدی؟ این طرفش که طعمِ خاک میده. احتمالا اشتباهی از زیر بغلش خوردی.
- اصلا کی بهتون گفت می‌تونین از ژله بخورین؟ ژله عضوی از تیم ماست! غذا که نیست. اون سوسکِ بالدار رو هم از توی ژله در بیارین تا تمومش نکرده‌.

آلبوس همزمان که داشت به نصیحتِ دیگران می‌پرداخت، قاشق و چنگالِ طرح جوجه‌ی خودش رو پنهانی توی ژله فرو کرده بود. به هرحال باید یه جوری کنجکاویش راجع به طعمِ ژله رو رفع می‌کرد!

- همتون اشتباه می‌کنید. طعمِ استامینوفن ماگلی میده.

با شنیدنِ این جمله، همگی با هم به خنده افتادن و در آخر حتی فراموش کردن که درحال حاضر توی قبرستون شوم نشستن و ممکنه هر لحظه یه اتفاق شومی بیفته. نمی‌شد برتوانا رو دست کم گرفت! اونها همه‌شون دست به دست هم داده بودن تا حتی توی فضای شوم و دلهره‌آورِ قبرستون هم بتونن از کنار هم بودن، و به خصوص از املت لذت ببرن. حالا چه سوسکی که هنوز توی ژله وول می‌خورد، چه دندون مصنوعی که سعی می‌کرد سوسک رو از ژله در بیاره، چه آریانا که با ترس توی بغل آقای تال جمع شده بود و چه حتی آلبوس که قاشق و چنگالِ جوجه‌ایش رو به رخِ آستریکس می‌کشید.

***

روز بعد، روزِ مسابقه.

شبِ قبل، برای برتوانا شبِ راحتی نبود. اونها برای اینکه توی قبرستونِ شوم در امان بمونن، تمام مدت رو جلوی آتیش و کنار هم خوابیده بودن. و این یعنی باید صدای خروپف‌های آلبوس، و ترشحاتِ ژله‌ایِ بلابی رو که به همه جای بدنشون می‌پاچید، تحمل کنن. و البته باقی اعضا هم وضعیت خوشایندی نداشتن. آریانا که بخاطرِ کابوس هاش هر یک ساعت یکبار بیدار می‌شد و داد می‌زد، و میمونِ دست‌ آموزِ آقای تال که کل طول شب دورشون می‌چرخید و صدا درمی‌آورد... و در آخر دندون مصنوعی که با هر خروپف، باز و بسته می‌شد و صدای خرچ خرچش، کل قبرستون رو دربرمی‌گرفت.

عادی بود که خواب بمونن و یادشون نمونه که امروز، روزِ مسابقه‌س. تنها کسی که خواب نمونده بود، آستریکس بود که کل شب توی تابوتِ گرم و نرمش دراز کشیده بود و هیچی از سر و صدای اطراف نفهمیده بود! اما آستریکس کل صبح رو مشغول ضد آفتاب زدن بود و اصلا نمی‌دونست که باید بقیه رو بیدار کنه، یا اینکه باید نقش جهان رو راضی کنه تا به جای قبلیش برگرده. برای همین، وقتی که فقط یک ساعت تا مسابقه مونده بود و بی‌خبر از وضعیتِ باقی اعضا، اومد تا استراتژی مسابقه رو باهاشون دوره کنه، فهمید که همه‌شون خوابن. حتی نقش جهان هم خواب بود... به راحتی می‌شد از پایه‌هاش که توی قبر شل شده و بیرون زدن، اینو متوجه شد. اما آستریکس به این آسونی ها مضطرب نمی‌شد! پس اصلا جیغ و داد نکرد و در آرامش تمام، شروع به کوبیدن تابوتش به یکی از قبرا کرد که با یک تیر دو نشون زده باشه و هم نقش جهان رو بیدار کنه، هم باقی اعضا رو.

- ارواح! ارواح بهمون حمله کردن. داداشی کجایی!

آریانا که با جیغ و گریه بیدار شده بود، به سرعت سمت آلبوس دوید و زیر رداش قایم شد. باقی اعضا هم دستِ کمی از آریانا نداشتن، با این حال از همه بدتر نقش جهانی بود که خودش تصمیم گرفته بود شام رو شوم بشنوه و به قبرستون منتقل بشه، اما با فکرِ این‌ که ممکنه توسط ارواح مورد حمله قرار گرفته باشه، از همه بیشتر ترسیده بود. پایه‌هاشو کاملا از قبر بیرون آورده بود و مثل بید، می‌لرزید.

- بفرما آستریکس! نقش جهانم ترسوندی. نگاه کن بچه رو چجوری داره می‌لرزه... مسئولیتشو قبول می‌کنی؟ اگه دچار ضربه روحی و روانی بشه چی؟
- تقصیر من چیه که فقط یه ساعت تا مسابقه مونده و همه‌تون خوابین؟ باید یه جوری بیدارتون می‌کردم یا نه!
- مگه فقط یه ساعت تا مسابقه مونده...؟
- بله! الان دیگه از یک ساعت هم کمتر مونده.

با جمله‌ی آخرِ آستریکس، ترس و لرز همه به جز نقش جهان، متوقف شد و همگی با چهره‌هایی جدی، به همدیگه خیره شدن. حالا باید با بیشترین سرعت ممکن آماده می‌شدن... اما این تنها و مهم‌ترین کاری نبود که باید انجام می‌دادن،‌ بلکه باید نقش جهان رو هم به همون مکان اولیه برمی‌گردوندن. برای همین با بیشترین سرعت ممکن، و با استفاده از ورد و جادو آماده شدن و جلوی نقش جهان صف بستن.

- نقش جهان؟ عزیزدلم؟ ما رو برنمی‌گردونی پس؟
- راست می‌گه... ما رو برگردون، قول میدم خودم مسئولیتِ آسیبِ روحی‌ت رو قبول کنم. می‌برمت پیشِ بهترین جراپیست ممکن. خوبه؟
-
- نقش جهان...؟ حرف نمی‌زنی با ما؟

فایده‌ای نداشت. درسته که نقش جهان ترسیده بود و دیگه قبرستون هم براش عشق و حالی نداشت اما حاضر نبود که مقابلِ این همه آدم تسلیم بشه و به این آسونی، فقط برگرده! پس دوباره پایه‌هاشو توی یه قبر کرد و با ثبات، مقابل چشم همه‌ی اعضا ایستاد. انقدر با ثبات که هیچ‌کس بحث نکرد. حتی یه کلمه هم بین اعضا رد و بدل نشد که بخوان با همدیگه به توافق برسن که مسابقه باید توی همون قبرستون برگزار بشه! چون همین الانشم اینو فهمیده بودن. پس دوباره سر کارشون برگشتن و یک ساعت باقی مونده رو سرگرم آماده سازیِ ورزشگاه شدن. هرکسی مشغول کاری بود. از آستریکس بگیر که یکی یکی قبرا رو از زمین می‌کَند تا زمینِ بازی صاف بشه، بدون این که یادش باشه که با جارو پرواز می‌کنن و هیچ کس قرار نیست از زمین استفاده کنه، تا آریانا که به سختی مشغولِ راضی کردنِ سوسک بالدار شده بود تا دمپاییش رو روی سر و کله‌ی فلورا نکوبه.

و اوضاع به همین منوال گذشت... و انقدر سریع گذشت که وقتی همه‌شون جارو به دست مقابلِ اعضای تیم مقابل ایستاده بودن، حتی باورشون نمی‌شد که یک ساعت قبلی رو چطور سر کردن. اعضای برتوانا سعی می‌کردن خونسردی خودشونو حفظ کنن و اینکه ورزشگاه تبدیل به قبرستون شده رو، یه موضوعِ عادی جلوه بدن. اما به این سادگی ها هم نبود! به خصوص وقتی که گزارشگر هم تمام تمرکزش رو روی همین مورد گذاشته بود.

- و حالا ورزشگاهی رو داریم که به طرز عجیبی وسط قبرستون واقع شده! فکر می‌کنید دلیلش چی باشه؟ چرا نقش جهان سر جای قبلیش نیست؟ آیا نقش جهان مورد آزار خونگی قرار می‌گیره و به این روش می‌خواد چیزی رو به ما بفهمونه؟ شما چی فکر می‌کنین گزارشگر شماره دو؟
- کاملا باهاتون موافقم. به نظرم نقش جهان می‌خواد بگه که اگر اوضاع همینطوری ادامه پیدا کنه، فردا پس فردا خودشه که توی یکی از این قبرا دراز کشیده.
- بله و به طرز عجیبی تیمِ برتوانا داره حرفای ما رو نادیده می‌گیره... و چه ترکیبی هم چیدن! با در نظر گرفتن آقای تال به عنوان دروازه بان، بعیده که اسم نداره ها بتونن بهشون گل بزنن.
- درسته ولی قطعا اسم نداره هم نقشه‌هایی دارن... با ما همراه باشین تا با همدیگه رقم خوردن یه مسابقه‌ی هیجان انگیز دیگه رو شاهد باشیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!) (تیم برتوانا)
ارسال شده در: جمعه 10 مرداد 1404 23:09
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


همه‌چی شور شد!


برتوانا

VS

اسم نداره


~سرنوشت شوم~

پست سوم



اوضاع به شدت وخیم بود. "شامی" که نقش جهان به صورت عمدی "شوم" شنیده بود حالا متاسفانه واقعا شوم شده بود. درسته که نقش جهان یه‌ ذره بی‌خیال شده بود و از اذیت کردن تیم برتوانا دست برداشته بود، اما هنوز راضی نشده بود و دوست داشت ببینه که تیم برتوانا زیر آتش خشم نقش جهان بسوزه و خاکستر بشه و پودر بشه و نقش جهان هم درحالی‌که داره پودر برتوانا رو فوت می‌کنه و باهاش صابون درست می‌کنه، بستنی خودش رو لیس بزنه.

شاید با خودتون فکر کنید که خب مگه نقش جهان بی‌خیال نشده بود؟ پس منتظر چه سوختگی‌ای بود که به جون برتوانا می‌افتاد و با هیچ پماد سوختگی‌ای یا پماد آلفایی یا پماد ضد التهابی و قرص مسکنی و ژلوفن و بروفن و فن پیج‌های جلزار و هیچ‌جور فن دیگه‌ای حل نمی‌شد؟ خب فکر نکنید! اصولا فکر زیادی کردن هیچی رو حل نمی‌کنه. مخصوصا توی این گرما که حلیم نه با نمک می‌چسبه، نه با شکر. البته در حالت عادی هم با قیمه نمی‌چسبه ولی خب...

خب پس با خودتون می‌گید توی این هوا چی می‌چسبه؟ حتما دارین با خودتون می‌گین چسب؟ چسب که همیشه می‌چسبه. چقد شما ساده‌این! مشخصه که خیلی راحت با یه شکلات می‌شه سرتون گولز مالید. ها؟ به شما چه که این شکلات توی دست من چیکار می‌کنه و اونا چی‌ان که روی سرمن؟ ماجرا رو گوش کنید وگرنه قهر می‌کنم می‌رما! گفته باشما...

الخلاصه... می‌دونم القصه‌ست! من نویسنده‌م می‌گم الخلاصه! درود بر روح پاک پدر محترم طرح کننده قوانین نویسندگی ولی من می‌خوام خودم بنویسم. حتی به غلط! کی تعیین می‌کنه درست و غلط چیه آقا؟ چرا گیر می‌دی که صدام تو دماغی شده؟ نه آقا! من اون بازیگره نیستم... من بسکتبالیسته‌م. بله! قد رو نگاه! هیکل مثل گلدون می‌مونه. چرا... چرا... تفریحی می‌زنم ولی خب اهل تفریح سنگین نیستم. بگذریم!

توی این هوا، خبردار شدن از نقشه‌های شوم نقش جهان برای شام برتوانا می‌چسبه فقط. نقش جهان هم تصمیم گرفته بود برای اینکه شام بچه‌ها رو شوم کنه، حتی شده شار شار عرق تمرین بچه‌ها رو بریزه توی املتشون و املتشون رو شور کنه و طی اقدامی انتحاری هم شامشون رو شوم می‌کرد و هم شارشون رو شور، باید این کار رو می‌کرد. بالاخره نقش جهان برای خودش نقش جهانی بود و درسته که برتوانا رو دوست داشت و باهاشون دوست بود، ولی ابهت خودش رو هم داشت و هر روز با نیم لیتر شوینده و تف، ابهت خودش رو برق می‌انداخت که یه وقت خط و خشی روش نیفته.

پس نقش جهان یکم رفت توی ذهنش و رسید به قسمت انباری خاطرات! توی قسمت انباری مقدار زیادی خامه توت فرنگی و گدازه نقش و نگارهای رنگ‌ و وارنگی از اینور و اونور جهان بود و نقش‌ جهان رفت میون خاطرات و از بین کشوهای به‌هم ریخته طوسی رنگ که منظم توی اتاقک خاطرات چیده شده بودن، یکی رو شانسی باز کرد. اون خاطره رفت به شبی تاریک و مخوف!

شبی که نقش جهان پالتوی خاکی خودش رو پوشیده بود و به پارک روی خیابون رفته بود که محل پاتوق ورزشگاه‌های اهل دل و اهل عمل بود. همینطور که دور و بر خودش رو نگاه می‌کرد که کسی نبینتش، دنبال ورزشگاه ساقی گشت تا چیژ مورد نظر رو از ورزشگاه ساقی بخره. ورزشگاه شلوغ پلوغ بود. هرکس یه گوشه برای خودش داشت مصرف می‌کرد و عقش و حال می‌کرد. چندتا از ورزشگاه‌ها اون‌ طرف‌تر یه آتیش روشن کرده بودن و از روش می‌پریدن. یکی از ورزشگاه‌ها لباس عروسی پوشیده بود و توی پارک می‌دوید و هر چند قدم یک‌ بار یه قر ریز به کمرش می‌داد.
- من تالار عروسی‌ام! 

نقش جهان نگاهش به بالای یه ساختمون افتاد که یه ورزشگاه لخت و برهنه روی پشت بومش وایستاده بود و از اون بالا با ترس به پایین نگاه می‌کرد.
- من... من آزادی‌ام! غار غار... 

ورزشگاه در حالی‌ که دست‌هاش رو مثل بال، موازی زمین باز کرده بود، از بالای ساختمون خودش رو پرت کرد. ورزشگاه به سرعت پایین اومد و اومد و اومد و...

پرژپ!

با زمین برخورد کرد و صدای رب داد. رب ورزشگاه پخش زمین بود که کارکنان شرکت رب جین چین اومدن و چون کارشون تولید رب مرغوب بود، ورزشگاه آزادی رو با کاردک از روی زمین جمع کردن و کردن توی گونی خودشون و درحالی‌که پشت سرشون یکی از کارکنان شرکت، زمین رو لیس می‌زد وسایلشون رو جمع کردن که راه بیفتن.
- لیسر! بیا بریم. کارمون تمومه... 

لیسر ناگهان دهنش رو باز کرد که زمین رو گاز بگیره و بتونه تمام رب‌های موجود در آسفالت زمین رو به دندوناش جذب کنه و هیچی از رب ورزشگاه نمونه و حقوقی که می‌بره می‌ذاره سر سفره‌ی زن و بچه‌ش یه لقمه نون حلال باشه.

- لیسر! گفتم بیا بریم... اون کار گازره! گازر امروز نیومده پس کار ما تمومه...

لیسر بدون توجه به حرف کارمند شرکت، با دندوناش به آسفالت حمله کرد و انگار صحنه آهسته شد. نقش جهان لیسر رو می‌دید که با دهن باز به سمت زمین حمله می‌کرد و کارمندی که ازش جلوتر حرکت می‌کرد با فریاد سعی می‌کرد که بهش بگه کار اون تمومه. مگس‌های دور لیسر و کارمند رو دید که درحال پرواز بودن. بعد برگشت و به پارک نگاه کرد و دید ورزشگاه‌های اهل عمل هم کند شده بودن و صحنه برای اون‌ها هم آهسته شده بود. همه‌ی ورزشگاه‌ها همین‌طور آهسته و کند داشتن حرکت می‌کردن و نقش‌ جهان با تعجب نگاهشون می‌کرد.

- داداش! ما همین‌جوریش اشلوموشن هشتیم. شما به ما کاری نداشده باش...

ناگهان حرکت همه‌ چیز عادی شد و فضا معمولی حرکت می‌کرد. نقش جهان برگشت و به جای لیسر نگاه کرد که چندتا خرده دندون ریخته بود و مشخص بود لیسر نتونسته بود از عهده کار گازر بر بیاد. نقش جهان دوباره روی کار خودش متمرکز شد. نباید حواسش پرت می‌شد وگرنه خودش و برتوانا بدبخت می‌شدن و همه‌ی طایفه و جد و آبادشون به ریش نداشته‌شون می‌خندیدن و به‌خاطر اینکه اصالت برتوانا و نقش جهان رو زیر سوال برده بودن، ازشون روی بر می‌گردوندن و حیف نون صداشون می‌کردن. حیف نون برای برتوانا و نقش جهان خیلی حرف بدی بود. نون حیف نبود. اصلا حیف نبود! اونا خیلی هم ناحیف نون بودن!

نقش جهان یقه پالتوی خودش رو بالا داد و چشم انداخت و ورزشگاه ساقی رو دید که با یه رکابی بسیار سفید و تمیز که برق می‌زد و یه شلوار ورزشی که سگ لیسش نمی‌زد و مشخص بود منشا شیوع ده دوازده‌ تا بیماری لاعلاجه یه گوشه پارک داشت چرت می‌زد. به سمت ورزشگاه ساقی راه افتاد و وقتی به ورزشگاه ساقی رسید صداش رو صاف کرد. ورزشگاه ساقی با صدای نفس بلندی از خواب پرید و صدای فریادش چندتا ورزشگاه اهل عملی که اون گوشه‌ها داشتن چرت می‌زدن رو از خواب بیدار کرد.
- خدمات پش اژ فروشم داریم!

نقش جهان که توی پالتوش خیلی مرموز به نظر می‌اومد، دستاش رو بیشتر توی جیب پالتوش فرو برد و با لب‌های که نوک بالاشون از شدت انزجار بالا اومده بودن به ورزشگاه ساقی نگاه کرد.
- چیژ می‌خوام! 
- ژون؟! 

نقش جهان که از این می‌ترسید که الان ورزشگاه‌های امنیتی می‌ریزن و ورزشگاه‌های اهل عمل رو می‌برن و نقش‌ جهان هم قاطیشون می‌ره، صداش رو به‌همراه سرش پایین آورد و به ورزشگاه ساقی نزدیک‌تر شد.
- چیژ می‌خوام! یه چیژی که حسابی خوب باشه!
- چیژ می‌خواشتی داداش؟ بیا خودم دارم. چیژ فرد اعلا...

ورزشگاه ساقی دستش رو توی جیبش کرد.
- بیا داداش! الان بهت می‌دم. چیژ فرد اعلا! حرفه‌ای! بژا پیداش کنم...

ورزشگاه ساقی به دنبال چیژ می‌گشت. دستش رو هی داخل جیبش می‌چرخوند و دنبال چیژ می‌گشت. دستش رو می‌چرخوند و می‌گشت. می‌چرخوند و می‌گشت. ناگهان وا رفت و شروع کرد به چرت زدن. نقش جهان از چرت زدن ورزشگاه ساقی خیلی عصبانی شد. ناگهان صحنه عوض شد و به یه رینگ کشتی تبدیل شد و نقش جهان که با دوبنده قرمز وایستاده بود، به ورزشگاه ساقی با دوبنده آبی نگاه کرد. صدای گزارشگر از چند متر اون‌ طرف‌تر اومد.
- آقا این یه رویاست که توی یه خاطره‌ست. چرا باید گزارشگر داشته باشه؟!

صدای یه پس گردنی بلند توی فضا پیچید.
- باشه چرا می‌زنی؟ کشتی‌گیر دوبنده قرمز وایساده و می‌خواد فن اشکل گربه رو اجرا کنه. چرا وایساده؟ چی؟ کشتی‌گیرا دارن دوبنده‌های خودشونو عوض می‌کنن؟!

نقش جهان از قرمز خوشش نمی‌اومد و وقتی دوبنده قرمز رو پوشیده بود، شبیه آلبالو و گیلاس و هلو و شلیل شده بود که ناگهان یه دست توی تصویر ظاهر شد و همه‌ی میوه‌ها رو ریخت کنار و یه نوشیدنی گذاشت در مرکز تصویر که روش نوشته بود "با طعم میوه‌های قرمز" و برند نوشیدنی هم سانسور شده بود که یه وقت تبلیغی از شرکت خاص نشه.

تصویر دوباره برگشت و حالا نقش جهان جلوی ورزشگاه ساقی ایستاده بود.

- کشتی‌گیر با دوبنده آبی جلوی کشتی‌گیر با دوبنده قرمز که داره چرت می‌زنه وایساده و می‌خواد تصمیم بگیره که چه فنی بزنه؟! مرحبا دلاور! خدا قوت پهلوان! شیر مادر و کیک پدر حلالت! چه دلاورمردانه داری تصمیم می‌گیری...

نقش جهان تصمیمش رو گرفت و به سمت ورزشگاه ساقی رفت. نقش جهان به دوبنده آبی خودش نگاه کرد که حالا به‌ خاطر تعرق زیاد به بدنش چسبیده بود و یه لحظه با خودش فکر کرد که من چرا انقد عرق کردم؟ نقش جهان نمی‌فهمید که وقتی که داشت فکر می‌کرد که چه تصمیمی بگیره فشار زیادی روش بود و عرق کرده بود. نقش جهان به سمت ورزشگاه ساقی رفت، ورزشگاه رو بلند کرد. دو سه دور چرخوندش. دید خیلی سبکه، پس دو سه دور دیگه هم چرخوندش و...

گومپ!

ورزشگاه ساقی رو کوبید زمین. ناگهان همه‌ چی ناپدید شد و دوباره به حالت عادی خودش برگشت و نقش جهان توی پالتو جلوی ورزشگاه ساقی ایستاده بود و منتظر بود که ورزشگاه ساقی از چرت بیدار بشه و چیژ رو براش پیدا کنه. نقش جهان خیلی کلافه شده بود و یادش افتاد که کلی کار داره و باید برگرده سر تمرین برتوانا. پس از ورزشگاه ساقی خواست عجله کنه.
- پیداش کردی؟ من کلی کار دارم...

ورزشگاه ساقی ناگهان از چرت پرید و دستش رو آورد بالا. توی دستش یه چیزی بود که مثل اینکه چیژ بود و دور چیژ ناشیانه پلاستیک پیچیده بودن. نقش جهان چیژ رو گرفت و به سمت خودش کشید.
- مطمئنه؟!

ورزشگاه ساقی چیژ رو به سمت خودش کشید.
- مطمئنه!

نقش جهان چیژ رو به سمت خودش کشید.
- خطری نداشته باشه‌ها! من فقط می‌خوام یکم توهم بزنن.

ورزشگاه ساقی چیژ رو به سمت خودش کشید.
- خیالت راحت! توهم می‌زنن و می‌شن توپ توپ...

توپ آخر رو که گفت یکم سکندری خورد. مشخص بود هنوز توی چرت قبلشه. نقش جهان که وقت نداشت به ورزشگاه ساقی بیشتر از این اهمیت بده، نخوندم و نشنیدم طور، چیژ رو گرفت و رفت به سمت محل تمرین برتوانا و ورزشگاه ساقی هم با اون دستش که چیژ رو گرفته بود دماغش رو پاک کرد و مقداری چیژ رو از راه بینی تنفس کرد و افتاد و بقیه فکر کردن باز خواب رفته اما ورزشگاه ساقی مرده بود.

نقش جهان سرعت خاطره رو گذاشت روی ×۲ و فضا با صدای قیژ قیژ مانندی جلو رفت.
- بژنیتینسکینویتفا ببولتلتبنبویمسسک تیتبممیویتطدیتبد قنسایاینینیوازنیوینبچ صحقافحبوزنینیدی حسدسجسستی...

و صحنه بعد از اینکه نقش جهان چیژ رو داخل املت برتوانا ریخت تموم شد. دوربین اومد روی دو تیم که جارو به دست جلوی هم ایستاده بودن. جایگاه برگزارکننده‌ها حالا خالی بود و سیبل تریلانی و آلبوس دامبلدور سوار جاروهاشون شده بودن و منتظر سوت داور بودن، که پرواز کنن و برن توی آسمون. مسابقه، مسابقه‌ی مهمی بود. اولین مسابقه از دومین دوره لیگالیون کوییدیچ بود و سیبل و آلبوس برای رسیدن به این جایی که الان رسیده بودن، حسابی زحمت کشیده بودن.

با اینکه مسابقات برای آلبوس بسیار حائز اهمیت بود و کلی برای مسابقات فکر کرده بود و استرس کشیده بود نصف موهای سرش ریخته بودن و ریشاشو جویده بود و کلی اینور و اونور کرده بود و بیچاره‌ی دو عالم شده بود، از نظر سیبل، کاپیتان تیم اسم نداره و گابریلا، ذخیره تیم اسم نداره، آلبوس دامبلدور یه پیرمرد خرفت بود که به هیچکس اهمیت نمی‌داد و فقط خودش برای خودش مهم بود و درحال حاضر هم به این مسابقه اهمیت نمی‌داد. سیریوس بلک و لرد ولدمورت هم که وضعیت اعضای تیم برتوانا رو دیدن، اونا هم فکر کردن که دامبلدور به این مسابقه اهمیت نمی‌ده.

آستریکس، هیبرنیوس و آلبوس وضعیت جالبی نداشتن. هر سه روی جارو نشسته بودن ولی به‌جای اینکه پرواز کنن، جارو رو مثل یه اسب خیالی زیر پاهاشون گرفته بودن و به جلو نگاه می‌کردن. حتی تاب فضایی، بلابی ژله، سوسک بزرگ بالدار و دندون مصنوعی هم با تعجب به هم‌تیمی‌های خودشون نگاه می‌کردن که ظاهرشون هم مثل وضعیتشون افتضاح بود. انگار درست وسط مسابقه چرتشون گرفته بود. آستریکس به صورت کامل خم شده بود روی جاروش و هر از گاهی جارو از دستش لیز می‌خورد و سعی می‌کرد دو دستی جارو رو نگه داره. هیبرنیوس تال چشماش نیمه باز بودن و زیر لبی با خودش حرف می‌زد اما حرفاش کاملا نامفهوم بودن و آلبوس دامبلدور هم چشماش کاملا بسته و دهنش کاملا باز بود و آب دهنش از گوشه‌ی لبش به روی ریشاش سرازیر شده بود.

همه با سردرگمی به وضعیت گیج و منگ تیم برتوانا نگاه می‌کردن و بعید می‌دونستن که این تیم بتونه ببره. نقش جهان هم سرخوش از اینکه نقشه‌ش گرفته بود و سرنوشت شوم تیم برتوانا منتهی به باخت می‌شد خیلی راحت دراز کشیده بود و گذاشت بدون هیچ مزاحمتی بازی داخلش برگزار بشه. با سوت همزمان سیریوس و لرد، بازی شروع شد. تیم اسم نداره با حرکتی نمایشی پا به زمین کوبیدن و تک به تک از زمین بلند شدن. اما اعضای تیم برتوانا با منگی تمام سرجاشون ایستاده بودن. کسی هم روی نیمکت ذخیره‌ها نبود که بهشون کمک کنه. درواقع کسی بود، اما بیدار نبود. از جایی که آریانا نشسته بود، یا درواقع خوابیده بود Zzzهای بزرگ و کوچیک به هوا بلند شده بود و آریانا یه پاش از صندلی آویزون بود و توی هوا تکون تکون می‌خورد. از آب‌هایی که از گوشه دهنش به روی لباسش سرازیر بودن می‌شد فهمید که آریانا و آلبوس یه نسبتی باهم دارن و نیاز به آزمایش دی‌ ان ای نبود.

بازی هنوز شروع نشده چهل هیچ به نفع اسم نداره پیش می‌رفت. تیم اسم نداره از ناهماهنگی تیم برتوانا به نفع خودشون استفاده کرده بودن و مهاجم‌هاشون خیلی سریع و با پاسکاری‌های منظم و پشت سر هم به دروازه‌های خالی تیم برتوانا حمله می‌کردن.

اسنیپ سیاه، گاز پیکنیکی و کتری درحالی‌که دور خودشون می‌چرخیدن و بدون مزاحمت پاس‌کاری می‌کردن و از جلوی جایگاه هواداری رد می‌شدن، یحیی سریع رو دیدن که بی‌وقفه و به سرعت بوق می‌زد و تشویق می‌کرد. اعضای تیم پیامبران مرگ و اسلیترینی‌ها با بی‌حوصلگی بازی تیم اسم نداره رو تماشا می‌کردن و زیر لب تیم اسم نداره و برتوانا رو تشویق می‌کردن.
- چه مسخره!
- من واقعا لزومی نمی‌بینم که بخوان کوییدیچ بازی کنن.
- آره واقعا! چطور وقتی می‌تونن توی استادیوم به خودشون زل بزنن، بلند می‌شن و می‌افتن دنبال توپ و بازی می‌کنن؟
- حالا دیگه اینجوری هم نه... مثلا می‌تونن بلند شن و توی ورزشگاه عملیات نجات راه بندازن. خیلی هیجان‌انگیزتره!
- البته ما اسلیترینیم و عملیات نجات و این سوسمار بازیا به ما نمی‌آد. بهتره بگی عملیات شکار!
- آره! همین!

بازی خیلی یک‌طرفه پیش می‌رفت و لی جردن گزارش بازی رو ول کرده بود و به صحبت‌های تماشاگرا گوش می‌کرد. اما بهمن هاشمی با شوق و اشتیاق و هیجان عملکرد تیم اسم نداره رو گزارش می‌کرد.
- بله. کتری رو می‌بینیم که کوافل رو توی خودش داره. پاس می‌ده به اسنیپ سیاه. شایعه شده اسنیپ سیاه توی جوک معروف چراغ جادو و این دو تا رو سیاه کن حضور داشته. هاهاهاهاها... خب اسنیپ سیاه کوافل رو می‌اندازه برای گاز پیکنیکی! عجب بازی هیجان‌انگیزی از سوی تیم‌ اسم نداره. ترامپ داره راهنمایی‌های لازم رو به تیمشون می‌گه و همزمان توئیت هم می‌زنه...

بهمن هاشمی گوشیش رو درآورد و رو به گوشی ادامه داد:
- بله. ترامپ توئیت زده که من سه‌ تا بازی کوییدیچ رو همزمان هندل کردم. پس باید جایزه‌ی نوبل کوییدیچ رو ببرم... هاهاهاهاها...

بهمن هاشمی خندید و با دست زد به پیشونیش. بازی تا الان صد و هفتاد هیچ به نفع تیم اسم نداره بود و با اینکه بلابی ژله، تاب فضایی، سوسک بزرگ بالدار و دندون مصنوعی به بازی اومده بودن، باقی اعضای تیم همچنان توی خلسه بودن. تاب فضایی بلاجرها رو روی تاب‌هاش می‌چرخوند و سمت اعضای تیم اسم نداره پرتشون می‌کرد. سوسک بزرگ بالدار هم با دمپاییش به سمت اعضای تیم اسم نداره می‌رفت و همونطور که همزمان مهاجم‌های اسم نداره رو با دمپایی می‌زد، بلاجر‌ها رو سمت اعضای دورتر اسم نداره منحرف می‌کرد. دندون مصنوعی هم دنبال اسنیچ بود که از ترس چاله فضایی، بین صندلی تماشا‌گرا قائم شده بود.

دامبلدور توی یه دشت سرسبز و پر از چمن و گل بود. سوار بر اسب سفید و زیبایی بود و پروانه‌های ریز و درشت و رنگارنگی رو دنبال می‌کرد که توی دشت پر گل پراکنده بودن و در حالی‌ که با پاهای برهنه‌ش به بدن اسب ضربه می‌زد و هی کنان به جلو می‌رفت و تماشاگران دامبلدور رو می‌دیدن که سوار جاروش شده بود و توی ورزشگاه می‌چرخید و فریاد می‌زد و هی می‌گفت و اینور و اونور می‌رفت. زمزمه‌های پیرمرد خرفت اینور و اونور ورزشگاه به گوش می‌رسید.

هیبرنیوس روی یه چهارپایه وسط بزرگترین و پرتماشاگرترین سیرک توی دنیا وایستاده بود. با شلاقی که توی دستش بود حیوانات و موجودات عجیب و جادویی رو تهدید می‌کرد و درحالی‌که با ذهنش اون‌ها رو کنترل می‌کرد، شلاق رو تهدید کنان رو بهشون تکون می‌داد و صدای تشویق و هلهله تماشگران سیرک اون رو غرق لذت می‌کرد. اما تماشاگران ورزشگاه برتوانا هیبرنیوس رو می‌دیدن که وسط ورزشگاه روی کلاهش وایستاده بود و دور خودش می‌چرخید و جاروش رو رو به زمین خالی تکون تکون می‌داد.

آستریکس روی یه مبل راحتی نشسته بود و با آرامش به دو رود خروشان خون و قهوه‌ای که از دو طرفش جاری بودن نگاه می‌کرد و هر از گاه فنجونش رو توی هر کدوم از رودها می‌کرد و با آرامش و لذت از محتویات داخل فنجون می‌خورد و جریان رودها رو با چشم دنبال می‌کرد. تماشاگران می‌دیدن که آستریکس روی جاروش نشسته و چند لحظه یکبار دستش رو روی چمن گلی ورزشگاه می‌کشید و چمن و گلی که به دستش چسبیده بود رو می‌خورد و با آرامش به زمین نگاه می‌کرد.

آریانا هم روی نیمکت خواب بود، اما توی رویاش با داداشاش و مادر و پدرش توی خونه‌شون نشسته بودن و از هر دری می‌گفتن و می‌خندیدن و مثل یه خونواده عادی رفتار می‌کردن و هیچ نشانی از خشم و نهانه توی وجود آریانا دیده نمی‌شد و مثل یه دختر جادوگر معمولی، توی یه خونواده جادوگر معمولی زندگی می‌کرد. به نظر می‌اومد که رویای آریانا از رویای باقی اعضای تیم که به خلسه فرو رفته بودن قشنگ‌تر بود.

اوضاع توی آسمون ورزشگاه خیلی عادی و روتین بود اما روی زمین و چمن ورزشگاه شرایط کاملا غیرعادی بود. ترازوی امتیازات، دویست و چهل هیچ به نفع تیم اسم نداره بود و حوصله‌ی تماشاگرا و گزارشگرا و داورا و حتی تیم اسم نداره سر رفته بود.

- مهاجمای تیم اسم نداره رو می‌بینیم که به راحتی دارن گل می‌زنن. مشخصه که تیم برتوانا برای بردن بازی باید دوتا اسنیچ درسته رو بگیره تا بتونه بازی رو ببره. بم، دروازه‌بان تیم اسم نداره در طول این بازی هیچ زحمتی نکشید و می‌بینیم که داره خودش رو توی لیوان آب می‌کنه و لیوان آب رو سر می‌کشه و آبا که از گلوش پایین می‌رن و یخ می‌زنن رو دوباره می‌نوشه. سیبل و ماروولو دارن گوشه‌ی زمین باهم گل یا پوچ بازی می‌کنن. خیلی حوصله سر بر شده... باز خوبه ما بردیم. پس... تا خدا هست، مشکلی نیست! چشم به هم بزنی هاشمی نیست.

بهمن هاشمی این رو گفت و از جایگاهش غیب شد. باقی تماشاگرا هم کم کم داشتن با گفتن بد و بیراه به تیم برتوانا ورزشگاه رو ترک می‌کردن. دندون مصنوعی که داشت دور ورزشگاه گشت می‌زد، ناگهان برق یه چیز کوچیک طلایی رو دید که از کنار صندلی بهمن هاشمی به چشمش خورد. بلابی ژله هم که حالا کوافل رو توی خودش گیر انداخته بود به سمت دروازه‌‌ای که از بم فاصله داشت پرواز کرد و از توی دروازه رد شد و اولین گل تیم برتوانا رو به ثمر رسوند اما بلافاصله سوت داور رو شنید.

بازی تموم شده بود.

دندون مصنوعی اسنیچ رو گرفته بود و بازی تموم شده بود و اسم نداره اولین بازی لیگ رو دویست و هشتاد به صد و شصت از تیم برتوانا برده بود و برتوانا با سرنوشت شومش لیگ رو با باخت شروع کرده بود.

دامبلدور به دیوار برخورد کرد و به حالت اولش برگشت. هیبرنیوس و آستریکس هم حالت عادیشون رو به دست آورده بودن و نقش جهان که اون موقع قبرستون بود و حالا اعضای تیم خودش رو چیژ خور کرده بود، راضی از اینکه ثابت کرده بود هیچ‌کس حق در افتادن با نقش جهان رو نداره با رضایت تمام تیم برتوانا رو تماشا کرد. تماشاگرا و تیم اسم نداره نقش جهان رو ترک کرده بودن و تیم برتوانای مغموم مونده بود و نقش جهان از خود راضی.

- داداشی! باختیم؟

آریانا در حالی که تابلوی امتیازات رو با انگشتش نشون می‌داد به سمت داداشش می‌اومد. آلبوس همراه بقیه‌ی اعضای تیم برتوانا در وسط ورزشگاه نقش جهان ایستاده بود و همراه آریانا و باقی تیم، به تابلوی امتیازات نگاه می‌کرد. مشخص بود که تیم برتوانا هنوز توی گیجی پس از خلسه‌ی به وجود اومده بود. اما تابلوی امتیازات هوشیاری رو توی تک تک رگ‌های بدنشون تزریق کرد. آلبوس با آرامش به چهره‌ی پر از غم آریانا نگاه کرد و سعی کرد آرومش کنه.
- اشکال نداره لیمویی! باخت یه سر بازیه...

اعضای تیم دوباره دور هم جمع شده بودن و سعی کردن با سرنوشت شومشون کنار بیان و سعی کنن با همدلی تغییرش بدن.
- آره بچه‌ها. اشکال نداره... درستش می‌کنیم!

کاپیتان آستریکس با صمیمیت رو به اعضای تیمش نگاه کرد و دستی از روی مهر و محبت و نوازش به چمن نقش جهان کشید و جایگاه هوادارن نقش جهان انحنا گرفتن و خم شدن و انگار نقش جهان داشت می‌خندید. لبخند نقش جهان نشون می‌داد که همدلی برتوانا جواب داده بود و سرنوشت شوم تیم برتوانا تموم شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!) (تیم برتوانا)
ارسال شده در: جمعه 10 مرداد 1404 21:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
اسم نداره! Vs برتوانا
سوژه: سرنوشت شوم

پست دوم


- کوییدیچ؟! زکّی! خانومو باش! 14 تا جادوگر دنبال سه تا توپ پرواز می‌کنن و صدها جادوگر بدتر از مشنگ، وقتشونو پای تماشای این مزخرفات میذارن! زمان سالازار از این خبرا نبود که ... ورزش فقط ورزش پهلوانی بود. باهاس چند وقتی دورِ گودِ تالار اسرار پرواز می‌کردی تا تازه راهت میدادن وسط گود! یک بار یک نفر به جای ورزش پهلوانی، ورزش قهرمانی کرد؛ سالازار همون جارویی که سوارش شده بود رو کرد تو ... تنور! که دیگه نتونه پرواز کنه! اصلا جارو، مقدّسه! جارویی که باهاش نون حلال درمیاری. جارویی که باهاش کوییدیچ بازی کنی دیگه جارو بشو نیست که ... باهاس بدی یه ضعیفه‌ی مشنگی باهاش خونه رو رفت و روب کنه. خلاصه که سرت رو درد نیارم، دور من یکی رو واسه این قرطی بازیا خط بکش آبجی. اصلا همه‌ی اینا به کنار. جسارت به شما نباشه ‌ها ... شما خودت مردی هستی واسه خودت، جای آقا داداش مایی. ولی ملت که این چیزا رو نمی‌بینن. آماده‌ان حرف مفت بزنن. پس‌فردا من بیام تو این تیم، مردم چی میگن؟ میگن ماروولو گانت بعد یه عمر زندگی با شرافت و اصالت، سر پیری رفته شده شاگرد و نوچه و دم‌پر یه ضعیفه!

سیبل که تحت تاثیر ریزش سیبیل‌های از بناگوش دررفته‌اش، از عدم تعادل و لغوه رنج می‌برد، برای ثانیه‌ای خفه کردن مونولوگ‌های بی سر و ته ماروولو هم که شده توانست به این وضعیت دشوار غلبه کند. بدنش را کمی تا قسمتی عمودی نگه داشت و سعی کرد چهره‌ای در حال دریافت وحی و الهامات آسمانی به خود بگیرد. البته نتیجه بیشتر به کسی شبیه بود که گلاب به رویتان چند روزی از اجابت مزاج بی بهره مانده و اکنون در تلاش است!

- تو می‌دونستی که اگر به این تیم بپیوندی، در آینده برات ...
- اینم دوباره چرت بوگوفتا!

دستی از آسمان پایین آمد و یک لیوان لبریز به سمت سیبل گرفت. سیبل که با شنیدن صدای سنسور، دو دستش را به عنوان محافظ بالای سرش گرفته بود، لحظه‌ای شوک شد. اما بی‌تردید سیبلِ خودشیفته که همیشه خود را لایق تقدیر و شاهانه‌ترین پذیرایی‌ها می‌دانست، بد به دلش راه نداد و شک نکرد که چرا به جای تنبیه، در آن گرمای برتی‌بات‌پزون، بزرگ‌ترین نعمت مرلین یعنی نوشابه‌‌ی خیلی خیلی گازدار با یخ نصیبش شده! و لاجرعه آن را سرکشید. بلافاصله سکسکه‌ای آمد و باعث شد نوشابه و گازش برگردد در دماغ سیبل!

- سوختم! این چه شکنجه‌ی کوفتی‌ای بود ... برگشتن نوشابه به راه دماغ آخه؟!
- اتفاقا ما تنبیهات نوشابه‌ای متنوعی داریم. می‌خوای یکی دیگشو هم امتحان کنی؟

سیبل که دوباره تعادلش را از دست داده بود، ترجیح داد پاسخی به سنسور ندهد و با حربه‌ای جدید، ماروولو را خطاب قرار دهد.

- اگه بهت وام خرید جاروی نو بدیم چی؟ فکر کن به جای اون پاک جاروی اسقاطی که یک روز یاتاقان می‌زنه و فرداش جوش میاره، یه شهاب شاسی بلند بندازی زیر پات!
- کجا رو باید امضا کنم همشیره؟ حقیقتشو بخوام بگم. من از بچگی طرفدار تیم شما بودم. همه‌ی رداهاشو می‌خریدم. گفتین اسمش چی بود؟

سیبل باز یادش افتاد که هنوز اسمی برای تیمش برنگزیده!

- اسم نداره!
- آره آره ... اولترا فن تیم «اسم نداره» بودم. همه‌ی بازیاشو می‌رفتم استادیوم. اصلا یه دوره بوقچی هم بودم! تو نَمیری رویایم به حقیقت پیوست!

سیبل برگه‌ی پاره‌پوره‌ی فال تاروتی از جیبش بیرون کشید که پشت آن لیست اعضای تیمش را چک نویس کرده بود. قبل از آن که آن را تحویل ماروولو بدهد، با ظرافت عبارت «اسم نداره» را به بالای آن اضافه کرد. ماروولو که آمد اسم خودش را به لیست اضافه کند، نگاهش به نفرات قبلی افتاد.

- کتری؟ به به! چه بازیکن مناسبی. اتفاقا منم یه گاز پیکنیکی دارم. شبا باهاش استراحت می‌کنم. میشه یه قرارداد هم با اون ببندین؟ خودش چیز زیادی نمی‌خواد! اصلا از شما چه پنهون که چشش کتری رو گرفته. میگه وقتشه منم دیگه یه کتری‌ای قوری‌ای چیزی پیدا کنم و کم کم با هم دیگه بریم توی یه مطبخ و چایی خودمون رو دم کنیم. تا کی روابط سطحی و زودگذر با تابه و قابلمه؟ تا کی رفیق بازی‌های شبونه با سیخ و سنگ؟ گاز پیکنیکی من دوراشو زده، الان فقط دنبال آرامش و تعهده. خلاصه که رایگان قرارداد می‌بنده. البته حق ایجنتی من فراموش نشه.


بن بست اسپینر گروو استریت!


- آه! پی‌پی! این جا ما می‌ریم دوباره!

یک صبح گرم تابستانی، اما کاملا معمولی در شهر مشنگی لوس سانتوس جریان داشت. از همان صبح‌های معمولیِ لوس سانتوسی که از خروسخون یک کاسب ایستاده سر کوچه تا کراک به دست خلق‌المرلین بدهد، بچه‌های نوجوان کوچه‌ی 17 غربی به جرم بچه محلِ خودشان نبودن، بچه‌های کوچه‌ی 17 شرقی را به گلوله می‌بندند تا «امروز دیگه حساب کار دست این شرقیا بیاد و بفهمن تو این محله رییس کیه!» و آمبولانسی که برای مداوای یکی از آن‌ها سر می‌رسد، در طول مسیر 10-12 نفر را زیر می‌گیرد! در گیر و دارِ این صبحِ معمولی، کسی متوجه سوروس اسنیپ نشد که سال‌ها بعد از کشته شدن در محصول warner brothers حالا بار دیگر و در کالبدی جدید respawn شده.

کاکااسنیپ که موهای بلندش را به جای روغن‌مالی، دِرِد کرده بود و به جای ردای پرپیچ و تاب مشکی، یک شلوار جین که 6 سایز از خودش بزرگتر بود به تن داشت و در بالاتنه‌ی برهنه‌اش خالکوبی درشت LILY خودنمایی می‌کرد، پرید پشت دوچرخه‌ی BMX‌ـی که بی‌صاحب کنجی رها شده بود و تا خانه‌ی انتهای گروو استریت رکاب زد ...

- منتظرت بودم سیو. میدونستم که میای.
- اینم دوباره چرت ...
- بابا پیشگویی نکردم که مرد حسابی تو هم کلید کردی رو من! خونشه خوب! میدونستم هر جایی باشه میاد خونه دیگه!
- هوم ... قبوله. استثنائا چرت نگوفتی.

سیبل قرار بود به شکلی مخوف و با ابهت از میان تاریکی با اسنیپ سخن بگوید. اما بگومگو با سنسور جادویی از یک طرف و عدم تعادل از سوی دیگر، باعث شده بود حتی از حالت عادی‌اش هم مضحک‌تر شود! اسنیپ متحیر به او خیره شد که مانند سوسک در حال احتضار، افتاده وسط هالِ خانه و پاهایش را در هوا تکان می‌دهد.

- لعنت! سیب ... لعنت کاکاسیاه! تو وسط خونه‌ی لعنتی من چه غلط لعنتی‌ای میکنی؟!
- اومدم بهت یک پیشنهاد بدم که نتونی ردش کنی!
- حتما باز هم پیشنهاد قاچاق یا فروش مواد؟! نه ... دیگه از زندون و اون پلیسای عوضی خسته شدم. می‌خوام سالم زندگی کنم.
- بعد از تمام این مدت ... سیو؟
- همیشه!

سیبل می‌خواست بغض کند، اما عدم تعادل باعث شد اشتباها زبانش را بیرون بیاورد!

- برات خوشحالم سیو. حالا که پاک شدی و دست از خلاف کشیدی، وقتشه زندگی سالمی رو در پیش بگیری. وقتشه بری سراغ ورزش.
- من میخوام پول دربیارم سیب. نه از اون پول خوردای لعنتی. پولای درشت. پولای لعنتی درشت! من استعداد واقعیم رو کشف کردم. می‌خوام برم توی بازی موسیقی. حتی یک اسم خفن هم برای خودم انتخاب کردم ... میتونی از این به بعد به جای اسنیپ، منو سوروس هیپ‌هاپوشنیست (HiphoPotionist) صدا کنی.
- خوب من که نگفتم نرمش صبحگاهی کنی ... توی کوییدیچ هم پول هست، هم شهرت! میتونی وقتی از طریق کوییدیچ به شهرت رسیدی، آهنگاتو هم پخش کنی و یک شبه به یک رپر معروف تبدیل بشی. دارم از همین الان با یک گردنبند طلایی گنده با حروف SH روی استیج ...

- اینم دوباره چرت بوگوفتا!

دست‌های آسمانی مجددا پایین آمدند و پشت لب‌های خالی از سیبیلِ سیبل را سیبیل آتشین کشیدند. سیبل که به خودش آمد، سیوِ سیَه‌چُرده را مقابل خود دید که ردای کوییدیچ به تن دارد و لوگوی تیم را پشت پلک چپش خالکوبی کرده.


قطب جنوب


سیبل سوار بر چوب اسکی جادویی از فراز کوه سفید پوشیده از برف، به سوی کوهپایه در حرکت بود. اما جادوی چوب اسکی هم نتوانست بیشتر از چند لحظه او را متعادل نگه دارد و خلا سیبیل را جبران کند. ناگهان چوب از دستش رها شد و خودش شروع کرد به قل خوردن. هر یک دور که میچرخید، لایه‌ای از برف نیز دورش را فرا می‌گرفت. نهایتا سیبل-بهمن صاف خورد وسط درب ورودی یک خانه‌ی اسکیمویی و سیبل از بهمن جدا شد و افتاد وسط خانه.

- سلام بم!

سیبل دست دراز کرد تا با بم دست بدهد اما عدم تعادل باعث شد به جای گرفتن شاخه‌ی بیرون زده از پهلویش، دست بیندازد و هویجی که نقش دماغ او را ایفا می‌کرد، از جا درآورد!

- عه وا! این چرا چیز شد! حالا عیبی نداره ... خوبی بم؟ شنیدم می‌خوای به تیم کوییدیچ افسانه‌ای سیبل بپیوندی! تیمی که اگرچه اسم داره، اسم نداره!
- شنیدی؟ از کی شنیدی؟

سیبل نگاهی به سنسور انداخت. کوپن امروزش پر شده بود و اگرچه اعضای تیم را لیست کرده بود، می‌دانست که از پس خواندن دست‌خط فلوبر-آکرومانتیلای خودش برنخواهد آمد و اگر حافظه‌اش را از دست بدهد،هم تیمی‌هایش را نخواهد شناخت! بنابراین جرات نکرد پاسخ‌های همیشگی مثل اجرام و اقمار آسمانی را بر زبان آورد.

- چیزه ... گفتم شنیدم؟ در این دنیای پرشتاب و عصر جادوهای مصنوعی، در این دنیایی که بابت جنگ‌های جهانی جادوگری هر لحظه جان صدها کودک در معرض خطره، چه اهمیتی داره که از کی شنیدم؟ مهم اینه که تو به تیم من بپیوندی و ما دست در دست هم به سوی صلح جهانی و دنیایی سفیدتر از برف پرواز کنیم.
- آممم ... راستش ربط پیوستن من به تیم و صلح جهانی رو خیلی نفهمیدم.
- خوب معلومه. ببین جهان از چی تشکیل شده؟ از ما! ما هستیم که با وجود خودمون همه چیز رو شکل دادیم. پس در واقع این ما هستیم که اصالت داریم، نه جهان. پس اصلا جهانی وجود نداره. فقط ما وجود داریم و کسانی که از درک ما عاجزن. همه چیز در درون ماست. این میز رو میبینی؟ این میز بینمون رو میبینی؟ این میز در توئه یا بیرون تو؟ به مرلین قسم که درون توئه! صلح هم باید در درون ما باشه. ما باید با خودمون صلح کنیم و به نیروانا برسیم. حتی بودن کسایی که با خودشون صلح کردن و به ریدیوهد یا لد زپلین هم رسیدن.

سیب هر لحظه بیشتر در باتلاق چرت و پرت گویی غرق می‍شد و بم کمتر از حرف‌هایش سر درمی‌آورد. سیب هم همین را می‌خواست! وقتی خیالش از گیج شدن کامل بم و پیچاندن سنسور راحت شد، بار دیگر رفت سر اصل مطلب.

- متوجهی چی می‌گم دیگه؟ حالا با این اوصاف، پس تو به تیم کوییدیچ من می‌پیوندی؟
- خوب متوجه که نه خیلی. ولی خوب مشکل این جاست که من اگر بخوام زیر آفتاب کوییدیچ بازی کنم آب میشم. گیریم ورزشگاه خودمون رو همین جا بسازیم. بازی‌هایی که مهمان هستیم چه کنیم؟
- چی؟! آب میشی؟ یعنی تو میخوای بگی که نمیدونی خورشید پشتش به ماست؟

بم اینجوری دیگر اصلا نمی‌توانست. مغز یخی‌اش توان پردازش این حجم از لاطائلات سیبل را نداشت و رو به داغ کردن و ذوب شدن می‌رفت.

- درست شنیدی سیبل! من میخوام به تیم کوییدیچ تو بپیوندم. همین کارو باهام داشتی دیگه؟
- بله! میدونستم ستاره‌ها بهم دروغ ...
- اینم دوباره چرت بوگوفتا!

پوست موزی دوان دوان آمد و خودش را زیر پای سیبل جا داد تا او با مغز به زمین بخورد و از حال برود.

- آمم ... سیبل؟ زنده‌ای؟

بم به آشپزخانه‌ی خانه‌ی اسکیمویی‌اش رفت و با یک لیوان آب خنک برگشت تا روی صورت سیبل بریزد و او را به هوش بیاورد.

- سیب ... سیب ... عه! این تلویزیون کی روشن شد؟

- به خبری که هم‌اکنون به دست ما رسید توجه کنید! هشدار دانشمندان بابت سیر صعودی تصاعدی گرمایش زمین. چیزی تا آب شدن تمام یخ‌های قطب نمانده.

بم وحشت زده تلویزیون را خاموش کرد. لیوان را به سمت سیبل برد اما پیش از ریختن، متوجه شد در حال بخار کردن است. تشخیصش سخت بود که ابتدا صدای جیغ بم شنیده شد یا شکسته شدن لیوانی که از دستش سقوط کرد. سیبل را از یاد برد و دوید به سمت آشپزخانه تا خودش را داخل فریزر حبس کند. درب آن را که باز کرد، یخ‌های آب شده‌ی داخلش شالاپّی ریخت روی سر و صورتش و روند آب شدنش را تسریع کرد ...

اندکی قبل - دوباره گروو استریت


بلافاصله بعد از رفتن سیبل، سوروس اسنیپِ سیاه‌پوست ملقب به هیپهاپوشـPOTIONـنــیست نیز از در خانه خارج شد. سوروس قصد داشت به آرایشگاه برود تا یک مدل موی عجیب و غریب برای خودش برگزیند. مدل مویی که به یک کوییدیچیست-رپر بیاید! اما هنوز چند قدمی از در خانه فاصله نگرفته بود که یک ماشین پلیس جلویش را گرفت.

- دستا بالا کاکاسیاهِ بی ارزش! سریع خودت بگو توی جیبات چه خلاف لعنتی‌ای قایم کردی؟
- دست از سرم بردار آفیسر تن‌پنی! امروز نه! چیزی هم توی جیبام نیست.
- از کی تا حالا تو کاکاسیاه برای پلیس تعیین تکلیف می‌کنی؟

آفیسر تن‌پنی ناگهان قهقه‌اش را متوقف کرد. گازی به دوناتش زد و لحظه‌ای بعد با یک حرکت ناگهانی به اسنیپ یورش برد.

- آفیسر خخخخخخ چی خخخخ کار خخخخ می‌کنی؟ دارم خخخخخخخفففه میشم خخخخخخ ...
- اعتراف کن کاکاسیاه! اعتراف کن چه جرمی مرتکب شدی؟
- هیچی آفیسر ... خخخخخخخـ ...
- پس قصد انجام چه جرمی رو داری؟
- هیچی آفیسر ... خخخخخـ ...
- میدونی تو به چه دردی میخوری زرزروس؟ باید برگردی سر مزرعه پنبه و مثل اجدادت اون جا شلاق بخوری!
- آفیسر زانوهات ... خخخخخخـــ ... خــــیلی سنگینه!
- خفه‌خون!

و سوروس برای همیشه زیر زانوهای آفیسر تن‌پنی خفه‌خون گرفت. روحش در مزارع پنبه‌ی بهشت شاد و یادش گرامی.


صبح فردا، خانه‌ی اصیل و باستانی گانت‌ها


- الان مثلا پاپیون بستی؟! آخ که چقدر بی عرضه‌ای تو دختر ... حالا برای اون شوهر دربه‌درِ مشنگت اگه بخوای کراوات بزنی متخصص میشیا! واسه ما دست و پا چلفتی بودنت زد بیرون باز ...
- پدر مامان خوب شما که هیچوقت پاپیون نمی‌زدین تا من براتون ببندم و یاد بگیرم.
- آخ که اگه عقل تو سرت بود... نمیرفتی سراغ عشق و عاشقی با یک مشنگ، با اون جادوجمبل زنونه‌هایی که بلدی قالبت می‌کردیم به یک اصیل‌زاده‌ی مقام منسب دار... هم خودت خوشبخت میشدی هم پدرت! فقط عقل یک ضعیفه است که می‌تونه به اصالت خودش پشت بکنه و با یه مشنگ وصلت کنه! تف! اگه جد بزرگوارم بود، میکردت تو تنور!

ماروولو به جای زیرردایی سفید با زیربغل‌های سوراخ که لباس فرم مسافرکشی‌اش محسوب می‌شد، ردای پلوخوری زرشکی توی چشمی به تن داشت و اکنون ظاهر مشعشعش به پاپیون کجی که مروپ برایش بسته بود نیز مزین شد.

- حیف که امروز وقت ندارم تنور رو به اندازه کافی برای سوختنت گرم کنم. باید به یک جای مهم برم ...خیلی مهم.

درب خانه را پشت سرش کوبید و مروپ را برای آبغوره گرفتن تنها گذاشت. پرید پشت جارو و گاز داد به سمت بانک. البته که او همیشه می‌گفت که «به بانک‌ها اعتمادی ندارد و کرایه‌هایش را در بالشتش پنهان می‌کند تا هیچ‌کس جایش را نداند!» اما این برای وقتی بود که او بخواهد پولش را به بانک بدهد. حالا داستان فرق داشت. بانک می‌داد و او می‌گرفت و این معامله چیزی بود که ماروولو گانت می‌پسندید.

زارپ!

- ای بر مشنگ و مشنگ‌زاده لعنت!
- مگه کوری یابو!

ماروولو که در رویای کندن از بانک به سر می‌برد، فراموش کرده بود ارتفاع بگیرد و از پشت کوباند به سپر عقب یک مشنگ که داشت برای خودش پیاده‌روی می‌کرد.

مشنگ برخواست و خاک دامنش را تکان داد. دامنش خاک نداشت، خودش را نشان داد.

- اون جارو چیه گرفتی دستت؟ لابد خدمتکاری چیزی هستی! همینه عقلت کمه متوجه یک بانوی با شخصیت نیستی دیگه!
- خــ... خـــــــ... خـــــــــــ... خدمتکار که ... اگه خدمتکاری به شما باشه ... چرا که نه!

بدین ترتیب ماروولو با یک تصادف و یک نگاه ... حالا یک نگاه هم نه، چند تا نگاه گذرا ... حالا گذرا هم نه، چند نگاه طولانی و زیرچشمی ... حالا زیرچشمی هم نه، چند نگاه طولانی و خیره و تابلو به چهره‌ی بانوی مشنگ ... چهره نه حالا ... به صحنه‌ی دامن تکان دادن بانوی مشنگ، یک دل نه صد دل ... حالا صد دل هم نه ... کار به دل و این‌ها نداشت اصلا. هوس‌رانی و شهوت محض بود. جمله‌ی ما که آخر کامل نشد اما خلاصه ماروولو پایش سرید و آنچه نباید به باد می‌داد، به باد داد!

ساعتی بعد ماروولو در محضر نشسته بود و کاغذهای پرشماری را یکی پس از دیگری امضا می‌کرد. کاغذهایی شامل مهریه، حق طلاق، تنصیف اموال، تعهد عدم استفاده از جاروی پرنده، تعهد عدم استفاده از چوبدستی، تعهد عدم به کار بردن الفاظ «مشنگ»، «سالازار»، «اصالت» و تمام هم‌خانواده‌های آن. بعد هم قرار بود برای فرار از زخم زبان هر جادوگری که او را می‌شناخت و سرافکنده شدن جلوی مروپ و سوختن داخل تنور سالازار، شبانه به دنبال همسر جدیدش برود و به یک سرزمین مشنگی در دوردست‌ها فرار کنند و به خوبی و خوشی تا زمان اجرای مهریه زندگی کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماروولو گانت در 1404/5/10 21:54:00
پاسخ: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!) (تیم برتوانا)
ارسال شده در: جمعه 10 مرداد 1404 21:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
اسم نداره! Vs برتوانا
سوژه: سرنوشت شوم

پست اول


در طبقه‌ی دهم ساختمان سرد و سنگی وزارت سحر و جادو، جایی که سقفش همیشه انگار در حال فرو ریختن بود، دادگاه ویژه‌ی تخلفات غیبی و اختلالات پیش‌گویی در جریان بود. سالن شبیه آمفی‌تئاتری نیمه‌تاریک بود، با دیوارهایی از سنگ گرانیت خاکستری که نفس نمی‌کشیدند، فقط نگاه می‌کردند. صدای نفس کشیدن حاضران، مثل خش‌خش صفحه‌ی گرامافون قدیمی در هوا معلق بود.

در مرکز سالن، روی صندلی‌ای که با زنجیرهای ظاهرا غیرفعال جادویی محاصره شده بود، سیبل پاتریشیا تریلانی نشسته بود؛ کسی که تا همین دو هفته پیش با اعتمادبه‌نفس کامل روی کوسن‌های مخمل بنفش، آینده‌ی خلق‌الله را از لابه‌لای تفاله‌ی چای و مه بلورین گوی شیشه‌ای می‌خواند.

اما امروز... او متهم بود.

لباسش همان شنل زرشکی‌رنگی بود که برای مراسم رسمی می‌پوشید، با نقوشی از ستاره‌های فرسوده و نخ‌نماشده که حالا بیشتر شبیه لکه‌های چربی بودند تا نمادهای کیهانی. عینک ته‌استکانی‌اش آن‌قدر ذره‌بینی بود که به‌راحتی می‌شد از پشت آن سوراخ‌های مشبک بینی قاضی را شمرد. دست‌هایش روی زانو قفل شده بود، و سعی داشت بین متانت، بی‌تفاوتی و "من اصلاً نمی‌دونم چرا منو آوردین اینجا" یکی را انتخاب کند. ولی بیشتر شبیه کسی بود که با دست لرزان، شماره‌ی شفادهنده‌ی رماتیسم را می‌گیرد.

در آن سوی سکوی بلند و زرشکی‌رنگ قضاوت، قاضی زاغ‌چشم نشسته بود. مردی با صورتی کشیده، گردنی مانند دسته‌ی تبر، و لب‌هایی که فقط برای گفتن "نه"، "محکوم‌است" و "خارج شوید" طراحی شده بودند. روبرویش، کاغذی بلند و رل‌مانند در حال باز شدن بود که روی آن شکایات نوشته شده بود. بخش عمده‌ای از آن، شکایت مروپ گانت بود.

قاضی با صدای خش‌دار و نه‌چندان دوستانه‌ای گفت:

- خانم تریلانی، این دادگاه شما را با چهار مورد تخلف جادویی سطح قرمز مواجه می‌داند: ادعای بی‌پایه و اساس درباره‌ی پدر یک شهروند جادویی، نشر ترس و آشوب میان دانش‌آموزان از طریق جمله‌ی «شما تا سه‌شنبه زنده نمی‌مانید» در هنگام امتحان شفاهی، پیش‌بینی بارش قورباغه در هاگزمید که اتفاقاً رخ نداد و باعث تعطیلی بازار شد و نهایتا، استفاده‌ی غیرمجاز از زبان آینده در اماکن عمومی.

سیبل سرفه‌ای خشک کرد و گفت:
- ببخشید، در مورد مورد اول... من نگفتم پدرش ماروولوه، گفتم ماروولوعه! اون ماروولو نه، یه ماروولو دیگه‌ست، تو یه بعد دیگه، که دخترش پرنسسه و باباش...

صدایی ناگهانی و رسا از بالای گوش سیبل بلند شد:
- اینم دوباره چرت بوگوفتا!

و هم‌زمان، یک نعل اسب براق از بالای سرش با صدای دنگ روی شانه‌اش فرود آمد.

سیبل جا خورد. دستش را بالا برد تا چیزی را از روی گوشش بردارد؛ یک شی براق و کوچک به‌شکل کریستال قطره‌ای که زیر پوست گردنش چسبیده بود. نازک، شفاف، و پر از خطوط طلایی کوچک، شبیه شبکه‌ی رگ‌های مغزی.

قاضی گفت:
- این همان سنسور CP-49 است که از این لحظه روی بدن شما فعال می‌ماند. هر بار که به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم به مقوله‌ی پیشگویی اشاره کنید، این سنسور شروع به لرزش می‌کند، پیام هشدار می‌دهد، و یک تنبیه فیزیکی تصادفی از لیست مصوب «مجازات‌های غیر قابل پیشگویی وزارت جادو» روی شما اعمال خواهد شد.

سیبل ناباورانه گفت:
- ولی من اصلا پیشگویی...
- اینم دوباره چرت بوگوفتا!

و یک برگ خیس تره‌فرنگی مستقیم روی دماغش فرود آمد. قاضی ادامه داد:
- اگر در یک روز، بیش از سه بار فعال شود، بخش امنیتی سنسور وارد عمل شده، و حافظه‌ی کوتاه‌مدت شما تا ۳۰ دقیقه پاک خواهد شد.

یکی از اعضای هیئت داوران زیر لب گفت:
- یعنی دیگه یادش نمی‌مونه صبح دمنوش خورده یا نه؟

صدای خنده‌ای از ته سالن شنیده شد، ولی قاضی با یک اخم آن را خفه کرد. بعد نفس عمیقی کشید و حکم را قرائت کرد:
- بر اساس ماده‌ی ۹۹-بند ج از قانون تنظیم پیشگویی در اماکن عمومی، از این پس، هرگونه فعالیت پیشگویانه برای شما ممنوع است. محل اقامت سابق شما، توقیف می‌شود. و برای مدت نامعلوم، حق حضور در هیچ جلسه‌ی مشاوره‌ی آینده‌محور، فرقه‌ی بلورهای آبی، یا گردهمایی تماشاچیان رمل و اسطرلاب را ندارید.

سیبل که شوکه‌شده بود، زمزمه کرد:
- ولی این ناعادلانست. آینده با منه. ستاره‌ها منو صدا می‌زنن. این رسالته...
- اینم دوباره چرت بوگوفتا!
و این بار، یک جلد کتاب غول‌پیکر با عنوان درشت "چگونه پیشگو نباشیم؟" با قدرتی دقیقاً برابر با وزن دوازده پیشگویی شکست‌خورده، روی سرش افتاد. صحنه، برای لحظه‌ای متوقف شد. سیبل، کج‌نشسته، با چشم‌هایی نیمه‌باز، گفت:
- من... من کجام؟

قاضی زیر لب زمزمه کرد:
- فعال‌سازی ری‌ست حافظه. سنسور کار خودشو درست انجام داده.

***


سیبل تریلانی، با قدم‌هایی نیمه‌هوشیار، از پله‌های وزارت سحر و جادو پایین آمد؛ پله‌هایی که زیر پاهایش انگار دائم جابه‌جا می‌شدند تا هیچ‌وقت حس نکند روی زمین سفت راه می‌رود. هرچند، واقعیت این بود که امروز زمین برای او سفت‌تر از همیشه بود.

از ذهنش تنها یک جمله عبور می‌کرد، مثل پژواک در غار:
- من... من کجام؟

ده دقیقه بعد، وقتی حافظه‌اش آرام‌آرام برگشت و فهمید که نه در کوچه ناکترنه، نه در خواب، و نه روی موجی از روشن‌بینی، بلکه در پیاده‌رو خیس و شلوغ کوچه دیاگون ایستاده، نفس عمیقی کشید. و همان لحظه، نسیمی آرام، کاغذی را روی صورتش کوباند. با غرولندی کاغذ را برداشت. یک پوستر رنگی بود با عنوانی بزرگ و زردرنگ:

نقل قول:
لیگ کوییدیچ جادوگران!

تیم خودت رو تشکیل بده، برنده شو، قهرمان شو!
جوایز خفن برای کاپیتان‌های برتر
اقامت در عمارت‌های سلطنتی، بازسازی خانه توقیف‌شده، و دسترسی ویژه به سوپرمارکت‌های بین‌کهکشانی!


چشم‌های سیبل برق زد... برق واقعی. لنز‌های عینکش این نور را چند برابر کرد، طوری که زن دست‌فروش روبه‌رویی از ترس به داخل چادرش برگشت.

سیبل زیر لب زمزمه کرد:
- یه تیم... یه تیم می‌سازم... یه تیم افسانه‌ای! اینطوری می‌تونم دوباره خونه‌مو پس بگیرم، دوباره دیده بشم... شاید حتی دوباره...

- اینم دوباره چرت بوگوفتا!
و این بار یک کلم شور از آسمان افتاد روی شانه‌اش.

سیبل با اخم کلم را برداشت و در جیب شنلش چپاند. نفس عمیقی کشید و گفت:
- باید از صفر شروع کنم. جایی برم که هیچ‌کس نه چیزی می‌دونه، نه چیزی می‌پرسه. جایی... مثل بیابون.

کمی بعد- چادری در دل بیابان

آفتاب مایل عصر، شن‌های داغ را مثل براده‌ی طلایی به لرزه انداخته بود. در وسط ناکجا، جایی میان بی‌زمانی و بی‌برقی، چادری افلیج و نیمه‌کج سرپا شده بود؛ شبیه خمیازه‌ای چروکیده از پارچه‌ی بنفش‌رنگ با لکه‌هایی شبیه صورت‌های خندان ترسناک.

سیبل وارد چادر شد. هوا بوی خاک، دود دمنوش و خاطرات پلاسیده می‌داد. روی میز شکسته‌ای، یک کتری سیاه و قدیمی نشسته بود. کنارش تعدادی لیوان ترک‌خورده، یک قوطی شکر باز و... یک بسته‌ی پلاسیده چای دارجیلینگ که در حسرت دم‌کشیدن پژمرده شده بود. سیبل خم شد و با غصه، نوک انگشتش را روی بدنه‌ی کتری کشید. دوده گرفته بود.
- تو تنها چیزی هستی که هنوز تو این دنیای بی‌رحم ازم مونده، آره؟ تو، لعنتی جوش‌نکردنی... تو...

و بعد بی‌هوا نشست، زانوها جمع، چانه روی آن‌ها، صدایش کم‌کم شکسته و تیز شد.
- همه‌چیو ازم گرفتن. می‌دونی؟ خونه‌مو توقیف کردن. گوی بلوریمو بردن آزمایشگاه ضدتقلب. چای‌هامو مصادره کردن چون گفته بودن "اسطوخودوس تحریک‌کننده‌ی توهمات موقتیه"... من موندم و تو.

سکوت... سکوتی که مثل نفس خفه‌شده‌ی فلوبر بود. بعد ناگهان، صدایی بم و خسته، از دل کتری برخاست.
- یعنی بالاخره فهمیدی که من فقط برای چای ساختن ساخته نشدم؟

سیبل از جا پرید و چشم‌هایش پشت عینک درشت‌تر شد.
- کـ...کتری؟ تو... حرف می‌زنی؟

کتری سرفه‌ای کرد. بوی برگ سوخته از لوله‌ی بخارش به همراه مقادیری خاک بیرون زد.
- سه ساله با من غر می‌زنی. هر بار از "تقدیر" می‌گی، هر بار می‌گی دنیا بهت بدهکاره، منم گوش کردم. کم‌کم فهمیدم... منم یه چیزی دارم. یه احساس. یه قدرت... یه شعور بخاری.

سیبل سرش را خاراند.
- تو... شعور داری؟ از خودت؟
- آره. ولی ببین، قضیه اینه که من دیگه دمنوش نمی‌دم از این کار تکراری خسته شدم. اگه می‌خوای، می‌تونم آتیش پرتاب کنم. یا... بجوشم تو صورت حریف؟

سیبل با هیجان گفت:
- تو... تو می‌تونی وارد تیم بشی؟ بازیکن تیم می‌شی؟
- معلومه. فقط یه شرط دارم.
- چی؟
- دیگه جلوی من از ستاره‌ها و آینده و فال برگ به‌جامونده چیزی نگی.

سیبل سعی کرد واکنش نشان ندهد. زیر لب گفت:
- اصلا پیشگویی که نمی‌خوام بکنم... فقط دارم می‌گم شاید تقدیرمون...

-اینم دوباره چرت بوگوفتا!
و این بار یک پیاز خام، خیس و تقریبا پوسیده، با صدای پـــک چسبناکی روی صورتش پخش شد.

کتری با صدایی که شبیه قل‌قل بود، خندید.
- اولین تمرین فنی‌مون همینه. تحمل خوردن ضربه بدون غر زدن.

سیبل بعد از اینکه با حالت "وای الانه که حالم به هم بخوره"، پیاز ها را از صورتش پاک کرد، بلند شد و دستش را دراز کرد.
- از حالا به بعد، تو اولین عضو تیم کوییدیچ منی.

کتری در حالی که بخار گرمی به سمتش ول می‌داد، جواب داد:
- خوبه. از حالا به بعد، من اولین کتری مهاجم تاریخ کوییدیچم.

***


وسط بیابان، درست جایی که شن‌ها بوی خزه می‌دادند و خورشید گاهی یادش می‌رفت پایین برود، آن روز غروبی عجیب‌تر از معمول داشت. سیبل تریلانی، با کتری بخارپراکن مهاجم، قدم‌زنان به سمت افق می‌رفت.

کتری شروع به غر زدن کرد:
- می‌خوای بگی الان قراره بریم دنبال بازیکن بعدی؟ تو همین برهوت؟ ببین عزیزم من چایی نمی‌خوام بدم ولی عقل بخاریم سر جاشه، اینجا جز عقرب و شن چیزی نیست.

سیبل با لحنی ملکوتی و کمی عصبانی گفت:
- ستاره‌ها گفتن مسیرم همین طرفه.

-اینم دوباره چرت بوگوفتا!
و یک کوفته قلقلی خشکیده به گردنش خورد. درست در همان لحظه، زمین زیر پایشان لرزید. نه آن لرزش معمول شن‌های بیابانی که شتر از کنارش گذشته یا آفتاب‌پرست از خواب پریده باشد. نه، این یکی عمیق بود، غمگین بود، مثل ناله‌ی کهنه‌ی زمین، انگار سال‌ها چیزی در دل خاک حبس شده بود و تازه داشت یادش می‌آمد چقدر از آدم‌ها بدش می‌آید. از دل لرزش، صدایی بم و پکر بیرون آمد، درست شبیه غرولند کردن پیرمردی که نمی‌خواهد مهمان بیاید:
- اه، باز یکی اومد سمت من...

سیبل ایستاد، ابرو بالا انداخت، کتری را عقب کشید و در حالی که شن‌ها زیر پایش می‌لرزیدند، زیر لب گفت:
- یا روونای کبیر، این صدای طبیعیه یا باز برگ نعنا زنده شده؟

ناگهان، با صدایی شبیه مکش جاروبرقی‌ای که تازه از تعمیرگاه برگشته ولی هنوز دچار مشکلات داخلی بود، چیزی از دل خاک بالا آمد. نه به عنوان یک موجود، بلکه بیشتر به عنوان یک بی همه‌چیز. سیاه، بی‌انتها و درخشان از جنس تاریکی. نه مرز داشت و نه شکل. فقط یک حفره بود که تمام نور و منطق و انرژی اطرافش را با ناز و عشوه هورت می‌کشید و گه‌گاهی صدای زمزمه‌هایی از ته ته گلوی وجودش، شنیده می‌شد. یک سیاهچاله‌ای واقعی!

کتری خودش را پشت پای سیبل پنهان کرد و از ترس به خودش دمنوش اسطوخودوسید! سیبل کمی عقب رفت، عینکش را برداشت، بخار گرفتگی‌اش را با آستین ردای توقیفی پاک کرد و به سیاهی بی انتها خیره شد. چند لحظه به سکوت گذشت. سکوتی آن‌قدر سنگین که شن‌های بیابان را هم به حرکت در آورد.

سیبل در دلش گفت:
- عجب چیزیه...

سپس بلند گفت:
- سلام...

سیاهچاله لرزید، نه از خجالت، از سنگینی هستی‌اش. زمزمه‌ای آرام ولی پیر از عمقش برخاست:
- اینجا جای تو نیست. برگرد.

سیبل دست‌به‌کمر ایستاد.
- ببخشید، ولی یه سوال دارم... تو... همیشه این‌جوری وسط زمین میای بالا یا الان فقط خوش‌شانس بودم؟

سیاهچاله مکث کرد. انگار مشغول ارزیابی بود. یا شاید داشت آخرین هچلی که توش افتاده بود رو هضم می‌کرد.
- من مزاحم نمی‌خوام. من متروکه‌ام. من این خلا رو انتخاب کردم.

سیبل کمی جلوتر رفت. باد ردای چروک‌شده‌اش را به بازی گرفت.
- متروکه هم که باشی، به درد من می‌خوری. ببین، سوال بعدی؛ تا حالا کوییدیچ بازی کردی؟

سیاهچاله جواب نداد. فقط یک‌جور کش‌وقوس تیز از خودش درآورد که می‌شد از آن فهمید چیزی شبیه چرخش چشم در عمق تاریکی اتفاق افتاده.

- من جدی‌ام.

سیبل خم شد، کلاه نداشته‌اش را از سر برداشت، دوباره گذاشت، بعد گفت:
- من دارم یه تیم می‌سازم.درسته تیمم هنوز اسم نداره. چون هنوز بهش نرسیدم، ولی به نظرم خیلی خفنه. تو رو که دیدم، یه لحظه حس کردم... تو اون عنصر غیب و نامتعادلی هستی که تیمم نیاز داره.

سیاهچاله آهی کشید، مثل صدای هورت کشیدن جهان در خودش.
- نه.

سیاهچاله پوزخند زد، یا شاید هم نزد، ولی اطرافش یک‌جور موج تمسخر ایجاد شد.
- تو نمی‌فهمی. من نفرین شده‌ام. من باعث شدم سه تا ماهواره خودکشی کنن. یه سیاره تو مدار اشتباه افتاد چون یه تیکه از نورش از من رد شد. من آخرین باری که بازیکن ذخیره یه تیم بودم، مربی تبدیل به یه فایل PDF شد و برای همیشه تو فولدر RecycleBin موند. جستجوگر اصلی‌مون؟ هنوز تو دوران مزوزوئیکه، کنار دایناسورها، و هر شب کابوس دوشیدن شیر دایناسور نر می‌بینه.

سیبل لبخند زد:
- خیلی خوبه. یعنی یه جورایی خارق‌العاده‌ست. اگه تو رو داشته باشم، تیمم هیچ‌وقت مثل بقیه نخواهد بود.
- آره. چون تیم‌تون دیگه وجود نخواهد داشت.

سیبل شانه بالا انداخت.
- من با برگ نعنا مشورت کردم یه بار. گفت آینده‌ات طوفانیه. بعد خودش آتیش گرفت. من با نفرین‌ها آشنا‌م. نفرین‌ تو فقط... یه مرحله‌ی دیگه‌ست. یه لول بالاتره.

سیاهچاله مکث کرد. انگار برای اولین بار داشت کمی مردد می‌شد.
- من... نمی‌خوام دوباره کسیو تو خودم بکشم. این‌بار ممکنه یه احساس بکشم. ممکنه رفاقت رو مکش کنم... یا حس همکاری...

- اصلاً این چیه تو دلته؟ ترس؟ وجدان؟ خجالت؟ ببین، اینا چیزایی‌ان که یه سیاهچاله نباید داشته باشه. ببلع. بخور. نابود کن. و مهم‌تر از همه، بیا کوییدیچ بازی کن.

سیاهچاله آرام زمزمه کرد:
- تو مطمئنی؟

سیبل قدمی جلو آمد. باد دوباره در موهایش پیچید. سنسور ساکت بود. حتی بوق بوق هم نمی‌کرد.
- ما جادوی ممنوعه‌ایم. ما بی‌تعادل‌ایم.

سکوت از بین رفت. کتری قل‌قل هیجان زده‌ای کرد. سیاهچاله با آهی دراماتیک گفت:
- خیلی خب. ولی بدون... نفرین، منتقل می‌شه.

سیبل لبخند زد. دستش را دراز کرد. لبخندش چیزی بین شهامت و حماقت بود، چیزی در مرز امید و توهم.
- از این لحظه، تو بازیکن دوم منی.

سیاهچاله مکث کرد. چیزی در تاریکی‌اش لرزید، انگار شک داشت، یا شاید فقط داشت یک سیاره‌ی قهوه‌ای دوردست را هضم می‌کرد. بعد، صدایی شنیده شد؛ نه صدای معمولی. صدایی شبیه فلـــــوپ، آن‌طور که انگار کهکشان کمر خم کرده باشد و چیزی از جیب عقب‌اش بیفتد. بله از جیب عقب‌اش!

سپس، از دل سیاهی مطلق، چیزی بیرون آمد. نه دست بود، نه پنجه، حتی نه شاخه‌ای از وجود. بلکه یک حس دست بود.
یک لمس نامریی که انگار همزمان که دارد پوستت را نوازش می‌کند، اطلاعات بانکی‌ات را می‌دزدد. سیبل، با لبخند محو و قهرمان‌وار، دستش را جلو آورد. لبخندش جوری بود که انگار می‌داند دارد اشتباه می‌کند، اما تصمیم دارد با حماقت تمام برود و اشتباهش را با افتخار زندگی کند.

دست به دست تماس برقرار شد. و در همان لحظه... دنیا، سیاه شد. نه تاریک... سیاه! آن‌طور که نه بالا معلوم بود، نه پایین، نه این‌ور نه آن‌ور. انگار کسی با کنترل تلویزیون، کانال هستی را روی «برفک کوانتومی» گذاشته باشد. باد به طور دراماتیک پیچید.
شن‌ها وسط هوا گیر کردند، انگار داشتند تصمیم می‌گرفتند هنوز دانه هستند یا حالا بخار. از اعماق زمین صدایی آمد؛ یک عطسه.
عطسه‌ای که فقط کهکشان می‌تواند بزند.

هِچـــــــوووووومممپف!

و بعد... اتفاق افتاد. نه از آسمان، نه از زمین، بلکه از صورت سیبل. ریزش... آرام و ترسناک. اول یکی... بعد یکی دیگر. و بعد... دسته‌دسته، مثل برگ‌های پاییزی که از درخت غرور می‌ریزند، سیبیل‌های نازک و کم‌جان سیبل از صورتش جدا شدند و در باد چرخیدند. بعضی‌شان حتی در هوا بالا و پایین رفتند، انگار هنوز مطمئن نبودند که مرگ بهترین گزینه است یا نه.

سیبل جیغ زد، با همان لحنی که گویا دارد می‌بیند بچه‌اش را اشتباهی به مدرسه‌ی نظامی فرستاده.
- نــــه! سیبیل‌هام! محور تعادلم! همه چی به اینا بسته‌س!

کتری که چند قدم عقب رفته بود، سراسیمه گفت:
- وایسا وایسا وایسا... گربه‌ها اگه سبیل نداشته باشن، تعادل‌شونو از دست می‌دن، نه؟ خب تو...

سیبل خواست جواب بدهد. اما همین که قدم برداشت، یک پایش مستقیم جلو رفت، پای دیگرش منحرف شد سمت خاطرات مبهم دوران پیش‌دبستانی. بازوی چپش تلاش کرد تعادل را حفظ کند، اما بازوی راستش داشت دنبال پیچی می‌گشت که اصلا وجود نداشت. سرش به پهلو کج شد، پاهایش مثل دو موز پخته از هم جدا شدند و... پوف!

با صورت نقش زمین شد. آن هم به شکلی که خاک بیابان از شدت همدردی، خودش را برای چند لحظه جمع کرد. سیاهچاله، با طنین صدای پیرانه‌ی بین‌ستاره‌ای، گفت:
- نفرین منتقل شد.

همه چیز برای یک لحظه ساکت ماند. باد ایستاد. شن‌ها آرام نشستند. کتری هم آرام گفت:
- خب... این تیم شاید هنوز شکست‌ناپذیر نباشه، ولی قطعاً خیلی خوب می‌لرزه.

و این‌گونه، دومین بازیکن تیم، به‌رغم هشدارهای هستی، فریادهای فیزیک، و التماس‌های عقل سلیم، به تیم پیوست. اما حالا، با سیبیل‌هایی که ریخته بود، و قدم‌هایی که هرکدام به سمتی می‌رفتند، سیبل باید می‌آموخت که تعادل، همیشه از صورت شروع نمی‌شود... گاهی از دل یک فاجعه‌ی بین‌کهکشانی آغاز می‌شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!) (تیم برتوانا)
ارسال شده در: جمعه 3 مرداد 1404 17:25
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

سری اول دومین دوره لیگالیون کوییدیچ
بازی اول


سوژه: سرنوشت شوم!
تیم‌های شرکت‌ کننده: اسم نداره (میهمان) - برتوانا (میزبان)
جاروی تیم مهمان: جاروی شهاب 290 - سوژه دو تیم در این مسابقه حتما باید طنز باشد.
جاروی تیم میزبان: جاروی شهاب ۱۴۰ - منع سوژه فرعی پیشگویی. (هرگونه پیشگویی با استفاده از هر گونه ابزار پیشگویی.)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!) (تیم برتوانا)
ارسال شده در: دوشنبه 1 بهمن 1403 00:03
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

دور هشتم و پایانی (فینال) مسابقات لیگالیون کوییدیچ
بازی چهاردهم


پایان مسابقه.

با تشکر و خسته نباشید به بازیکنان دو تیم برتوانا و اوزما کاپا.

نتیجه این مسابقه نهایتا تا تاریخ جمعه 5 بهمن ماه در تاپیک بیلبورد امتیازات ارسال می‌شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!) (تیم برتوانا)
ارسال شده در: یکشنبه 30 دی 1403 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
اوزما کاپا vs برتوانا
تصویر تغییر اندازه داده شده


WE ARE OK


پست سوم و آخر



صدای سوت داور از دوردست‌ها شنیده میشد. بی‌وقفه و طولانی از ورای شاخ و برگ گیاهان به گوش می‌رسید.

بازیکنان با حالتی گوش به زنگ سر جاهایشان ایستادند و متعجب، بی آن که بدانند چه اتفاقی در حال وقوع است، در میانه‌ی راه به علت به صدا درآمدن سوت می‌اندیشیدند.

سدریک با هزار زحمت سعی داشت بی‌توجه به تروماهای درونی‌اش، با جویدن برگ‌های اطراف آرامشش را حفظ کند. مرگ چیزی نبود که به این راحتی‌ها بتوان فراموشش کرد. صدای سوت در سرش می‌پیچید و وحشت‌زده‌اش می‌کرد.

مرگ در طرف دیگر، در میان انبوه گیاهان سبز رنگ با خوشحالی می‌اندیشید چه کسی را باید با خودش به دنیای دیگر ببرد. این صدای سوت، طبیعی نبود. قطعا خبر از وقوع اتفاقی ناگوار می‌داد.

هر یک از بازیکنان در جای جای هزارتو به اتفاق وحشتناکی که رخ داده و در پی آن داور پیوسته در سوتش می‌دمید، می‌اندیشیدند.

- یا مرلین...این دفعه دیگه چی شده. از اولشم من به بقیه گفتم این هزارتوی مارپیچی ملعون نفرین شده‌ست، بیاین نریم توش، گوش ندادن. بیا. همین شد دیگه! معلوم نیست کی اون وسط سَقَط شده که این ناقوس مرگ یه لحظه هم خفه نمیشه!

پتو در همان حالی که خودش را روی زمین می‌کشید، زیر لب غر می‌زد. طبیعتا کسی اهمیتی به تکه پارچه‌ای کهنه و سوراخ نمی‌داد. فینال کوییدیچ برایشان مهم‌تر بود.

اندکی آن طرف‌تر، در میانه‌ی برگ‌ها و شاخه‌های تو در تو، داوری کم سن و سال ایستاده و با ذوقی وافر سوت می‌زد. چشمانش را بسته بود، سوت کوچکی را با دندان‌هایش در دهان نگه داشته و همزمان با به صدا درآوردنش دور خود می‌چرخید.
- هی، ببینید! ببینید چه صدای باحالی میده! بذار یه بار دیگه امتحان کنم.

و باری دیگر در سوتش دمید.

داور بچه‌سال از شدت خنده روی علف‌های نرم زمین پهن شد و دستانش را به هم کوبید. سپس بلافاصله چهره‌ای جدی به خود گرفت و رو به شبدری سه‌برگ درست کنار گوشش چرخید.
- آخه می‌دونی چیه، این اولین مسابقه‌ایه که من داوری می‌کنم. مامان بابام خیلی بهم افتخار کردن، اومده بودن قضاوتمو ببینن و همه‌مون خیلی هیجان‌زده بودیم؛ ولی یهو اومدیم اینجا و دیدیم همچین بلایی سر زمین اومده! یهو به خودمون اومدیم دیدیم ماییم و یه عالمه برگ و بوته اینور اونور...هی صبر کردم، صبر کردم، صبر کردم، گفتم بالاخره یه بازیکنی چیزی اون گوشه موشه‌ها...

شبدر سه‌برگ خسته شده بود.

- ...پیدا میشه دیگه. منتظر موندم تا بالاخره یه چیزیو قضاوت کنم. تا اینکه دیدم هوا کم‌کم داره تاریک میشه و منم هیشکیو پیدا نکردم. واسه اینکه عقده‌ای نشم یه بار سوت زدم، دیدم خیلی حال میده. بخاطر همین دوباره امتحانش کردم! الانم دیگه نمی‌خوام تمومش کنم! این اولین تجربه‌ی داوری منه!

و باری دیگر چشمانش را بست، دَمی عمیق گرفت و با تمام قدرت در سوت فوت کرد. صدایی گوشخراش بلند شد و حرف‌هایی رکیک و زننده از جانب گیاهان متشخص بلند کرد.
شبدر سه‌برگ درحالی که سه برگش را در خود جمع می‌کرد، ناسزاگویان فرار کرد.

مدتی که گذشت بازیکنان دریافتند آن صدای نکره هر چه که هست، بیانگر اتفاقی شوم نیست؛ چون حتی زمانی که لرد ولدمورت و پیتر پتی‌گرو نیز ظهور کردند آن همه سروصدا راه نیفتاده بود.
تصمیم گرفتند هر طور شده به بازیشان ادامه دهند.

کجول در به در دنبال بلاجری می‌گشت تا با چماقش به آن بکوبد. حتی دیگر برایش مهم نبود به کدام جهت پرتابش می‌کند، فقط می‌خواست با تمام قدرت به هرچیزی سر راهش می‌رسد بکوبد!
اوایل با خرد کردن شاخه‌های اطراف خودش را تخلیه و راهش را باز می‌کرد، اما ظاهرا درختان از اجداد قدیمی‌اش بودند و پس از به جا آوردن مراتب آشنایی و سلام و احوالپرسی با نوه‌ی پسرعمه‌ی جد پدری‌اش، مجبور شد چماقش را غلاف کرده و با عزمی راسخ‌تر به دنبال بلاجر بگردد. دیگر نمیشد درختان را خرد و خاکشیر کرد.

گزارشگر نیز کار سختی داشت.
- تماشاچیان عزیز و گرامی...من واقعا می‌خوام که گزارش کنما، ولی نمیشه. به مرلین نمیشه! همه‌ش یه مشت شاخ و برگ می‌بینم که هرازگاهی تو یه نقطه‌ای می‌شکنن و دوباره رشد می‌کنن. این صدای مزخرفم که همه‌تون دارین می‌شنوین. چیو گزارش کنم آخه...

چیزی نمانده بود اشک‌های گزارشکر بیرون بجهند و اهمیتی به او و آبرو و سابقه کاری‌اش ندهند.

کوافلی در دام گیاهی افتاده و دست و پا می‌زد. بابت تمام لحظاتی که در دستان گرم و نرم مهاجمان پرواز می‌کرد و در عین حال غر می‌زد، به خودش لعنت فرستاد. آرزو داشت هر چه دارد را بدهد تا فقط باری دیگر در دستان مهاجمی قدرتمند باشد.
ظاهرا کوافل تمام آرزوهای زندگی‌اش را در همان لحظه مصرف کرد؛ زیرا درست همان موقع، هیتلر از پشت بغلش کرد و با چشمانی شرارت‌بار، به او خیره شد و سپس کوافل بیچاره با سرعتی باورنکردنی به هوا پرتاب شد.

فورد آقای ویزلی که سخت در تلاش بود چرخ‌هایش را از درون گل و لای کف زمین بیرون بکشد، با برخورد کوافل و از دست دادن آینه بغلش، فحش‌هایی نثار مهاجمِ پرتاب‌کننده کرد که برگ‌های اطرافش جیغ کشیده، دست بر چشم‌ها و گوش‌هایشان گذاشته و با بچه‌های کوچکشان دوان دوان گریختند.
این روزها شرم و حیا معنایی نداشت.

- بابا این بیستمین دفعه‌ایه که من دارم از این خراب شده رد میشم! یکی به من بگه بقیه کجاااااان!

ترزا با خشم بر سر و صورتش می‌کوفت و جیغ می‌کشید. چیزی تا از دست دادن اندک سلامت روانش نمانده بود.
- حتی دیگه اسنیچم نمی‌خوام، مسیرو پیدا کنم هنر کردم!

در همان لحظه، اندکی آن طرف‌تر، سر پیچ کناری، دمنتور صدای نعره‌های ناامیدانه‌ی گابریل را شنید و چیزی نمانده بود از شدت شادی دچار سکته‌ی مغزی شود.
به هرحال، شادی برای دمنتورها چیز خوبی به حساب نمی‌آید.
- هی، گابریل! صدای منو می‌شنوی؟ همین بغلم. درست کنار این دیوار کناریت. ببین، بیا باهم یه نقشه بریزیم بتونیم بریم بیرون، من میگم یه مسیر مشخص کنیـــ...

ظاهرا گابریل صدایش را شنیده بود. این را میشد از شدت جیغ‌هایش متوجه شد که لحظه به لحظه بیشتر میشد و حالا کلمه‌ی نامفهومی شبیه به "دمنتور" نیز درون فریادهایش قابل تشخیص بود.

- باشه بابا چه خبرته...خودم راهمو پیدا می‌کنم. این وحشی بازیا چیه...

اوضاع برای بید کتک زن نیز اصلا خوب به نظر نمی‌رسید. او هیچ سررشته‌ای در کنترل شاخه‌هایش نداشت و گیاهان مارپیچ اصلا از این موضوع خوششان نیامده بود. هر چه باشد، این بید کتک زن و هم‌تیمی‌هایش بودند که به حریم شخصی و محل زندگی آنها تجاوز کردند!
در شعاع پنج متری جایی که بید کتک زن گیر افتاده بود، سایر گیاهان دایره‌وار نشسته بودند و به مسابقه‌ی مشت‌زنی میان بید و بوکسورهای خودشان نگاه می‌کردند.
هرازگاهی صندلی بزرگی نیز به طرف بید کتک زن پرتاب میشد و از نحوه‌ی بازی‌اش انتقاد می‌کرد.

بلاجرها با اختیار خودشان این طرف و آن طرف می‌رفتند، بوته‌ها رو سوراخ کرده و به هرکس که دلشان می‌خواست ضربه می‌زدند. این حجم از اختیار و آزادی عمل برایشان غیرقابل باور و بیش از حد فوق‌العاده به نظر می‌رسید.
بازیکنان دو تیم کوییدیچ در همان حالی که با زجر و بدبختی سعی در پیدا کردن مسیر درست داشتند، باید حواسشان به مغزشان هم می‌بود؛ چون هر لحظه امکان داشت بلاجری بر فرق سرشان فرود بیاید یا کوافلی تخم چشمانشان را با دروازه اشتباه بگیرد.

اوضاع اصلا قشنگ به نظر نمی‌رسید و دانستن این موضوع نیز کمکی به حالشان نمی‌کرد.


"پنجاه و پنج سال بعد، ساعت پنج و پنج دقیقه عصر"

همه چیز تکراری به نظر می‌رسید. حتی زمان. به خصوص زمان! گذراندن روزها و شب‌‌ها در جنگلی مارپیچ و بی‌انتها کار آسانی به نظر نمی‌رسید.

صدایی سوت‌مانند هنوز از جایی در میان درختان غول‌پیکر به گوش می‌رسید. صدایی که بطور محسوسی ضعیف‌تر شده اما قطع نشده بود.
دختر کوچکی که حالا موهایش سفید شده و بیشتر به پیرزنی فرتوت شباهت داشت تا دخترکی تازه‌کار، روی علف‌های چروکیده دراز کشیده بود و با هر دم و بازدم، صدایی از سوت خاک‌گرفته‌ی درون دهانش بلند میشد.

ریش بلند و کثیف هیتلر برایش بیشتر از گذراندن پنجاه سال از عمرش در آن جنگل تو در تو، سخت بود. او عادت داشت صبح به صبح سبیل مربعی‌اش را مربعی اصلاح کرده و قوطی ژل را روی سرش خالی کند. ظاهر جدیدش را اصلا دوست نداشت.

فورد آقای ویزلی ظاهرا تنها کسی بود که به سرعت سرنوشتش را پذیرفته و برای بقا دست و پا نزده بود. با تنها آینه بغلی که برایش باقی مانده بود، تا نیمه درون گل‌ها فرو رفته و خاطرات زندگی پرماجرایش در خانواده‌ی ویزلی‌ و سپس تیم کوییدیچ روی آهن‌های زنگ زده‌اش باقی مانده بود.

سدریک اما وحشت‌زده‌تر از آن بود که کاری کند. پنجاه و پنج سال میشد که در بدترین کابوسش زندگی می‌کرد. پنجاه و پنج سال بود که با چشمانی باز، بیدار و هوشیار سر جایش نشسته و خواب ندیده بود! خواب ندیدن بیشتر از نخوابیدن تحت فشارش گذاشته بود.

بازیکنان کوییدیچ، پنجاه و پنج سال پیش، بی‌توجه به توصیه‌ی ارزشمند پتو قدم در آن مارپیچ سبزرنگ گذاشته و پنجاه و پنج سال بود که سعی در خلاص شدن از شرش داشتند.
اسنیچ و کوافلی که سرعتشان در اثر کهولت سن کمتر شده بود نیز هرازگاهی به آسمان پرواز کرده و با سقوط بر روی کله‌ی چروکیده‌ی بازیکنان، همچنان تفریح می‌کردند. گذر زمان و عمر نباید تاثیری بر روی شادی‌های درونی می‌گذاشت.

فینال کوییدیچی که تبدیل به آخرین فینال کوییدیچ در جامعه‌ی جادوگران شد؛ زیرا هرگز کسی نفهمید تیم برنده برتوانا بود یا اوزما کاپا و این موضوع از مهمترین بخش‌های کوییدیچ به شمار می‌آمد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده