جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
15 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
9
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- شهر لندن
- [[single]] ماجراهای مردم شهر لندن
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:17
از: رنجت خستهام
پستها:
246
شغل
ارشد هافلپاف، خزانهدار گریمولد

تمنای وصالم نیست، عشق من مگیر از من...
به دردت خو گرفتم، نیستم در بند درمانت.
لعنتی، لعنتی! چرا در این شرایط دارم به شعری میاندیشم که بانو آیلین برایم خوانده بودند؟
دوشیزه داریا همچنان دارند نگاهم میکنند. نگاهشان مانند همیشه است، انگار دارند به موجودی کثیف و نفرتانگیز مینگرند. شاید هم واقعا اینگونه هستم؛ نمیدانم!
عجیب است! به من سیلی زدند؛ اما دلچرکین نیستم. گفتند:《امیدوارم مثل پدر و مادرت تو بدبختی زندگی کنی!》؛ اما من فقط دارم میخندم.
همین مانده بود که خنجر خودم پوستم را بخراشد!باید به محض این که به جایی رسیدم که بتوانم بنشینم، فکری به حالش کنم. درست نیست بانو آیلین را... آخ، لعنت! کلیههایم هم که دست بردار نیستند!
خوب است، زیر این درخت، خلوت هم هست... میتوانم طلسمی درمانی اجرا... خدای من، بئاتریس جکسون این جا چه میخواهد؟
آه، حدس میزدم، خبری از ارتش اژدهای سیاه. عجیب است که تا کنون نفهمیدهاند من به آنان وفادار نیستم و چنان حرف میزنند انگار مورداعتمادم.
میگویند آقای السینگ دردسرساز شده. چه حرفها! تنها چیزی که همسر رهبر شکوفههای سپید ندارد، خطر و دردسر است.
خب، جلوی خونریزی خراش را گرفتم. خوب شد که فقط روی پوستم را دریده بود!
خب، فکر کنم حالا وقتش است به خانم السینگ نامه بنویسم که مراقب همسرش باشد. باورم نمیشود زمانی، امضای نام جعلی "ایشیدا شو" اینچنان برایم دشوار بود!
به خانه که رسیدم، باید آن را با جغدی بفرستم. مطمئنم خانم السینگ میدانند این بار قرار است نامهام را کجا دریافت کنند.
چرا چشمان سیاه دوشیزه داریا از خاطرم نمیروند؟ کاش میتوانستم بگویم...نه، نه، این فکر احمقانهایست! لعنتی، درد پهلویم شدیدتر میشود!
به دردت خو گرفتم، نیستم در بند درمانت.
لعنتی، لعنتی! چرا در این شرایط دارم به شعری میاندیشم که بانو آیلین برایم خوانده بودند؟
دوشیزه داریا همچنان دارند نگاهم میکنند. نگاهشان مانند همیشه است، انگار دارند به موجودی کثیف و نفرتانگیز مینگرند. شاید هم واقعا اینگونه هستم؛ نمیدانم!
عجیب است! به من سیلی زدند؛ اما دلچرکین نیستم. گفتند:《امیدوارم مثل پدر و مادرت تو بدبختی زندگی کنی!》؛ اما من فقط دارم میخندم.
همین مانده بود که خنجر خودم پوستم را بخراشد!باید به محض این که به جایی رسیدم که بتوانم بنشینم، فکری به حالش کنم. درست نیست بانو آیلین را... آخ، لعنت! کلیههایم هم که دست بردار نیستند!
خوب است، زیر این درخت، خلوت هم هست... میتوانم طلسمی درمانی اجرا... خدای من، بئاتریس جکسون این جا چه میخواهد؟
آه، حدس میزدم، خبری از ارتش اژدهای سیاه. عجیب است که تا کنون نفهمیدهاند من به آنان وفادار نیستم و چنان حرف میزنند انگار مورداعتمادم.
میگویند آقای السینگ دردسرساز شده. چه حرفها! تنها چیزی که همسر رهبر شکوفههای سپید ندارد، خطر و دردسر است.
خب، جلوی خونریزی خراش را گرفتم. خوب شد که فقط روی پوستم را دریده بود!
خب، فکر کنم حالا وقتش است به خانم السینگ نامه بنویسم که مراقب همسرش باشد. باورم نمیشود زمانی، امضای نام جعلی "ایشیدا شو" اینچنان برایم دشوار بود!
به خانه که رسیدم، باید آن را با جغدی بفرستم. مطمئنم خانم السینگ میدانند این بار قرار است نامهام را کجا دریافت کنند.
چرا چشمان سیاه دوشیزه داریا از خاطرم نمیروند؟ کاش میتوانستم بگویم...نه، نه، این فکر احمقانهایست! لعنتی، درد پهلویم شدیدتر میشود!
افرادی که لایک کردند
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
جزئیات کاربر

«پارت یک»
مه سنگینی مثل پردهای خاکستری بر خیابانهای لندن آویخته بود؛ مهی که نه کاملاً زمین را میپوشاند و نه آسمان را رها میکرد، بلکه میان این دو معلق میماند و شهر را در حالتی رؤیاگونه فرو میبرد. چراغهای زرد خیابان در دل آن مه پخش میشدند و نورشان همچون هالههایی لرزان در هوا معلق میماند؛ گویی کسی فانوسهایی کمجان را در دل ابرها روشن کرده باشد. لندن، برای بسیاری شهری عادی بود؛ شهری پر از رفتوآمد، قطارهای زیرزمینی، کافههای کوچک و آدمهایی که با عجله از کنار هم عبور میکنند. اما برای بعضی دیگر، لندن چیزی فراتر از یک شهر بود؛ نقطهای نامرئی میان ممکن و ناممکن، جایی که واقعیت گاهی آنقدر نازک میشد که چیزهای عجیب میتوانستند از میان آن عبور کنند.
صدای دور اتوبوسهای قرمز، برخورد لاستیکها با آسفالت خیس، و قدمهای شتابزده رهگذرانی که یقههای پالتویشان را بالا داده بودند، در هوا میپیچید. باد سردی میان ساختمانهای قدیمی میوزید و از لابهلای کوچهها عبور میکرد؛ بادی که بوی سنگ خیس، دود، و باران را با خود میآورد.
اما برای من، لندن همیشه چیزی بیشتر از یک شهر بود.
لندن شهری بود که رازهایش را در سکوت نگه میداشت. رازهایی که در مه پنهان میشدند، یا در بارانی که بیوقفه بر شانههای رهگذران مینشست. بارانی که گاهی تنها آزاردهنده به نظر میرسید، اما اگر خوب گوش میدادی، انگار هر قطرهاش داستانی ناگفته با خود حمل میکرد. بعضی رازها، درست مثل همان باران، آرام بر سر انسان فرود میآمدند؛ و برای کسانی که نمیخواستند حقیقت را ببینند، آزاردهنده و سنگین میشدند.
وقتی در این کوچههای تنگ و باریک قدم میزنم، چیزی درونم تغییر میکند. تهمیکشم. گویی خودم آرامآرام در شهر حل میشوم. صدایم، فکرم، حتی حضورم کمرنگ میشود؛ تا جایی که انگار تنها گوشهایی باقی میماند که میتوانند داستانها را بشنوند.
در گوشهای از ذهنم تصویر کودکانی میآید که با دستهای سرد و سرخشده از سرما در باران لندن میایستند؛ بارانی که انگار سالهاست رنگ آبی آسمان را ندیده و فقط بازتاب همان خاکستری سنگین شهر را با خود دارد. خاکستریِ کدر و خفهای که گاهی شبیه رنگی مرده است. کودکانی که دستان کوچکشان را به سوی رهگذران بالا میبرند، شاید برای سکهای، شاید برای توجهی کوتاه؛ اما بیشتر مردم حتی نگاهشان هم نمیکنند.
کار من گوش دادن به داستانهایی است که بیشتر مردم حتی متوجهشان نمیشوند. همان انسانهای عجول و جاهلی که زندگی را فقط در قدمهای تند و ساعتهای شلوغ میبینند. گاهی فکر میکنم انسانها نیاز دارند لحظهای دست از زندگی کردن بردارند؛ فقط برای چند ثانیه مکث کنند، سرشان را بالا بیاورند و به داستانهای اطرافشان گوش بدهند.
آن شب، مثل بسیاری از شبهای دیگر، دفترچه چرمیام را در دست داشتم. دفترچهای که صفحههایش پر بود از خطخطیهای نامفهوم، یادداشتهای پراکنده، و گاهی داستانهایی که به شکل عجیبی زیبا، دردناک یا حتی هولناک بودند؛ داستانهای مردم لندن.
در امتداد رودخانه قدم میزدم. آب تیره رودخانه زیر نور چراغها آرام میلغزید و موجهای کوچک آن نورها را خرد میکردند. مه از سطح آب بلند میشد و آرام در هوا پخش میگردید، انگار که خود شهر در سکوت نفس میکشید.
من عادت داشتم به مردم نگاه کنم.
به مردی که هر شب دقیقاً ساعت نه از روی پل عبور میکرد، با همان قدمهای منظم و همان چهره خسته.
به زنی که همیشه برای کبوترها دانه میآورد؛ زنی که گاهی فکر میکردم شاید خودش در خانه دانهای برای کبوترهای کوچکش—بچههای گرسنهاش—نداشته باشد.
و به رهگذرانی که هزار فکر ناگفته در خطوط صورتشان پنهان بود.
هرکدامشان داستانی داشتند.
و من آنها را فقط جمع نمیکردم…
من به آنها گوش میدادم. با تمام وجود گوش میدادم.
اما آن شب… چیزی فرق داشت.
صدایی شنیدم.
صدایی کوچک.
ظریف.
مثل زنگ فلزی کوچکی که بهآرامی تکان خورده باشد.
ایستادم.
صدای شهر برای لحظهای دورتر به نظر رسید. دوباره گوش دادم.
صدا دوباره آمد.
نگاهم را در میان مه چرخاندم، اما هیچکس اطرافم نبود. تنها چراغهای خیابان بودند و سایههای کشیدهای که روی سنگفرش خیس افتاده بودند. با این حال، حسی آشنا در دلم پیچید؛ همان حسی که همیشه پیش از آغاز ماجراهای عجیب به سراغم میآمد.
آرام قدم برداشتم و صدا را دنبال کردم.
کوچهای باریک میان دو ساختمان قدیمی قرار داشت. دیوارهای آجری تیره و پنجرههای قدیمی آن، در نور کم چراغها حالتی غریب داشتند. عجیب بود؛ مطمئن بودم قبلاً هرگز این کوچه را ندیده بودم. انگار مه آن را تازه از دل شهر بیرون کشیده باشد.
وقتی وارد کوچه شدم، صدا قطع شد.
در انتهای کوچه، مردی ایستاده بودکت بلند و تیرهای به تن داشت و یقهاش را بالا داده بود. موهایش کمی آشفته بود، گویی مدت زیادی در باد راه رفته باشد. اما عجیبترین چیز نگاهش بود؛ نگاهی گیج و عمیق، شبیه نگاه کسی که تازه از خوابی طولانی بیدار شده و هنوز نمیداند کجاست.
چند لحظه فقط به هم نگاه کردیم.
بعد مرد چند قدم جلو آمد و با صدایی آرام پرسید:
«ببخشید… اینجا چه شهریه؟ لندن؟»
سؤالش آنقدر عجیب بود که برای لحظهای فکر کردم اشتباه شنیدهام. در ذهنم صحنهای از فیلمهایی که در خانه دیده بودم جرقه زد؛ همان فیلمهایی که آدمها ناگهان از زمانهای دیگر سر در میآورند.
گفتم:
«بله.اینجا لندنه، جسارتا شما گم شدین؟»
مرد با صدایی ارام گفت:
«شاید، خودم نیز نمیدانم. خب پس، الان چه سالیه که لندن انقدر پیشرفت کرده؟ از موقعی که من اینجا بودهام تا به الان تغییرات زیادی برای این شهر رخ داده.»
ابروهایم کمی درهم کشید، منظور مرد از اینکه امسال چه سالی است چه بود؟
آرام جواب دادم:
«2026»
گفت:
«پس خیلی هم نگذشته است.»
نمیدانستم چه بگویم. قطره های ریز باران به صورت مضحکی روی لباسم میریختند، نه از ان نمههای صبحگاهی که برای لحظهای آدمی را به فکر فرو ببرد و نه از طوفان ها خوفناک که هر بچه را به رفتن زیر پتوی خود وادار کند.
ناگهان رنگ از صورت مرد پرید.
چشمانش گشاد شد، نه از تعجب… نه مانند فیلمها. بلکه از ترس. ترسی عمیق که در نگاهش موج میزد. چند قدم عقب رفت و زیر لب چیزی زمزمه کرد که نتوانستم بشنوم.
خواستم چیزی بپرسم.
اما درست در همان لحظه، مرد برگشت و در دل مه قدم زد.
و بعد…
ناپدید شد.
نه صدای قدمی.
نه سایهای که دور شود.
هیچ چیز.
فقط مه.
مهی که برای لحظهای انگار شکل سایهای انسانی به خود گرفت و بعد دوباره در تاریکی خیابان حل شد.
قلبم تند میزد. چند لحظه همانجا ایستادم و به جایی خیره شدم که مرد لحظهای قبل آنجا ایستاده بود.
بعد چیزی روی زمین توجهم را جلب کرد.
یک دفترچه.
خم شدم و آن را برداشتم. جلد چرمی کهنهای داشت و گوشههایش ساییده شده بود، انگار سالها در دست کسی بوده باشد. وقتی آن را لمس کردم، حس عجیبی در وجودم پیچید؛ حس آشناییِ مبهمی، شبیه لمس کردن چیزی که قبلاً دیده باشی اما نتوانی به خاطر بیاوری کجا.
دفترچه را باز نکردم.
فقط به جلدش نگاه کردم.
و همانجا، زیر نور محو چراغ خیابان، قلبم برای لحظهای از تپیدن ایستاد.
چون روی جلد، با خطی آشنا نوشته شده بود:
کاساندرا وابلاتسکی
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:17
از: رنجت خستهام
پستها:
246
شغل
ارشد هافلپاف، خزانهدار گریمولد

پرتوی خونرنگ غروب بر کتابفروشی افتاده بود. کتابفروش به مشقت با اشکهایش میجنگید تا فرونپاشد.
از آن سو، کمکحال لاغر و بلندقدش طول و عرض کتابفروشی را طی میکرد و بیمحابا ناسزا میگفت.
کتابفروش آهی کشید. گیسوان مشکینش را باز کرد و بست، بی آن که بداند چرا. برگهی تشخیص پزشک مانند تیر بر چشمش کوبیده میشد. نوشته بودند:"سرطان ریه سرایت کرده به کبد."
حرفهای پزشک در گوشش زنگ میزد:
- خانم پرینس، متأسفانه آقای والتر مارتین فرصت چندانی ندارن. بیماری خیلی پیشرفته شده و...
با یادآوری غش کردنش پس از شنیدن خبر، موهای خود را کشید. نباید جلوی والتر ضعف نشان میداد! والتری که از دنیای دستنویسهایش بیرون آمده و پسرش شده بود! درد شدیدی در قفسه سینهاش حس کرد و چنان خم شد که باعث شد والتر، با آن رخسار زرد و لاجان، به سویش بیاید و زمزمه کند:
- بانو آیلین، چی شده؟
صدایش از خشم میلرزید. آیلین یادش آمد که وقتی فهمید سرطان دارد، رنگ به رنگ شد، خندهای بینشان از شادی سر داد و زیرلب گفت:
- امکان نداره!
این افکارش را کنار زد و تبسمی پوشالی نثار والتر کرد:
- چیزی نیست، پسرم.
والتر دستش را روی شکمش گذاشت و چهره در هم کشید. در پاسخ به نگرانی آیلین، جواب داد:
- فقط یه دلدرده...این مریضی کوفتی...
از اشک چشمان آیلین فهمید بانویش را بیشتر آزرده. رنگ از رخش پرید و به خودش و بیماریاش ناسزا گفت.
آیلین سرش را روی پیشخوان تزئینشده با تصویر برف انداخت. به کتابها خیره شد؛ به دیوارهای آبیرنگ و مهتابیها. هیچ کدام نمیتوانستند حواسش را پرت کنند؛ برخلاف همیشه.
زنگولهی سر در به صدا درآمد و چهرهی لاغر زنی با موهای خاکستری و طلایی ظاهر شد. زن نشست و تبسمی کرد.
- بگین ببینم، چرا شما دوتا اینقدر...
برگه را دید و نه رنگش پرید، نه جیغ زد و نه حرفهایی همچو "وای، متاسفم!" بر زبان راند. فقط هالهای از مه بر چهرهاش سایه افکند؛ سرزندگیاش را زدود و به جایش آرامشی غریب افکند.
- میذارم با هم تنها باشین. بعدا میام.
و با گامهای سبک و به نرمی شال ابریشمی روی شانهاش، کتاب فروشی را ترک کرد.
از آن سو، کمکحال لاغر و بلندقدش طول و عرض کتابفروشی را طی میکرد و بیمحابا ناسزا میگفت.
کتابفروش آهی کشید. گیسوان مشکینش را باز کرد و بست، بی آن که بداند چرا. برگهی تشخیص پزشک مانند تیر بر چشمش کوبیده میشد. نوشته بودند:"سرطان ریه سرایت کرده به کبد."
حرفهای پزشک در گوشش زنگ میزد:
- خانم پرینس، متأسفانه آقای والتر مارتین فرصت چندانی ندارن. بیماری خیلی پیشرفته شده و...
با یادآوری غش کردنش پس از شنیدن خبر، موهای خود را کشید. نباید جلوی والتر ضعف نشان میداد! والتری که از دنیای دستنویسهایش بیرون آمده و پسرش شده بود! درد شدیدی در قفسه سینهاش حس کرد و چنان خم شد که باعث شد والتر، با آن رخسار زرد و لاجان، به سویش بیاید و زمزمه کند:
- بانو آیلین، چی شده؟
صدایش از خشم میلرزید. آیلین یادش آمد که وقتی فهمید سرطان دارد، رنگ به رنگ شد، خندهای بینشان از شادی سر داد و زیرلب گفت:
- امکان نداره!
این افکارش را کنار زد و تبسمی پوشالی نثار والتر کرد:
- چیزی نیست، پسرم.
والتر دستش را روی شکمش گذاشت و چهره در هم کشید. در پاسخ به نگرانی آیلین، جواب داد:
- فقط یه دلدرده...این مریضی کوفتی...
از اشک چشمان آیلین فهمید بانویش را بیشتر آزرده. رنگ از رخش پرید و به خودش و بیماریاش ناسزا گفت.
آیلین سرش را روی پیشخوان تزئینشده با تصویر برف انداخت. به کتابها خیره شد؛ به دیوارهای آبیرنگ و مهتابیها. هیچ کدام نمیتوانستند حواسش را پرت کنند؛ برخلاف همیشه.
زنگولهی سر در به صدا درآمد و چهرهی لاغر زنی با موهای خاکستری و طلایی ظاهر شد. زن نشست و تبسمی کرد.
- بگین ببینم، چرا شما دوتا اینقدر...
برگه را دید و نه رنگش پرید، نه جیغ زد و نه حرفهایی همچو "وای، متاسفم!" بر زبان راند. فقط هالهای از مه بر چهرهاش سایه افکند؛ سرزندگیاش را زدود و به جایش آرامشی غریب افکند.
- میذارم با هم تنها باشین. بعدا میام.
و با گامهای سبک و به نرمی شال ابریشمی روی شانهاش، کتاب فروشی را ترک کرد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1405/1/6 18:16:26
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/10/10
تولد نقش: 1404/10/23
آخرین ورود: امروز ساعت 00:15
از: فرانسه-استراسبورگ
پستها:
185

"در سکوت سرد عمارت، حکایت سالها نوشته شده بود."
مه غلیظی که هر شب از رودخانه برمیخاست، انگار بخشی از هویت عمارت ما بود. مثل خاطراتی که در لایههای زیرین ذهن پنهان میمانند، اما همیشه حضورشان حس میشود.
من، فلور دلاکور، در کنار این مه و خاطرات بزرگ شده بودم. عمارت ما، با دیوارهای سنگی سرد و باغهای انبوه و رازآلودش، نه فقط یک خانه، که یک تابلوی نقاشی از سنتها و قدرتهای نهفته بود.
اما امشب، حضور مه کمی آزاردهنده بود. انگار چیزی در دلش داشت. چیزی که آرامش همیشگیام را بر هم میزد. همین بود که مرا به ایوان کشاند، جایی که میتوانستم بهتر به زمزمههای باد گوش دهم.
ناگهان، سایهای از میان درختان بیرون آمد. آشنا بود، و همین آشنایی، همیشه موجی از پیشبینی در من بیدار میکرد.
آستوریا! او اینجا چه میکرد؟ لبخند زدم، لبخندی که سعی میکردم تا حد ممکن گرم و صمیمی باشد.
_آستوریا؟ چه غافلگیری خوبی! مسیرت چطوری به این سمت کشیده شد؟
آستوریا به آرامی نزدیک شد، چشمان خاکستری اش، که همیشه دنیایی از احساسات را در خود داشت، حالا برقی خاص داشت.
_فلور عزیزم،میدونستم که باید پیدات کنم. مگه میشه شبهایی مثل امشب رو بدون تو سر کرد؟
خندیدم.
_میدونستم که وقتی مه انقدر غلیظ میشه،دنبال من میآی. اما این بار... فرق میکنه. انگار تو هم این رو حس میکنی؟
آستوریا سرش را تکان داد و کنارم نشست.
_دقیقاً. انگار هوا سنگینتر از همیشهس انگار... چیزی در شرف وقوعه.
او مکثی کرد و دستش را روی دستم گذاشت.
_راستش رو بخوای، فلور، من به خاطر همین اومدم. حس میکنم بالاخره زمانش رسیده.
با کنجکاوی پرسیدم:
_زمانش رسیده؟ زمان چی رسیده آستوریا؟
آستوریا با نگاهی جدی به من خیره شد.
_زمانش برای اینکه بفهمیم اجدادت چه چیزهایی رو میدونستن. تو همیشه از اون دانش پنهان حرف میزدی، از اون سنتهای کهن. من حس میکنم... اینجا، تو این عمارت، کلید خیلی چیزهاست. کلید آیندهی ما.
ابروهایم کمی بالا رفت.
_منظورت چیه؟ فکر میکنی اون دانش میتونه به ما کمک کنه؟
آستوریا با اطمینان گفت:
_مطمئنم. پدرم همیشه از خانوادهی دلاکور صحبت میکرد، از قدرت درکشون. حالا احساس میکنم تنها راهی که میتونیم دوباره بایستیم، همینه. باید از گذشته کمک بگیریم.
نگاهم به سمت پنجرهی طبقهی بالا افتاد، جایی که اجدادم در آنجا سالها را سپری کرده بودند.
_تو واقعاً فکر میکنی اونجا چیزی برای ما وجود داره؟
آستوریا لبخندی زد، لبخندی که گرما و اعتماد را در خود داشت.
_فلور، ما با هم بزرگ شدیم. من تو رو بهتر از هر کسی میشناسم. تو هم مثل من، همیشه به دنبال چیزی فراتر از این زندگی بودی. و من... من به تو اعتماد دارم. بیا با هم بفهمیم چه رازی در این عمارت پنهان شده. شاید... این تنها راه نجات ما باشه.
مه همچنان در اطرافمان میرقصید. من و آستوریا، دو دوست قدیمی، دو وارث سردرگم، در تاریکی عمارت ایستاده بودیم.
هر کدام با بار سنگین گذشتهی خانوادهمان، و حالا، با ارادهای مشترک برای کشف آیندهای که شاید در دل همان رازهای کهن، پنهان شده بود
مه غلیظی که هر شب از رودخانه برمیخاست، انگار بخشی از هویت عمارت ما بود. مثل خاطراتی که در لایههای زیرین ذهن پنهان میمانند، اما همیشه حضورشان حس میشود.
من، فلور دلاکور، در کنار این مه و خاطرات بزرگ شده بودم. عمارت ما، با دیوارهای سنگی سرد و باغهای انبوه و رازآلودش، نه فقط یک خانه، که یک تابلوی نقاشی از سنتها و قدرتهای نهفته بود.
اما امشب، حضور مه کمی آزاردهنده بود. انگار چیزی در دلش داشت. چیزی که آرامش همیشگیام را بر هم میزد. همین بود که مرا به ایوان کشاند، جایی که میتوانستم بهتر به زمزمههای باد گوش دهم.
ناگهان، سایهای از میان درختان بیرون آمد. آشنا بود، و همین آشنایی، همیشه موجی از پیشبینی در من بیدار میکرد.
آستوریا! او اینجا چه میکرد؟ لبخند زدم، لبخندی که سعی میکردم تا حد ممکن گرم و صمیمی باشد.
_آستوریا؟ چه غافلگیری خوبی! مسیرت چطوری به این سمت کشیده شد؟
آستوریا به آرامی نزدیک شد، چشمان خاکستری اش، که همیشه دنیایی از احساسات را در خود داشت، حالا برقی خاص داشت.
_فلور عزیزم،میدونستم که باید پیدات کنم. مگه میشه شبهایی مثل امشب رو بدون تو سر کرد؟
خندیدم.
_میدونستم که وقتی مه انقدر غلیظ میشه،دنبال من میآی. اما این بار... فرق میکنه. انگار تو هم این رو حس میکنی؟
آستوریا سرش را تکان داد و کنارم نشست.
_دقیقاً. انگار هوا سنگینتر از همیشهس انگار... چیزی در شرف وقوعه.
او مکثی کرد و دستش را روی دستم گذاشت.
_راستش رو بخوای، فلور، من به خاطر همین اومدم. حس میکنم بالاخره زمانش رسیده.
با کنجکاوی پرسیدم:
_زمانش رسیده؟ زمان چی رسیده آستوریا؟
آستوریا با نگاهی جدی به من خیره شد.
_زمانش برای اینکه بفهمیم اجدادت چه چیزهایی رو میدونستن. تو همیشه از اون دانش پنهان حرف میزدی، از اون سنتهای کهن. من حس میکنم... اینجا، تو این عمارت، کلید خیلی چیزهاست. کلید آیندهی ما.
ابروهایم کمی بالا رفت.
_منظورت چیه؟ فکر میکنی اون دانش میتونه به ما کمک کنه؟
آستوریا با اطمینان گفت:
_مطمئنم. پدرم همیشه از خانوادهی دلاکور صحبت میکرد، از قدرت درکشون. حالا احساس میکنم تنها راهی که میتونیم دوباره بایستیم، همینه. باید از گذشته کمک بگیریم.
نگاهم به سمت پنجرهی طبقهی بالا افتاد، جایی که اجدادم در آنجا سالها را سپری کرده بودند.
_تو واقعاً فکر میکنی اونجا چیزی برای ما وجود داره؟
آستوریا لبخندی زد، لبخندی که گرما و اعتماد را در خود داشت.
_فلور، ما با هم بزرگ شدیم. من تو رو بهتر از هر کسی میشناسم. تو هم مثل من، همیشه به دنبال چیزی فراتر از این زندگی بودی. و من... من به تو اعتماد دارم. بیا با هم بفهمیم چه رازی در این عمارت پنهان شده. شاید... این تنها راه نجات ما باشه.
مه همچنان در اطرافمان میرقصید. من و آستوریا، دو دوست قدیمی، دو وارث سردرگم، در تاریکی عمارت ایستاده بودیم.
هر کدام با بار سنگین گذشتهی خانوادهمان، و حالا، با ارادهای مشترک برای کشف آیندهای که شاید در دل همان رازهای کهن، پنهان شده بود
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1405/1/6 22:35:53
My beauty is just a shell, my true strength is in my heart that never fears.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/12/23
تولد نقش: 1404/12/27
آخرین ورود: یکشنبه 27 اردیبهشت 1405 08:14
از: عمارت ملفوی ها
پستها:
31

در آرامش سردش، قصهی تنها بودن نوشته شده است.
شب بود و آستوریا، طبق معمول، منتظر بود ببیند دراکو بالاخره تصمیم گرفته به خانه بیاید یا نه.
_این بشر رو ببین! فکر کنم رفته تو یه مسابقه هرکی بیشتر زنش رو حرص بده شرکت کرده. ولی اشکال نداره،من منتظر میمونم. تازه، شاید بعدش با یه عالمه هدیه بیاد که اندازهی من باشن.
همین که این فکر از ذهنش گذشت، تلفن زنگ خورد. آستوریا با همان آرامش همیشگی گوشی را برداشت.
_بله، بفرمایید؟
صدای اضطرابآلودی از پشت خط گفت:
_خانم مالفوی؟ همسر آقای دراکو مالفوی؟
آستوریا با لحنی که انگار دارد درباره آب و هوا صحبت میکند، گفت:
_بله، خودم هستم. اتفاقی افتاده؟ امیدوارم فقط بهونه برای دیر رسیدن دراکو نباشه، چون دیگه داره دیر میشه.
صدای پشت خط کمی لرزید:
_متأسفانه آقای مالفوی با جارو دچار حادثه شدن...
آستوریا لحظهای سکوت کرد، انگار داشت فکر میکرد. سپس با لبخندی که روی صورتش نشست، گفت:
_با جارو؟ اوه، چقدر جالب! حتماً دلش میخواسته زودتر برسه. اشکالی نداره.به امید سالازار درست میشه!امیدوارم اتفاق خاصی نیفتاده باشه.
پیش از آنکه طرف مقابل بتواند پاسخی بدهد، صدای پزشک بیمارستان آمد:
_خانم مالفوی، متأسفانه آقای مالفوی به کما رفته.
آستوریا با لحنی کاملاً خونسرد گفت:
_اوه، کما؟ خب،حداقل حالا میتونیم یه استراحت کوچیک بکنیم. شما نگران نباشید، من حتماً بهش سر میزنم. فقط اگه تا صبح هشیار نشد، لطفاً بهم خبر بدید. شاید لازم باشه یه سری هماهنگی برای... خب، برای آینده انجام بدم.به امید سالازار درست میشه.
و انگار که این خبر کافی نبود، تلفن برای سومین بار زنگ خورد. این بار صدایی که دیگر هیچ احساسی در آن نبود، اعلام کرد:
_خانم مالفوی، متأسفانه آقای دراکو مالفوی فوت کردهاند.
آستوریا گوشی را به آرامی روی میز گذاشت. نفس عمیقی کشید و با لبخندی رضایتمندانه گفت:
_پس بالاخره تموم شد. چقدر خوب! دیگه لازم نیست نگران دیر اومدنش باشم. حالا میتونم با خیال راحت تمام لباس هاشو جمع کنم. فکر کنم بیشترشون به سایز من بخوره. چه عالی!
او به سمت کمد لباسهای دراکو رفت و شروع به گشتن آنها کرد، انگار که دارد بهترین انتخاب لباس را برای یک مهمانی انجام میدهد.
_شاید حتی بتونم از این کتش برای زمستون استفاده کنم. خیلی هم به رنگ چشمام میاد.
شب بود و آستوریا، طبق معمول، منتظر بود ببیند دراکو بالاخره تصمیم گرفته به خانه بیاید یا نه.
_این بشر رو ببین! فکر کنم رفته تو یه مسابقه هرکی بیشتر زنش رو حرص بده شرکت کرده. ولی اشکال نداره،من منتظر میمونم. تازه، شاید بعدش با یه عالمه هدیه بیاد که اندازهی من باشن.
همین که این فکر از ذهنش گذشت، تلفن زنگ خورد. آستوریا با همان آرامش همیشگی گوشی را برداشت.
_بله، بفرمایید؟
صدای اضطرابآلودی از پشت خط گفت:
_خانم مالفوی؟ همسر آقای دراکو مالفوی؟
آستوریا با لحنی که انگار دارد درباره آب و هوا صحبت میکند، گفت:
_بله، خودم هستم. اتفاقی افتاده؟ امیدوارم فقط بهونه برای دیر رسیدن دراکو نباشه، چون دیگه داره دیر میشه.
صدای پشت خط کمی لرزید:
_متأسفانه آقای مالفوی با جارو دچار حادثه شدن...
آستوریا لحظهای سکوت کرد، انگار داشت فکر میکرد. سپس با لبخندی که روی صورتش نشست، گفت:
_با جارو؟ اوه، چقدر جالب! حتماً دلش میخواسته زودتر برسه. اشکالی نداره.به امید سالازار درست میشه!امیدوارم اتفاق خاصی نیفتاده باشه.
پیش از آنکه طرف مقابل بتواند پاسخی بدهد، صدای پزشک بیمارستان آمد:
_خانم مالفوی، متأسفانه آقای مالفوی به کما رفته.
آستوریا با لحنی کاملاً خونسرد گفت:
_اوه، کما؟ خب،حداقل حالا میتونیم یه استراحت کوچیک بکنیم. شما نگران نباشید، من حتماً بهش سر میزنم. فقط اگه تا صبح هشیار نشد، لطفاً بهم خبر بدید. شاید لازم باشه یه سری هماهنگی برای... خب، برای آینده انجام بدم.به امید سالازار درست میشه.
و انگار که این خبر کافی نبود، تلفن برای سومین بار زنگ خورد. این بار صدایی که دیگر هیچ احساسی در آن نبود، اعلام کرد:
_خانم مالفوی، متأسفانه آقای دراکو مالفوی فوت کردهاند.
آستوریا گوشی را به آرامی روی میز گذاشت. نفس عمیقی کشید و با لبخندی رضایتمندانه گفت:
_پس بالاخره تموم شد. چقدر خوب! دیگه لازم نیست نگران دیر اومدنش باشم. حالا میتونم با خیال راحت تمام لباس هاشو جمع کنم. فکر کنم بیشترشون به سایز من بخوره. چه عالی!
او به سمت کمد لباسهای دراکو رفت و شروع به گشتن آنها کرد، انگار که دارد بهترین انتخاب لباس را برای یک مهمانی انجام میدهد.
_شاید حتی بتونم از این کتش برای زمستون استفاده کنم. خیلی هم به رنگ چشمام میاد.
افرادی که لایک کردند
Power, authenticity, and beauty, these are my signature
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:17
از: رنجت خستهام
پستها:
246
شغل
ارشد هافلپاف، خزانهدار گریمولد

چه سرنوشت غمانگیزی؛
که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت؛
ولی فکر پریدن بود!
چرا دارم به این شعر فکر میکنم؟ بهتر است تمرکزم را بگذارم روی مرتب کردن کتابها.
چرا نمیتوانم حواسم را جمع کنم؟ والتر که در اتاقش خوابیده و کلیههایش هم تا آنجا که امکان دارد، خوبند. بیماری دیگری هم ندارد و...مثل این که مشتری دارم!
چرا مشتری اینچنین مهمل میگوید؟ یعنی چه که افراد باهوشتر باید بر دیگران حکم برانند و سایرین، کاملا تحت اختیار آنها باشند؟
میدانم اگر به او چیزی بگویم، میگوید که من هم جزء آن افراد کممایهام که باید بیخیال هویتشان شوند و تماما تحت اختیار "انسانهای برتر" قرار بگیرند. حوصلهی دعوا ندارم؛ تازه برای کتابفروشیام هم خوب نیست که در آن جر و بحث راه بیفتد.
رفت! اکنون، میتوانم به کارم برسم. چرا فکر حرفهای آن مشتری رهایم نمیکند؟
باید پنجره را باز کنم تا کمی هوای تازه به داخل بیاید.
گلها عمر طولانی ندارند؛ اما در عوض، نازکطبعند و لطیف؛ حتی شاید بشود گفت انگیزهی دفاع و جنگیدن خارهایشانند که آنها هم زیبایی ظاهری ندارند.
بید مجنون بیحاصل و بیمیوه است؛ اما ریشهی عمیقی دارد و سایهاش پناهگاه امنیست برای گمگشتگان.
مطمئنم نه بید مجنون میتواند طبق انتظارات بقیه درختان، میوه و ثمره بدهد و نه گلها میتوانند مانند خارهایشان یا تنههای ستبر باشند.
والتر دارد پایین میآید. زیر چشمانش گود افتاده و لاغرتر از قبل شده. با بدغذاییها و بدخوابیهایش، دور از انتظار نیست. بهتر است برایش چای بابونه بریزم و به آن مشتری نیندیشم.
که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت؛
ولی فکر پریدن بود!
چرا دارم به این شعر فکر میکنم؟ بهتر است تمرکزم را بگذارم روی مرتب کردن کتابها.
چرا نمیتوانم حواسم را جمع کنم؟ والتر که در اتاقش خوابیده و کلیههایش هم تا آنجا که امکان دارد، خوبند. بیماری دیگری هم ندارد و...مثل این که مشتری دارم!
چرا مشتری اینچنین مهمل میگوید؟ یعنی چه که افراد باهوشتر باید بر دیگران حکم برانند و سایرین، کاملا تحت اختیار آنها باشند؟
میدانم اگر به او چیزی بگویم، میگوید که من هم جزء آن افراد کممایهام که باید بیخیال هویتشان شوند و تماما تحت اختیار "انسانهای برتر" قرار بگیرند. حوصلهی دعوا ندارم؛ تازه برای کتابفروشیام هم خوب نیست که در آن جر و بحث راه بیفتد.
رفت! اکنون، میتوانم به کارم برسم. چرا فکر حرفهای آن مشتری رهایم نمیکند؟
باید پنجره را باز کنم تا کمی هوای تازه به داخل بیاید.
گلها عمر طولانی ندارند؛ اما در عوض، نازکطبعند و لطیف؛ حتی شاید بشود گفت انگیزهی دفاع و جنگیدن خارهایشانند که آنها هم زیبایی ظاهری ندارند.
بید مجنون بیحاصل و بیمیوه است؛ اما ریشهی عمیقی دارد و سایهاش پناهگاه امنیست برای گمگشتگان.
مطمئنم نه بید مجنون میتواند طبق انتظارات بقیه درختان، میوه و ثمره بدهد و نه گلها میتوانند مانند خارهایشان یا تنههای ستبر باشند.
والتر دارد پایین میآید. زیر چشمانش گود افتاده و لاغرتر از قبل شده. با بدغذاییها و بدخوابیهایش، دور از انتظار نیست. بهتر است برایش چای بابونه بریزم و به آن مشتری نیندیشم.
افرادی که لایک کردند
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/06/30
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 14:26
از: جنگل های قوزقوز آباد
پستها:
143
شغل
ارشد اسلیترین

بگو دوباره بمیرد، شاید دستم را بگیرد؛
پارت اول
حالا هوا تاریک بود، چشمهایش به زور جلوی پایش را میدید. نفسهایش داشت درون سینهاش را میسوزاند؛ ولی ادامه میداد! تا این لحظه نزدیک یک روز کامل کنار ساحل دویده بود، با تمام سرعتی که در پاهای سستش وجود داشت میدوید و ساحل را میپیمود.
در یک سمتش دریا با جوش و خروش به خشکی نزدیک میشد و سپس عقب مینشست، انگار از چیزی میترسید. در سمت دیگرش اما، گاه ماهیگیران ژنده با پوست سوخته از آفتاب و گاه آدمهای معمولی پدیدار میشدندکه گمان میکردند دریا جای بسیار خوبی برای گذران لحظات با هم بودنشان است.
ایستاد. نه، توهم بود. او هنوز با تمام توان در حال دویدن بود. میدانست چه میکند، حداقل تا این جا میدانست که در حال فرار است. از دست چه کسی؟ نمیدانست. مطمئن بود زمانی از این موضوع آگاه بودهاست؛ اما حالا مغزش پس از ساعتهای طولانی تنفس رطوبت دریا نم کشیده و همه چیز را از خاطر برده بود. نه، همه چیز را نه، هنوز از خاطر نبرده بود که باید فرار کند.
سرعتش را پایین آورد. چشمهایش میسوختند. باد حالا تندتر شده بود و موهایش را در هم میپیچید. صورتش خیس و سرد بود. گریه کرده بود؟ چرا؟ به خاطر نمیآورد.
حالا ایستاده بود، این دفعه مطمئن بود که ایستاده است، توهم نبود. روی شنها سقوط کرد. به دریا نگاه کرد که حالا به او رسیده بود. آبِ سرد و یخزده به پاهایش برخورد کرد و درد آشنایی در عضلاتش دوید. همیشه همهچیز همینقدر آشنا بود؟
تصویری در پس پرده چشمانش ظاهر شد. او که روی زمین افتاده بود و باران بر سر و سینهاش میریخت. مردم بیتفاوت از کنارش عبور میکردند و توجهی به خونی که از رویش شسته میشد و صورتش را تمیز میکرد نداشتند.
از جایش بلند شد. لباسهایش حالا خیس و شنی بودند و باد سردتر میوزید؛ فهمید که از چه کسی در حال گریز بود. دویدن را از سر گرفت. باید فرار میکرد... از خودش، کسی که بود!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط کجول هات در 1405/1/2 23:11:31
ویرایش شده توسط کجول هات در 1405/1/2 23:11:59
ویرایش شده توسط کجول هات در 1405/1/2 23:11:59
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:17
از: رنجت خستهام
پستها:
246
شغل
ارشد هافلپاف، خزانهدار گریمولد

فاضلی میگفت:《کسانی که بیشتر میفهمند، بیشتر رنج میبرند.》
اصلا چرا دارم به این نقل قول میاندیشم؟ آن فاضل و جملاتش چه اهمیتی دارند؟ چرا دست آلبرت اینقدر سردتر از حد معمول است و چرا دارد میگرید؟
آه، هذیانزده شده! میگوید زمستانش رسیده و دیگر بهار نمیآید. شاید هم فقط از دید مغز کوچک ما هذیان میگوید؟
بهار چه بیمقدمه از راه رسیده بود! همه چیزهای دوستداشتنی آن روز در هاگوارتز بودند؛ شکوفهها، گلها، باران و...
اکنون چه جای این افکار است؟نمیتوانم بوی خاک نم خورده را سرزنش کنم که چرا مرا یاد بهار جوانی انداخته، تقصیر خودم است!
چه سوزی! بهتر است پنجره را ببندم! بسته شد؟ نه، محکم نیست! فکر کنم بستمش؛ نه، بگذار یک بار دیگر هم چک کنم.
در خواب چه بانمک به نظر میرسد؛ مخصوصا با آن موهای طلایی-خاکستری که روی صورت رنگپریدهاش میریزند!
وسایل نقاشیام را بردارم؟ نه، ممکن است بیدار شود و چیزی بخواهد. عطر بزنم؟ نه، خوابش به هم میریزد.
آن زمانهای هاگوارتز، چند تار مویش سفید شده بود. مادام آلکساندر با همان نگرانی مخصوص پرستاران مدرسه میگفت:
- عجیبه؛ حتما از استرسه!
اکنون اندیشیدن به نیمدهه قبل، چه دردی را درمان میکند؟
به هر حال، به نظرم، همهاش از دلهره نبود. هر عاقلی که میشناسم، یا بار حمل میکند (مانند پدر و مادرم)یا عقلش را از دست داده.(مانند همین مرد لاغر و نحیفی که نشسته خوابش برده.)
پدرم به ندرت میخندید؛ چرا دیگران میگفتند عبوس است؟ مادرم در لاک خودش بود؛ چرا دیگران میگفتند مغرور است؟
نباید به او نگاه کنم! آلبرتی که زمانی بیش از همه ما میفهمید و اکنون مجنون گشته! مرد کمحرفی که اکنون هذیان میگوید!
چهگونه مجنون شد؟ چرا؟ نمیدانم، نمیدانم! چرا ماریوس لسترنج غرقه بلاهت اکنون سرش را بالا میگیرد و راه میرود؟ نمیدانم؛ نمیدانم!
اصلا چرا دارم به این نقل قول میاندیشم؟ آن فاضل و جملاتش چه اهمیتی دارند؟ چرا دست آلبرت اینقدر سردتر از حد معمول است و چرا دارد میگرید؟
آه، هذیانزده شده! میگوید زمستانش رسیده و دیگر بهار نمیآید. شاید هم فقط از دید مغز کوچک ما هذیان میگوید؟
بهار چه بیمقدمه از راه رسیده بود! همه چیزهای دوستداشتنی آن روز در هاگوارتز بودند؛ شکوفهها، گلها، باران و...
اکنون چه جای این افکار است؟نمیتوانم بوی خاک نم خورده را سرزنش کنم که چرا مرا یاد بهار جوانی انداخته، تقصیر خودم است!
چه سوزی! بهتر است پنجره را ببندم! بسته شد؟ نه، محکم نیست! فکر کنم بستمش؛ نه، بگذار یک بار دیگر هم چک کنم.
در خواب چه بانمک به نظر میرسد؛ مخصوصا با آن موهای طلایی-خاکستری که روی صورت رنگپریدهاش میریزند!
وسایل نقاشیام را بردارم؟ نه، ممکن است بیدار شود و چیزی بخواهد. عطر بزنم؟ نه، خوابش به هم میریزد.
آن زمانهای هاگوارتز، چند تار مویش سفید شده بود. مادام آلکساندر با همان نگرانی مخصوص پرستاران مدرسه میگفت:
- عجیبه؛ حتما از استرسه!
اکنون اندیشیدن به نیمدهه قبل، چه دردی را درمان میکند؟
به هر حال، به نظرم، همهاش از دلهره نبود. هر عاقلی که میشناسم، یا بار حمل میکند (مانند پدر و مادرم)یا عقلش را از دست داده.(مانند همین مرد لاغر و نحیفی که نشسته خوابش برده.)
پدرم به ندرت میخندید؛ چرا دیگران میگفتند عبوس است؟ مادرم در لاک خودش بود؛ چرا دیگران میگفتند مغرور است؟
نباید به او نگاه کنم! آلبرتی که زمانی بیش از همه ما میفهمید و اکنون مجنون گشته! مرد کمحرفی که اکنون هذیان میگوید!
چهگونه مجنون شد؟ چرا؟ نمیدانم، نمیدانم! چرا ماریوس لسترنج غرقه بلاهت اکنون سرش را بالا میگیرد و راه میرود؟ نمیدانم؛ نمیدانم!
افرادی که لایک کردند
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/18
تولد نقش: 1396/08/13
آخرین ورود: امروز ساعت 00:03
از: شبانگاه توی سایه ها.
پستها:
714
شغل
ارشد گریفیندور، مدیر رسانهای جادوگران پلاس، نگهبان دروازههای هاگوارتز و داور دوئل

عروسک فروشی (پارت پایانی)
عروسک سازها
آستریکس مشغول هم صحبتی با بانو سوزان شد. آنها در روی مبلمان بسیار راحتی که روی آن عکس آبنبات و عروسک خرسی بود نشسته و به قدری گرم صحبت با او و برنامههای آینده خودشان بودند که آستریکس، با خیال اینکه کوین مشغول بازی و سرگرمی در مغازه همراه با مابقی کودکان هست حواسش را کامل روی بانو سوزان معطوف کرده بود.
مدتی نگذشته بود که آستریکس خواست از جایش بلند شود. تحرکی به بدنش بدهد تا خواب نروند. در همان حین نگاهی به اطراف انداخت. مغازه همچنان شلوغ بود. ملت در جنب و جوش بودند. کودکان و اولیا هرکدام در طرفی مشغول بازی و لذت بردن از شکلات و پاستیلهایشان بودند. اما آستریکس متوجه کوین، وروجک کوچک او، خبری ازش نیست.
بلافاصله رو به بانو سوزان کرده و از او میخواهد تا بوسیله استفاده از آدمکهای آبنباتیاش کوین را پیدا کنند. هرچند آستریکس نگرانی چندانی نداشت، اما دوست داشت از جا ومکان کوین خبردار باشد.
بانو سوزان در یک دستاش چوبدستی، و در دستدیگرش یک آبنبات گرفته بود. چشمانش را بست و وردی خواند...
با گذشت هر دقیقه، حالت چهره بانو سوزان عوض میشد. نگران تر میشد. کمکم لبخند صمیمانهاش جایش را به اخم داد.
آستریکس نمیدانست در ذهن بانو سوزان چه میگذرد. اما با حالت چهره او میدانست چیز خوبی نیست.
بلافاصله بانو سوزان چشمانش را به آستریکس دوخت. صورت او نه جدی و نه خندان بود. نگرانی خاصی در چهرهاش نمایان بود.
- اون رو پیدا کردم. اون طبقه بالا پیش عروسکساز هاست... اما اونها نباید اونجا باشند!
آستریکس متوجه بانو سوزان نشد. او با اخمهای درهم رفته در ادامهی حرف بانو سوزان گفت...
- منظورت کوینه که نباید اونجا باشه؟ بیخیال، اون بچه خیلی شیطونیه. دوست داره هرجا که باید و نباید بره و فضولی کنه...
- نه. منظورم کوین نیست. منظورم عروسکسازها هستند. اونا خیلی سال پیش عضو مرگخوارها بودند که به گفته خودشون توبه کرده و میخواستند زندگی عادی در پیش بگیرند. برای همین منم استخدامشون کردم. فکر میکردم میتونم باورشون کنم. اما به مرور زمان متوجه شدم اونا روشهای افراطی برای ساختن عروسکها برای بچهها دارند. در حدی که با استفاده از جادو از خود بچهها برای ساختن عروسک میخواستند استفاده کنند. اما من اخراجشون کردم. ولی حالا... بوسیله ادمک آبنباتیام فهمیدم که اونا اینجا هستن. طبقه بالا مشغول ساخت عروسک و کوین توهم پیششونه...
در حینی که بانو سوزان داستان عروسک ساز هارا تعریف میکرد آستریکس کاملا جدی شده بود. او دیگر پلک نمیزد. شاید حتی نفس هم نمیکشید. دیگر خبری از آستریکس خوشحال و خندان ساعاتی پیش نبود.
- پلهها کجان؟
- انتهای مغازه...
آستریکس بی آنکه منتظر تمام شدن حرف بانو سوزان شود. از مقابل او ناپدید شد.
مرگخواران در مقابل خونخواران
- ولم کنید... بژارید برم... منو اژیت کنید عمو آشتریکشم شمارو اژیت میکنه...
چندین شخص مذکر و مونث، کوین را دور کرده بودند. هر کدوم دست کوین را گرفته و مانع از تقلاهای او میشدند.
هرچند با زور کم و ناکافی، اما کوین تمام سعیاش را میکرد تا اون رو به سمت دستگاه عروسک ساز نبرند. اشکهای کوین جاری شده بودند و با چشمان خیساش به کسانی که آزادی کودکانهاش را از او سلب کرده بودند نگاه میکرد...
سه مرد درشت هیکل با رداهای سیاه، ماسک مرگخوارانهای که بروی صورتشان زده بودند آنها را برای کودکی دو ساله به شدت ترسناک کرده بودند.
در طرفی، دو شخص مونثی که دست به سینه و همانند مردان، با ماسک و ردا ایستاده و شاهد بودند.
طبقه بالایی پر از پارچه و پشمهای مخصوص عروسک سازی بود. فضای شبیه به کارگاهی بود که همراه با جادو و لوازم جادویی دور آن احاطه شده بود. اما مشخصا میزی که مرگخواران قصد بردن کوین به روی آن را داشتند متعلق به آن کارگاه نبوده و تازگی داشت.
تک چراغی بروی میز مورد نظرآنها روشن بود. ما بقی فضای دور اطراف آنها در هالهای از تاریکی فرو رفته بود. از نظر آنها نیازی به نور بیشتری نبود و هرچقدر تاریکتر، حس و غریزه مرگخواریشان عمیق تر... اما آستریکس هم ممنون علایق و عادتهای آنها بود.
آستریکس در سکوت کامل، در سایهای پشت سر آنها کمین کرده بود. مثل گرگی که بیش از حد اندازه برای طعمهاش صبر کرده باشد. حالا خواستار شکار تمام و کمال بود.
شخص مذکری از مرگخواران با خندههای عجیب و شیطانیاش چوبدستیاش را از ردایش خارج کرد و بطور عمودی از جهت بالا به سمت کوین نشانه گرفت. با دقت و به آرامی آن را با خواندن وردی درحال پایین اوردن بود که ناگهان در جایش خشک ماند!
چند ثانیه قبل...
آستریکس در فضای ابری گنگ ذهنش مانده بود، او میدید یک مرگخواری چوبدستیاش را به سمت کوین نشانه رفته و وردی میخواند... اما هیچ از ورد و عملی که آن مرگخوار انجام میداد مطمعن نبود. حتی نمیخواست صبر کند و بفهمد نتیجه عملاش چه خواهد شد. برای همین تصمیمش را گرفت. تصمیم شکارش را، تصمیم حملهاش را. خشماش اجازه سبک سنگین کردن میزان حملهاش را نداد. فقط در ثانیهای بعد، آن مرگخوار در جایش خشک شده بود.
بقیه مرگخواران مات و مبهوت از خشک شدن دوست مرگخوارشان مانده بودند. اما ابهامشان طولی نکشید که واضح شد. سمت سینه ردای مرگخوار کم کم به رنگ سرخ درآمد... خون براقی از لایههای لباساش گذر کردند و در مقابل چشمان دوستاناش جاری شدند...
او بیانکه فرصت گفتن چیزی را داشته باشد، بدون هیچ حرکت اضافهای زمین افتاد و در مقابل مرگخواران باقی مانده، یک شخص با موهای بلند تیره، ردایی سیاه تر از برای آنها، و قلبی تپنده در دستش مقابلشان ایستاده بود.
آستریکس قلب در دستش که کمکم ضربانش را از دست میداد بالا اورد و با زبانش لیسی از پایین تا بالای آن زد... از مزه خونی که حس کرده بود هیچ خوشش نیامده بود.
یکی از مرگخواران زن، سریع تر از دیگران توانست با وجود صحنه مقابلش به خودش بیاید و دستش را سریع به سمت چوبدستیاش ببرد که ناگهان زمان برای او نیز ایستاد...
زمان برای شکارچی که تخصص خاصی در شکار افراد مختلفی داشت جور دیگری میگذشت. هماهنگ با زمان دنیای واقعی، زمانی که مرگخواران به آن عادت داشتند نبود.
به همین علت تا مرگخوار زن بتواند چوبدستیاش را لمس کند فشار شدید دست آستریکس را روی گردنش توانست حس کند.
فشاری آنقدر محکم که نه تنها نفسی نمیتوانست بکشد، بلکه حتی قلبش نیز در پمپاژ کردن خوناش به سرش به مشکل بر بخورد... و همین، باعث شد طولی نکشید تا چشمان مرگخوار سیاهی رفته و بلافاصله از فقط با صدای ریز نالهای... در جا تمام کند.
اما دیگر بقیه مرگخواران خودشان را پیدا کرده بودند. دو مرگخوار مذکر سریع از دو طرف به آستریکس حمله ور شد. یکی از آنها که جثه بزرگتری نسبت به دیگری داشت، آستریکس را با دستان عضلهایاش محکم در آغوش گرفت و دیگری از سمت روبرو خودش را آماده برای اجرای یک افسون ممنوعه کرد...
آستریکس که هیچ حدی برای خشم خودش و عطش انتقامی که برای گرفتن از مرگخوارا داشت نمیدید، خودش را از هیچ کاری منع نمیکرد... در همین حین که مرگخوار روبرویش چوبدستیاش را به سمتش هدف میگرفت، آستریکس سریع وردی را خواند و مرگخوار مقابلش به سمت او پرت شد و بدنش به بدن او برخورد کرد... همین نزدیکی و فاصله کم کافی بود تا آستریکس بدون استفاده از دستانش گردن مرگخوار را با دندانهای نیشش گاز بگیرد... گازی مانند گازهای قبلی آستریکس از روی ارزش و عشق و جنتلمنی نبود، بلکه از روی خشم بود. وقتی مرگخوار زن دیگری همکارش را از چنگ نیشهای آستریکس عقب کشید و نجات داد، مرگخوار جوان که خونش بصورت جهشی و نامنظم بجای جاری شدن به اطراف فواران میشد. چندین قدم به عقب برداشت. با شوکی که بهش وارد شده بود نمیتوانست پلک بزند، دستش را روی گردنش گذاشت، اما کافی نبود. برای اون شدت از خشمی که در حین گاز گرفتن بکار رفته بود و باعث وفوران آن شدت خون شده بود... کافی نبود... سرنجام، او نیز به آرامی زمین افتاد و چشمانش همچنان باز ماندند...
حالا دو مرگخوار زن و مرد در مقابل آستریکس مانده بودند. مرد بزرگ جثهای که آستریکس را محکم گرفته بود او را به سمت دیوار پرت کرد و مشتش را در سینه آستریکس کوبید... مشت محکمی بود، اما نه به اندازه کافی. این را به محض متوجه شدن خود مرگخوار، سریع به سمت چوبدستیاش رفت و آن را سریع به سمت آستریکس گرفته و ورد را خواند...
جادوی سبز رنگی از نوک چوبدستی خارج شد و به سمت آستریکس پرتاب شد.
آستریکس با تمام قدرت و سرعت خونآشامیش، به سختی و با کمی شانس توانست خودش را جمع کند و از مقابل حمله مرگخوار جای خالی بدهد... شلیک او درست از کنار گوش آستریکس رد شد و باعث شد گوشش بعد از برخورد جادو به دیوار پشت سرش و منفجر شدنش سوت بزند.
مرگوار اینبار قصد حمله دیگری را داشت. به محض اینکه دستش را دوباره بالا اورد و خودش را اماده حمله کرد، آستریکس چوبدستیاش را سفت در دستش گرفت و از جایش تکان خورد. سریع چرخی زد و از زیر دستها و چانهی مرگخوار رد شد. به محض رد شدن آستریکس و ایستادنش پشت سر مرگخوار، قطرات خون به آرامی از چوبدستی آستریکس جاری شده و روی زمین میریختند... قطراتی که متعلق به مرگخوار بزرگ اندامی بود که حالا فقط بدستش را روی شاهرگ گردنش گذاشته بود و درحال جان دادن در کف زمین بود.
آستریکس با چوب دستیاش، کار او را تمام کرده بود.
حالا در مقابلش فقط مرگخوار زن مانده بود. ترسیده بود. عرق کرده بود. اما میدانست راه فراری نخواهد داشت. باید با تمام توانش بجنگد... یا... او میدانست در هر دو صورت شانسی برای مقابله با این شکارچی وحشی نخواهد داشت.
طولی نکشید که چوبدستیاش را زمین انداخت... دستانش را بالا برده و کف دستش را به سمت آستریکس چرخاند. او تسلیم شده بود. تسلیم بی چون و چرا...
- لطفا... من نمیخوام ادامه بدم... من نمیخوام باهات بجنگم... بذار من برم...
او به چشمها و دندانهای خونی استریکس خیره شده بود. استریکس برای جواب دادن به او نیاز به حرف زدن نداشت. مرگخوار جوابش را همان اول گرفته بود. هیچ مذاکرهای در کار نیست...
- لطفا...منو ببخش... فقط بذار من برم... قول میدم دیگه هیچوقت توی این شهر پیدام نشه...
- من بخشنده نیستم...
- تو که مرگخوار نیستی... فقط مرگخوارها هستن که شرورن... به لرد قسمت میدم... ببخش...
- نه من مرگخوار نیستم... من بدترم... خیلی بدتر...
- لطفا...
- کروشیو!
طلسمی از چوبدستی آستریکس خارج شد و لحظهای بعد جیغی شدید و بلند به هوا رفت... آستریکس چوب دستی خونیاش را از جهت بالا بروی مرگخوار نشانه رفته بود و فشرده شدن دندانهایش... قدرت شکنجه او نیز بیشتر میشد...
مرگخوار زن زمین افتاده و با جیغ کر کنندهای مثل کرم به خودش میلولید... از شدت درد بدنش پیچ و تاب میداد و سرش را مدام به زمین میکوبید... با کوبیدنهایش ماسکش که نماد مرگخواری بود از صورتش زمین افتاد. یک صورت معمولی، با موهای مشکی و رژ لب تیره. اما حالا این صورت از شدت درد و شکنجه پوستش سرخ و آرایشش توسط قطرات اشک چشماش به طرز وحشتناکی درآمده بود.
آستریکس اصلا قصد اتمام را نداشت. همچنان با شدت یکنواختی به شکنجه مرگخوار ادامه میداد... حتی با اینکه میدید بدن زن مرگخوار به آستانه درد و تحملش رسیده و اگر بیشتر از این ادامه دهد... برای آستریکس اصلا مهم نبود. او روی حرفاش ایستاده بود. او میخواست به مرگخوار ثابت کند که در صورت نیاز بدتر از یک شرور میتواند باشد. یک اهریمن واجب... یک شیطان لزوم.
و دیگر تمام شد... دیگر طلسم آستریکس باعث تولید شکنجه و صدای جیغی نمیشد... زن مرگخوار درحالی که بدنش پر از جای کبودی بی حرکت در زمین مانده بود، با چشمانی باز و خیس و دهنی کف کرده تمام کرده بود.
آستریکس نفس عمیقی کشید و چوب دستیاش را در جیبش گذاشت. به سمت میز کوین برگشت.
او در خوابی عمیق و آرام فرو رفته بود. آستریکس آنقدر در خشمش فرو رفته بود که نفهمیده بود چه چیزی باعث خواب آرام کوین شده بود. اما جای نگرانی نمیدید، زیرا هنوز صدای ضربان قلب کوچکاش را حس میکرد.
عروسک
کوین در بغل بانو سوزان همچنان خواب بود. بانو سوزان به آستریکس اطمینان داده بود که میتواند حافظه کوتاه مدت او را پاک کرده و بدنش که ترسیده بود را آرام کند... برای همین او را در بغلش خوابانده و مثل مادربزرگها در گوشش مادرانه وردی شبیه به لالایی میخواند.
دقایقی بعد سپس کوین به آرامی چشمانش را باز کرده و خود را مقابل آستریکس و بانو سوزان میبیند. هر دو خوشحال و لبخند رضایت مندی روی لبهایشان دارند.
بانو سوزان بلافاصله با صدای پر انرژی همیشگیاش بلند، شروع به صحبت کرد و از شکلاتها و ابنباتهای مختلفش برای کوین تعریف کرد.
از طرفی هم آستریکس به اطراف نگاهی انداخت. یک عروسک تسترال نارنجی با خالهای قرمز رنگی توجهاش را جلب کرد.
وقتی آستریکس عروسک را مقابل کوین قرار داد. کوین ذوق کودکانهای کرد و آن را در بغلش فشرد.
- هی کوچولو... نظرت راجب یک جیب پر از پاستیل و تافیهای شکلاتی مهمون خاله سوزان چیه؟ هان؟
- حاله من که جیبام کوچیکن... جیبای عمو آشتریکش رو بجا من پر کن...
- چی؟ من؟ نه... لعنتی نه...
آستریکس فرصتی برای مخالفت نداشت... همزمان با نه گفتنهای آستریکس جیبهایش بطور جادویی و افزایندی پر از شکلات و پاستیل شدند و هی مدام بیشتر هم میشدند... آنقدر که خودش سعی داشت جلوی آنهارا بگیرد ولی مدام از جیبهایش روی زمین میریختند...
با صحنهای که آستریکس رقم زده بود، بانو سوزان و کوین هردو قهقهای بلند سر دادند.
افرادی که لایک کردند
Life flows in the veins.
از جرقهای کوچک تا شعلهای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/18
تولد نقش: 1396/08/13
آخرین ورود: امروز ساعت 00:03
از: شبانگاه توی سایه ها.
پستها:
714
شغل
ارشد گریفیندور، مدیر رسانهای جادوگران پلاس، نگهبان دروازههای هاگوارتز و داور دوئل

عروسک فروشی (پارت دوم)
عروسک گردان
آستریکس، کوین و چستر، یکی پس از دیگری با تقلا از در کوچک گذشتند. برخلاف اندازه و سایز بیرونی مغازه، داخل آن بسیار بزرگ و پر جنب و جوش بود فضای داخلی به قسمتهای مختلفی تقسیم شده بودند. قسمتهایی که بعضا عمومی و بعضا با یک دیوار مانند نازکی از بقیه قسمتها جدا شده بودند. هر قسمت با نور های رنگی مختلف، کاغذ دیواری، پوستر ها و امکانات مختلفی اماده شده بودند. گویی هر قسمت شهر جداگانهای مخصوص شهروندان خاص خودش بود.
از هر گوشه و کنار، بوی آبنبات و شکلاتها با طعمهای مختلف بصورت جادویی در تمام فضا پخش شده بود.
در انتهای اون مکان. راه پلهای شیشهای قرار گرفته بود که به طبقه بالایی منتهی میشد. از بقیه قسمتها کامل جدا شده و تنها چیزی که از طبقه بالا برای آستریکس و بقیه مهمانان قابل مشاهده بود، سایههایی از کارکنانی که برای تعمیر و نگه داری و بسته بندی عروسکها مشغول کار بودند.
آستریکس معمولا عادت نداشت در این فضاها حضور پیدا کند. او جوری نگاه میکرد گویی با اینکه تازه وارد مغازه شده بود، به همین زودی توسط رنگها دلسرد شده است.
نگاههای چستر اما متفاوت بود. او نگاهش نه به همه قسمتها، بلکه فقط به یک قسمت خاصی معطوف شده بود.
هر سه بلافاصله به محض برداشت اولین قدم توسط یک بانوی ویتر جوان مورد پذیرایی قرار گرفتند. اورکت آستریکس را از او با کمال احترام گرفتند. چندین نوشیدنی خوشامد گویی برایشان اوردند و در تمام ادب و احترام برای آنها خوشآمد گویی و آرزوی لحظات خوش کردند.
حتی یکی از ویترها برای کوین یک کلاه پشمالو نارنجی رنگی که دو گوش اسب مانند ویک تک شاخ وسط آن داشت هدیه داد و کوین با شورو ذوق کلاه را روی سرش گذاشت و با دو دستش دو گوش آن را گرفته و مشغول بازی با آنها شد.
بلاخره هر سه اولین قدمهایشان را برداشتند. اما بازهم طولی نکشید تا شخص دیگری به یکباره مانند روح مقابلشان ظاهر شد.
بانویی جذاب، موهای بلند اتو کشیده مشکی. قدی نسبتا بلند، درون لباس یک دست اتو کشیده کت دامنی به رنگ ترکیبی از طوسی و سبز روشن، مقابلشان ایستاده بود. لبخندی صورتش را تزئیین کرده بود. دندانهای براقاش همراه با چشمانی که با لنز آراسته شده بود، یک صحنه زیبا و جای تقدیر را فراهم کرده بود.
- درود، بانو سوزان.
- اوه. لیدی سوزان. مارو مفتخر کردین از حضورتون. مفتخر شدیم از دیدنتون. افتخا...
- درود آستریکس. سلام چستر. خوشحالم از دیدنتون. منتظرتون بودم. میبینم همراه خودت یک مهمون کوچولو هم اوردی آستریکس.
بانو سوزان با لبخندی واقعی و صمیمی رو به کوین خم میشود و با تکان دادن انگشتان و چرخاندن مچ دستش تافی شکلاتی را در دستش ظاهر میکند و سمت کوین میگیرد.
چشمان کوین از شعبده بازی بانو سوزان که شدیدا ذوق زده شده بود با هردو دستش به سمت شکلات شیرجه میزند و شکلات را گرفته و سریع باز میکند.
بانو سوزان همزمان دستی بروی سر کوین میکشید.
- کودک شیرینیه. آستریکس...؟ نکنه که...
- نه.
- توعه شیطون بلا. کی فرصت کردی مزدوج شی و قاطی خروس و مرغا بشی؟
آستریکس برقی گرفت و چندین فیوز پروند. حرفهای بانو سوزان برایش زیادهروی میومد. مزدوج شدن؟ استریکس ترجیح میداد تا آخر عمرش درون غاری زندگی و مدیتیشن کند، برنامههای تستسترون برتر، انرژی مردانه و برنامه سمت خدا رو ببیند و حالت عرفانی و معنوی به خود بگیرد، گیاهخوار شود و از گیاهان گوشتخوار تغذیه کند تا اینکه به فکر نزدیکی به شخصی و در نهایت مزدوج شدن با او باشد.
از نظرش رابطه افراد مزدوج شده مثل شخص وجترینی که به غذای کلهپاچه با یک جفت چشم و زبان و مغز جلوش گذاشته باشند منزجر کننده میومد.
- بانو سوزان، انتظار زیادی ازت داشتم... ایشون کوین هستن. یکی از شیطونترین و کوچیکترین گریفیندوری که تاحالا داشتیم.
بانو سوزان کاملا خشنود و راضی به نظر میومد. حتی لبخند روی صورتش واقعی بود. حتی کوین نیز این را حس میکرد... رابطه دوستی عمیقی بین بانو سوزان و آستریکس در جریان بود.
بانو سوزان آن سه را همراهی میکرد. از قسمتها و امکانات مختلف مغازه برایشان توضیح میداد. از محصولات جدیدی که در رابطه با عروسکها یا اسباببازیها بود میگفت. او ادامه میداد، حتی به تازگی متدهای جدید جادویی برای کودکانی که تازه یک سالگی را تمام کردند طراحی کرده که موقع بازی با عروسک یا اسباببازیها به اشتباه آنرا قورت ندند و مرلینی نکرده خانوادههایشان نگران سلامت و روان بچههاشون نباشن. بانوسوزان چنان با شور و ذوق جملاتش را به زبان میاورد که حتی کوین با سن کماش کاملا متوجه منظور بانو از بچههای یکی دوساله میشد.
آنها در ادامه مسیر از مقابل یکی از قسمتها گذر کردند. قسمتی که به بطور جادویی نورها بالای افراد حاضر آن میرقصیدند و رقص نور جذابی را بوجود میاوردند. در زیر رقاصهای نور، بچههایی هم سن و اندازه کوین و عروسکهایشان بودند که با پخش آهنگ اردک تکتک از عمویشان پورنگ، مشغول بازی کردن بودند. در گوشهای ازاین جایگاه یک شخصی با گریم و لباس عجیبی ایستاده بود. وقتی آستریکس به او دقت کرد، او را شناخت. او کسی بود که خودش را شبیه به خالهی بچهها، شادونه کرده بود و با تکان دادن چوبدستیاش که روی آن بالهای فرشته مانند داشت، ریتم آهنگ را تغییر میداد. آن شخص آنقدر در کارش حرفهای بود که تمامی بچههای حاضر در مقابلش با او یکصدا دست زده و آهنگ را میخواندند.
بلاخره آنها مقابل اولین قسمت خود رسیدند. یک اتاق که نورهای صورتی و بنفش رنگ مثل حباب در دیوارها میلغزیدند. فضای وسط پر بود از عروسکهای بزرگ. عروسکهایی که بزرگتر از قد کودکان حاضر در اتاق بودند. شاید قدشان به یک متر هم میرسید. رنگارنگ و پشمالو.
کوین هم با دیدن عروسکها ذوق زده شد و رو به آستریکس خواست که اجازه دهد تا اوهم بتواند مانند بقیه بچهها، با عروسکها بازی کند. اما بانو سوزان بلافاصله کنار او خم شد و گفت...
- اوه، عجله نکن شیرین کوچولوی من... هنوز قسمتهای جذاب مغازم رو بهت نشون ندادم... مطمعنم نمیخوای اون قسمتهارو از دست بدی...
چشمان بانو سوزان، وقتی به کوین نگاه میکرد برق میزد. وقتی کوین یکم آرام گرفت او به مسیر خود ادامه داد.
به قسمت دوم از مغازه عروسک فروشی رسیدند. قسمت مورد علاقه چستر. یک اتاق با حروف نورانی. شاید هم نئونی، اتاق حالت یک میدان دوئل زمان مدیوال را داشت. بچهها به نوبت با همراهی اولیا و کارکنان مغازه، روبروی هم قرار میگرفتند و با خواندن وردهایی که ساخته شده خود مغازه بود باهم به دوئل میپرداختند.
کودکان باید چوبدستی را صرفا به سمت حریفشان میگرفتند و با خواندن ورد درست، هرچند درستوپا شکسته، یک نور رنگین کمونی را به سمت حریف شلیک میکردند. و وقتی، اگر میتوانستند حریفشان را مورد اصابت قرار دهند، حریف صرفا رنگ زبانش به حالت رنگین کمانی تغییر میافت و گوشهایش مانند الفهای توی قصهها دراز میشد. در طرفی، کودک برنده یک پک کامل از شکلات و بستنی و یک عروسک کوچیک جیبی بعنوان جایزه دریافت میکرد.
- عمو آشتریکش چرا اونا دارن با همدیگه دوئل میکنن؟ نکنه یوقت چیژیشونشه...
- اوه... کوین کوچولو... اونا واقعا دوئل نمیکنن. اونا فقط دارن بازی میکنن... بعضی از ملت دوست دارن مثل بزرگترا دوئل بکنن. درواقع کیه که دوست نداشته باشه. هوم؟ میخوای باهم بریم دوئل کنیم؟ من خیلی دوئل رو دوست دارم.
- چستر، برو با یکی هم قد خودت دوئل کن. مطمعنم مقابل کوین تو صرفا یک حریف آماتوری... نه بیشتر.
آستریکس این را گفت و رو به کوین چشمکی زد. کوین که از تعریف کردن آستریکس حسابی جرعت پیدا کرده بود، چوبدستیاش را مدام در هوا میچرخاند و ورد جادویی دوئل عروسک فروشی را تکرار میکرد.
اما چستر نظر دیگری داشت، او سریعا کتش را دراورد و سمت یکی از رختهای لباس نزدیکی آنجا انداخت و با شور و ذوق به سمت محل دوئل پرید.
بانو سوزان به آرامی میخندید. او بنظر راضی و خوشحال میومد. از شعبه جدیدش که تاسیس کرده بود کاملا خرسند بود. برایش همچی بر وفق مراد بنظر میومد.
طولی نکشید که او نیز به همراهی آستریکس و کوین پرداخت و آنهارا به سمت قسمت بعدی راهنمایی کرد.
- آستریکس عزیزم. مطمعنم این قسمت رو هرگز ندیدی. این رو مخصوص خودت طراحی کردم. یک محصول جدیده. با محصولات جدید... هنر خودم رو با ایده خودت آغشته کردم. و نتیجش... میتونم بگم بسیار عالیه.
آستریکس با کنجکاوی رویش را از بانو سوزان برگرداند و به سمت قسمت جدیدی که بانو دربارش حرف میزد انداخت.
قسمت جدید، شامل یک اتاق رنگارنگ که رنگ قرمز بروی آن غالب شده بود. چندین کارکنان مغازه در کنار یک دستگاه جادویی ایستاده بودند که کودکان در صفی منظم مقابل انها ایستاده بودند.
کودکان به ترتیب نوبت، مقابل دستگاه قرار میگرفتند و با دادن چیزی، خوراکی یا هرچیزی که میتوانستند تصور کنند و در دست داشته باشند. دستگاه آن را تبدیل به پاستیلهای خوردنی میکرد که طعم و مزه همان چیز را میدهد که کودک آن را درون دستگاه انداخته است.
با دعوت بانو سوزان آستریکس نیز قدم پیش گذاشت و بعد از طی شدن صف مقابلش و وقتی مقابل دستگاه قرار گرفت، کمی از خون درون شیشهخونش را درون آن ریخت. دستگاه بلافاصله دودی قرمز از خود بیرون داد و ثانیههایی بعد، چندین پاستیل در دست آستریکس انداخته شد.
آستریکس یکی از پاستیل هارا امتحان کرد. طعم بی نظیر خون درون آنها جاری بود. بافت ژلهای که داشتند. دقیقا مثل یک پاستیل معمولی خوردنی شده بودند.
آستریکس صبری نکرد و از جیب دیگرش چندین دانه قهوه را بیرون آورد و همراه با مقداری خون، درون دستگاه انداخت. دستگاه شروع به کار کرد، دودی به رنگهای قهوهای و قرمز از خود بیرون داد و بازهم، چندین دانه پاستیل را در دستان آستریکس رها کرد. پاستیل ها با دو رنگ قهوهای و قرمز برای آستریکس برق میزدند. آستریکس یکی را در دهانش گذاشت و امتحان کرد. مزه قهوه و خون به خوبی باهم ترکیب شده بودند. عالی بود.
آستریکس برای نشان دادن رضایتش به سمت بانو سوزان برگشته و انگشتش را به نشانه لایک به او نشان داد.
این میان کوین نیز بیکار نماند. و در صفی دیگر با دستگاهی دیگر مشغول شده بود. از بستنیهای وانیلی تا شکلاتهای مختلفی که جیبش را با آن پر کرده بود را درون دستگاه میانداخت...
بانو سوزان با لبخندی که اینبار نه تنها واقعی، بلکه صمیمانه بنظر میرسید به آستریکس و کوین نگاه میکرد. آستریکس کاملا تحت تاثیر دستگاه قرار گرفته بود. کنار او آمد و از ایده، خلاقیت و محصول جدیدش تعریف و تمجید کرد.
- بانو سوزان، همیشه خلاقیتهات و هنرت منو شقفت زده میکنند. راضیم ازت. واقعا هستم.
- اوه، ممنونم آستریکس عزیز. تو همیشه بهم لطف داشتی. هرچقدر که پاستیل بخوای برای خودت و اون کوچولو شیرین بردار...
افرادی که لایک کردند
Life flows in the veins.
از جرقهای کوچک تا شعلهای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج
